۸.۴.۰۱

لقمان حکیم ۴



در این بخش مولای ما، با الهام از محبتی که بین شاه و شیخ وجود دارد، از تاثیرات «محبت و بی محبتی» بر روی هستی(چه آدمیان و چه جماد)از نظر علمی و عرفانی سخن میراند و دریایی از معرفت را بطرف جوی های باریک و کم عمق اذهان خوانندگان میفرستد که گاها این جویها کشش این دریا را نداشته و درنتیجه سیلی بنیان کن براه افتاده و آدمی را از جا کنده و با خود برده و او را از خود بیخود میسازد.

از محبت تلخها، شیرین شود
از محبت، مسها زرین شود

از محبت دردها صافی شود
از محبت دردها شافی شود
کلمه «درد» که میبایستی دورد خوانده شود در این بیت، هم در مصرع اول و هم در مصرع دوم تکرار شده است. در مصرع دوم میگوید از محبت، شراب از ناخالصیها پاک و شفاف شده و درد آن موجب شفا و تندرستی است. پس از ساخت شراب، آنرا در خمره ها کرده و بمدت زیادی در جایی خنک قرار میدادند تا ناخالصیهای آن ته نشین شده و شراب به اصطلاح صاف و شفاف شود. آن ناخالصیهایی که در ته خمره و یا کوزه شراب ته نشین میشد، را درد مینامیدند. این درد را دستفروشان در کوچه ها جار زده و به مردم میفروختند و اعتقاد بر این بود که این درد بهترین دارو برای پاک سازی بدن از سموم است. و شخصی که درد میفروخت را دردکش مینامیدند. شافی یعنی شفا بخش. درد در مصرع دوم یعنی همان درد شراب که حکم دارو را دارد و شفا میدهد. درد در مصرع اول یعنی کدورت و ناراحتی بوجود آمده. و منظور این است که با محبت کدورتها از میان میرود و صفا و صافی بوجود میآید.

از محبت خارها گل میشود
وز محبت سرکه ها مُل میشود
از محبت بارانی که یکی دو بار در سال بر روی یک کاکتوس پر از خار، میبارد، موجب به گل نشستن کاکتوس میشود. مل نه سرکه است و نه شراب و هم خواص اینرا دارد و هم آنرا. میگویند آدمی اگر کاردان باشد از انگور شراب میسازد، اگر نابلد باشد از انگور سرکه میسازد و اگر تازه کار و مبتدی باشد نتیجه شراب سازی، چیزی بنام مل میشود. و بیشتر از مدارا کردن با سرکه مل بدست میآید که در اینجا منظور مرشد ما، از تبدیل سرکه به مل است. مل مزه ای بین تلخی و ترشی دارد و الکل بسیار کمی هم داراست.

از محبت دار تختی میشود
وز محبت بار بختی میشود
معنی صوری این بیت اینست که از محبت، قتلگاه تبدیل به فراخ بالی و استراحت میشود و سختی موجب سعادت. از داستان پشت این بیت بیخبرم.

از محبت سجن گلشن میشود
بی محبت روضه گلخن میشود
از محبت زندان به گلشن تبدیل میشود. سجن بمعنی زندان است و احتمالا کنایه از زندانی شدن یوسف است که او را بمقام بالایی رساند و برایش گلشن شد. شاید هم کنایه از داستان دیگرست. و این گلشن کلمه ترکیبی از گل+ شن است. یعنی گلهایی که در شن رشد میکنند، مانند انواع رز ها. تا دویست سال پیش و قبل از فروپاچی امپراتوری پارس و پیش از بقدرت رسیدن بربرها، در ایران باغهایی وجود داشت که در دنیا معروف بودند و باغهای پارسی (Persian Garden) بهشتهای زمینی نامیده میشدند. و کلمه پارادیس که در زبان بیگانه بمعنای بهشت است از اینجا منشاء میگیرد. دلیلش هم این بود که در این باغها فقط گلهای رنگارنگ خودنمایی نمیکردند، بلکه اولا این باغها براساس طبیعت اقلیم و یا سرزمینی که در آن واقع شده بودند ساخته میشدند و دوم اینکه تمامی جانداران اقلیمی هم در این باغها اجازه حضور داشتند و همه چیز براساس طبیعت استوار بود. بهمین دلیل این باغها، مانند امروزه، فقط یکنام نداشتند وهمگی گلستان نامیده نمیشدند، بلکه برخی بنام لاله ستان، سرو بنان، بوستان، گلشن( جاییکه در آنجا گلهایی که در شن میتوانند رشد کنند کاشته میشدند)، تارم، باغ، گلزار، رزستان، روضه و و و خلاصه بقول فردوسی کبیر در ایران: کز این بگذری شهر بینی فراخ، همه گلشن و باغ و میدان و کاخ. در مصرع دوم، روضه گلخن میشود، میگویید بدون محبت، باغ به آتشدان تبدیل میشود.

از محبت نار نوری میشود
وز محبت دیو حوری میشود
آتش وقتی به اوج میرسد، نور میشود. دیو که به زشتی معروف است تبدیل به حوری که مظهرزیبایست و لقب زنان ایرانی در بین اعراب بوده است، میشود. از داستانی که در پشت این مصرع است بیخبرم ولی تلاش میکنم که منشاء این مصرع را پیدا کنم. در کدام داستان دیو تبدیل به حوری شده است؟

از محبت سنگ روغن میشود
بی محبت موم آهن میشود
سنگها بر اثر فشارهای وارده لایه های زمین(محبتی که از دربر گرفتن حاصل میشود) تبدیل به روغن(نفت) میشوند. اگر جای موم گرم نباشد ( محبت گرما را نبیند) مانند آهن بسیار سخت میشود.

از محبت حزن ، شادی میشود
وز محبت غول ، هادی میشود
از محبت غم از دل رفته و شادی جایگزین میشود، از محبت همه پرندگان جهان جمع شده و دسته جمعی به پرواز درآمده و درحالیکه از دور شبیه یک غول هستند، بطرف دریای معرفت راهبر میشوند.(در کجا غول رهبر داشتیم؟)

۵.۴.۰۱

دفتر دوم لقمان حکیم ۳



در این قسمت مولانا به شرح دوستی شاه با لقمان پرداخته و حکایتی از آنچه که مابین ایندوست را مثال میزند. مولانا توسط این حکایت درس قدرشناسی و ارزش نهادن به داشته های آدمی را متذکر شده و به خواننده میگوید: اگر در رابطه با یکی از عزیزانتان به تلخی برخوردید، بخاطر سابقه دوستی و مهر و محبتی که زمانی بین شما بوده، از او ایراد نگیرید و برای یک دستمال قسطنطنیه(قیصریه) را به آتش نکشید. و دوستی را بهم نزنید و گذشت داشته باشید. و پا را از این فراتر نهاده و به آدما میگوید: هرچه که دارید از خدا دارید، پس بخاطر هر تلخی ناچیز و یا حتی جانگدازی که پیش میآید، بلافاصله تیر خشم خود را متوجه خدا نکرده و ناشکری آغاز نکنید.

خواجه لقمان چو لقمان را شناخت
بنده بود او را، وبا او عشق باخت
شاه عباس چون زیر دست لقمان حکیم بزرگ شده بود و او مربی و آموزگارش بود، بشدت به او علاقمند بود و لقمان را دوست داشت.

هر طعامی کآوریدندی بوی
کس سوی لقمان فرستادی ز پی
این علاقه تا آنجا بود که هربار از گوشه و کنار دنیا، برای شاه عباس تحفه و یا خوردنی نوبرانه میآوردند، شاه عباس پیش از اینکه لب به آن بزند، ابتدا لقمان را فراخوانده و آنرا به او پیشکش میکرد.

تا که لقمان دست سوی آن برد
قاصدا تا خواجه پس‌خوردش خورد
و تا لقمان اول از آن نمیخورد، شاه عباس دست به آن نمیزد و عمدا پس خواری او را کرده و بدین ترتیب بندگی لقمان را میکرد.

سؤر او خوردی و شور انگیختی
هر طعامی کو نخوردی ریختی
هر بار لقمان خوراک پیشکشی و نوبرانه را میخورد و از آن تعریف میکرد، شاه عباس با اشتیاق و علاقه آنرا میخورد و برعکس اگر لقمان از آن خوراک خوشش نمیآمد، شاه عباس هم از آن نمیخورد.

ور بخوردی بی دل و بی اشتها
این بود پیوندی بی انتها
و تازه اگر هم از آن خوراکی که لقمان خوشش نیامده بود میخورد، بدون میل و اشتها اینکار را میکرد. یک چنین پیوند عاطفی و روحی بین لقمان و شاه وجود داشت، تا جاییکه حس چشایش به حس چشایی لقمان بسته شده بود.

خربزه آورده بودند ارمغان
لیک غایب بود لقمان آنزمان
یکروز برای شاه عباس یک خربزه نوبرانه آوردند تا بخورد. و لقمان در نزدش نبود. شاه عباس طبق معمول و عادت، کسی را فرستاد تا لقمان را بیاورند.

گفت خواجه با غلامی، کآیفلان
زود رو فرزند، لقمان را بخوان
شاه عباس به یکی از غلامان گفت: فرزندم فورا برو و لقمان را بخوان. شاه پدر ملت بود، و احاد ملت صرفنظر از مقام و منزلت و رنگ و نژاد وو و فرزندان شاه محسوب میشدند.

۴.۴.۰۱

دفتر دوم لقمان حکیم ۲



بود لقمان بنده‌شکلی خواجه‌ای
بندگی بر ظاهرش دیباچه ای
ظاهرا لقمان از خدمتگذاران شاه بود و جامه و یالباس خدمت بتن داشت.

چون رود خواجه بجای ناشناس
بر غلام خویش پوشاند لباس
شاه عباس عادت داشت که شبها با لقمان لباس مبدل بتن کرده و در شهر اصفهان میگشتند و شاه عباس بدین ترتیب از نزدیک زندگی و حال و روز مردم را میدید.

او بپوشد جامه‌های آن غلام
مر غلام خویش را سازد امام
گاهی لباس و جامه شاه عباس لباس غلامی بود درخالیکه لقمان با لباس خواجه و سرور او شبگردی می کردند.

