۲۵.۶.۹۸

حرفی از جنس زمان نشنیدم


 کفشهایم کو؟ 
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
آشنا بود صدا 

مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه 

و شاید همه‎ مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه 

از روی سر ثانیه‎ها میگذرد
و نسیمی خنک از حاشیه‎ سبز 

پتو خواب مرا میروبد
بوی هجرت می‎آید
بالش من پر آواز پر چلچله‎هاست


صبح خواهد شد
و به این کاسه‎آب
آسمان هجرت خواهد کرد
 

باید امشب بروم

من که از بازترین پنجره 

با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم


هیچ چشمی
عاشقانه بزمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچکس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت


من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد
وقتی از پنجره می‎بینم حوری
دختر بالغ همسایه
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می‎خواند


چیزهایی هم هست
لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره‎ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟


باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه‎ پیراهن تنهایی من جا دارد -بردارم
و بسمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی‎واژه 

که همواره مرا میخواند

یک نفر باز صدا زد: سهراب! 

کفشهایم کو؟

ندای آغاز، کتاب حجم سبز، سهراب سپهری

از نظر وحشیها، ظلم و کلاهبرداری معیار‌های هوش و ذکاوت آدمی‌ است


از نظر وحشیها، هر جانوری که بتواند بهتر کلاهبرداری و حقه بازی کرده، مردم را فریفته و بهتر ظلم کند، باهوشتر است!

تا بگویم شرح درد اشتیاق



دفتر اول نی نامه: 
 بشنو از نی چون حکایت می‌کند
از جدایی‌ها شکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند

معنای صوری و ظاهری این ابیات اینستکه: نوای نی در واقع ناله‌ نی بریده شده از نیستان است که از درد جدایی شکایت می‌کند. جدایی نی از نیستان و یا دوری از محل و سرزمین و دور افتادن از جایی‌ که هر موجودی خود را در آنجا در امنیت و راحتی‌ میبیند.


برخی‌ می‌گویند که مولانا در واقع شرح جدایی انسان از مبدأ خود یعنی‌ خدای خود و یا اصل خویش را بیان مینماید. و این جدایی همان جدایی آدم از بهشت است . و نی زبان و احوال و افسانهٔ آدم را می‌نوازد که ۲۰۰ سال برهنه بر روی تخته سنگی‌ نشسته و بخاطر جدایی از بهشت و یا خدا، ناله و زاری میکرد.

نوای نی سوزناک و غم‌انگیز است، و انسان را بی‌ اختیار تحت تاثیر خود قرار میدهد. و غم جدایی و دوری از کسی‌ که بسیار عزیز است، سهمگین و سوزناک‌ترین غم‌هاست و هر ناله‌ای که از این غم جانسوز برمیخیزد لاجرم بر دل‌ زن و مرد می‌نشیند و آنها را نیز به نالیدن وامیدارد. و یا تحت تاثیر قرار میدهد. و مولانا خود را به نی جدا مانده از نیستان و یا جدا گشته از شمس، تشبیه کرده، و میفرماید از من بشنو که چنین غم را میشناسم و آنرا تجربه کردهام، و حرف‌های من مانند نوا و یا نالهٔ نی که هر مرد یا زنی‌ را تحت تاثیر قرار میدهد ، مطمئناً ترا نیز متاثر خواهد نمود، و پس از آن دلت نواخته و از زنگار نامردمی پاک خواهد شد.

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق


سخن مرا تنها سینه‌ای سوخته و از درد فراق شرحه شرحه و یا پاره پاره گشته ، درمیابد و میداند. و مولانا چنین سینه‌ای میخواهد تا با او از درد اشتیاق بگوید. 


دردِ اشتیاق دردِ جانکاهی است، که تمامی فکر و زندگی آدمی‌ را تحت شعاع خود قرار داده و در اشغال خود پر می‌کند، تا جاییکه دیگر برایش هیچ مهم نیست و تنها رسیدن بهدف و معشوق و در نتیجه مداوای دردی که سرا پای او را در بر گرفته است, هدف از زنده بودن و زنده ماندنش میگردد. 

 از نظر من، فیلسوف و دانشمند کبیر و حکیم علیقدر ایران زمین، محمد بلخی معروف به مولانا در اینجا از دو گونه درد سخن میگوید. یک درد فراق و دیگری درد اشتیاق. (۱) 

یعنی‌ هم دوری و جدایی و فراق از هدف و هم هیجان و انتظاری که از بس بزرگ است به اشتیاق تبدیل گشته است. که در این حالت، هیچ عامل دیگری نمیتواند از رسیدن آدمی‌ بهدف جلوگیری کند و تا زمانی‌ که این خواستِ بزرگ و یا اشتیاق براورده نشود، آدمی‌ در حالتی‌ استسنأیی و ویژه بسر برده که هم دردآور است و هم انگیزه و جلو برنده. و مولانا میفرماید که درد فراغ دردناکترخواهد شد اگر دل آدمی‌ به اشتیاق هم آلوده شود . و مولانا چنین دردی را در خود دارد. 

