‏نمایش پست‌ها با برچسب مثنوی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مثنوی. نمایش همه پست‌ها

۱۸.۱۱.۰۱

بخش دوم ازداستان توانگر و دوشيزه




اين بخش مختصر كه در زير ميآيد، يكى از زيباترين بخشهاى مثنوى است. در اين قسمت مولانا از عشق سخن ميگويد.

چون گذشت آن مجلس و خوان کرم
دست او بگرفت و برد اندر حرم
هنگامى كه مجلس عيش و عشرتى كه شاه براى ،طبيب از راه رسيده، بپا كرده بود، بپايان رسيد. شاه او را به بالين بيمار برد.

قصه رنجور و رنجوری بخواند
بعد از آن در پیش رنجورش نشاند
شاه ماجراى ناخوشى ناگهانى معشوق را براى او بازگو كرد. و بیماری و رنجوری همسرش را برای طبیب شرح داد و سپس او را بر بالین بیمار نشاند .

رنگ و رو و نبض و قاروره بدید
هم علاماتش هم اسبابش شنید
پزشك شروع به معاينه بالينى بيمار كرده و رنگ و رو و نبض و ادرار بیماررا بررسى كرد و همچنين شرح ماجراى بيمارى را از زبان خود بيمار پرسيد.

قاروره = قرابه و پیاله شيشه اى. ظرف شيشه اى که در آن می و سرکه وآبلیمو و آب غوره و مانند آن کنند. درپزشكى كهن ايران به ظرفی از شیشه خصوصا شیشه ٔ کوچک مُدوری که به صورت مثانه ميساختند و در آن ادرار و يا بول بيمار پر كرده و آنرا آزمايش ميكردند، گفته ميشده است. و اين آزمايش ادرار امروزى، ارثى است كه از طب سنتى ايران بدنيا داده شده است.

آن زجاجی کو ندارد نور جان
بول قاروره است قندیلش مخوان
قاروره همچنين به معنى حقه ٔ باروت هم هست و در ايران باستان به ظرف شیشه ای که در آن ماده ٔ آتشگیرریخته و بعد از آتش زدن، آنرا از بالای برج و غیر، بطرف دشمن متجاوز پرتاب میکردند، هم گفته ميشود. همانكه بنام ككتل مولوتف امروزه ثبت و مشهور گشته است.
ز دروازه ها جنگ برساختند
همی تیر و قاروره انداختند.فردوسی .

…و جمله را ادب سلاح و مردی، از تیر انداختن و نیزه داشتن و شمشیر و قاروره افکندن، و رحم بر اسير ومجروح، بيآموختند. و لشکری آراسته آمده و قاروره اندازان و ناچخ و چرخ و عدتهای مصاف با ایشان همه بود….

نبض، و يا رگ ضربان‌دار، به جنبیدن رگ در اثر تپش قلب گفته می‌شود. در هر بار تپيدن و يا انقباظ قلب، خون در سرخ رگهاى بزرگ بصورت متناوب حرکت ميكند ‌و كم و زياد ميشود. هرگاه سرخرگ به پوست نزديك باشد (بويژه اگر روی استخوان باشد) حرکت تپشی خون در آن را مى‌توان با لمس احساس کرد که آن را«رگ جنبنده» گویند. در طب كهن ايران، معاینه نبض برای شمارش تپش قلب بکار می‌رفته و هنوز هم ميرود. وطبیب از آن استدلال بر مرض و صحت آدمى می كرده است. تمام سرخرگ‌های بدن نبض دارند اما احساس نبض در رگ‌های نزدیک به سطح پوست راحت‌تر است. در رگ‌های واقع در مچ دست، بخش پایینی و کناری فک، در قسمت بالایی و خارجی چشم، در بخش کناری گردن، در بخش داخلی ماهيچه دو سر بازو ها، در کشاله رانها، پشت زانو و در بخش بالایی پا ميتوان نبض را گرفت. در طب سنتى ايران گرفتن نبض و گوش فرا دادن به ضربان قلب، آزمايش ادرار، خون و خلط، معاينه چشمها و زبان، توجه به رنگ صورت و گرفتن حرارت بدن و يا تب ووو معاينات بالينى بيمار ناميده و بكار برده ميشد كه امروزه در طب و پزشكى به اصطلاح مدرن، كه به ارث رسيده از طب سنتى ايرانيان است، هم بكار گرفته ميشود.

علامات = حالاتی که بر اثر بيمارى در بدن پدید می آید مانند سردرد ، تنگی نفس و غيره.
اسباب مرض = علائم بيمارى، مانند درد، عفونت اخلاط، تب و و و.

گفت هر دارو که ایشان کرده اند
آن عمارت نیست ویران کرده اند
پس از اينكه پزشك معاينات بالينى بيمار را به پايان رساند، به شاه گفت كه آنچه تاكنون در جهت بهبودى حال همسرش انجام شده، نه تنها كمكى به او نكرده بلكه حال او را وخيم تر نيز ساخته است.

دید رنج و کشف شد بر وی نهفت
لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت
طبيب بيمارى همسر شاه را تشخيص داده بود ولى آنرا به شاه نگفت.

رنجش از صفرا و از سودا نبود
بوی هر هیزم پدید آید ز دود
طبيب پى برد كه بيمارى همسر شاه جسمانى نيست، و همانطورى كه بوى سوختن هر چوب، و دودى كه هنگام سوختن توليد ميكند، نشان از نوع چوب ميدهد، علايم بيمارى دخترك هم نشان از بيمارى ميداد كه البته جسمانى نبود و ربطى به سودا و صفرا نداشت. یعنی علائم و آثار هر چیز بر ذات آن چیز دلالت می کند. و يا رنگ رخساره، حكايت كند از سر ضمير.

از نظر طب كهن ايرانى، در بدن آدمى چهار مایع غليظ و مركب وجود دارد، بنام‌های سودا، صفرا، بلغم ودم(برخى به دم، خون هم ميگويند)‌، كه در طب كهن ايرانى، اصطلاحا به آن چهار گش ميگويند.( چهار مكنده) مایعهائی غليظ و مركب كه بر اثر افراط در خوردن و نوشيدن، در بعضى از حفره های بدن جمع ميشوند. در طب سنتى ايرانى اعتقاد براين بود كه تا زمانی که این چهار گش در بدن طبیعی و در تعادل باشند، بدن در بهترین حالت قرار خواهد داشت و نتيجه تعادل و تندرستى بدن، درستی روان است كه آنهم بکمی گش بستگى دارد.

بيراه نيست اگر گفته شود كه مغز و معده در يك ارتباط معكوس و تنگاتنگ قرار دارند كه پر شدن يكى منجربخالى شدن آن ديگرى ميگردد.

در پزشكى امروزى به اين چهار گش، چهار هورمون اصلى بدن ميگويند.

مقدار مناسب هر یک از این مايعات در بدن ضروری است. اما زيادى آنها موجب رسوب آنها در بعضى ازارگانهاى داخلى بدن شده و توليد عوارض ميكند كه به آن ايجاد خلط و يا لجن تن، ميگويند كه بايد از بدن پاك شود. و منظور از اخلاطِ اربعه و يا چهار مزاج، حالت به افراط درآمده اين چهار مايع و يا چها گش است.

چهار مایع غليظ كشدار كه در تن موجودات است : بلغم ( سبز كم رنگ است)، دم ( سرخ پررنگ است)،صفراء(زرد رنگ است)، سوداء (سياه رنگ است)، رطوبتی است كه در تن مردم روان است و جایگاه طبیعی آنهارگها و اندامهايى است که میان تهی باشد. مانند معده و جگر و سپرز ( طحال) و زهره(كيسه صفرا) و این خلط از خوراكها، بوجود آمده، و كم و يا زياد ميگردند. و بعضی از اين مايعات نیکند و بعضی بد.
میخواره را گاه گاه قی افتد و گاه اسهال نگذارد که خلط بد در معده گرد آید(نوروزنامه ).
تبها و بیماری که از خلطهای لزج و فاسد تولد کند. (نوروزنامه ).
صورتت چون خلط و خونی بیش نیست
مرد صورت مرد دوراندیش نیست .عطار.
سودا = یکی از چها گش و يا اخلاطِ اربعه در طب قدیم ايرانى است كه چون سیاه رنگ است بدان سودا گویند و مركز آن را سپرز و يا در طحال است . سودا به معنی مالیخولیا و جنون نیز آمده است. در طب كهن ايران، غلبه خلط سودا در بدن، باعث بروز عوارضی از جمله: لاغری، تیرگی پوست، غلظت خون، مالیخولیا، سوزش دهانه معده، اشتهاى کاذب و … می‌شود. افراد سوداوی معمولا رنگ پوست تیره قفسه سینه کوچک عضلات محکم و کوچکدارند. و از لحاظ روانی افراد سوداوی جدى، كمى خشن، معمولا فرمان بردار و مصمم هستند در کتب طب كهن ايرانى سفارش شده که سربازان و نظاميان را از سوداوی ها انتخاب كنيد.
سپرز عضوى از ارگانهاى داخلى بدن كه به آن طحال هم گویند. و زهره، پاره گوشت چسبيده به معده که ماده ٔصفراء است. اندامی است با منفعت بسیار و خانه ٔ صفراء و هرگاه فربه شود جگر و همه ٔ تن لاغر شوند ازبهرآنکه او ضد جگر است.

گفتم که عضوهای رئیسه دل است و مغز
گفتا سپرز و گرده و زَهره ست و پس جگر.ناصرخسرو.

صفرا = به معنی زرد است . یکی از اَخلاطِ اربعه که مایعی زرد رنگ است و در کبد ترشح می شود . بدان تلخه وزردآب نیز گویند.

شمس دلالت کند بر گش زرد. زحل دلالت دارد بر گش سرخ و زمین دلالت دارد بر گش سیاه. هر برجی که گرم وخشک است به آتش منسوب است از عالم  و به گش زرد از خلطهای تن و هر برجی که سرد و خشک است منسود بود به زمین از عالم و گش سیاه از خلطهاى تن.

۳۰.۹.۰۱

بخش نخست داستان توانگر و دوشيزه از دفتر اول مثنوى



داستان توانگر و دوشيزه از دفتر اول مثنوى داستانيست بسيار تفكربرانگيز و جذاب.

مولاى ما دراين داستان برخى از زواياى روحى آدمى را با دقت پيدا كرده وآنها را بنمايش خواننده ميگذارد تا آنان را به علم انسانشناسى و در نتيجه به مهمترين علم انسانى، يعنى خودشناسى، رهنمون باشد.

در اين داستان، مولانا از دو انسان عاشق ميگويد كه در برخورد با يك اتفاق مشترك، كاملا متضاد هم عمل ميكنند. اولين عاشق بخاطر معشوق بيمار، ازهمه چيز خود گذشته و تنها سلامتى معشوق را در نظر و هدف دارد، درحاليكه عاشق دوم با زرد رو و ضعيف شدن معشوق، از او بيزار و زده ميشود. وبدين ترتيب، مولانا دو نوع عشق را بنمايش ميگذارند، يك عشق بديگرى و ديگرى عشق بخود! و يا عشق مجازى كه آدمى عاشق خود وآنچه در ذهن خويش پرورده است، ميشود.
همچنين مولانا برخى از جنبه هاى روحى آدمى را هم بميان كشيده و آنرادرست جلو چشم خواننده ميشكافد.
اين داستان ميبايستى در رشته روانشناسى و در دانشگاه تجزيه و تحليل ميشد، چرا كه درس انسانشناسى بزرگى را در خود نهان دارد.

در ميان داستان بخشى آورده ميشود كه با داستان آنچنان در ارتباط نيست و بيشتر به يك زنگ تفريح ميماند. با اينكه اين بخش بسيار ارزشمند است ولى چون در ميان داستان قرار ميگيرد،آنچنان توجه برانگيز نيست و بيشتر منحرف كننده افكار خواننده از اصل ماجراست. در نتيجه،من اين بخش را جدا كرده و پيش از شروع داستان مينويسم تا هم در بيان داستان وقفه رخ ندهد وهم ارزشمندى اين بخش محفوظ بماند.

از خدا جوئیم توفیق ادب
بی ادب محروم گشت از لطف رب
ادب يعنى فرهنگ و دانش و پرهيخته گى.
مولانا از خدا، ميخواهد كه به او توانايى و توفيق بدست آوردن دانش، و فرهنگ استفاده از اين دانش را بدهد. چرا كه خداوند دوستدار آدمى است كه دانا است، و ميداند چگونه از دانش و خردش استفاده كند. پس با چنين آدمى همراهى كرده و به او لطف دارد. و از نظر مولانا، خرد و دانش و فرهنگ استفاده از آن، موجب رستگارى آدمى است و زندگى با نشاط را براى او امكان پذير ميسازد.

بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
اگر كسى دانش و آگاهى نداشته باشد، به خود بد كرده است. اما اگر كسى دانش و آگاهى دارد ولى فرهنگ استفاده از اين دانش را نداشته باشد، به همه عالم بد ميكند. مثلا تا دويست سال پيش كه دانش در اختيار ايرانيان بود، بقاى كره زمين و هستى موجودات روى آن، تضمين و بزيباى و باآرامش جريان داشت و ميليونها گونه گياهى و جانورى و ده ها گونه انسانى با آرامش در كنار هم ميزيستند و از بين نرفته بودند. نه از آلودگى هوا و سوراخ شدن ازون و يا لايه حافظ زمين، خبرى بود و نه از آب شدن يخهاى دو قطب زمين و نه از بيماريهاى بى درمان. چون پارسها فرهنك استفاده از دانش را داشتند و مثلا ميدانستند نفت و گاز وجود دارد ولى مثل بربرها آنرا به بيرون نكشيده و بدون آگاهى از نتايج فاجعه آور آن، نميسوزاندند. بجاى آن، گرم آبه هايى ميساختند كه با يك شمع، هميشه آب را،گرم نگاه ميداشت و اين شمع از همان گازى روشن بود كه در زير لايه هاى زمين قرار داشت. چرخهايى ساخته بودند كه با برخوردارى از آب و باد، توليدانرژى ميكردند. باتريهايى كه تماما براساس قوانين بى ضرر شيمى ساخته شده بودند. نياكان ما حتى از ميخ و سيمان، در ساخت كاخ ها و بناهاى شگفت انگيزى كه در سراسر دنيا ساختند و همگى نشانگر يك معمارى وآنهم معمارى شگفت پارسى است، استفاده نميكردند و كاخ ها و بناهايى شگفت انگيز و غولپيكرى كه بيش از سيصد متر ارتفاع دارند، كانال سوئز، اهرام ثلاثه در مصر، هفت شگفتى و عجايب در سراسر دنيا و و و كه همگى شاهكار هاى پارسهاست، را فقط و فقط با تكيه بر اساس قوانين فيزيك بوجود ميآوردند. نياكان ما از علم انرژى هسته اى، بيش از امروزيهامطلع بودند ولى هيچگاه بمب اتم نساختند و آنرا بروى مردم بيگناه شهرها نينداختند. كشتيهاى غولپيكر ساختند و نقشه هاى راه هاى آبى و زمينى كشيدند، ولى هيچگاه به مردم بومى سرخ و زرد و سياه وحشيانه حمله نكرده و كشتار ها و نسلكشيهاى هولناك براه ننداخته و آنان را به بردهگى نكشيدند. با اينكه هنوز از اسرار ودانش نجوم پارسى بطور كامل درك و فهم نشده، و نياكان پارسى نقشه كهكشانها را هم كشيده بودند، و موشكها هم ساخته بودند ولى هيچگاه مردم دنيا را سر كار نگذاشته و ادعاى سفر به كره ماه را نكردند.

از دويست سال پيش كه دانش پارسى بدست بربر هايى افتاد كه فرهنك استفاده از آن را نداشتند، زمين و هستى موجود بر روى آن دچار تغييرات بسيار مخرب گشت. و علاوه بر اينكه، ميليونها گونه جانورى و گياهى و دهها نژادهاى انسانى از بين رفتند، بلكه خود زمين هم دچار اين جهنمى شد كه امروزه با آن روبرويم. و روز بروز در منجلآب آن بيشتر فرو ميرويم.

درنتيجه همانگونه كه مولانا ميفرمايد، داشتن دانش به تنهايى كافى نيست و بدون فرهنگ استفاده از آن موجب تباهى است. و يك بى ادبى است كه موجب خسران مردم ميشود و برعكس، اين دو همراه با هم، ادبى است كه انسانساز است و موجب پارسايى ميگردد.

مائده از آسمان در میرسید
بی صُداع و بی فروخت و بی خرید
اين بيت در برخى نسخ چنين آمده است:

مائده از آسمان در ميرسيد
بى شرى و بيع و بى گفت و شنيد
بهرحال:
آدمى روزى مقرر خود را بدون دردسر، بدون واسطه، بدون داد و ستد، ميگيرد و هيچكس نميتواند روزى او رابخورد. و اين روزى يعنى چى؟ يعنى تمام آن عواملى كه براى گذران عمر براى آدمى واجب است و تنها منحصربه خوراك نيست.
صداع يعنى درد سر.
و چرا مولانا اينرا ميگويد؟ تا بلكه فيلترى براى اقيانوس حرص آدمى ساخته باشد.

۱۰.۹.۰۱

ديباچه دفتر نخست مثنوى


پيش از اين در باره ديباچه دفتر نخست مثنوى مقدارى نوشته بودم و امروزتصميم گرفتم آنرا ادامه دهم، پس بخش پيشين را ابتدا مينويسم و در ادامه به باقيمانده ابيات ميپردازم.

دفتر اول نی نامه:
بشنو از نی چون حکایت می‌کند
از جدایی‌ها شکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
معنای صوری و ظاهری این ابیات اینستکه: نوای نی در واقع ناله‌ نی بریده شده از نیستان است که از دردجدایی شکایت می‌کند. جدایی نی از نیستان و یا دوری از محل و سرزمین و دور افتادن از جایی‌ که هر موجودى خود را در آنجا در امنیت و راحتی‌ میبیند.

مولانا در واقع شرح جدایی انسان از مبدأ خود یعنی‌ خدای خود و یا اصل خویش را بیان مینماید. و این جدایی همان جدایی آدم از بهشت است . و نی زبان و احوال و افسانهٔ آدم را می‌نوازد که ۲۰۰ سال برهنه بر روی تخته سنگى نشسته و بخاطر جدایی از بهشت و یا خدا، ناله و زاری میکرد.
نوای نی سوزناک و غم‌انگیز است، و انسان را بی‌ اختیار تحت تاثیر خود قرار میدهد. و غم جدایی و دوری ازکسی‌ که بسیار عزیز است، سهمگین و سوزناک‌ترین غم‌هاست و هر ناله‌ای که از این غم جانسوز برمیخیزدلاجرم بر دل‌ آدمى می‌نشیند و او را نیز به نالیدن وامیدارد. و یا تحت تاثیر قرار میدهد. و مولانا خود را به نی جدامانده از نیستان و یا جدا گشته از اصل خويش، تشبیه کرده، و میفرماید از من بشنو که چنین غم را میشناسم وآنرا تجربه کردهام، و حرف‌های من مانند نوا و یا نالهٔ نی که هر آدمى‌ را تحت تاثیر قرار میدهد ، مطمئناً ترا نیزمتاثر خواهد نمود، و پس از آن دلت نواخته و از زنگار نامردمی پاک خواهد شد.

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
سخن مرا تنها سینه‌ای سوخته و از درد فراق شرحه شرحه و یا پاره پاره گشته ، درمیابد و میداند. و مولانا چنین سينه اى میخواهد تا با او از درد اشتیاق بگوید.

دردِ اشتیاق دردِ جانکاهی است، که تمامی فکر و زندگی آدمی‌ را تحت شعاع خود قرار داده و در اشغال خود پرمی‌کند، تا جاییکه دیگر برایش هیچ مهم نیست و تنها رسیدن بهدف و معشوق و در نتیجه مداوای دردی که سراپای او را در بر گرفته است, هدف از زنده بودن و زنده ماندنش میگردد.
از نظر من، فیلسوف و دانشمند کبیر و حکیم علیقدر ایران زمین، محمد بلخی معروف به مولانا در اینجا از دوگونه درد سخن میگوید. یک درد فراق و دیگری درد اشتیاق.

یعنی‌ هم دوری و جدایی و فراق از هدف و هم هیجان و انتظاری که از بس بزرگ است به اشتیاق تبدیل گشته است. که در اینحالت، هیچ عامل دیگری نمیتواند از رسیدن آدمی‌ بهدف جلوگیری کند و تا زمانی‌ که اینخواستِ بزرگ و یا اشتیاق براورده نشود، آدمی‌ در حالتی‌ ویژه بسر برده که هم دردآور است و هم انگيزه و جلو برنده. و مولانا میفرماید که درد فراغ دردناکتر خواهد شد اگر دل آدمی‌ به اشتیاق هم آلوده شود . ومولانا چنین دردی را در خود دارد.
و خودِ این اشتیاق یعنی‌:
- به انتظارِ رسیدن
- هیجانی که آدمی‌ در تمامی مسیری که تا هدف طی‌ می‌کند
- آگاهی‌ از لذتی که آدمی‌ در لحظه رسیدن به نقطه پایان به آن دست میابد
- بدست آوردن
- رسیدنِ به معشوق
اینها همگی‌ محرک آدمی‌ برای رسیدن بهدف (هرچند دست نیافتنی) میباشد.

هر کسی‌ کاو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
آدمی‌ اگر از ذات و از طبیعت خود بهر دلیلی‌، دور گردد، دچار رنج و ناکامی گشته و مرتبا سر بر دیوار میکوبد،بی‌ آنکه دلیل آنرا دریابد. و تا زمانی‌ که جسم او را بخاک باز نگردانند و با طبیعت یکی‌ نگردد، آرام نخواهدگرفت. چرا که اصل و ریشه ما از طبیعت و از خاک است و بار‌ها و بار‌ها بخاک باز خواهیم گشت.
پروردگار و خالق هستی‌، طبیعت آدمی‌ را باشکوه و بسیار ساده و درعین حال تفکر برانگیز ساخته است. آدما جزکوچکی از طبیعتِ زیبا و پر از رنگ و اسرارند . ولی‌ متاسفانه آدمی‌ زندانی خویش است. او خود را در درون مرزهايى که با سیم‌های خاردار محکم شده‌اند، اسیر کرده و دنیایی کوچک و مصنوعی برای خود ساخته که نه تنها به او لذتی نمیدهد، بلکه او را از ذات و طبیعت خود نیز دور میسازد.

او با نشاندن معیار‌های نادرستی که برای زندگی‌ خود و اجتماعی که در آن میزید، ساخته، تمامی ارزش‌های واقعى‌ انسانی، از قبیل باهم بودن، باهم زندگی‌ کردن و باهم مردن، را از برنامه زندگی‌ خود حذف و بجای آن معيارهايى از قبیل مذهب، ثروت، قدرت، مقام، خود پرستی، نژاد پرستی‌، و زیبا رویانی از این دست، نشانده که او را از طبیعت خالص و زیبایش دور و نااشنا گردانده است. ولی‌ مولانا نوید میدهد که آدمى سرانجام به اصل خويش برميگردد.

من بهر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی‌ از ظن خود شد یا‌ر من
از درون من نجست اسرار من
مولانا با دسته‌ها و گروه و جوامع گوناگون، دمخور و همزبان گشته است. با کسانی‌ که دیوانه می‌‌خواندنشان، ندار ها، فقرا، بیماران، بدحالان ...... با کسانی‌ که، دانشمند می‌‌خواندنشان، عاقلان، داراها، خوشحالان ..... دوست ، یار ، و جفت شده است. ولی‌ همه این آدما براساس فکر و شعور و دانش و توانای‌ها‌ی فکری، مغزى ودرونیشان ، او را فهمیده ا‌ند. و مولانا از اینمیان کسی‌ را نیافته است تا منِ واقعی‌ او را فهمیده، درک کرده و بااو همدلی نماید.
چرا؟ ایراد از کجاست؟ از مولانا یا از دیگران؟ آیا او آنچنان پیچیده‌ و سخت است که حتی یک تن هم نمی‌توانداو را بفهمد و بازشناسد؟ آیا آدمی‌ بطور کلی‌ آنچنان پیچیده است که کسی‌ را یارای بازشناسی‌ او نیست؟ و یاآدما طوری ساخته شده‌اند که نمیتوانند بدور از خصلت‌ها و ویژگی‌‌های روحی‌ و فکری و اکتسابی‌شان، پا رافراتر نهند و مثلا مانند یک فرد بیطرف و یا سوم شخص حاضر و ناظر به قضایا نگاه کنند و قضاوت کنند وتشخیص بدهند. آیا ما همانی هستیم که فکر می‌کنیم، هستیم؟

سرّ من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن‌ ز جان و جان ز تن‌ مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
مولانا دقیقا بهمین نکته میرسد که آدما بدلیل دوری از ذات و طبیعت خويش،توانایی‌های انسانى را از دست داده و درنتیجه نمیتوانند صاحب معرفت گشته و سره را از ناسره تشخیص داده و دریابند. و با اینکه اسرار و سخنان پنهانى که مولانا تلاش دارد بگوشِ همگان برساند، در ناله‌های او بطورِ آشکار، نهفته است، ولی‌ کو آن چشم وآن گوش که در آن نور معرفت تابیده باشد تا بتواند از ناله‌های مولانا به اسراری که آشکار می‌کند، پی‌ ببرد.
اولین راز‌ی که حکیم علیقدر ایران آشکار می‌کند اینستکه: تن‌ و جان از یکدگر جدا نیستند، ولی‌ با چشم تن‌نمیتوان جان را دید، چرا که به چشم سر این دستور و این فرمان و اینکار سپرده نشده که بتواند قضایا راشکافته و مغز را از بیرون پوست ببیند. مولانا میفرماید با اینکه آدمیزاد امروزه از خود پاک گشته و نمیتواند باچشم سر جان را ببیند ولی‌ این دلیل نمی‌شود که جان از تن‌ و یا چشم سر مستور یا پنهان باشد ، یعنی‌ هم جان از وجود تن‌ آگاه است، و هم تن‌ از وجود جان خبر دارد، و هنوز میتوان به آدمی‌ که از خود جدا گشته، و از اصل خويش دور مانده امیدوار بود.

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
سخنانيکه با تو میگویم، بر اساس منطق انسانی‌ است، پس آنها را باد هوا نپندار، چرا که اگر آنها را باورنداری، به یقین در متفکر بودنت باید شک داشت و درعوض مطمئن بود كه بر فنا و نیستی‌ دنیا استوار و پابرجایی.

این سخنی که با تو میگویم ، آتشی است اگر بدانی‌ ..... نالهٔ نی از بادی است که در آن نواخته میشود و ناله‌ و یاسخنی که از حنجرهٔ من بیرون میاید ، بر اثر آتشی است که در وجود من روشن است و نیست باد ، زنده نباشد،آنکه این آتش در درونش نیست ، چرا که با یک شی‌ یا یک موجود بی‌ محتوا فرقی‌ ندارد و بود و نبودش یکسان است.

ميفرمايد، جسم و جان تویی، تو خودت جانی، خدایی، جان تو خدای تست، و خدا در تست و همه جا با تست، در کنار تو راه میرود، با تو لذت میبرد، با تو غصه میخورد، با تو میخندد، با تو گناه! (بحث گناه مفصل است وکلا در طبیعت و نزد خدا چیزی به عنوان گناه وجود ندارد.) می‌کند، با تو روحانی میشود با تو شیطانی میشود،اهریمنی میگردد، اهورایی می‌کند و تنها شرط اینستکه با او باشی‌ و او را حس کنی‌. در اینحال اوست که بتوکمک میکند، برایت همه چیز فراهم می‌کند، و هرچند که جسم تو دستور دیدن او را ندارد، ولی‌ جان تو، او راحس می‌کند. و او بشرطی خدای تست که او را بخوانی، که با او باشی‌ که او را از خودت دور نکنی‌، ولی‌ اگرانکارش کردی، اگر با او نبودی، اگر نتوانی‌ او را حس کنی‌، در نتیجه او را کشتی‌، جان خودت را کشتی‌، خدایخودت را کشتی‌، این آتش را در درون خودت کشتی‌، و دیگر او را نداری، دیگر جسم و جان تو در هم آمیخته نيست، جدا کردی این آتش را. و در نهایت میشوی یک جسم، تکه‌ای گوشت و کسی‌ که سالهاست مرده و تنها به خاكسپاريش بعقب افتاده است.
همه کس خدای خودش را دارد، که یکتاست و فقط مخصوص اوست، ولی‌ همه کس از این راز خبر ندارد، و فکرمی‌کند یک موجودی بنام خدا در جای دور (مثلا در آسمان )نشسته و بر همه آدما نظارت می‌کند! و قلم و کاغذدستش است تا یک یک بیراه روی‌های آدمی‌ را نوشته و مانند فردی عقده‌ای منتظر روز و زمان مشخص است تاانتقام جانانه‌ای از آدمی‌ بگیرد!! .... نه خدای تو در درون تست از تن‌ تو مستور نیست، در تو آمیخته.
پس با او باش تا خدایی کنی‌ و خدا باشی‌.
و بی‌ او بودن یعنی‌ تبدیل به بره گم شدهٔ هابیل گشتن که هر گرگی میتواند او را ازهم بدرد.بار امانتی که دیگران نتوانستند بکشند، همین جان است که خداوند در آدم دمید و بخاطر همین جان است که خداوند بدیگر فرشتگانش فرمان داد که در مقابل آدم به زانو درایند چرا که گوشه‌ای از خدا در وجود آدم هاست كه جان نامیده شده و همه جا با اوست و خدای اوست.

آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد
این آتشی که در نی (در وجود من) افتاده است، آتش عشق است، مستی این عشق و آتش است که مرا همچون مى بجوش و خروش آورده است. حافظ بزرگوار در همین زمینه میفرماید: ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم. درپياله وجودمان، نقش خدا را ديده ايم.

نی حریف هر که از یاری برید
پرده‌هایش پرده‌های ما درید
من وقتی‌ از یار جدا گشتم (خداوند در من دمید، بمن روح بخشید، از روح خودش بمن بخشید، روح من از او جداگشت)، پرده‌هایش (دانش و آگاهی‌ که به این ترتیب بمن داد) ناگاهی من را، پرده‌های مرا، چیزهای که برای من روشن نبود، اسرار را برای من روشن کرد به کمک دانش و آگاهی‌ که بمن داد، اسرار زندگی‌ بر من آشکار شد.
هرکه از این یار جدا گشت، از این آتش جدا شد، روح خدا در او دمیده شد، پرده‌هایش (نا اگاهیش) از بين ميرود، دریده میشود. یعنی‌ خدا عقل و شعور داده که از راه اندیشه به اسرار دست پیدا کنی‌. و اين اسرار چيست؟ در نوشتارهاى بعدى در مورد اين اسرار خواهم نوشت.
تمام دارائی‌ آدمی‌ همین جان اوست. فردوسی‌ کبیر ، آدمی‌ را متشکل از سه جز میداند: تن و جان و خرد.
و مولانا میفرماید، آدمی‌ صاحب و دارای چیز دیگری بجز جان و خرد و تن، نیست. ولی‌ با جان است که همه چیزبرای او آشکار شده و پردهای نادانایش ازهم دریده میشود و صاحب معرفت میگردد.

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
اگر منظور مولانا از نى، همان انسان است كه از اصل خود و يا خداى خود ( نى از از نيزار، و آدمى از بهشت ويا جايگاه اوليه اش) جدا شده، پس دو صفت، زهر و ترياق، نيز مصوف به انسان است. اين دو صفت كاملا درتضاد با يكديگرند، و گذاشتن ايندو در كنار هم، و قرار دادن آنها در وجود آدمى ( در نى) از طرف مولانا ،نشانگر اعتقاد مولانا به اين اصل است كه، انسان معجونى متشكل از جمع اضداد است
بعلاوه او تاكيد دارد كه بجز در نى و يا انسان، در جاى ديگرى نميتوان چنين تركيبى را يافت. اهورا و اهريمن،هر دو در اوست. انسان ميتواند آخر پستى و رذالت باشد و مانند زهر مسموم و كشنده، و ميتواند مانند عيسى نجات دهنده باشد و حيات بخش. و هيچ موجود ديگرى چنين نيست.

پس اگر انسان دم كوچكى از خدا است و داراى اوصاف فهر و لطف، پس خدايى كه اصل ماجراست، نيزميبايستى داراى كان و منبع قهر و لطف باشد. اما كجا و چگونه؟

در رابطه با اين پرسش، اهل به اصطلاح عرفان ميگويند: او زهر است نسبت به اهل فسق و ارباب فجور وپادزهر است نسبت به اهل صلاح و اصحاب معرفت . گويند : انفاسِ شریفۀ انسان که از سر حال و وجدان میباشد، تریاقی است براى مریدان و زهری است براى منکران. همچون آبِ نیل که قبطی را خون بود و سبطی راآب. (قبطى اهل مصر، سبطى مهاجران يهودى و عرب)

ولى اينگونه نيست. منظور مولانا اين است كه، خداى تو، همان تويى است كه در درونت نهفته است. ترياك باشى،ترياك ميشود، ترياق باشى، ترياق است. به زبان ساده تر، ميخواهى خدا مهربان و بخشنده باشد، خودت را باپندار نيك، گفتار نيك و كردار نيك بيارا و سپس نيكو كارى او را كه بى حد و مرز است ببين، و شگفت زده و ماتشو.

تریاق = پادزهر ، دوایی است مرکب از اجزای مختلف که در معالجه زهرهای حيوانى و امراض سخت استعمال می کرده اند.

قبطى، نسبت است به قبط و آن مردمانى بوده اند در مصر قدیم كه در اصل به آنها سمعانی ميگويند. هرمز امپراتور ساسانى را شش پسر بود كه يكى از آنان سمعان و يا قبط ناميده ميشد و هم او والى مصر بود. ( هرمز ، رااعراب اسلم و يهوديان ابراهیم پيغمبر ميگويند). سمعانيها مردم مصر كه أباء و اجدادشان در مصر بوده بخلاف سبط که از اولاد یعقوب و مهاجران راگويند. و اين سبط بمعناى آدمى با موى صاف و كم پشت و نازك است. و اين نوع مو درآن روزگار ناپسند و عيب ميبود و مربوط به قبايل بربر كه بر اثر نگرفتن حمام و امراضى نظير كچلى، از داشتن مو و زلف محروم بودند. وآنها را كه اكثرا سرگردان و مهاجر بودند، سبطى ميناميدند. و داشتن موهاى پرپشت و مجعد و تابدار نشان نژاد برتر و ثروت و شهرنشينى بود. ويهوديان بدين سبب كلاه مخصوصى روى سر ميگذاشتند كه در دو طرف درناحيه گوش چند رشته موى مجعد چسبانده بودند، و بدين ترتيب كچلى وكم پشتى و صافى موى خود (سبطى بودن) را ميپوشاندند تا بدين ترتيب عيب خود را پوشانده باشند. و در عوض موهاى ايرانيان، مصريان وآفريقاييها كه پر پشت و تابدار بود، هميشه مورد حسرت و حسادت اينجماعت ميبود.

درباره ٔ اشتقاق نام سمعانى و يا قبطى سخن بسیار گفته اند و امروزه برآنند که این کلمه تحریف Aiguptios پارسى(Egypte - مصر) است. قبط به زبان پارسى اسم جمع است و مفرد آن قبطی و قفطی است و اين نام مردم قديم مصر و بقایای آنان است که امروز در مصر سکونت دارند و هنوز معتقدبه مذهب اوليه و يا آتش میباشند. شباهت این نام با کلمه ٔ «اکوپت» یا«اغوپت » قابل ملاحظه است . و اين نامی بوده که مردم قدیم مصر بخودمیدادند. قوم قبط یعنی مصریان قدیم از نژاد ايرانى بودند و زبان آنان به زبانهاى ايرانى مشابهت دارد، و از اینجا میتوان حدس زد که قبطیان درروزگار قدیمتری از فلات قاره ايران به كناره نیل مهاجرت کرده اند. هروس و سيت و يا اهورا و اهريمن نيز خدايان مشابه در ايران و مصر ميباشند. اماشباهت زبان قبطی بزبانهای ايرانى کمتر از مشابهتی است که آن زبانها به همديگر دارند و در اینجا این استنباط پیش می آید که تاریخ مهاجرت قبطیان از فلات قاره ايران به مصر به روزگاری بسیار قدیم میرسد یا اینکه آنان دروادی نیل با بومیان آنجا بهم آمیخته و عوامل زیادی از زبان آنان به عاریت گرفته اند .در دوره ٔ تاریخی پس از فروپاچى امپراتورى پارسى در اوايل قرن١٨، مصر به دست اقوام بربر افتاده و در اندک زمانی آن سرزمین آباد وثروتمند ويران گشته و قبطيان نيز مانند ايرانيان گروه گروه قتلعام شدند. وزبان هر كه غير از زبان بربر ها بود بريدند، و آنرا را بصورت یک کشور عربی درآوردند، در هر صورت بعد از آنکه مصر در زمره ٔ ممالک اسلامی درآمد مهاجرت اعراب و يهوديان بدان دیار چنان فزونی گرفت که مصریان قدیم درمیان آنان مستهلک گردیدند و فقط اقلیتی که در دین زرتشت باقی ماندند،زبان قدیم خود را نگه داشتند و نام قبط به آنان انحصاریافت، ولی آنان نیزبه گذشت زمان زبان خویش را فراموش کردند و امروز جمله ٔ آنان بزبان عربى سخن میگویند و فقط روحانیانشان در معابد، زبان قبطی را بکارمیبرند. این زبان با آثار بازمانده از زبان قدیم مصراختلاف زیادی ندارد. عده ٔقبطیانی که امروز در مصر سکونت دارند کمتر از نیم ميليون تن است و فرق آنان با مصریان دیگر فقط اختلاف مذهبی است.

۲۵.۶.۰۱

بايزيد و زيارت پير ٤



در ادامه ميخوانيم كه:
كم نمودن مر ورا، پيروز بود
زآن نمودن روز او، نوروز بود
دشمن ( در اينجا ديو هاى درون آدمى) را حقير و ناچيز و بيچاره ديدن، موجب پيروزى اوست. و روزگارش همواره نوروز است.

می‌نماید موج خونش تل مشک
می‌نماید قعر دریا خاک خشک
مكر و فريب اين ديو ها تا آنجاست كه موجى از خون را در جلو چشم و ديد تو، مشتى مشك مينمايد و ژرفا وقعر دريا كه هزاران متر زير آب است را به تكه زمينى خاكى و خشك.

خشک دید آن بحر را فرعونِ کور
تا در او راند از سرِ مستى و زور
از نظر معناى ظاهرى اين بيت ميگويد كه فرعون كه به قدرت خود مغرور گشته و مست و در نتيجه كور دل شده بود، درياى پهناور و ژرف را نديد و فقط زمینی خشکی را دید كه در وسط دريا راه باز كرده بود. درنتيجه با بيفكرى و قدرت و بیباكى بسوی آن تاخت .

چون درآمد ، در تگ دریا بُوَد
دیدۀ فرعون ، کی بینا بُوَد ؟
فرعون همينكه بتاخت به دریا زد در بن و ژرفا و قعر دریا قرار گرفت. دیدۀ فرعون و يا آدم مغرور چگونه ممکن است که بینا باشد؟ دو بیت اخیر اشاره دارد به داستان غرق شدن فرعون و فرعونیان که در سورۀ بقره ، آیه ٥٠آمده است. اين داستان قرآنى از روى داستان ضحاك در مبارزه با جمشيد شاه، كه رود نيل را ميشكافد، ازشاهنامه فردوسى كپى شده است. و در قرآن ميگويد: « و یاد آوريد زمانی را که برای نجاتِ شما دریا رابشکافتیم و برهاندیم شما را و غرق کردیم فرعونیان را و شما می دیدید !

تگ، بمعنی ته و بن و پایین است. همچو قعر دريا، تگ درخت، ته حوض و بن چاه و امثال آن . در اصل بمعنی پايان است.
در تگ آبش ز صفا ریگ خرد
کور تواند به دل شب شمرد.امیرخسرو

قند بیند خود شود زهر قتول
راه بیند خود بود آن بانگ غول
آنچه كه فرد مغرور ميبيند، بظاهر قند است، درحاليكه درواقع زهرى است كشنده. و آنچه او را براه ميخواند،ندا و بانگ طلايه داران و يا جلوداران نيست، بلكه آواز غول است كه او را بطرف قتلگاه ميكشاند. (در مورد آوازغول در قسمتهاى پيشين شرحى را نوشته ام. )

از اينجا به بعد پير و مرشد بايزيد ( در اصل مولانا) شروع به سخن با حق تعالا ميكند و ميگويد:
ای فلک در فتنهٔ آخر زمان
تیز می‌گردی بده آخر زمان
خداوندا، در فتنه آخر زمان يعنى در روز مرگ، تيز ميگردى، سزاى هر گناهكارى را به او ميدهى، فعلا به مافرصت بده كه خود را نجات دهيم. در مصرع دوم، بده آخر، زمان يعنى فرصت بده، مهلت بده.

خنجر تیزی تو اندر قصد ما
نیش زهرآلوده‌ای در فصد ما
خداوندا، مانند خنجرِ تیزی قصد و اهداف ما از آنچه انجام ميدم راميشكافى. قصد و هدف ما را كه در پشت اعمالمان مخفى است، مانند خنجرى تيز ميشكافى و آنرا ميبينى. و تومانند نیشِ زهرآلوده ای هستی که خبث نيت ما را به خودمان برميگردانى. فَصد = رَگ زدن ، خون گرفتن.

ای فلک از رحم حق آموز رحم
بر دل موران مزن چون مار زخم
خداوندا، از سر مهربانی و لطف خودت، بما رحم كن و ما را به كوچكى و حقارت و ناچيزى خودمان ببخش. و بر دلِ ما آدميان كه از مورانِ ناتوان ، ناتوانتريم، مانند مار زخم مزن.

حق آنکه چرخهٔ چرخ ترا
کرد گردان بر فراز این سرا
به حق همان حقيقتى که اين چرخ و گنبد را بخاطرش آفريدى، و آنرا بر فرازِ این جهان به گردش درآورده اى

که دگرگون گردی و رحمت کنی
پیش از آن که بیخ ما را بر کنی
از تو ميخواهم كه بما رحم كرده و حال ما را پيش از مرگ، دگرگون كنى.

حق آنکه دایگی کردی نخست
تا نهال ما ز آب و خاک رست
به حق آنكه از روز اول ما را مانند مادرى مهربان بدنيا آورده و زحمت ما را كشيدى و ما را از آب و گل درآوردى

حق آن شه که تو را صاف آفرید
کرد چندان مشعله در تو پدید
بحق آنكه ما را پاك و صاف خلق كردى و در ما تواناييهاى شگفت انگيز و مشعل های تابان قرار دادى. اين مشعل هاى تابان اشاره به انرژى عظيمى است كه در هسته هر اتم از اتمهاى تشكيل دهنده ملكولهاى اجزاءتشكيل دهنده آدمى، نهفته است. مولانا مانند ديگر حكما و دانشمندان نياكان ما كه بشر امروز هرچه ميداند ازصدقه سر آنان است، با آگاهى از اين دانش هسته اى ميفرمايد كه در وجود آدمى، خداوند چندان(ميليونها) خورشيد تابان قرار داده است. ببين يك انسان تا كجا قدرت دارد.
آنچنان معمور و باقی داشتى
تا که دهری، از ازل پنداشتى
آنچنان همه چيز را زيبا و كامل آفريدى كه دهرى، دنيا را ازلى دانسته و ميپندارد كه همه چيز از ابتدا به همينگونه اى كه امروز هستى دارد، وجود داشته است. دَهری ، به معنی کسی است که به ازلی بودن زمان معتقداست. برخى از مردمان اعتقاد داشته و دارند كه زمان از يكجايى شروع شده و تا روز قيامت ادامه خواهد داشت. و اين برداشت آدميانيست كه گمان ميكنند، زمان مانند خط صافيست كه از نقطه اى در گذشته شروع شده و درحال حركت به طرف نقطه اى در آينده، است. درحاليكه، دانشمند دانشمندان، خيام كبيرميفرمايد، ديروز و امروز و فردا، ساخت بشر است، و زمان در يك دايره مرتبا در حال تكرار خود است و آنچه كه فردا ناميده ميشود، همان امروز است كه ديروز شده است. ( فهمش سنگين است. ) تا كه دهرى از ازل دانسته است، يعنى مردم دهرى ترا خدا ميدانند.

مردم دهرى، كسانى هستند كه همه حوادث و بلاها را به دهر نسبت می دهند. و به راز بقا و تكامل اعتقادندارند. آنها ميگويند جهان همينگونه كه هست از ابتدا موجود بوده، و بنابراین دَهری کسی است که دَهر را خالق جهان ميداند. و محمد گفت به دهر فحش و ناسزا نگيد كه دهر همان الله است. این دسته از مردم ميگويند : زندگانی نیست مگر همین زندگانی دنیا، مى زییم و ميميريم و دوباره ميزييم و هلاک نمی کند ما را مگر همين دهر و روزگار.

شکر دانستیم آغاز تو را
اغنيا گفتند آن راز تو را
خداوندا، ترا سپاس ميگوييم كه توسط اغنيا، يعنى دارندهگان ذكاوت واقعى، مانند دانشمندان، از جهالت نجات يافتيم و راز ترا فهميديم و دانستيم كه آغاز و انجام فقط تويى. و ما در اين دايره سرگردانيم.

آدمی داند که خانه حادث است
عنکبوتی نى که در وی عابث است
عنكبوت ميپندارد واقعيت همان خانه اى است كه با تار هايش در كنج ديوار ساخته است، و اينرا نميداند كه ديوارها كه تارهاى او را نگاه داشته اند، ساخت كس ديگريست. و مى انديشد كه آن ديوارها هميشه وجودداشته اند. و اينرا فقط آدمى ميداند، كه خانه حادث و يا ساخته شده است و خانه عنكبوت در مقابل آن خانه چيزبيهوده اى است. پس حادث اصلى خانه، آدميست و عنكبوت كه بيهوده ميپندارد كه خود او كاره ايست، و نميداند در خانه اى كه ساخت ديگريست، مشغول بندبازيست. و اين درست شرح حال كسانيست كه خود را عقل كل دانسته و به خرده دانش خود مغرور گشته و ميپندارند جز خود و خانه اى كه بافته اند، چيز ديگرى وجود ندارد. آنچه كه مولانا تلاش دارد كه در اين سه بيت اخير، به آدمى بفهماند، اينست كه، از تار هاى سستى كه بدور خودپيچيدى دست بكش و از پيله ات بيرون آى، و پروانه شو و بال بگشا. و اين تار ها چيست؟ افكار پوسيده و عبث به ارث رسيده، و يعنى آنچه كه طوطى وار از خانواده و اجتماع و محيط زيستت، تقليد كردى و ياد گرفتى، بدون اينكه درصحت و سلامت آنها، ترديد داشته و يا حتى، علامت سئوالى در برابرشان گذاشته باشى. بعبارت عاميانه، تخته سياه مخت را كه ديگران پر كرده اند، پاك كن، و طرحى نو درانداز. خدا در جايى بجز سينه تو نيست.

حادث = بوجود آمده و عابث = کسی که كارهاى عبث و بیهوده انجام ميدهد.

يك بحث فلسفی که از دیر زمان مورد توجه بوده است، بحث، حادث و قدیم است. ميگويند:
حادث در عرف و لغت به معنی « نو» و قدیم به معنی « کهنه» است. ولی حادث و قدیم در اصطلاح فلسفه وکلام با آنچه در عرف عام وجود دارد فرق دارد. مقصود فلاسفه از حادث بودن و نو بودن اين است که هر چیزى،پیش از آنکه بوجود آيد، نبوده است، یعنی اول نبوده و بعد بوجود آمده و حادث شده است، مقصودشان از قدیم بودن و کهنه بودن این است که آن چیز همیشه بوده و وجود هيشگى داشته و در جواب اينكه از كجا بوجود آمده،پاسخى نيست. مثلا در همينجا، مولانا ميگويد ما آدميان ميدانيم كه خانه حادث شده است. يعنى اول زمينى بوده و بعد بر روى آن زمين خانه اى ساخته شده است. حالا اگر عمر اين خانه دويست سال باشد، عوام ميگويند كه خانه قديمى است و كهنه است، ولى فلاسفه ميگويند اين خانه حادث و نو هست چون هميشه وجود نداشته وساخته شده است.

پس از نظر فلسفه، حادث عبارت است از چیزی که نیستیش بر هستیش تقدم داشته باشد، يعنى تاريخ نبودنش،بيش از تاريخ بودنش است. مثل خانه كه دويست سال است ساخته شده و ميلياردها سال نبوده است. و قدیم عبارت است از موجودی که تاريخ بودنش بيش از تاريخ نبودنش برای او فرض ميشود. و مذهبيون ميگويند خداقديم است چرا كه هميشه بوده و تاريخ نبودش معلوم نيست. و ميگويند همه چيز بجز خدا حادث است و فقط خدااست كه قديم ميباشد. دانشمندان ايران مانند خيام و جرجانى و ابن سينا و رازى و مجوسى و شيخ بهايى وانورى و خواجه نصيرالدين طوسى و خواجوى كرمانى و ابو ريحان بيرونى و خوارزمى و ذوالفنون و نيشابورى وبيهقى و و و اعتقاد دارند كه تمامى امور طبیعی و مادی حادثند و بخودى خود بوجود نيآمده و از بين نميروند،بلكه از صورتى به صورت ديگر، دگرگون ميشوند. اينها ميفرمايند: همه موجودات اعم از کل و اجزاء و اعم ازماده و صورت، و اعم از پیدا و نا پیدا حادث هستند و بحث مافوق و وراى ماده در نزد اينان، بطور كلى با نظرمذهبيون تفاوت دارد.

از نظر آنان، قديم عالم، یک فرضیه است و وجود آدمى آنچنان پيچيده و شگفت انگيز است كه اگر قديم، هم موجودباشد، چيزى جز خود آدمى نيست.

۲۰.۶.۰۱

بايزيد و زيارت پير ٣



در ادامه عيادت بايزيد از مرشد و پاسخ گويى مرشد به پرسش بايزيد مبنى بر چگونگى پيروز شدن بر ديوهاى درون آدمى، پير روشن ضمير در ادامه ميگويد:

این قضا را هم قضا داند علاج
عقل خلقان در قضا گیج است كآج
عوام ميپندارند همه چيز تحت كنترل خدا و قضا است و هر بيچارهگى را قضا و قدر و سرنوشت و خواست خداميدانند. و علاج اين قضاى آسمانى را هم باز قضاى آسمانى ميدانند، چراكه عقل عوام در مقابل مشكلات گيج و مات است. درحاليكه خداوند خودرويى را در اختيار آدمى قرار داده كه كنترل و فرمان آن تحت اراده و خواست و انتخاب خود آدمى است. و اگر او تصميم بگيرد كه با سرعت خود را به ته دره پرت كند، اين ديگر خواست واراده خدا نيست و انتخاب خود آدميست. و تو نميتوانى بگويى چون خداوند، خودرو داده، پس پرت شدن به ته دره هم كار اوست.

اژدها گشت است آن مار سیاه
آنکه کرمی بود افتاده به راه
ديو هاى درون آدمى اگر تحت كنترل اراده او قرار گيرند بسيار ضعيف و ناچيزند و مثال كرمى هستند كه بر سر راه آدمى و زير پاى او افتاده اند. درحاليكه اگر بحال خود رها شوند ماننداژدههايى سهمگين نيرومند شده و هستى او را ميسوزانند. پس يكى از راه هاى تذكيه نفس،تقويت اراده است. چراكه نفس آدمى اژده هايى خفته است، ولى اگر تحت اراده آدمى، مسخر گردد رام شود و بفرمان آید.

اژدها و مار اندر دست تو
شد عصا ای جان موسی مست تو
معناى اين بيت ميتواند در ادامه همان تفسير بيت پيشين باشد و ميتواند چنين باشد كه، عصا چوب خشكى است كه در دست آدم معمولى او را در راه رفتن يارى ميدهد. ولى همين عصا و چوب خشك در دست موسى تبديل به مارى سياه و زهرآگين ميشود. شايد اشاره به اين مطلب باشد كه، دين و مذهب تا زمانى كه منحصر به خلوت آدمى باشد، كمكى است كه او را در لحظات نا اميدى به يك طريقى(درست و يا نادرست) يارى ميدهد. درحاليكه اگر آنرا برده و در بارگاه شاه جار بزنى، و تصميم به تحميل آن به ديگران كنى، همانند مارى اژدها منش،خطرناك گشته و جماعتى را ميسوزاند. و يا اينكه اين ديو هايى كه در تو وجود دارند و مانند مار سياه و اژدها تراعذاب ميدهند، در دست مردان خدا، و مستان راه حق، در اينجا موسى، مانند عصا و چوب خشكى هستند كه اورا در راه رفتن يارى ميدهند. يعنى همه چيز در تحت اراده توست و اين انتخاب توست كه اژدهها بپرورانى و ياچوب خشك.

دوزخی افروخت بر وی دم فسون
ای دم تو از دم دریا فزون
در مصرع نخست، يك دم و يا يك لحظه فريب ميتواند درهاى جهنم را بر روى آدمى باز كند. درمصرع دوم، دم يعنى نفس و هوایی که به واسطه ٔ تنفس در شش هاى آدمى داخل می شود و از آن خارج میگردد. و از صفات او سرخوشى و دلنوازى و روح بخشى و جان پرور ى است، و افسرده دم و افعی دم و خجسته دم و سپیده دمان و فرخنده دم و مبارک دم و دم گیره از ترکیبات آن است. و نيرو و جان هم معنى ميدهد وميگويد، اى كه ظرفيت و قدرت و نيروى تو از دريا بيشتر و افزونتر است، بهوش باش كه با وجود قدرتمندى، كافيه يك دم و يك لحظه از مكر ديوهايت غفلت كنى، تا آنها درهاى دوزخ را برويت بگشايند.

اگر از من بپرسى، ميگويم كه آدمى حق دارد اشتباه كند و نه يك دم بلكه حتى سالها، چرا؟ چون خالقش او را اينگونه آفريده است. نه؟ باز هم از آدم و حوا و بهشتى كه داشتند و قدر ندانستند وآنرا از راه زياده خواهى، جاه طلبى، خودخواهى، غرور، كنجكاوى و يا هر نام ديگرى كه بتوان برآن نهاد، به سيبى فروختند. آدم و حوايى كه ناف نداشتند، يعنى والدينى در كار نبود كه آنها رابد تربيت كرده باشد. و درواقع فرزندان خدا بودند. آدم و حوايى كه همه چيز داشتند و بى نياز ازاحتياجات بدنى بودند، و صاحب بهشت بودند. يعنى تحت تاثير عسر و حرج نبودند تا وادارشده باشند. پس چرا خطا و اشتباه كردند؟ چون خالقشان آنان را اينگونه آفريده، در ذاتشان زيادهخواهى و تنوع طلبى قرار داده شده و در ذاتشان ميل به تباهى وجود دارد. آدمى بطور معمول،از داشته هايش دلزده شده، آنها را نميبيند و حتى از وجودشان، كسالت بهم ميزند و بدنبال تازه ها، تازيانه به همه چيز ميكوبد،و حتى بهشت خود را در اينراه ميفروشد. و اين خصلت آدميست. واگر به او بگويند كه نكن، جرى تر ميشود، چون تصور ميكند، حق او را ازش گرفته اند. و اگر ابرانسانى يافت شود، كه عشق به خدايش، او را از جاه طلبى نهادينه شده، جدا و دور سازد، در واقع عشق خود را به خدا ثابت كرده، و شايد خدا هم دنبال چنين مطلبى است. كسى چه ميداند.

۲۹.۵.۰۱

بايزيد و زيارت پير ٢



بايزيد بر بستر بيمارى شيخ و مرشدش حضور يافت و از او بسيار دلجويى كرد. اين عيادت باعث شادى مرشد گرديد. و بابت اين شادى عظيم خدا را سپاس گفت. پس بايزيد وقت را غنيمت دانست و از مرشدش پرسيد كه،براى كنترل و بدست گرفتن زمام ديو هاى درون آدمى چه راهكارى را ميشناسد. مرشد و پير دانا و روشن ضميرپاسخ او را داد:

چون پیمبر دید آن بیمار را
خوش نوازش کرد یار زار را
بايزيد آگاهى يافت كه پير و مرشدش بيمار گشته پس به عيادت او رفت. احوال او را با خوشرويى و احترام پرسيد.

زنده شد او چون پیمبر را بدید
گوییا آن دم مر او را آفرید
پير از ديدن بايزيد بسيار شاد شد، چنانچه بيماريش را فراموش كرد. تو گويى خداوند او را از نو آفريد.

گفت بیماری مرا این بخت داد
کآمد این سلطان بر تخت بامداد
پير گفت چه بيمارى با سعادتى كه موجب آن شد كه سلطانى چون تو به ديدار من آمد.

تا مرا صحت رسید و عافیت
از قدوم این شه بی حاشیت
از قدم مبارك و فرخنده اين شاه كبير(بى حاشيت، يعنى بى حاشيه و بيكران، كبير. بايزيد شاهزاده دوران امپراتورى صفوى است كه از طرف امپراتور صفوى، حكمران منطقه اى بود كه امروزه اروپا ناميده ميشود) انگار بيمارى از تن من بيرون رفته وسلامتى و عافيت يافتم.

ای خجسته رنج و بیماری و تب
ای مبارک درد و بیداری شب
پير آنچنان از ديدار شاه خوشحال ميشود كه شروع به تعريف و تمجيد بيمارى خود كرده و ميگويد، اى بيمارى واى تب و رنج و بيمارى، اى شبهاى پر از درد و بيدارى، شما را دوست دارم، چراكه موجب ديدار يار شديد.

نک مرا در پیری از لطف و کرم
حق چنین رنجوریی داد و سقم
حالا ميفهمم كه خداى زيبا چرا در پيرى و ناتوانى چنين بيمارى سختى را به من داده، چون از لطف و كرم خدا، در زمان پيرى و بيمارى به چنين سعادتى، يعنى ديدار شاه، رسيدم.

درد پشتم داد هم تا من ز خواب
بر جهم هر نیمشب لا بد شتاب
درسته كه درد پشت مرا نيمه شب سراسيمه از خواب بيدار ميسازد.

زین شکست آن رحم شاهان جوش کرد
دوزخ از تهدید من خاموش کرد
ولى از اين پشت شكسته من، و درد كشنده گران است كه شاهى چون تو برحم آمده و به ديدار من مى آيد، دردى كه دوزخ در مقابلش هيچ حرفى براى گفتن ندارد و خاموش ميماند.

۱۸.۵.۰۱

بايزيد و زيارت پير ١



شاهكار ديگرى از مولانا كه بايد خواند تا خدا را شناخت. و اگر پس از خواندن اين بخش از دفتر دوم هنوز بر سر افكار پوسيده و بيهوده مذهبى خود باقى ماندى، بدان و آگاه باش كه برايت دلى باقى نمانده و بطور كل از ماهيت آدمى تهى گشتى.

بایزید اندر سفر جستی بسی
تا بیابد خضر وقت خود کسی
بايزيد بسطامى پادشاه دنيا و مافيا، در عالم هستى بسيار سفر ميكرد تا بلكه خضر زمان را بيابد و آدم خداشناس را پيدا كند.
برطبق داستانهاى كهن پارسى، خضر نام خداى پارسى است که صاحب موسی پيامبر جهودان بود و نام اصلى او در پارسى تالیا گفته اند و پارسیان همچنين به او ایلیا یوهن می گویند. لقب اين خداى ايرانى كه خداى خاك است، «ارمیا» ميباشد. خضر كسى است که خداوند تعالی موسی را به تعلم در نزد او فرستاد و موسی برتعاليم او انکار آورد. و در نتيجه الكن شد. خضر حکمت اعمال خود بدو نمود و از او جدایی جست. موسى مرد وخضر تا قیامت زنده باشد و مسافران خشکی را یاری دهد، چنانکه الیاس خداى آبها مسافران دریا را. ومعروفست که خضر آب حیوان را خورده و همیشه زنده می باشد. فردوسى كبير ميفرمايد، که جمشيد پادشاه زمين، قصد این آب کرد، ولی موفق بخوردن آن نشد اما خضر بر آن آب دست یافت و برطبق شاهنامه، جمشيد به قصد آب حيات و يا زندگى جاودان و يا آب حیوان حرکت کرده در ظلمات گم شد و خضر که راى و كمك زن اودر این سفر با او بود به آب حیات دست یافت و از آن آب بخورد و تن بشست و زندگانی جاویدان یافت. در تصوف،خضر را مظهر اسم باطن ميدانند.
در حریم کعبه جان محرمان الیاس دار
علم خضر و چشمه ٔ ماهی بریان دیده اند.خاقانی .

ادامه مثنوى:
او به هر شهری که رفتی از نخست
مر عزیزان را بکردی بازجست
بايزيد به هر شهرى ميرسيد، سراغ خداشناسان را از مريدانش ميگرفت.

گفت حق اندر سفر هر جا روی
باید اول طالب مردی شوی
بايزيد ميگفت كه حق تعالى سفارش كرده است كه براى يافتن مردان خدا بايد سفر كرد و بهرجا كه ميرسيد،سراغ چنين مردانى را از اهالى بگيريد.

قصد گنجی کن که این سود و زیان
در تبع آید تو آن را فرع دان
چرا كه اين عمل درست مانند، بدنبال گنج رفتن است، گنجى كه خودش اهميت دارد و اصل ماجراست و سود وزيان آن فرع و طابع آن است.

۱۲.۵.۰۱

باغبان و دزدان باغ



داستان دزدان باغ مانند حكايت موسى و شبان، يكى از آموزنده ترين قصه هاى مثنوى و مولاناست. و مولانا دراين حكايت هم درس اخلاق ميدهد، هم درس زندگى و هم دين اسلام و مظاهرش را به تباهى ميكشاند. حكايت ازاينقرار است كه سه تن غريبه وارد باغ مردى شده و به مال او تجاوز ميكنند. مرد باغبان براى اينكه دفع شر كند،دست به تدبير و انديشه زده و آنان را ابتدا از يكديگر جدا ساخته و زمانى كه تنها ميمانند، آنها را به سزاى كارزشت خود ميرساند. از نظر عرفانى و سمبوليك، ميتوان داستان را بدين گونه تحليل كرد كه از نظر مولانا مبارزه باپليديها كه باغ وجود آدمى را آلوده ساختند، به يكباره و با هم، بسيار دشوار و شايد ناممكن باشد، و در اينحالت ميبايستى با مدد از خرد و انديشه تدبيرى انديشيد و مثلا آنها را از هم تفكيك كرده و يك به يك به آنها پرداخت،تا به نتايج رضايت بخشى رسيد و بر آنها و تاثيراتشان پيروز شد و فائق آمد.

ولى مولاى ما در اين داستان اهداف ديگرى را دنبال ميكند كه اگر از اهداف عرفانى آن ارزشمندتر نباشند، به همان اندازه مهمند. و اين اهداف چيزى نيست بجز مبارزه هميشگى مولانا با دين و مذهب بربر ها و در اينجا، وبويژه اسلام كه مولانا توسط اين داستان تمامى نمادهاى اسلام را بزير كشيده و آنان را با لجن بسترشان، يكى ميكند.

مولانا سه مرد را كه الگو و معرف و نمايانگر اسلام هستند را بعنوان دزدانى كه وارد باغ جامعه بشرى (ايران) شده اند را به دادگاه خدا برده و يك به يك به حساب آنان رسيدگى ميكند. او ابتدا راه مبارزه با اين مفسدين وچگونگى رهايى از تجاوز آنان را به خواننده ميآموزد. سپس حقيقت درونى آنان را از ظاهرى كه براى خودساختند، به بيرون كشيده و در جلو چشم خواننده ميگذارد و وقتى آنان را خلع لباس كرد و برهنه ساخت، سپس چماق ستبر و مجازات سخت خود را بر آنان فرود ميآورد.

مطلب ديگر اين است كه، در زبان غنى و كهن پارسى كه مادر همه زبانهاى دنياست، مثلى وجود دارد كه ميگويد،"تفرقه انداز و حكومت كن" , و داستان باغبان و دزدان درواقع يك نمايش كوچك از اين مثل پارسيست. و اين مثل از آنجا بسيار معروف شده كه سياستهاى استعمارى دو قرن اخير در ايران، با توسل به همين شيوه تفرفه افكنى، موجب فروپاچى امپراتورى ده ها هزار ساله پارسى و بوجود آمدن ده ها كشور گشته است. سياستى كه همچنان وامروزه با جديت كامل پيگيرى و در حال اجراء است. و ظاهرا استعمارگران كتب پارسى را با دقت بيشترى ازخود ايرانيان خوانده و بكار گرفته اند، همانگونه كه حسن صباح الگوى اصلى استعمارگران دنياست و نادر شاه و كتب جنگ او بوجود آورنده نظام نظامى غالب بر دنيا.

باغبانی چون نظر در باغ کرد
دید چون دزدان بباغ خود، سه مرد
يكى بود يكى نبود، براى خداشناس، غير از خدا، هيچكس نبود. يك روزى باغبانی در باغ ميگشت كه ديد سه مرد، بدون رخصت و اجازه او، مانند دزدان وارد باغ شده و مشغول خوشگذرانيند. و براى رسيدن به ميوههاى رسيده، شاخه درختان را ميشكنند و ميوه هاى رسيده را نيمه خورده در باغ پرت كرده و لگدمال ميكنند.

یک فقیه و یک شریف و صوفیی
هریکی شوخی ، فضولی ، یوفیی
آن سه نفر عبارت بودند از يكى در لباس آخوند عمامه دار٫يكى در جامه سيدان با شال سبز و سومی در لباس پشمين و صوفيگرى. سه دلقك گستاخ و بيهوده گو كه در لباس و مدعى رهبرى معنوى مردم بسوى خدا، سيد والگوى پيامبر اسلام و وارسته اى بعنوان عزيز خدا، ظاهر شده بودند.

گفت با اینها مرا صد حجتست
لیک جمعند و اجماع قوتست
باغبان با خود اندیشید که اين حق صد در صد منست كه به اينها درس ادب بدهم ولی اشكال اينجاست كه اينهايك گروهند و قوى و من تنها.

۹.۵.۰۱

ادامه عیادت بیمار



در اين بخش از دفتر دوم مثنوى و در ادامه عيادت بايزيد از شاگرد بيمار، مولانا به ذکر اهميت روابط انسانى ادامه داده، و عيادت از بيماران را امرى خداپسند معرفى كرده و طبق معمول مثالى را آورده است. و باز طبق معمول احمقترین پيامبر خدا، يعنى موسى را جلو مى اندازد.

آمد از حق سوی موسی این عتاب
کای طلوع ماه دیده تو ز جیب
از طرف خدا پيامى سرزنش آميز به موسى رسيد كه اى موسى كه اگر دستت را زير بغل بكنى، ميتوانى آنراسپيد و تابان، مانند طلوع ماه، بيرون بكشى!

اين مصرع دوم كنايه از معجزه يد بيضاء است.
ید بیضاء يعنى دست نورانى و آنرا از جمله ٔ معجزات موسی ميدانند که چون دست را در زیر بغل برده و بيرون میآورد٫ نوری ظاهر می گشت که همه ٔعالم را روشن می کرد! و چون به بغل می برد برطرف می شد. و بعضی میگویند در کف دست او نوری بود که چون آینه میدرخشید و به جانب هرکه می داشت بیهوش می شد و چوندست را به بغل می برد بهوش می آمد. و بعضی گویند که کف دست موسی سوخته بودو نشان سفیدی ازسوختگی آتش در دست او بود. ظاهرا موسى دچار بيمارى پوستى گال بوده كه كف دستش را كاملا سپيد كرده بوده است. و اينرا معجزه موسى مينامند! و ميگويند كه معجزه يد بیضاء (دست تابان) از جمله معجزات نه‌گانه موسی بوده است. كه دو بار رخ داده است. يكبار پيش از رفتن به بارگاه فرعون و بار ديگر در بارگاه و نزدفرعون! قرآن در سوره‌هاى اعراف، طه، شعراء، نمل و قصص انبيا از آن یاد کرده و آن را چنین نقل کرده است: «دستت را در گریبانت ببر تا بدون هیچ عیبی سفید و درخشان مانند طلوع ماه، بیرون آید» و چگونه بيمارى گال معجزه خوانده ميشود، فقط ابلهان دانند.

در اينجا عتاب، عتيب خوانده ميشود. چون در ادبيات پارسى قاعده اى است بنام قاعده اماله، و بدين گونه انجام میشود كه شعرا يك كلمه را بصورت اصلى مينويسند و آنرا با كلمه ديگر هم قافيه ميسازند، و بر وزن يكديگرميخوانند، و در اينجا بر طبق اين قاعده، عتاب، عتيب خوانده ميشود تا با جيب مناسب و هم قافيه باشد.

مشرقت کردم ز نور ایزدی
من حقم رنجور گشتم نآمدى
من ترا بنور ايزدى تابانت كردم ولى تو زمان رنجورى و بيمارى به عيادت من نيآمدى.

۸.۵.۰۱

عيادت بايزيد از بيمار



در اين بخش از دفتر دوم مثنوى، مولانا ضرورت انسان بودن را متذكر ميشود.

از صحابه خواجه‌ای بیمار شد
واندر آن بیماریش چون تار شد
بايزيد آمد عیادت سوی او
چون همه لطف و کرم بد خوی او
يكى از شاگردان بايزيد بسطامى از عرفاى ايران و عزيز خدا، بيمار شده و بر اثر بيمارى ضعيف و لاغر مانندتار شد. پس بايزيد به عيادت او رفت. چنانكه خوى و خصلت و عادت او بود و آن لطف و كرم به ديگران. بايزيد از زمره مردان خدا و صاحب خلق و خوى انسانى و متعالى بود.

۶.۵.۰۱

زکریا رازی و شاگردان


در اين بخش از دفتر دوم مثنوى، به دو مطلب پرداخته ميشود: ١- روح را صحبت ناجنس عذابيست عليم. يعنی مصاحبت و همنشينى میبایستی بطور معمول ميان جانداران همگون برقرار گردد. و جانداران ناهمگون يكديگر را بهم جذب نكرده و هيچگونه همراهى و رفاقتى ميان آنان بوجود نميآيد. ( و اين واقعا اشتباه است. همسايه من، سگ و گربه اى دارد كه عاشق همديگرند و با هم ميخورند، ميخوابند، بازى ميكنند و دوستان جدا ناشدنى هستند. وامثال اینگونه دوستیها در بین حیوانات نا همجنس بسیار است. و موارد زيادى وجود دارد كه دو نا همجنس، در كنار هم با مسالمت و دوستى روزگار ميگذرانند. در اينجا همچنین گفته میشود كه اگر آدماى بدجنس به كسى اظهار علاقه و برقرارى دوستى كنند، بايد انديشناك شد كه آيا در ميان آنان تجانس و نقطه مشتركى وجود دارد و يا موضوع چيز ديگريست. و آيا اينكه ميگويند، كه افراد را ازهمنشينان و دوستانشان، ميتوان شناخت، صحت دارد يا خير. ٢- به دو روش ميشود آدم خدايى را شناخت: - ملائك بر او سجده ميكنند. - ابليس او را انكار كرده و با دشمنان او جهودان و يا انكار كنندهگانند.

گفت جالینوس با اصحاب خود
مر مرا تا آن فلان دارو دهد
جالينوس و يا هر نام ديگرى كه دارد به يكى از شاگردانش رو كرد و گفت، برو فلان دارو را براى من بگير. ماخذ داستان از كتاب، قصه ها و تمثيلات مثنوى است، ص ٦٦، كه در آنجا داستان بدين گونه نوشته شده است: شنيدم كه زكرياى رازى ( دانشمند ارزشمند ايران، و پدر علم زيست شناسى و شيمى دنيا و كاشف الكل)، باگروهى از شاگردانش در راهى ميگذشت. ديوانه اى در پيش ايشان افتاد. در هيچكس ننگريست مگر در محم زکریا رازى، ودر روى او نيك نگاه كرد و بخنديد. حكيم زكريا رازى به خانه آمد و فرمود، مطبوخ افتيمون پختند وبخورد. شاگردان، استاد را پرسيدند: كه اى حكيم بزرگ، چرا اين مطبوخ همى خورى. گفت از بهر خنده آن دیوانه كه تا وى از سودا و جنون خويش، جزوى در من نديد، با من نخنديد.

پس بدو گفت آن یکی ای ذو فنون

۳.۵.۰۱

خرس و اژدها و سوار ۳


در ادامه داستان خرس و اژدها و سوار، چندين بيت است كه متعلق به مولانا است و از همين چند بيتى كه در زيرميآيد، ميتوان فرق بين تفكر و نوشتار مولانا با ابيات مسخره و تقلبى و وارداتى به مثنوى را ديد و حس كرد. دراينجا مولانا از حقانيت خود و اينكه او خورشيدى تابان و يا شمس تبريز است ميگويد.

گفت از اقرار عالم فارغم
آنک حق باشد گواه او را چه غم
نيازى به تائيد ديگران(عالم) ندارم، وقتى ايزد توانا، مرا قبول دارد و گواه من است، چه غم كه يك عالم مخالفم باشند.

گر خفاشی را ز خورشیدی خوریست
آن دلیل آمد، که آن خورشید نیست
در واقع اگر نادانان مرا تائيد كنند، دليل آن ميشود كه من ناحقم. مانند اينكه اگر خفاش بگويد كه از نورخورشيد نوشيده است، بدان و آگاه باش كه آن خورشيد نبوده است.

نفرت خفاشکان باشد دلیل
که منم خورشید تابان جلیل
در واقع نفرت خفاش صفتان كه جز پليدى و تاريكى قادر به ديدن چيزى نيستند، دليل وجود نور و خورشيداست، دليل اينكه من(مولانا) خورشيد تابانم، شمس تبريزم.

گر گلابی را جعل راغب شود
آن دلیل ناگلابی می‌شود

۲.۵.۰۱

خرس و اژدها و سوار ۲


داستان خرس و سوار و اژدها بدين ترتيب ادامه ميابد كه:

خرس هم از اژدها چون وا رهید
وآن کرم زان مرد، مردانه بدید
چون سگ ياران غار آن خرس زار
شد ملازم در پی آن بردبار
خرس وقتى با لطف و دلاورى سوار از چنگ اژدها رهايى يافت، مانند سگ ياران غار و يا اصحاب كهف دنبال سوار، براه افتاد. داستان ياران غار از داستانهاى باستانى ايرانىيست كه در اديان ساختگى يهود ومسيحيت و اسلام كپى شده (داستان اصحاب كهف) و نام و ماهيتش تحريف و تغيير يافته است. (شرح ماجرادر انتهاى اين قسمت)

آن دلاور سر نهاد از خستگی
خرس حارس گشت از دل‌بستگی
پس از مدتى سوار دلاور به استراحت پرداخت و خرس هم كه به ناجى خود دل بسته بود، به نگاهبانى پرداخت. حارس يعنى حراست كننده، نگهبان.

آن یکی بگذشت و گفتش حال چیست
ای برادر مر ترا این خرس کیست
مرد و خرس باهم سفر ميكردند و همه جا باهم بودند تا اينكه فضولى از ديدن ايندو متعجب گشته و از سوارشرح حال را پرسيد.

قصه وا گفت و حدیث اژدها
گفت بر خرسی منه دل ابلها
سوار داستان خرس و چگونگى نجات او از چنگ اژدها را تعريف كرد و گفت كه پس از آن خرس به او دل بسته ودوستش شده است. مرد فضول گفت، دل به محبت خرس نبند و خواهان دوستى خاله خرسه نباش، اى ابله.

۲۷.۴.۰۱

سوار دانا و مرد مار خورده


در داستان مرد مار خورده و سوار دانا، مولانا از مردان خدا، و تاثيرى كه بر مردم دارند، ميگويد. در اين داستان عوام را به مردى خفته با دهان باز تشبيه ميسازد، دهانى كه فقط براى خوردن و حرافى ، شكايت و ناله و نفرين باز است.(و متاسفانه اكثر عوام بدينگونه اند و اين يك حقيقت تلخ امروز جامعه بشريست.)

مرد خدا را به سوارى دانا، بينا و نيكو كار و صاحب عمل و كم حرف، تشبيه كرده و پليديها را به مار سياه وترسناك و فربه اى كه، در زمانى كه عوام در خواب (در بيخبرى و نادانى) بسر ميبرند، وارد تن آنان شده و آنانرا بيمار ميسازد. و شلاق سوار و سيبهاى ( و باز هم سيب! ماجرا ساز ميشود) كه به خورد مرد ميدهد، را به ابزار مرد خدا براى درمان نا آگاهى عوام، مانند ميكند. مولانا ميفرمايد، عوام ظاهر بين، شلاق و رفتار مرد سواركارخدايى را، به ستمى ناروا بخود ميدانند، و نيت نيك او را به اشتباه، ظلم ميبينند، و فقط زمانى كه از شرپليديها رهايى مييابند، تازه درميابند كه در واقع سخت در گمراهى بودند و آنچه كه رنج جانكاه ميدانستند، درحقيقت راه و مسير آنان به طرف آگاهى و سلامت روحى بوده است. و پرسش اينجاست كه آيا واقعا رنج مايه تندرستى روحى است؟ كاملا واضح است كه رنج مايه، بخود آمدن آدمى است، ولى آيا اين بخود آمدن، و آگاهى،موجب سلامت روحى او هم هست و يا در بسيارى از مواقع رنج ، موجب تباهى روح بشر است؟ آيا در داستان آدم و حوا، به همين نتيجه نميرسيم كه، آگاهى و خوردن سيب، موجب رنج آدمى شده، و متعاقب آن موجب بيرون رفت او از سعادت و خوشبختى و بهشت ميگردد؟ درد كه مربوط به جسم آدميست، او را از انجام خيلى از كارهايى كه ميتواند او را به خطر اندازد، ممانعت ميكند، و درواقع براى بقاى بشر لازم است. و رنج كه مربوط به عوالم روح و روان است، درواقع واكنش آدمى به رخداد ها و پديده هاى محيطش ميباشد. و اين واكنش در افراد مختلف، متفاوت است. گاهى آنچه موجب رنج يكى است، موجب تفريح ديگرى است.

مولانا ميفرمايد، پيش از اينكه "مردم مار خورده"، خود تبديل به افعى شوند، لازم است كه مار از تن آنان بيرون شود. و اين مردم دچار گمراهى(مار خورده) بسيار ناشكر و ناسپاسند و هرگز اين احتمال را نميدهند كه شايددر مسير پاكسازى قرار گرفته اند، و شايد حكمت خدا آنان را با درى بسته روبرو ساخته، پس بجاى ناسپاسى و ناله و نفرين، صبور باشند و بخداى خود اعتماد كنند. مانند شخصى كه خود را خداشناس و پرهيزگارميدانست ولى دچار نگرانى و ترس بود، از او پرسيدند، آن خدايى كه ميپرستى از چه جنسى است كه به اواعتماد ندارى؟ مگر ميشود ادعاى خداشناسى كرد و دچار ترس شد؟ اصولا ترس و نگرانى، محك است براى ميزان خداشناسى فرد، و بعبارت ديگر در جايى كه ترسيدى و نگران شدى، درواقع كافر شدى.

نكته قابل ذكر ديگر اين است كه، از نظر اين داستان، عوام را بايد با عمل براه آورد، چرا كه آنها كشش و جنبه شنيدن و درپى آن، درك حقايق را نداشته، و مانند آن چوپان نگون بخت كه به موسى برخورد، (در داستان موسى و شبان) گفتن حقايق به آنان موجب تركيدن زهره آنان و يا مجنون شدنشان ميشود. در نتيجه راه درمان عوام همين است كه آنها را بايد در يك راه و يا مسير مشقت بار و سخت قرار داد تا فهميده و متوجه قضيا شوند. واينجا اين پرسش و ترديد بوجود ميآيد كه آيا واقعا همينطور است و يا نه، نميتوان براى همگان يك نسخه پيچيد،و انتظار يك نتيجه مشخص را داشت؟(البته فتنه سال ٥٧ و شاه شدن آخوند، نشان داد كه عوام را بايد با شلاق و اعدام و ترور و قتل و غارت و تحقير و زندان و شكنجه و گرفتن تمامى آزاديهاى شخصى و فقر و و و متوجه ساخت كه بايد قدر داشته ها و عافيت شان را بدانند، و تا ياد بگيرند كه از مستى خوشى و رفاه خود را به دره و قعر جهنم پرت نكنند.)

بهرحال از داستان موسى و شبان و اين داستان، ظاهرا اين برميآيد كه دررابطه با بخودآيى و خداشناسى،مولانا به عمل، بيش از حرف اهميت داده و آنرا كارساز ميداند.

عاقلی بر اسپ می‌آمد سوار
در دهان خفته‌ای می‌رفت مار
خردمندى سوار بر اسپ از راهى ميگذشت، مردى را با دهان باز خوابيده ديد، و مارى كه بدرون دهان مردميخزيد.

آن سوار آن را بدید و می‌شتافت
تا رماند مار را فرصت نیافت
سوار با شتاب بسوى مرد رفت تا از خزيدن مار بدهان مرد جلوگيرى كند، ولى بموقع نرسيد.

چونک از عقلش فراوان بد مدد
چند دبوسی قوی بر خفته زد
سوار خردمند با شلاق چندين ضربه قوى بر خفته زد تا او را بيدار كند.

خفته زان ضرب گران برجست زود
گشت حيران، گفت آيا اين چه بود؟
خفته حيران و گيج بر اثر ضربه شلاق از خواب پريد و پرسيد، چه خبر شده؟

برد او را زخم آن دبوس سخت
زو گریزان تا بزیر یک درخت
سوار با ضربات پيدرپى شلاق ، مرد مار خورده را تا زير درخت سيبى كه در آن حوالى بود، برد.

سیب پوسیده بسی بد ریخته
گفت ازین خور ای بدرد آویخته

و وادارش كرد از سيبهاى كه زير درخت ريخته شده و ترشيده بودند، بخورد. سيب بطور كلى خاصيت ضدعفونى داردو وقتى تبديل به شراب و يا سركه ميشود، اين خاصيت چندين برابر ميشود.

۲۴.۴.۰۱

موسى و شبان٥




در ادامه پرسش و پاسخ بين موسى و خدا برميخوريم به ابياتى كه از نظر من با بيشرمى وارد مثنوى گشته اند. بعنوان مثال چند بيت را نوشته و شرح ميدهم:
هر که را دیدی بزر و سیم فرد
دانک اندر کسب کردن صبر کرد
با صبورى و كم كم ميتوان به خواسته هاى مادى و معنوى رسيد.

بی سبب بیند چو دیده شد گذار
تو که در حسی سبب را گوش دار
ديده كه خدايى شد، هنگامى كه آدمى صاحب چشم سوم شد، براحتى و بى سبب و پادرميان، ميتواندحقايق را ببيند. و تو كه هنوز در گير احساس و عالم مادى هستى، محتاج سبب و استدلالى.

آنک بیرون از طبایع جان اوست
منصب خرق سببها آن اوست
كسى كه جان آگاهش از غرايض برى و جدا است، هستى و وجودش، خود دليل وجود حق و معجزه است. خرق سبب ها يعنى معجزات.
طبائع. كلمه جمع طبع و بمعنى طبیعت . غرایز. خویها. سجایا. سرشتها. نهادها.- طبایع اصلى چهار گونه است و عبارتند از ؛ حرارت ، برودت ، رطوبت و یبوست . اول سرد تر، دوم سرد خشک ، سوم گرم تر و چهارم گرم خشک.

این سبب همچون طبیب است و علیل
این سبب همچون چراغست و فتیل
سبب دراينجا يعنى علت و دليل، ميگويد براى آدمى اين علت هم درمان است هم بيمارى، هم چراغ است. و از اينجا به بعد، در مورد اين سبب و جهان بينى مثنوى، جهان بينى مذهبى و تحميلى به مثنوى ميتوان گفت كه:
در جهان ماده یا عالم امکان هر موجودی، براى هستى و موجود بودن خود، محكوم بداشتن علتى است و يا معلول به علتى است ( بخودى خود بوجود نمآيد و بايد به سبب دليل و علتى بوجود آمده و هستى پذيرد) و خود نیز علت معلول دیگر، است. به عبارت دیگر در نظام جهان هستی هر موجودی در رابطه طولی خود معلول موجودات زیرین و علت مخلوقات زبرین است. مبدع این نظر قانون بقاى ماده و انرژى در علم فيزيك است كه متعلق به خيام كبير است. و عقل گرایان بدان معتقدند و به جبر علمی یا حتمیّت از آن یاد می‌کنند. مذهبيون قدرت اصلی را از خدا می‌دانند که در بعضی مخلوقات به ودیعه نهاده است و اگر چیزی علت خلق موجودی می‌شود، خالق حقیقی خداست و انسان طبق عادت آن دو را علت و معلول هم می‌داند. به بیان دیگر « ما به تعاقب اشیاء عالم به شیوه معینی عادت و الفت گرفته ایم و حال آنکه اگر خدا بخواهد، این تعاقب را به شیوه دیگری قرار می‌دهد. پس ماده در ماده اثر نمی کند و هرگونه تحویل یا تحول بنابر مشیت خدا و اراده او جریان می‌یابد.»
مذهبيون با این توجیه سبب اصلی را خدا می‌دانند و هر گونه ارتباط بین مخلوقات و حتی نظام آفرینش و قوانین طبیعی (جبر علمی یا حتمیت) را رد می‌کنند.
معتقدان به این نظریه، بحث معجزه (خرق عادات ) را بعنوان بهترین دلیل! بر رد قانون بقاى ماده و انرژى مطرح می‌کنند. مثلا شقه كردن ماه به دو نيم، كه به محمد نسبت ميدهند، دليل محكمى براى رد نظريه و قانون بقاى ماده ميدانند! ( هم خانواده ديدن روى كريه خمينى در ماه) و ميگويند، در معجزه به امر خداوند، خاصیت و طبیعت اشیاء دگرگون می‌شود مثلاً آتش نمی سوزاند، از کوه شتر خارج می‌شود و از تنور سیلاب جاری می‌گردد!! از آنجا که پدیده های جهان طبیعت ممکن الوجودند نه واجب الوجود پس امکان تغییر کیان ثابت آنها هست. چون خدا این کیان ثابت را بدانها داده و او قادر به دگرگون کردن آن است.
البته مذهبيون ميگويند، اعتقاد به قانون بقاى ماده و سبب و مسبب منافاتی با عقيده اختیار آنان ندارد. چون در این قانون، اراده و اختیار انسان نیز در سلسله علل قرار می‌گیرد. از طرفی در نظام بقاى ماده و انرژى نباید فقط به عوامل مادی نگریست. بلکه عوامل فرامادی نیز وجود دارد که در سبب ها و علت ها تأثیر می‌گذارد. و به همين دليل هم ابياتى بسيار را به مثنوى افزودند تا در پناه عظمت تفكرات مولانا، جايگاه خود را محكم كنند. مثلا نوشته اند كه مولانا توفیق الهی را جزو این عوامل می‌داند.
جهد بی توفیق جان کندن بود
ز ارزنی کم گرچه صد خرمن بود!
ويا:
از خدا خواهیم توفیق ادب
بی ادب محروم ماند از لطف رب
و هركس مولانا و افكار او را بداند به اين دست ابيات ميخندد. چراكه مولانا اعتقاد دارد، در هر كارى، گام نخست با آدميست.

مذهبيون در يك سفسطه فلسفى معتقدند كه سازش بین قانون علیت(قانون بقاى ماده و انرژى) و اختیار ( همه چيز دست خداست و آدمى هيچكاره است)از دو جنبه توجیه پذیر است: نخست اینکه آخرین مقدمه انجام عمل، اراده است و اراده از ناحیه انسان است. ميگويند كه ما آزادیم ولى از آنجا که همة مقدمات در اختیار ما نیست، درنتيجه ما نمی توانیم به آزادی مطلق قائل شویم. دوم اینکه گرچه ما اراده داریم ولی قدرت بر عمل تحت قیمومیت خداست و در هر عملی به خدا نیاز داریم و او هم می‌تواند قدرت را از ما سلب کند یا به ما قدرت عمل بدهد.( اين افكار مخربترين عامل تيره روزى بشر و بزرگترين انحراف در خداشناسى است، چرا كه مسئوليت پذيرى را از آدمى سلب كرده و او را در حد يك عروسك خيمه شب بازى بزير ميكشد و درعوض از خدا چهره اى انسانى با ويژه گيها و صفات انسانى، ميسازد، كه مانند روانيها گاهى شاد است و گاهى غمگين، گاهى ميبخشد و گاهى جبار است!
سبب سازی و سبب سوزی:
واژه سبب به معنی رسن و طناب است و تفکر سببیت (اعتقاد به قانون بقاى انرژى و ماده) برخاسته از ارتباط طناب و رسن بين اجسام باشد. و اينكه میان دو چیز که ظاهراً به هم مربوطند یک رشته و سببی را فرض است. و مذهبيون ميگويند كه
از آنجا که خدا نخستین حلقه یا حلقه اصلی است که تمامی زنجیر علیت محتوم بدو پیوسته است پس نباید در عالم اسباب (عالم مادى) متوقف ماند بلکه تقدیر خدای عزوجل فراتر و برتر از همه اسباب است. لذا هر گاه مشیتش اقتضا کند زنجیر علت ها و رشتة سبب ها گسسته می‌شود! اين تفكر مذهبى كه در دين يهود از ديگر اديان قويتر است، در دفتر نخست مثنوی با ذکر داستان « پادشاه جهودان که نصرانیان (ايرانيان)را می‌کشت از بهر تعصب» (و امروزه تاريخ تكرار شده است.) به مثنوى ناجوانمردانه تحميل گشته و به این نتیجه رسیده است که نظام سبب و مسبب تحت قدرت و اراده خداوند قرار دارد. زیرا اگر خدا بخواهد دینش را یاری کند همه نقشه ها و عوامل و اسبابی را که دشمنان برای نابودی دین فراهم کرده‌اند از بین می‌برد.
صد هزاران نیزه فرعون را
در شکست از موسی با یک عصا
صد هزاران طبّ جالینوس بود
پیش عیسی و دمش افسوس بود
و يا:
از سبب سوزیش من سودایی یم
در خیالاتش چو سوفسطائیم

۲۲.۴.۰۱

موسى و شبان ٤



در داستان موسى و شبان كه يكى از حكاياتى است كه مولانا بصراحت از طرز فكر خود در مورد دين و مذهب سخن ميگويد، ٩٨ درصد از مردم دنيا در مقابل يك پيامبر قرار داده شده و او را بزير ميكشند. مولانا برضد اين گهراهى بزرگ برميخيزد كه پيامبران را از هرگونه ايرادى برى دانسته و از آنان موجودات تخيلى و پاك و آگاه مطلق ميسازد و بصراحت با اين داستان، مردم عامى را گامها از آنان جلوتر قرار ميدهد. و حتى كار را از اين هم دراماتيك تر كرده و در ادامه، از موسى ميخواهد تا به نا آگاهى خود، مهر تاييد زده و پرسشى را از خداوند زيبا بپرسد كه براى بشر آگاه مايه خنده است. پس مينويسد:


گفت موسی ای کریم کارساز
ای که یکدم ذکر تو عمر دراز
موسى بخدا ميگويد: اى بخشنده و سامان بخش روزگار، اى كه يك لحظه مناجات با تو به يك عمر مى ارزد.

نقش کژمژ دیدم اندر آب و گل
چون ملایک اعتراضی كرده دل
در من پرسشى آزاردهنده موجب اين گفتار شده است، اندر آب و گل كنايه از خود موسى است كه ساخته شده از آب و گل است. نقش كژمژ در اينجا يعنى ايرادى كه دليلش معلوم نيست. همانگونه كه فرشتگان در اطاعت امر خدا به آدم سجده كردند، بجز شيطان كه اعتراض كرد و گفت من تنها در برابر تو(خدا) سجده ميكنم. موسى ميگويد مانند ابليس در دل من هم ترديدى پيدا شده كه خود توانا بحل آن نيستم.

که چه مقصودست نقشی ساختن
واندرو تخم فساد انداختن
و آن پرسش اين است كه: چرا آدم را خلق كردى و در درونش بدى و فساد را آفريدى؟ تو گويى خدا مسئول تربيت غلط آدميست، و كودكى كه بدنيا ميآيد از ابتدا، پليد بدنيا آمده است! تا اين حد موسى پايين كشيده ميشود.

آتش ظلم و فساد افروختن
مسجد و سجده‌کنان را سوختن
چرا بايد ظلم و فساد در دنيا باشد، چرا آدماى خوب قربانى و سوزانده ميشوند؟

مایهٔ خونابه و زردآبه را
جوش دادن از برای لابه را
چرا خون و صفرا باهم تركيب شده و خشم و غم را ميآفرينند؟ كنايه مولانا به اين كه هميشه پليدى جنبه روحى ندارد، گاهى تركيبات شيميايى كه در تن آدمى رخ ميدهد، در انجام پليديها، دخالت دارند. و اراده آدمى را تحت كنترل خود درميآورند.

من یقین دانم که عین حکمتست
لیک مقصودم عیان و رؤیتست
من اينرا بطور كلى ميدانم كه پشت همه اينها حكمت و هدفى است، ولى ناتوان از درك چرايى آنها هستم و دوست دارم آگاه شوم.

آن یقین می‌گویدم خاموش کن
حرص رؤیت گویدم نه جوش کن
ايمان من، موجب خاموشى و تسليم محض من است، ولى جنبه انسانى و كنجكاو من، براى دانستن بجوش آمده است.

مر ملایک را نمودی سر خویش
کین چنین نوشی همی ارزد به نیش
خداوندا تو فرشتگانت را از خيلى از اسرار آگاه ساختى، و همانطورى كه ضمن جمع آورى عسل، نيشى هم احتمالا به گردآورنده زده ميشود، منهم از اين گستاخى اگر عذابى ببينم، آنرا بخاطر شهد آگاهى، ميپذيرم.

عرضه کردی نور آدم را عیان
بر ملایک گشت مشکلها بیان
اسرار سجده بر آدم را به ملايكت گفتى، و آنان را از رنج و مشگلات نادانى رهانيدى. تا اينجا اين موسى است كه ميپرسد، پس از اين ظاهرا خداست كه پاسخ ميدهد ولى هيچ پيش درآمدى نيست و جاى بسيار تعجب است كه داستان چنين سكته و گسستگى را داراست. بهرحال ميفرمايد:

حشر تو گوید که سر مرگ چیست
میوه‌ها گویند سر برگ چیست
در آخرين روز زندگى، راز مرگ بر تو آشكار ميشود، همانطورى كه اين ميوه هاى درخت هستند كه نوع آن درخت را، رازى كه برگها در خود پنهان ساختند، را برملاء ميكنند.

سر خون و نطفهٔ حسن آدمیست
سابق هر بیشیی آخر کمیست
در خون و سپس نطفه آدمى، ژنهاى او كه حامل محاسن و ويژهگيهاى او هستند، نهان هستند و ژنها، راز و يا سر آدمى را در خود دارند. ژنها كه در اعراب جاهل آنرا جن مينامند، چراكه قادر بفهم، تعريفى كه ايرانيان براى ژن داشتند، نبودند، پس ميانديشدند كه ايرانيان از يك موجود مرموز كه بچشم ديده نميشود، سخن ميگويند و چون در عربى، حرف "ژ " وجود ندارد، پس چيزى ساختند، بنام " جن " كه امروزه متداول و نشانه جهالت آنان است. مولانا در اينجا از ژن ها سخن گفته و دستوراتى كه در آنها قرار دارد را بعنوان، اسرار، آدمى، ذكر كرده و همزمان از تكثير سلولهاى نطفه، كه منجر بوجود و ساخت آدميزاد ميگردد، سخن گفته است، و بدين ترتيب به گوشه كوچكى از دانش عظيمى كه در علم زيست شناسى داشته، اشاره دارد. و ميفرمايد كه بيشى و يا افزونى، از ابتدا كم بوده و كم كم زياد گشته است. قطره قطره جمع گردد، وانگهى دريا شود.

۱۸.۴.۰۱

موسى و شبان ٣



پس از اينكه بر اثر آخوند بازى موسى، شبان بيگناه سر به بيابان گذاشت، خداوند موسى را بسيار نكوهش كرد، و سپس براى اينكه موسى دوباره حماقت نكند، در اينجا ميگويد كه در سر موسى بفرمان حق، دانش الهى قرار داده شد! و رازهايى به او گفته شد كه نبايد از آنها سخن گفت! اينجا دو پرسش بوجود ميآيد: ١- آيا خدا از نادانى موسى خبر داشت؟ پاسخ ، "خير" ، نميتواند باشد، چراكه چيزى از خدا پنهان نيست. پس پرسش بعدى پيش ميآيد كه اگر خدا از نادانى موسى در علم خداشناسى خبر داشت و ميتوانست، توسط وحى، دانشها و آگاهيهاى لازم را در مغز موسى بگذارد، چرا اينكار را زودتر نكرد و پيش از اينكه موسى، به شبان لطمه روحى بزند، او را مطلع نساخت؟ و رندان معتقد هستند كه گفتن اسرار به آدمى مرحله پنجم و شهر پنجم عشق و عرفان عطار است و در اين مرحله خدا اسرار ناگفته را به آدمى ميدهد و موسى اين مرحله را پس از برخورد با شبان، طى ميكند! كه بعيد بنظر ميآيد كه بنده اى كه هنوز در نيمه راه است، هنوز ناقص است، بعنوان رهبر معنوى مردم و پيامبر به آنان حقنه شده و ما ترا براى وصل كردن فرستاديم به او چسبانده شود. و مولانا بسيار زيركتر و باهوشتر و آگاهتر از اين حرفهاست، و بهمين جهت، پنج بيت بعدى بشدت مشكوك است و ظاهرا توسط يهوديان به مثنوى وارد شده است، چرا كه در اين پنج بيت، نويسنده سعى دارد تا موسى را از حماقت و نادانى و نداشتن آگاهى در علم خداشناسى واقعى تطهير كرده و او را از زير سئوال بيرون بكشد. پس ميگويد كه خداوند به موسى دانشى داد كه عدم آن باعث حماقت او در برابر شبان شده بود. تصور من اينست كه اين پنج بيت وارداتيست و از مولانا نيست، چون بسيار سطحى و بيمعناست، وصله اى كه به مولاى ما نميچسبد.
بعد از آن در سر موسی حق نهفت
رازهایی گفت کان ناید بگفت
بر دل موسی سخنها ریختند
دیدن و گفتن بهم آمیختند
چند بیخود گشت و چند آمد بخود
چند پرید از ازل سوی ابد
بعد ازین گر شرح گویم ابلهیست
زانک شرح این ورای آگهیست
ور بگویم عقلها را برکند
ور نویسم بس قلمها بشکند
بيچاره مولاى ما كه بيش از يك ميليون كيلومتر سخن گفته تا مردم را آگاه سازد و در اينجا به يكباره آخوند و يا بهتر بگويم خاخام گشته و مردم را به نا آگاهى فراخوانده و حتى بشيوه جهودان تهديد كرده كه اگر رازى را افشاء كرده و بگويد، آتشى آيد بسوزاند خلق را! و عقلها را از جا ميكند و قلمها را ميشكند!
برگرديم به مثنوى:
چونک موسی این عتاب از حق شنید
در بیابان در پی چوپان دوید
پس از اينكه خداوند موسى را نكوهش كرد، موسى بدنبال شبان بطرف بيابان دوان شد.

بر نشان پای آن سرگشته راند
گرد از پرهٔ بیابان بر فشاند
رد پاى آن شوريده عاشق را گرفت، و آنچنان بسرعت ميدويد كه گرد و خاك از بيابان بلند ميشد.

گام پای مردم شوریده خود
هم ز گام دیگران پیدا بود
رد پاى شبان عاشق و كلا راه رفتن مردم شوريده از ديگر مردمان متمايز است و فرق ميكند. مردم شوريده حال، بقول معروف،افتان و خيزان ميروند.

یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب
یک قدم چون پیل رفته بر اريب
عاشق شوريده حال، گاهى مانند مهره رخ در صفحه شطرنج، صاف و از بالا به پايين حركت ميكنند، گاهى مانند مهره پيل شطرنج، كژ و مورب راه ميروند. مولانا حال شوريدهگان خدا را به حركت مهره فرزين(وزير) تشبيه كرده كه در صفحه شطرنج توانا به هر حركتى است، هم به بالا و پايين، هم كژ و مورب، هم پس و پيش.

گاه چون موجی بر افرازان علم
گاه چون ماهی روانه بر شکم
گاهى مانند موج به بالا بلند شده و علم بلند ميكند و گاهى مانند ماهى بر روى شكم خود ميخزد. گاهى به بالا پريده و گاهى خود را با شكم بر زمين انداخته.