در پیش چون بندگان در ره شود
تا نباید زو کسی آگه شود
شاه عباس با لباس غلامی در پی لقمان که لباس آقای او را بتن داشت راه میافتاد تا کسی از هویت آنها آگاه نشود.

گوید ای بنده تو رو بر صدر شین
من بگیرم کفش چون بندهٔ کهین
و وارد هر محفل و اجتماعی از مردم میشدند، لقمان چون لباس سروری بتن داشت بالای مجلس مینشست و شاه عباس در پایین مجلس و در کنار کفش کن ایستاده و مانند غلامان کفشهای لقمان را در دست میگرفت.

تو درشتی کن مرا دشنام ده
مر مرا تو هیچ توقیری منه
قرارشان هم این بود که لقمان مانند خواجه ای ستمگر، به غلام خودش درشتی و نامردمی کرده و او را مورد تحقیر و توهین قرار دهد.

ترک خدمت، خدمت تو داشتم
تا به غربت، تخم حیلت کاشتم
این ترک خدمت کردن از طرف لقمان، درواقع یک خدمتی بود که او برای شاه عباس میکرد. مصرع دوم یعنی تا در جاییکه ناآشناست و نمیدانیم در به چه پاشنه ای میگردد، دستمان را رو نکنیم و آنان را از آنچه هستیم مطلع نسازیم.

خواجگان این بندگیها کرده‌اند
تا گمان آید که ایشان بنده‌اند
مولانا میفرماید که پادشاهان و امپراتوران صفوی چنین کارهایی میکردند تا مردم بدانند که آنها خدمتگذاران آنها هستند و در واقع بنده گان خلقند.

چشم‌پر بودند و سیر از خواجگی
کارها را کرده‌اند آمادگی
این پادشاهان بزرگ چشم و دلشان از پادشاهی و مال و جاه و مقام سیر بود و مانند بربرهای تازه بدوران رسیده امروزی که هرچه بیشتر دزدی و چپاول میکنند حریص تر میشوند و در راه غارت مردم و داشتن مال و جاه، کارها و جنایاتی مرتکب میشوند که اهریمن را خانه نشین میسازد، نبودند. در کاخ بدنیا آمده بودند، در کاخ بزرگ شده بودند و در نزد کسانی مانند لقمان درس معرفت آموخته بودند و نتیجه این بود که یک امپراتوری دانش و هنر و زیبایی بدنیا هدیه دادند.

وین غلامان هوا بر عکس آن
خویشتن بنموده خواجهٔ عقل و جان
برعکس بربر ها که شرحش در بیت بالایی داده شد که پست نظر و پست طبع و گدا منشند. و با دروغ و تبلیغات ابلهانه، عوام فریبی و احمق پروری میکنند. و چشمشان از خاک بیابان هم پر نمیشود.

۳.۴.۰۱

زندهگان مرده ایم



عید جم شد ای فریدون خو، بت ایرانپرست
مستبدی خوی ضحاکیست، این خو، نه زدست

حالیا کز سلم و تور انگلیس و روس هست
ایرج ایران سراپا، دستگیر و پای بست

به که از راه تمدن ترک بی مهری کنی
در ره مشروطه اقدام منوچهری کنی

این همان ایران که منزلگاه کیکاوس بود
خوابگاه داریوش و مامن سیروس بود

جای زال و رستم و گودرز و گیو و طوس بود
نی چنین پامال جور انگلیس و روس بود

اینهمه از بی حسی ما بود کافسرده ایم
مردهگان زنده، بلکه زندهگان مرده ایم

این وطن رزم آوری مانند قارون دیده است
وقعه گرشاسپ و جنگ تهمتن دیده است

هوشمندی همچو جاماس و پشوتن دیده است
شوکت گشتاس و دارایی بهمن دیده است

هرگز این سان ، بی کس و یار و بی یاور نبود
هیچ ایامی چو اکنون ، عاجز و مضطر نبود

دفتر دوم لقمان حکیم ۱


لقمان یکی از دانشمندان ایرانیست که در اکثر آثار بزرگان و دانشمندان ایران، از او نام برده شده است. بجز مولانا، عطار در منطق طیر و سعدی بزرگ و سعید ابوخیر و و و از لقمان امثال و حکم بسیاری آورده اند. ولی چون ادبیات و منابع معنوی ایران هم مانند منابع مادی عظیم نفت و گاز و مس و آهن و طلا و اروانیم براحتی توسط بربر های تازه بدوران رسیده به یغما رفته و چپاول گشته، آثار و شرح حال دانشمندان و بزرگیهای آنان هم بیرحمانه غارت گشته و هرچه امروز ما میدانیم از ترجمه کتب دانشمندانن خودمان است که به خارج از ایران برده شده و از سوختن نجات یافته و به زبانهای دیگر ترجمه شده است. و بهرحال دانشمند و عارف بزرگی مانند لقمان بعنوان یک برده بی نام و نشان به ما معرفی شده است. که احمقانه ترین ادعاست، چرا که لقمان بگونه ای با شاهان و امپراتوران ایران سخن میگقت تو گویی نوکران و خدمتگذارانش میباشند و چنین رفتاری، مسلما از یک برده بعید و ناممکن بوده است. و ما امروزه مطلب زیادی از او نمیدانیم و تنها بزرگیهای عارفانه او اینجا و آنجا و بعنوان درس زندگی به ما رسیده است. در این بخش مولانا پس از حکایت سرنوشت ناهنجار یکی از دانشمندان و عارفان بزرگ که او را ذو فنون نامیده( احتمالا منظور او شیخ بهایی و یا شاید هم منظور مولانا از ذو فنون همین لقمان بوده است) به دانشمند و حکیم و ذو فنون و عارف بزرگ دیگری بنام لقمان پرداخته و شرح حال یکی از راه یافته گان به دریای معرفت خداوند را بازگو کرده و لختی به او میپردازد. شاید این قسمت پیش از حکایت ذوفنون بوده و مولانا ابتدا ذوفنون را(که شاید همین لقمان بوده) معرفی کرده و سپس از سرانجام و عاقبتش که به جنون عرفانی میرسد، نوشته است. بهرحال لقب «محب» لقب شیخ بهایی در دربار شاه عباس کبیر بوده است.


نی که لقمان را که بنده پاک بود
روز و شب در بندگی چالاک بود
لقمان یکی از مردان خدا بود که روز و شب در راه رضای خدا میکوشید.

خواجه اش میداشتی در کار پیش
بهترش دیدی ز فرزندان خویش
شاه او را در رأس کارها قرار داده بود و او را از فرزندان خود بیشتر دوست داشت.

زانکه لقمان، گرچه بنده زاده بود
خواجه بود و از هوا آزاده بود
برای اینکه لقمان از مردم معمولی بود ولی آزادهگی و پاکی نفس او از دیوهای درونی که او رادر بین مردان خدا قرار داده بود، شاه واقعی اش کرده بود.

گفت شاهی شیخ را اندر سخن
چیزی از بخشش ز من درخواست کن
صفت شیخ در گذشته و در دوران امپراتوری صفوی به دانشمندانی داده میشد که دانششان سرآمد همه دانشمندان بوده و از طریق پرهیزگاری به دریای حکمت و دانش خدا هم دست یافته و بدین سبب لقب مردان بزرگ خدا را داشتند و شیخ نامیده میشدند. و اینان عبا و دستار داشتند و بدین ترتیب در جامعه از دیگران تمیز داده میشدند و مردم میتوانستند آنان را بشناسند. در زمان قاجارها یک مشت دزد و بی سواد و کسانی که بشدت سخیف بودند، را به ایران آورده و با بتن کردن جامه و لباس این مردان بزرگ و با نامگذاری خود بنام شیخ، عوام را فریفته و جایگزین این مردان خدا و بزرگان ایران کردند. سپس آنان را بر فراز منبرها نشانده و آنان هم با تزریق عقبمانده ترین، مرتجعترین وننگین ترین و بربر منشانه ترین افکار و رسوم و قوانین، به جامعه پندار و گفتار و کردار نیک، موجب نابودی و تباهی یک امپراتوری هنر و دانش و راستی و درستی شدند و مردم را بفساد و تباهی و نابودی کشاندند. و حکایت همچنان باقی است. و امروزه نام شیخ آنچنان ننگین است که وقتی در جایی خوانده میشود بلافاصله نمای یک آخوند دزد و قاتل و منحرف جنسی و شارلاتان و بیرحم و نوکر اجنبی در جلو چشم ظاهر میشود. ولی اینجا منظور از شیخ چنین پلید جهنمی نیست و منظور یکی از مردان بزرگ خدا ملقب به لقمان است. بهرحال شاه از لقمان حکیم که بشدت به او علاقمند بود خواست که یکی از آرزوهایش را بگوید تا او فورا آنرا اجابت و برآورده کند.

گفت ای شه شرم ناید مر ترا
که چنین گویی مرا زین برتر آ
لقمان به شاه گفت: تو خجالت نمیکشی که خودت را بالاتر از من میدانی واز من چنین خواسته ای داری؟

من دو بنده دارم و ایشان حقیر
وآن دو بر تو حاکمانند و امیر
فقط دو تا از غلامان حقیر من، مقامشان بالاتر از توست که شاهی!

گفت شه آن دو که اند این ذلت است
گفت آن یک خشم و دیگر شهوت است
شاه که گویی به چنین لحن تندی از طرف لقمان ، عادت داشت با ناراحتی گفت، چه ذلت و خواری بزرگی برای منست، این دو غلامان چه کسانی هستند؟ و لقمان گفت: یکی غلامی بنام خشم است و دیگری افراط و یا شهوت.

شاه آن دان کو ز شاهی فارغ است
بی مه و خورشید نورش بازغ است
در اینجا مولانا دقیقا مقام و منزلت لقمان در دربار شاه را بخوبی تشریح کرده و میفرماید: شاه آن کسی نیست که تاج بر سر گذاشته و بر تخت مینشیند. شاه واقعی لقمان است که بی نیاز از قدرت و ثروت یک شاه، با سخن و دانش و هوش سرشارش، برای چنین شاهی تره هم خرد نمیکند و نور و قدرت وجودش از نور خورشید و ماه، تابانتر است. بازغ یعنی تابان، درخشان، طلوع کننده.

