‏نمایش پست‌ها با برچسب دفتر دوم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دفتر دوم. نمایش همه پست‌ها

۲۵.۶.۰۱

بايزيد و زيارت پير ٤



در ادامه ميخوانيم كه:
كم نمودن مر ورا، پيروز بود
زآن نمودن روز او، نوروز بود
دشمن ( در اينجا ديو هاى درون آدمى) را حقير و ناچيز و بيچاره ديدن، موجب پيروزى اوست. و روزگارش همواره نوروز است.

می‌نماید موج خونش تل مشک
می‌نماید قعر دریا خاک خشک
مكر و فريب اين ديو ها تا آنجاست كه موجى از خون را در جلو چشم و ديد تو، مشتى مشك مينمايد و ژرفا وقعر دريا كه هزاران متر زير آب است را به تكه زمينى خاكى و خشك.

خشک دید آن بحر را فرعونِ کور
تا در او راند از سرِ مستى و زور
از نظر معناى ظاهرى اين بيت ميگويد كه فرعون كه به قدرت خود مغرور گشته و مست و در نتيجه كور دل شده بود، درياى پهناور و ژرف را نديد و فقط زمینی خشکی را دید كه در وسط دريا راه باز كرده بود. درنتيجه با بيفكرى و قدرت و بیباكى بسوی آن تاخت .

چون درآمد ، در تگ دریا بُوَد
دیدۀ فرعون ، کی بینا بُوَد ؟
فرعون همينكه بتاخت به دریا زد در بن و ژرفا و قعر دریا قرار گرفت. دیدۀ فرعون و يا آدم مغرور چگونه ممکن است که بینا باشد؟ دو بیت اخیر اشاره دارد به داستان غرق شدن فرعون و فرعونیان که در سورۀ بقره ، آیه ٥٠آمده است. اين داستان قرآنى از روى داستان ضحاك در مبارزه با جمشيد شاه، كه رود نيل را ميشكافد، ازشاهنامه فردوسى كپى شده است. و در قرآن ميگويد: « و یاد آوريد زمانی را که برای نجاتِ شما دریا رابشکافتیم و برهاندیم شما را و غرق کردیم فرعونیان را و شما می دیدید !

تگ، بمعنی ته و بن و پایین است. همچو قعر دريا، تگ درخت، ته حوض و بن چاه و امثال آن . در اصل بمعنی پايان است.
در تگ آبش ز صفا ریگ خرد
کور تواند به دل شب شمرد.امیرخسرو

قند بیند خود شود زهر قتول
راه بیند خود بود آن بانگ غول
آنچه كه فرد مغرور ميبيند، بظاهر قند است، درحاليكه درواقع زهرى است كشنده. و آنچه او را براه ميخواند،ندا و بانگ طلايه داران و يا جلوداران نيست، بلكه آواز غول است كه او را بطرف قتلگاه ميكشاند. (در مورد آوازغول در قسمتهاى پيشين شرحى را نوشته ام. )

از اينجا به بعد پير و مرشد بايزيد ( در اصل مولانا) شروع به سخن با حق تعالا ميكند و ميگويد:
ای فلک در فتنهٔ آخر زمان
تیز می‌گردی بده آخر زمان
خداوندا، در فتنه آخر زمان يعنى در روز مرگ، تيز ميگردى، سزاى هر گناهكارى را به او ميدهى، فعلا به مافرصت بده كه خود را نجات دهيم. در مصرع دوم، بده آخر، زمان يعنى فرصت بده، مهلت بده.

خنجر تیزی تو اندر قصد ما
نیش زهرآلوده‌ای در فصد ما
خداوندا، مانند خنجرِ تیزی قصد و اهداف ما از آنچه انجام ميدم راميشكافى. قصد و هدف ما را كه در پشت اعمالمان مخفى است، مانند خنجرى تيز ميشكافى و آنرا ميبينى. و تومانند نیشِ زهرآلوده ای هستی که خبث نيت ما را به خودمان برميگردانى. فَصد = رَگ زدن ، خون گرفتن.

ای فلک از رحم حق آموز رحم
بر دل موران مزن چون مار زخم
خداوندا، از سر مهربانی و لطف خودت، بما رحم كن و ما را به كوچكى و حقارت و ناچيزى خودمان ببخش. و بر دلِ ما آدميان كه از مورانِ ناتوان ، ناتوانتريم، مانند مار زخم مزن.

حق آنکه چرخهٔ چرخ ترا
کرد گردان بر فراز این سرا
به حق همان حقيقتى که اين چرخ و گنبد را بخاطرش آفريدى، و آنرا بر فرازِ این جهان به گردش درآورده اى

که دگرگون گردی و رحمت کنی
پیش از آن که بیخ ما را بر کنی
از تو ميخواهم كه بما رحم كرده و حال ما را پيش از مرگ، دگرگون كنى.

حق آنکه دایگی کردی نخست
تا نهال ما ز آب و خاک رست
به حق آنكه از روز اول ما را مانند مادرى مهربان بدنيا آورده و زحمت ما را كشيدى و ما را از آب و گل درآوردى

حق آن شه که تو را صاف آفرید
کرد چندان مشعله در تو پدید
بحق آنكه ما را پاك و صاف خلق كردى و در ما تواناييهاى شگفت انگيز و مشعل های تابان قرار دادى. اين مشعل هاى تابان اشاره به انرژى عظيمى است كه در هسته هر اتم از اتمهاى تشكيل دهنده ملكولهاى اجزاءتشكيل دهنده آدمى، نهفته است. مولانا مانند ديگر حكما و دانشمندان نياكان ما كه بشر امروز هرچه ميداند ازصدقه سر آنان است، با آگاهى از اين دانش هسته اى ميفرمايد كه در وجود آدمى، خداوند چندان(ميليونها) خورشيد تابان قرار داده است. ببين يك انسان تا كجا قدرت دارد.
آنچنان معمور و باقی داشتى
تا که دهری، از ازل پنداشتى
آنچنان همه چيز را زيبا و كامل آفريدى كه دهرى، دنيا را ازلى دانسته و ميپندارد كه همه چيز از ابتدا به همينگونه اى كه امروز هستى دارد، وجود داشته است. دَهری ، به معنی کسی است که به ازلی بودن زمان معتقداست. برخى از مردمان اعتقاد داشته و دارند كه زمان از يكجايى شروع شده و تا روز قيامت ادامه خواهد داشت. و اين برداشت آدميانيست كه گمان ميكنند، زمان مانند خط صافيست كه از نقطه اى در گذشته شروع شده و درحال حركت به طرف نقطه اى در آينده، است. درحاليكه، دانشمند دانشمندان، خيام كبيرميفرمايد، ديروز و امروز و فردا، ساخت بشر است، و زمان در يك دايره مرتبا در حال تكرار خود است و آنچه كه فردا ناميده ميشود، همان امروز است كه ديروز شده است. ( فهمش سنگين است. ) تا كه دهرى از ازل دانسته است، يعنى مردم دهرى ترا خدا ميدانند.

مردم دهرى، كسانى هستند كه همه حوادث و بلاها را به دهر نسبت می دهند. و به راز بقا و تكامل اعتقادندارند. آنها ميگويند جهان همينگونه كه هست از ابتدا موجود بوده، و بنابراین دَهری کسی است که دَهر را خالق جهان ميداند. و محمد گفت به دهر فحش و ناسزا نگيد كه دهر همان الله است. این دسته از مردم ميگويند : زندگانی نیست مگر همین زندگانی دنیا، مى زییم و ميميريم و دوباره ميزييم و هلاک نمی کند ما را مگر همين دهر و روزگار.

شکر دانستیم آغاز تو را
اغنيا گفتند آن راز تو را
خداوندا، ترا سپاس ميگوييم كه توسط اغنيا، يعنى دارندهگان ذكاوت واقعى، مانند دانشمندان، از جهالت نجات يافتيم و راز ترا فهميديم و دانستيم كه آغاز و انجام فقط تويى. و ما در اين دايره سرگردانيم.

آدمی داند که خانه حادث است
عنکبوتی نى که در وی عابث است
عنكبوت ميپندارد واقعيت همان خانه اى است كه با تار هايش در كنج ديوار ساخته است، و اينرا نميداند كه ديوارها كه تارهاى او را نگاه داشته اند، ساخت كس ديگريست. و مى انديشد كه آن ديوارها هميشه وجودداشته اند. و اينرا فقط آدمى ميداند، كه خانه حادث و يا ساخته شده است و خانه عنكبوت در مقابل آن خانه چيزبيهوده اى است. پس حادث اصلى خانه، آدميست و عنكبوت كه بيهوده ميپندارد كه خود او كاره ايست، و نميداند در خانه اى كه ساخت ديگريست، مشغول بندبازيست. و اين درست شرح حال كسانيست كه خود را عقل كل دانسته و به خرده دانش خود مغرور گشته و ميپندارند جز خود و خانه اى كه بافته اند، چيز ديگرى وجود ندارد. آنچه كه مولانا تلاش دارد كه در اين سه بيت اخير، به آدمى بفهماند، اينست كه، از تار هاى سستى كه بدور خودپيچيدى دست بكش و از پيله ات بيرون آى، و پروانه شو و بال بگشا. و اين تار ها چيست؟ افكار پوسيده و عبث به ارث رسيده، و يعنى آنچه كه طوطى وار از خانواده و اجتماع و محيط زيستت، تقليد كردى و ياد گرفتى، بدون اينكه درصحت و سلامت آنها، ترديد داشته و يا حتى، علامت سئوالى در برابرشان گذاشته باشى. بعبارت عاميانه، تخته سياه مخت را كه ديگران پر كرده اند، پاك كن، و طرحى نو درانداز. خدا در جايى بجز سينه تو نيست.

حادث = بوجود آمده و عابث = کسی که كارهاى عبث و بیهوده انجام ميدهد.

يك بحث فلسفی که از دیر زمان مورد توجه بوده است، بحث، حادث و قدیم است. ميگويند:
حادث در عرف و لغت به معنی « نو» و قدیم به معنی « کهنه» است. ولی حادث و قدیم در اصطلاح فلسفه وکلام با آنچه در عرف عام وجود دارد فرق دارد. مقصود فلاسفه از حادث بودن و نو بودن اين است که هر چیزى،پیش از آنکه بوجود آيد، نبوده است، یعنی اول نبوده و بعد بوجود آمده و حادث شده است، مقصودشان از قدیم بودن و کهنه بودن این است که آن چیز همیشه بوده و وجود هيشگى داشته و در جواب اينكه از كجا بوجود آمده،پاسخى نيست. مثلا در همينجا، مولانا ميگويد ما آدميان ميدانيم كه خانه حادث شده است. يعنى اول زمينى بوده و بعد بر روى آن زمين خانه اى ساخته شده است. حالا اگر عمر اين خانه دويست سال باشد، عوام ميگويند كه خانه قديمى است و كهنه است، ولى فلاسفه ميگويند اين خانه حادث و نو هست چون هميشه وجود نداشته وساخته شده است.

پس از نظر فلسفه، حادث عبارت است از چیزی که نیستیش بر هستیش تقدم داشته باشد، يعنى تاريخ نبودنش،بيش از تاريخ بودنش است. مثل خانه كه دويست سال است ساخته شده و ميلياردها سال نبوده است. و قدیم عبارت است از موجودی که تاريخ بودنش بيش از تاريخ نبودنش برای او فرض ميشود. و مذهبيون ميگويند خداقديم است چرا كه هميشه بوده و تاريخ نبودش معلوم نيست. و ميگويند همه چيز بجز خدا حادث است و فقط خدااست كه قديم ميباشد. دانشمندان ايران مانند خيام و جرجانى و ابن سينا و رازى و مجوسى و شيخ بهايى وانورى و خواجه نصيرالدين طوسى و خواجوى كرمانى و ابو ريحان بيرونى و خوارزمى و ذوالفنون و نيشابورى وبيهقى و و و اعتقاد دارند كه تمامى امور طبیعی و مادی حادثند و بخودى خود بوجود نيآمده و از بين نميروند،بلكه از صورتى به صورت ديگر، دگرگون ميشوند. اينها ميفرمايند: همه موجودات اعم از کل و اجزاء و اعم ازماده و صورت، و اعم از پیدا و نا پیدا حادث هستند و بحث مافوق و وراى ماده در نزد اينان، بطور كلى با نظرمذهبيون تفاوت دارد.

از نظر آنان، قديم عالم، یک فرضیه است و وجود آدمى آنچنان پيچيده و شگفت انگيز است كه اگر قديم، هم موجودباشد، چيزى جز خود آدمى نيست.

