۲۵.۲.۰۳

هوشنگ شاه و كشف آهن در سوره آهن، و يا سوره حديد قرآن



داستان هوشنگ شاه و كشف آهن و كتاب خرد جاودان او كه شرحش در كتب بيشمار باستان ايران، و شاهنامه فردوسى آورده شده، در سوره آهن و يا سوره حديد قرآن بازگو ميشود.

هوشنگ شاه را بعنوان بزرگترين پيغمبر ميشناسند و كتاب خرد جاودان او را اولين كتاب آسمانى ميدانند و به آن لوح محفوظ نام داده اند. هوشنگ شاه آتش را كشف كرد و به كمك آتش آهن را از دل سنگ بيرون كشيد و به كمك آهن ابزار كار و كشاورزى ساخت و زندگى را براى مردم راحت كرد. او را فردى دانشمند، منجم و بغايت دانا و حكيم و مهربان توصيف كرده اند. او به اندازه يك كتابخانه كتابهاى مختلف نوشته است ولى كتاب خرد جاودان او را كه به آن لوح محفوظى هم ميگويند، اولين كتاب آسمانى ميدانند كه به بشر وحى شده است. و در سوره آهن و يا سوره حديد قرآن برخى از جملات اين كتاب آورده شده و حتى نام خود كتاب هم برده شده است. پيش از ترجمه سوره آهن بايد اينرا متذكر شد كه تمامى جملات از زبان هوشنگ شاه است و نه خدا. و برخلاف آنچه كه درباره قرآن گفته شده، اين جملات گفتار خدا نيست، گفتار هوشنگ شاه است كه مانند ديگر حكماى ايران مانند خيام و فردوسى و مولانا در درياى معرفت يزدان شنا كرده اند و به معرفت و بصيرت رسيده اند. سوره آهن و يا حديد در مدينه نازل شده و سوره ٥٧ قرآن و شامل ٢٩ آيه است.

ترجمه سوره آهن توسط آدمبرفى:
١- هو داناى خردمند و توانا است و بهمين دليل تمامى آنچه در زمين و آسمان موجود است او را ستايش ميكنند.
٢- زمين و كيهان ملك پادشاهى اوست. هو بر هر كارى تواناست، و مرگ و زندگى بخواست و اراده اوست.
٣- هو اولين و آخرين است. آشكار و نهان است. و بسيار دانا است.
٤- هو در شش نوبت آسمانها و زمین را آفرید. سپس در عرش به حركت ادامه داد. او می داند چه چیزی در زمین نفوذ میکند و چه چيزى از آن بر میآید، و چه چيزى از آسمان فرود میآيد، و چه چيزى در آن بالا میرود. و هو با شماست هر کجا که باشید. و هو به آنچه انجام میدهید آگاهى دارد.
٥- هو پادشاه زمين و كيهان است و همه راه ها به او ختم ميشوند.
٦- هو گرداننده كيهان و بوجود آورنده شب و روز است. و بر تمامى رخداد هاى كيهان كنترل و آگاهى دارد. وٓ هُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ،…..و هو آگاه به ذات رخداد ها است. واژه صدور را اكثرا سينه ترجمه كردند كه اشتباه است.
٧- هو روزى كسانى كه شايسته زندگى هستند، را توسط طبيعت(واسطه هايش) قرار داده است. پس از روزى خود بخوريد و بخورانيد كه پاداش اصلى همين است.
٨- و اين يك تلنگر براى توست كه بخاطر آورى كه پيش از اين با او پيمان بسته اى. و اينك پيمانت را فراموش كرده اى.
٩- هو به آدمى آگاهى داد تا او را از تاریکی ها بسوی نور بیرون آورد. بخدا سوگند كه او مهربان و دوستدار آدمى است.
١٠- و آدمى چاره اى جز اين ندارد كه براى رضاى هو زندگى كند. به خدا قسم میخورم، لطف او براى كسانيكه براى رضايت او ميجنگند با كسانيكه براى رضايت خود تلاش ميكنند، برابر نيست. و هو به گروه اول بهترین ها را ميدهد. به خدا قسم میخورم، او از آنچه انجام می دهید آگاه است.
١١- كسى نيست و نبوده كه در راه هو گام بردارد و پاداش خود را دوبرابر نگرفته باشد.
١٢- درآن زمان مردان و زنان پارسا(پارسها) را ميديدى كه با دستانشان نور ميكاشتند، و نور ميپراكندند، و در گلستانها و بوستانهايى كه رود هاى پر آب و جاودان در آنها روان بود، بسر ميبردند. و اين نيك بختى پاداش پارسايى آنان بود كه از طرف هو بزرگ به آنان داده شده بود.
١٣- در آن زمان منافقان(غير پارسها به پشت ديوارهاى قلعه هاى پارسها آمده و )به پارسايان می گفتند: راه دهيد تا از نور(نيك بختى)شما استفاده کنیم. (از بهشت شما استفاده كنيم) پاسخ ميگرفتند: از نفاق برگرديد و خود نور طلب كنيد. دیواری میان آنها بود، كه درى داشت که درون آن در رحمت و نور و خوشبختى بود و بيرون آن گرسنگى و فقر و بيمارى و نفاق و عذاب.

١٤- منافقان با فرياد پارسها را صدا می زدند: «آیا ما از شما نبودیم؟» پارسها گفتند: «آری، اما شما وسوسه هوا شديد و از كار و تلاش دست برداشته و فریب تنبلى و پليدى را خورديد. و بجاى تلاش، نشستيد، بجاى راستى در تردید بودید و دچار غرور و امیدهاى واهى شديد، و ارتباطتان با وحى قطع شد، تا اینکه روزگارتان تيره و تار شد.
١٥- امروز كه در رنج و عذابيد، ما نه با شما ترحم و همدلى داريم ونه با خدا نشناسان. خانه شما ميسوزد، و چيزى جز ذلت نصيبتان نيست.
١٦- و اين برای پارسها كه دلهایشان تسلیم یاد خدا بود و از آنچه از هو نازل شده بود، لذت ميبردند، بعيد بود كه دل سخت شوند و مانند كسانى شوند كه پيش از اين به آنها دستور پرهيزگارى داده شده. و آنها مدتى طولانى پرهيزگار بودند. ولى كم كم دلهايشان سخت شد. و بسیاری از آنها خطاكار شدند. آيا دليل از ميان رفتن آنان، دل سختىيشان نبوده است؟يعنى هر دوازده هزار سال كه زمين و همه موجوداتش از بين ميروند، بدليل دل سخت شدن و فسق و فجور آدميان است؟
١٧- بدانید که هو زمین را پس از مرگش دوباره زنده میکند. (هر دوازده هزار سال) هو نشانه ها را برای شما بیان كرده است، به اميد اينكه بفهمید.
١٨- زنان و مردان دلاور و نترس و شجاع، پاداشى دوبرابر از اعمال نيكشان ميگيرند. إِنَّ الْمُصَّدِّقِينَ وَالْمُصَّدِّقَاتِ = زنان و مردان دلاور و بى پروا
وَأَقْرَضُوا = و نيكوكار
اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا=خدا اعمال نيكو را
يُضَاعَفُ لَهُمْ وَلَهُمْ أَجْرٌ كَرِيمٌ= مضاعف و دو برابر پاداش ميدهد. واژه قرض بمعناى وام و قرض كه متداول است نيست و بمعناى نيكوكارى است.
١٩- و پارسايان و پرهيزگاران و سپاس بجا آورندگان و راستگويان، كسانى هستند كه شايسته زندگى ميباشند و به خدا سوگند كه آنها نتايج اعمال نيكشان كه نور است را بخوبى خواهند گرفت. (به نور جاودان خواهند پيوست و همسفر خدا خواهند شد) و کسانی که ناسپاسى كردند و سفارش به نيكوكارى را نديد گرفتند، اینان در آتش اعمال خود ميسوزند.(دچار تن اسخ، تناسخ خواهند شد)
٢٠- بدانيد كه روزگار زمينى و يا عمر آدمى فقط يك بازى است كه بايد از آن لذت برد. ولى منكران راستى، بجاى لذت بردن، بدنبال جمع آورى ماديات و ازدياد نسل خود هستند تا به واسطه اين دو به ديگران فخر و مباهات بفروشند.(رفتار بهايم كه امروزه از قبايل تاره بدوران رسيده ديده ميشود) درحاليكه دنيا و طبيعت بارها بشما نشان دادند كه پايدار نيستند، و مانند گياهان زرد شده و در آخر به كود تبديل ميشوند. دنيا مجازات و پاداش دارد و زندگى دنيا براى بيخردان، چيزى بجز فريب نيست.
٢١- پس براى رسيدن به خدا، با هم مسابقه بديد و براى بدست آوردن قلمرو واقعى و پادشاهى همه زمين و آسمانها(براى خدا شدن)كه براى پرهيزگاران قرار داده شده است، تلاش كنيد.
٢٢- بدانيد كه بر روى زمين هيچ بلا و مصيبت و بيمارى وجود ندارد كه هو پيش از اين درمانى برايش قرار نداده باشد. يعنى اول شفا است دوم بيمارى، برعكس آنچه ميپندارى. (اين يكى از جملات كتاب خرد جاودان و يا لوح محفوظ نوشته هوشنگ شاه است)
٢٣- پس براى آنچه از دست دادی غمگین مشو، و بخاطر آنچه دارى، مغرور مباش، زيرا هو از آدمهاى سطحى خوشش نميآيد.

٢٤- هو بى نياز و ثروتمند است و نيازى به سپاس و ناسپاسى آدمى ندارد. پس ناسپاسان و آنان كه ديگران را با گفتار و كردار خود به ناسپاسى تشويق ميكنند، در حق خود ستم ميكنند. درواقع به پاى خود شليك ميكنند. واژه بخل در اين آيه بمعنى خست نيست، و ناسپاسى معنا ميدهد، چرا كه عمل خست، و بهره نجستن از نعمتهاى خدا،خود يك ناسپاسى كبير است.