۱.۴.۰۱

دفتر دوم ذو فنون ۳



پرسید یکی که عاشقی چیست؟ گفتم که چو ما شوی، بدانی.
در این قسمت مولانا گریزی به داستان ذوفنون میزند و یکی دیگر از ویژهگیهای فرد تذکیه یافته را که تنهایی است بازگو میکند. و در تاکید اینکه فرد تذکیه یافته، همدلی ندارد، سخن گفته و میگوید عزیز خدا تنهاست هرچند بظاهر همزبانان بسیاری در کنارش هستند و شاگردان اویند و بایستی او را بهتر از بقیه بشناسند، و او را مرشد خود میدانند، ولی با اینحال هیچکس بجز فردی مانند خود او، نمیتواند او را بفهمد. پس مولای ما درجهت شکافتن روحیات فردی که مغروق دریای معرفت خداست، پیش میرود.

چونک ذو فنون سوی زندان رفت شاد
بند بر پا، دست بر سر ز افتقاد
ذوفنون را گرفته و درحالیکه میخندید او را ترسان بطرف زندان بردند و به پاهایش زنجیر بسته، و دستهایش را بر روی سرش قرار داده بودند. افتقاد یعنی از چیزی هراس و ترس داشتن. و چرا از او میترسیدند؟ نه بخاطر دیوانه گی اش، چون بار اول نبود که دیوانه میگرفتند، بلکه بیشتر به این دلیل که او شخص مهمی بود و ماموران دقیقا نمیدانستند، دستگیری او چه عواقبی درپی دارد.
پرسش از هر طرف بنهاده رو
بهر پرسش سوی زندان نزد او
مردم با تعجب از هر طرف آمده و این ماجرا را دنبال کرده و دلیل آنرا میپرسیدند.

دوستان در قصه ذو افنون شدند
سوی زندان و در آن رایی زدند
به یاران و مریدان و دوستان ذوفنون خبر دادند که چه نشستید که مرشدتان را دستگیر کرده و به زندان انداختند. مصرع اول یعنی دوستان از داستان دستگیری خبردار شدند. پس هراسان بطرف زندان حرکت کرده و در راه علت آنرا با یکدیگر بگفتگو شدند و هر کس حدثی میزد.

کین مگر قاصد کند یا حکمتیست
او درین دین قبله‌ای و آیتیست
برخی میگفتند که مرشد ما، عارف بزرگی است که قبله همه مریدان است و دارای ارزش و مقام و منزلتی است، و نمیتواند دیوانه باشد و اینکار از روی حکمتی است که او عمدا و از روی قصد، خود را به دیوانگی زده است.

دور دور از عقل چون دریای او
تا جنون باشد سفه‌ فرمای او
برخی هم میگفتند که ذوفنون یک دریا خرد و دانش است، و از او بعید است(دور دوراست) که بخواهد توسط دیوانگی به هدفی برسد و خود را به حماقت بزند. سفه یعنی بیخردی، سبک عقلی، نادانی.

۳۰.۳.۰۱

دفتر دوم ذو فنون ۲



از حسد بر یوسف مصری چه رفت
این حسد اندر کمین گرگیست زفت

بخاطر دیو حسادت بود که برادران تاب محبت پدر به یوسف را نیاوردند و درنتیجه یوسف در چاه شد. و مولانا دیو حسادت را به گرگی قوی جثه و خشمگین تشبیه میکند که در کمین اخلاق آدمیست تا او را تبدیل به هیولایی کند که حتی به برادر هم رحم نمیکند. زفت هم به معنی چاق و فربه است، هم به معنی خشمگین و هم کسی که مرتبا در گوش دیگری او را به بدی و خشم دعوت میکند و بسوی پلیدی میراند. از نظر مولانا حسادت اینگونه است.

لاجرم زین گرگ یعقوب حلیم
داشت بر یوسف همیشه خوف و بیم

میفرماید: بخاطر این گرگ خونخوار بود که خدا بیامرز پدر یوسف، یعقوب صبور(حلیم) بخاطر او، همیشه در ترس و هراس بسر میبرد.

گرگ ظاهر گرد یوسف خود نگشت
این حسد در فعل از گرگان گذشت
مولانا در اینجا برای اینکه نام گرگ را از شهرت بد بشوید، میفرماید که این گرگی که حیوان است و در کوه و در و دشت زندگی میکند (گرگ ظاهر) نبود که یوسف را درید، آنچه که باعث به چاه افتادن یوسف شد، حسد برادران بود که مانند گرگی عظیم و خشمگین و گرسنه، در صحنه حاضر شد و یوسف از همه جا بیخبر و دوست داشتنی را ازهم درید.

رحم کرد این گرگ وز عذر لبق
آمده که انا ذهبنا نستبق
سپس برادران مکار آمدند و گرگ بیچاره را جلو انداختند و گفتند تقصیر او بوده. وز مخفف و از، عذر لبق، بهانه ای که از روی حیله گری میآورند. لبق یعنی مرد حیله گر. ذهبنا نستبق یعنی جلو انداختن، اینجا مقصر دانستن.البته این بیت وارداتیست و از مولانا نیست.

صد هزاران گرگ را این مکر نیست
عاقبت رسوا شود این گرگ بیست
مولانا در دفاع از گرگان میگوید که صد هزار گرگ جمع بشوند و بخواهند مکاری کنند، نمیتوانند بدین گونه پلیدی انجام بدهند که برادران یوسف کردند، و مولانا مطمئن است که این مردم پلید بالاخره یکروز چوب خباثت و پلیدی خود را خواهند خورد و رسوا خواهند شد. گرگ بیست یعنی آدمی که صفت درنده گی گرگ در اوست. بیست به هیولایی گفته میشد که شبیه گرگ بود.

بیشه‌ای آمد وجود آدمی
بر حذر شو زین وجود ار زان دمی
مصرع اول وجود آدمی را تشبیه به بیشه میکند و این بیشه بمعنی دشتی است که انواع و اقسام حیوانات گوناگون در آن زندگی و چرا میکنند. و چون در گذشته اعتقاد بر این بوده که آدمی از سه بخش تشکیل شده، از منابع گیاهی، (ارگانهای داخلی آدمی شبیه گیاهانند، مثلا لوبیا شبیه کلیه، گردو شبیه مغز، انار شبیه گلبولهای قرمز خون و و و ) و منابع حیوانی که هر کسی در اخلاق مجموعه ای از خصلتهای حیوانات را در خود دارد.( مثلا برخی مثل موش به جمع کردن علاقه دارند، برخی مانند میمون به تقلید کردن، برخی مثل روباه به رندی و و و) و دم اهورایی که جنبه انسانی آدمیست و آنرا خدا در وی دمیده است. مولانا در اینجا با یادآوری این مطلب تن آدمی را بیشه ای مینامد که در آن حیوانات گوناگون( اخلاق و عادات گوناگون) مشغول چرا هستند و میگوید اگر انسانی، و اعتقاد داری که دمی از «هو» و یا نفس خدا در توست، فقط آن بخش از هستی و موجودیت بیشه ای را مد نظر نداشته باش و از بیشه ای بودن تام و تمام، پرهیز کن و برحذر باش.

در وجود ما هزاران گرگ و خوک
صالح و ناصالح و خوب و خشوک
ادامه میدهد که در درون ما هزاران شگفتی خوب و بد هست که در مجموع ما را بعنوان آدم ساخته است. البته من نسبت به این بیت شک دارم که از مولانا باشد. چون خشن و ناخوشاینده و احساس خوبی به آدمی نمیده و این از مولانا که سراپا عشق هست، بعید مینماید.


حکم آن خو راست کان غالبترست
چونک زر بیش از مس آمد آن زرست
میفرماید، در وجود ما آن خو و صفت که قویتر باشد، حکمرانی میکند، اگر صفات و دیوهای بد ما قویتر باشند، آنها سکان رفتار ما را بدست دارند. همانطوری که وقتی مس و زر را با هم قاطی میکنند، آلیاژ هر کدام بالاتر باشد، صفات و رنگ و رخساره اش تو چشم میآید. چون طلا فلزی است که به تنهایی نمیشود از آن در جواهر سازی استفاده کرد، ناچارا آنرا با فلزات دیگر، بویژه مس ترکیب میکنند، و اگر میزان طلا در این ترکیب بیش از مس باشد، به آن طلا میگویند و درغیر اینصورت مس است.

سیرتی کان بر وجودت غالبست
هم بر آن تصویر حشرت واجبست
آن خلق و خویی که در تو غالب آمده، چه خوب چه بد، هم اوست که سرنوشتت را تعیین میکند و تو مجبوری همان را تحمل کنی و معاشر باشی. هم برآن تصویر یعنی همان چهرهای که اخلاقت از تو ساخته. حشرت واجبست، بناچار معاشرت کرد.

ساعتی گرگی در آید در بشر
ساعتی یوسف‌رخی همچون قمر
گاهی صفات پلید داری گاهی پاک.

می‌رود از سینه‌ها در سینه‌ها
از ره پنهان صلاح و کینه‌ها
میفرماید: آدمها تنها از طریق چشم و زبان و دست و لب و تن با یکدیگر تماس ندارند، بلکه هرگاه به کسی میرسید، به گونه ای پنهانی و به راهی که نمیتوان دید، با او ارتباط برقرار میکنید. مثلا یکی از آشناها را در خیابان میبینید و پیش از اینکه به او برسید، می اندیشید: چه بد شد، کاش مرا نبیند! ولی چون دیدن اجتناب ناپذیر است، درنتیجه سلامی و احوالپرسی بین شما برقرار میگردد درحالیکه هردو سعی میکنید با صورتی بشاش و شاداب باشید و لبخندی و باقی ماجراها، ولی وقتی از هم خداحافظی میکنید، فرد آشنا یک احساس تلخی را در درونش حس میکند با اینکه شما ظاهر خود را کاملا دوستانه نشان دادید. و شاید شما هم، گاهی پس از یک برخورد دوستانه با برخی از افراد، این حس تلخ را در خود تجربه کرده باشید. این همان ارتباط پنهانی ارواح آدماست که میرود از سینه ها در سینه ها و یا بقولی خدای تو از خدای من خوشش نمی آید و یا برعکس خدای من به خدای تو لبخند میزند. در این بیت مولانا میگوید که خوبی و بدی مسریست و ما بدون اینکه خود متوجه باشیم این صفات را به همدیگر میدهیم و ناقل پلیدی و یا پاکی هستیم. و روحا برهم اثر میگذاریم.

