۱۱.۴.۰۱

دفتر دوم ملكه سبا و هدهد، بلقيس



در اين بخش از دفتر دوم اشاره اى به داستان ملكه سبا و پياميست كه هدهد براى او ميآورد. اصل داستان مربوط به كتاب عطار كبير فيلسوف و دانشمند بزرگ عالم بشريت، منطق پرندگان (منطق الطير) است. داستان ملكه سبا، در قرآن بنام بلقيس و سليمان در سوره نمل آمده است. اينكه اين بخش از مولاناست، بشدت ترديد آميز است، چراكه بسيار سطحى و كم عمق است و كاملا معلوم نيست كه هدف از نوشتن اين بخش چيست و چرا مولانا اين بخش را در اينجا نوشته و هدفش چه بوده است. بهرحال اين بخش را بعنوان نمونه اى از دستبرد جنايتكارانه ادبى در اينجا مينويسم و هرگونه مسئوليت، درجهت فهم و درك و قبول و و و به عهده خوانندهگان وا ميگذارم.
رحمت صد تو بر آن بلقیس باد
که خدایش عقل صد مرده بداد
بخشايش صدباره خداوند بر آن ملكه اى باد كه خردمندتر از صد مرد بود. همين بيت هزاران فرشسنگ از افكار مولانا بدور است و افكار مرتجع و آخونديسم دوران قاجار را نشان ميدهد. مولانا بجز تقسيم آدمها به دانا و نادان، عامى و الهى، خط كش ديگرى براى قياس بين آدما نداشته و هيچگاه مخلوقات خدا را از روى ويژهگيهاى ظاهرى آنان به گروهها و دستجات گوناگون تقسيم نكرده و آنان را با هم بدين گونه مقايسه نمينمايد و اينكار فقط و فقط از بربر ها ، عوام، نادانان ، مجانين و آخوندها برميآيد و بس. مرده در اينجا يعنى مرد شجاع، مرده در تداول نوعی معرفه برای کلمه مرد، مرد معهود، شجاع ، بهادر است.

هدهدی نامه بیاورد و نشان
از سلیمان چند حرفی با بیان
هدهد يكى از پرندگان داستان منطق لطير است كه با نمايندهگان پرندگان جهان در سفر عرفانى به كوه قاف بدنبال يافتن سيمرغ و يا خدا است. ميگويد روزى هدهد از سليمان نامه و پيامى براى ملكه سبا ميآورد كه حاوى سخنانى از سليمان است. نامه بيآورد و نشان، در گذشته وقتى پيامبران و نامه رساننان پيام و نامه اى را تحويل ميدادند، ميبايستى نشانى هم از كسيكه نامه را فرستاده نشان ميدادند تا دريافت كننده مطمئن ميشد كه نامه اصل است.

خواند او آن نکته‌های با شمول
با حقارت ننگرید اندر رسول
ملكه نامه را خواند و محتويات آنرا دريافت و با حقارت نامه رسان را نگاه نكرد! كاملا مشخص است كه نويسنده بدنبال جفت كردن قافيه بيت است و به معناى آن كاملا بى توجه! و اينكار از مولانا نيست. و كلا بيت اشتباه است.

جسم هدهد دید و جان عنقاش دید
حس چو کفی دید و دل دریاش دید
چشم سر ملكه، هدهد را ميديد كه پرنده كوچكى است ولى جان و يا چشم خردش در او تجلى از سيمرغ را ميديد. عنقا و يا سيمرغ و يا ققنوس، مرغی است افسانه اى( شايد هم بواقع وجود داشته است، اگر بربر ها كتابخانه هاى ما را نسوزانده، غارت نكرده و يا كتب را خمير نكرده بودند، امروز ما از ماجرا آگاه بوديم) است که بر فراز کوه قاف سکنی دارد، این مرغ هر زمانی که ياد یار کند تخمی نوین گذاشته و آنچنان بروی آن تخم بال بال می زند تا خود در اثر حرارت و شوق وصال یار آتش گرفته می سوزد و از خاکستر وجودش، فرزندش بارور شده و تولد می یابد. گویند در تمام هستی تنها یک سيمرغ وجود دارد و او هم آشیان بر قله قاف که بلند ترین قله وجود است ، دارد. در عرفان سيمرغ ايران همان خداست.

خاک زن در دیدهٔ حس‌بین خویش
دیدهٔ حس دشمن عقلست و کیش
ميگويد بر چشم كه نماينده حس بينايى است، خاك بپاچ! چرا كه چشم سر، دشمن عقل و خرد است. اين بيت حماقت كامل آخونديست و كفر مطلق. چرا كه اولا به خلقت خدا ايراد ميگيرد و خود را فهميده تر از خدا مينامد و ميگويد كه آنچه خدا خلق كرده دشمن است و بد است و موجب گمراهيست!! پس روش خاك بريز و كورش كن! خوب اگر خدا بد آفريده پس چگونه از آدمى انتظار ميرود كه بد نكند؟ حالا آخوند احمق ميگويد اين كنايه از آن است كه بايد با عقل سر ديد نه چشم سر! و اين اشتباهى است كه اكثر كسانى كه از درياى معرفت حتى قطره اى هم نديدند ميكنند. مولانا هيچگاه حواس پنجگانه را نفى نكرده و نميگويد چشم سر را ببند تا بتوانى با چشم خرد ببينى! او ميگويد خوب ببين، با چشم باز ببين، با چشم سر ببين، با چشم خرد تميز بده، خوب را از بد تشخيص بده، بفهم. و فرق است بين كسانيكه خود را فلج ميكنند به اميد اينكه بتوانند پرواز كنند و كسانيكه با پاهاى تن آنچنان ميدوند تا در آخر از زمين كنده شوند و به پرواز درآيند. و درست گمراهى در مبحث خداشناسى از اينجا شروع ميشود كه مدعيان و كسانيكه خود را خداشناس ميدانند و ادعاى رهبرى معنوى آدميان را دارند، با گرفتن طبيعت آدمى از او و جايگزين ساختن رويا و خيال و غير واقع در او ، آدمى را از راه خداشناسى جدا ساخته و او را به ناكجا آباد ميبرند. و اين گمراهى را به او حقنه كرده و بعناوين مختلف ميقبولانند.

دیدهٔ حس را خدا اعماش خواند
بت‌پرستش گفت و ضد ماش خواند
در اين بيت به حماقت ادامه داده و خريت را كش ميدهد و با رجوع به يكى از آيات قرآن ميگويد: چشم سر را الله نابينا(اعمالش) ميدانند و ديدن با چشم سر را بت پرستى ناميده و ضد ما ميداند. (آيه ١٧٩ سوره اعراف) از اينجا ببعد ديگر ادامه نميدهم و اين چند خط را هم نوشتم تا جويندگان حقيقت بدانند كه استعمار و دستهاى اهريمنى چه بلايى بر سر آثار بزرگان ما آورده اند. و عاقل را يك اشاره بس است.


زانک او کف دید و دریا را ندید
زانک حالی دید و فردا را ندید


خواجهٔ فردا و حالی پیش او
او نمی‌بیند ز گنجی جز تسو


ذره‌ای زان آفتاب آرد پیام
آفتاب آن ذره را گردد غلام


قطره‌ای کز بحر وحدت شد سفیر
هفت بحر آن قطره را باشد اسیر


گر کف خاکی شود چالاک او
پیش خاکش سر نهد افلاک او


خاک آدم چونک شد چالاک حق
پیش خاکش سر نهند املاک حق


خاک از دردی نشیند زیر آب
خاک بین کز عرش بگذشت از شتاب


آن لطافت پس بدان کز آب نیست
جز عطای مبدع وهاب نیست


گر کند سفلی هوا و نار را
ور ز گل او بگذراند خار را


گر هوا و نار را سفلی کند
تیرگی و دردی و ثفلی کند


ور زمین و آب را علوی کند
راه گردون را به پا مطوی کند


آتشی را گفت رو ابلیس شو
زیر هفتم خاک با تلبیس شو


آدم خاکی برو تو بر سها
ای بلیس آتشی رو تا ثری


چار طبع و علت اولی نیم
در تصرف دایما من باقیم


کار من بی علتست و مستقیم
هست تقدیرم نه علت ای سقیم


عادت خود را بگردانم بوقت
این غبار از پیش بنشانم بوقت


بحر را گویم که هین پر نار شو
گویم آتش را که رو گلزار شو


کوه را گویم سبک شو همچو پشم
چرخ را گویم فرو در پیش چشم


گویم ای خورشید مقرون شو به ماه
هر دو را سازم چو دو ابر سیاه


چشمهٔ خورشید را سازیم خشک
چشمهٔ خون را بفن سازیم مشک


آفتاب و مه چو دو گاو سیاه
یوغ بر گردن ببنددشان اله





هیچ نظری موجود نیست: