۱۳.۳.۹۹

چشمی سوی يمينم و گوشی سوی يسار


این برق خانه سوز مهیای جستن است


- تمامی موجودات پس از مرگ دوباره به این دنیا بازمیگردند ولی‌ او دیگر باز نخواهد گشت.
- چرا؟
- چون بیگناه کشته شده است. و هنگامی که آدمی‌ بی‌ جرم و بيگناه كشته شود زنجيره تناسخ او ازهم ميدرد و ديگر دراين دنيا بدنيا نخواهد آمد و رنج زندگی‌ در جهان خاك، را ديگر تجربه نخواهد كرد. اينبار روح در كابدى ديگر در جايى ديگر و هزاربار بهتر, ببودن ادامه خواهد داد.
- بدین ترتیب هرکسی‌ میرود و خود را بکشتن میدهد!
-برعكس اگر آدمی‌ خودكشى کند ديگر هيچگاه از زندگى خاكى جدا نخواهد شد و زنجیر تناسخ او تا ابد ادامه یافته و به اشكال گوناگون بدنيا خواهد آمد و تا ابد رنج خواهد برد.

۹.۲.۹۹

اسیر دست آرزو‌های محال


ز خوف دره خاموش, نهفته جنبش پیکر


چشم‌ها مغز را خالى از تعقل ميكنند
عقلشان بچشمشانست

از كارهاى خوبى كه نکردند
عشقى كه ندادند و يا اوقاتى كه بيهوده تباه کردند،
خشمگین نیستند،
بلكه خشم از تهى بودن ابديست
آن نابودى كه بطرفش حركت میکنند 

ناپديد شدنی نیست

نه اينجا و نه هيچ جاى ديگر
بزودى چيزى برای ترسيدن نيست
واقعيت و دروغى نيست
از هيچ چيزى پروایی نيست

مذهب تلاش خود را كرد تا بترساند
فلسفه و يا آن -جاده ابريشم باشكوه- كوشيد بگويد ما نميميريم
بلكه از صورتى بصورت ديگر درخواهيم آمد
و آن ادعا كه ميگويد آدم عاقل نبايد از چيزى كه ناشناخته است بترسد
و يا ترس از ناشناخته‌ها
و درست همين ناشناخته‌ها هستند كه باعث ترس آدميند
نابينايى، ناشنوايى، دستها در شوق سطحى براى لمس كردن
نه بويى و نه مزه اى، نه موضوعى كه بشود به آن انديشيد، نه عشقى ، نه رابطه اى،
يك اغما كه كسيرا ياراى بيدارى از آن نيست،

و اينچنين خواهد بود 

درست مثل لكه پاك نشدنى كه همواره در جلوى چشم قرار دارد

يك سرماى منجمد كننده كه اراده را كرخ ميكند 

چيزهايى كه هرگز اتفاق نمیفتاد، بوقوع خواهد پیوست.

میشود هیچی‌ را ندید و فقط نگاه کرد


در واقع موجودات زنده بشكل ابری از ذرات و توده اى نور هستند. تفاوت آنها در رنگ‌هایشان است. برخى توده اى نور برنگ قرمز، برخى بنفش، برخى سپيد، برخى سياه، عده‌ای زرد رنگ، گروهى آبى، تعدادى سبز, و گاهی‌ هم موجوداتی پیدا میشوند که بیرنگند. آنچه كه به اين توده بی‌ ترکیب و رنگى شكل ميبخشد, توانایی مغز ماست. 
هیچیک از ما یک موجود را مانند دیگران نمیبیند. در واقع به تعداد آدما، اشکال متفاوتی وجود دارد. و سلیقه از همینجا منشاء می‌گیرد. 
تنها پدیده‌هایی‌ را که همه موجودات یکسان میبینند، پرتو خورشید, آب و آتش است و بس.

۳۰.۱.۹۹

یک تلنگر بشعور همه باید میخورد


اینجهان ساکت و زیبا شده تا آمده‌ای
بیشتر عاشق و شیدا شده تا آمده‌ای

دل همه فکر خودش بود و بسی غرق طمع
نگران همه عالم شده تا آمده‌ای

داشت میمرد زمین زانهمه بیمهری ما
نفسی آمد و زنده شده تا آمده‌ای

رفته بود عشق و محبت ز دل و خاطره ما
همچو مهمان عزیزی شده تا آمده‌ای

مست پیروزی خود بود بر عالم بیداد
رویش از هیبت تو کم شده تا آمده‌ای

همه جا داشت خرافات خدایی میکرد
مات و درمانده و عاجز شده تا آمده‌ای

فکر آزادی انسان ز ستم بود محال
تازگی قابل مطرح شده تا آمده‌ای

یک تلنگر بشعور همه باید میخورد
یک کم عالم بخودش آمده تا آمده‌ای.

صادق ستوده


تو کز محنت دیگران بی غمی, نشاید که نامت نهند آدمی


کالبد شناسی‌

حمله اسپرم‌ها به تخمک

تا خدا هست زندگی‌ هست


اگر بدنبال حقیقتی، بتو میگویم که تنها دو حقیقت برای آدمی‌ وجود دارد و بس،
-حقیقتی بنام تولد و بدنیا آمدن
-حقیقتی بنام مرگ و نیستی‌.
از حقیقت اول که گذشتی بحقیقت دوم خواهی رسید، بی‌ برو و برگرد.
این میان از بازی لذت ببر و دچار حدیث چون و چرا نشو
حتی اگر سنگ از آسمان ببارد.


Maziyar Majnon