٢٥- پيام آوران هو، مردم دانا و توانا هستند، چون هو دانا و توانا است. پيام آور هو (اهورا مزدا) آهن را كشف كرد تا براى مردم وسايل آسايش و رفاه بسازد و ترازوى آهنين عدالت را دربين آنان قرار دهد. (هوشنگ شاه پيام آور هو است كه آهن را كشف ميكند و با آن وسايلى ميسازد كه موجب رفاه مردم ميشود و عادلى است بزرگ. وی نخستین شاهی بود که اهورامزدا آتش را بوی شناسانید. همچنین نخستین شاهى بود كه اهورامزدا به او استخراج آهن از سنگ را آموخت و نخستین کسی بود که روی زمین خانه ساخت و به مردم خانه سازی آموخت و نخستين كسى بود كه نوشتن و خط را اختراع كرد و يك كتابخانه كتاب نوشت. او نخستين پادشاهى بود كه آيين انسانى و انسانيت را بنا نهاد و در كتاب خرد جاودان به مردم معرفى كرد. او نخستین آهنگر و نخستین شهرساز است و بر اساس كتب باستانى ايران، وی نقش زیادی در یکجا نشینی مردم و پيدايش و گسترش شهرنشینی داشته است. وى نخستين شاهى است كه با برپايى جشن سده، سنت سالگرد و برپايى جشن سالگرد را در دنيا پايگذارى كرد. در زامیاد یشت، پاره ی 26 آمده که هوشنگ شاه دارای فرکیانی بوده است. هوشنگ در اوستا با دو واژهٔ هوش و هَنگ آمده است. جحودان نام او را به نام جحودى تغيير داده و او و سرگذشتش را در تورات و قرآن بعنوان يكى از پيامبران بزرگ معرفى كرده اند.)(١)
٢٦- هو پيام آوران خود( نوح و ابراهیم)(٢)را فرستاد و در میان نسلشان سنت كتاب و رسالت را قرار داد تا ناراست كرداران(فاسقان) راستى را ببينند و بشناسند.
٢٧- هو سپس پيام آوران بسيارى را ساخت. عيسى پسر مريم (عيسى مسيح بمعناى راهنماى بشر از القاب مانى پيامبر دانشمند و هنرمند ايران است كه پادشاهى بزرگ بود و كتاب انگيل او كه بنام ارژنگ ناميده ميشود، يك شگفتى بشمار ميآيد. نام مادر او مريم بود) را توانا به ساخت كتاب انگيل كرد تا انسانيت، رحم و شفقت، را در دلهاى مردم خود پرورش دهد. هو اينكار را فقط بخاطر كمك به آنان در راه رسيدن بخدايى انجام داد. برخى پذيرفتند و خدا شدند و برخى انكار كردند و دچار تكرار شدند.
٢٨- آن كسانيكه شايسته زندگى هستند، و پرهيزگارى پيشه آنهاست، با پيام آوران هو، همسفر نور شدند و به او پيوستند. و به هو سوگند كه او مهربان است.
٢٩-و خردمندان ميدانند كه به لطف خدا به هر دانشى دست مييابند چراكه هو صاحب فضل و دانش بزرگ است.(هرجا دانشى باشد، مردم پارسى بدان دست خواهند يافت)

۲۴.۲.۰۳

حكايت شير و خرگوش بخش دوازدهم



ای شهان کشتیم ما خصم برون
ماند خصمی زو بتر در اندرون
اى شاهان، دشمن خارجى را كشتيم، اينك دشمن خانگى كه از او بتر است، باقيمانده است.
کشتن اين، کار عقل و هوش نیست
شیر باطن، سخره خرگوش نیست
كشتن اين دشمن داخلى با چاره انديشى هاى معمولى و استفاده از خرد و هوش آدمى، به تنهايى صورت نميگيرد. و شير درون آدمى، خام مكر هاى خرگوشى نخواهد شد. بنابر گفته فردوسى كبير، آدمى از سه بخش، تن، جان و خرد تشكيل يافته است. تن كه تكليفش مشخص است، و يك مكانيزم و سيستمى بسيار پيچيده، دقيق، منظم و شگفت انگيز است كه به همه نوع فعل و كردارى توانا است و از اين حيرت انگيز تر آنكه، تن آدمى، خود درمانگر و خود ويرانگر هم هست. يعنى طورى ساخته و برنامه ريزى شده كه هم ميتواند تمامى ويرانيهايش را آباد ساخته و از نو بسازد و زندگى دور و دراز يابد، و هم ميتواند تمامى توانايى و قدرتش را با يك بى نظمى از بين ببرد. ولى جان آدمى همان بخش نور و يا آتش درون اوست كه خداوند به امانت درون او قرار داده است و جايگاهش در تن و يا كالبد آدمى است. رابطه اين دو، يعنى تن و روان، يك رابطه مسقيم ميباشد. بدين ترتيب كه هر چه تن شريفتر و پاكتر و از آلودهگيها برى تر باشد، جانش تواناتر و خرسندتر است و او را به نزد خدا و يا منبع خود، باز خواهد گرداند. اما خرد آدمى مانند يك رهبر اركستر، يك كاتاليزور، يك واسطه بين اين دو عمل ميكند. اگر اين خرد كه بيش از نود درصد آن اكتسابى است و از طريق تربيت بدست ميآيد، در درون آدمى ابتدا جا داده شود و سپس بمرور زمان گسترده شده و پرورش يابد، درنتيجه آدمى، همان هدف آفرينش شده و عزيز خدا ميگردد. و تربيت از اولين روز بسته شدن نطفه آدمى، آغاز ميگردد، بدين ترتيب كه بايد با آن مانند يك گهر ارزشمند، مانند الماس كوه نور و يا درياى نور رفتار كرد. و زمانى كه اين گهر پا به كره خاكى ميگذارد، تا هفت سال نخست، مانند يك پادشاه است كه بايد خادمانه به خدمت او كمر بست. و پس از آن چگونگى درست و راست زندگى كردن را به او آموخت. و همه جا و در هر زمان پشتيبان و همراه او بود. و بدين ترتيب رسالت خود را بعنوان يك پدر و يا مادر انجام داد. اگر آدمى از ابتدا، بدين ترتيب صاحب خرد گردد، خرد ايجاد شده او را تا آخر عمر در پناه خود حفظ ميكند. و در انتها هم بازگشت او بسوى خداست. درغير اينصورت درون آدمى كاروانسرايى ميگردد كه مدام مهماندار ميهمانهايى از هر نوع و دسته است كه تاثيرات خوب و بد خود را بر ظاهر و باطن او ميگذارند و روزگارش را ميسازند.
دوزخ است این نفس و نفس اژدهاست
كاو به دریاها نگردد کم و کاست
نفس درون آدمى كه همان زياده خواهى افراطى و شهوتِ بدست آوردن و داشتن همه چيز است، صاحبش را در جهنمى سوزان، فرو ميبرد، دوزخى بسان نفس اژدها كه با آب هزاران دريا خاموش نميگردد و يا بقول سعدى كبير چشم آزمند و طماع و زياده خواه را يا ريگ بيابان پر كند يا خاك گور. نفس اولى بمعناى افراط و شهوت و زياده خواهى و نفس دوم بمعنى بازدم اژدها است.
هفت دریا را در آشامد هنوز
کم نگردد سوزش آن حلق سوز
هفت دريا اشاره به ساخت هفت دريايى است كه كى كاوس در اطراف هفت رشته كوه، و يا رشته كوه قاف، در شاهنامه ميسازد، و ميفرمايد اگر آب اين هفت دريا را در گلوى آدم طماع خالى كنند، دوزخ درونش همچنان ميسوزد و خاموش نميگردد، و اين جهنم حلق سوزى كه در درون طماع است، تا آخر عمر، او را همچنان دربر گرفته و از سوزش و رنجش هم كم نميگردد.
سنگها و کافران سنگدل
اندر آیند پيش او زار و خجل
آتشى كه ميتواند سنگ را آب كند، آتشی مهیب و پر لهیب است، ولى همين آتش گران كه موجب آب شدن سنگ ميشود، در برابر آتش درون طماع هيچ است و از اين بابت خجل.
هم نگردد ساکن از چندین پزا
تا ز حق آید مر او را این ندا
سیر گشتی سیر؟ گوید، نی هنوز
اینت آتش، اینت تابش، اینت سوز
و آنكه در درونش، دوزخى سوزان دهان باز كرده، از پروراندن آتش اين دوزخ سير نميشود، و اگر از او پرسند كه آيا اين آتش ترا بس است، ميگويد نه، باز هم آتش ميخواهم، باز هم سوختن و تب و رنج را طالبم! كنايه از پليدى كه از انجام پليدى سير نشده و دست بردار نيست. و فرقى نميكند كه چقدر مجازات ببيند و يا پاداش بگيرد، باز هم بدنيال پليدى بيشتر است.
عالمی را لقمه کرد و در کشید
معده اش نعره زنان هل من مزید
يك عالم را گرفته و مالخود ساخته، ولى باز بيشتر ميخواهد. مثال بارز و ملموس اين مطلب را كه دستكم ايرانيان با جسم و جان خود تجربه كردند برميگردد به زمانى نچندان دور كه دنيا از زور گرسنگى، خود را براى براه انداختن يك جنگ جهانى ديگر آماده ميكرد، ولى درعوض ايرانيان قربانى گشتند تا اين پليدى رخ ندهد. ولى امروز كه تقريبا تمامى دنيا از رنج گرسنگى و پريشانى رهايى جستند، و ثروتها اندوخته شده و كاخها بنا گشته است، با اينحال هنوز همان پليدى كه موجب ويرانى ايران و بردن آن به دره نيستى شد، نه تنها زنده است و از بين نرفته و آتش و دوزخ درونش تسلى نيافته و كم نشده، بلكه پليدتر، جسورتر و خونخوارتر گشته است. همه دنيا را گرفته، همه ثروتهاى دنيا را مالخود كرده، تمامى سرزمينهايى كه پيش از اين بهشت هاى زمينى ناميده ميشدند به ويرانسرا تبديل كرده، ولى هنوز نعره كشيده و بيشتر ميخواهد. چرا؟ چون بر اساس يك اصل ساده، هرچه بيشتر در آتش پليدى بدمى و يا به آن هيزم بيشترى برسانى، تندتر و سوزان تر ميشود.
حق قدم بر وی نهد از نامكان
آنگه او ساکن شود در کن فکان
حق تعالى كه وجود مقدسش بسته به مكان نيست، در آدمى دميد و او را ساكن دنيا قرار داد.
چونکه جزو دوزخ است این نفس ها
طبع کل دارد هميشه جزوها
از آنجا که نفس و يا زياده خواهى، گوشه اى از همان دوزخ تشبیه شده است و از آنجايى كه هر جزو ، تابع کل است، پس زياده طلبى و آزمندى هم از اوصاف دوزخ است. و آدما به ذات تمايل به دوزخى شدن دارند.
این قدم حق را بود كاو را کشد
غیر حق خود کی کمان او کشد؟
اين دم مال خداست، كه به آدمى زندگى يبخشد، پس هم او ميتواند آنرا كنترل كرده و افسارش را بكشد و از كژ روى و شهوت و زياده طلبى، او را بازداد.
در کمان ننهند بغير تیر راست
این کمان را باژگون كز تیرهاست
تیری که در کمان نهند باید راست باشد تا به هدف اصابت کند و کمان نفس با تیرهای كژ، توانا به رساندن صاحبش به مقصد كه همان پيوستن به منبع و اصل خويش است، نخواهد بود.
راست شو چون تیر و، واره از کمان
کز کمان هر راست بجهد بیگمان
پس برای آنکه از کمان وجودت، تير رهايى را به هدف بزنى، ميبايستى آنرا با راستى و پرهيزگارى، در كمان راست قرار دهى. و راستی و درستی پيشه کنی. چه تنها تیری که در کمان راست بگذارند، به هدف مينشيند.
چونکه وا گشتم ز پیکار برون
روی آوردم به پیکار درون
هنگاميكه از پیکار و نبرد با دشمن بیرونی آسوده گشتم، ميبايستى به نبرد با دشمن درونی بشتابم.
قوت از حق خواهم و توفیق و لاف
تا به ناخن برکنم این کوه قاف
رسيدن به حق و حقيقت سخت نيست. كوه قاف هم كه باشد، ميتوان با نوك سوزنى آنرا از جا كند. بشزط آنكه از يزدان پاك طلب دستيابى به حق و حقيقت كنيم. درواقع براى رسيدن بخدا فقط يك گام لازم است و آنهم پرهيز از پليدى است. و براى آغاز اين پيكار، ميبايستى از خداوند طلب توانايى و صبورى و استقامت كرد. لاف بمعنى حق و حقيقت است. و چون حرف حق در نزد ناكسان اغراق و غلو مينمايد، آنرا به گزافه گويى تعبير و معنى كرده اند و بهمين معنا هم در بين مردم كوچه و بازار جا انداخته شده تا جاييكه حتى دانشمندان! امروزى هم آنرا بمعناى گزافه گويى بكار مى برند. ولى در زمان مولانا، واژه لاف همچنان بمعنى حق بكار برده ميشده است. در برخى از نسخ مثنوى مصرع نخست بدين ترتيب آمده است: قوتى خواهم ز حق دريا شكاف.
سهل شیری دان که صف ها بشکند
شیر آن است آن که خود را بشکند
شیر ساخته شده تا در پیکار با حريفان و درهم شكستن صفوف دشمنان پيروز ميدان باشد. و اين در ذات شير و در افكار شير نقش غالب است. و بهمين دليل او را پادشاه بيشه مينامند، چراكه واژه شكست در نزد او بى معنى است. و اينكه شير براساس ويژهگى و ذاتش رفتار كند، كار مهم و هنر شگرفى نيست. هنر و شگفتى آنجاست كه شير بخواهد برخلاف خاصيتش رفتار كند. و جنبه هاى درندهگى و خشن و بربر منشانه وجودش را شكسته و انسان شود. اين بيت كنايه از آدمى است كه در ضمن بى نيازى و رفاه، دم از حق و حقيقت بزند. در عين قدرت، ادعاى توانايى كند. درعين سيرى دم از پرهيزگارى بزند. حاتم تايى باشد و غرق در مال و منال، و ادعاى بخشش و كرم كند. اينكه آدمى در جايگاه بينيازى، تبديل به سالكى بزرگ شود، هنر نيست، و هنر نيست كه آدمى در خانه نشسته و در بر روى همگان بسته و چون با كسى برخوردى ندارد، پس دروغ هم نگفته، مردم آزارى هم نكرده و عمل ناهنجارى هم ازش سر نزده است، و فكر كند، هنر كرده و آدم خوبى است. هنر آنجاست كه از بوق سحر از خانه بيرون آمده و تا بوق شب، در ميدان نامردمى ها، نامرديها، ناكاميها، ناروها و و و … مبارزه كنى، نان حلال، به قيمت زور بازو و قدرت فكر و ناى زانو، به خانه برده، و همچنان بروى صورت بيگناه و دلنشين فرزندان لبخند زده، در تربيت آنها تلاش كرده، و سپاسگزار خدايى باشى كه ترا از پليديها دور نگاه داشته است. اين يعنى پيروزى بر نفس و جنبه ها و خوى درندهگى كه آدمى در درون خود دارد و او را حق بجانب ساخته و در انجام پليدى ها دلير ميگرداند. خود شكستنى از اين بالاتر نيست.
تا شود شير خدا از عون او
وارهد از نفس و از فرعون او
تا شير خدا(آدمى) به يارى حق و يزدان پاك، از پليدى هاى نفس و غرور بيجا رهايى يابد. فرعون در اينجا يعنى سركش و مغرور كه لقب آتش است. فرعون همچنان لقب پادشاهان پارسى مصر بود و از دو واژه فر+ عون ساخته شده است و فر به معنى تاج و يا شكوه است. و عون يعنى آتشكده و كوره و تنور و محل آتش. اين واژه پارسى با همين تلفظ و معنا وارد زبان انگليسى شده و مورد استفاده است oven انگلیسی. فرعون يعنى كسى كه شاه آتشكده است، يعنى مردمانى كه از آتش ساخته شدند، و سرى دارند كه سرور همه آتش هاست و فرعون ناميده ميشود. و اين واژه بنابر ارزش گذارى آتش نزد ايرانيان باستان، ساخته شده است و اينكه آتشكده هاى بزرگى در مصر بنا شده بود.
در بيان اين شنو يك قصه اى
تا برى از سرّ گفتم حصه اى
براى شرح بيشتر اين مطلب، داستان ديگرى بازگو خواهد شد، تا خوانندهگان شير فهم شده و به مفهوم واقعى گفتار مولانا پى برده و بهره اى ديگر برند.

۱۴.۲.۰۳

برخى از تصاويرى كه در دوران جنگهاى چليپى ترسيم شده اند




حكايت شير و خرگوش بخش يازدهم


چونکه خرگوش از رهایی شاد گشت
سوی نخچیران دوان شد تا به دشت
هنگامى كه خرگوش از دست شیر رهایی یافت، شاد و خوشحال و دوان دوان به سوی نخچیران دشت شتافت.
شير را چون ديد محو ظلم خويش
سوى قوم خود دويد او پيش پيش
شير قاتل موجب كشته شدن خود شده بود و خرگوش قاتل شادمان از قتلى كه مرتكب شده بود بسوى قبيله خود ميجهيد.
شير را چون ديد كشته ظلم خَود
ميدويد او شادمان و با رشَد
شير بخاطر ندانم كارى خود كشته شد و اين ندانم كارى موجب نجات خرگوش شد. خَود در اينجا بمعنى نفس و ذات است. رشَد يعنى نجات يافتن، رستگارى. این بدانسو آن بدینسو میکشد، هر کسی گوید منم راه رشد. مولوی
شیر را چون دید در چه کشته زار
چرخ می زد شادمان تا مرغزار
شير در چاه با خفت و خوارى كشته شد و خرگوش شاد از اين مطلب تا مرغزار و نخچيرگاه چرخان و رقصان رفت.
دست می زد چون رهید از دست مرگ
سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ
خرگوش خوشحال بود چون از چنگال مرگ نجات يافته بود و از اينجهت مانند شاخ و برگى كه توسط باد در هوا بچرخ و رقص درميآيند، ميچرخيد و از شادى ميرقصيد.
شاخ و برگ از حبس خاک آزاد شد
سر برآورد و حریف باد شد
مانند شاخ و برگ كه توسط باد از زندان خاک رها شده و با باد همراه و دمساز ميشوند.
برگها چون شاخ را بشکافتند
تا به بالای درخت اشتافتند
برگها با شكافتن شاخه ها از بار تعلق شاخه رهايى يافته و تا نوك درخت ها بالا ميروند.
با زبان همدلى شکر خداى
میسراید هر بر و برگی جداى
بى زبان هر بار و برگ و شاخها
ميسرايد ذكر و تسبيح خدا
هر شاخه و برگی با زبان دل با خداى خود راز و نياز كرده و شكر زنده بودن و زندگى را بجا ميآورد.
چگونگى بسته شدن نطفه آدمى:
كه بپرورد اصل ما را ذو اتاء
تا درخت استبر شد استتاء
اين بيت با واژهگان ديگر نوشته و تحريف شده تا اصل معناى آن بطور مسخره اى تغيير يابد. درحاليكه مولانا چگونگى بسته شدن نتفه(نطفه)آدمى را در اين بيت شرح ميدهد. ذو اتاء از القاب پروردگار و به معنى سخاوتمند و دست و دلباز است. درخت استبر يعنى درخت تنومند. استتاء يعنى حالت پس از انزال. 
جان های بسته اندر آب و گِل
چون رهند از آب و گِلها شاد دل
مانند خرگوش، اسپرم هايى كه از آب و گل ساخته شده اند، شاد و سرحال رها ميشوند.
در هوای عشق او رقصان شوند
همچو قرص بدر بی نقصان شوند
اسپرمها رقصان خود را به سلول تخمك ميرسانند و سلول تخم را كه شبيه قرص كامل ماه است و هیچ کاستی و نقصانی ندارد، تشكيل ميدهند.
جسمشان رقصان و جانها خود مپرس
وآنکه گردد جان از آنها خود مپرس
و بدين ترتيب جسم تشكيل ميگردد، و سپس جان در آن دميده ميشود. دمى که شرح حقیقت ويژهگيها و احوال درونی اش در بیان نمیگنجد.
از اينجا مولانا از غرور بيجاى آدمى كه در برابر عظمت هستى، حقيرى بيش نيست و با اينحال ادعاى بزرگى دارد، سخن ميگويد:
شیر را خرگوش در زندان نشاند
ننگ شیری کو ز خرگوشی بماند
خرگوش شیر را در زندان اسير ميكند و اين يك ننگ بزرگ براى شیر است كه از هر نظر از خرگوش جلوتر است.

