۲۵.۶.۰۱

بايزيد و زيارت پير ٤



در ادامه ميخوانيم كه:
كم نمودن مر ورا، پيروز بود
زآن نمودن روز او، نوروز بود
دشمن ( در اينجا ديو هاى درون آدمى) را حقير و ناچيز و بيچاره ديدن، موجب پيروزى اوست. و روزگارش همواره نوروز است.

می‌نماید موج خونش تل مشک
می‌نماید قعر دریا خاک خشک
مكر و فريب اين ديو ها تا آنجاست كه موجى از خون را در جلو چشم و ديد تو، مشتى مشك مينمايد و ژرفا وقعر دريا كه هزاران متر زير آب است را به تكه زمينى خاكى و خشك.

خشک دید آن بحر را فرعونِ کور
تا در او راند از سرِ مستى و زور
از نظر معناى ظاهرى اين بيت ميگويد كه فرعون كه به قدرت خود مغرور گشته و مست و در نتيجه كور دل شده بود، درياى پهناور و ژرف را نديد و فقط زمینی خشکی را دید كه در وسط دريا راه باز كرده بود. درنتيجه با بيفكرى و قدرت و بیباكى بسوی آن تاخت .

چون درآمد ، در تگ دریا بُوَد
دیدۀ فرعون ، کی بینا بُوَد ؟
فرعون همينكه بتاخت به دریا زد در بن و ژرفا و قعر دریا قرار گرفت. دیدۀ فرعون و يا آدم مغرور چگونه ممکن است که بینا باشد؟ دو بیت اخیر اشاره دارد به داستان غرق شدن فرعون و فرعونیان که در سورۀ بقره ، آیه ٥٠آمده است. اين داستان قرآنى از روى داستان ضحاك در مبارزه با جمشيد شاه، كه رود نيل را ميشكافد، ازشاهنامه فردوسى كپى شده است. و در قرآن ميگويد: « و یاد آوريد زمانی را که برای نجاتِ شما دریا رابشکافتیم و برهاندیم شما را و غرق کردیم فرعونیان را و شما می دیدید !

تگ، بمعنی ته و بن و پایین است. همچو قعر دريا، تگ درخت، ته حوض و بن چاه و امثال آن . در اصل بمعنی پايان است.
در تگ آبش ز صفا ریگ خرد
کور تواند به دل شب شمرد.امیرخسرو

قند بیند خود شود زهر قتول
راه بیند خود بود آن بانگ غول
آنچه كه فرد مغرور ميبيند، بظاهر قند است، درحاليكه درواقع زهرى است كشنده. و آنچه او را براه ميخواند،ندا و بانگ طلايه داران و يا جلوداران نيست، بلكه آواز غول است كه او را بطرف قتلگاه ميكشاند. (در مورد آوازغول در قسمتهاى پيشين شرحى را نوشته ام. )

از اينجا به بعد پير و مرشد بايزيد ( در اصل مولانا) شروع به سخن با حق تعالا ميكند و ميگويد:
ای فلک در فتنهٔ آخر زمان
تیز می‌گردی بده آخر زمان
خداوندا، در فتنه آخر زمان يعنى در روز مرگ، تيز ميگردى، سزاى هر گناهكارى را به او ميدهى، فعلا به مافرصت بده كه خود را نجات دهيم. در مصرع دوم، بده آخر، زمان يعنى فرصت بده، مهلت بده.

خنجر تیزی تو اندر قصد ما
نیش زهرآلوده‌ای در فصد ما
خداوندا، مانند خنجرِ تیزی قصد و اهداف ما از آنچه انجام ميدم راميشكافى. قصد و هدف ما را كه در پشت اعمالمان مخفى است، مانند خنجرى تيز ميشكافى و آنرا ميبينى. و تومانند نیشِ زهرآلوده ای هستی که خبث نيت ما را به خودمان برميگردانى. فَصد = رَگ زدن ، خون گرفتن.

ای فلک از رحم حق آموز رحم
بر دل موران مزن چون مار زخم
خداوندا، از سر مهربانی و لطف خودت، بما رحم كن و ما را به كوچكى و حقارت و ناچيزى خودمان ببخش. و بر دلِ ما آدميان كه از مورانِ ناتوان ، ناتوانتريم، مانند مار زخم مزن.

حق آنکه چرخهٔ چرخ ترا
کرد گردان بر فراز این سرا
به حق همان حقيقتى که اين چرخ و گنبد را بخاطرش آفريدى، و آنرا بر فرازِ این جهان به گردش درآورده اى

که دگرگون گردی و رحمت کنی
پیش از آن که بیخ ما را بر کنی
از تو ميخواهم كه بما رحم كرده و حال ما را پيش از مرگ، دگرگون كنى.

حق آنکه دایگی کردی نخست
تا نهال ما ز آب و خاک رست
به حق آنكه از روز اول ما را مانند مادرى مهربان بدنيا آورده و زحمت ما را كشيدى و ما را از آب و گل درآوردى

حق آن شه که تو را صاف آفرید
کرد چندان مشعله در تو پدید
بحق آنكه ما را پاك و صاف خلق كردى و در ما تواناييهاى شگفت انگيز و مشعل های تابان قرار دادى. اين مشعل هاى تابان اشاره به انرژى عظيمى است كه در هسته هر اتم از اتمهاى تشكيل دهنده ملكولهاى اجزاءتشكيل دهنده آدمى، نهفته است. مولانا مانند ديگر حكما و دانشمندان نياكان ما كه بشر امروز هرچه ميداند ازصدقه سر آنان است، با آگاهى از اين دانش هسته اى ميفرمايد كه در وجود آدمى، خداوند چندان(ميليونها) خورشيد تابان قرار داده است. ببين يك انسان تا كجا قدرت دارد.
آنچنان معمور و باقی داشتى
تا که دهری، از ازل پنداشتى
آنچنان همه چيز را زيبا و كامل آفريدى كه دهرى، دنيا را ازلى دانسته و ميپندارد كه همه چيز از ابتدا به همينگونه اى كه امروز هستى دارد، وجود داشته است. دَهری ، به معنی کسی است که به ازلی بودن زمان معتقداست. برخى از مردمان اعتقاد داشته و دارند كه زمان از يكجايى شروع شده و تا روز قيامت ادامه خواهد داشت. و اين برداشت آدميانيست كه گمان ميكنند، زمان مانند خط صافيست كه از نقطه اى در گذشته شروع شده و درحال حركت به طرف نقطه اى در آينده، است. درحاليكه، دانشمند دانشمندان، خيام كبيرميفرمايد، ديروز و امروز و فردا، ساخت بشر است، و زمان در يك دايره مرتبا در حال تكرار خود است و آنچه كه فردا ناميده ميشود، همان امروز است كه ديروز شده است. ( فهمش سنگين است. ) تا كه دهرى از ازل دانسته است، يعنى مردم دهرى ترا خدا ميدانند.

مردم دهرى، كسانى هستند كه همه حوادث و بلاها را به دهر نسبت می دهند. و به راز بقا و تكامل اعتقادندارند. آنها ميگويند جهان همينگونه كه هست از ابتدا موجود بوده، و بنابراین دَهری کسی است که دَهر را خالق جهان ميداند. و محمد گفت به دهر فحش و ناسزا نگيد كه دهر همان الله است. این دسته از مردم ميگويند : زندگانی نیست مگر همین زندگانی دنیا، مى زییم و ميميريم و دوباره ميزييم و هلاک نمی کند ما را مگر همين دهر و روزگار.

شکر دانستیم آغاز تو را
اغنيا گفتند آن راز تو را
خداوندا، ترا سپاس ميگوييم كه توسط اغنيا، يعنى دارندهگان ذكاوت واقعى، مانند دانشمندان، از جهالت نجات يافتيم و راز ترا فهميديم و دانستيم كه آغاز و انجام فقط تويى. و ما در اين دايره سرگردانيم.

آدمی داند که خانه حادث است
عنکبوتی نى که در وی عابث است
عنكبوت ميپندارد واقعيت همان خانه اى است كه با تار هايش در كنج ديوار ساخته است، و اينرا نميداند كه ديوارها كه تارهاى او را نگاه داشته اند، ساخت كس ديگريست. و مى انديشد كه آن ديوارها هميشه وجودداشته اند. و اينرا فقط آدمى ميداند، كه خانه حادث و يا ساخته شده است و خانه عنكبوت در مقابل آن خانه چيزبيهوده اى است. پس حادث اصلى خانه، آدميست و عنكبوت كه بيهوده ميپندارد كه خود او كاره ايست، و نميداند در خانه اى كه ساخت ديگريست، مشغول بندبازيست. و اين درست شرح حال كسانيست كه خود را عقل كل دانسته و به خرده دانش خود مغرور گشته و ميپندارند جز خود و خانه اى كه بافته اند، چيز ديگرى وجود ندارد. آنچه كه مولانا تلاش دارد كه در اين سه بيت اخير، به آدمى بفهماند، اينست كه، از تار هاى سستى كه بدور خودپيچيدى دست بكش و از پيله ات بيرون آى، و پروانه شو و بال بگشا. و اين تار ها چيست؟ افكار پوسيده و عبث به ارث رسيده، و يعنى آنچه كه طوطى وار از خانواده و اجتماع و محيط زيستت، تقليد كردى و ياد گرفتى، بدون اينكه درصحت و سلامت آنها، ترديد داشته و يا حتى، علامت سئوالى در برابرشان گذاشته باشى. بعبارت عاميانه، تخته سياه مخت را كه ديگران پر كرده اند، پاك كن، و طرحى نو درانداز. خدا در جايى بجز سينه تو نيست.

حادث = بوجود آمده و عابث = کسی که كارهاى عبث و بیهوده انجام ميدهد.

يك بحث فلسفی که از دیر زمان مورد توجه بوده است، بحث، حادث و قدیم است. ميگويند:
حادث در عرف و لغت به معنی « نو» و قدیم به معنی « کهنه» است. ولی حادث و قدیم در اصطلاح فلسفه وکلام با آنچه در عرف عام وجود دارد فرق دارد. مقصود فلاسفه از حادث بودن و نو بودن اين است که هر چیزى،پیش از آنکه بوجود آيد، نبوده است، یعنی اول نبوده و بعد بوجود آمده و حادث شده است، مقصودشان از قدیم بودن و کهنه بودن این است که آن چیز همیشه بوده و وجود هيشگى داشته و در جواب اينكه از كجا بوجود آمده،پاسخى نيست. مثلا در همينجا، مولانا ميگويد ما آدميان ميدانيم كه خانه حادث شده است. يعنى اول زمينى بوده و بعد بر روى آن زمين خانه اى ساخته شده است. حالا اگر عمر اين خانه دويست سال باشد، عوام ميگويند كه خانه قديمى است و كهنه است، ولى فلاسفه ميگويند اين خانه حادث و نو هست چون هميشه وجود نداشته وساخته شده است.

پس از نظر فلسفه، حادث عبارت است از چیزی که نیستیش بر هستیش تقدم داشته باشد، يعنى تاريخ نبودنش،بيش از تاريخ بودنش است. مثل خانه كه دويست سال است ساخته شده و ميلياردها سال نبوده است. و قدیم عبارت است از موجودی که تاريخ بودنش بيش از تاريخ نبودنش برای او فرض ميشود. و مذهبيون ميگويند خداقديم است چرا كه هميشه بوده و تاريخ نبودش معلوم نيست. و ميگويند همه چيز بجز خدا حادث است و فقط خدااست كه قديم ميباشد. دانشمندان ايران مانند خيام و جرجانى و ابن سينا و رازى و مجوسى و شيخ بهايى وانورى و خواجه نصيرالدين طوسى و خواجوى كرمانى و ابو ريحان بيرونى و خوارزمى و ذوالفنون و نيشابورى وبيهقى و و و اعتقاد دارند كه تمامى امور طبیعی و مادی حادثند و بخودى خود بوجود نيآمده و از بين نميروند،بلكه از صورتى به صورت ديگر، دگرگون ميشوند. اينها ميفرمايند: همه موجودات اعم از کل و اجزاء و اعم ازماده و صورت، و اعم از پیدا و نا پیدا حادث هستند و بحث مافوق و وراى ماده در نزد اينان، بطور كلى با نظرمذهبيون تفاوت دارد.

از نظر آنان، قديم عالم، یک فرضیه است و وجود آدمى آنچنان پيچيده و شگفت انگيز است كه اگر قديم، هم موجودباشد، چيزى جز خود آدمى نيست.
پشه کی داند که این باغ از کی است
کو بهاران زاد و مرگش در دی است
مولانا ميفرمايد، يك پشه كه در باغ ميپرد، از كجا بداند و يا از كجا ميداند كه صاحب باغ كيست. پشه اى كه دربهار متولد ميشود و در دى ماه ميميرد، مانند آدمى كه عمرى محدود دارد، چگونه ميتواند، صاحب باغ ( در موردآدميان، خداوند را) بشناسد؟ و همين كسانى كه آدمى را در مقابل خدا مانند پشه ميدانند و دنيا را به باغى بزرگ، تشبيه كردند، هيچ نگفتند كه چگونه ميشود به يك پشه آموخت كه مالك باغ كيست!

کرم کاندر چوب زاید سست‌حال
کی بداند چوب را وقت نهال
حال و احوال و دانش آدمى مانند آن كرمى است كه در چوبى خشك بدنيا آمده است. چگونه به اين كرم ميتوان آموخت كه اين تكه چوبى كه تو در آن هستى يافتى و در آن تا آخر عمر زندگى ميكنى، درواقع از درختى كنده شده كه آن درخت زمانى نهالى بوده و آن نهال ابتدا، تخمى ، آن تخم از ميوه درخت و آن درخت از تخمى و آن تخم از

ور بداند کرم از ماهیتش
عقل باشد کرم باشد صورتش
گيريم كه كرم آنچنان عاقل شد كه فهميد كه خود كرمى بيش نيست و دنيا درواقع دست كيست، با اينحال آن كرم، هنوز كرم است. هنوز ناتوان و عاجز و سست حال است. مولانا ظاهرا نااميد از نژاد انسانى، ميفرمايد، آدمى حتى اگر هم بداند، باز هم نادان است و بازهم كار خودش را ميكند. حتى اگر عقلش به او نهيب بزند، باز هم ميمون است.

عقل خود را، می‌نماید رنگها
چون پری دورست از آن فرسنگها
آدمى عقل خودش را هم فريب ميدهد و به هزار رنگ درميآورد. چون آدمى هم همان حال كرم را دارد كه با وجوداينكه چيزى اندك حاليش ميشود، هنوز ناتوان است و مرتبا به اين اندك خرد و آگاهى گير ميدهد كه آيا درست فهميده است و يا خير. مولانا ميفرمايد، شك و ترديد دست بردار خرد آدمى نيست. دست بردار اعتقاد و ايمانش نيست و يكضرب نق ميزند و بيراه ميرود و آدمى را در برابر خدايش شرمنده و پست فطرت و ناسپاس و وقيح وبيشرم بنمايش ميگذارد. چرا؟ چون او مانند يك پرى دريايى از ساحل درايت و نجات، فرش سنگها دورتر نشسته است. عقل آدمى كامل نيست. چون اعتقاد و ايمان او، سنگ نوشته ذهن او نيست. چون از خدا دور است. چون بزبان و بفكربخدا ايمان دارد ولى در نهان صداى غرغر زدنى، مانند زوزه اى ممتد، گاهى بلند و گاهى خفيف، او را آرام نميگذارد. و آدمى زمانيكه به اين بانگ گوش داده و دچار ترديد ميگردد، در نتيجه در برابر خدا شرمنده ميشود، واين شرمندهگى او را از خود هم بيزار ميسازد و اين بيزارى آغاز فاجعه است.

از ملک بالاست چه جای پری
تو مگس‌پری به پستی می‌پرى
در بيت پيشين مولانا، آدمى را مانند پرى كه فرش سنگها دور از خدا نشسته توصيف ميكند. در اين بيت مقام اورا بالاتر از ملك و پرى و فرشته گان قرار داده و ميفرمايد، خداوند مقام و جايگاه آدمى را از ملك و فرشتگان هم بالاتر قرار داده است و ميگويد آدمى ميتواند از پرى بالاتر بپرد، ولى او بجاى اينكه قدر خود را بداند، خود را درحد پشه و مگس پايين آورده و در پستى و حقارت بال و پر ميزند.

گرچه عقلت سوی بالا می‌پرد
مرغ تقلیدت به پستی می‌چرد
با اينكه خرد آدمى او را بطرف خدا و نور و بالا ميبرد ولى تربيت غلط و جامعه فاسد و دريافتهاى اهريمنى كه براثر تقليد از افكار اهريمن صفتان كه در جامعه متداول شده و جا افتاده است، او را مرتبا به زير ميكشد.

علم تقلیدی وبال جان ماست
عاریه‌ست و ما نشسته کان ماست
مولانا همچنان مريدان را از تقليد برحذر داشته و تقليد را تقبيح كرده و ميفرمايد، دريافتهايى كه بر اثر تقليد به آدمى تحميل ميگردد، در واقع بلاى جان و روزگار اوست. تا جاييكه پس از چندى خود آدمى معدن و كان اينگونه افكار عاريتى و نادرست و حماقت و نادانى ميگردد.

زین خرد جاهل همی باید شدن
دست در دیوانگی باید زدن
چون اكثر مردم داراى دريافتهاى تقليدى و حماقت بارند و چون هميشه حق را به اكثريت، هرچند هم كه نادان باشند، داده اند، در نتيجه اگر يك آدمى پيدا شود و مخالف اكثريت بگويد، او را ديوانه مينامند. مولانا ميفرمايد،بگذار ديگران ترا ديوانه بدانند، بگذار مردم هرچه ميخواهند در مورد تو فكر كنند، بگذار تنهايت بگذارند، چرا كه تحمل همه اين ناملايمات، به كنار گذاشتن و دست از جهالت كشيدن، مى ارزد. از اين خرد عاريتى و يا به اشتباه، خرد، ناميده دست بكش و به آنچه ديگران ديوانگى مى انگارند، روى آور.

هرچه بینی سود خود زآن می‌گریز
زهر نوش و آب حیوان را بریز
مردم هميشه كارى را انجام ميدهند كه به سود و نفعشان باشد و هيچ كسى را نميتوان پيدا كرد كه سودجو نباشد، و اگر كسى سود خود را به نفع ديگرى نديد بگيرد، در غرب او را احمق مينامند و در شرق ديوانه. و درواقع اين سودجويى خوب است و مانند ترس براى بقاى آدمى ضرورى است و جزء خصلت آدميست. و آب حيوان هم آب زندگى جاودان است و هيچ كسى را نميتوان يافت كه طالب اين آب نباشد و خواستار حيات ابدى نگردد. ولى مولاى ما با اصرار ميگويد كه هم دست از سودجويى بردار و از آن فرار كن و هم بجاى اينكه آب زندگانى جاودان را سر بكشى، آنرا بر روى خاك بريز و بجاى آن زهر بنوش! چرا؟ چون آن خرد عاريتى و دريافتهاى حماقت بار تقليدى، هرچند آدمى به سود و آب حيوان برسانند، همچنان بلاى جان آدمى هستند و او را فاسد و تباه گردانده و عمر ابدى و سودآور او را برايش از هر رنج و عذابى، مهلك تر مينمايند. مثلا، تصور كن در كاخى بهشت آسا با ده ها خدمتكار زندگى ابدى دارى، و بهترين لذايذ مادى در اختيار توست. ولى همواره كسانى راميبينى كه ديگران نميتوانند ببينند و صداهايى را ميشنوى كه بجز تو بگوش كسى نميرسد و يا دچار سر دردمرموزى هستى كه هيچ طبيبى براى درمان آن دارويى ندارد. اگر در اينحال بتو بگويند كه از اين سود و يا زندگى تجملى فرار كن و دست از حيات جاودان بكش تا آرامش بيابى، فكر نميكنم كسى پيدا شود كه به اين داد و ستد،نه بگويد. پس سود و عمر جاودان اگر بلاى جان باشند، بايد دور ريخته شوند كه منظور مولاى ما در اينجا اين است.

هر که بستاید ترا دشنام ده
سود و سرمایه به مفلس وام ده
در اروپاى شرقى و روسيه متداول است كه ميگويند، اهريمن زيبا رويى است كه با لبخند ظاهر شده و تملق آدمى را ميگويد. در غرب اين روش شيادانيست كه طناب دار قربانى را بافته اند. در نتيجه مردم اسلاو تبارهميشه با اخم و قيافه اى عصبانى ظاهر ميشوند و بهمراه غربيها كه مادر شياديند، نسبت به كسانيكه صورت باز و بشاش و اخلاقى نرم دارند، بدبين هستند و با ترديد به آنان نگريسته و در رابطه با آنان بسيار محتاط اند. و درست برعكس ايرانيان كه بخاطر ده ها هزار سال تمدن، از اين نگرانيها گذشته و بسيا راحت با مردم روبروشده و هميشه لبخند به لب داشته و بسيار نرم و محترم، بويژه با غريبه ها رفتار ميكنند، مردم ديگر نقاط دنيا ازكسانيكه بى دليل از آنان تعريف ميكنند، بدشان ميآيد. و اين درواقع شرح مصرع اول اين بيت است كه مولانا ميفرمايد، فريب ظاهر را نخور و كسيرا كه تملق بيجا ميگويد با درشت نام و سخت گفتار از خود دور كن. و سودو سرمايه و حرفهاى بازار را بگذار براى كسانيكه از نظر اخلاقى مفلس و ناچيز و هيچى ندارند.

ایمنی بگذار و جای خوف باش
بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش
نترس، نه از دشمن، نه از حرف مردم، نه از آنچه كه ديگران بى آبرويى و رسوايى مينامند، و نه از اينكه بدانند كه هستى و چه فكر ميكنى. زندگى كن. با خدا دوست باش. با ديگران مودب و با احترام رفتار كن، دزدى نكن، دروغ نگو، ظلم نكن، حرص نزن، از همه طلبكار نباش، حسادت نكن، خباثت بخرج نده، تنبلى را از زندگى حذف كن، غرور صفت ابليس است و بس، سرت به كار و تلاش و چگونه لذت بردن از زندگى و داشته هايت باشد و اينرا هميشه بخاطر داشته باش و بدان و مطمئن باش كه سهم تو از زندگى همين است كه هست و دقيقا همان جايى هستى كه بايد باشى،( چرا كه تلاش و همتت تا همينجا بوده است) و همان اندازه دارى كه بايد داشته باشى نه كمتر و نه بيشتر.

آزمودم عقل دور اندیش را
بعد ازین دیوانه سازم خویش را
چرا كه من (مولانا) اينگونه خرد و عقل اكتسابى و دريافتهاى ابلهانه تقليدى و ارثى را آزموده ام و نتايج رنج آور آنرا چشيده ام ، و امروز به اينجا رسيده ام كه اگر اينها خرد و عقل است، من ترجيح ميدهم بعد از اين ديوانه باشم
.نويسنده: مريم.

هیچ نظری موجود نیست: