‏نمایش پست‌ها با برچسب دفتر دوم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دفتر دوم. نمایش همه پست‌ها

۲.۳.۰۱

حسد حشم بر غلام ۲


چیست در عالم بگو یک نعمتی
که نه محرومند از وی امتی
گاو و خر را فایده چه در شکر
هست هر جان را یکی قوتی دگر
لیک گر آن قوت بر وی عارضیست
پس نصیحت کردن او را رایضیست
چون کسی کو از مرض گل داشت دوست
گرچه پندارد که آن خود قوت اوست
قوت اصلی را فرامش کرده است
روی در قوت مرض آورده است
نوش را بگذاشته سم خورده است
قوت علت را چو چربش کرده است
قوت اصلی بشر نور خداست
قوت حیوانی مرورا ناسزاست

۱.۳.۰۱

حسد حشم بر غلام۱


حسد کردن حشم بر غلام خاص قسمت اول:

پادشاهی بنده‌ای را از کرم
بر گزیده بود بر جملهٔ حشم
جامگی او وظیفهٔ چل امیر
ده یک قدرش ندیدی صد وزیر
از کمال طالع و اقبال و بخت
او ایازی بود و شه محمود وقت
روح او با روح شه در اصل خویش
پیش ازین تن بوده هم پیوند و خویش
کار آن دارد که پیش از تن بدست
گذر از اینها که نو حادث شدست
کار عارف‌راست کو نه احولست
چشم او بر کشتهای اولست
آنچ گندم کاشتندش و آنچ جو
چشم او آنجاست روز و شب گرو
آنچ آبستست شب جز آن نزاد
حیله‌ها و مکرها بادست باد
کی کند دل خوش به حیلتهای گش
آنک بیند حیلهٔ حق بر سرش

۳۰.۲.۰۱

نتیجه حکایت پادشاه و غلام



یکی از شروط مهم خواندن مثنوی و درک پیام آن، شناخت مولاناست. و تا آثار مولانا بطور کامل خوانده نشود، شناخت او ممکن نیست، درست مانند دیگر نویسنده گان بزرگ دنیا و بویژه نویسندهگان ادبیات پارسی که در دنیا غنیترین و یگانه ترین ادبیات است. متاسفانه دستان پلید زیادی شبانه روز برای مخدوش ساختن این ادبیات سالها بکار برده شدند تا اهداف مشخصی را که همگان از آنها مطلع هستیم را به نتیجه برسانند که بحث آن دیگر ملال انگیز است.
شناخت مولانا سخت نیست، وقتی بدانی که این انسان شریف درپی ساخت دنیایی بهتر است و اینکار را در تربیت انسانها میداند و در این راه و برای تربیت تمامی مردم، از عامی ترین تا عالیترین افکار، نمونه هایی را تحت عنوان حکایات و یا مثالها، بعنوان شواهد اثبات نظریاتش میآورد. مثلا برای اینکه به مردم بیآموزد که نمیبایستی از روی ظاهر افراد در مورد آنان قضاوت کنند، حکایت شاه و «دو غلام ضد و نقیض» را مثال میزند. یکی از آنان را زیبا روی و خوش مشرب معرفی کرده که گنده دماغ و یا بد طینت است و دیگری را زشتی متعفن که سیرتی نیکو دارد و بطور خلاصه میفرماید که: آتش به زمستان ز گل سوری به، یک زشت وفادار بصد حوری به! و برای مولانا مهم نیست که این مثالها و حکایات چقدر عامیانه و پرسش برانگیز باشند. مثلا چرا پادشاه دو غلام زیبا نمیخرد، و یا اگر غلامان پیشکش هستند و او مجبور به نگاهداری و درنتیجه امتحان آنان است، چرا اینرا درنمیابد که غلام زشترو، وقتی از دیگری تعریف میکند درواقع یا حماقت خود را نشانداده که نشناخته او را تائید میکند و یا مکاری نهانی و تزویر حسابشده خود را که بمرور زمان و تحت شکنجه روحی و جسمی که در مدرسه زجر جامعه خشن اطراف خود فرا گرفته است! و این چه ضعف و زبونیست که یکی بداند از او بناحق بدی گفته شده و او نه تنها در دفاع خود سخن نگوید بلکه مهر تائید بر سخنان ناروای رقیب هم بزند؟!! چگونه آدمی بدانجا میرسد که از نظر شخصیتی آنچنان ذلیل شود که دشمن خود را تائید کند؟ و یا درمورد غلام خوبروی که از شنیدن بهتان دیگری آشفته میشود، چگونه میتوان به او ایراد گرفت که شاه را دروغگو و دوبهمزن ندانسته و به حرف او‌اعتماد کرده است؟ و پرسشهایی از این دست که بیشتر در تحلیل یک داستان مطرح میشود. و مولانا واقعا بیخیال اشکالات و نارساییهای داستانهاست و بیشتر به مغز اندیشیده و پوست را در پای چهار پایانی که بر آنها کتابی چند بار زده شده می اندازد. مولانا پیامش را میرساند، چراکه خرده بینی و خرده گیری از ابزارهای اهریمن است، و مولانا هزاران فرسنگ از اهریمن بدور.
مولانا نه از دین و مذهب خوشش میآید و نه از مدح و مداحی. و اگر در هرکجای آثار او بجز سخن عشق به انسان و انسانیت، مطلب دیگری یافت شد، باید دانست که از او نیست و بوی گند اسلام و مسیحیت و یهودیت است که آثار شگفت انگیز او را آلوده است. مولانا نه تنها از دین و مذهب و پیامبرانش بیزار است و مدح و مداح آنان را نمیپسندد بلکه تا سرحد ننگ به آنها تاخته و آنان را بسخره میگیرد. مثلا داستان موسی و شبان که در آن داستان به مردم میگوید که کسی که خود را پیامبر مینامد حتی دروس پایه ای خداشناسی را نمیداند، چراکه بنظر او خودشناسی و بخود آیی درواقع راه اصلی رسیدن بخداست و نه پیروی از ادعاهای تعدادی معلوم الحال بنام پیامبر.

۲۷.۲.۰۱

پادشاه و غلام ۲



بر لبِ جو بُخْلِ آب آنرا بُوَد
کو زِ جویِ آبْ نابینا بُوَد
جودْ جُمله از عِوَض‌ها دیدن است
پس عِوَض دیدنْ ضِدِ تَرسیدن است
بُخْل، نادیدن بُوَد اَعْواض را
شاد دارد دیدِ دُرْ خَوّاض را
پَس بعالَم هیچکَس نَبْوَد بَخیل
زان که کَسْ چیزی نَبازَد بی‌بَدیل
پَس سَخا از چَشم آمد نه زِ دست
دید دارد کارْ جُز بینا نَرَست
عیبِ دیگر این که خودبینْ نیست او
هستْ او در هستیِ خود عیب‌جو
عیب‌گوی و عیب‌جویِ خَود بُده‌ست
با همه نیکو و با خود بَد بُده‌ست
گفت شَهْ جَلْدی مَکُن در مَدْحِ یار
مَدْحِ خود در ضِمْنِ مَدْحِ او مَیار
زان که من در اِمْتِحان آرَم وِرا
شَرمْساری آیَدَت در ماوَرا

۲۴.۲.۰۱

پادشاه و غلام ۱

امتحان پادشاه به آن دو غلام که خریده بود قسمت اول:
پادشاهی دو غُلامْ اَرْزان خَرید
بایکی زان دو سُخَن گفت و شَنید
یافْتَش زیرکْ‌ دل و شیرینْ جواب
از لَبِ شِکَّر چه زایَدجز شراب
آدمی مَخْفیست در زیرِ زَبان
این زَبانْ پَرده‌ست بر دَرگاهِ جان
چون که بادی پَرده را دَرهَم کَشید
سِرِّ صَحْنِ خانه شُد بر ما پَدید
کَنْدَر آن خانه گُهَر یا گندم است
گنجِ زَر، یا جُمله مار و کَزْدُم است
یا دَرو گنج است و ماری بر کَران
زان که نَبْوَد گنجِ زَرْ بی‌پاسْبان
بی تَأمُّل او سُخَن گفتی چُنان
کَزْ پَسِ پانصد تَأمُّل دیگران
گُفتی‌یی در باطِنَش دریاسْتی
جُمله دریا گوهرِ گویاسْتی
نورِ هر گوهر کَزو تابان شُدی
حَقّ و باطِل را ازو فُرقان شُدی
نورِ فُرقانْ فَرق کردی بَهرِ ما
ذَرّه ذَرّه حَقّ و باطِل را جُدا
نورِ گوهرْ نورِ چَشمِ ما شُدی
هم سوآل و هم جواب از ما بُدی
چَشمْ کَژْ کردی، دو دیدی قُرصِ ماه
چون سوآل است این نَظَر در اِشْتِباه
راستْ گَردان چَشم را در ماهْتاب
تا یکی بینی تو مَهْ را، نَکْ جَواب
فِکْرَتَت که کَژْ مَبین، نیکو نِگَر
هست هم نور و شُعاعِ آن گُهَر
هر جوابی کان زِ گوش آید به دل
چَشم گفت از من شِنو،آن را بِهِل
گوشْ دَلّاله‌ست و چَشمْ اَهلِ وِصال
چَشمْ صاحِب حال و گوشْ اَصْحابِ قال
در شُنودِ گوشْ تَبدیلِ صِفات
در عِیانِ دیده‌ها،تَبدیلِ ذات
زآتش اَرْ عِلْمَت یَقین شُد در سُخُن
پُختگی جو، در یَقینْ مَنْزِل مَکُن
تا نَسوزی، نیست آن عَیْنُ الْیَقین
این یَقین خواهی در آتش دَرنِشین
گوشْ چون نافِذ بُوَد دیده شود
وَرْنه قُلْ در گوشْ پیچیده شود
این سُخَن پایان ندارد، بازگَرد
تا که شَهْ با آن غُلامانَش چه کرد

۲۱.۲.۰۱

نتیجه داستان گرداندن شیاد گرد شهر


یکی از مهمترین و آموزندهترین داستانهای مثنوی داستان مرد شتر دار و دزد قلدر شیاد است. در این داستان مولانا از هزار جامعه شناس و روانشناس واقعی دقیقتر به علم انسان شناسی پرداخته و یکی از ویژگیهای آدمی که موجب انحطاط اوست، را عمیقا میشکافد و آنرا در جلو چشم خوانندهگان قرار داده و میفرماید: بشناس خود و دیگران را.

داستان از اینقرار است که مردیکه به سبب فقر بطراری و شیادی پرداخته و در زندان هم با قلدری خوراک دیگر زندانیان را میخورد و روزگار را برای زندانیان سیاهتر ساخته است، بحکم قاضی آزاد میشود ولی پیش از این، میبایستی در شهر بعنوان شیادی که نباید به او اعتماد کرد، گردانده شده تا مردم بدانند و از او کناره بگیرند و گولش را نخورند. بدین منظور از مردی که شتر کرایه میدهد شتر گرفته، مردرا بر روی آن مینشانند و از سحر تا شام در کوچه و بازار و بویژه اماکن پر رفت و آمد و جمعیت، او را گردانده و جار میزنند که مردم بدانید و آگاه باشید که این مرد شارلاتان است و نباید با او داد و ستد کنید و حتی اگر پیراهن از قرآن بتن کند به او اعتماد نکنید، چراکه در غیر اینصورت شکایتتان در نزد قاضی راهی بجایی نمیبرد چون به شما ابن آگاهی از پیش داده شده است. مرد شتردار در تمام اینمدت درکنار شتر و مرد شارلاتان سوار بر آن حرکت کرده و مرتب پیام منادیان را میشنود، ولی وقتی کار به پایان میرسد، یقه شارلاتان را گرفته و پول شترسواری را ازو طلب میکند! تو گویی از سحر تا شام بغل گوشش شیادی و مفلس بودن مرد را جار نزده اند! مولانا میفرماید در جامعه انسانی اکثر مردم اینگونه اند، گوش میکنند ولی نمیشنوند، نگاه میکنند ولی نمیبینند. و این در تمامی اقشار جامعه، در همه صنفها و در مورد همگان صادق است. یعنی صرفنظر از اینکه فرد از کجا و از چه قشر و یا چه صنفی باشد، وقتی نخواهد ببیند و بشنود، نمیبیند و نمیشنود. مثلا یک عمر به او میگویند مذهب حماقتی است که به شعور آدمی تحمیل شده است و میبیند که چگونه مذهب موجب و باعث اختلاف و جنگ و نفرت و کینه بین آدمیان در طول تاریخ شده و میبیند و میشنود که معلمان مذهب چه شیادان بیرحم و خدا نشناسیند، ولی باز وقتی گرفتار میشود اول از همه میرود سراغ مذهب و دوای دردش را در آنجا طلب میکند. به او میگویند و میبیند و میشنود که غربیها نزدیک به ۱۵۰ ساله صدها جنگ به مردم دنیا تحمیل کردند و اعمال ضد بشریشان از پرتو شمس اظهرتر و روشنتره، باز برای رعایت حقوق بشر پامال شده، آنان را میخواند! اکثر مردم دنیا میدانند، میبینند و شنیده اند که در سفر مرگ فقط میشود کفن پوشید و مال و منال را نمیشود برد، باز برای بیشتر داشتن، بهر پلیدی تن میدهند. مولانا میفرماید: این خاصیت آدمیست که خود را به ندیدن و نشنیدن بزند و مانند مرد شترسوار از شارلاتانی که کوس رسوایش تمامی گوشها را پر کرده انتظار داشته باشد که خلف وعده نکند! درست بهمین اندازه حماقت.

مولانا میگوید:اگر قرار بر این باشد که همه کارها را خدا انجام دهد پس آدمی این وسط چه کاره است؟ دراینصورت وجود آدمی به چه کار میآید؟ اصولا چرا آفریده شده؟

درس سوم داستان، تاختن به فرهنگ استعماریست که توسط اکره های مذهب به جوامع تزریق شده و میشود. فرهنگ مرتجع- حماقتبار و نفرت انگیزی که میگوید هر که معنویت پیدا کرده میبایستی از لذات مادی پرهیز کند چراکه لذت اصلی در عشق بخداست! این سخن بسیار گمراه کننده، ضد خدا و ابلیس پرور است، چراکه آدمی را از روند طبیعی که خداوند مورد نظرش است دور کرده و یا در کمترین حالت او را بخاطر بهره وری از لذات دنیوی دچار عذاب وجدان میکند و احساس تلخی را به رگهای او میفرستد و از ماهیت خود جدا میسازد که این جداسازی یک فاجعه است. یک آدم طبیعی میبایستی و باید از لذات دنیوی برخوردار باشد و آنها را در کمال استفاده کند و شاهد این ادعا هم احساس پنج گانه است که خداوند به او داده است. آدمی باید زیباییها را ببیند و حظ بصر ببرد، چشم را پروردگار متعال برای همین به او داده است. آدمی میبایستی و باید بهترین خوراکیها و لذیذترین پخت و پز ها را بخورد، بچشد و از آنها نهایت لذت را ببرد، ایزد زیبا قدرت چشیدن را بهمین منظور به او داه است. آدمی باید بگوید، بشنود، بخواند، برقصد، همسر و زوجی را که دوست دارد، اختیار کند، رابطه عاطفی و جنسی داشته باشد، باید عشق بورزد، صاحب فرزند شود، رفت و آمد کند و از تمامی اینها نهایت لذت و تنعم را ببرد و این نه تنها روند طبیعی بلکه هدف آفرینش انسان است. خدای زیبا اگر فرشته میخواست که مدام او را ستایش و نیایش کنند و به او از صمیم قلب عشق بورزند و همه لذتها را در عشق به او ببینند، بارگاهش پر از فرشتگان بود دیگر چرا آدمی را خلق کند؟ ۱۵۰ ساله گفتار و اشعار حکما و دانشمندان مادی و معنوی ایرانی را با افکار مخرب و احمقانه و فرهنگ استعماری و آخوندی توسط اشعار تحمیلی و نسبت دادن آنها به علمای ایرانی، پر میکنند و بدین ترتیب حماقت را در جامعه انسانی ایران جا انداخته و میاندازند. بطوری که آدمی پس از خواندن چند صفحه دلش بهم میخورد و کتاب را برای همیشه میبندد. که البته منظور و هدف هم همین است. این ابلهانه ترین و بدترین گفته است که هر که میخواهد پرهیزگار باشد باید از لذات مادی بگذرد. بجای آن باید گفت، هر که میخواهد بخدا نزدیک شود از طبیعت خود و زمین و مخلوقات خدا پیروی کند و بخورد و بیاشامد و لذت ببرد و ظلم نکند و البته بجرم انسان بودن میبایستی همه چیز با چاشنی خرد و اندیشه انسانی همراه باشد.

۲۰.۲.۰۱

معنی آن نبود که کور و کر کند



تعریف کردن منادیان قاضی مفلسی را گرد شهر قسمت ششم:

معنی تو صورتست وعاريت
بر مناسب شادی و بر قافيت
معنی آن باشد که بستاند ترا
بی نياز از نقش گرداند ترا
معنی آن نبود که کور و کر کند
مرد را بر نقش عاشق تر کند
کور را قسمت خيال غم فزاست
بهره چشم اين خيالات فناست
شد خر نفس تو بر ميخيش بند
چند بگريزد ز کار و بار چند
بار صبر و شکر او را برد، نیست
خواه در صد سال و خواهی سی و بيست
هيچ وازر، وزر غيری برنداشت
هيچکس ندرود تا چيزی نکاشت
طمع خامست آن مخور خام ای پسر
خام خوردن علت آرد در بشر
کان فلانی يافت گنجی ناگهان
من همان خواهم مه کار و مه دکان
کار بختست آن و آن هم نادرست
کسب بايد کرد تا تن قادرست
کسب کردن گنج را مانع کيست
پا مکش از کار آن خود در پيست
تا نگردی تو گرفتار اگر
که اگر اين کردمی يا آن دگر
کان منافق در اگر گفتن بمرد
وز اگر گفتن بجز حسرت نبرد

۱۹.۲.۰۱

ایـن رهــا کــن عشـــقـــهــای صـــورتـــی


تعریف کردن منادیان قاضی مفلسی را گرد شهر قسمت پنجم:

هر چه محسوس است او رد می‌کند
وانچ ناپیداست مسند می‌کند
عشق او پیدا و معشوقش نهان
یار بیرون فتنهٔ او در جهان
این رها کن عشقهای صورتی
نیست بر صورت نه بر روی ستی
آنچ معشوقست صورت نیست آن
خواه عشق این جهان خواه آن جهان
آنچ بر صورت تو عاشق گشته‌ای
چون برون شد جان چرایش هشته‌ای
صورتش بر جاست این سیری ز چیست
عاشقا وا جو که معشوق تو کیست
آنچ محسوسست اگر معشوقه است
عاشقستی هر که او را حس هست
چون وفا آن عشق افزون می‌کند
کی وفا صورت دگرگون می‌کند
پرتو خورشید بر دیوار تافت
تابش عاریتی دیوار یافت
بر کلوخی دل چه بندی ای سلیم
وا طلب اصلی که تابد او مقیم
ای که تو هم عاشقی بر عقل خویش
خويش بر صورت پرستان ديده بيش
پرتو عقلست آن بر حس تو
عاريت ميدان ذهب بر مس تو
چون زراندودست خوبی در بشر
ورنه چون شد شاهد تر پيره خر
چون فرشته بود همچون ديو شد
کان ملاحت اندرو عاريه بد
اندک اندک ميستانند آن جمال
اندک اندک خشک ميگردد نهال
کان جمال دل جمال باقيست
دولتش از آب حيوان ساقيست
خود هم او آبست و هم ساقی و مست
هر سه يک شد چون طلسم تو شکست
آن يکی را تو ندانی از قياس
بندگی کن ژاژ کم خا ناشناس

۱۸.۲.۰۱

ایمنی از تــو مــهـابــت هــم ز تو



تعریف کردن منادیان قاضی مفلسی را گرد شهر قسمت چهارم:
 
چون شبانه از شتر آمد به زیر
کرد گفتش منزلم دورست و دیر
بر نشستی اشترم را از پگاه
جو رها کردم کم از اخراج کاه
گفت تا اکنون چه می‌کردیم پس
هوش تو کو نیست اندر خانه کس
طبل افلاسم به چرخ سابعه
رفت و تو نشنیده‌ای بد واقعه
گوش تو پر بوده است از طمع خام
پس طمع کر می‌کند کور ای غلام
تا کلوخ و سنگ بشنید این بیان
مفلسست و مفلسست این قلتبان
تا بشب گفتند و در صاحب شتر
بر نزد کو از طمع پر بود پر
هست بر سمع و بصر مهر خدا
در حجب بس صورتست و بس صدا
آنچ او خواهد رساند آن به چشم
از جمال و از کمال و از کرشم
و آنچ او خواهد رساند آن به گوش
از سماع و از بشارت وز خروش
کون پر چاره‌ست هیچت چاره نی
تا که نگشاید خدایت روزنی
گرچه تو هستی کنون غافل از آن
وقت حاجت حق کند آن را عیان
گفت پیغامبر که یزدان مجید
از پی هر درد درمان آفرید
لیک زان درمان نبینی رنگ و بو
بهر درد خویش بی فرمان او
چشم را ای چاره‌جو در لامکان
هین بنه چون چشم کشته سوی جان
این جهان از بی جهت پیدا شدست
که ز بی‌جایی جهان را جا شدست
باز گرد از هست سوی نیستی
طالب ربی و ربانیستی
جای دخلست این عدم از وی مرم
جای خرجست این وجود بیش و کم
کارگاه صنع حق چون نیستیست
جز معطل در جهان هست کیست
یاد ده ما را سخنهای دقیق
که ترا رحم آورد آن ای رفیق
هم دعا از تو اجابت هم ز تو
ایمنی از تو مهابت هم ز تو
گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن
مصلحی تو ای تو سلطان سخن
کیمیا داری که تبدیلش کنی
گرچه جوی خون بود نیلش کنی
این چنین میناگریها کار تست
این چنین اکسیرها اسرار تست
آب را و خاک را بر هم زدی
ز آب و گل نقش تن آدم زدی
نسبتش دادی و جفت و خال و عم
با هزار اندیشه و شادی و غم
باز بعضی را رهایی داده‌ای
زین غم و شادی جدایی داده‌ای
برده‌ای از خویش و پیوند و سرشت
کرده‌ای در چشم او هر خوب زشت

۱۷.۲.۰۱

من نخواهم کرد زندان مرده را



 
تعریف کردن منادیان قاضی مفلسی را گرد شهر قسمت سوم:

گفت قاضی مفلسی را وا نما
گفت اینک اهل زندانت گوا
گفت ایشان متهم باشند چون
می‌گریزند از تو می‌گریند خون
وز تو می‌خواهند هم تا وارهند
زین غرض باطل گواهی می‌دهند
جمله اهل محکمه گفتند ما
هم بر ادبار و بر افلاسش گوا
هر که را پرسید قاضی حال او
گفت مولا دست ازین مفلس بشو
گفت قاضی کش بگردانید فاش
گرد شهر این مفلس است و بس قلاش
کو بکو او را منادیها زنید
طبل افلاسش عیان هرجا زنید
هیچ کس نسیه بنفروشد بدو
قرض ندهد هیچکس او را تسو
هر که دعوی آردش اینجا بفن
بیش زندانش نخواهم کرد من
پیش من افلاس او ثابت شدست
نقدو کالا نیستش چیزی بدست
آدمی در حبس دنیا زان بود
تا بود کافلاس او ثابت شود

۱۴.۲.۰۱

پيش او هيچست لوت شصت کس


تعریف کردن منادیان قاضی مفلسی را گرد شهر قسمت دوم:
با وکيل قاضی ادراکمند
اهل زندان در شکايت آمدند
که سلام ما به قاضی بر کنون
بازگو آزار ما زين مرد دون
کندرين زندان بماند او مستمر
ياوه تاز و طبل خوارست و مضر
چون مگس حاضر شود در هر طعام
از وقاحت بیصلا و بيسلام
پيش او هيچست لوت شصت کس
کر کند خود را اگر گوييش بس
مرد زندان را نيايد لقمه ای
در زمان پيش آيد آن دوزخ گلو
حجتش اينکه خدا گفتا کلوا
زين چنين قحط سه ساله داد داد
ظل مولانا ابد پاينده باد
يا ز زندان تا رود اين گاوميش
يا وظيفه کن ز وقفی لقمه ايش
ای ز تو خوش هم ذکور و هم اناث
داد کن المستغاث المستغاث
سوي قاضی شد وکيل با نمک
گفت با قاضی شکايت يک بيک
خواند او را قاضی از زندان به پيش
پس تفحص کرد از اعيان خويش
گشت ثابت پيش قاضی آنهمه
که نمودند از شکايت آن رمه
گفت قاضی خيز ازين زندان برو
سوی خانه مردريگ خويش شو
گفت خان و مان من احسان تست
همچو کافر جنتم زندان تست

۱۳.۲.۰۱

تو مــکــانــی، اصــلِ تـو درلا مــکــان



تعریف کردن منادیان قاضی مفلسی را گرد شهر قسمت اول

بود شخص مفلسی بيخان و مان
مانده در زندان و بند بی امان
لقمه زندانيان خوردی گزاف
بر دل خلق از طمع چون کوه قاف
زهره نه کس را که لقمه نان خورد
زانک آن لقمه ربا گاوش برد
هرکه دور از دعوت رحمان بود
او گداچشمست اگر سلطان بود
مر مروت را نهاده زير پا
گشته زندان دوزخی زان نان ربا
گر گريزد بر اميد راحتی
زآنطرف هم پيشت آيد آفتی
هيچ کنجی بی دد و بی دام نيست
جز بخلوتگاه حق آرام نيست
کنج زندان جهان ناگزير نيست
بی پامزد و بی دق الحصير
والله ار سوراخ موشی در روی
مبتلای گربه چنگالی شوی
آدمی را فربهی هست از خيال
گر خيالاتش بود صاحب جمال
ور خيالاتش نمايد ناخوشی
ميگذارد همچو موم از آتشی
در ميان مار و کژدم گر ترا
با خيالات خوش آن دارد خدا

۱۲.۲.۰۱

این تو کی باشی؟ که تو آن اوحدی



آنچه که ازداستان فروش خر توسط یاران هم کیش میتوان دریافت، از نظر من بدین شرح است؛
۱- مولانا میفرماید: شما فقر را از جامعه بزدا، سپس نتیجه آنرا که پاک شدن نیم بیشتر جرائم و جنایات و گناهان در جامعه است را شاهد باش. برطبق تعالیم اسلام، جاییکه آدمی از گرسنگی درسختی است، خوردن مردار حلال است، پس چرا باید از فقیری که بخاطر فقر درحال سختی است و دست بدزدی میزند ایراد گرفت؟

۲- در ایران تا دویست سال پیش گدایی و دریوزگی بزرگترین ننگ بود و درنتیجه کسانی که قادر به انجام کار نبودند و مال و ملک و خویش و کمک هم نداشتند، به لباس سوفییان درآمده و کشکول بدست میگرفتند تا بدین ترتیب از ننگ گدایی درآیند. و همه کسانیکه ادعای سوفیگری داشتند درواقع سوفی واقعی که بخاطر معنویات از دنیا بگذرد نبودند.

۳- اعتماد خوب است،محتاط بودن و به عواقب اعتماد اندیشیدن از آن بهتر و این شامل همه، غریبه و آشنایان، میشود.

۴- من به این نتیجه رسیدم که کسی در دنیا معنای واقعی سماع را نمیداند و این تاسف برانگیز است، و شاید صلاح اینست که کسی از معنای واقعی سماع اطلاع نیابد.

۵- مولانا بحث تقدیر و یا قسمت و یا تکلیف از پیش تعیین شده را مطرح میکند و آنرا قبول دارد. و اینکه کجا جبر است و کجا اختیار هنوز یک بحث داغ است.

۶- مولانا از مقلد بیشتر از عمل تقلید انزجار دارد و آنرا بشدت منع میکند.

۷-هر که با تو گرم میگیرد و نوازش میکند‌ و لبخند میزند، حتما آدم مهربانی نیست! شاید اهریمنیست که برای رسیدن به هدف ضربه زدن بتو، زیبا شده است.
۸- آدمی میبایستی زندگی را با خرد بگذراند و زمانی که تمامی تلاش خود را کرد، همه راه های ممکن را آزمود، و هنوز درمانده بود، تازه اینزمان است که از خدای خود میخواهد که او را راهنمایی کند( راهنمای کردن با اینکه خدایا خودت درست کن فرق دارد) و اگر کسی شتر خود را به امید خدا رها کرد ابلهیست که خدای خود را تا حد شتربان کوچک کرده است، مولانا میفرماید: تو کلاه خود را محکم نگاهدار که باد آنرا نبرد، درغیر اینصورت نمیتوانی از خدا بخواهی که به باد دستور دهد کلاه بتو بازگرداند!

۱۱.۲.۰۱

فروش خربخش سوم


فروختن صوفیان بهینه مسافر را جهت سماع قسمت سوم:

خلق را تقليدشان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر آن تقليد باد
خاصه تقليد چنين بيحاصلان
خشم ابراهيم با بر آفلان
عکس ذوق آن جماعت ميزدی
وين دلم زان عکس ذوقی ميشدی
عکس چندان بايد از ياران خوش
که شوی از بحر بی عکس آب کش
عکس کاول زد تو آن تقليد دان
چون پياپب شد شود تحقيق آن
تا نشد تحقيق از ياران مبر
از صدف مگسل نگشت آن قطره در
صاف خواهی چشم و عقل و سمع را
بر دران تو پرده هاي طمع را
زانک آن تقليد صوفی از طمع
عقل او بربست از نور و لمع
طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع
مانع آمد عقل او را ز اطلاع
گر طمع در آينه بر خاستی
در نفاق آن آينه چون ماستی 
گر ترازو را طمع بودی به مال
راست ک گفتی ترا زو وصف حال
هر نبیی گفت با قوم از صفا
من نخواهم مزد پيغام از شما
من دليلم حق شما را مشتری
داد حق دلاليم هر دو سری
چيست مزد کار من ديدار يار
گرچه خود بوبکر بخشد چل هزار
چل هزار او نباشد مزد من
کی بود شبه شبه در عدن
يک حکايت گويمت بشنو بهوش
تا بدانيکه طمع شد بند گوش
هر که را باشد طمع الکن شود
با طمع کی چشم و دل روشن شود
پيش چشم او خيال جاه و زر
همچنان باشد که موب اندر بصر
جز مگر مستی که از حق پر بود
گرچه بدهی گنجها او حر بود
هر که از ديدار برخوردار شد
اينجهان در چشم او مردار شد
ليک آن صوفی ز مستی دور بود
لاجرم در حرص، او شبکور بود
صد حکايت بشنود مدهوش حرص
درنيايد نکته ای در گوش حرص.

۹.۲.۰۱

فروش خر قسمت دوم




فروختن صوفيان بهيمه مسافر را جهت سماع بخش دوم:

از ره تقليد آن صوفی همين
خر برفت آغاز کرد اندر حنين
شادی آمد غصه از خاطر برفت
خر برفت و خر برفت و خر برفت
چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماع
روز گشت و جمله گفتند الوداع
خانگه خالی شد و سوفی بماند
گرد از رخت آن مسافر ميفشاند
رخت از حجره برون آورد او
تا بخر بر بندد آن همراه جو
تا رسد در همرهان او ميشتافت
رفت در آخر خر خود را نيافت
گفت آن خادم بآبش برده است
زانک خر دوش آب کمتر خورده است
خادم آمد گفت سوفی خر کجاست
گفت خادم ريش بين جنگی بخاست
گفت من خر را بتو بسپرده ام
من ترا بر خر موکل کرده ام
از تو خواهم آنچ من دادم بتو
باز ده آنچ فرستادم بتو
بحث با توجيه کن حجت ميار
آنچ من بسپردمت وا پس سپار
گفت پيغامبر که دستت هر چه برد
بايدش در عاقبت وا پس سپرد
ور نه ای از سرکشی راضی بدين
نک من و تو خانه قاضی دين
گفت من مغلوب بودم سوفیان
حمله آوردند و بودم بيم جان
تو جگربنده ميان گربگان
اندر اندازی و جویی زان نشان
درميان صد گرسنه گرده ای
پيش صد سگ گربه پژمرده ای
گفت گيرم کز تو ظلما بستدند
قاصد خون من مسکين شدند
تو نيایی و نگویی مر مرا
که خرت را ميبرند ای بينوا
تا خر از هر که بود من وا خرم
ورنه توزيعب کنند ايشان زرم
صد تدارک بود چون حاضر بدند
اينزمان هر يک به اقليمی شدند
من که را گيرم که را قاضی برم
اين قضا خود از تو آمد بر سرم
چون نيایی و نگویی ای غريب
پيش آمد اين چنين ظلمی مهيب
گفت والله آمدم من بارها
تا ترا واقف کنم زين کارها
تو همي گفتب که خر رفت ای پسر
از همه گويندگان با ذوق تر
باز ميگشتم که او خود واقفست
زين قضا راضيست مردی عارفست
گفت آنرا جمله ميگفتند خوش
مر مرا هم ذوق آمد گفتنش
خلق را تقليدشان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر آن تقليد باد

مولانا در قسمت اول این داستان در حالیکه داستان صوفی مسافر و خانقاهی که بآن وارد شد را تعریف میکرد بحث جالبی را پیش کشیده بود و موضوع این بحث بود تقلید و مقلد در مقابل تحقیق و محقق.

۷.۲.۰۱

بس فسادی کر ضرورت شد صلاح


فروختن صوفيان بهيمه مسافر را جهت سماع بخش نخست:
سوفی در خانگه از ره رسيد
مرکب خود برد و در آخر کشيد
آبکش داد و علف از دست خويش
نه چنان سوفیی که ما گفتيم پيش
احتياطش کرد از سهو و خباط
چون قضا آيد چه سودست احتياط
سوفیان تقصير بودند و فقير
کاد فقر ان يعي کفرا يبير(فقر مادر افساد است)
ای توانگر که تو سيری هين مخند
بر کژی آن فقير دردمند
از سر تقصير آن سوفی رمه
خرفروشی درگرفتند آنهمه
کز ضرورت هست مرداری مباح
بس فسادی کز ضرورت شد صلاح
هم در آندم آن خرک بفروختند
لوت آوردند و شمع افروختند

۶.۲.۰۱

زنده شدن استخوانهای مردار بفرمان ایزد


آنچه که از داستان زنده شدن استخوانها بخواست ایزد از دفتر دوم مثنوی مولوی میتوان آموخت از نظر من بشرح زیر است:
۱- مولانا مانند فردوسی کبیر انسان را به سه بخش، جان و خرد و تن تقسیم میکند. فردوسی با پندار و گفتار و کردار نیک بین این سه هماهنگی ایجاد میکند و مولانا نیز همین کار را بدین صورت بیان میکند که: روح (جان) به مغز( خرد) دستور میدهد و مغز به بدن ( تن). یعنی هر چقدر روح و یا جانت بری از هرگونه پلشتی و پلیدی باشد، مغزت بهتر عمل کرده و در نتیجه تنت سالمتر و بانشاطتر و آرامتر و خوشبخت تر است و یا روح سالم موجب بدن سالم است.

۲- آدمی برای اینکه قدر داشته هایش را بداند، برود و در مجالس گریه و عزا شرکت کند، و بنگرد به مردمی که برای از دست دادن مالی، کسی، داشته ای، چگونه زجه میزنند. معروف است که حکیمی از بیشمار حکمای ایرانی، افراد نا امید و غمگین و بی انگیزه را با خود به قبرستان میبرد و در آنجا با آنان قدم زده و در مورد فلسفه زندگی با آنان گفتگو میکرد.
زانک ایشان در فراق فانیند، غافل از لعل بقای کانیند.

۳- مولانا میفرماید دلیل اینکه مردم برای مال دنیا تا پای جان حرص میزنند و از هرگونه پلیدی رویگردان نیستند، تقلید از یکدیگر است. یک مثال عامیانه میگوید: عروس هنرمند جاری و خواهر شوهر و گاها مادر شوهر را نیز هنرمند میکند. چون مردم با هم چشم و همچشمی دارند و  بهمدیگر نگاه کرده و با هم در همه موارد رقابت کرده و از هم تقلید و کپی میکنند. و بهمین دلیل هم دنیای عظیم و بی در و پیکر مد و تازه ها بوجود آمده و که با استفاده از این نقطه ضعف آدمی میلیونها پول را راهی جیب سازنده هایش میکند. همسایه میخواهد مانند همسایه اش ثروتمند باشد، پس میرود و شبروی میکند، برادر میرود و دهها داروی مضر و مخرب را بر روی خود امتحان میکند تا مانند برادر عضلات محکم داشته باشد، و از همه این تقلیدها بدتر تقلید از مبلغان دین است که خود کهنه آموزند و مانند طوطی آنچه از نفر پیشین یاد گرفته اند، تکرار میکنند بدون اینکه اصولا از محتوای آن چیزی دریافته و یا بهره ای برده و یا اصلا دنبال این باشند که مطلبی که میگویند، بامحتواست و یا خیر! مولانا بشدت به آخوندهای سطحی و میمون صفت ایراد گرفته و آنان را به سخره  و ریشخند میگیرد و به همینجا بسنده نکرده و تیغش را بطرف گروه و یا گله مقلدین گرفته و بیشتر از آخوندها به مقلدین آنان میتازد. مولانا حتی در کار نیک هم کپی بودن را نمیپسندد و آنرا رد کرده و در اصل بودن تأکید دارد.
 
زانک تقلید افت هر نیکویست
که‌‌ بود تقلید، اگر کوه قویست

۴- کسی که عزیز خدا را برنجاند به مصیبت گرفتار آید. و عزیز خدا کیست؟ عزیز خدا پارسایست که علاوه بر اینکه از پلیدیها پرهیز میکند بلکه دعای شبانروزیش نزدیکی بخداست و نه خواست آرزوهای دور و دراز! عزیز خدا، دستها را بهم میآورد و از ته دل از خدا میخواهد  که خود را ازو نگیرد. مولانا میفرماید این آخوندی که هی خدا خدا میکند مانند خری است که قرآن را برای کمی کاه و یونجه میکشد و منظور از خدا خدا کردنش رسیدن به خدا نیست و تنها دنبال فریفتن مردم و در نتیجه رسیدن به مال دنیاست و اینرا ملت ایران پس از ۴۳ سال هنوز در شکند!

۵- آدمی به اندازه روزی مقرر شده استفاده میکند و بیش از آن پس انداز میشود برای وراث! که معمولا کسانی هستند که شخص از آنها در زندگی دل خوشی نداشته، مانند عروس و یا داماد نامهربان! و گاهی شخص روزی بسیار کمی به اندازه کاه دارد ولی حرص مال اندوزیش به اندازه کوه است و برای جمع آوری مال از هیچ جنایتی رویگردان نیست، مالی که هیچگاه خرج خود او نمیشود. بنابر اعتقاد عرفای ایرانی، شخص تا زمانی زنده است که روزیش از طرف خدا مقرر است و زمانی که دیکر روزی در این دنیا نداشته باشد، میمیرد. زرتشت شریف میفرماید: مطمئن باش هیچکس روزی ترا نمیتواند بخورد، چون فقط برای تو تعیین شده است. و چرا اینرا به آدمی میآموزد؟ چون میداند که کینه و نفرت واقعی زمانی در آدمی بوجود میآید و از وجودش بهیچ عنوان پاک نمیشود، که متقاعد گردد که حقش توسط فرد یا گروهی گرفته و خورده شده و میشود. و درست بهمین دلیل برای اینکه بین ملتها دشمنی و کینه واقعی و پایدار بوجود آورند، کتب تاریخی جعلی مینویسند و جعلیات را بخورد ملتها میدهند. مثلا به کشورهای جدا شده از سرزمین مادر یعنی ایران،  نمیگویند که ایرانی اند، بلکه به آنها تلقین میکنند که ایران هزاران سال بزور آنان را گرفته بوده و امروز هم سعی در بازپس گیری دوباره آنهاست! 

۵.۲.۰۱

همچو خر مصحف کشد از بهر کاه


قصه زنده شدن استخوانها بدعای عیسی قسمت دوم:

ز ابر گريان شاخ سبز و تر شود
زانک شمع از گريه روشن تر شود
هرکجا نوحه کنند آنجا نشين
زانک تو اوليتری اندر حنين
زانک ايشان در فراق فانیند
غافل از لعل بقای کانیند
زانک بر دل نقش تقليدست بند
رو به آب چشم بندش را برند
زانک تقليد آفت هر نيکويست
که بود تقليد اگر کوه قويست
گر ضريری لمترست و تيز خشم
گوشت پاره ش دان، چو اورا نيست چشم
گر سخن گويد ز مو باريکتر 
آن سرش را زان سخن نبود خبر
مستی دارد ز گفت خود وليک
از بر وی تا به می راهيست نيک

۴.۲.۰۱

ای امیر آب، مارا زنده کن



زاهدی را گفت يارب در عمل
کم گری تا چشم را نايد خلل(کم گریه کن تا کور نشی)
گفت زاهد از دو بيرون نيستحال
چشم بيند يا نبيند آن جمال
گر ببيند نور حق خود چه غمست
در وصال حق دو ديده چه کمست
ور نخواهد ديد حق را گو برو
اين چنين چشم شقی گو کور شو
غم مخور از ديده کان عيسی تراست
چپ مرو تا بخشدت دو چشم راست
عيسی روح تو با تو حاضرست
نصرت از وی خواه کو خوش ناصرست
ليک بيگار تن پر استخوان
بر دل عيسی منه تو هر زمان
همچو آن ابله که اندر داستان
ذکر او کرديم بهر راستان
زندگی تن مجو از عيسیت
کام فرعونی مخواه از موسیت
بر دل خود کم نه انديشه معاش
عيش کم نايد تو بر درگاه باش
اين بدن خرگاه آمد روح را
يا مثال کشتی مر نوح را
یارچون باشد بيابد خرگهی
خاصه چون باشد عزيز درگهی.

در اوایل دفتر دوم داستانی را مرور کردیم در ارتباط با عیسی و همراه او که در مسیری میگذشتند و بجائی رسیدند که چند تکه استخوان ریخته بود و همراه  از عیسی اسم اعظم خداوند را جویا شد ولی عیسی اسم اعظم را بهمراه خود نگفت و باو تذکر داد که در مقامی نیست که اسم اعظم را بداند و بخواهد مرده ای را زنده کند. آن همراه از روی هوس و نادانی به عیسی خواهش تمنا و اصرار کرد که اگر اسم اعظم را بمن نمیگوئی پس خودت اینکار را بکن. عیسی در اثر پافشاری خیلی زیاد آن ابله بتنگ آمد و بخواسته او تن در داد وبا او موافقت کرد. مولانا در اینجا داستان را نیمه تمام گذارد و در این قسمت مجددا به داستان عیسی برمیگردد و میفرماید:

داستان زنده شدن استخوانها بدعای عیسی قسمت اول 
   
خواند عیسی نام حق بر استخوان
از برای التماس آن جوان
 حکم یزدان از پی آن خام مرد
صورت آن استخوان را زنده کرد
از میان بر جست یک شیر سیاه
پنجه‌ای زد کرد نقشش را تباه
 کله‌اش برکند مغزش ریخت زود
معز جوزی کاندرو مغزی نبود
 گر ورا مغزی بدی اشکستنش
حود نبودی نقص الا بر تنش
 گفت عیسی چون شتابش کوفتی
گفت زان رو که تو زو آشوفتی
 گفت عیسی چون نخوردی خون مرد
گفت در قسمت نبودم رزق خورد
ای بسا کس همچو آن شیر ژیان
صیدخود ناخورده رفته از جهان
قسمتش کاهی نه و حرصش چو کوه
وجه نه و کرده تحصیل وجوه
ای میسر کرده بر ما در جهان
سخره و بیگار ما را وا رهان
طعمه بنموده بما وان بوده شست
آنچنان بنما بما آنرا که هست
گفت آن شیر ای مسیحا این شکار
بود خالص از برای اعتبار
 گر مرا روزی بدی اندر جهان
خودچه کارستی مرا با مردگان
 این سزای آنک یابد آب صاف
همچو خر در جو بمیزد از گزاف
گر بداند قیمت آن جوی خر
او بجای پا نهد در جوی سر
 او بیابد آنچنان پیغامبری 
میرآبی زندگانی‌پروری
 چون نمیرد پیش او کز امر کن
ای امیرآب ما را زنده کن
هین سگ نفس ترا زنده مخواه
کو عدو جان تست از دیرگاه
خاک بر سر استخوانی را که آن
مانع این سگ بود از صید جان
 سگ نه‌ای بر استخوان چون عاشقی
دیوچه وار از چه بر خون عاشقی
آنچه چشمست آن که بیناییش نیست
زامتحانها جز که رسواییش نیست
سهو باشد ظنها را گاه گاه
این چه ظنست این که کور آمد ز راه
دیده آ بر دیگران نوحه‌گری
مدتی بنشین و بر خود می‌گری

۳.۲.۰۱

فارغ از تشنيع و گفت خاص و عام




داستان شیخ رابین هود:
داستان مربوط به زاهدیست که تصور میکند با دادن کمک مالی به فقرا، کردار نیک انجام داده و موجب رضایت پروردگار میشود! برای توانایی به این امر، احتیاج به مال است و چون شیخ و یا زاهد داستان مالی ندارد، کمک به فقرا و تنگدستان را بهر روش و طرفندی! حتی خوردن مال مردم ادامه میدهد. و از طریق کمک به تهیدستان در بین مردم آبرو و اعتباری بدست آورده و مردم هم چون شیخ را به نیکنامی میشناسند، دست رد به سینه او نزده و بدین ترتیب شیخ رابین هود، وامدار گروه زیادی میشود. این روند تا جایی ادامه مییابد که شیخ بیمار گشته و به انتظار مرگ مینشیند، طلبکاران سراسیمه در خانه او جمع شده و درخواست مال خود را میکنند. او که مالی در بساط ندارد مجبور به تحمل سخنان تلخ و بی حرمتی دیگران شده ولی باز از حماقت دست برنداشته در آخرین لحظات هم مدیون کودک حلوا فروشی میشود که حلوای خود را برای میهمانان طلبکار شیخ داده و البته دیناری نمی ستاند! درآخر مردی خیراندیش به این آبروریزی خاتمه داده و از راه ترحم قروض شیخ را میپردازد.
پس از خواندن این داستان از دفتر دوم مثنوی، آدمی از خود میپرسد که هدف مولانا از بازگویی این داستان چیست؟
 
۱- شیخ فردی جاهل است چراکه خود را در شرایطی قرار میدهد که معمولا شیادان و مال مردم خوران جای دارند و نه مردان خدا. و چرا و با چه منظور شیخ این بلا را بجان میخرد؟ برای کمک به تهیدستان! آیا کمک به مردم بینوا بدین ترتیب صحیح است یا بدکاریست؟ چه کسی به شیخ حق داده که نقش خدا را بازی کند و به نیازمندان نان برساند؟ و حالا میخواهد قهرمان باشد چرا اینکار را بخرج دیگران انجام میدهد؟ و تازه همه اینها بکنار، چرا حق کودک حلوا فروش را میخورد آنهم با علم به اینکه پولی در بساط ندارد؟ آیا اصولا در بارگاه خدا چنین افرادی مانند این شیخ جایی دارند؟ آیا نیکوکاری را میشود بدین ترتیب معنی کرد؟

۲- و در آخر طبقی پول از در غیب میرسد و همه چی بخوبی و خوشی پایان میابد و نتیجه این میشود که تا نگرید کودک حلوا فروش، دیگ بخشایش نمیآید بجوش! مفسر این داستان در آخر نتیجه میگیرد که حرف مولانا اینست که تا با معصومیت یک کودک بدرگاه خدا ننالی و درخواست نکنی خدا جوابت را نمیدهد! خوب شیخ که گریه نکرده و برعکس بخواب ناز میرود و این کودک بینواست که میگرید، چرا بهره اش به شیخ میرسد؟ و یا تو گویی خدا ظالمی روانیست که تنها با آزار دادن واقعی مخلوقات راضی و ارضاء میشود!

۳- تنها موردی که بعنوان درس میتوان از این داستان بازجست، این است که آنکس که خدا بر روی او میخندد، ترش رویی همه عالم بی اهمیت و ناچیز است. و عزیز خدا باکی از ذلیل خلق بودن ندارد.

بود شيخى دايما او وامدار
از جوامردى که بود آن نامدار
ده هزاران وام کردى از مهان
خرج کردى بر فقيران جهان
هم بوام او خانگاهی ساخته
جان و مال و خانگه درباخته
وام او را حق ز هر جا ميگزارد(۱)
کرد حق بهر خليل از ريگ آرد
گفت پيغامبر که در بازارها
دو فرشته ميکنند ايدر دعا(۲)
کاى خدا تو منفقان را ده‌ خلف
اى خدا تو ممسکان را ده تلف
خاصه آن منفق که جان انفاق کرد
حلق خود قربانى خلاق کرد
حلق پيش آورد اسمعيل‌وار
کارد بر حلقش نيارد کرد کار
پس شهيدان زنده زين رويند و خوش
تو بدان قالب بمنگر گبروش
چون خلف دادستشان جان بقا
جان ايمن از غم و رنج و شقا
شيخ وامى سالها اينکار کرد
ميستد ميداد همچون پايمرد