۹.۲.۰۳

داستان پارس ها در سوره ابرار قرآن


سوره ابرار و يا انسان هفتاد و شش و يا هفتاد و هشتمين سوره قرآن است( در منايع اسلامى در اينمورد اختلاف است) و ٣١ آيه دارد. اين سوره از دو بخش تشكيل شده است. ميگويند بخشى از آن كه مربوط به پارسايان(پارسها) است در مدينه نازل شده و بخش ديگر آن در مكه نازل گشته است.
درمیان مفسران درباره آیات مکی و مدنی آن اختلافاتی گزارش شده‌است. ولى اكثرا اتفاق قول دارند كه از آیه اول تا آيه ٢٣ (انّا نحن نزّلنا علیک القرآن تنزیلا)كه به شرح حال پارسها ميپردازد، آيات مدنی و نُه آیه آخر سوره، مکی هستند. اين سوره دليل محكم ديگرى است كه قرآن در اصل يك متن پارسى بوده كه جحودان آنرا به عربى و عبرى ترجمه كرده، اصل آنرا پنهان و يا نابود كردند و ترجمه ناقص آنرا بعنوان كتاب مقدس براى خود قرار دادند.
براى این سوره نام‌های متعددی گفته شده است که مشهورترین آن‌ها «ابرار» و يا «پارسايان، پارسها» است. به آن همچنين سوره «انسان» و سوره «دهر» و سوره «هل اتی» هم ميگويند.
در زير ترجمه آيات سوره ابرار توسط آدمبرفى آورده شده و ترجمه آخونداى شيعه كه همان ترجمه گوگلى سوره است، هم پس از آن قرار داده ميشود تا عدالت برقرار گردد. نتيجه گيرى، پذيرفتن يا نپذيرفتن و باقى مطالب هم بر عهده خوانندهگان آدمبرفى است كه همگى تافته جدا بافته اند، و اثبات اين ادعا، حضور مستمر و ناپايان آنان در سايت آدمبرفى است. باشد كه رستگار شويم.
ترجمه سوره ابرار و يا سوره انسان توسط آدمبرفى:
(١) ساليان دراز و دورى گذشت كه مطلب مهم و قابل ذكر و زيادى درباره اش نميتوان گفت. (پارسايان در هر مكان، هر دوره و زمانى بدنيا مى آمدند، تمامى دانشها و آگاهى ها را در خود داشتند.)
(٢) سپس خدا آنان (انسان )را از دو بخش، نطفه و معنا آفريده و او را از هرجهت كامل و شنوا و بینا قرار داد.
(٣) خداوند به انسان استعداد و توانايى هاى درونى داد، كه او را چه درجهت راستى و چه در جهت پليدى، يارى و مدد ميكنند.
(٤) اما كسانيكه در جهت پليدى و نادرستى گام زدند، دچار زندان و رنج و سوختن اعمال خود شدند.
(٥) زندگى براى پارسايان(پارسيان)جامى بود پر از عطر گلهاى درخت كافور و پر از لذت و خوشى.
(٦) جامى تمام نشدنى، حتى اگر آنرا به ديگران هم مينوشاندند.
(٧) پارسايان كسانى بودند كه به عهد و پيمان خود پايبند بوده و پيمانشكنى نميكردند و از پخش و گسترش پليدى پرهيز ميكردند.
(٨) پارسايان ثروت اندوز نبودند و برعكس ثروتها را در بين همه مردم تقسيم ميكردند.
(٩) و اينكار را فقط براى خرسندى خداى درونشان انجام ميدادند.
(١٠) چون آنها از اينكه خداى درونشان آنان را ترك كند، ميترسيدند.
(١١) و درعوض خداى آنان هم ايشان را از هر آسیب و گزندى درامان ميداشت و شادابی و شادمانی به آنان عطا ميكرد. (١)
(١٢)و آنان را كه در سختيها خداى خود را رها نكرده و به او پشت نميكردتد، در چامه هاى حريرى پيچيده و در بهشت جاى داده بود.
(١٣) آنان بر روى تخت هاى پادشاهى در استراحت مطلق قرار گرفته و نه از گرما در رنج بودند و نه از سرما.
(۱۴) آنها در زير درختان ميوه دراز كشيده و از سايه و ميوه آنها لذت ميبردند.
(۱۵) و راه رفته و از ظرف های نقره فام، و قدح های بلورین که در پيرامون آنان پر از خوراك و نوشیدنی بود ميخوردند و مينوشيدند.
(۱۶) ظروفى از نقره که آنها را به زيبايى تمام ساخته بودند.
(۱۷) در جامهاى بلورين شرابهايى آمیخته به زنجبیل ريخته و می نوشيدند.
(۱۸) در آنجا چشمه ای بود كه آنرا «سلسبیل» ميناميدند.
(۱۹) در اطراف آن كودكان زيبا به بازى مشغول بودند و وقتی آنها را می ديدى، گمان می كردى که مرواریدهای پراکنده هستند.(وقتى ريسمان گردنبند مرواريدى پاره ميشود و مرواريد ها رها شده و بر روى زمين براكنده ميشوند)
(۲۰) آنجا را كه نگاه ميكردى، كشورى بزرگ ميديدى با نعمتهاى فراوان و بيشمار.
(۲۱) كه بر اندام مردمانش چامه هایی از حریر نازک و سبز رنگ و دیبای ستبر پوشانده شده و با دستبندهایی از نقره آراسته شده بود و پروردگارشان به آنان از باده پاك نوشاند بود.
(۲۲) و یقیناً این نعمت ها پاداش پارسايان بود كه تلاششان در راه راستى، قبول درگاه خداوند افتاده بود.
از اينجا به بعد گفتار سوره عوض ميشود. و اينكار را براى مخدوش سازى، در مورد تمامى كتب پارسى انجام داده اند، يعنى همه چيز را از نظم و ترتيب خارج ساختند. از اينجا بناگهان از شرح بهشت زيباى پارسها كه در آن به زيبايى و شكوه و خوشبختى ميزيستند، سخن تبديل ميشود.
(۲۳) قرآن براى تو يك مكاشفه است، و رازها را بر تو روشن ميسازد.
(۲۴) پس آنرا كه گفتار خداى توست، خود بخوان و به گفتار پليدها و آنان كه منكر راستى هستند، و قران را برايت تفسير ميكنند، گوش نده.
(۲۵) و گفتار پروردگارت را در هر زمان از ته دل بياد بياور.
(۲۶) و در شبهاى تار و ظلمات تنها از او مدد بجو.
(۲۷) بدان! هر گامى كه بسوى لذت زودگذر برداشته شود، عاقبت سنگينى بدنبال دارد.(مانند مواد مخدر)
(۲۸) خداوند خالق توانا است كه مخلوقاتش را همانگونه كه هستند دوست دارد، وگرنه خلقت آنها را عوض كرده و تغيير ميداد.
(۲۹) و اينها براى كسانى گفته شده كه اهل خردند و دوستدار شناخت پروردگار خويشند.
(۳۰) و نخواه آنچه كه او را ناراحت ميكند و ناخوشايند اوست. خدا در درون توست و خردمند و دانا و بر همه چيز آگاه است و هرچه او بخواهد، براى تو بهترين است.
(۳۱) و راضى باش به آنچه او از روى كرم به آن رضايت داده است، چراكه در غير اينصورت جز رنج و اذآب اليم چيزى نصيبت نخواهد بود. و اين رنج و اذآب اليم نتيجه تصميم و خواست نابخردانه توست و اينكه خواست خود را به خواست او برترى دادى.

ترجمه سوره ابرار و يا سوره انسان توسط علماى شيعه:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان

۴.۲.۰۳

حكايت شير و خرگوش بخش دهم



مولانا در اين بخش مجددا به يكى ديگر از گفته هاى زرتشت استناد كرده و به خوانندهگان توصيه ميكند كه خود را آنقدر دوست داشته باشند كه به ديگران ستم و ظلم نكنند. زرتشت كه شرافت زمين از آن اوست ميفرمايد: من آنقدر ترا دوست ندارم كه بتو بدى كنم. يعنى من ترا بيشتر از خودم دوست ندارم، چراكه بدى به ديگران كردن، در واقع دهها برابر بدى به خود آدمى است. و اگر آدمى خود را دوست داشته باشد، هيچگاه به ديگران بدى نميكند و موجب ناراحتى مردم نشده و بكسى ظلم نميكند. چراكه ظلم و ستم ورزيدن در نهايت دامان ظالم و ستمكار را ميگيرد. چگونه؟ زمانى كه كسى افكار ناراست و ناخوشايند و منفى دارد، و يا با گفتار سخيف و ناهنجار و زشت با ديگران سخن ميگويد و يا دست به كردارها و اعمال ننگين، مانند دزدى و زورگويى و قتل و غارت، ميزند، تمامى اينها، بدون اينكه خود آدمى متوجه باشد، موجب ترشح و پخش موادى در بدن ميشوند كه مانند سم بر روى اعصاب آدمى اثر گذار است. اين مواد ترشح شده(كه شرح و شناسايى آنها بحث هاى گسترده علمى دارد) سلولها را تحت تاثير خود قرار داده و آنها را از كنترل و تنظيم و روند طبيعى خارج مينمايد. و موجب درد بى درمان خواهد شد. يك گفته كهن پارسى ميگويد، تو مال مرا ميدزدى، و نميدانى كه همزمان من هم مال ترا ميدزدم. يعنى تو مال و دارايى عاريتى من كه مادى و دنيوى و قابل جبران است را ميدزدى، و من مال واقعى تو را كه همانا سلامت روح و جسم توست، و غير قابل برگشت است را ميدزدم. تو مال مرا ميبرى و روحت را بمن ميفروشى.
شیر گفتش، تو ز اسباب مرض
این سبب گو خاص که اینستم غرض
شیر به خرگوش گفت، انقدر اراجيف نگو، جواب من را بده و علت و سبب پریشانی و اصطراب را بگو که مقصود من، همین است.
پاى را واپس كشيدى تو چرا
ميدهى بازيچه ى واهى مرا
براى چه ايستادى و جلوتر نميآيى؟ با چه خيال واهى، مرا بازى ميدهى؟
گفت، آن شیر اندر اين چَه ساکن است
اندر اين قلعه ز آفات ایمن است
خرگوش گفت، آن شیرى كه شرح او را پيش از اين برايت گفتم در امان اين چاه خودش را پنهان كرده است.