و خودِ این اشتیاق یعنی‌:
- به انتظارِ رسیدن
- هیجانی که آدمی‌ در تمامی مسیری که تا هدف طی‌ می‌کند
- آگاهی‌ از لذتی که آدمی‌ در لحظه رسیدن به نقطه پایان به آن دست میابد
- بدست آوردن
- رسیدنِ به معشوق
اینها همگی‌ محرک آدمی‌ برای رسیدن بهدف (هرچند دست نیافتنی) میباشد.

هر کسی‌ کاو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

آدمی‌ اگر از ذات و از طبیعت خود بهر دلیلی‌، دور گردد، دچار رنج و ناکامی گشته و مرتبا سر بر دیوار میکوبد، بی‌ آنکه دلیل آنرا دریابد. و تا زمانی‌ که جسم او را بخاک باز نگردانند و با طبیعت یکی‌ نگردد، آرام نخواهد گرفت. چرا که اصل و ریشه ما از طبیعت و از خاک است و بار‌ها و بار‌ها بخاک باز خواهیم گشت. 


پروردگار و خالق هستی‌، طبیعت آدمی‌ را باشکوه و بسیار ساده و درعینحال تفکر برانگیز ساخته است. آدما جز کوچکی از طبیعتِ زیبا و پر از رنگ و اسرارند . ولی‌ متاسفانه آدمی‌ زندانی خویش است. او خود را در درون مرز‌هایی که با سیم‌های خاردار محکم شده‌اند، اسیر کرده و دنیایی کوچک و مصنوعی برای خود ساخته که نه تنها به او لذتی نمیدهد، بلکه او را از ذات و طبیعت خود نیز دور میسازد.
او با نشاندن معیار‌های نادرستی که برای زندگی‌ خود و اجتماعی که در آن میزید، ساخته، تمامی ارزش‌های واقعی‌ انسانی، از قبیل باهم بودن، باهم زندگی‌ کردن و باهم مردن، را از برنامه زندگی‌ خود حذف و بجای آن معیار‌های از قبیل مذهب، ثروت، قدرت، مقام، خود پرستی، نژاد پرستی‌، و زیبا رویانی از این دست، نشانده که او را از طبیعت خالص و زیبایش دور و نااشنا گردانده است. ولی‌ مولانا نوید میدهد که مرگ او را دوباره به اصل خویش برمیگرداند.

من بهر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی‌ از ظن خود شد یا‌ر من
از درون من نجست اسرار من

مولانا با دسته‌ها و گروه و جوامع گوناگون، دمخور و همزبان گشته است. با کسانی‌ که دیوانه می‌‌خواندنشان، ندار ها، فقرا، بیماران، بدحالان ...... با کسانی‌ که، دانشمند می‌‌خواندنشان، عاقلان، داراها، خوشحالان ..... دوست ، یار ، و جفت شده است. ولی‌ همه این آدما براساس فکر و شعور و دانش و توانای‌ها‌ی فکری، مغزئ و درونیشان ، او را فهمیده ا‌ند. و مولانا از اینمیان کسی‌ را نیافته است تا منِ واقعی‌ او را فهمیده، درک کرده و با او همدلی نماید. 


چرا؟ ایراد از کجاست؟ از مولانا یا از دیگران؟ آیا او آنچنان پیچیده‌ و سخت است که حتی یک تن هم نمی‌تواند او را بفهمد و بازشناسد؟ آیا آدمی‌ بطور کلی‌ آنچنان پیچیده است که کسی‌ را یارای بازشناسی‌ او نیست؟ و یا آدما طوری ساخته شده‌اند که نمیتوانند بدور از خصلت‌ها و ویژگی‌‌های روحی‌ و فکری و اکتسابی‌شان، پا را فراتر نهند و مثلا مانند یک فرد بیطرف و یا سوم شخص حاضر و ناظر به قضایا نگاه کنند و قضاوت کنند و تشخیص بدهند. آیا ما همانی هستیم که فکر می‌کنیم، هستیم؟

سرّ من از نالهٔ من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن‌ ز جان و جان ز تن‌ مستور نیست

لیک کس را دید جان دستور نیست

مولانا دقیقا بهمین نکته میرسد که آدما بدلیل دوری از ذات و طبیعت، توانایی‌های خویش را از دست داده و در نتیجه نمیتوانند صاحب معرفت گشته و سره را از ناسره تشخیص داده و دریابند. و با اینکه اسرار و سخنان پنهانی‌ که مولانا تلاش دارد بگوشِ همگان برساند، در ناله‌های او بطورِ آشکار، نهفته است ، ولی‌ کو آن چشم و آن گوش که در آن نور معرفت تابیده باشد تا بتواند از ناله‌های مولانا به اسراری که آشکار می‌کند، پی‌ ببرد.

اولین راز‌ی که حکیم علیقدر ایران آشکار می‌کند اینستکه: تن‌ و جان از یکدگر جدا نیستند، ولی‌ با چشم تن‌ نمیتوان جان را دید، چرا که به چشم سر این دستور و این فرمان و اینکار سپرده نشده که بتواند قضایا را شکافته و مغز را از بیرون پوست ببیند. مولانا میفرماید با اینکه آدمیزاد امروزه از خود پاک گشته و نمیتواند با چشم سر جان را ببیند ولی‌ این دلیل نمی‌شود که جان از تن‌ و یا چشم سر مستور یا پنهان باشد ، یعنی‌ هم جان از وجود تن‌ آگاه است، و هم تن‌ از وجود جان خبر دارد، و هنوز میتوان به آدمی‌ که از خود جدا گشته، و از اصل خویش دور مانده امیدوار بود.

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد 


سخنانی که با تو میگویم، بر اساس منطق انسانی‌ است، پس آنها را باد هوا نپندار، چرا که اگر آنها را باور نداری، به یقین در متفکر بودنت باید شک داشت ، بر فنا و نیستی‌ دنیا استوار و پا برجایی ، این سخنی که با تو میگویم ، آتشی است اگر بدانی‌ ..... نالهٔ نی از بادی است که در آن نواخته میشود و ناله‌ و یا سخنی که از حنجرهٔ من بیرون میاید ، بر اثر آتشی است که در وجود من روشن است و نیست باد ، زنده نباشد، آنکه این آتش در درونش نیست ، چرا که با یک شی‌ یا یک موجود بی‌ محتوا فرقی‌ ندارد و بود و نبودش یکسان است . معنی بیت بالا و این بیت: جسم و جان تویی، تو خودت جانی، خدایی، جان تو خدای تست، و خدا در تست و همه جا با تست، در کنار تو راه میرود ، با تو لذت میبرد ، با تو غصه میخورد ، با تو میخندد ، با تو گناه! (بحث گناه مفصل است و کلا در طبیعت و نزد خدا چیزی به عنوان گناه وجود ندارد.) می‌کند ، با تو روحانی میشود با تو شیطانی میشود ، اهریمنی میگردد، اهورایی می‌کند و تنها شرط اینستکه با او باشی‌ و او را حس کنی‌. در اینحال اوست که بتو کمک میکند، برایت همه چیز فراهم می‌کند ، و هرچند که جسم تو دستور دیدن او را ندارد، ولی‌ جان تو ، او را حس می‌کند. و او بشرطی خدای تست که او را بخوانی ، که با او باشی‌ که او را از خودت دور نکنی‌، ولی‌ اگر انکارش کردی، اگر با او نبودی، اگر نتوانی‌ او را حس کنی‌، در نتیجه او را کشتی‌، جان خودت را کشتی‌، خدای خودت رو کشتی‌، این آتش را در درون خودت کشتی‌، و دیگر او را نداری، دیگر جسم و جان تو در هم آمیخته نیست ، جدا کردی این آتش را. و در نهایت میشوی یک جسم، تکه‌ای گوشت و کسی‌ که سالهاست مرده و تنها بخاکسپاریش بعقب افتاده است. 

همه کس خدای خودش را دارد ، که یکتاست و فقط مخصوص اوست، ولی‌ همه کس از این راز خبر ندارد ، و فکر می‌کند یک موجودی بنام خدا در جای دور (مثلا در آسمان )نشسته و بر همه آدما نظارت می‌کند! و قلم و کاغذ دستش است تا یک یک بیراه روی‌های آدمی‌ را نوشته و مانند فردی عقده‌ای منتظر روز و زمان مشخص است تا انتقام جانانه‌ای از آدمی‌ بگیرد!! .... نه خدای تو در درون تست از تن‌ تو مستور نیست ، در تو آمیخته.

پس با او باش تا خدایی کنی‌ و خدا باشی‌.

و بی‌ او بودن یعنی‌ تبدیل به بره گم شدهٔ هابیل گشتن که هر گرگی میتواند او را ازهم بدرد.

بار امانتی که دیگران نتوانستند بکشند، همین جان است که خداوند در آدم دمید و بخاطر همین جان است که خداوند بدیگر فرشتگانش فرمان داد که در مقابل آدم به زانو درایند چرا که گوشه‌ای از خدا در وجود آدم هاست که جان نامیده شده و همه جا با اوست و خدای اوست.


آتش عشقست کاندر نی فتاد

جوشش عشقست کاندر می فتاد

این آتشی که در نی (در وجود من) افتاده است، آتش عشق است، مستی این عشق و آتش است که مرا همچون می بجوش و خروش آورده است. حافظ بزرگوار در همین زمینه میفرماید: ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم.


نی حریف هر که از یاری برید

پرده‌هایش پرده‌های ما درید

من وقتی‌ از یار جدا گشتم (خداوند در من دمید، بمن روح بخشید، از روح خودش بمن بخشید، روح من از او جدا گشت)، پرده‌هایش (دانش و آگاهی‌ که به این ترتیب بمن داد) ناگاهی من را، پرده‌های مرا، چیزهای که برای من روشن نبود، اسرار را برای من روشن کرد به کمک دانش و آگاهی‌ که بمن داد، اسرار زندگی‌ بر من آشکار شد.

هرکه از این یار جدا گشت، از این آتش جدا شد، روح خدا در او دمیده شد، پرده‌هایش (نا اگاهیش) از بین میرود ، دریده میشود. یعنی‌ خدا عقل و شعور داده که از راه اندیشه به اسرار دست پیدا کنی‌.

تمام دارائی‌ آدمی‌ همین جان اوست. فردوسی‌ کبیر ، آدمی‌ را متشکل از سه جز میداند: تن و جان و خرد. 

و مولانا میفرماید، آدمی‌ صاحب و دارای چیز دیگری بجز جان و خرد و تن، نیست. ولی‌ با جان است که همه چیز برای او آشکار شده و پردهای نادانایش ازهم دریده میشود و صاحب معرفت میگردد.

۱۱.۶.۹۸

روزی روزگاری در هالیوود



فیلم جدید کوئنتین تارانتینو فیلمساز امریکایی بنام "یکی‌ بود یکی‌ نبود در هالیوود"، مانند فیلم پیش از این او، بنام "۸ مرد خبیث"، پر از دیالوگ‌های کش دار، بی‌ محتوا و خسته کننده است و درست مانند فیلم پیشین او ۱۰-۱۵ دقیقه آخر فیلم، به کشت و کشتاری هولناک پرداخته شده و به پایان می‌رسد. همه چیز قدیمی است، زیرا از نظر سبک و سیاق تکراری و بطور کلی‌ محتوای فیلم بسیار آبکی‌ و مسخره است. و اگر بازی همیشه درخشان لئوناردو دی‌کاپریو از این فیلم حذف شود، فیلم به جایگاه صدم سقوط خواهد کرد. کسانی‌ که به دیدن فیلم‌های این فیلمساز علاقه دارند، بهرحال رفته و این فیلم را دیده و در نتیجه فیلم فروش خوبی‌ را داشته است. ولی‌ من مطمئنم که اکثر بینندگان با دلخوری و نارضایتی‌ سالن سینما را ترک کرده‌اند. جابجای فیلم سعی‌ شده تا با با تیکه پرانی‌ها و مسخره کردن کسانی‌ مانند چارلز منسن، نازی ها، هیپی ها، بروس لی و فیلم ساز‌ها و هنرپیشه‌های ایتالیایی، به فیلم چهره‌ای دوست داشتنی و دلچسب داده شود که این تلاش برای کسانی‌ که فیلم‌های دیگر کوئنتین تارانتینو را دیده باشند، بسیار تکراری و نچسب و بیمزه است. بطور کلی‌ یک فیلم مستهجن که فروش خود را مدیون سابقه سازنده خود است. 


once upon a time in hollywood

آنچه که در مورد این فیلم در اینترنت به پارسی نوشته شده است بشرح زیر است: 

خوک شناسی‌


در حدود ۲۰۰ سال است که ایرانیان تحت تعالیم دین و آیین و مذهب وحشی‌ها و بربر‌ها قرار دارند که همه چیز را استوار بر محور پایین تنه و پس و پیش آن میداند، و به خدایی ناقص و -اشتباه کن- ایمان دارد که برخی‌ از چیز‌هایی‌ که آفریده، نجس و بدرد نخور است و میبایستی توسط وحشی‌ها اصلاح شود، و بهمین دلیل ما ایرانیان مطالب زیادی در مورد خوک که از نظر وحشی‌ها یکی‌ از مخلوقات نجس و آفریده‌ای اشتباه از طرف الله است، نمیدانیم. در نتیجه مطلب زیر شرح کوتاهی بر ویژگی‌‌های این حیوان -تحت ستم واقع شده- است. 

برخی‌ از شناسه‌های خوک که یکی‌ از بامزه‌ترین موجودات دنیا است بشرح زیر است: 
(و البته منظور از بامزه بودن خوک، بیشتر اخلاق این حیوان است و نه گوشت آن، چرا که خوردن گوشت حیوانات سنت وحشی هاست که به جامعه انسانی‌ و متمدن پارس‌ها تحمیل شده و شیوع یافته است. در شاهنامه، فردوسی‌ بزرگ میفرماید که ابلیس برای اولین بار خوراکی از گوشت حیوانات ساخته و آنرا بخورد ضحاک- و بطور کلی‌ آدمی‌- داد. و پس از این است که ضحاک خوی توحش و پلیدی یافته و آنچنان کرد که امروزه غربی‌ها میکنند.)

- خوک، خوک خانگی یا خوک اهلی همه اعضاء خانواده خوکها (Sus scrofa domestica) هستند که ازخانواده گرازسانان (Suidae) سرچشمه میگیرند. (یعنی خوک خانگی یک زیرگونه از گراز وحشی است). علاوه بر این ، از این اسامی استفاده می شود: گراز (خوک نر) ، خوک ماده و خوکچه (توله خوک).

این حیوان زیرگونه‌ای از خوک وحشی (گراز) (S. scrofa) بشمار میرود که در حدود ۱۱ هزار سال پیش در امپراطوری پارسها اهلی شده‌است. 



-اگر خوک اهلی در طبیعت آزاد شود، خیلی سریع دوباره به ریشه‌های خود، یعنی‌ گراز دگردیسی یافته و وحشی میشود، (حتی اگر در اسارت متولد و زیر چنگ آدمی‌ بزرگ شده باشد). دندان‌های نیش حیوان شروع به رشد میکنند (هر چند کارایی دندان‌های خوک وحشی را ندارد). پوست حیوان هم لکه‌های رنگی‌ یافته که بسیار شبیه به گراز وحشی است. رفتار حیوان هم تغییر خواهد کرد و خوک بطور کلی شخصیت آزاده و مستقل بدست میآورد.

- خوکها در مقایسه با بسیاری از پستانداران دیگر بسیار هوشمند هستند. آنها ماهیتی بسیار کنجکاو دارند و از نظر بسیاری از افراد باهوش تر از سگ‌ها، کودکان کوچک و بعضی از آدمیان هستند. خوکها میتوانند ترفندهایی را یاد بگیرند و کارهای کوچک نیز انجام دهند.

بطور کلی‌ حیوانات از نظر فیزیکی‌ بسیار پیشرفته تر از آدمیان میباشند. بهتر میبینند، بهتر میشنوند، بهتر میدوند، بهتر با شرایط سخت و غیرقابل تحمل کنار میایند، توانایی زنده ماندن در شرایط سخت را بیش از آدمیان دارند، برای ارتباط با یکدیگر از زبان و دست‌ها استفاده نکرده و از امواج مغزئ و فکر برای اینکار استفاده میکنند. مریضی‌ها را تشخیص میدهند، و دقیقا میدانند که کدامین گیاه را برای درمان بیماری خود مورد استفاده قرار دهند. حیوانات تا مجبور نشوند، در دفاع از خود- حیوان دیگری را نمیکشند، و مانند آدمیان از این کار لذت نمیبرند. حیوانات بسیار مهربان و از نظر رفتار اجتماعی فهمیده و سنجیده رفتار هستند. با این حساب تنها احمق‌ها هستند که خود را اشرف مخلوقات مینامند.

-خوک‌ها نیز مانند دیگر حیوانات بسیار اجتماعی هستند. آنها ارتباط نزدیکی با حیوانات و همچنین انسان‌ها دارند و ارتباط نزدیک و همزیستی‌ را دوست دارند. در بسیاری از موارد دیده شده است که خوکها حیوانات دیگر و حتی انسان را از مرگ نجات داده اند.

- خوکهای بالغ میتوانند تا ۱۸کیلومتر درساعت بدوند. خوکهای وحشی استعداد تشخیص بهترین مکان برای زندگی‌ را دارند و برای اینکار از پیمودن مسافتهای طولانی، ابایی ندارند.

-خوکها همه چیز میخورند. درطبیعت، آنها در درجه اول برگ، علف، ریشه، میوه و گل میخورند. اما میتوانند بسیاری از چیزهای دیگر مانند قارچ، گوشت و غیره را هم نوش جان کنند. خوکها دراسارتِ آدما، بطور معمول سطل آشغال آنان میباشند و همه چیز میخورند.
در خوک داری‌ها و مکان‌های پرورش خوک، به آنان لجن، ٔگل و خوراکی‌های مصنوعی و هورمون داده شده تا سریعتر رشد کرده و در نتیجه زودتر به کشتارگاهها برسند.

در گذشته و حتی امروزه ، جنایتکاران غربی برای ناپدید ساختن جسد آدمی‌ که کشته ا‌ند، آنان را جلو خوکها انداخته و بدین ترتیب جسد مربوطه ظرف چند ساعت از روی زمین پاک میشود.

-حدود ۱ میلیارد خوک در جهان وجود دارد. چین با حدود ۴۵۰ میلیون خوک، بزرگترین تولید کننده خوک در جهان است. و تعداد خوک‌ها در دانمارک سه برابر تعداد دانمارکیهاست.

-خوکها برخلاف تبلیغات احمق‌ها - موجودات بسیار تمیز‌ی هستند. بعنوان مثال خوکها دورتر از جایی که میخورند و میخوابند مدفوع خود را دفع میکنند. حتی خوکچه‌های تازه متولد شده لانه‌های خود را ترک میکنند تا مدفوع خود را در جای دیگری دفع کنند .

- خوکها موجودات بسیار صلح آمیز‌ی هستند و بندرت پرخاشگر میشوند. با اینوجود، اگر گراز یا خوک نری برای خانواده خود احساس خاطر کند، و یا خوک مادر بچه خود را در خطر ببیند به موجودی بسیار خطرناک تبدیل گشته که میتواند براحتی‌ از پس هر موجودی برآید. 


و در آخر گفته‌ای از وینستون چرچیل( نخست وزیر بسیار روانی‌، قمارباز، الکلی و خبیث انگلیس) که در مورد خوک‌ها گفته است:

 "سگها به انسان بعنوان موجودی برتر نگاه میكنند. گربه‌ها به انسان بعنوان موجودی پأیین تر نگاه میکنند. و خوکها به انسان بعنوان موجودی مساوی و همطراز نگاه میکنند. " 

جای مردان سیاست بنشانید خیار


خود را شکسته آنکه دل ما شکسته است


اگر اعتقاد بخدای واحد و یگانه است، و اگر ایمان داری که همگی‌ دارای یک خدا هستیم و مطمئن هستی که خدا از روح خود در ما دمیده, پس باید قبول داشته باشی که همگی‌ دارای یک روح مشترکیم، و در نتیجه خود را شکسته آنکه دل ما شکسته است.

۲۴.۵.۹۸

من در این تاریکی آب را معنی کردم


من در این تاریکی 
فکر یک بره روشن هستم 
که بیاید علف خستگیم را بچرد

من در این تاریکی 
امتداد تر بازوهایم را 
زیر بارانی میبینم 
که دعاهای نخستین بشر را تر کرد 

من در این تاریکی 
درگشودم بچمن‌های قدیم
به طلایی‌هاییکه بدیوار اساطیر تماشا کردیم

من در این تاریکی 
ریشه‌ها را دیدم 
و برای بته نورس مرگ
آب را معنی کردم.

از سبز بسبز کتاب حجم سبز، سهراب سپهری


نه من همچون توام کری و کوری


کیر پرستی‌ در چین

مهرجان العضو الذكري - القضيب - اليابان

یکی‌ از مذاهب رایج در شرق آسیا ، پرستش آلت مردانه است. و مردم بسیاری در آنجا بصورت گسترده آلت مردانه را میپرسند. قبایل بربر ترک هم -پیش از این- تنها خدایی که میشناختند، همین آلت مردانه بود. (۱) 

در ویدیو تهیه شده میتوان دید که حتی کودکان هم از این موضوع پیروی میکنند و در بعضی صحنه‌ها ، مردم آلت مردانه را بصورت علم در آورده و ماننند روز عاشوراِ شیعیان و علم امام حسین در خیابان میچرخانند. 
و کسانی که میخواهند حاجتِ خود را بگیرند ، رفته و صورتشان را به آلت مردانه میمالند! از نظر این مردم ، آویزان شدن شیعیان به قبر‌ها و دخیل بستن آنان بضریح‌های فلزی، و درخواست و طلب آرزو کردن بدین ترتیب، کاری بس مسخره، احمقانه و خنده دار است. و می‌‌پرسند مگر میشود از یک مرده درخواست کرد و انتظار داشت که حاجت کسی‌ را برآورده سازد؟ 
درست همانگونه که یک شیعه با دیدن این ویدئو میخندد و مسخره می‌کند.


۲۳.۵.۹۸

گیرم که خلق را به فریبی فریفتید

 
آنچنان پلیدیِ هولناکی بر جان جامعه غرب چنگ انداخته و اعضای این جوامع را متاثر ساخته که بسختی بتوان پدیده‌ای بنام انسان را در این جوامع تشخیص داد و یافت. و در نتیجه میبایستی در لغتنامه بشری بدنبال یافتن نام تازه برای گونه جدید بود. 
حتی ترکیبی‌ از مشخصات دیو و دد و خَنّاس هم در مورد این گونه صدق نکرده و آنان را تعریف نمیکند.
موجودات وحشتناکی که بجز مواد مخدأر و الکل و سکس، هیچ دیگر نمیشناسند. 


از مشخصات این گونه جدیدِ پدیدار شده ، اینستکه:

-این گروه هر چی‌ میخورند نچسب و ناخوشایند است و آنان را مریض تر می‌کند.
-میخوابند ولی‌ نه تنها احساس آرامش و استراحت نمیکنند، بلکه خواب هم یک نوع عذاب برای آنهاست و آنان را خسته تر می‌کند.
-حرف میزنند ولی‌ بجای نزدیکی‌ و همراهی، تولید انزجار، نفرت، بیزاری و کسالت می‌کند.
-هر کاری میکنند ، برایشان پشیمانی به دنبال دارد.
-کسی‌ به معنای واقعی‌ آنان را دوست ندارد. حتی گاهی پدر به آنان تجاوز کرده، مادر آنان را رها میسازد. خواهر و برادر بجز دشمنی و نفرت چیز دیگری برای ارائه ندارند.
- وجودشان حتی برای خود آنان نیز تحمل ناپذیر است.
- اکثر لحظات برای آنان غم، درد و دلشکستگی است. و برای حس نکردن، هر نوع موادی که مغز را از کار بیندازد، را با دل و جان خریدارند.
- و تنها خدایی که میشناسند، پول است و بس. 


این گونه هولناک بوجود آمده که روزگاری زیر مجموعه نوع بشر بود، آنچنان نفرت انگیز و دل بهمزن است که دوری از آنان و جوامع ساخت آنان، اکیدا توصیه میگردد. و ناآگاهان، ساده دلان و خوشباوران، بدانند و هوشیار باشند که تمامی تبلیغاتِ رنگی‌ که در مورد این گروه صورت می‌گیرد، دروغین، ساختگی، زهراگین، هدفمند و خالی‌ از محتواست.


این مقدمه کوتاه را برای این نوشتم تا آدمیانی که داستان زیر را میخوانند، از تعجب دچار ناامیدی از نوع بشر نشده و بدانند که این موجودات جز گونه انسانی‌ نیستند. 



انتخابات ریاست جمهوری آمریکا نزدیک است و رقابتِ دو گروه از این موجودات پلید، بنام دمکرات‌ها و جمهوریخواه ها، سخت برپا است و این دو گروه بدنبال بدست آوری قدرت از هیچ پلیدی رویگردان نیستند. دمکرات‌ها اینجا و آنجا سناریو‌های تیر اندازی و کشتار راه می‌‌اندازند ( که البته ترجیحا تلاش میشود که کشتار‌های مهندسی‌ شده، در بین لاتین تبار‌ها و آفریقایی تبار‌ها صورت پذیرد! و هر چه از این گروه‌های رنگین کشته شوند به سود بی‌ رنگ‌های وحشی است.) و گناه این کشتار‌ها و تیر اندازی‌ها را بگردن گروه رقیب یعنی‌ جمهوریخواه و بویژه رئیس جمهور فعلی‌، ترامپ انداخته و بدین ترتیب ضمن پیش بردن اهداف خود، کشتن رنگین پوست ها، تقبیح آزادی اسلحه که توسط سرمایه داران موافق جبهه ترامپ تولید میگردد، دست جلو را هم گرفته و آرای لازم را برای خود کسب کنند. 


جمهوریخواه‌ها هم بیکار ننشسته و برای جلب رضایت نیم بیشتر جمعیت ساکن استانهای همپیمان شمال قاره آمریکا، یعنی‌ آفریقایی تبار ها، یک فاحشه، وا خوردهِ بیهمه چیز را بنام خواننده شاخه رپ، بکشور سوئد فرستاده و بهوای برگزاری کنسرت، سناریو کثیفی را راه میندازند، که خون را در تن آدمی‌ منجمد میسازد.  


داستان چیست؟

راکیم میرس ( Rakim Mayers) زادهٔ ۳ اکتبر ۱۹۸۸، معروف به اِیسَپ راکی ( ASAP Rocky ) خواننده رپ،اهل ایالات متحده و یکی‌ از فواحش دنیای هنر آمریکا است که توسط پائین تنه خود پله‌های شهرت و ثروت را صد تا یکی‌ طی‌ کرده و امروز در دنیای هنری آمریکا صاحب نام است . 


 این شخص که اگر قرار بود بطور طبیعی جلو رود اکنون جز خوانندگان دست صدم آمریکا میبود در جولای ۲۰۱۹ میلادی، همراه با محافظان پت و پهن و ۴۰۰ کیلویی خود بجرم حمله و نزاع با پسر ۱۸ ساله ی ضعیف جثه و کوچکی بنام مصطفی جعفری پناهنده افغانی که از ایران به سوئد آمده بود در استکهلم سوئد دستگیر شد.


اسپ عصبی- راکیم- بهمراه سه نفر دیگر ابتدا گوشی مصطفی جعفری را از او گرفته ( هرچه پسر بچه از آنان درخواست برگشت آنرا کرده، بینتیجه بود) و سپس مصطفی جعفری را بزمین انداخته و او را زیر کتک به توده‌ی گوشت تبدیل ساختند .
مصطفی جعفری بدلیل شکستگی قفسه سینه، پنچر شدن ریه ها، پارگی طحال، از دست دادن یک کلیه، شکستگی بازو و دنده ها، شکستگی سر و صورت و دماغ، و جراحت ناشی‌ از کشیده شدن بطری شیشه ی که امریکایی‌های وحشی شکسته و به بدنش کشیدند، در بیمارستان در بخش ویژه و مرگ، بستری گشت.

ویدئو‌هایی‌ که مردم از این صحنه وحشیانه تهیه کرده بودند، با همان سرعتی که در اینترنت پخش گشت، با همان سرعت هم پاک گشته و تنها ویدئو مهندسی‌ شده ی که امریکایی وحشی از صحنه توحش تهیه ساخته بود در تمامی‌ اینترنت آپلود شد. پس از آن ماموران حفاظتی امریکایی که ۷۰ درصد از کاربران فعال و محبوب شبکه‌های اجتماعی را تشکیل میدهند، دست بکار شده و ضمن بدنام ساختن مصطفی جعفری، چهره ی فرشته گونه از اسب عصبی ساخته و او را طلبکار هم نمودند.

در تاریخ ۲۰ جولای دونالد ترامپ راکی وار وارد صحنه گشته و دستور داد تا سوئدی‌ها این جنایتکار را آزاد کنند ودر توییتی اعلام کرد که در این مورد با کانیه وست ( همسر کیم کارداشیان ) صحبت کرده و با نخست وزیر سوئد تلفنی صحبت کرده که شخصا وثیقه راکیم را پرداخت کند.
همچنین ترامپ در توییت دیگری در تاریخ ۲۵ جولای اعلام کرد که : آزادی اسپ را به او برگردانید .
جاستین بیبر یکی‌ دیگر از پروژه‌های هنری!! و خوانندگی امریکایی، برای آزادی راکیم در وبسایت خود شروع بجمع آوری امضا کرد.

روزنامه نیویرک تایمز هم به سیستم قضایی سوئد خط داده و در خبری اعلام کرد که احتمالا راکیم یا بر اساس درامد روزانه خود جریمه خواهد شد و یا باید ۲ سال حبس را تحمل کرد.

و در آخر سوئدیها هم بهمه این قرشمال بازیها، واکنش نشان داده و امروز این جنایتکار را آزاد کرده و تنها گفته ا‌ند که به مصطفی جعفری یک پولی‌ چیزی داده تا دهانش - اگر زنده ماند- بسته شود!

این یعنی‌ نمایش پلیدی و یعنی‌ خاک بر سر هر چی‌ اروپایی ذلیل. 



این سناریو کثیف که برای محبوب ساختن ترامپ در بین آفریقایی تبار‌های آمریکا تهیه شده بود، به چندین مرحله از فضاحت تقسیم میگردد که بعلت بیحوصلگی فهرست وار مینویسم:

- اولا انتخاب یک پسر بچه افغانی- ایرانی‌ بعنوان قربانی، که نه دولتی در حمایت خود دارد، نه خانواه ی که بتواند کار ساز باشد، و نه پولی‌ و نه یاری و یاوری ، یکی‌ از کثیف‌ترین و پلید‌ترین اعمالی است که می‌توان انجام داد. و آینه تمام نمای پستی و حقارت و ذلیلی و زبونی و ترس آمریکایی معتاد، زرد و ذلیل و ضعیف و بی‌ خایه است.

- ترامپ میدانست که دستگاه قضایی سوئد و کلا غرب ظاهرا مستقل کار کرده و نمیتوان در آن اعمال فشار کرد، و با اینحال از نخست وزیر سوئد میخواهد که این خلافکار جنایتکار را، صرفنظر از جنایتی که در روز روشن و در جلو دید همگان انجام داده، آزاد سازد! چرا؟ چون همانطوری که روسای جمهور پیش از او- وقیحانه- سر خر را پائین انداخته و به کشور‌هایی‌ که عملا اشغال کرده‌اند مانند افغانستان و عراق، سر زده، وارد شده و به دلخواه میروند و میایند، و این کشور‌ها را ملک طلق خود میدانند، 



خود او هم بی‌ اعتنا و بیخیال اینکه از طرف دانمارکی‌ها دعوت شده باشد و یا اصلا نظر آنان را پرسیده باشد، به این کشور سفر می‌کند، و آنجا را مال خود میداند و بدین ترتیب و عملا نشان میدهد که هیچ احترامی برای دانمارکی‌ها قائل نیست، 


به سوئدی‌ها هم میگوید که این اوست که بالای قانون آنان نشسته و رای میدهد. و حرف او و امریکایی مهمتر از سوئد و جٔد و آبادش میباشد. و چرا سوئدی‌ها تن به این خفت دادند؟

در مقاله پیشین تحت عنوان -بین بمبگذاری‌های کپنهاگ با بمب گذاری‌های بغداد، تفاوت از زمین تا آسمان است- نوشتم که در جلو اداره مالیات کپنهاگ پایتخت دانمارک بمبگذاری شد که اگر به خود دانمارکی‌ها بود تا ابد نمیتوانستند بمبگذار را پیدا و دستگیر کنند، چون کار بشدت حرفه ی بود. ولی‌ دیروز بطور تعجب آمیزی، پلیس دانمارک اعلام کرد که بمبگذاران دو نفر سوئدی هستند که یکی‌ از ایشان دستگیر و دیگری در حال فرار است. پرسش اینجاست که چه کسی‌ اینرا به دانمارکی‌ها گفته؟ چرا وقتی‌ دولت سوئد به ترامپ گفت که نمی‌تواند در امر آزاد سازی وحشی امریکایی دخالت کند، بلافاصله وزارت اطلاعات آمریکا ، نام بمبگذار را جلو سوئدی‌ها گذاشته و آبروی‌شان را جلو همسایه شان، دانمارک، بردند؟ و شاید احتمالا تهدید کردند که در صورتیکه بحرف ترامپ گوش ندهند، دیگر عملیات تروریستی‌شان را نیز لو خواهند داد! 


 بهرحال این سناریو هیچ ندارد، بجز ننگ و رسوایی و پستی و ابلیس منشی غربی‌ها که برای یکبار دیگر خودش را به دید مردم دنیا کشاند.