بلکه خود از آدمی در گاو و خر
می‌رود دانایی و علم و هنر
مولانا میفرماید، این انتقال صفات اخلاقی و اثرات روحی فقط از آدم به آدم نیست، بلکه درست گفته اند که سگ شبیه صاحبش میشود. صفات خوب و بد ما، و اقتدار پلیدی بر پاکی و یا برعکس، موجب تاثیر پذیری حتی در بین حیواناتی که با ما در تماس هستند نیز میشود.

اسپ سکسک می‌شود رهوار و رام
خرس بازی می‌کند بز هم سلام

در تماس با ما اسپ وحشی رام شده و سواری میدهد. سکسک یعنی چموش و سرکش، و این ویژگی اسپی است که آزاد زیسته. خرس را برقص درمیآوریم و به بز یاد میدهیم سلام کند.

رفت در سگ زآدمی حرص و هوس
تا شبان شد یا شکاری یا حرس

سگ بر اساس ذات و نیت صاحبش تربیت میشود، برای همین است که بعضی از سگها برای نگاهداری گله، برخی برای شکار، گروهی برای نگاهبانی یا حراست و برخی هم برای ازهم دریدن دیگر سگها، آموزش داده میشوند و درواقع حرص و تمایل آدمی در چگونگی روحیات سگ پدیدار میگردد.

در سگ اصحاب خوئی زان رفد
رفت تا جویای رحمان گشته بود

به سگ اصحاب از اینجهت خوی آدمیت داده شد، چون صاحبانش هم بخشنده و بزرگوار بودند و هم جویایی آدمیت. رفد که رفود خوانده میشود بمعنی دادن و بخشیدن است. رحمان مشتق از رحمت است و یعنی بسیار بخشنده.

هر زمان در سینه نوعی سر کند
گاه دیو و گه ملک گه دام و دد

ولی خود آدمی اینطور تربیت نمیشود و موجود واقعا پیچیده ای است. یعنی نمیشود مانند سگ ازش یک چیز مشخص ساخت. آدما بر اساس آنچه که در درونشان میگذرد و هر نوع احساسی که در سینه دارند، تغییر رنگ و روحیه میدهند. و میتوانند گاهی دیو باشند گاهی فرشته! گاهی هنرمند گاهی حیوان اهلی، گاهی حیوان بیابانی. آدما یک دستور و یک فرمول و یک نسخه مشخص ندارند. مثلا کسی با همسرش دهها سال زندگی میکند و یک روز رفتاری ازو میبیند که آشفته اش میسازد بطوری که انگار او‌را نمیشناسد. گاهی خود آدمها هم از شناخت خود عاجزند و در مواردی به کنشهای وارده، واکنشهایی نشان میدهند که خود هم متعجب میشوند.

زان عجب بیشه، که هر شیر آگه است
تا به دام سینه‌ها، پنهان ره است

و این یک رازیست که هر کسی نمیداند که در ارتباط با دیگران، تنها ظاهر نقش ایفا نمیکند، بلکه از درون آدمی با درون دیگران پیوندی است پنهان. و اینرا هر کسی که در وجودش(در بیشه اش) تبدیل به شیری سخت پنجه شده میداند و بس. و میفرماید: بنازم آن آدمی را که(بیشه ای که) با تذکیه به عزیز خدا تبدیل شده(شیر بیشه اش) و از این راز آگاهی یافته که با فکر میتوان با دیگران ارتباط برقرار کرد.(تا بدام سینه ها پنهان رهی است).

دزدیی کن از در و مرجان جان
ای کم از سگ، از درون عارفان
از درونت آن مرواریدی که قرار داده شده(مروارید جان) و آن دم خداست، را به بیرون بکش، و از آن سگی که پی مردم گرفت و آدم شد، کمتر نباش.

چونکه دزدی باری آن در لطیف
چونکه حامل می‌شوی باری شریف.
وقتی آن مروارید و در لطیف را بدست آوردی، درنتیجه باری را حمل خواهی کرد که شریفترین هدیه برای آدمیست. کلمه «باری» که در این بیت دو بار استفاده شده، ضمن اینکه طبق معمول استادی مولانا را در استفاده از کلمات نشان میدهد، به دو معنی متفاوت است. «باری» در مصراع اول بمعنی «بهرحال» است و در مصرع دوم بمعنای همان بار است که توسط آدمی حمل میشود.میفرماید: ای آدم حالا که بهرحال میخواهی دزدی کنی، دستکم چیزی را بدزد که ارزش حمل کردنش را داشته باشد. و دزدیدن چه چیزی آنچنان ارزش دارد، که بخاطر آن آدمی مرتکب گناه دزدی شود؟ دزدیدن گوهر جان که در زندان جسم اسیر است،
این کلمه دزدی خودش هزار جور تفسیر دارد. چراکه: ۱- دزدی اولین گناه آدمی است. ۲- دزدی بزرگترین گناه است، از هر گناهی بالاتر است، مادر همه گناهان است. چون حتی وقتی قاتلی کسی را میکشد، درواقع جان او را دزدیده است. و چرا مولانا از این کلمه «دزدی» استفاده میکند؟ چون آدم دزدی کرد و از بهشت رانده شد و مولانا به آدم کنایه میزند و میگوید: اگر ( چونکه) بهرحال قصد دزدی داری، دستکم باری را بدزد که برای حمالی آن، شرافت بتو برگردد.

نویسنده: مریم

۲۹.۳.۰۱

دفتر دوم ذو فنون ۱


در این بخش از دفتر دوم مثنوی، مولانا درباره کسانیکه تذکیه یافته و چگونگی حالات روحی این افراد، سخن میگوید. پس طبق معمول روش خود ابتدا شخصی را معرفی میکند که با دوری از افراط و پلیدیها و زدودن دیوهایی که بر روی صفات انسانیش سوار بودند، به قطره ای از دریای معرفت، تبدیل شده است.

اینچنین ذوفنون پارسی را فتاد
کاندرو شور و جنونی نو بزاد
در حکایت است که ذوفنون که عارف و پرهیزگار بزرگی بود به درجه بالاتری از عرفان رسیده و درنتیجه رفتارش به شیوه دیگری مجنون وار گردید. این ذوفنون کیست؟ ذو یعنی خداوند، صاحب. و ذو فنون یعنی خداوند فنون و هنرها و استاد استادان و یا دانشمند دانشمندان و این لقب را اعراب به خیام داده و او را بحر العلوم و یا دریای دانش و گاهی هم ذوفنون و یا خدای فن ها نامیده اند.در کتب دینی ذوفنون لقب یونس پیامبر است و او این لقب را از آنجا گرفت که هم ماهیگیر بود و هم ماهی او را گرفت. چرا که در صمن فرار(بهر دلیلی) به یک کشتی مسافربری سوار میشود و زمانی که مردم کشتی او را بدلیل خل بازیهایش از کشتی به دریا افکندند، یک ماهی بزرگ او را قورت داده و در دل خود جای میدهد. و وی را صاحب این لقب میکند. اما شخص دیگری هم هست بنام زنون و یا ذنون که او یکی از فلاسفه و پایه گذاران مکتبی بنام رواقی است . وی در اواخر قرن چهارم هجری قمری میزیسته و نزد فیلسوفان کلبی بتحصیل پرداخته و افکار و تعالیم آنان در وی اثر بسزایی داشته است. اوفلسفه را به طبیعیات و منطق و اخلاق متصل می دانست . منطق وی مبتنی بر ارغنون بود،( ارغنون نام کتابی است که میگویند توسط ارسطو نوشته است و درباره علم منطق میباشد.) اما میگفت که هر معرفتی در نهایت به ادراکات حواس پنج گانه باز میگردد و عقیده داشت که هرچه مادیست همان حقیقت است و قوه و ماده یا جان و تن حقیقت واحد و با یکدیگر درآمیختکی کلی دارند و وجود یکی در تمامی وجود دیگری ساری است . در اخلاق، رواقیون فضیلت را مقصود بالذات میدانستند و معتقد بودند که زندگی باید با طبیعت و قوانین آن سازگار باشد تا آدمی توانا به پرورش اخلاق انسانی باشدو عقیده داشتند که آزادی واقعی وقتی حاصل میشود که انسان شهوات(افراط طلبیها) و افکار ناحق را از خود دور سازد و در وارستگی و آزادگی اهتمام ورزد. و اینکه منظور مولانا از این فرد، چه کسی بوده ، کاملا مشخص نیست. و البته این هم مهم نیست، چون آنچه که مد نظر مولانا است، خود شخص نیست، و بیشتر چگونگی موجودیتش است. و در اینجا مولانا او را یکی از غرق شدگان در دریای معرفت خدا معرفی میکند.

شور چندان شد که تا فوق فلک
می‌رسید از وی جگرها را نمک

آنچنان عاشق خدا شده بود که اگر میشد این عشق را با واحد های ریاضی اندازه گرفت مقدارش تا آنطرف افلاک و کهکشانها میرفت. و در راه شور و از خود بیخود گشتن بجای رسید که ترحم انگیز گشته و دل خلق برایش کباب شده و جگرشان پر نمک. چراکه وقتی آب بدن آدمی براثر غصه و ناراحتی کاهش مییابد، تراکم نمک در جگرش بالا میرود.

هین منه تو شور خود ای شوره‌ خاک
پهلوی شور خداوندان پاک
میفرماید: آهای تو(هین) خود را با آنانی که از دریای معرفت و نزدیکی بدرگاهش، کفی آب نوشیدند، مقایسه نکن، و گمان مبر که آنچه که تو بعنوان عشق و شور و حال میشناسی، همانگونه است که این افراد در خود دارند. خداوندان پاک و یا بندگان پاک خداوند، عشقی را تجربه میکنند که هیچ عاشق معمولی تجربه نخواهد کرد. شوره خاک، کنایه از آدم معمولیست که بر اساس دین از خاک آفریده شده است. برخی از خاک مرغوب و برخی هم خاکشان مانند خاکیست که در شوره زار است و بشدت بی ثمر. کسانیکه حتی اگر خود خدا را هم در مقابل خود ببینند، او را نخواهند شناخت.


خلق را تاب جنون او نبود
آتش او ریشهاشان می‌ربود

مردم از تب و تاب و شوریده گی ذو فنون به تنگ آمده و صبرشان تمام شد. آتش او، یعنی شور و حال او. ریشهاشان میربود، یعنی موجب لبریز شدن کاسه صبرشان میشد. چرا که در گذشته کندن موی سر و ریش نشان از بیقراری و بی صبری از شدت درد بود. این ریش از دست دادن هم در گذشته در ایران، نشانه ننگین بودن شخص بود. در گذشته زن و مرد از کوتاه کردن مو و ریش بشدت خود داری میکردند و تنها مجرمان و گناهکاران بودند که برای مجازاتشان، مو و ریششان تراشیده میشد. ایرانیان در گذشته و برخلاف امروز، اعتقاد داشتند که موهای بدن منافذ راه یابی هوای به بدن است و هرچه موها و ریش ها بلندتر بود، کار تصفیه هوا بهتر انجام میگرفت. این رسم با چیره شدن بربرها که بشدت کثیف بودند و از شستن تن و بدن گریزان و معمولا بخاطر امراضی مانند کچلی، بدون مو بودند، در ایران از بین رفت چرا که بربر ها از روی حسادت( انگیزه همیشگی و حتی امروزی آنان) مو و ریش مردم را میسوزاندند و میتراشیدند.

چونک در ریش عوام آتش فتاد
بند کردندش به زندانی نهاد

وقتی صبر مردم لبریز شد، او را گرفته و در زندان بستند.

نیست امکان واکشیدن این لگام
گرچه زین ره تنگ می‌آیند عام

خلق و مردمی که از دست عشاق خدا به تنگ میآیند، با خود می اندیشند، که میشود با زندان ساختن کسانیکه که عاشق خدا هستند آنان را ساکت و آرام ساخت و لگامشانرا کشید. لگام دهان بند اسب است که وقتی سوارکار بخواهد اسب را از رفتن بازدارند این دهانبند را که در دستش است میکشد و حیوان بیچاره برای رهایی از درد می ایستد. از اینجا به بعد مولانا شروع میکند از حالات روحی شهریاران خدا و یا بندگان راه یافته به درگاهش،گفتن:

دیده این شاهان ز عامه خوف جان
کین گره کورند و شاهان بی‌نشان
بندگان پاک خداوند بدلیل داشتن پندار، گفتار و کردار متفاوت از اکثر مردم(عامه)، معمولا از طرف عامه از جامعه طرد شده و ابتدا پرهیزگاران را مجنون و یا دیوانه خوانده و سپس برای خود این حق را محفوظ میدارند که آنان را بیازارند. مصرع اول میگوید جان این پاکان در خطر است چون هم گروه بیشماری از مردم نابینا هستند و هم پرهیزگاران علامت یا نشان مشخصی ندارند که توسط آن بشود آنان را شناخت. پس فرد تذکیه یافته از نظر مولانا تا اینجا فردی است که بخاطر متفاوت بودن از اکثریت، دچار نامردمیست.

چونک حکم اندر کف رندان بود
لاجرم ذو فنون در زندان بود
وقتی در یک جامعه حکومت و قانون دست احمفهاست، مردم خردمند و فهمیده دچار مصیبتند. میگویند احمقها همیشه پیروزند چرا که در اکثریت قرار دارند. دموکراسی از اینجا بوجود آمده است.

یکسواره می‌رود شاه عظیم
در کف طفلان چنین در یتیم
پرهیزکار با ارزش تنها و بی پشتیبان است و اکثرا آنان هم بی مال و منال هستند، درحالیکه همه چیز در دست احمقهاست. طفلان در مصرع دوم کنایه از بیخردان است. در یتیم کنایه از مروارید سیاه است که بسیار نادر بوده و بیشتر در خلیج پارس که منابع ارزشمند، بینظیر و بیشمار آن به چینیها فروخته شده، یافت میشد. یک سواره یعنی تک رو و تنها.


در چه؟ دریایی نهان در قطره ای
آفتابی مخفی اندر ذره‌ای
ساخت مروارید توسط صدفهای دریایی پدیده ای بسیار شکفت انگیز است، میگویند وقتی باران بر روی دریا میبارد، صدفها دهان خود را باز میکنند به امید اینکه یک قطره از آن در دهانشان بیفتد. بمحض اینکه این اتفاق میافتد، دهان را بسته و در فعل و انفعالی که در خود انجام میدهند آن یک قطره باران را تبدیل به مروارید میکنند.( البته بطور معمول میگویند یک ذره کوچک مثل یک دانه ماسه زمانی که وارد دهان صدف میشود مروارید ساخته میشود که این روش مصنوعی ساخت مروارید است.) مولانا میپرسد: در و یا مروارید چیست؟ و خود پاسخ میگوید: یک دریا که در یک قطره پنهان شده است. و آفتابی مخفی اندر ذره ای هم همان دانشی است که امروزه به آن دانش اتمی یا هسته ای میگویند که در داخل هسته اتم که ذرهای بسیار کوچک است، انرژی به بزرگی آفتاب پنهان است و با شکافتن این ذره میشود انرژی عظیمی را آزاد کرد. و این همان معنی آفتابی مخفی اندر ذره ای است. که دانشمندان ایرانی هزاران سال پیش از آن خبر داشتند بدون اینکه به آن دست بزنند، و فقط وقتی بربر ها به این دانش دست یافتند، ازش سلاح کشتار میلیونی ساختند. هاتف اصفهانی هم در رابطه با این آفتاب نهان در ذره میگوید: دل هر ذره را که بشکافی، آفتابیش درمیان بینی.

آفتابی خویش را ذره نمود
واندک اندک روی خود را بر گشود

یک خورشید را در داخل یک ذره قرار داده و کم‌کم آنرا نشان میدهد. کنایه از همان دمی است که خداوند در وجود هر آدمی دمیده است. دمی که خورشیدیست که در ذره ای بنام جسم نهان شده و فقط با تذکیه و کم کم میتوان آنرا فهمید و دریافت.

جملهٔ ذرات در وی محو شد
عالم از وی مست گشت و صحو شد
این بیت یکی از شاهکارهای مولانا است و بیشتر روش حافظ را مینماید. چرا که حافظ استاد نشاندن اضداد در کنار هم و بوجود آوردن یک شگفتی است. در اینجا مولانا محو و یا ناپیدا شدن و یا مرگ همه ذرات در وجود خداوند را زندگی واقعی و مست شدن از او را بیداری و هوشیاری مینامد. مرگ در او یعنی زندگی و مستی در او یعنی بیداری و هوشیاری. چیزی زیباتر از این وجود خارجی ندارد. بیچاره ما که از ذره کمتریم.


چون قلم در دست غداری بود
بی گمان منصور بر داری بود

وقتی قاضی جمهوری اسلامی باشد، بدون شک جوانان بیگناه ایرانی به دار کشیده میشوند. وقتی قلمی که حکم صادر میکند در دست یک پلید از خدا بی خبر باشد، منصور حلاج ها که پاکترین آدمیان هستند، به دار کشیده میشوند.
از اینجا تا چند بیت وارداتی است که حذف میشوند.

زر خالص را و زرگر را خطر
باشد از قلاب خاین بیشتر
پرهیزگاران از خلافکاران بیشتر در معرض خطر قرار دارند، همانگونه که زر و زرگر به دزدان دچار میشوند و نه متقلبی که طلای تقلبی میفروشد.

یوسفان از رشک زشتان مخفی‌اند
کز عدو خوبان در آتش می‌زیند
یوسف بخاطر زیبای ظاهر و باطنش دچار بلا شد، و پلیدهایی که دشمن پاکیند، همیشه موجب ناراحتی پاکان میگردند. هر چه آدم خداست گرفتار درد و بلای حسودان است.

یوسفان از مکر اخوان در چهند
کز حسد یوسف به گرگان می‌دهند
یوسف را برادران(اخوان) از روی حسادت به چاه انداختند و تقصیر را گردن گرگان انداختند.

نویسنده: مریم

۲۸.۳.۰۱

کشتار ۴۰۰زائر ایرانی در مکه بازنشر تاریخ


مهدی کروبی، سرپرست حجاج ایرانی و کشتار ۴۰۰ زائر ایرانی در مکه اصولا سالهای ۱۳۶۶-۶۸ یکی از جالب ترین سالهای تاریخ معاصر و تاریخ انقلاب اسلامی است که کمتر تابه حال بدان پرداخته شده است، فقط سرفصل بعضی از وقایع این دوسال به این شرح است:

- ماجرای مک فارلین، بازپس گرفتن فاو توسط عراق و برتری نظامی عراق در آخر جنگ و نهایتا قبول قطعنامه ۵۹۸ و ماجرای جام زهر

- عزل آیت الله منتظری از قائم مقامی رهبری، ارائه بحث ولایت «مطلقه» فقیه و تقسیم بندی «اسلام آمریکایی» و «اسلام ناب محمدی» و منشور «روحانیت» توسط امام راحل

- برپایی مراسم برائت از مشرکین به دستور امام،
- نامه بسیار شدید الحن ایشان در مورد نهضت آزادی،
- حادثه خونین مکه با تلفات بالغ بر ۴۰۰ نفر،
- جنگ نفت کش ها و درگیری مستقیم نظامی ایران و آمریکا در خلیج فارس، - زدن سکوهای نفتی ایران توسط آمریکا،
- عملیات مرصاد و حمله ناگهانی مجاهدین خلق به مرزهای غربی با پشتیبانی عراق و پیشروی آنان تا نزدیک کرمانشاه،
- اعدام های سال ۶۷ ووو.

یکی از این حوادث مهم که کروبی در آن مطلع است و نقش دارد، همین حادثه ۱۱ مرداد ۱۳۶۶ مکه بود، برخی از اصلاح طلبان فعلی نظیر آقایان شکوری راد و میردامادی(دبیرکل فعلی حزب مشارکت و استاندار وقت خوزستان) هم به نوعی در این جریان بوده اند، در اوج دوران اصلاحات، آقای کوهکن که آن وقتها تقریبا بیکار بود و الان سخنگوی هیات رئیسه مجلس است، در یک سخنرانی ، متلک کوتاهی به نقش این آقایان در ماجرای مکه انداخت:«کسانی که در زیر ساک حجاج ، تی.ان.تی جاسازی کرده بودند، بهتر است ادعای اصلاح طلبی نکنند.»

کوهکن بیش از این چیزی نگفت، بهرحال حادثه مکه یکی از حوادث قابل تامل و البته رازآلود تاریخی است و این گفتگوی کوتاه با آقای کروبی که از سال ۶۴ تا ۶۸ مسئول بعثه حج بود، فقط در حد یک طرح مسئله ساده است، راستی پاسخ اون مسابقه ای که طرح کردم(+) همین گفتگو با کروبی بود! که عمرا هیچ کس حدس نزد:

کروبی در پاسخ به این سئوال خبرنگار مهر که ارزیابی شما از حادثه مکه بعد از گذشت حدود 19 سال از این حادثه چیست؟ پاسخ داد: معتقدم که حادثه مکه محصول شرایط زمانی دوره ای خاص بود، در آن مقطع یک کار بسیار بدی از طرف سعودی ها انجام شد، عده از هموطنان ما به شهادت رسیدند، حتی بعضی از زائران شهید، هنوز احرام داشتند، حادثه مکه، حادثه غم انگیزی بود که روابط ایران و عربستان را دچار آسیب کرد.

کروبی، برپایی تظاهرات و مراسم برائت از مشرکان از سوی بعثه رهبری را یک "صدور انقلاب مسالمت آمیز" توصیف کرد و گفت: مسئله برائت از مشرکین و آن تظاهرات ها یکنوعی و یک مصداقی از صدور انقلاب بود.

وی با تشریح شرایط دخیل در بروز حادثه مکه افزود: این مسئله قابل انکار نیست که یک حادثه عظیمی به نام "انقلاب اسلامی" شکل گرفته بود ، آنهم در فضایی که سالها تبلیغ می شد که اسلام قادر به حکومت و اداره جامعه نیست و دین افیون توده ها است و..روحانیت هم نقش اصلی در این انقلاب داشت، انقلاب اسلامی از جنس اندیشه بود و ناخودآگاه بخاطر این خصلت خود، مورد توجه همه دنیا و به خصوص کشورهای اسلامی قرار گرفت.

یکی از جاهایی که می شد از آن برای تبلیغ و صدور انقلاب اسلامی استفاده کرد، مکه و مراسم حج بود،ما در این مراسم، انقلاب اسلامی را مبتنی بر اسلامی که امام مطرح می کردند، عرضه می کردیم، اسلامی که مبتنی بر عدالت و مبارزه با ظالم و کوبیدن شرک و کفر.

کروبی تصریح کرد: به تعبیر حضرت امام) انقلاب اسلامی که یک انفجار نور بود، در مقطع حادثه مکه، پیام و صدای این انقلاب نور تقریبا بهمه جای دنیا رسیده بود، یعنی در طول ده سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و استقرار نظام جمهوری اسلامی، دیگر جایی از کشورهای اسلامی و منطقه نبود که با پیام انقلاب ما نا آشنا باشد، بخصوص در سالهای بعد، با وسائل و ابزاری چون سفارتخانه ها و رایزنان فرهنگی و تبلیغی، پیام انقلاب گسترش پیدا کرده بود.

مسئول وقت بعثه خمینی ادامه داد: تبلیغ انقلاب اسلامی تبدیل به یک موج بزرگ منطقه ای -جهانی شده بود که فروکش نمی کرد، یکی از جاهایی که می شد از آن برای تبلیغ و صدور انقلاب اسلامی استفاده کرد، مکه و مراسم حج بود،ما در این مراسم، انقلاب اسلامی را مبتنی بر اسلامی که امام مطرح می کردند، عرضه می کردیم، اسلامی که مبتنی بر عدالت و مبارزه با ظالم و کوبیدن شرک و کفر بود، اگر دقت کنید، در همین سالها است که مسئله فلسطین تحت تاثیر انقلاب اسلامی یک حال و هوای دیگری پیدا کرد و انتفاضه اول روی داد.

کروبی خاطر نشان کرد: یکی از کارهایی که ما در حج می کردیم این بود که به مسلمانان جهان بگوییم که انقلاب اسلامی و ایران پناهگاه همه مسلمانان جهان است، صدور انقلاب به این معنا داشتیم که البته بهیچوجه بمعنای تلاش برای ساقط کردن حکومتها نبود.

امروز همه تحولاتی که در لبنان و فلسطین وکشورهای منطقه تحت عنوان بیداری اسلامی شاهد هستیم تاثیر گرفته از انقلاب اسلامی است، بذری بود که امام آن را در جهان اسلام کاشت.

۲۷.۳.۰۱

جراحی مغز ۵هزار ساله در ایران


کشف ابزار جراحی مغز انسان مربوط به ايران در استان هرمزگان از کشفيات تازه در عمليات حفاری تپه مارون واقع در شهرستان رودان است. عباس نوروزی در گفتگو با ميراث آريا گفت: در اکتشافات و لايه‌برداریهای اخير که در محوطه باستان‌شناسی تم‌مارون توسط گروه باستان‌شناسی غیر ایرانی انجام شده، تعداد بسیار زیادی آثار باستانی مربوط به آریاییها در این منطقه کشف شده است که در بین آنها، ابزار جراحی مغز انسان مربوط به هزاره سوم پيش از ميلاد مسيح است. او ادامه داد: در گذشته نيز نمونه‌هايی از اين آثار در شهر سوخته سيستان مشاهده شده که در کف مکانهایی شبیه آنچه که امروزه بیمارستان نامیده میشود، در هزاره‌های پيش از ميلاد پيدا شده‌اند. کشف چنين آثاری ثابت میکند، که دانش بشر ایرانی در دوره‌های متوالی با شيوه‌های مختلف به اوج شگفتی رسيده است و همچنين آریاییهای حاضر در اين مناطق از هوش و درايت منحصر بفرد مافق بشر در حل مشکلات و مسايل پزشکی برخوردار بوده‌اند. نوروزی بيان داشت: همچنين در سطوح بالایی تم‌مارون نيز آثار شگفت انگیز معماری و مهندسی مربوط به دوره اشکانی کشف شده که نشان‌دهنده آن است که آریاییها در دوره‌های مختلف تاريخی در اين محوطه از تمدنی پیشرفته تر از تمدن امروز برخوردار بوده اند. او شرايط جغرافيایی اين منطقه در گذشته را نيز تشريح کرد و افزود: اين منطقه دارای محدوده وسيعی از تپه‌های باستانی بوده و بدليل قرار گرفتن در ميان دو رود به بين‌النهرين کوچک شباهت داشته است.
آثار بینظیر و ارزشمند کشف شده از این منطقه به مکانی نامعلوم منتقل شده است و احتمالا بعدها بنام انگلیس و فرانسه و اروپاییها و رومی ها بدنیا معرفی خواهد شد.

۲۴.۳.۰۱

مولانا و تذکیه۴



تمثیل در بیان خواندن آب، آلودهگان را به پاکی:

پای در دریا منه، کم گو از آن
بر لب دریا خمش کن، لب گزان

از دریا کمتر سخن بگو و لب را از سخنان گران و ناخوشایند ببند. میگویند چون منصور حلاج رازی از اسرار خدا را فاش ساخت، دچار مصیبت شد، در اینجا مولانا با تکیه بر این گفته میفرماید، تو که از این دریا فقط کفی افیون خوردی، تصور نکن دریاشناس شدی و به خودت اجازه نده راجع به آن مثل یک کارشناس سخن بگویی، چرا؟ چون اولا یک قطره تمام دریا نمیشود، و دوم اینکه نباید تیغ را بدست زنگی مست داد و به کسانیکه محرم راز نیستند، از دوست گفت.

گرچه صد چون من ندارد تاب بحر
لیک می نشکیبم از غرقاب بحر
مولانا سپس در مورد جنبه خودش میگوید و میفرماید: با اینکه اگر جنبه صد پرهیزگار را با هم در یک کفه ترازو بگذارید، در مقابل کفه ترازوی من، باز کفه من سنگینتر است و از صد تن یکی جنبه و شایستگی الهامات الهی را چون من ندارد، با اینهمه هیچگاه بخودم اجازه نمیدهم از غرق شدن در این بحر لاف زده و به دیگران فخر فروخته و خودم را بالاتر دانسته و ادعای خدایی کنم. می نشکیبم از غرقاب بحر یعنی مثل کسی که ضمن غرق شدن در دریا بشدت دست و پا میزنه، من از نزدیکی بخدا و غرق شدن در دریای او، هیجانزده نشده و بی جنبه گی نکنم.

جان و عقل من فدای بحر باد
خونبهای عقل و جان این بحر داد
میفرماید: همه من فدای خدا، چراکه اگر چیزی هم دارم بخاطر لطف و کرم اوست، او خود بمن شایستگی نزدیکی بدرگاهش را داده، پس همه من فدای او. و چرا جان و عقل و یا خرد را فدای او میکند؟ چون بجز این دو هرچه باقی بماند، بعد آدمیت ندارد و فقط گیاه و حیوان است. بهمین دلیل است که فردوسی کبیر همواره سخنش را با جمله «بنام خداوند جان و خرد» شروع میکند.

تا که پایم میرود رانم در او
چون نماند پا، چو بطانم در او

تا زمانی که پایم قدرت دارد و هنوز کف دریا را حس میکند، در دریایی معرفت می رانم و گام میزنم، و زمانیکه پاهایم کف را حس نکنند، آنوقت هست که مانند پرندگان دریایی بر روی دریای معرفت او شناور میشوم.

بی ادب حاضر، ز غایب خوشتر است
حلقه گرچه کژ بود، نی بر در است

مولای ما سپس از اینکه به حلاج تاخته، و شلاق را به اخلاق او زده، کمی کوتاه میآید و او را بی ادب مینامد و میگوید: با اینحال آدم بی ادب که به درگاه خدا وصل شده بهتر از کسانیست که اصلا نمیدانند وصل چیست، درست مثل حلقه و یا «دق باب» درب که حتی وقتی کژ میشود، باز هم سگش میارزد به آن حلقه که به درب وصل نیست و بدرد نخورده و نمیشود با آن بر درب کوفت و یا باز و بسته کرد.

ای تن آلوده، بگرد حوض گرد
پاک کی گردد برون حوض مرد؟
ای کسی که پر از دیو های پلیدی هستی، ای تن آلوده، که بدور حوض میگردی، آیا در بیرون حوض، میتوانی تن بشویی و از ناخالصیها پاک شوی؟

پاک، کاو از حوض دور اوفتاد
او ز طهر خویش هم دور اوفتاد
آدمی که راه راست را بداند ولی تنبلی کرده و یا اهمال بورزد و از حوض زلال او و پاکی و معرفت دور شود، درواقع بخودش ظلم کرده و از طهر و پاکی خودش را محروم کرده است. طهر یعنی پاکی و در ابتدا نام پایتخت ایران «طَهِرون » بود که به معنی جایگاه پاکان است و این نام پس از ۵۰۰۰ سال که از تشکیل این شهر میگذرد، در زمان قاجارها که مانند جمهوری اسلامی جذام ایران بودند به تهران تغییر یافت.

پاکی این حوض بی پایان بود
پاکی اجسام کم میزان بود
پاکی حوض معرفت، جاودن و همیشگی است درحالیکه زندگی پاک در حالت نباتی و حیوانی و جسمانی، به میزان بسیار کمتری میباشد.

زانکه دل حوضی است، لیکن در کمین
سوی دریا راه پنهان دارد، این
چراکه دل آدمی مانند حوضی است که اگرچه بظاهر محدود است ولی درواقع مایل بسوی دریاست و بطرف آن راهی دارد که میبایستی کشف شود.

پاکی محدود تو، خواهد مدد
ورنه اندر خرج کم گردد عدد
میفرماید برای اینکه این محدودیت تو ازبین رفته و فراخ شود، میبایستی بکمکش آمد. چراکه اکر همینگونه محدود رهایش سازی روز بروز محدودتر و کمتر میگردد. میگویند هنگامی که آدمی متولد میشود، نیمی از وجود آدمی پاک است و نیمی ناپاک، و چگونگی گرایش بهر کدام از ایندو بستگی به محیط تربیتی و پرورشی او دارد. با اینحال در دل هر ناپاک مقدار کمی پاکی و برعکس در دل هر پاکی، مقداری ناپاکی وجود دارد( ینگ و یانگ که میگویند از کشور چین است، درواقع دو گل جقه ایرانیست که بهم چسبیده و منشاء آن زرتشتی است، حکایت از همین دارد. مولانا با تکیه بر این علم میفرماید: آن نیمه پاک آدمی محتاج کمک است تا به تحلیل نرود، چراکه از کیسه خوردن، و خرج کردن، منجر به نقصان است. آدما بهرحال در هر کاری به کمک نیازمندند.

۲۲.۳.۰۱

مولانا و تذکیه ۳


این صدا در کوه دلها بانگ کیست
گه پرست از بانگ این که، گه تهیست

این الهامی که در کوه دلها بانگ میزند صدای کیست؟ که گاهی کوه دلها را پر میکند و گاهی اصلا صدایی نیست و سکوت حکمفرماست. کسانی که در راه راستی، فقط و فقط با هدف رسیدن به خدا، گام میزنند، خداوند از طریق الهام پی در پی با آنها سخن میگوید و کوه دلهاشان پر از بانگ اوست، و برعکس کسانی که پر از دیوهای پلید مانند خشم و نفرت و دروغ و کینه و حسادت و ظلم و و و هستند، و هیچ تلاشی هم درجهت مبارزه با اینها نمیکنند، کوه دلهایشان از این صدا و الهامات الهی تهی و خالیست.«که» اختصار کوه است.این که یعنی این کوه.

هر کجا هست او حکیمست اوستاد
بانگ او زین کوه دل خالی مباد

این صدا از هرکجا به دلهای ما وارد میشود، ما نمیدانیم از کجاست و یا او کجاست ولی مطمئن هستیم که از طرف خداست، و ای کاش کوه دلهای ما از این صدا و الهامات تهی نباشد.

هست که کاوا مثنا می‌کند
هست که کآواز صدتا می‌کند

در کوه ها وقتی بانگ برداری پژواک میشود و صدا برمیگردد، این پژواک شدن و یا برگشت صدا در اکثر کوهها اتفاق می افتد درحالیکه در نادر کوه ها، وقتی صدایی بلند شود، برگشت صدا دوبرابر و مثنا نیست و صد برابر است. مثنا یعنی دوبرابر. «که» همان کوه است که مختصر شده و کاوا یعنی« که آوا». و کآواز «که آواز». منظور درجات تکامل معنوی آدمیست که در ابتدا وقتی الهام و یا بانگی در کوه دلش صدا میکند، آنرا میگیرد و میفهمد ولی هرچه آدمی بامعناتر میگردد این فهم و درک عمیقتر شده و مو شکافانه تر است.
می‌زهاند کوه از آن آواز و قال
صد هزاران چشمهٔ آب زلال

وقتی خدا با تو سخن بگوید و تو شایسته این شده باشی که بفهمی، اثر ترکیب الهام خدا و درک تو بدین گونه است که گویی در اینحالت صد هزاران رخداد پاک و لذت بخش و سیراب کننده (بی نیازی ازهر چه که هست) در موجودیت مادی و معنوی تو رخ میدهد. می زهاند یعنی بیرون میزند، تراوش میکند.

چون ز که آن لطف بیرون می‌شود
آبها در چشمه‌ها خون می‌شود

وقتی از کوه دلها چشمه های آب زلال سیراب کننده بیرون میزند انسان ساز میشود یعنی خون میسازد موجب حیات است. هم آب و هم خون نشان حیات هستند و آدمها ابتدا آب بودند و سپس خون گشتند.(کنایه از باروری آدمی) از طرفی سمبلیک آن اینست که وقتی آدمی خدایی میشود، پیامبری خواهد شد که بدیگران در راه رسیدن بخدا کمک میکند.

زان شهنشاه همایون‌نعل بود
که سراسر طور سینا لعل بود

حضرت مولانا برای گفته پیشین خود مثالی آورده و میفرماید، به یمن گام و قدم مبارک موسی بود که کل کوه طور تبدیل به معادن لعل شد، یعنی بخاطر موسی، که از چشمه زلال الهام الهی برخوردار شد، مردم بسیاری راه راست را یافتند. لعل یک سنگ قرمز رنگ بسیار زیباست که از آن جواهر میسازند و گفته میشود که کوه طور در مصر دارای معادن بزرگی از این سنگ قیمتی است. و چون موسی عادت داشت که به این کوه رفته و در آنجا با خدایش گفتگو میکرد و درنتیجه و در طی سالیان دراز مناجات درآخر به چشمه زلال الهام الهی دست یافت و خدا دوستدار او شد،و بخاطر او سنکها تبدیل به جواهر لعل شدند.

جان پذیرفت و خرد اجزای کوه
ما کم از سنگیم آخر ای گروه

سنگها بر اثر برخورد با موسی جواهر شدند، آیا ما مردم از سنگها کمتریم که تاثیر ناپذیر باشیم؟

نه ز جان یک چشمه جوشان می‌شود
نه بدن از سبزپوشان می‌شود

درست بدلیل اینکه از سنگ کمتریم درنتیجه جان ما به چشمه جوشان معرفت دست پیدا نمیکند و بهمین دلیل زنده نیستیم. منظور از سبز پوشان جانداران و زنده گان است.
نی صدای بانگ مشتاقی درو
نی صفای جرعهٔ ساقی درو

هیچ شور و هیجانی درما نیست. روباتهایی هستیم که برای هرچه بیشتر داشتن مال و منال برنامه ریزی شدیم.

کو حمیت تا ز تیشه وز کلند
این چنین که را بکلی برکنند

آن غیرت و همیت کجاست تا چنین کوه بی خاصیتی را از جا بکند؟ آن اراده ای که بتواند مارا متحول کند کجاست؟

بوک بر اجزای او تابد مهی
بوک در وی تاب مه یابد رهی

باشد که بر اجزای این کوه ماه بتابد و آنرا روشن کند، به امید آنکه آدمی براه آمده و از این سنگی دلی و سرسختی که منجر به رنجش میشود، دست بردارد و از چشمه زلال الهام الهی برخوردار شده و خون برگهایش بجریان افتد.

چون قیامت کوهها را برکند
بر سر ما سایه کی می‌افکند

در آخرین روز زندگی زمین، کوه ها همکی خرد شده و فرو میریزند. در چنین قیامتی که برپا میشود، چه کسی میخواهد مانند چتری ما را در مقابل ریزش سنگها حفظ کند؟ اگر به زیر چادر حفاظت الهی نرویم، چه کسی میتواند از شر بلایایی که از تاریخ رخدادشان بیخبریم، ما را حفظ کند؟


چند سورت از غران




سورت فرعون:
فرعون در خواب دید (۱) هفت گاو لاغر و هفت گاو چاق به او تجاوز می‌کنند (۲) بیدار شد و دید که هفت گاو چاق و هفت گاو چاق‌تر به او تجاوز می‌کنند (۳) پرسید، معنی این کارها چیست؟ (۴) گفتند در آینده‌ای دور پسری که خودت در آستین می‌پرورانی به حکومت خواهد رید (۵) فرعون به دوردست‌ها نگاه کرد و گفت: اونجاست! دارن می‌ندازنش تو آب! برین بیارینش ببینم پسره یا دختر؟ (۶) پس موسی را در سبد انداختند و سه امتیاز گرفتند (۷) سبد چشم‌انداز (۸) و از سبد درآمد خانوار شد (۹) ظرف بیست سال آینده موسی پرورش یافت و زلیخا را از پشت پاره کرد (۱۰) زلیخا پشت و رو کرد به او و گفت: بچه پرورشی! (۱۱) اما فرعون خدا بود (۱۲) و از رابطه‌ی آنها باخبر شد (۱۳) دستور داد به مدت هفت سال قحطی شود (۱۴) در این مدت کفار دخترانشان را زنده به گور می‌کردند (۱۵) و شکمبه‌ی گوسفند بر سر هم می‌ریختند (۱۶) موسی نیز رفته‌رفته پیر و ضعیف شد (۱۷) با عصا راه می‌رفت (۱۸) و توهم می‌زد (۱۹) من پیامبرم! من پیامبرم! (۲۰) او را به بیمارستان روانی خاتمی‌‌الان‌بیا بردند (۲۱) درآنجا تحت درمان الکتریکی قرار گرفت (۲۲) فرعون هربار بر او ظاهر می‌شد و می‌گفت: تو تخم من نیز نیستی! (۲۳) بچه پرورشگاهی! (۲۴) موسی در حیاط می‌دوید (۲۵) به گلها آب می‌داد (۲۶) عصایش را به زمین می‌زد و لای پاهایش باز می‌شد (۲۷) و می‌گفت معجزه است (۲۸) با عصایش موتور سواری می‌کرد (۲۹) و به فرعون نامه می‌نوشت! (۳۰) و فیلم می‌ساخت (۳۱) سرانجام روزی که حواسشان بهش نبود، موسی با قید وثیقه‌ی نقدیه فرار کرد (۳۲) قومش را با خود برداشت (۳۳) که لشکری از مورچه بودند (۳۴) عصایش را به مارماهی تبدیل کرد و سوار بر آن از وسط آب رفت (۳۵) پلیس اینترمیلان به دنبالش رفت (۳۶) اما در سبد خواروبار گرفتار شد (۳۷) موسی وقتی از مرز عبور کرد هارون را از جیبش درآورد و به خودش زد (۳۸) هارون یک واکمن بود (۳۹) همراه با هارون بلندبلند خواند (۴۰) فرعون تو سقوط کردی (۴۱) فرعون تو سقوط کردی (۴۲) ولی فرعون خدا بود (۴۳) و سقوط نمی‌کرد (۴۴) باشد که موسی و اقوامش پند گیرند (۴۵)

۱۹.۳.۰۱

چرایی تذکیه نفس از نظر مولانا۲



دراین بخش مولانا همچنان به چرایی تذکیه میپردازد. و یک نکته از نظر من در این قسمت باید ذکر شود و آن اینست که برخی ابیات در میان این سخنان مولانا گنجانده شده است که مربوط به افکار جاهلیت و عقبمانده و آخوندیست. و همگی حکایت از این دارد که آدمی بر سرنوشت خود هیچ دخل و تصرفی نمیتواند داشته باشد، چراکه همه چیز بستگی به خواست خدا دارد. و از نظر من این ابیات وارداتیست و بهیچوجه با افکار مولانا بر روی یک موج نیستند. چراکه مولانا آدمی را به تلاش برای رسیدن بخدا تشویق و ترغیب میکند و میگوید تنها با راستی میتوان به زندگی واقعی، ارزشمند و خوشبخت رسید، درحالیکه ابیاتی که چند خط آنرا بعنوان نمونه در زیر مینویسم، میگوید آدمی بی ارزشتر از خاشاکیست که خدا برای بازی با او، و گذاشتنش بر سر کار آفریده! و آدمی را به انفعال و تسلیم و بی اراده گی میخواند و این درست برخلاف فلسفه مولانا و کل مثنویست. من برخی از این ابیات وارداتی را که احتمالا در زمان قاجارها وارد ادبیات پارسی گشته تا دین بربرها را در جامعه پرهیزگار آنزمان ایرانی وارد سازد، مینویسم و باقی را حذف میکنم، چراکه:
ما ز مولا مغز را برداشتیم، پوست را درپای خر انداختیم.
برخی از ابیات وارداتی اینچنین است:

این جهان چون خس بدست باد غیب
عاجزی پیش گرفت و داد غیب
دنیای امروزه آدما شبیه آن خاشاکیست که به دست باد عاجزانه ازین سو بدان سو کشیده میشود و میگردد و میچرخد و جز سرگیجه و سرگردانی حاصلی ندارد. در زندگی هم دستهای پنهانی درکارند که همانکاری را با آدمی میکنند که باد با خاشاک میکند. آدما نقشه میکشند خدایان میخندند.

گه بلندش می‌کند گاهیش پست
گه درستش می‌کند گاهی شکست
این دستهای پنهان گاهی موجب پیشرفتند، گاهی بزمین گرم میزنند، گاهی میسازند و گاهی هم میشکنند.

گه یمینش می‌برد گاهی یسار
گه گلستانش کند گاهیش خار
این دستهای پنهان، گاهی آدمی را بچپ میبرند گاهی براست، گاهی خوشبختش میکنند گاهی شور بدخت.

دست پنهان و قلم بین خط‌گزار
اسپ در جولان و ناپیدا سوار
دستی پنهان سرنوشتت را می نویسد و درحالیکه تو در جلو دوربین و روی صحنه ای، او در پشت دوربین زندگیت را کارگردانی میکند! اگر واقعا اینطور بود پس دیگر آدمی این وسط چکاره است؟ خدا خودش کرده پس خودش هم پاسخگو باشد!

مولانا ادامه میدهد:

آنچ پیدا عاجز و بسته و زبون
وآنچ ناپیدا چنان تند و حرون

آنچه را که برای آدمی قابل درک و فهم است بسیار محدود و حقیر و کم و زار و زبون است، درحالیکه دنیای واقعی که در آن خدا راهبر است، بیکران و نیرومند و بزرگ است. حرون یعنی نیرومند.

زانک مخلص در خطر باشد ز دام
تا ز خود خالص نگردد او تمام

میفرماید: کسی که تذکیه نفس انجام میدهد و درونشرا از اخلاق پلید مانند خشم و نفرت و کینه و حسادت و دروغ و و و پاک میکند و به اصطلاح خالص شده و مخلص نامیده میشود، برای اینکه هنوز به عوامل مادی محتاج و نیازمند است و هنوز در دنیای مادیست، پیوسته در معرض و آماج خطر بازگشت به جاهلیت است، درنتیجه دو راه برای آدمی وجود دارد و لاغیر. ۱- یا تماما و سراپا رهرو نور الهی و انرژی درونیش گردد. ۲- و یا در جنگی مدام مابین منیت و الوهیت بسر برد. مولانا در رتبه بندی خلقت آدمی، انسان را ابتدا موجودی جماد مینامد ومیفرماید: از جمادی مردم و نامی شدم، یعنی آدمی را از جماد، از تخم یک گیاه که جماد است یعنی نه زنده است نه مرده به گیاه تبدیل میکند و از گیاه به حیوان و از حیوان به انسان، انسان فکور، انسان شکاک، انسان در راه، انسان نور الهی یافته، انسان نیمه كامل، فرشته، انسان کامل و سپس خود خداوند و پا را ازین هم فراتر نهاده و انسان را به چیزی بالاتر از خدا در این رتبه بندی قرار میدهد. و میفرماید، انسان حال حاضر وقتی تمامی تلاشش را میکند تازه به جایگاهی که از یکطرف به خدا و از سوی دیگر به عالم انسانی خود متصل است، میرسد. یعنی این انسان بیچاره اگر آنچنان که مولانا میفرماید، پیوسته در راه اعتدال نباشد و از میان، راه نرود، یا از این سر بام سقوط میکند یا آز آن سر و‌پیوسته در معرض بلا و خطر است.

۱۸.۳.۰۱

چرایی تذکیه نفس از نظر مولانا۱


در قسمت های پیشین مولانا برای کسانیکه گمراهند و طالب رسیدن به یک زندگی سعادتمند میباشند، برخی از راههای رسیدن به خدا را بیان میکند و میفرماید: ابتدا جسم و نیازمندیهای آنرا بشناس، سپس برای برآورد این نیازمندیها راه اعتدال را پیش گیر. صبر، اجتناب از شهوت کلام و یا حرافی و سخنان بیجا و پرگوییهای بی فایده، اجتناب از شهوت تنبلی و تن پروری، و بجای آنها تلاش و نیکوکاری، را از اهداف زندگی روزمره قرار بده تا رستگار شوی. در این بخش مولانا توضیح میدهد که چرا آدمی باید در پاکسازی روح و روان خود از پلیدیها بکوشد.

تا ببینی عالم جان جدید
عالم بس آشکار ناپدید

تزکیه نفس و پاکسازی اخلاق از صفات پلید مانند خشم و نفرت و کینه، دنیای آدمی را دگرگون کرده و او را با عالم و یا بعد دیگری از زندگی آشنا میسازد، عالمی که با وجود هستی آشکارش بمرور زمان و با حقیر شدن جان آدمها از نظرشان ناپیداست.

این جهان نیست چون هستان شده
وان جهان هست بس پنهان شده

جهان ساختگی که ما بر اساس تفکرات و تصورات خویش ساخته ایم در حقیت مجازی است، و تنها جهانی که برای آدمی وجود دارد و در آن میتواند به آرامش و خوشبختی برسد، جهانیست که آدمی با حقیر نمودن اصل خود، خود را ازآن محروم ساخته و اینک از چشم او پنهان است.

خاک بر بادست و بازی می‌کند
کژنمایی پرده‌سازی می‌کند

مانند غبار و خاکی که بر اثر وزش باد به هوا برخاسته و با باد بازی میکند، کژ اندیشی و تصورات غلط آدمیست که در جلو چشمش رژه رفته و امروزه برایش نقش بازی کرده و زندگیش شده است. پرده سازی یعنی بازیگری بر روی صحنه.

اینک بر کارست بی‌کارست و پوست
وانک پنهانست مغز و اصل اوست

آنچه در اطراف ما میگذرد مانند پوستی که دور ریخته میشود بی ارزش است ولی زندگی کنونی ماست، و برکارست. و آنچه که بطور واقعی هستی دارد مانند هسته و مغز میوه که در درون پنهان است، زندگی واقعی و اصلیست و امروزه از نظر ما پنهانست.

خاک همچون آلتی در دست باد
باد را دان عالی و عالی‌نژاد

باد با خاک بازی میکند و خاک یک بازیچه برای باد است ولی این بدان معنا نیست که باد بد باشد و خوب و عالی نباشد. درسته که ما اسیر تن هستیم ولی این دلیل آن نیست که تن را هیچ دانسته و آنرا ندید بگیریم.