۲۹.۱.۰۳

تمدن جيرفت بازنشر



در زمان احمدی‌نژاد، بر اثر جاری شدن سیل در جیرفت، میراث باستانی تمدن جیرفت که شگفت انگیز‌ترین آثار کشف شده باستان در طول تاریخ بود، در ایران کشف شد و بلافاصله به آمريكا و اسرائيل و اروپا منتقل گشت. این آثار شگفت انگیز که در آن به اسکلت‌های انسانی‌ که طولی بیش از ۵ متر داشتند، پارچه‌های نسوز که از حدود ۱۰ هزار سال پیش سالم مانده بودند، ابزار چگونگی‌ تهیه فیلم و اولین فیلم تاریخ، ابزار جراحی‌های مغز و ساخت چشم مصنوعی و عمل جراحی مغز که شگفت انگيز تر از امروزه در ۱۰ هزار سال پیش در ایران صورت می‌‌پذیرفته است و شگفتی‌های حیرت انگیزی دیگری که هیچگاه حتی به گوش ایرانی‌‌ها هم نرسید و بلافاصله به غرب منتقل گشت و تنها چند عکس از آنها به بیرون درز کرد که بعد‌ها همان‌ها را هم به یونان و روم نسبت دادند. و امروزه این آثار را کم کم در کشور‌های خود از زیر خاک بیرون کشیده و به اسرائیل و ایتالیا و یونان نسبت میدهند! در تمدن جیرفت اسکلت‌هایی‌ کشف شده که مربوط به افرادی با بلندی قد بین ۳ تا ۴ متر است.یکی از بزرگترین اسکلتهای کشف شده در جهان در شهر سوخته کشف شده که متعلق به یک مردی بین ۳۵ تا ۴۰ ساله است که دقیقا" ۵ متر و بیست و یک سانتی متر قد داشته که این بلند‌ترین اسکلت دیده شده در عصر باستان است.
جثه ی عظیم اسکلتها این باور را تقویت می کند که پهلوانان عظیم الجثه ی ایران باستان همچون گیو - گودرز - گرشاسب - سام و نریمان و رستم از همین نژاد بوده اند.
زبان مردم تمدن جیرفت و بطور کلی مردم نواحی بلوچستان و زابلستان باستان زبان پهلوی و زبان اوستایی بوده که تکلم می شده و همچنان امروز به ما رسیده اند.

تمدن جیرفت نام بقایای دولت شهری باستانی با قدمتی به طول ۶۰۰۰ سال در ایران است .

تمدن جیرفت پیشرفته‌ترین شهر دنیای باستان:
تمدن جیرفت بدون شك جز شهرهای بسیار پیشرفته زمان خود بوده است. این نكته نه تنها در بقایای آثار معماری و كارهای ظریف دستی وصنعتی دیده می شود بلكه در سازمان دهی اجتماعی شهر نیز دیده می شود. در اولین دوره کاوش در شهر سوخته کوچه‌ها و خانه‌های منظم، لوله کشی آب و فاضلاب با لوله‌های سفالی پیدا شد که نشان دهنده وجود نوعی برنامه ریزی و سازماندهی شهری در این شهر است.
بر مبنای یافته‌های باستان شناسان شهر سوخته ۱۵۱ هکتار وسعت دارد.
علم پزشکی در تمدن جيرفت


اولین جراحی بروی مغز در این شهر و بروی سر یک دختر بچه انجام گردیده است.

برای نخستین بار در تمدن جيرفتت یک چشم مصنوعی متعلق به ۴۸۰۰ سال پیش کشف شد. این چشم مصنوعی متعلق به زنی ۲۵ تا ۳۰ ساله بوده که در یکی از گور‌ها مدفون شده بوده است.

دانش پزشكی هم درتمدن جیرفت در حد شگفت انگیزی پیشرفت کرده بود تا آن حد كه پزشكان این شهر نه تنها از علومی چون شكسته بندی آگاه بوده اند ،بلكه می توانسته اند به اجرای عمل جراحی مغز دست بزنند. اسکلتی از یک دختر در گورستان این شهر به دست آمده است که جای شکستن و ترمیم مجدد استخوان جمجمه کاملا روی آن مشخص است.






برای نخستین بار در تمدن جیرفت یک چشم مصنوعی پیدا شد. مطالعات اولیه نشان داده‌اند که چشم چپ یک زن تنومند مدفون در قبر شماره ۶۷۰۵ مصنوعی بوده‌است. همین مطالعات نشان می‌دهند که زیر طاق ابروی زن مذکو آثار آبسه دیده می‌شود. به علت طول زمان زیادی که بخش زیرین این چشم مصنوعی با پلک چشم در تماس بوده‌است آثار ارگانیکی پلک چشم نیز در روی آن مشهود است. جنس و ماده‌ای که چشم مذکور با آن ساخته شده‌است هنوز به دقت روشن نشده و تشخیص آن به آزمایشهای بعدی موکول شده‌است اما به نظر می‌رسد که چشم مزبور مخلوطی از جنس قیر طبیعی با نوعی چربی حیوانی است. در روی این چشم مصنوعی ریزترین مویرگهای داخل کره چشم توسط مفتول‌های طلایی به قطر کمتر از نیم میلی متر طراحی شده‌اند مردمک چشم در وسط طراحی شده و مجزا از آن تعدادی خطوط موازی که تقریبا یک لوزی را تشکیل می‌دهند در پیرامون مردمک دیده می‌شود. از دو سوراخ جانبی واقع در دو سوی این چشم مصنوعی جهت نگهداری و اتصال آن به حدقه چشم استفاده می‌شده‌است.

حكايت شير و خرگوش بخش نهم



مرد را بر عاقبت نامی نهد
نی بر آن كاو عاریت نامی نهد
مخلوقات نامى گرفتند كه تا پايان هستى با همان نام شناخته ميشوند.

از اينجا مولانا درون آدمى را معرفى ميكند و ميفرمايد، اگر به آدم همه چيز بدهند، مثلا بهشت را كه سقف همه دارايى هاست، باز آدمى بدنبال بدست آوردن يك چيز ديگر است. چون خصلت و ذات آدمى سيرى ناپذير است و داشتن بهشت هم به رهايى از اين خصلت كمك نمينمايد. اين سيرناپذيرى آدمى، از ويژهگى هايى است كه هم ميتواند او را به اوج شكوه برساند و هم به انتهاى پستى. هم به اوج عزت، هم به حضيض ذلت.
چشمِ آدم چون بنور پاک دید
جان و سِر نامها گشتش پدید
هنگامى كه پروردگار توانا، در كالبد آدم دميد و با نور پاك به او جان بخشيد، چشم آدم توانا بديدن شد( از اين جهت ميگويند كه چشمها دريچه هاى روح آدمى هستند.) يعنى چى؟ يعنى آدمى داراى خرد و جان گشت. آن دم خداوندى، درواقع هم زندگى است(جان است) و هم تمامى اسرار و دانستنيهاى هستى است(خرد است) كه خداوند در وجود آدمى قرار داده است. و سوره زالو(علق) كه بگفته اى پنج جمله نخست آن اولين آيات قرآن است، خداوند دقيقا به همين مطلب اشاره دارد. و ميگويد ما به آدمى قلم داديم. يعنى استعداد ها و توانايى يادگيرى به او ارزانى داشتيم.(ٱلَّذِی عَلَّمَ بِٱلْقَلَم) و تمامى دانش ها و دانستنيها را در آدم قرار داديم. و آدمى بدين سبب دانا به واقعيات گشت. (عَلَّمَ ٱلْإِنسٰنَ مَا لَمْ یَعْلَمْ ) و توسط آن قلمى كه به آدمى داده شده، او ميبايست دانستنيها و دانش و اسرار دنيا را از درون خودش بيابد. (قرآن و يا هرچه كه نام آن بوده، درواقع يك متن پارسى است كه به زبان ناقص عربى ترجمه كردند، جملاتش را پس و پيش كردند، و به خودمان برگرداندند. دقيقا مانند شاهنامه و ديگر آثار ارزشمند علمى و ادبى ايران كه هم مثله و سانسور شدند، هم تحريف شدند و هم ترتيبشان بهم ريخته شده، هم نام نويسندهگانشان عبرى و عربى شده، هم تاريخ و مكان و اطلاعات واقعيشان مخدوش شده و سپس دوباره به خود ما برگرداندند و ما متاسفانه ناچاريم لقمه را دور سر بچرخانيم تا آنها را بفهميم!)
چون ملک، انوار حق در وی بتافت
در سجود آمد و در خدمت شتافت
هنگامى كه خداوند با انوار پاك الهى، اين دو، يعنى بينش و دانش را به آدم ارزانى داشت، و آدم به چرايى خلقتش پى برد، در مقابل خداوند به سجده درآمده و پيمان وفادارى با خدا بست.
این چنین آدم که نامش می برم
گر ستایم تا قیامت، قاصرم
و اصل آدمى اين است، مخلوقى كه بينش و دانش دارد و بسبب اين دو، خدمتگذار و خادم خداست و اينچنين مخلوقى را اگر تا پايان ستايش كنم، باز هم كم است.
اینهمه دانست و چون آمد هوا
دانش یک نهی شد بر وی غطا
ولى آدم، همانگونه كه در سوره زالو آمده است، تكه خونى است سيرناپذير، كه تا بينياز است، با اينكه همچنان بخدا چسبيده، ولى رسالت و اصل خود را فراموش ميكند. هنگامى كه خدا به او بهشت، و يا همه چيز را بخشيد، و او را لاى پنبه با همه نعمتها نگاهدارى كرد، از روى زالو صفتى و هوا و هوس، بهشت را بخاطر يك دانه گندم و يا يك دانه سيب رها ساخته و پيمان شكنى كرد.
دانش يك نهى، شد بر وى غطا، يعنى دانش اينكه چه چيزى براى او ممنوع است بر وى پوشيده گشت. يعنى نديده گرفتن آنچه براى او ممنوع شده بود. با اينكه ميدانست، و دانش آنرا داشت كه چه چيزى بر او نهى شده، با اينحال خطا كرد. و اين دانش بر وى پوشيده(غطا) گشت. غتا و يا غطا، بمعنى پرده و پوشش است. و يك نهى، يعنى آن يك چيز ممنوع.
کی عجب، نهی از پی تحریم بود
یا به تأویلی بد و توهیم بود؟
وقتى هوا و كنجكاوى بر او غلبه كرد، و خردش كم شد، به شك افتاد كه تحريم و ممنوعيت خوردن گندم يا سيب،از طرف خدا، بعنوان توصيه بوده و يا دستور؟ توهيم، يعنى به بدگمانى دچار شدن.
در دلش تاویل چون ترجیح یافت
طبع در حیرت سوی گندم شتافت
هنگامى كه شك و ترديد در وجودش رخنه كرد، و بر خردش چربيد، طبيعتش پا پيش گذاشت و فورا دستور خوردن گندم را صادر كرد.
باغبان را خار چون در پای رفت
دزد فرصت یافت و کالا برد تفت
و خردش درست حال آن باغبانى را يافت كه مشغول كشيدن خار از پايش شده و از باغ غافل مانده و در نتيجه دزدان فرصت را غنيمت دانسته و شتابان كيسه هاى خود را پر كرده و محصول او را بسرقت بردند.
چون ز حیرت رست، باز آمد براه
دید برده دزد، رخت از کارگاه
پس از اينكه آدم خطا كرد و پيمان شكست و كنجكاويش ارضاع شد، پس به حالت طبیعی بازگشت، و تازه آنزمان فهميد كه چه اشتباهى مرتكب شده است. اين داستان آدم و حوا، يك داستان كهن ايرانى است كه منظور از نوشتن اين داستان از طرف نياكان ما، شناخت آدمى و پرداختن به جنبه هاى روحى و روانى اوست. من بارها در مورد اين داستان نوشته ام، و اينبار بطور اختصار بايد گفت اين داستان، به خواننده ميگويد كه اگر حتى بهشت را به آدمى بدهند، براساس يكى از ويژهگى هاى نهفته در آدمى، كه همانا زياده خواهى و نارضايتى ابدى اوست، آدمى بهشت را قربانى يك خواسته ديگرش ميكند. و همچنين اشاره دارد به اينكه، آدمى تنها زمانى قدر و ارزش داشته هايش را درميابد كه آنها را از دست ميدهد. چنانكه آدم بمدت دويست سال بر سنگى نشسته بود و بخاطر خطايش ميگريست. در اينجا مولانا به همين مطلب اشاره كرده و ميگويد، آدمى زمانى ميفهمد اشتباه كرده كه كار از كار گذشته باشد.
این هوا ابری بود خورشید پوش
شیر و اژدرها شود زو همچو موش
هوا و نيازمنديهاى جسمانى آدمى مانند ابرى هستند كه روى خورشيد خرد آدمى را ميپوشانند. آنچنانكه فرقى نميكند، آدمى چه كسى باشد و در چه موقعيت زمانى و مكانى قرار داشته باشد، شير باشد يا موش، بهرحال در مقابل نيازمنديهاى جسمانى، ضعيف و ناتوان است.
من اگر دامی نبینم گاه حکم
من نه تنها جاهلم در راه حکم
و اين نديدن دام و تله، هنگام گرسنگى و نياز جسمانى، تنها منحصر به آدمى نيست، اين حكم، و هوا و نيازمندى فقط دام آدمى نيست، تمامى موجودات، دچار اين راز بقا هستند.
ای خنک آن كاو نکو ک اری گرفت
زور را بگذاشت و زاری گرفت
خوشا بحال كسى كه اين ضعف را تحت كنترل خود درآورد و زور هوا و هوس را خار و خفيف و زار كند.

از اينجا مولانا ميفرمايد، بدى وجود ندارد، آنچه كه بدى و خوبى را تعريف ميكند، چگونگى نگاه آدمى به پديده ها و تضاد بين آنها است.