۲۰.۶.۰۱

بايزيد و زيارت پير ٣



در ادامه عيادت بايزيد از مرشد و پاسخ گويى مرشد به پرسش بايزيد مبنى بر چگونگى پيروز شدن بر ديوهاى درون آدمى، پير روشن ضمير در ادامه ميگويد:

این قضا را هم قضا داند علاج
عقل خلقان در قضا گیج است كآج
عوام ميپندارند همه چيز تحت كنترل خدا و قضا است و هر بيچارهگى را قضا و قدر و سرنوشت و خواست خداميدانند. و علاج اين قضاى آسمانى را هم باز قضاى آسمانى ميدانند، چراكه عقل عوام در مقابل مشكلات گيج و مات است. درحاليكه خداوند خودرويى را در اختيار آدمى قرار داده كه كنترل و فرمان آن تحت اراده و خواست و انتخاب خود آدمى است. و اگر او تصميم بگيرد كه با سرعت خود را به ته دره پرت كند، اين ديگر خواست واراده خدا نيست و انتخاب خود آدميست. و تو نميتوانى بگويى چون خداوند، خودرو داده، پس پرت شدن به ته دره هم كار اوست.

اژدها گشت است آن مار سیاه
آنکه کرمی بود افتاده به راه
ديو هاى درون آدمى اگر تحت كنترل اراده او قرار گيرند بسيار ضعيف و ناچيزند و مثال كرمى هستند كه بر سر راه آدمى و زير پاى او افتاده اند. درحاليكه اگر بحال خود رها شوند ماننداژدههايى سهمگين نيرومند شده و هستى او را ميسوزانند. پس يكى از راه هاى تذكيه نفس،تقويت اراده است. چراكه نفس آدمى اژده هايى خفته است، ولى اگر تحت اراده آدمى، مسخر گردد رام شود و بفرمان آید.

اژدها و مار اندر دست تو
شد عصا ای جان موسی مست تو
معناى اين بيت ميتواند در ادامه همان تفسير بيت پيشين باشد و ميتواند چنين باشد كه، عصا چوب خشكى است كه در دست آدم معمولى او را در راه رفتن يارى ميدهد. ولى همين عصا و چوب خشك در دست موسى تبديل به مارى سياه و زهرآگين ميشود. شايد اشاره به اين مطلب باشد كه، دين و مذهب تا زمانى كه منحصر به خلوت آدمى باشد، كمكى است كه او را در لحظات نا اميدى به يك طريقى(درست و يا نادرست) يارى ميدهد. درحاليكه اگر آنرا برده و در بارگاه شاه جار بزنى، و تصميم به تحميل آن به ديگران كنى، همانند مارى اژدها منش،خطرناك گشته و جماعتى را ميسوزاند. و يا اينكه اين ديو هايى كه در تو وجود دارند و مانند مار سياه و اژدها تراعذاب ميدهند، در دست مردان خدا، و مستان راه حق، در اينجا موسى، مانند عصا و چوب خشكى هستند كه اورا در راه رفتن يارى ميدهند. يعنى همه چيز در تحت اراده توست و اين انتخاب توست كه اژدهها بپرورانى و ياچوب خشك.

دوزخی افروخت بر وی دم فسون
ای دم تو از دم دریا فزون
در مصرع نخست، يك دم و يا يك لحظه فريب ميتواند درهاى جهنم را بر روى آدمى باز كند. درمصرع دوم، دم يعنى نفس و هوایی که به واسطه ٔ تنفس در شش هاى آدمى داخل می شود و از آن خارج میگردد. و از صفات او سرخوشى و دلنوازى و روح بخشى و جان پرور ى است ، و افسرده دم و افعی دم و خجسته دم و سپیده دمان و فرخنده دم و مبارک دم و دم گیره از ترکیبات آن است . و نيرو و جان هم معنى ميدهد وميگويد، اى كه ظرفيت و قدرت و نيروى تو از دريا بيشتر و افزونتر است، بهوش باش كه با وجود قدرتمندى، كافيه يك دم و يك لحظه از مكر ديوهايت غفلت كنى، تا آنها درهاى دوزخ را برويت بگشايند.

اگر از من بپرسى، ميگويم كه آدمى حق دارد اشتباه كند و نه يك دم بلكه حتى سالها، چرا؟ چون خالقش او را اينگونه آفريده است. نه؟ باز هم از آدم و حوا و بهشتى كه داشتند و قدر ندانستند وآنرا از راه زياده خواهى، جاه طلبى، خودخواهى، غرور، كنجكاوى و يا هر نام ديگرى كه بتوان برآن نهاد، به سيبى فروختند. آدم و حوايى كه ناف نداشتند، يعنى والدينى در كار نبود كه آنها رابد تربيت كرده باشد. و درواقع فرزندان خدا بودند. آدم و حوايى كه همه چيز داشتند و بى نياز ازاحتياجات بدنى بودند، و صاحب بهشت بودند. يعنى تحت تاثير عسر و حرج نبودند تا وادارشده باشند. پس چرا خطا و اشتباه كردند؟ چون خالقشان آنان را اينگونه آفريده، در ذاتشان زيادهخواهى و تنوع طلبى قرار داده شده و در ذاتشان ميل به تباهى وجود دارد. آدمى بطور معمول،از داشته هايش دلزده شده، آنها را نميبيند و حتى از وجودشان، كسالت بهم ميزند و بدنبال تازه ها، تازيانه به همه چيز ميكوبد،و حتى بهشت خود را در اينراه ميفروشد. و اين خصلت آدميست. واگر به او بگويند كه نكن، جرى تر ميشود، چون تصور ميكند، حق او را ازش گرفته اند. و اگر ابرانسانى يافت شود، كه عشق به خدايش، او را از جاه طلبى نهادينه شده، جدا و دور سازد، در واقع عشق خود را به خدا ثابت كرده، و شايد خدا هم دنبال چنين مطلبى است. كسى چه ميداند.

۲۹.۵.۰۱

بايزيد و زيارت پير ٢



بايزيد بر بستر بيمارى شيخ و مرشدش حضور يافت و از او بسيار دلجويى كرد. اين عيادت باعث شادى مرشد گرديد. و بابت اين شادى عظيم خدا را سپاس گفت. پس بايزيد وقت را غنيمت دانست و از مرشدش پرسيد كه،براى كنترل و بدست گرفتن زمام ديو هاى درون آدمى چه راهكارى را ميشناسد. مرشد و پير دانا و روشن ضميرپاسخ او را داد:

چون پیمبر دید آن بیمار را
خوش نوازش کرد یار زار را
بايزيد آگاهى يافت كه پير و مرشدش بيمار گشته پس به عيادت او رفت. احوال او را با خوشرويى و احترام پرسيد.

زنده شد او چون پیمبر را بدید
گوییا آن دم مر او را آفرید
پير از ديدن بايزيد بسيار شاد شد، چنانچه بيماريش را فراموش كرد. تو گويى خداوند او را از نو آفريد.

گفت بیماری مرا این بخت داد
کآمد این سلطان بر تخت بامداد
پير گفت چه بيمارى با سعادتى كه موجب آن شد كه سلطانى چون تو به ديدار من آمد.

تا مرا صحت رسید و عافیت
از قدوم این شه بی حاشیت
از قدم مبارك و فرخنده اين شاه كبير(بى حاشيت، يعنى بى حاشيه و بيكران، كبير. بايزيد شاهزاده دوران امپراتورى صفوى است كه از طرف امپراتور صفوى، حكمران منطقه اى بود كه امروزه اروپا ناميده ميشود) انگار بيمارى از تن من بيرون رفته وسلامتى و عافيت يافتم.

ای خجسته رنج و بیماری و تب
ای مبارک درد و بیداری شب
پير آنچنان از ديدار شاه خوشحال ميشود كه شروع به تعريف و تمجيد بيمارى خود كرده و ميگويد، اى بيمارى واى تب و رنج و بيمارى، اى شبهاى پر از درد و بيدارى، شما را دوست دارم، چراكه موجب ديدار يار شديد.

نک مرا در پیری از لطف و کرم
حق چنین رنجوریی داد و سقم
حالا ميفهمم كه خداى زيبا چرا در پيرى و ناتوانى چنين بيمارى سختى را به من داده، چون از لطف و كرم خدا، در زمان پيرى و بيمارى به چنين سعادتى، يعنى ديدار شاه، رسيدم.

درد پشتم داد هم تا من ز خواب
بر جهم هر نیمشب لا بد شتاب
درسته كه درد پشت مرا نيمه شب سراسيمه از خواب بيدار ميسازد.

زین شکست آن رحم شاهان جوش کرد
دوزخ از تهدید من خاموش کرد
ولى از اين پشت شكسته من، و درد كشنده گران است كه شاهى چون تو برحم آمده و به ديدار من مى آيد، دردى كه دوزخ در مقابلش هيچ حرفى براى گفتن ندارد و خاموش ميماند.

۱۸.۵.۰۱

بايزيد و زيارت پير ١



شاهكار ديگرى از مولانا كه بايد خواند تا خدا را شناخت. و اگر پس از خواندن اين بخش از دفتر دوم هنوز بر سر افكار پوسيده و بيهوده مذهبى خود باقى ماندى، بدان و آگاه باش كه برايت دلى باقى نمانده و بطور كل از ماهيت آدمى تهى گشتى.

بایزید اندر سفر جستی بسی
تا بیابد خضر وقت خود کسی
بايزيد بسطامى پادشاه دنيا و مافيا، در عالم هستى بسيار سفر ميكرد تا بلكه خضر زمان را بيابد و آدم خداشناس را پيدا كند.
برطبق داستانهاى كهن پارسى، خضر نام خداى پارسى است که صاحب موسی پيامبر جهودان بود و نام اصلى او در پارسى تالیا گفته اند و پارسیان همچنين به او ایلیا یوهن می گویند. لقب اين خداى ايرانى كه خداى خاك است، «ارمیا» ميباشد. خضر كسى است که خداوند تعالی موسی را به تعلم در نزد او فرستاد و موسی برتعاليم او انکار آورد. و در نتيجه الكن شد. خضر حکمت اعمال خود بدو نمود و از او جدایی جست. موسى مرد وخضر تا قیامت زنده باشد و مسافران خشکی را یاری دهد، چنانکه الیاس خداى آبها مسافران دریا را. ومعروفست که خضر آب حیوان را خورده و همیشه زنده می باشد. فردوسى كبير ميفرمايد، که جمشيد پادشاه زمين، قصد این آب کرد، ولی موفق بخوردن آن نشد اما خضر بر آن آب دست یافت و برطبق شاهنامه، جمشيد به قصد آب حيات و يا زندگى جاودان و يا آب حیوان حرکت کرده در ظلمات گم شد و خضر که راى و كمك زن اودر این سفر با او بود به آب حیات دست یافت و از آن آب بخورد و تن بشست و زندگانی جاویدان یافت. در تصوف،خضر را مظهر اسم باطن ميدانند.
در حریم کعبه جان محرمان الیاس دار
علم خضر و چشمه ٔ ماهی بریان دیده اند.خاقانی .

ادامه مثنوى:
او به هر شهری که رفتی از نخست
مر عزیزان را بکردی بازجست
بايزيد به هر شهرى ميرسيد، سراغ خداشناسان را از مريدانش ميگرفت.

گفت حق اندر سفر هر جا روی
باید اول طالب مردی شوی
بايزيد ميگفت كه حق تعالى سفارش كرده است كه براى يافتن مردان خدا بايد سفر كرد و بهرجا كه ميرسيد،سراغ چنين مردانى را از اهالى بگيريد.

قصد گنجی کن که این سود و زیان
در تبع آید تو آن را فرع دان
چرا كه اين عمل درست مانند، بدنبال گنج رفتن است، گنجى كه خودش اهميت دارد و اصل ماجراست و سود وزيان آن فرع و طابع آن است.

۱۲.۵.۰۱

باغبان و دزدان باغ



داستان دزدان باغ مانند حكايت موسى و شبان، يكى از آموزنده ترين قصه هاى مثنوى و مولاناست. و مولانا دراين حكايت هم درس اخلاق ميدهد، هم درس زندگى و هم دين اسلام و مظاهرش را به تباهى ميكشاند. حكايت ازاينقرار است كه سه تن غريبه وارد باغ مردى شده و به مال او تجاوز ميكنند. مرد باغبان براى اينكه دفع شر كند،دست به تدبير و انديشه زده و آنان را ابتدا از يكديگر جدا ساخته و زمانى كه تنها ميمانند، آنها را به سزاى كارزشت خود ميرساند. از نظر عرفانى و سمبوليك، ميتوان داستان را بدين گونه تحليل كرد كه از نظر مولانا مبارزه باپليديها كه باغ وجود آدمى را آلوده ساختند، به يكباره و با هم، بسيار دشوار و شايد ناممكن باشد، و در اينحالت ميبايستى با مدد از خرد و انديشه تدبيرى انديشيد و مثلا آنها را از هم تفكيك كرده و يك به يك به آنها پرداخت،تا به نتايج رضايت بخشى رسيد و بر آنها و تاثيراتشان پيروز شد و فائق آمد.

ولى مولاى ما در اين داستان اهداف ديگرى را دنبال ميكند كه اگر از اهداف عرفانى آن ارزشمندتر نباشند، به همان اندازه مهمند. و اين اهداف چيزى نيست بجز مبارزه هميشگى مولانا با دين و مذهب بربر ها و در اينجا، وبويژه اسلام كه مولانا توسط اين داستان تمامى نمادهاى اسلام را بزير كشيده و آنان را با لجن بسترشان، يكى ميكند.

مولانا سه مرد را كه الگو و معرف و نمايانگر اسلام هستند را بعنوان دزدانى كه وارد باغ جامعه بشرى (ايران) شده اند را به دادگاه خدا برده و يك به يك به حساب آنان رسيدگى ميكند. او ابتدا راه مبارزه با اين مفسدين وچگونگى رهايى از تجاوز آنان را به خواننده ميآموزد. سپس حقيقت درونى آنان را از ظاهرى كه براى خودساختند، به بيرون كشيده و در جلو چشم خواننده ميگذارد و وقتى آنان را خلع لباس كرد و برهنه ساخت، سپس چماق ستبر و مجازات سخت خود را بر آنان فرود ميآورد.

مطلب ديگر اين است كه، در زبان غنى و كهن پارسى كه مادر همه زبانهاى دنياست، مثلى وجود دارد كه ميگويد،"تفرقه انداز و حكومت كن" , و داستان باغبان و دزدان درواقع يك نمايش كوچك از اين مثل پارسيست. و اين مثل از آنجا بسيار معروف شده كه سياستهاى استعمارى دو قرن اخير در ايران، با توسل به همين شيوه تفرفه افكنى، موجب فروپاچى امپراتورى ده ها هزار ساله پارسى و بوجود آمدن ده ها كشور گشته است. سياستى كه همچنان وامروزه با جديت كامل پيگيرى و در حال اجراء است. و ظاهرا استعمارگران كتب پارسى را با دقت بيشترى ازخود ايرانيان خوانده و بكار گرفته اند، همانگونه كه حسن صباح الگوى اصلى استعمارگران دنياست و نادر شاه و كتب جنگ او بوجود آورنده نظام نظامى غالب بر دنيا.

باغبانی چون نظر در باغ کرد
دید چون دزدان بباغ خود، سه مرد
يكى بود يكى نبود، براى خداشناس، غير از خدا، هيچكس نبود. يك روزى باغبانی در باغ ميگشت كه ديد سه مرد، بدون رخصت و اجازه او، مانند دزدان وارد باغ شده و مشغول خوشگذرانيند. و براى رسيدن به ميوههاى رسيده، شاخه درختان را ميشكنند و ميوه هاى رسيده را نيمه خورده در باغ پرت كرده و لگدمال ميكنند.

یک فقیه و یک شریف و صوفیی
هریکی شوخی ، فضولی ، یوفیی
آن سه نفر عبارت بودند از يكى در لباس آخوند عمامه دار٫يكى در جامه سيدان با شال سبز و سومی در لباس پشمين و صوفيگرى. سه دلقك گستاخ و بيهوده گو كه در لباس و مدعى رهبرى معنوى مردم بسوى خدا، سيد والگوى پيامبر اسلام و وارسته اى بعنوان عزيز خدا، ظاهر شده بودند.

گفت با اینها مرا صد حجتست
لیک جمعند و اجماع قوتست
باغبان با خود اندیشید که اين حق صد در صد منست كه به اينها درس ادب بدهم ولی اشكال اينجاست كه اينهايك گروهند و قوى و من تنها.

۹.۵.۰۱

ادامه عیادت بیمار



در اين بخش از دفتر دوم مثنوى و در ادامه عيادت بايزيد از شاگرد بيمار، مولانا به ذکر اهميت روابط انسانى ادامه داده، و عيادت از بيماران را امرى خداپسند معرفى كرده و طبق معمول مثالى را آورده است. و باز طبق معمول احمقترین پيامبر خدا، يعنى موسى را جلو مى اندازد.

آمد از حق سوی موسی این عتاب
کای طلوع ماه دیده تو ز جیب
از طرف خدا پيامى سرزنش آميز به موسى رسيد كه اى موسى كه اگر دستت را زير بغل بكنى، ميتوانى آنراسپيد و تابان، مانند طلوع ماه، بيرون بكشى!

اين مصرع دوم كنايه از معجزه يد بيضاء است.
ید بیضاء يعنى دست نورانى و آنرا از جمله ٔ معجزات موسی ميدانند که چون دست را در زیر بغل برده و بيرون میآورد٫ نوری ظاهر می گشت که همه ٔعالم را روشن می کرد! و چون به بغل می برد برطرف می شد. و بعضی میگویند در کف دست او نوری بود که چون آینه میدرخشید و به جانب هرکه می داشت بیهوش می شد و چوندست را به بغل می برد بهوش می آمد. و بعضی گویند که کف دست موسی سوخته بودو نشان سفیدی ازسوختگی آتش در دست او بود. ظاهرا موسى دچار بيمارى پوستى گال بوده كه كف دستش را كاملا سپيد كرده بوده است. و اينرا معجزه موسى مينامند! و ميگويند كه معجزه يد بیضاء (دست تابان) از جمله معجزات نه‌گانه موسی بوده است. كه دو بار رخ داده است. يكبار پيش از رفتن به بارگاه فرعون و بار ديگر در بارگاه و نزدفرعون! قرآن در سوره‌هاى اعراف، طه، شعراء، نمل و قصص انبيا از آن یاد کرده و آن را چنین نقل کرده است: «دستت را در گریبانت ببر تا بدون هیچ عیبی سفید و درخشان مانند طلوع ماه، بیرون آید» و چگونه بيمارى گال معجزه خوانده ميشود، فقط ابلهان دانند.

در اينجا عتاب، عتيب خوانده ميشود. چون در ادبيات پارسى قاعده اى است بنام قاعده اماله، و بدين گونه انجام میشود كه شعرا يك كلمه را بصورت اصلى مينويسند و آنرا با كلمه ديگر هم قافيه ميسازند، و بر وزن يكديگرميخوانند، و در اينجا بر طبق اين قاعده، عتاب، عتيب خوانده ميشود تا با جيب مناسب و هم قافيه باشد.

مشرقت کردم ز نور ایزدی
من حقم رنجور گشتم نآمدى
من ترا بنور ايزدى تابانت كردم ولى تو زمان رنجورى و بيمارى به عيادت من نيآمدى.

۸.۵.۰۱

عيادت بايزيد از بيمار



در اين بخش از دفتر دوم مثنوى، مولانا ضرورت انسان بودن را متذكر ميشود.

از صحابه خواجه‌ای بیمار شد
واندر آن بیماریش چون تار شد
بايزيد آمد عیادت سوی او
چون همه لطف و کرم بد خوی او
يكى از شاگردان بايزيد بسطامى از عرفاى ايران و عزيز خدا، بيمار شده و بر اثر بيمارى ضعيف و لاغر مانندتار شد. پس بايزيد به عيادت او رفت. چنانكه خوى و خصلت و عادت او بود و آن لطف و كرم به ديگران. بايزيد از زمره مردان خدا و صاحب خلق و خوى انسانى و متعالى بود.

۶.۵.۰۱

زکریا رازی و شاگردان


در اين بخش از دفتر دوم مثنوى، به دو مطلب پرداخته ميشود: ١- روح را صحبت ناجنس عذابيست عليم. يعنی مصاحبت و همنشينى میبایستی بطور معمول ميان جانداران همگون برقرار گردد. و جانداران ناهمگون يكديگر را بهم جذب نكرده و هيچگونه همراهى و رفاقتى ميان آنان بوجود نميآيد. ( و اين واقعا اشتباه است. همسايه من، سگ و گربه اى دارد كه عاشق همديگرند و با هم ميخورند، ميخوابند، بازى ميكنند و دوستان جدا ناشدنى هستند. وامثال اینگونه دوستیها در بین حیوانات نا همجنس بسیار است. و موارد زيادى وجود دارد كه دو نا همجنس، در كنار هم با مسالمت و دوستى روزگار ميگذرانند. در اينجا همچنین گفته میشود كه اگر آدماى بدجنس به كسى اظهار علاقه و برقرارى دوستى كنند، بايد انديشناك شد كه آيا در ميان آنان تجانس و نقطه مشتركى وجود دارد و يا موضوع چيز ديگريست. و آيا اينكه ميگويند، كه افراد را ازهمنشينان و دوستانشان، ميتوان شناخت، صحت دارد يا خير. ٢- به دو روش ميشود آدم خدايى را شناخت: - ملائك بر او سجده ميكنند. - ابليس او را انكار كرده و با دشمنان او جهودان و يا انكار كنندهگانند.

گفت جالینوس با اصحاب خود
مر مرا تا آن فلان دارو دهد
جالينوس و يا هر نام ديگرى كه دارد به يكى از شاگردانش رو كرد و گفت، برو فلان دارو را براى من بگير. ماخذ داستان از كتاب، قصه ها و تمثيلات مثنوى است، ص ٦٦، كه در آنجا داستان بدين گونه نوشته شده است: شنيدم كه زكرياى رازى ( دانشمند ارزشمند ايران، و پدر علم زيست شناسى و شيمى دنيا و كاشف الكل)، باگروهى از شاگردانش در راهى ميگذشت. ديوانه اى در پيش ايشان افتاد. در هيچكس ننگريست مگر در محم زکریا رازى، ودر روى او نيك نگاه كرد و بخنديد. حكيم زكريا رازى به خانه آمد و فرمود، مطبوخ افتيمون پختند وبخورد. شاگردان، استاد را پرسيدند: كه اى حكيم بزرگ، چرا اين مطبوخ همى خورى. گفت از بهر خنده آن دیوانه كه تا وى از سودا و جنون خويش، جزوى در من نديد، با من نخنديد.

پس بدو گفت آن یکی ای ذو فنون

۳.۵.۰۱

خرس و اژدها و سوار ۳


در ادامه داستان خرس و اژدها و سوار، چندين بيت است كه متعلق به مولانا است و از همين چند بيتى كه در زيرميآيد، ميتوان فرق بين تفكر و نوشتار مولانا با ابيات مسخره و تقلبى و وارداتى به مثنوى را ديد و حس كرد. دراينجا مولانا از حقانيت خود و اينكه او خورشيدى تابان و يا شمس تبريز است ميگويد.

گفت از اقرار عالم فارغم
آنک حق باشد گواه او را چه غم
نيازى به تائيد ديگران(عالم) ندارم، وقتى ايزد توانا، مرا قبول دارد و گواه من است، چه غم كه يك عالم مخالفم باشند.

گر خفاشی را ز خورشیدی خوریست
آن دلیل آمد، که آن خورشید نیست
در واقع اگر نادانان مرا تائيد كنند، دليل آن ميشود كه من ناحقم. مانند اينكه اگر خفاش بگويد كه از نورخورشيد نوشيده است، بدان و آگاه باش كه آن خورشيد نبوده است.

نفرت خفاشکان باشد دلیل
که منم خورشید تابان جلیل
در واقع نفرت خفاش صفتان كه جز پليدى و تاريكى قادر به ديدن چيزى نيستند، دليل وجود نور و خورشيداست، دليل اينكه من(مولانا) خورشيد تابانم، شمس تبريزم.

گر گلابی را جعل راغب شود
آن دلیل ناگلابی می‌شود

۲.۵.۰۱

خرس و اژدها و سوار ۲


داستان خرس و سوار و اژدها بدين ترتيب ادامه ميابد كه:

خرس هم از اژدها چون وا رهید
وآن کرم زان مرد، مردانه بدید
چون سگ ياران غار آن خرس زار
شد ملازم در پی آن بردبار
خرس وقتى با لطف و دلاورى سوار از چنگ اژدها رهايى يافت، مانند سگ ياران غار و يا اصحاب كهف دنبال سوار، براه افتاد. داستان ياران غار از داستانهاى باستانى ايرانىيست كه در اديان ساختگى يهود ومسيحيت و اسلام كپى شده (داستان اصحاب كهف) و نام و ماهيتش تحريف و تغيير يافته است. (شرح ماجرادر انتهاى اين قسمت)

آن دلاور سر نهاد از خستگی
خرس حارس گشت از دل‌بستگی
پس از مدتى سوار دلاور به استراحت پرداخت و خرس هم كه به ناجى خود دل بسته بود، به نگاهبانى پرداخت. حارس يعنى حراست كننده، نگهبان.

آن یکی بگذشت و گفتش حال چیست
ای برادر مر ترا این خرس کیست
مرد و خرس باهم سفر ميكردند و همه جا باهم بودند تا اينكه فضولى از ديدن ايندو متعجب گشته و از سوارشرح حال را پرسيد.

قصه وا گفت و حدیث اژدها
گفت بر خرسی منه دل ابلها
سوار داستان خرس و چگونگى نجات او از چنگ اژدها را تعريف كرد و گفت كه پس از آن خرس به او دل بسته ودوستش شده است. مرد فضول گفت، دل به محبت خرس نبند و خواهان دوستى خاله خرسه نباش، اى ابله.

۲۷.۴.۰۱

سوار دانا و مرد مار خورده


در داستان مرد مار خورده و سوار دانا، مولانا از مردان خدا، و تاثيرى كه بر مردم دارند، ميگويد. در اين داستان عوام را به مردى خفته با دهان باز تشبيه ميسازد، دهانى كه فقط براى خوردن و حرافى ، شكايت و ناله و نفرين باز است.(و متاسفانه اكثر عوام بدينگونه اند و اين يك حقيقت تلخ امروز جامعه بشريست.)

مرد خدا را به سوارى دانا، بينا و نيكو كار و صاحب عمل و كم حرف، تشبيه كرده و پليديها را به مار سياه وترسناك و فربه اى كه، در زمانى كه عوام در خواب (در بيخبرى و نادانى) بسر ميبرند، وارد تن آنان شده و آنانرا بيمار ميسازد. و شلاق سوار و سيبهاى ( و باز هم سيب! ماجرا ساز ميشود) كه به خورد مرد ميدهد، را به ابزار مرد خدا براى درمان نا آگاهى عوام، مانند ميكند. مولانا ميفرمايد، عوام ظاهر بين، شلاق و رفتار مرد سواركارخدايى را، به ستمى ناروا بخود ميدانند، و نيت نيك او را به اشتباه، ظلم ميبينند، و فقط زمانى كه از شرپليديها رهايى مييابند، تازه درميابند كه در واقع سخت در گمراهى بودند و آنچه كه رنج جانكاه ميدانستند، درحقيقت راه و مسير آنان به طرف آگاهى و سلامت روحى بوده است. و پرسش اينجاست كه آيا واقعا رنج مايه تندرستى روحى است؟ كاملا واضح است كه رنج مايه، بخود آمدن آدمى است، ولى آيا اين بخود آمدن، و آگاهى،موجب سلامت روحى او هم هست و يا در بسيارى از مواقع رنج ، موجب تباهى روح بشر است؟ آيا در داستان آدم و حوا، به همين نتيجه نميرسيم كه، آگاهى و خوردن سيب، موجب رنج آدمى شده، و متعاقب آن موجب بيرون رفت او از سعادت و خوشبختى و بهشت ميگردد؟ درد كه مربوط به جسم آدميست، او را از انجام خيلى از كارهايى كه ميتواند او را به خطر اندازد، ممانعت ميكند، و درواقع براى بقاى بشر لازم است. و رنج كه مربوط به عوالم روح و روان است، درواقع واكنش آدمى به رخداد ها و پديده هاى محيطش ميباشد. و اين واكنش در افراد مختلف، متفاوت است. گاهى آنچه موجب رنج يكى است، موجب تفريح ديگرى است.

مولانا ميفرمايد، پيش از اينكه "مردم مار خورده"، خود تبديل به افعى شوند، لازم است كه مار از تن آنان بيرون شود. و اين مردم دچار گمراهى(مار خورده) بسيار ناشكر و ناسپاسند و هرگز اين احتمال را نميدهند كه شايددر مسير پاكسازى قرار گرفته اند، و شايد حكمت خدا آنان را با درى بسته روبرو ساخته، پس بجاى ناسپاسى و ناله و نفرين، صبور باشند و بخداى خود اعتماد كنند. مانند شخصى كه خود را خداشناس و پرهيزگارميدانست ولى دچار نگرانى و ترس بود، از او پرسيدند، آن خدايى كه ميپرستى از چه جنسى است كه به اواعتماد ندارى؟ مگر ميشود ادعاى خداشناسى كرد و دچار ترس شد؟ اصولا ترس و نگرانى، محك است براى ميزان خداشناسى فرد، و بعبارت ديگر در جايى كه ترسيدى و نگران شدى، درواقع كافر شدى.

نكته قابل ذكر ديگر اين است كه، از نظر اين داستان، عوام را بايد با عمل براه آورد، چرا كه آنها كشش و جنبه شنيدن و درپى آن، درك حقايق را نداشته، و مانند آن چوپان نگون بخت كه به موسى برخورد، (در داستان موسى و شبان) گفتن حقايق به آنان موجب تركيدن زهره آنان و يا مجنون شدنشان ميشود. در نتيجه راه درمان عوام همين است كه آنها را بايد در يك راه و يا مسير مشقت بار و سخت قرار داد تا فهميده و متوجه قضيا شوند. واينجا اين پرسش و ترديد بوجود ميآيد كه آيا واقعا همينطور است و يا نه، نميتوان براى همگان يك نسخه پيچيد،و انتظار يك نتيجه مشخص را داشت؟(البته فتنه سال ٥٧ و شاه شدن آخوند، نشان داد كه عوام را بايد با شلاق و اعدام و ترور و قتل و غارت و تحقير و زندان و شكنجه و گرفتن تمامى آزاديهاى شخصى و فقر و و و متوجه ساخت كه بايد قدر داشته ها و عافيت شان را بدانند، و تا ياد بگيرند كه از مستى خوشى و رفاه خود را به دره و قعر جهنم پرت نكنند.)

بهرحال از داستان موسى و شبان و اين داستان، ظاهرا اين برميآيد كه دررابطه با بخودآيى و خداشناسى،مولانا به عمل، بيش از حرف اهميت داده و آنرا كارساز ميداند.

عاقلی بر اسپ می‌آمد سوار
در دهان خفته‌ای می‌رفت مار
خردمندى سوار بر اسپ از راهى ميگذشت، مردى را با دهان باز خوابيده ديد، و مارى كه بدرون دهان مردميخزيد.

آن سوار آن را بدید و می‌شتافت
تا رماند مار را فرصت نیافت
سوار با شتاب بسوى مرد رفت تا از خزيدن مار بدهان مرد جلوگيرى كند، ولى بموقع نرسيد.

چونک از عقلش فراوان بد مدد
چند دبوسی قوی بر خفته زد
سوار خردمند با شلاق چندين ضربه قوى بر خفته زد تا او را بيدار كند.

خفته زان ضرب گران برجست زود
گشت حيران، گفت آيا اين چه بود؟
خفته حيران و گيج بر اثر ضربه شلاق از خواب پريد و پرسيد، چه خبر شده؟

برد او را زخم آن دبوس سخت
زو گریزان تا بزیر یک درخت
سوار با ضربات پيدرپى شلاق ، مرد مار خورده را تا زير درخت سيبى كه در آن حوالى بود، برد.

سیب پوسیده بسی بد ریخته
گفت ازین خور ای بدرد آویخته

و وادارش كرد از سيبهاى كه زير درخت ريخته شده و ترشيده بودند، بخورد. سيب بطور كلى خاصيت ضدعفونى داردو وقتى تبديل به شراب و يا سركه ميشود، اين خاصيت چندين برابر ميشود.

۲۲.۴.۰۱

موسى و شبان ٤



در داستان موسى و شبان كه يكى از حكاياتى است كه مولانا بصراحت از طرز فكر خود در مورد دين و مذهب سخن ميگويد، ٩٨ درصد از مردم دنيا در مقابل يك پيامبر قرار داده شده و او را بزير ميكشند. مولانا برضد اين گهراهى بزرگ برميخيزد كه پيامبران را از هرگونه ايرادى برى دانسته و از آنان موجودات تخيلى و پاك و آگاه مطلق ميسازد و بصراحت با اين داستان، مردم عامى را گامها از آنان جلوتر قرار ميدهد. و حتى كار را از اين هم دراماتيك تر كرده و در ادامه، از موسى ميخواهد تا به نا آگاهى خود، مهر تاييد زده و پرسشى را از خداوند زيبا بپرسد كه براى بشر آگاه مايه خنده است. پس مينويسد:


گفت موسی ای کریم کارساز
ای که یکدم ذکر تو عمر دراز
موسى بخدا ميگويد: اى بخشنده و سامان بخش روزگار، اى كه يك لحظه مناجات با تو به يك عمر مى ارزد.

نقش کژمژ دیدم اندر آب و گل
چون ملایک اعتراضی كرده دل
در من پرسشى آزاردهنده موجب اين گفتار شده است، اندر آب و گل كنايه از خود موسى است كه ساخته شده از آب و گل است. نقش كژمژ در اينجا يعنى ايرادى كه دليلش معلوم نيست. همانگونه كه فرشتگان در اطاعت امر خدا به آدم سجده كردند، بجز شيطان كه اعتراض كرد و گفت من تنها در برابر تو(خدا) سجده ميكنم. موسى ميگويد مانند ابليس در دل من هم ترديدى پيدا شده كه خود توانا بحل آن نيستم.

که چه مقصودست نقشی ساختن
واندرو تخم فساد انداختن
و آن پرسش اين است كه: چرا آدم را خلق كردى و در درونش بدى و فساد را آفريدى؟ تو گويى خدا مسئول تربيت غلط آدميست، و كودكى كه بدنيا ميآيد از ابتدا، پليد بدنيا آمده است! تا اين حد موسى پايين كشيده ميشود.

آتش ظلم و فساد افروختن
مسجد و سجده‌کنان را سوختن
چرا بايد ظلم و فساد در دنيا باشد، چرا آدماى خوب قربانى و سوزانده ميشوند؟

مایهٔ خونابه و زردآبه را
جوش دادن از برای لابه را
چرا خون و صفرا باهم تركيب شده و خشم و غم را ميآفرينند؟ كنايه مولانا به اين كه هميشه پليدى جنبه روحى ندارد، گاهى تركيبات شيميايى كه در تن آدمى رخ ميدهد، در انجام پليديها، دخالت دارند. و اراده آدمى را تحت كنترل خود درميآورند.

من یقین دانم که عین حکمتست
لیک مقصودم عیان و رؤیتست
من اينرا بطور كلى ميدانم كه پشت همه اينها حكمت و هدفى است، ولى ناتوان از درك چرايى آنها هستم و دوست دارم آگاه شوم.

آن یقین می‌گویدم خاموش کن
حرص رؤیت گویدم نه جوش کن
ايمان من، موجب خاموشى و تسليم محض من است، ولى جنبه انسانى و كنجكاو من، براى دانستن بجوش آمده است.

مر ملایک را نمودی سر خویش
کین چنین نوشی همی ارزد به نیش
خداوندا تو فرشتگانت را از خيلى از اسرار آگاه ساختى، و همانطورى كه ضمن جمع آورى عسل، نيشى هم احتمالا به گردآورنده زده ميشود، منهم از اين گستاخى اگر عذابى ببينم، آنرا بخاطر شهد آگاهى، ميپذيرم.

عرضه کردی نور آدم را عیان
بر ملایک گشت مشکلها بیان
اسرار سجده بر آدم را به ملايكت گفتى، و آنان را از رنج و مشگلات نادانى رهانيدى. تا اينجا اين موسى است كه ميپرسد، پس از اين ظاهرا خداست كه پاسخ ميدهد ولى هيچ پيش درآمدى نيست و جاى بسيار تعجب است كه داستان چنين سكته و گسستگى را داراست. بهرحال ميفرمايد:

حشر تو گوید که سر مرگ چیست
میوه‌ها گویند سر برگ چیست
در آخرين روز زندگى، راز مرگ بر تو آشكار ميشود، همانطورى كه اين ميوه هاى درخت هستند كه نوع آن درخت را، رازى كه برگها در خود پنهان ساختند، را برملاء ميكنند.

سر خون و نطفهٔ حسن آدمیست
سابق هر بیشیی آخر کمیست
در خون و سپس نطفه آدمى، ژنهاى او كه حامل محاسن و ويژهگيهاى او هستند، نهان هستند و ژنها، راز و يا سر آدمى را در خود دارند. ژنها كه در اعراب جاهل آنرا جن مينامند، چراكه قادر بفهم، تعريفى كه ايرانيان براى ژن داشتند، نبودند، پس ميانديشدند كه ايرانيان از يك موجود مرموز كه بچشم ديده نميشود، سخن ميگويند و چون در عربى، حرف "ژ " وجود ندارد، پس چيزى ساختند، بنام " جن " كه امروزه متداول و نشانه جهالت آنان است. مولانا در اينجا از ژن ها سخن گفته و دستوراتى كه در آنها قرار دارد را بعنوان، اسرار، آدمى، ذكر كرده و همزمان از تكثير سلولهاى نطفه، كه منجر بوجود و ساخت آدميزاد ميگردد، سخن گفته است، و بدين ترتيب به گوشه كوچكى از دانش عظيمى كه در علم زيست شناسى داشته، اشاره دارد. و ميفرمايد كه بيشى و يا افزونى، از ابتدا كم بوده و كم كم زياد گشته است. قطره قطره جمع گردد، وانگهى دريا شود.

۱۸.۴.۰۱

موسى و شبان ٣



پس از اينكه بر اثر آخوند بازى موسى، شبان بيگناه سر به بيابان گذاشت، خداوند موسى را بسيار نكوهش كرد، و سپس براى اينكه موسى دوباره حماقت نكند، در اينجا ميگويد كه در سر موسى بفرمان حق، دانش الهى قرار داده شد! و رازهايى به او گفته شد كه نبايد از آنها سخن گفت! اينجا دو پرسش بوجود ميآيد: ١- آيا خدا از نادانى موسى خبر داشت؟ پاسخ ، "خير" ، نميتواند باشد، چراكه چيزى از خدا پنهان نيست. پس پرسش بعدى پيش ميآيد كه اگر خدا از نادانى موسى در علم خداشناسى خبر داشت و ميتوانست، توسط وحى، دانشها و آگاهيهاى لازم را در مغز موسى بگذارد، چرا اينكار را زودتر نكرد و پيش از اينكه موسى، به شبان لطمه روحى بزند، او را مطلع نساخت؟ و رندان معتقد هستند كه گفتن اسرار به آدمى مرحله پنجم و شهر پنجم عشق و عرفان عطار است و در اين مرحله خدا اسرار ناگفته را به آدمى ميدهد و موسى اين مرحله را پس از برخورد با شبان، طى ميكند! كه بعيد بنظر ميآيد كه بنده اى كه هنوز در نيمه راه است، هنوز ناقص است، بعنوان رهبر معنوى مردم و پيامبر به آنان حقنه شده و ما ترا براى وصل كردن فرستاديم به او چسبانده شود. و مولانا بسيار زيركتر و باهوشتر و آگاهتر از اين حرفهاست، و بهمين جهت، پنج بيت بعدى بشدت مشكوك است و ظاهرا توسط يهوديان به مثنوى وارد شده است، چرا كه در اين پنج بيت، نويسنده سعى دارد تا موسى را از حماقت و نادانى و نداشتن آگاهى در علم خداشناسى واقعى تطهير كرده و او را از زير سئوال بيرون بكشد. پس ميگويد كه خداوند به موسى دانشى داد كه عدم آن باعث حماقت او در برابر شبان شده بود. تصور من اينست كه اين پنج بيت وارداتيست و از مولانا نيست، چون بسيار سطحى و بيمعناست، وصله اى كه به مولاى ما نميچسبد.
بعد از آن در سر موسی حق نهفت
رازهایی گفت کان ناید بگفت
بر دل موسی سخنها ریختند
دیدن و گفتن بهم آمیختند
چند بیخود گشت و چند آمد بخود
چند پرید از ازل سوی ابد
بعد ازین گر شرح گویم ابلهیست
زانک شرح این ورای آگهیست
ور بگویم عقلها را برکند
ور نویسم بس قلمها بشکند
بيچاره مولاى ما كه بيش از يك ميليون كيلومتر سخن گفته تا مردم را آگاه سازد و در اينجا به يكباره آخوند و يا بهتر بگويم خاخام گشته و مردم را به نا آگاهى فراخوانده و حتى بشيوه جهودان تهديد كرده كه اگر رازى را افشاء كرده و بگويد، آتشى آيد بسوزاند خلق را! و عقلها را از جا ميكند و قلمها را ميشكند!
برگرديم به مثنوى:
چونک موسی این عتاب از حق شنید
در بیابان در پی چوپان دوید
پس از اينكه خداوند موسى را نكوهش كرد، موسى بدنبال شبان بطرف بيابان دوان شد.

بر نشان پای آن سرگشته راند
گرد از پرهٔ بیابان بر فشاند
رد پاى آن شوريده عاشق را گرفت، و آنچنان بسرعت ميدويد كه گرد و خاك از بيابان بلند ميشد.

گام پای مردم شوریده خود
هم ز گام دیگران پیدا بود
رد پاى شبان عاشق و كلا راه رفتن مردم شوريده از ديگر مردمان متمايز است و فرق ميكند. مردم شوريده حال، بقول معروف،افتان و خيزان ميروند.

یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب
یک قدم چون پیل رفته بر اريب
عاشق شوريده حال، گاهى مانند مهره رخ در صفحه شطرنج، صاف و از بالا به پايين حركت ميكنند، گاهى مانند مهره پيل شطرنج، كژ و مورب راه ميروند. مولانا حال شوريدهگان خدا را به حركت مهره فرزين(وزير) تشبيه كرده كه در صفحه شطرنج توانا به هر حركتى است، هم به بالا و پايين، هم كژ و مورب، هم پس و پيش.

گاه چون موجی بر افرازان علم
گاه چون ماهی روانه بر شکم
گاهى مانند موج به بالا بلند شده و علم بلند ميكند و گاهى مانند ماهى بر روى شكم خود ميخزد. گاهى به بالا پريده و گاهى خود را با شكم بر زمين انداخته.

گاه بر خاکی نبشته حال خود
همچو رمالی که رملی بر زند
گاهى نشسته و بر روى خاك، برحسب حال خود نقش كشيده. روانشناسان براى اينكه بحال بيماران كودك خود پى ببرند، ابتدا به آنها كاغذ و قلمى ميدهند و از آنها ميخواهند كه نقاشى كنند و سپس از روى نقاشى كودك به چگونگى افكار كودك واقف ميشوند. و اينكار تا چه حد درست است را بيخبرم ولى در اينجا منظور مولانا از مصرع اول ظاهرا برهمين اساس است كه مردم شوريده، احوال خود را بر خاك نقش ميكنند. ابزار پيشرفته نجوم موسوم به رمل و اسطرلاب در زمان قاجارها از رصدخانه هاى معتبر آنزمان ايران كه تنها رصدخانه هاى دنيا هم بودند، و البته پس از ويرانى رصدخانه ها، اين ابزار شگفت اتگيز در دست حقه بازان قرار داده شد و تبديل به وسيله پيش بينى آينده گشت. سپس آوارهگان يهودى كه در آن زمان از پست ترين اقشار جامعه بودند و تصاويرشان امروزه بعنوان ايرانيان دوران قاجار به وفور در اينترنت مورد استفاده نوكران استعمار قرار ميگيرد و بدين ترتيب مردم امپراتورى را تحقير ميكنند، (همانگونه كه كلفتهاى ترك دربار قاجار را بعنوان زنان شاهان قاجار جار ميزنند و بدين ترتيب براى خود اعتبار كسب كرده و اين دوره از تاريخ ايران را بسخره ميگيرند.) بهرحال در آنزمان يهوديان به كار تكدى و كهنه فروشى در كوچه ها اشتغال داشتند، و بيكباره شروع بجمع آورى اين ابزار و ابزار با ارزش ديگر از ايران كرده و تا دانه آخر آنها را از ايران خارج ساختند. امروزه اين ابزار پيشرفته در غرب مورد استفاده قرار گرفته، چراكه هنوز يك نمونه از آن را نتوانسته اند بسازند. رمل و اسطرلاب كه بگفته فردوسى كبير، هزار سال ساخت آنها طول ميكشد، دقيق ترين وسايل اندازه گيرى زمان است، كه منسوب به خيام دانشمند، دانشمندان ميباشد. در صفحه رمل اشكال دوازده ماه سال، و چهار عنصر اصلى حيات: آب، آتش، خاك، باد و تصاوير كليه سيارات منظومه شمسى بهمراه اسامى آنها و چگونگى قرار گرفتن آنها و مدارها و و و ستارگان و اقمار سيارات و آنچه كه نجوم امروزى بر آن ستوار است قرار دارد و بوسيله اهرمى ميتوان فواصل سيارات و ديگر اجرام منظومه شمسى را بطور دقيق اندازه گرفت. و در ايران بعنوان ابزار جادوگرى جا انداخته شد تا كسى سراغى از آنها نگيرد.
عاقبت دریافت او را و بدید
گفت مژده ده که دستوری رسید
درآخر، موسى توانست شبان را پيداكرده و با خوشحالى به او گفت: مژده بده كه از طرف خدا، دستورى رسيد.

هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو
موسى به شبان گفت كه خداوند ميفرمايد كه هيچ رسم و رسوم و دين و آيينى در مناجات وجود ندارد و هيچ احتياجى به دولا راست شدن پنجگانه و مسجد و كليسا و كنيسه نيست، و هرچه دوست دارى ميتوانى با خدا بگويى. درست مانند زمانى كه براى صميميترين و نزديكترين دوست و رفيق و يار خود درد دل ميكنى.

کفر تو دینست و دینت نور جان
آمنی وز تو جهانی در امان
در راه خداشناسى، آنچه كه بما گفتند كه اين كفر است درواقع براى گمراهى ما بود. و دين و مذهب ، درواقع تقلب سخيفى است كه ابليس صفتان، توسط آن مردم را از خدا دور ساختند. و مولانا در مصرع نخست ميفرمايد، اينرا ( اين صفاى باطن و گفتگوى مستقيم و بيريا با خداوند) كه به تو بعنوان كفر جا انداختند، در واقع دين واقعيست، چرا كه دين واقعى همان نوريست كه از جان تو بطرف خدا تابانده ميشود. در مصرع دوم ميگويد، تو خود پناهگاهى هستى كه يك دنيا در پناهت ميتواند امن باشد. زيرا آنچه كه پيامبران بعنوان كفر بخورد آدما دادند، در وجود تو تجسم ايمان خالص بدرگاه خداست. يعنى يك خداشناس واقعى ارزشى به اندازه همه آدماى دنيا دارد.

گفت ای موسی از آن بگذشته‌ام
من کنون در خون دل آغشته‌ام
شبان بينوا به موسى گفت كه ديگر براى اين حرفها دير است. دل من در خون نشسته و من ديگر آن آدم سابق نيستم.

من ز سدرهٔ منتهی بگذشته‌ام
صد هزاران ساله زان سو رفته‌ام
درخت سدر يا درخت معروف به درخت زرتشت، كه گفته ميشد به دست زرتشت شريف كاشته شده و هزاران سال از عمرش ميگذشت، توسط بربر ها در حمله به ايران سوزانده و تكه تكه گشت و هر چه مردم غيرنظامى محلى تلاش كردند و جنگيدند و كشته ها پشته شد و زنان و كودكان التماس كردند نتوانستند از نابود سازى اين درخت جلوگيرى كنند و بربرها آنرا كه آنچنان بزرگ و عظيم و سايه گستر بود كه يك شهر از سايه اش استفاده ميكردند، به هيزم مبدل ساختند. ميگويند از زمانى كه اين درخت سوزانده شد، آدميت هم مرد و دنياى انسانى به آخر رسيد. در اينجا مولانا با اشاره به اين مطلب از زبان شبان بينوا ميگويد كه دنيا براى من نه تنها به پايان رسيده بلكه صدها سال از روى آنهم ميگذرد. يادآورى ميشود، يكى ديگر از شگفتيهاى ايران كه بدست بربرها هزاران تكه شد، فرش باستان بود كه با رشته هاى ابريشم طبيعى و طلا بافته شده و آنچنان بزرگ و داراى نفوش زيبا بود كه آدمى از ديدنش بحيرت فرو ميرفت. گفته ميشد كه در عصر جمشيد شاه بافته شده بود. همان جمشيد شاه كه پايگذار زندگى مدرن آدميست و ضمن مبارزه با ضحاك، برطبق شاهنامه رود نيل را شكافت و داستانش در داستان موسى كپى شد.

۱۵.۴.۰۱

موسى و شبان ٢




وحی آمد سوی موسی از خدا
بندهٔ ما را ز ما کردی جدا
خدا موسى را فراخواند و به او گفت، واقعا كه گل كاشتى و بنده مرا از من جدا ساختى! وحى يعنى اتصال و ارتباط ناپيدا میان آدميان و خداوند، و به سه صورت امکان‌پذیر است: ١- وحی مستقیم: گفتار الهی که هیچ واسطه‌ای میان خدا و آدمى نباشد. و اين ويژه كسانيست كه تمامى پليديها را از خود دور ساخته و جز رضاى خدا هدف ديگرى در زندگى ندارند. اين افراد بدليل نداشتن ديو و پليدى دچار مرگ و اهريمن نشده و صدها سال زندگى ميكنند و خدا از اينها دست نميكشد و عمرشان آنقدر طولانيست كه در آخر خود از خدا مرگ را ميطلبند. ٢- وحی غیرمستقیم: گفتار الهی که از پشت حجاب شنیده شود، مانند سخن گفتن خداوند با موسی به واسطۀ بته خار آتش گرفته، و يا به واسطه همين سايت كه اينك درحال خواندنى. و اين مختص كسانيست كه افراط و حرص و طمع و ظلم به ديگران را كنار گذاشته و در تلاش براى رسيدن به درگاه الهى هستند.٣- وحی غیرمستقیم به واسطه آدم خدايى و يا خاص. گفتار الهی که عزيز خدا آن را حمل نموده و به ديگرى برساند. و اين ويژه كسانيست كه در لحظاتى از صميم دل خدا را صدا زده و بقول معرف دل سوخته گان بيچاره اى هستند كه از سر درد خدايا گفته اند. و يا كسانيكه قلبا خواستار انسان شدنند ولى بدلايل گوناگون ناتوان به اينكارند.

تو برای وصل کردن آمدی
نى برای فصل کردن آمدی
خدا به موسى گفت ترا براى اين برگزيدم كه بندگان مرا به من پيوند زنى، نفرستادم كه پيوند آنان را با من ببرى!

هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام
هر کسی را اصطلاحی داده‌ام
خداوند ادامه داده و ميفرمايد: هر آدمى داراى ويژهگيهاى منحصر بفرد خويش است. و بهمين دليلى آدمها با يكديگر متفاوتند و درست مانند اثر انگشت داراى كشش و جنبه، ژن، استعداد و توانايهاى مخصوص بخود هستند. و اين خود دليل قدرت و توانايى بسيار عظيم خداى تو در ساخت تنوع و زيباى است.

در حق او مدح و در حق تو ذم
در حق او شهد و در حق تو سم
مدح او مانند ذم توست، او که مدح من کند بچیزی که در من نيست، مانند ذم ّ و يا نكوهش تو است بچیزی که در من باشد. مثلا او دست و پاى زيباى مرا مدح ميكند و تو دست و پا داشتن مرا منع و نكوهش ميكنى. آن مدح براى او شيرين و شهد است و براى تو كه بهتر ميدانى سم.

ما بری از پاک و ناپاکی همه
از گرانجانی و چالاکی همه
خداوند ميفرمايد: چگونگى عبادات و مناجات و پندار و گفتار و كردار آدميان هيچگونه تاثيرى در وجود و هست من ندارد و من از همه اينها، چه پاك و چه ناپاك، چه جوان و چه سالخورده، برى و پاك هستم.

من نکردم امر تا سودی کنم
بلک تا بر بندگان جودی کنم
من آدميان را براى اينكه مداحى مرا بكنند نيافريدم، چرا كه بسيار فرشتگان و ملائك هستند كه شبانه روز، كارشان اين است. و نگفتم كه براى من عبادت كنند، اگر به آدما امر كردم كه آدم باشند و ديوهاى پليد اهريمنى را از خود دور كنند، اگر گفتم از درخت نخورند، براى خودم نيست، براى آدم است، چراكه خوردن ميوه ممنوعه (انجام پليدى) بهشت و خوشبختى و سعادت را از او ميروبايد و او را دچار رنج و سختى و تيره روزى مينمايد. امر به راستى در واقع يك جود (لطف) به آدميست و نه لطف بمن.

هندوان را اصطلاح هند مدح
سندیان را اصطلاح سند مدح
و هر كسى بهر طريق كه ميتواند و به آن قادر و تواناست، از پليديها دورى جويد، چراكه نيت و اصل پرهيزگارى و پارسايى مهم است و نه راه و روش آن، در نتيجه، خواه به روش هندوان، خواه بروش سنديان، و حتى بروش بربرها، ميتوان با پليدى جنگيد و راه رسيدن به خدا را پيمود.

من نگردم پاک از تسبیحشان
پاک هم ایشان شوند و درفشان
اينكه ذكر بگويند و به روش خاصى عبادت كنند، آنان را از پليدى پاك نميسازد، و راه رسيدن بمن را نشانشان نميدهد، و چيزى بمن اضافه نكرده و بدرد من نميخورد، زمانى كه آدما بطور جدى با ديوهايى كه تسخيرشان كردهاند، بجنگند و برآنان فائق آمده و پيروز شوند، در اينحال پاك شده و سخنان و عباداتشان مانند در و گهر، ارزشمند ميشود.برخى مصرع اول را اينگونه تفسير كردند كه از ذكر و تسبيح آدما من(خدا) پاك نميشوم! اينگونه تفاسير كفر مطلق است و من فكر نميكنم اصولا اين بيت از مولانا باشد.

ما زبان را ننگریم و قال را
ما روان را بنگریم و حال را
درنتيجه من به اينكه آدمى با چه زبان و آيينى ذكر بگويد و عبادات ظاهرى او اهميت نداده و آنها را بچيزى نميگيرم، چراكه براى من آن مبارزه واقعى كه آدمى از صميم قلب بر ضد پليدى انجام ميدهد مهم و ارزشمند است.

ناظر قلبیم اگر خاشع بود
گرچه گفت لفظ ناخاضع رود
درون و قلب آدمى كه پاك و بى آلايش باشد، براى من كافيست، و ديگر اينكه با چه زبانى و چگونه عبادت كند، بى اهميت است.خاشع فروتن، خاضع فروتن.

زانک دل جوهر بود، گفتن عرض
پس طفیل آمد عرض، جوهر غرض
چراكه دل و نيت، اصل ماجرا است، و جوهر و يا وجود است و گفتار ظاهر قضيا. و ظاهر وابسته به باطن و باطن مقصود و هدف است.

چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز
سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
تا كى و چقدر گفتار تكرارى و يكنواخت؟ گفتارى كه از زور تكرار، كسالت آور و حال بهم زن شدند. طالب عشقى هستم كه چيزى را در من زنده و بيدار كند، عشقى كه التهابش منو بسوزاند و اين سوز شورانگيز مرا با خود به سازش با خود بكشاند.الفاظ و اضمار و مجاز، يعنى گفتارى كه در درون و پنهان گفته ميشود و بدون معنيست، كنايه از خواندن نمازى كه در دل ميخوانند بدون اينكه بدانند و يا توجه داشته باشند كه چه ميگويند و دلخوشند كه نمازخوانند.

آتشی از عشق در جان بر فروز
سر بسر فکر و عبارت را بسوز
آتشى كه از سر عشق بجان ميافتد را، براى خدا داشته باش، و اينقدر دنبال پيدا كردن الفاظ و كلمات مناسب و رسمى نباش. يكبار از ته دل و با عشق بخدا گفتن: الهى قربونت برم خدايا، بهتر از يك عمر نماز خواندن درست بزبان بيگانه است. بشوى اوراق (قرآن، تورات، انجيل) اگر همدرس مايى.

موسیا! آداب‌دانان دیگرند
سوخته جان و روانان، دیگرند
اى موسى، آنانكه آداب و رسوم دينى را بجا ميآورند، در يك گروهند كه بحثشان جداست. و عاشقان خدا هم گروهى ديگرند و از من هستند.

عاشقان را هر نفس سوزیدنیست
بر ده ویران خراج و عشر نیست
عاشقان خدا با هر نفس، عاشقترند، و برايشان چيزى جز خدا مهم نيست و در راه خدا چيزى براى از دست دادن ندارند. حراج و عشر همان ماليات است كه از كشاورزان چه بطور نقدى و چه جنسى ميگرفتند. ولى وقتى دهى خراب و ويران بود و كشاورزش محصولى نداشت، در نتيجه مالياتى هم برايش بريده نميشد، و كنايه از عاشق سوخته ايست كه چيزى براى از دست دادن ندارد.

تو ز سرمستان قلاوزی مجو
جامه‌چاکان را چه فرمایی رفو
انتظار رفو كردن جامه، از كسى كه خود جامه را بتن پاره كرده، بيهوده است. قلاوز بلد راه است، و يك مست هيچگاه نميتواند، راه را پيدا كند.

ملت عشق از همه دینها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
در اين بيت مولانا حجت را بر همه آدما، تمام كرده و رك و راست و بى پرده و آشكار و واضح به مدعيان كم خرد، خودپسند، نفرت انگيز و رجاله دين ميگويد: آقا، محترم، محترمه، آدم، انسان، مدعى، بدان و آگاه باش، در پيشگاه خداوند بزرگ، دين پسنديده نيست و خداشناسان، ديندار نيستند، و صاحب هيچ دينى نيستند و به هيچ دينى وابسته نيستند، چراكه همه چيز نزد عاشقان خدا، فقط و فقط خدا است، و آنان جز خدا نه آيين نه نماز نه رسم نه دين، هيچ چيز ديگرى ندارند. حالا اگر اين مطلب ساده را فهميدند!

لعل را گر مهر نبود باک نیست
عشق در دریای غم غمناک نیست
خداشناس،(لعل و گهر و در ) اگر مهر و نشان(دين) نداشته باشد، چه باك، در دنيايى كه پر از پليدى و زجر و شكنجه روحى و غم و ترس و نگرانى و حرص و خشم و نفرت و كينه است، تنها كسانى آرامش دارند كه عاشقند و خداشناسند و براى رضاى خدا ميزيند و بس.

نويسنده: مريم

۱۳.۴.۰۱

موسى و شبان ١



مولانا در داستان موسى و شبان به مردم چگونه مناجات كردن با خدا را ياد داده و به چندين درس كليدى كه در راه يافتن راه خدا، ميبايست آموخت اشاره ميكند: ١- مناجات با خدا به زبان و آيين و رسوم و زنجير زنى و سينه زنى و امام و امامزاده و حتى پيامبر خدا، نيازمند نيست. ٢- خداشناسى در نهاد بشر قرار دارد و اگر آينه جان آدمى با تربيت غلط و دين و رسوم بربرها آلوده نگردد، رسيدن بخدا بسيار سادهتر است. ٣- هيچ كس نميتواند خدا را به آدميان بشناساند بجز خود فرد. و حتى كسانيكه بندگان خاصند و خود را پيامبر ميدانند، هم از اين فعل عاجزند، چرا كه ميشود فيل شناسى در تاريكى. ٤- ابليس با ساخت دين آدمى را از خدا و ذات و اصل خويش دور ساخت.
٥- موسى از خداشناسى چيز زيادى نمى دانست، و درنتيجه رسالت راهبريش زير سئوال است.
مناجات چوپان و حماقت موسى:

دید موسی یک شبانی را براه
کو همی‌گفت ای خدا و اى اله
موسى رهبر معنوى يهوديان، ويا كسانى كه رسالت عيسى را انكار كرده و به همين سبب لقب جهود و ياانكار كننده بر پيشانيشان نقش بسته است، روزى چوپانى را در حال نماز و نيايش بدرگاه ايزد توانا ميبيند و ميشنود كه چوپان ميگويد:

تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
اى خداى من تو كجايى تا من خدمتت كنم، كفش برايت بدوزم، موهايت را شانه كنم.

دستكت بوسم بمالم پايكت
وقت خواب آيد بروبم جايكت
دست و پاى عزيزت را بمالم و شبها رختخوابت را برايت آماده كنم.

جامه‌ات شویم شپشهايت کشم
شیر پیشت آورم ای محتشم
جامه ات را بشويم و شپشهاى سرت را بكشم. برايت شير بياورم اى خداى با شكوه من.

گر ترا بيمارى آيد بپيش
من ترا غمخوار باشم، همچو خويش
وقت بيمارى، من ترا مانند خود مراقبت و پرستارى كنم.

گر بدانم خانه ات را من مدام
روغن و شيرت بيارم صبح و شام
اگر آدرست را داشتم، صبح و شب برايت شير و كره ميآوردم.

هم پنير و نانهاى روغنين
خمره ها، جغراتهاى نازنين
نانهاى روغنى و پنير ميآوردم، خمره هاى شراب ميآوردم، ماست چكيده ميآوردم.

سازم و آرم به پيشت صبح و شام
از من آوردن، ز تو خوردن تمام
شب و روز ميساختم و ميآوردم برايت و تو فقط بنشين و بخور.

اى خداى من فدايت جان من
جمله فرزندان و خان و مان من
خدايا خودم و مالم و فرزندانم و هرچه كه دارم و ندارم همگى فداى تو.

ای فدای تو همه بزهای من
ای بیادت هی هى و هیهای من
همه بزهايم فداى تو، و من در همه حال بياد توام.

این نمط بیهوده می‌گفت آن شبان
گفت موسی با کی استت، ای فلان
خلاصه چوپان عاشق با خدايش راز و نياز عاشقانه اى داشت و از اين دست سخنان ميگفت. تا اينكه موسى او را بانگ زد و خواند و پرسيد: آهاى فلانى با كى حرف ميزنى؟ نمط يعنى نوع، قبيل، ازايندست.

گفت با آنکس که ما را آفرید
این زمین و چرخ ازو آمد پدید
چوپان گفت با خداو آفريدگار آدميان و زمين و چرخ (دنياى بيرون از كره زمين) و هر چه كه هست و نيست.

گفت موسی های خيره سر شدی
خود مسلمان ناشده کافر شدی
موسى كه خدايش، خداى ترسناك و عصبانى و انتقام گير است، به چوپان پرخاشكرده و گفت، اى گستاخ، هنوز خدا شناس نشده، كافر شدى.

كافر يعنى خدا نشناس و مسلمان يعنى خدا شناس و مربوط به دين اسلام نيست. درواقع لفظ مسلمان ساخته از لفظ سلمان است به اضافه ٔ میم مفعولی و به معنی سلمان داشتن و مانند سلمان بودن. (مثل مششدر که از اضافه ٔ میم مفعولی به ششدر ساخته شده ) و جهت ساختن مسلمان از سلمان، درواقع دست و پا کردن عربها بوده برای مطرح كردن خود در مقابل ايرانيان که به اعراب بربر میگفتند، و اعراب هم خود را مسلمان یعنی مانند سلمان پارسی که از بزرگان دين مانى و مردان و اصحاب بزرگ خدا در ايران بود، گفتند، تا از لفظ و لقب بربر رهايى يابند. و بگويند كه آنها هم از پارسايى بى نصيب نيستند. ولفظ مذکور در همان اوایل جنگ جهانى نخست كه قبايل وحشى و بربر به سرزمين زرتشت حمله كرده و چون قاجارها، ايران را بدون دفاع در مقابل قبايل بربر و وحشى كه در حاشيه مرزهاى امپراتورى ايران ميزيستند، رها ساختند، وحشيها ريختند و مردم غير نظامى را زدند و كشتند و غارت كردند و سوزاندند و ويران ساختند و سرها بريدند بى جرم و بى جنايت و جناياتى مرتكب شدند كه تا ابد آدمى را در جهنم نگاه خواهد داشت و دايره مجازات بى پايان خواهد بود. و نتيجه ازهمپاچى امپراتورى و تكه پاره شدن آن به دها كشور شد كه تركيه و يونان و و و از آنجمله اند. و بدين ترتيب لقب مسلمان و مسلم جايگزين لقب "بربر " براى اعراب شد.

۱۱.۴.۰۱

دفتر دوم ملكه سبا و هدهد، بلقيس



در اين بخش از دفتر دوم اشاره اى به داستان ملكه سبا و پياميست كه هدهد براى او ميآورد. اصل داستان مربوط به كتاب عطار كبير فيلسوف و دانشمند بزرگ عالم بشريت، منطق پرندگان (منطق الطير) است. داستان ملكه سبا، در قرآن بنام بلقيس و سليمان در سوره نمل آمده است. اينكه اين بخش از مولاناست، بشدت ترديد آميز است، چراكه بسيار سطحى و كم عمق است و كاملا معلوم نيست كه هدف از نوشتن اين بخش چيست و چرا مولانا اين بخش را در اينجا نوشته و هدفش چه بوده است. بهرحال اين بخش را بعنوان نمونه اى از دستبرد جنايتكارانه ادبى در اينجا مينويسم و هرگونه مسئوليت، درجهت فهم و درك و قبول و و و به عهده خوانندهگان وا ميگذارم.
رحمت صد تو بر آن بلقیس باد
که خدایش عقل صد مرده بداد
بخشايش صدباره خداوند بر آن ملكه اى باد كه خردمندتر از صد مرد بود. همين بيت هزاران فرشسنگ از افكار مولانا بدور است و افكار مرتجع و آخونديسم دوران قاجار را نشان ميدهد. مولانا بجز تقسيم آدمها به دانا و نادان، عامى و الهى، خط كش ديگرى براى قياس بين آدما نداشته و هيچگاه مخلوقات خدا را از روى ويژهگيهاى ظاهرى آنان به گروهها و دستجات گوناگون تقسيم نكرده و آنان را با هم بدين گونه مقايسه نمينمايد و اينكار فقط و فقط از بربر ها ، عوام، نادانان ، مجانين و آخوندها برميآيد و بس. مرده در اينجا يعنى مرد شجاع، مرده در تداول نوعی معرفه برای کلمه مرد، مرد معهود، شجاع ، بهادر است.

هدهدی نامه بیاورد و نشان
از سلیمان چند حرفی با بیان
هدهد يكى از پرندگان داستان منطق لطير است كه با نمايندهگان پرندگان جهان در سفر عرفانى به كوه قاف بدنبال يافتن سيمرغ و يا خدا است. ميگويد روزى هدهد از سليمان نامه و پيامى براى ملكه سبا ميآورد كه حاوى سخنانى از سليمان است. نامه بيآورد و نشان، در گذشته وقتى پيامبران و نامه رساننان پيام و نامه اى را تحويل ميدادند، ميبايستى نشانى هم از كسيكه نامه را فرستاده نشان ميدادند تا دريافت كننده مطمئن ميشد كه نامه اصل است.

خواند او آن نکته‌های با شمول
با حقارت ننگرید اندر رسول
ملكه نامه را خواند و محتويات آنرا دريافت و با حقارت نامه رسان را نگاه نكرد! كاملا مشخص است كه نويسنده بدنبال جفت كردن قافيه بيت است و به معناى آن كاملا بى توجه! و اينكار از مولانا نيست. و كلا بيت اشتباه است.

جسم هدهد دید و جان عنقاش دید
حس چو کفی دید و دل دریاش دید
چشم سر ملكه، هدهد را ميديد كه پرنده كوچكى است ولى جان و يا چشم خردش در او تجلى از سيمرغ را ميديد. عنقا و يا سيمرغ و يا ققنوس، مرغی است افسانه اى( شايد هم بواقع وجود داشته است، اگر بربر ها كتابخانه هاى ما را نسوزانده، غارت نكرده و يا كتب را خمير نكرده بودند، امروز ما از ماجرا آگاه بوديم) است که بر فراز کوه قاف سکنی دارد، این مرغ هر زمانی که ياد یار کند تخمی نوین گذاشته و آنچنان بروی آن تخم بال بال می زند تا خود در اثر حرارت و شوق وصال یار آتش گرفته می سوزد و از خاکستر وجودش، فرزندش بارور شده و تولد می یابد. گویند در تمام هستی تنها یک سيمرغ وجود دارد و او هم آشیان بر قله قاف که بلند ترین قله وجود است ، دارد. در عرفان سيمرغ ايران همان خداست.

خاک زن در دیدهٔ حس‌بین خویش
دیدهٔ حس دشمن عقلست و کیش
ميگويد بر چشم كه نماينده حس بينايى است، خاك بپاچ! چرا كه چشم سر، دشمن عقل و خرد است. اين بيت حماقت كامل آخونديست و كفر مطلق. چرا كه اولا به خلقت خدا ايراد ميگيرد و خود را فهميده تر از خدا مينامد و ميگويد كه آنچه خدا خلق كرده دشمن است و بد است و موجب گمراهيست!! پس روش خاك بريز و كورش كن! خوب اگر خدا بد آفريده پس چگونه از آدمى انتظار ميرود كه بد نكند؟ حالا آخوند احمق ميگويد اين كنايه از آن است كه بايد با عقل سر ديد نه چشم سر! و اين اشتباهى است كه اكثر كسانى كه از درياى معرفت حتى قطره اى هم نديدند ميكنند. مولانا هيچگاه حواس پنجگانه را نفى نكرده و نميگويد چشم سر را ببند تا بتوانى با چشم خرد ببينى! او ميگويد خوب ببين، با چشم باز ببين، با چشم سر ببين، با چشم خرد تميز بده، خوب را از بد تشخيص بده، بفهم. و فرق است بين كسانيكه خود را فلج ميكنند به اميد اينكه بتوانند پرواز كنند و كسانيكه با پاهاى تن آنچنان ميدوند تا در آخر از زمين كنده شوند و به پرواز درآيند. و درست گمراهى در مبحث خداشناسى از اينجا شروع ميشود كه مدعيان و كسانيكه خود را خداشناس ميدانند و ادعاى رهبرى معنوى آدميان را دارند، با گرفتن طبيعت آدمى از او و جايگزين ساختن رويا و خيال و غير واقع در او ، آدمى را از راه خداشناسى جدا ساخته و او را به ناكجا آباد ميبرند. و اين گمراهى را به او حقنه كرده و بعناوين مختلف ميقبولانند.

دیدهٔ حس را خدا اعماش خواند
بت‌پرستش گفت و ضد ماش خواند
در اين بيت به حماقت ادامه داده و خريت را كش ميدهد و با رجوع به يكى از آيات قرآن ميگويد: چشم سر را الله نابينا(اعمالش) ميدانند و ديدن با چشم سر را بت پرستى ناميده و ضد ما ميداند. (آيه ١٧٩ سوره اعراف) از اينجا ببعد ديگر ادامه نميدهم و اين چند خط را هم نوشتم تا جويندگان حقيقت بدانند كه استعمار و دستهاى اهريمنى چه بلايى بر سر آثار بزرگان ما آورده اند. و عاقل را يك اشاره بس است.

۱۰.۴.۰۱

لقمان حکیم ۵



در این بخش مولانا از انسان و انسانیت سخن گفته و از آدما میخواهد تا نیک بیاندیشند و در نتیجه راه سعادت و خوشبختی را بیابند. و یافتن این راه سخت و دشوار نیست، سنگلاخ نیست، پستی و بلندی ندارد و بسیار هموارتر و ساده تر از آنچه مینماید، است. چگونه؟ خوب بخورید، خوب بیآشامید، خوب بخوابید، فقط افراط نکنید، حرص نزنید، و بهیچ جانداری ظلم نکنید. بهمین راحتی.

چونک ملعون خواند ناقص را رسول
بود در تاویل نقصان عقول
این بشر خدانشناس است که یک ناقص عقل را پیامبر و رسول خود میداند. و هنگامی که یک ناقص عقل, رهبر و رسول مردم میگردد، حماقت و جهالت و ناقص عقلی و خدا ناشناسی عمومیت یافته و به دیگران هم سرایت میکند. درست همان اتفاق ننگینی که ۴۳ سال است در ایران رخ داده و هنوز جریان دارد. در تأویل نقصان عقول، یعنی عقلهای ناقص عاجز از درک و فهم و تاویل و‌پی بردن به آنچه که مقصود و منظور واقعی خداست، میباشند.

زانک ناقص‌تن بود مرحوم رحم
نیست بر مرحوم. لایق لعن و زخم
آنکه جسم و تن ناقص دارد، لایق حمایت و پشتیبانی و رحم است و نه نفرين و تمسخر و بی اعتنایی.

نقص عقلست آنکه بد رنجوریست
موجب لعنت، سزای دوریست
آنچه که موجب لعنت است و باید از آن دوری جست، کم عقلی و بیخردیست. آنکه ناقص عقل است، احمق است، دارای جهل مرکب است، آدم بشو نیست، هم لایق لعن و نفرین است و هم اینکه باید ازش دوری جست.

زانک تکمیل خردها دور نیست
لیک تکمیل بدن مقدور نیست
چرا؟ چون بدنی که ناقص است، را بطور طبیعی نمیشود کامل کرد، مثلا کسی که در یک تصادف، پای خود را از دست میدهد، شاید پای مصنوعی بگيرد ولی هرگز دوباره صاحب پای طبیعی نخواهد شد و بدون چاره است و در اینباره کاری نمیتواند بکند. ولی برای بیخرد و ناقص عقل، درمان و چاره وجود دارد. میشود او را درست کرد، یا با شلاق یا با هویج. ( مردم شمال اروپا مثلی دارند که برمیگردد به تربیت اسب، و میگویند اسب را یا با هویج( با محبت) و یا با شلاق ( با خشونت) میتوان براه آورد و تربیت کرد. و اینرا بسط میدهند به افراد جامعه و آدمیان احمق که یا باید با محبت و یا خشونت آنان را آدم ساخت.)

دانش ناقص نداند فرق را
لاجرم خورشید داند برق را
برق آفل باشد و بس بی وفا
آفل از باقی ندانی بی صفا
برق و یا صاعقه آسمان لحظه ای بیش نیست و ناپدید میشود(افل است) و فقط کسی که از مهر خدا صفای باطن یافته فرق بین نور خورشید و برق را میداند. کنایه از داشتن قوه تشخیص و شناخت سره از ناسره است که هر آدمی توانا به اين تشخيص نيست.

برق خندد بر کی می‌خندد بگو
بر کسی که دل نهد بر نور او
آذرخش برای آنکس که دل به نور گذرایش بسته، خوشایند است و نه کس دیگر. ولى همين آذرخش هم بر كسى به او دل ميبند با نگاه تحقير و تمسخر مينگرد.

۸.۴.۰۱

لقمان حکیم ۴



در این بخش مولای ما، با الهام از محبتی که بین شاه و شیخ وجود دارد، از تاثیرات «محبت و بی محبتی» بر روی هستی(چه آدمیان و چه جماد)از نظر علمی و عرفانی سخن میراند و دریایی از معرفت را بطرف جوی های باریک و کم عمق اذهان خوانندگان میفرستد که گاها این جویها کشش این دریا را نداشته و درنتیجه سیلی بنیان کن براه افتاده و آدمی را از جا کنده و با خود برده و او را از خود بیخود میسازد.

از محبت تلخها، شیرین شود
از محبت، مسها زرین شود

از محبت دردها صافی شود
از محبت دردها شافی شود
کلمه «درد» که میبایستی دورد خوانده شود در این بیت، هم در مصرع اول و هم در مصرع دوم تکرار شده است. در مصرع دوم میگوید از محبت، شراب از ناخالصیها پاک و شفاف شده و درد آن موجب شفا و تندرستی است. پس از ساخت شراب، آنرا در خمره ها کرده و بمدت زیادی در جایی خنک قرار میدادند تا ناخالصیهای آن ته نشین شده و شراب به اصطلاح صاف و شفاف شود. آن ناخالصیهایی که در ته خمره و یا کوزه شراب ته نشین میشد، را درد مینامیدند. این درد را دستفروشان در کوچه ها جار زده و به مردم میفروختند و اعتقاد بر این بود که این درد بهترین دارو برای پاک سازی بدن از سموم است. و شخصی که درد میفروخت را دردکش مینامیدند. شافی یعنی شفا بخش. درد در مصرع دوم یعنی همان درد شراب که حکم دارو را دارد و شفا میدهد. درد در مصرع اول یعنی کدورت و ناراحتی بوجود آمده. و منظور این است که با محبت کدورتها از میان میرود و صفا و صافی بوجود میآید.

از محبت خارها گل میشود
وز محبت سرکه ها مُل میشود
از محبت بارانی که یکی دو بار در سال بر روی یک کاکتوس پر از خار، میبارد، موجب به گل نشستن کاکتوس میشود. مل نه سرکه است و نه شراب و هم خواص اینرا دارد و هم آنرا. میگویند آدمی اگر کاردان باشد از انگور شراب میسازد، اگر نابلد باشد از انگور سرکه میسازد و اگر تازه کار و مبتدی باشد نتیجه شراب سازی، چیزی بنام مل میشود. و بیشتر از مدارا کردن با سرکه مل بدست میآید که در اینجا منظور مرشد ما، از تبدیل سرکه به مل است. مل مزه ای بین تلخی و ترشی دارد و الکل بسیار کمی هم داراست.

از محبت دار تختی میشود
وز محبت بار بختی میشود
معنی صوری این بیت اینست که از محبت، قتلگاه تبدیل به فراخ بالی و استراحت میشود و سختی موجب سعادت. از داستان پشت این بیت بیخبرم.

از محبت سجن گلشن میشود
بی محبت روضه گلخن میشود
از محبت زندان به گلشن تبدیل میشود. سجن بمعنی زندان است و احتمالا کنایه از زندانی شدن یوسف است که او را بمقام بالایی رساند و برایش گلشن شد. شاید هم کنایه از داستان دیگرست. و این گلشن کلمه ترکیبی از گل+ شن است. یعنی گلهایی که در شن رشد میکنند، مانند انواع رز ها. تا دویست سال پیش و قبل از فروپاچی امپراتوری پارس و پیش از بقدرت رسیدن بربرها، در ایران باغهایی وجود داشت که در دنیا معروف بودند و باغهای پارسی (Persian Garden) بهشتهای زمینی نامیده میشدند. و کلمه پارادیس که در زبان بیگانه بمعنای بهشت است از اینجا منشاء میگیرد. دلیلش هم این بود که در این باغها فقط گلهای رنگارنگ خودنمایی نمیکردند، بلکه اولا این باغها براساس طبیعت اقلیم و یا سرزمینی که در آن واقع شده بودند ساخته میشدند و دوم اینکه تمامی جانداران اقلیمی هم در این باغها اجازه حضور داشتند و همه چیز براساس طبیعت استوار بود. بهمین دلیل این باغها، مانند امروزه، فقط یکنام نداشتند وهمگی گلستان نامیده نمیشدند، بلکه برخی بنام لاله ستان، سرو بنان، بوستان، گلشن( جاییکه در آنجا گلهایی که در شن میتوانند رشد کنند کاشته میشدند)، تارم، باغ، گلزار، رزستان، روضه و و و خلاصه بقول فردوسی کبیر در ایران: کز این بگذری شهر بینی فراخ، همه گلشن و باغ و میدان و کاخ. در مصرع دوم، روضه گلخن میشود، میگویید بدون محبت، باغ به آتشدان تبدیل میشود.

از محبت نار نوری میشود
وز محبت دیو حوری میشود
آتش وقتی به اوج میرسد، نور میشود. دیو که به زشتی معروف است تبدیل به حوری که مظهرزیبایست و لقب زنان ایرانی در بین اعراب بوده است، میشود. از داستانی که در پشت این مصرع است بیخبرم ولی تلاش میکنم که منشاء این مصرع را پیدا کنم. در کدام داستان دیو تبدیل به حوری شده است؟

از محبت سنگ روغن میشود
بی محبت موم آهن میشود
سنگها بر اثر فشارهای وارده لایه های زمین(محبتی که از دربر گرفتن حاصل میشود) تبدیل به روغن(نفت) میشوند. اگر جای موم گرم نباشد ( محبت گرما را نبیند) مانند آهن بسیار سخت میشود.

از محبت حزن ، شادی میشود
وز محبت غول ، هادی میشود
از محبت غم از دل رفته و شادی جایگزین میشود، از محبت همه پرندگان جهان جمع شده و دسته جمعی به پرواز درآمده و درحالیکه از دور شبیه یک غول هستند، بطرف دریای معرفت راهبر میشوند.(در کجا غول رهبر داشتیم؟)

۵.۴.۰۱

دفتر دوم لقمان حکیم ۳



در این قسمت مولانا به شرح دوستی شاه با لقمان پرداخته و حکایتی از آنچه که مابین ایندوست را مثال میزند. مولانا توسط این حکایت درس قدرشناسی و ارزش نهادن به داشته های آدمی را متذکر شده و به خواننده میگوید: اگر در رابطه با یکی از عزیزانتان به تلخی برخوردید، بخاطر سابقه دوستی و مهر و محبتی که زمانی بین شما بوده، از او ایراد نگیرید و برای یک دستمال قسطنطنیه(قیصریه) را به آتش نکشید. و دوستی را بهم نزنید و گذشت داشته باشید. و پا را از این فراتر نهاده و به آدما میگوید: هرچه که دارید از خدا دارید، پس بخاطر هر تلخی ناچیز و یا حتی جانگدازی که پیش میآید، بلافاصله تیر خشم خود را متوجه خدا نکرده و ناشکری آغاز نکنید.

خواجه لقمان چو لقمان را شناخت
بنده بود او را، وبا او عشق باخت
شاه عباس چون زیر دست لقمان حکیم بزرگ شده بود و او مربی و آموزگارش بود، بشدت به او علاقمند بود و لقمان را دوست داشت.

هر طعامی کآوریدندی بوی
کس سوی لقمان فرستادی ز پی
این علاقه تا آنجا بود که هربار از گوشه و کنار دنیا، برای شاه عباس تحفه و یا خوردنی نوبرانه میآوردند، شاه عباس پیش از اینکه لب به آن بزند، ابتدا لقمان را فراخوانده و آنرا به او پیشکش میکرد.

تا که لقمان دست سوی آن برد
قاصدا تا خواجه پس‌خوردش خورد
و تا لقمان اول از آن نمیخورد، شاه عباس دست به آن نمیزد و عمدا پس خواری او را کرده و بدین ترتیب بندگی لقمان را میکرد.

سؤر او خوردی و شور انگیختی
هر طعامی کو نخوردی ریختی
هر بار لقمان خوراک پیشکشی و نوبرانه را میخورد و از آن تعریف میکرد، شاه عباس با اشتیاق و علاقه آنرا میخورد و برعکس اگر لقمان از آن خوراک خوشش نمیآمد، شاه عباس هم از آن نمیخورد.

ور بخوردی بی دل و بی اشتها
این بود پیوندی بی انتها
و تازه اگر هم از آن خوراکی که لقمان خوشش نیامده بود میخورد، بدون میل و اشتها اینکار را میکرد. یک چنین پیوند عاطفی و روحی بین لقمان و شاه وجود داشت، تا جاییکه حس چشایش به حس چشایی لقمان بسته شده بود.

خربزه آورده بودند ارمغان
لیک غایب بود لقمان آنزمان
یکروز برای شاه عباس یک خربزه نوبرانه آوردند تا بخورد. و لقمان در نزدش نبود. شاه عباس طبق معمول و عادت، کسی را فرستاد تا لقمان را بیاورند.

گفت خواجه با غلامی، کآیفلان
زود رو فرزند، لقمان را بخوان
شاه عباس به یکی از غلامان گفت: فرزندم فورا برو و لقمان را بخوان. شاه پدر ملت بود، و احاد ملت صرفنظر از مقام و منزلت و رنگ و نژاد وو و فرزندان شاه محسوب میشدند.

۴.۴.۰۱

دفتر دوم لقمان حکیم ۲



بود لقمان بنده‌شکلی خواجه‌ای
بندگی بر ظاهرش دیباچه ای
ظاهرا لقمان از خدمتگذاران شاه بود و جامه و یالباس خدمت بتن داشت.

چون رود خواجه بجای ناشناس
بر غلام خویش پوشاند لباس
شاه عباس عادت داشت که شبها با لقمان لباس مبدل بتن کرده و در شهر اصفهان میگشتند و شاه عباس بدین ترتیب از نزدیک زندگی و حال و روز مردم را میدید.

او بپوشد جامه‌های آن غلام
مر غلام خویش را سازد امام
گاهی لباس و جامه شاه عباس لباس غلامی بود درخالیکه لقمان با لباس خواجه و سرور او شبگردی می کردند.

در پیش چون بندگان در ره شود
تا نباید زو کسی آگه شود
شاه عباس با لباس غلامی در پی لقمان که لباس آقای او را بتن داشت راه میافتاد تا کسی از هویت آنها آگاه نشود.

گوید ای بنده تو رو بر صدر شین
من بگیرم کفش چون بندهٔ کهین
و وارد هر محفل و اجتماعی از مردم میشدند، لقمان چون لباس سروری بتن داشت بالای مجلس مینشست و شاه عباس در پایین مجلس و در کنار کفش کن ایستاده و مانند غلامان کفشهای لقمان را در دست میگرفت.

تو درشتی کن مرا دشنام ده
مر مرا تو هیچ توقیری منه
قرارشان هم این بود که لقمان مانند خواجه ای ستمگر، به غلام خودش درشتی و نامردمی کرده و او را مورد تحقیر و توهین قرار دهد.

ترک خدمت، خدمت تو داشتم
تا به غربت، تخم حیلت کاشتم
این ترک خدمت کردن از طرف لقمان، درواقع یک خدمتی بود که او برای شاه عباس میکرد. مصرع دوم یعنی تا در جاییکه ناآشناست و نمیدانیم در به چه پاشنه ای میگردد، دستمان را رو نکنیم و آنان را از آنچه هستیم مطلع نسازیم.

خواجگان این بندگیها کرده‌اند
تا گمان آید که ایشان بنده‌اند
مولانا میفرماید که پادشاهان و امپراتوران صفوی چنین کارهایی میکردند تا مردم بدانند که آنها خدمتگذاران آنها هستند و در واقع بنده گان خلقند.

چشم‌پر بودند و سیر از خواجگی
کارها را کرده‌اند آمادگی
این پادشاهان بزرگ چشم و دلشان از پادشاهی و مال و جاه و مقام سیر بود و مانند بربرهای تازه بدوران رسیده امروزی که هرچه بیشتر دزدی و چپاول میکنند حریص تر میشوند و در راه غارت مردم و داشتن مال و جاه، کارها و جنایاتی مرتکب میشوند که اهریمن را خانه نشین میسازد، نبودند. در کاخ بدنیا آمده بودند، در کاخ بزرگ شده بودند و در نزد کسانی مانند لقمان درس معرفت آموخته بودند و نتیجه این بود که یک امپراتوری دانش و هنر و زیبایی بدنیا هدیه دادند.

وین غلامان هوا بر عکس آن
خویشتن بنموده خواجهٔ عقل و جان
برعکس بربر ها که شرحش در بیت بالایی داده شد که پست نظر و پست طبع و گدا منشند. و با دروغ و تبلیغات ابلهانه، عوام فریبی و احمق پروری میکنند. و چشمشان از خاک بیابان هم پر نمیشود.