۲۱.۱.۰۳

حكايت شير و خرگوش بخش هشتم



حال آن کو قول دشمن را شنود
بین جزای آن که شد یار حسود
١- مجازات آنکه به گفته دشمن گوش کند و آنگه یار و یاور حسودان باشد، چيزى بجز عذاب نيست.
دشمن ار چه دوستانه گویدت
دام دان گر چه ز دانه گویدت
٢- دشمن تو اگر حتى از روى خير خواهى حرفى بزند، بدان و آگاه باش كه ثمرى بجز تلخى نخواهد داشت. و تو آنرا دام بدان هر چند که برای تو از دانه حرف بزند.
گر تو را قندی دهد، آن زهر دان
گر بتن لطفی کند، آن قهر دان
دشمن در پشت هر عملى كه انجام ميدهد و يا هر حرفى كه ميزند، هدف شومى را پنهان ساخته است، در نتيجه حتى شيرينى از دستش نگير.
چون قضا آید، نبینی غیر پوست
دشمنان را باز نشناسی ز دوست
چراكه وقتى به پايان و عاقبت كار برسى، تازه خواهى فهميد كه حيله و فريب دشمن از سخنان نرم و بظاهر خيرخواهى اش جه بوده. و آنزمان است كه درخواهى يافت كه او دوست نبوده و درواقع دشمن تو بوده است. قضا در اينجا بمعنى سرانجام و پايان است.
آب خوش را صورت آتش مده
اندر آتش صورت آبی منه
با دوست پنداشتن دشمن، روزگار خوشت را مانند جهنم سوزان مكن و حال خود را از آب گوارا به آتش سوزان برنگردان. صورت آبى احتمالا كنايه از صورتى است كه از خشم كبود و آبى شده، پس در آتش جهنمى كه براى خودت ساختى، خشمگين منشين.
از شراب قهر، چون مستی دهی
نیست ها را صورت هستی دهی
از شراب قهر، يعنى از شراب دشمن، وقتى مست و از خودبيخود شوى، درنتيجه همه چيز را برعكس خواهى ديد، و آنچه واقعيت ندارد را حقيقى ميپندارى. مانند شير كه به حرف دشمنش گوش داد و به اعتماد كرد. درنتيجه از پليدى كى ميتوان به سرخوشى و مستى رسيد، و نيست را چگونه ميتوان هست درنظر گرفت. گاهى آدمى ميداند، دشمنش كيست، و با اينحال مانند شير گول ميخورد، چراكه در خيال خود ترجيح ميدهدكه دشمن را دوست بداند و به حرفش گوش ميدهد.
چیست مستی؟ بند چشم از دید چشم
تا نماند سنگ، گوهر، پشم، یشم
و منظور از مستی چیست؟ مستی یعنی همان كه در بيت پيشين گفته شد، يك نوع خود فريبى بى دليل كه آدمى دانسته مرتكب ميشود. چرا؟ يك دليلش ميتواند اين باشد كه گاهى آدما درونا از جنگيدن خسته ميشوند، و همه چيز از جمله خرد را رها ميسازند و چشم بر روى حقيقت ميبندد و اين درست جايى است كه آدمى بيشترين ضربه ها را ميخورد، چرا كه خود در بيچاره گى كه دچار شده، سهيم بوده، و سنگ را گهر ديده و پشم را يشم.
چیست مستی، حس ها مبدل شدن
چوب گز، اندر نظر صندل شدن
همچنين مستی يعنى نگاه كنى ولى نبينى، گوش بدى ولى نشنوى، و اينكه چرا آدمى، و يا مثلا شير داستان با اينكه خردمند بود، ولى گول جبريون را خورد و در آخر هم در تله آنها افتاد، و دچار اينچنين مستى شد، دلايل زيادى دارد. مثلا عشق يكنوع مستى است. نفرت نوع ديگر مستى است، خشم، انتقام، كينه توزى و تمامى آن احساساتى كه براى جان و تن آدمى مضر و بيمارى زاست، و موجب دگرگون شدن گيرنده هاى شش گانه اش(بقولى حواس پنج گانه)ميشود، و آنها را مبدل ميكند، مستى است. و نتيجه اين مستى آنست كه آدمى توانا به انجام كردار نيك و خردمندانه نيست. و آنچنان بيخبر است كه هيزم را بجاى چوب مرغوب صندل ميگيرد.
چون نمایی مستی، ای تو خورده دوغ؟
پیش من لاف ميزنى، آنهم دروغ ؟
و اين مستى، مستى شراب نيست، مستى دوغ است. و نيا بگو كه مست شراب بودم و يك خطايى مرتكب شدم، اين خطايى كه تو مرتكب شدى بخاطر بيراه رفتن احساساتت و مبدل شدن آنها است. با دوغ مست كردى. يك مثل پارسى ميفرمايد، اگر ماست نخورى، يك چيزى ميشوى. و اين برميگردد به سستى اعصاب، پس از خوردن ماست و دوغ. و رخوت و خوابزدگى پشت آن. احتمالا بخاطر مواد سازنده ماست است كه بر روى اعصاب تاثير ميگذارد.
داستان آدم و فهميدن موجودات
چون كه آدم را سراپردت زدند
پیش او خلقان بخدمت استادند
هنگامی که خداوند آدم را آفريد، ديگر مخلوقات در مقابل او زانو زده و در خدمت او ايستادند. آدم يك واژه پارسى است و ريشه در زبان كهن ايرانى دارد. ولى مانند اكثر واژهگان پارسى، به تمامى زبانهاى دنيا راه يافته و مستقيم و غير مستقيم با همان تلفظ پارسى و به همان معناى پارسى مورد استفاده قرار ميگيرد. آدم از تركيب آ+ دم ساخته شده است و در پارسى آ به معنى نخستين است و دم بمعناى خون. و درنتيجه آدم بمعناى نخستين خون و يا نخستين مخلوقى كه نسل آدمى از آن ميآيد، ميباشد. و چون اين نخستين خون پاك و مطهر بود، مثل معروف آدم باش، يعنى پاك و رو راست و درست باش از اينجا ميآيد. و البته ديگر مثلها كه در آن از آدم و آدميت، سخن رفته است.
همزبان و محرم خود یافتند
پیش او یک یک بجان بشتافتند
تمامى مخلوقات او را پادشاه و از خود خواندند و آماده گى خود را براى خدمت به او اعلام كردند.
جمله خلقان ترک کرده چیک چیک
پيش آدم گشته هم راز و شريك
همه مخلوقات سكوت كرده و آنچه در درونشان بود را با زبان بى زبانى، يعنى از طريق امواج فكرى، برای آدم بیان داشتند. چيك چيك يعنى سر و صدا.
همزبانی خویشی و پیوندی است
دوست با نامحرمان چون بندی است
وقتى همه از يك جنس باشند، يعنى همه دلهايشان پاك باشد، يك خويشى و پيوند و هم خانوادهگى بينشان برقرار ميشود. و زبان همديگر را ميفهمند. درحاليكه مردم با كسانيكه هم جنسشان نيستند معذب و در جمعشان ناراحتند و احساس خوبى ندارند.
ای بسا هندو و شوخ همزبان
ای بسا دو شوخ چون بیگانگان
شوخ بمعناى گستاخ و بى پروا در سخن گفتن، و هندو بمعناى نجيب و محتاط در سخن گفتن است.(هنديها به صبر، ادب، حيا و شرافتمندى معروف بودند تا جاييكه در مقابل دشمنانشان هم پليدى بكار نميبردند. هنوز هم با وجود قاطى شدن با پليدترين موجودات دنيا، كه از خباثت و پلشتى و پليدى، از شيطان عبور كردند، همچنان هنديها فرهنگ صبورى و احترام به موجودات ديگر را تا حد زيادى حفظ كرده اند. در اكثر نقاط هندوستان مانند روزگار كهن، همه حيوانات از موش گرفته تا شغال، در كنار آدمها، دوشادوش و داراى حقوق يكسان، در صلح و صفا زندگى ميكنند. و مولانا از واژه هندى به معناى نجيب و شريف و شوخ بمعناى بيحيا و نانجيب، بعنوان دو تضاد، استفاده كرده و آنها را كنار هم قرار داده است. و ميگويد اين دو تضاد اگر هم جنس باشند، يعنى هر دو دلهاى بى كينه اى داشته باشند، با هم كنار آمده و همديگر را ميفهمند. ولى دو فرد گستاخ، با اينكه هر دو گستاخند ولى اگر هم جنس نباشند، احتمال اينكه با هم دوست و نزديك شوند، كم است. در اكثر نسخه هاى پارسى، بجاى واژه شوخ، كلمه ترك را آورده اند. و آنرا به قبايل تورگ نسبت داده اند. كه اشتباه است. چون مثلا اگر در مصرع نخست بجاى شوخ بنويسيم ترك و بخوانيم اى بسا هندو و ترك هم زبان! پرسش ميشود كه چگونه زبان هندى و تورگى را ميتوان هم زبان خواند!؟ سپس ميگويند كه اين تفسير دارد به شرح اينكه، اين هم زبانى بمعناى فهميدن زبان همديگر از طريق درك متقابل، بدون رد و بدل كردن سخن است. و همدلى ناميده ميشود. كه اين هم اشتباه است،، چرا كه هيچگاه دو فرد از دو فرهنگ كاملا متفاوت، بدون سخن گفتن با يكديگر، درك متقابل نخواهند داشت. و غير منطقى است. و مولانا سخن غير منطقى نگفته و نميگويد. چراكه سكوت معنا دار بين دو هم فرهنگ رخ ميدهد كه از زير و بم هم اطلاع دارند و نه اينكه يكى را از جابلسا بياوريم و ديگرى را از جابلقا! و انتظار درك متقابل بين آنان داشته باشيم. همانگونه كه در بيت بالاتر مولانا ميفرمايد، همزبانى، خويشى و پيوندى است. يعنى زبان مشترك ايجاد پيوند ميكند و هم خانواده و هم فرهنگ بودن، بين آدما خويشى را موجب ميگردد. و دو همزبان، در اينجا دو هندو زبان، كه يكى نجيب و افتاده حال است و ديگرى شرور و بى حيا، و ايندو متضاد، ولى از يك زبان و فرهنگ و خانواده، هستند و ميتوانند در سكوت، با هم گفتگوى كرده و درك متقابل داشته باشند، با وجود تفاوت فاحشى كه بينشان برقرار است. و دو شوخ بيحيا، هرچند همزبانند ولى مشگل به توافق برسند و بيگانگى كنار بگذارند.
پس زبان محرمی خود دیگر است
همدلی از همزبانی خوشتر است
پس نتیجه می گیریم که نزديكى و فهم و دركى كه بين دو تن رخ ميدهد، از طريق زبان نيست، بلكه از طريق نزديكى ارواح آنان به يكديگر است. همانگونه كه آدم با حيوانات ديگر ارتباط روحى برقرار كرد و آنان را فهميد. و ارواح دو تن وقتى از يك جنس باشند، بهم پيوند ميخورند. دل پاك، به دل پاك جذب ميشود، و شياطين هم به يكديگر تمايل دارند.
غیر نطق و غیر ایما و سجل
صد هزاران ترجمان خیزد ز دل
بى گفت و شنود و اشاره و نوشتار، ميشود هزاران سخن رد و بدل كرد. اگر و فقط اگر آدمى همجنس خود را بيابد.
جمله خلقان هر یکی اسرار خود
از هنر وز دانش و از کار خود
همه مخلوقات از طريق امواج فكرى با آدم تبادل سخن كردند و خود را معرفى ساختند. و از اسرار خویش و هنر و دانش و کار خود او را آگاه ساختند.
با تفاخر یک بیک وا مینمود
از برای عرضه خود را میستود
مخلوقات با افتخار از جنبه هاى مثبت و نيك درونى خود و تواناى كه داشتند با آدم سخن ميگفتند.
از تکبر نی و از هستی خویش
بهر آن ، تا ره دهد او را به پیش
و البته اين خودنمايى از روى غرور بيجا و براى فخر فروشى نبود، بلكه هر حيوانى براى اينكه خود را به آدم نزديكتر كند و نام بهترى بگيرد، به خود ستايى ميپرداخت.
چون بباید برده را از خواجه یی
عرضه دارد از هنر دیباجه یی
و اين طبيعى است كه هر كسى براى نزديك شدن به معشوق و عزيز خود، به خود شيرينى و خودنمايى رو آورد.
چونکه دارد از خریداریش ننگ
خود کند بیمار و شل و کر و لنگ
و البته عكس اين قضيه هم صادق است، و مردم از كسانى كه خوششان نيايد، زحمت خودشيرينى هم بخود راه نميدهند و هيچ تلاشى براى عرضه خود نميكنند.
نوبت هدهد رسید و پیشه اش

۱۸.۱.۰۳

نه عجب كه قلب دشمن شكنى به روز هيجا



همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی دَرِ ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن بِه
که تحیّتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصالْ مرهمی نِه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هَیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله‌ایت باشد بِه از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گِله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی.
سعدى كبير


محمد لاريان، شعر يادوم رفت

۱۴.۱.۰۳

هوشنگ، كيكاوس، نمرود بخش نخست




بز طبق كتب باستان ايران كه تنها كتب باستانى دنيا هستند،(١) تاريخ تمدن بشر بر روى كره زمين، در فلات قاره ايران بزرگ، در سرزمين كوهستانها يعنى ايران، در ميانرودان يعنى ايران بزرگ، از كيومرث آغاز ميگردد. (٢)كيومرث اولين انسان روى زمين است. او اولين پادشاه روى زمين هم هست كه دو شهر دماوند و استخر را بنيان ميگذارد كه اولين شهرهاى ساخته شده در دنيا هستند. دوران كيومرث و فرزندان پس از او، بنام تاريخ پيشدادى ايران(تاريخ بشر روى زمين) و پس از آن دوران كيانى تاريخ ايران (تاريخ بشر) آغاز ميگردد. شاهنشاهان امپراتورى هاى هخامنشى، ساسانى و سامانى و پس از آنها امپراتورى صفوى را در تاريخ شكوهمند ايران بعنوان شاهنشاهان كيان كه دنيا را اداره ميكردند، در تاريخ ثبت كرده اند. در طول عمر امپراتورى ايران كه تمامى دنيا توسط افراد باهوش و خردمند اداره ميشد، بشر روى زمين در يك مرتبه و جايگاه و مقام انسانى بسيار بالايى ميزيسته است و در زمينه هاى هنر و معمارى و موسيقى و ادبيات و كيهان شناسى و علوم طبيعى مانند فيزيك و شيمى و پزشكى و داروسازى و جراحى و مهندسى در دنيايى قرار داشتند كه با دنيايى كه پس از امپراتورى صفوى ساخته شده است، بسيار متفاوت و بطور تعجب آورى عقبمانده تر است. و انسان امروزى هرچه از روى آثار باقيمانده آن دوران، كپى ميكند و تلاش ميكند تا دنياى آنان را بفهمد و به پيشرفتهاى آنان دست يابد، به گرت پاى آنان هم نميتواند برسد. در اين مقاله خرد، به بخش كوتاهى از دوران كيان و يا سلسله كيان تاريخ ايران پرداخته ميشود. و تحقيق و جستجوى بيشتر و ژرفتر را به علاقمندان واگذار ميكنم. هرچند پيدا كردن كتب تاريخى به زبان پارسى كه در آن بطور جنايتكارانه اى دخل و تصرف، و تا حد مثله شدن، مخدوش نشده باشد، تقريبا ناممكن است و جحودان در تونلهاى خود نشسته و در ٤٥ سال گذشته با سرعتى بيش از تمامى ١٠٠ سال پيش از آن ، كتب باستان ايران را بنفع خود و قبايل همپيمان خود تغيير داده اند. مثلا شاهنامه جحودى ساختند! و فراموش كردند كه چرا به آنها يهودى سرگردان و كولى لقب داده بودند و فراموش كردند كه براى توجيح اين لقب، و بقول خودشان، سرگردانيشان در دنيا، آنرا به نفرين موسى و گوساله پرستيشان ربط ميدادند. و امروزه كه ٧٥ سال از تاريخ زميندارى و كشور داريشان ميگذرد، ادعاى شاهنامه دارى ميكنند!! در همين رابطه توصيه ميشود كه از خواندن كتبى كه نويسندهگان آنها جحودانى مانتد، پور داود، گل گلاب، حسن پيرنيا، محمد قزوينى، فریدون جنیدی و و و …ميباشند، بشدت پرهيز شود، چرا كه بيشتر اراجيف و دروغ و پليدى است، تا مطلبى مفيد و قابل استفاده. بويژه كه كتب باستان ايران مانند گاتها، يشتها، وداها، اوستا و و و را بطور كلى تغيير داده و محتواى علمى و شگفت انگيز مطالب طبيعى و انسانى آنها را با فرهنگ توحش و نادانى قبايل بربر پر ساخته اند. و نياكان ما را كه آنچنان پيشرفته و خردمند بودند كه ساخت پلها، سدها، كانالها، زيگورات ها، كاخها و بناهاى سر به فلك كشيده و كشف كهكشانها و دسته بندى و نامگذارى آنها، از كوچكترين شگفت آفرينى هاى آنها است، را بعنوان مردمى مذهبى خرافاتى كه مرتبا قربانى كرده و با هم و با همه درحال جنگ بودند، يعنى همين رفتار امروزى خودشان، معرفى كرده اند.



كى، كيان، كيوان:
کی، يعنى اصل و خدا، و صفتى است كه به شاهنشاهان سلسله كيان ايران ، به معناى بلندقدر و بزرگ مرتبه داده اند. جمع كى، کیان است. و این نام را به اين دليل به شاهنشاهان ايران داده اند كه در نوع خود نيمه خدا بودند. چرا كه شگفتى آفريدند و يادگارهاى بجا مانده از آنان، پس از ده هزار سال، باور نكردنى است. بهمين دليل تمامى پادشاهان پيشدادى و كيانى ايران، در تورات و انجيل و قرآن، و البته با تغيير نام، بعنوان پيامبر معرفى و نامگذارى شده اند. مثلا، زردشت به ابراهیم و ارمیا و عزیز خلط شده، جمشيد به سليمان و شداد، كوروش به داود، آدم به كيومرث، و و و ….
كى و يا شاهنشاه، یعنی پادشاهی که در عصر خود از همه پادشاهان بزرگتر است، این نام را در كيهان شناسى ايرانى، در بلندی و قدر از کیوان گرفته شده است، چه او بلندترینِ کواکب است. و در تاريخ، پنج پادشاه را که کیکاوس و کیخسرو و کیقباد و کی لهراسب و کی مرث(كيومرث) هستند را كيوان و يا پنج تن و يا پنج كى بزرگ مینامند. و شاهنشاهان چهار سلسه شاهنشاهى ايران را با لقب كى ميشناسند. گفته شده است كه کیانیان همگى نيمه خدا بوده و شگفتى ميآفريدند و در علوم طبيعى بويژه در كيهان شناسى بسيار ماهر و بطور كلى دانا، خردمند، چالاک و پهلوان و پرهیزکار و بزرگ منش و بی باك بودند.(داستان پيامبران بنى اسرائيل، تماما از روى داستان شاهنشاهان كيان ايران نوشته شده است. و البته با تفيير نام آنها!!)
يكى از اين كى ها شاهنشاهى بنام كى كاوس است. در شاهنامه اى كه در اختيار ماست، هوشنگ شاه و كيكاوس دو شخص مجزا معرفى شدند، درحاليكه سرگذشت آنها بسيار نزديك به يكديگر است، تو گويى داستان زندگى شخصى را به دو نيم كرده، و هر نيم را با نامى متفاوت و بعنوان شخصى متفاوت بخورد مردم داده اند! از اين گذشته در تورات با داستان شخصى بنام نمرود برميخوريم كه سرگذشتى درست شبيه كيكاوس دارد، با اين تفاوت كه كيكاوس انسانى والاست و يزدان پرست و صاحب فر ايزدى است و نقش مثبتى براى جامعه بشرى دارد، درحاليكه نمرود ديوى جهنمى است كه بر ضد خدا قيام ميكند و نقش منفى دارد و در جهنم جاى ميگيرد.
از هوشنگ و كيكاوس در اسناد و كتيبه ها و كتب باستانى ايران و آثار باستانى زيادى كه بدست آمده، بويژه سكه هاى چندين هزار ساله مربوط به شاهنشاهان ايران، كيكاوس بعنوان يك شگفتى در بين هزاران شگفتى تاريخ ايران به ثبت رسيده است. اما مورخان از نمرود، بجز تشابه داستانى كه در تورات با هوشنگ و كيكاوس دارد، هيچ نشان ديگرى پيدا نكرده اند، و مورخان غير جحودى همگى به اتفاق نمرود را شخصيتى خيالى ميدانند.





گوشه كوچكى از تشابه اين سه عبارتند از :
١- هوشنگ اولين پادشاه بابل است. كيكاوس اولين پادشاه بابل است. نمرود اولين پادشاه بابل است.
٢- هوشنگ بابل را ميسازد، كيكاوس بابل و برج معروف آنرا ميسازد، كه سر به فلك كشيده است. و نمرود برج بابل را ميسازد تا با خدايان درافتد.
٣- هوشنگ كيهان شناس و منجم است. كيكاوس كيهان شناس و منجم بزرگى است. نمرود با خداى آسمان برادر است.
٤- هوشنگ ديوان را در اطاعت خود دارد. كيكاوس هفت ديو را بخدمت دارد، نمرود خود ديو است و با ديوان ديگر، بر ضد خداى المپياد ميجنگد.
٥- هوشنگ و كيكاوس مانند جمشيد توانا به پرواز در آسمان بودند، احتمالا توسط تكنولوژى پيشرفته اى كه داشتند، نمرود سوار بر صندوقى شد كه در چهار گوشه آن چهار ستون قرار داشت كه بر سر هر يك لاشه جانورى را بسته بودند، سپس پاى چهار كركس گرسنه را در پاى اين چهار ستون بسته و اين چهار كركس گرسنه بهواى رسيدن به لاشه ها، نمرود را كه در صندوق نشسته بود به هوا برده و بدين ترتيب نمرود پرواز كرد.
٦- كيكاوس با ساخت برج بابل به خدايى كه بر زمين حكومت ميكند معروف شد، نمرود با ساخت برج بابل به خدا اهانت كرده و ضد خدا گشته و مورد نفرين خدا قرار ميگيرد. و تا آخر.
كى كاوس:
كى كاوس يكى از پنج تن كيوان است. او پس از پدرش كى قباد بر تخت فرمانروايى مينشيند. (٢)
چو كاوس بگرفت گاه پدر
مر او را جهان بنده شد سربسر
يكى از شگفتى هاى كيكاوس عدد هفت است، و برخى از اين هفت ها عبارتند از :
-هفت اقليم، كيكاوس شاهنشاه و فرمانروای مطلق هفت اقليم است.
- هفت قلعه، كيكاوس بر سر رشته کوه البرز هفت قلعه می‌سازد: یکی از زر، دو از سیم، دو از پولاد و دو از آبگینه. او از این کاخ‌ها بر همه حتی بر دیوان فرمان می‌راند. این هفت کاخ چنانند که هر کسی بر اثر پیری نیرویش کم شود، به کاخ او می‌آید و دوباره توان به او بازمی‌گردد و جوان می‌شود.



- برج هفت طبقه بابل، كى كاوس برج معروف بابل را ميسازد كه از هفت طبقه تشكيل ميشد و آنچنان بلند بود كه گفته ميشود، از طبقه آخر اين برج تمام كره زمين ديده ميشد، يعنى طبقه هفتم آن در لايه اتمسفر و جو زمين قرار داشت. ساخت برج معروف بابل منجر به شهرت او بعنوان خدايى شد که بر روى زمين پادشاهى ميكند.
- هفت ديو كيكاوس هفت ديو را زير فرمان خود دارد. كيكاوس خداوندى است كه بر هفت غول (افیالتس، اوتوس، بریارئوس، آنتائوس، تیتیوس و تایفون)، حكومت ميكند، اين ديوان در لبه بیرونی دایره خیانت جهنم دانته در زنجیر ایستاده اند. در کمدی الهی دانته آلیگری، كه نسخه اى تحريف شده از يكى از كتب باستانى ايران است، و البته نوشتار دانته با قصه هاى احمقانه تورات خلط شده اند، دانته، نمرود را غولى مينامد كه با ساخت برج بابل به خدايان خيانت كرده است. او مينويسد، تنها خط او «Raphèl mai amècche zabì almi» است، کلماتی که نامفهوم بودن آنها بر گناه او برای آشفتگی زبان‌ها پس از ساخت برج بابل، تأکید می‌کند.
- هفت شهر، كيكاوس هفت شهر ميسازد كه بابل يكى از آنهاست و اين شهرها به هفت شهر طلسم كيكاوس، معروف است، چرا كه در هر كدام، يك شگفتى ساخته بود، كه نظيرش در تاريخ نبوده و نيست. از جمله ساخت اطلس كره زمين كه جزيياتى از قبيل جويبار ها، آباديهاى كوچك، و روستاها و نهر ها و كوچكترين سازه ها را هم بر روى آن ميشد ديد. و برای هر یک از اين هفت شگفتى خاصیتی عجیب و سحرآمیز شمرده ميشد. اين هفت شهر كيكاوس بعد ها بعنوان هفت شهر عشق، در ادبيات ايران از آنها ياد شده است و البته به مراحل سلوك عارف و اراجيفى از اين دست، نسبت داده شده است.
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم .(مولوی ).