گاه بر خاکی نبشته حال خود
همچو رمالی که رملی بر زند
گاهى نشسته و بر روى خاك، برحسب حال خود نقش كشيده. روانشناسان براى اينكه بحال بيماران كودك خود پى ببرند، ابتدا به آنها كاغذ و قلمى ميدهند و از آنها ميخواهند كه نقاشى كنند و سپس از روى نقاشى كودك به چگونگى افكار كودك واقف ميشوند. و اينكار تا چه حد درست است را بيخبرم ولى در اينجا منظور مولانا از مصرع اول ظاهرا برهمين اساس است كه مردم شوريده، احوال خود را بر خاك نقش ميكنند. ابزار پيشرفته نجوم موسوم به رمل و اسطرلاب در زمان قاجارها از رصدخانه هاى معتبر آنزمان ايران كه تنها رصدخانه هاى دنيا هم بودند، و البته پس از ويرانى رصدخانه ها، اين ابزار شگفت اتگيز در دست حقه بازان قرار داده شد و تبديل به وسيله پيش بينى آينده گشت. سپس آوارهگان يهودى كه در آن زمان از پست ترين اقشار جامعه بودند و تصاويرشان امروزه بعنوان ايرانيان دوران قاجار به وفور در اينترنت مورد استفاده نوكران استعمار قرار ميگيرد و بدين ترتيب مردم امپراتورى را تحقير ميكنند، (همانگونه كه كلفتهاى ترك دربار قاجار را بعنوان زنان شاهان قاجار جار ميزنند و بدين ترتيب براى خود اعتبار كسب كرده و اين دوره از تاريخ ايران را بسخره ميگيرند.) بهرحال در آنزمان يهوديان به كار تكدى و كهنه فروشى در كوچه ها اشتغال داشتند، و بيكباره شروع بجمع آورى اين ابزار و ابزار با ارزش ديگر از ايران كرده و تا دانه آخر آنها را از ايران خارج ساختند. امروزه اين ابزار پيشرفته در غرب مورد استفاده قرار گرفته، چراكه هنوز يك نمونه از آن را نتوانسته اند بسازند. رمل و اسطرلاب كه بگفته فردوسى كبير، هزار سال ساخت آنها طول ميكشد، دقيق ترين وسايل اندازه گيرى زمان است، كه منسوب به خيام دانشمند، دانشمندان ميباشد. در صفحه رمل اشكال دوازده ماه سال، و چهار عنصر اصلى حيات: آب، آتش، خاك، باد و تصاوير كليه سيارات منظومه شمسى بهمراه اسامى آنها و چگونگى قرار گرفتن آنها و مدارها و و و ستارگان و اقمار سيارات و آنچه كه نجوم امروزى بر آن ستوار است قرار دارد و بوسيله اهرمى ميتوان فواصل سيارات و ديگر اجرام منظومه شمسى را بطور دقيق اندازه گرفت. و در ايران بعنوان ابزار جادوگرى جا انداخته شد تا كسى سراغى از آنها نگيرد.
عاقبت دریافت او را و بدید
گفت مژده ده که دستوری رسید
درآخر، موسى توانست شبان را پيداكرده و با خوشحالى به او گفت: مژده بده كه از طرف خدا، دستورى رسيد.

هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو
موسى به شبان گفت كه خداوند ميفرمايد كه هيچ رسم و رسوم و دين و آيينى در مناجات وجود ندارد و هيچ احتياجى به دولا راست شدن پنجگانه و مسجد و كليسا و كنيسه نيست، و هرچه دوست دارى ميتوانى با خدا بگويى. درست مانند زمانى كه براى صميميترين و نزديكترين دوست و رفيق و يار خود درد دل ميكنى.

کفر تو دینست و دینت نور جان
آمنی وز تو جهانی در امان
در راه خداشناسى، آنچه كه بما گفتند كه اين كفر است درواقع براى گمراهى ما بود. و دين و مذهب ، درواقع تقلب سخيفى است كه ابليس صفتان، توسط آن مردم را از خدا دور ساختند. و مولانا در مصرع نخست ميفرمايد، اينرا ( اين صفاى باطن و گفتگوى مستقيم و بيريا با خداوند) كه به تو بعنوان كفر جا انداختند، در واقع دين واقعيست، چرا كه دين واقعى همان نوريست كه از جان تو بطرف خدا تابانده ميشود. در مصرع دوم ميگويد، تو خود پناهگاهى هستى كه يك دنيا در پناهت ميتواند امن باشد. زيرا آنچه كه پيامبران بعنوان كفر بخورد آدما دادند، در وجود تو تجسم ايمان خالص بدرگاه خداست. يعنى يك خداشناس واقعى ارزشى به اندازه همه آدماى دنيا دارد.

گفت ای موسی از آن بگذشته‌ام
من کنون در خون دل آغشته‌ام
شبان بينوا به موسى گفت كه ديگر براى اين حرفها دير است. دل من در خون نشسته و من ديگر آن آدم سابق نيستم.

من ز سدرهٔ منتهی بگذشته‌ام
صد هزاران ساله زان سو رفته‌ام
درخت سدر يا درخت معروف به درخت زرتشت، كه گفته ميشد به دست زرتشت شريف كاشته شده و هزاران سال از عمرش ميگذشت، توسط بربر ها در حمله به ايران سوزانده و تكه تكه گشت و هر چه مردم غيرنظامى محلى تلاش كردند و جنگيدند و كشته ها پشته شد و زنان و كودكان التماس كردند نتوانستند از نابود سازى اين درخت جلوگيرى كنند و بربرها آنرا كه آنچنان بزرگ و عظيم و سايه گستر بود كه يك شهر از سايه اش استفاده ميكردند، به هيزم مبدل ساختند. ميگويند از زمانى كه اين درخت سوزانده شد، آدميت هم مرد و دنياى انسانى به آخر رسيد. در اينجا مولانا با اشاره به اين مطلب از زبان شبان بينوا ميگويد كه دنيا براى من نه تنها به پايان رسيده بلكه صدها سال از روى آنهم ميگذرد. يادآورى ميشود، يكى ديگر از شگفتيهاى ايران كه بدست بربرها هزاران تكه شد، فرش باستان بود كه با رشته هاى ابريشم طبيعى و طلا بافته شده و آنچنان بزرگ و داراى نفوش زيبا بود كه آدمى از ديدنش بحيرت فرو ميرفت. گفته ميشد كه در عصر جمشيد شاه بافته شده بود. همان جمشيد شاه كه پايگذار زندگى مدرن آدميست و ضمن مبارزه با ضحاك، برطبق شاهنامه رود نيل را شكافت و داستانش در داستان موسى كپى شد.

۱۵.۴.۰۱

موسى و شبان ٢




وحی آمد سوی موسی از خدا
بندهٔ ما را ز ما کردی جدا
خدا موسى را فراخواند و به او گفت، واقعا كه گل كاشتى و بنده مرا از من جدا ساختى! وحى يعنى اتصال و ارتباط ناپيدا میان آدميان و خداوند، و به سه صورت امکان‌پذیر است: ١- وحی مستقیم: گفتار الهی که هیچ واسطه‌ای میان خدا و آدمى نباشد. و اين ويژه كسانيست كه تمامى پليديها را از خود دور ساخته و جز رضاى خدا هدف ديگرى در زندگى ندارند. اين افراد بدليل نداشتن ديو و پليدى دچار مرگ و اهريمن نشده و صدها سال زندگى ميكنند و خدا از اينها دست نميكشد و عمرشان آنقدر طولانيست كه در آخر خود از خدا مرگ را ميطلبند. ٢- وحی غیرمستقیم: گفتار الهی که از پشت حجاب شنیده شود، مانند سخن گفتن خداوند با موسی به واسطۀ بته خار آتش گرفته، و يا به واسطه همين سايت كه اينك درحال خواندنى. و اين مختص كسانيست كه افراط و حرص و طمع و ظلم به ديگران را كنار گذاشته و در تلاش براى رسيدن به درگاه الهى هستند.٣- وحی غیرمستقیم به واسطه آدم خدايى و يا خاص. گفتار الهی که عزيز خدا آن را حمل نموده و به ديگرى برساند. و اين ويژه كسانيست كه در لحظاتى از صميم دل خدا را صدا زده و بقول معرف دل سوخته گان بيچاره اى هستند كه از سر درد خدايا گفته اند. و يا كسانيكه قلبا خواستار انسان شدنند ولى بدلايل گوناگون ناتوان به اينكارند.

تو برای وصل کردن آمدی
نى برای فصل کردن آمدی
خدا به موسى گفت ترا براى اين برگزيدم كه بندگان مرا به من پيوند زنى، نفرستادم كه پيوند آنان را با من ببرى!

هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام
هر کسی را اصطلاحی داده‌ام
خداوند ادامه داده و ميفرمايد: هر آدمى داراى ويژهگيهاى منحصر بفرد خويش است. و بهمين دليلى آدمها با يكديگر متفاوتند و درست مانند اثر انگشت داراى كشش و جنبه، ژن، استعداد و توانايهاى مخصوص بخود هستند. و اين خود دليل قدرت و توانايى بسيار عظيم خداى تو در ساخت تنوع و زيباى است.

در حق او مدح و در حق تو ذم
در حق او شهد و در حق تو سم
مدح او مانند ذم توست، او که مدح من کند بچیزی که در من نيست، مانند ذم ّ و يا نكوهش تو است بچیزی که در من باشد. مثلا او دست و پاى زيباى مرا مدح ميكند و تو دست و پا داشتن مرا منع و نكوهش ميكنى. آن مدح براى او شيرين و شهد است و براى تو كه بهتر ميدانى سم.

ما بری از پاک و ناپاکی همه
از گرانجانی و چالاکی همه
خداوند ميفرمايد: چگونگى عبادات و مناجات و پندار و گفتار و كردار آدميان هيچگونه تاثيرى در وجود و هست من ندارد و من از همه اينها، چه پاك و چه ناپاك، چه جوان و چه سالخورده، برى و پاك هستم.

من نکردم امر تا سودی کنم
بلک تا بر بندگان جودی کنم
من آدميان را براى اينكه مداحى مرا بكنند نيافريدم، چرا كه بسيار فرشتگان و ملائك هستند كه شبانه روز، كارشان اين است. و نگفتم كه براى من عبادت كنند، اگر به آدما امر كردم كه آدم باشند و ديوهاى پليد اهريمنى را از خود دور كنند، اگر گفتم از درخت نخورند، براى خودم نيست، براى آدم است، چراكه خوردن ميوه ممنوعه (انجام پليدى) بهشت و خوشبختى و سعادت را از او ميروبايد و او را دچار رنج و سختى و تيره روزى مينمايد. امر به راستى در واقع يك جود (لطف) به آدميست و نه لطف بمن.

هندوان را اصطلاح هند مدح
سندیان را اصطلاح سند مدح
و هر كسى بهر طريق كه ميتواند و به آن قادر و تواناست، از پليديها دورى جويد، چراكه نيت و اصل پرهيزگارى و پارسايى مهم است و نه راه و روش آن، در نتيجه، خواه به روش هندوان، خواه بروش سنديان، و حتى بروش بربرها، ميتوان با پليدى جنگيد و راه رسيدن به خدا را پيمود.

من نگردم پاک از تسبیحشان
پاک هم ایشان شوند و درفشان
اينكه ذكر بگويند و به روش خاصى عبادت كنند، آنان را از پليدى پاك نميسازد، و راه رسيدن بمن را نشانشان نميدهد، و چيزى بمن اضافه نكرده و بدرد من نميخورد، زمانى كه آدما بطور جدى با ديوهايى كه تسخيرشان كردهاند، بجنگند و برآنان فائق آمده و پيروز شوند، در اينحال پاك شده و سخنان و عباداتشان مانند در و گهر، ارزشمند ميشود.برخى مصرع اول را اينگونه تفسير كردند كه از ذكر و تسبيح آدما من(خدا) پاك نميشوم! اينگونه تفاسير كفر مطلق است و من فكر نميكنم اصولا اين بيت از مولانا باشد.

ما زبان را ننگریم و قال را
ما روان را بنگریم و حال را
درنتيجه من به اينكه آدمى با چه زبان و آيينى ذكر بگويد و عبادات ظاهرى او اهميت نداده و آنها را بچيزى نميگيرم، چراكه براى من آن مبارزه واقعى كه آدمى از صميم قلب بر ضد پليدى انجام ميدهد مهم و ارزشمند است.

ناظر قلبیم اگر خاشع بود
گرچه گفت لفظ ناخاضع رود
درون و قلب آدمى كه پاك و بى آلايش باشد، براى من كافيست، و ديگر اينكه با چه زبانى و چگونه عبادت كند، بى اهميت است.خاشع فروتن، خاضع فروتن.

زانک دل جوهر بود، گفتن عرض
پس طفیل آمد عرض، جوهر غرض
چراكه دل و نيت، اصل ماجرا است، و جوهر و يا وجود است و گفتار ظاهر قضيا. و ظاهر وابسته به باطن و باطن مقصود و هدف است.

چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز
سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
تا كى و چقدر گفتار تكرارى و يكنواخت؟ گفتارى كه از زور تكرار، كسالت آور و حال بهم زن شدند. طالب عشقى هستم كه چيزى را در من زنده و بيدار كند، عشقى كه التهابش منو بسوزاند و اين سوز شورانگيز مرا با خود به سازش با خود بكشاند.الفاظ و اضمار و مجاز، يعنى گفتارى كه در درون و پنهان گفته ميشود و بدون معنيست، كنايه از خواندن نمازى كه در دل ميخوانند بدون اينكه بدانند و يا توجه داشته باشند كه چه ميگويند و دلخوشند كه نمازخوانند.

آتشی از عشق در جان بر فروز
سر بسر فکر و عبارت را بسوز
آتشى كه از سر عشق بجان ميافتد را، براى خدا داشته باش، و اينقدر دنبال پيدا كردن الفاظ و كلمات مناسب و رسمى نباش. يكبار از ته دل و با عشق بخدا گفتن: الهى قربونت برم خدايا، بهتر از يك عمر نماز خواندن درست بزبان بيگانه است. بشوى اوراق (قرآن، تورات، انجيل) اگر همدرس مايى.

موسیا! آداب‌دانان دیگرند
سوخته جان و روانان، دیگرند
اى موسى، آنانكه آداب و رسوم دينى را بجا ميآورند، در يك گروهند كه بحثشان جداست. و عاشقان خدا هم گروهى ديگرند و از من هستند.

عاشقان را هر نفس سوزیدنیست
بر ده ویران خراج و عشر نیست
عاشقان خدا با هر نفس، عاشقترند، و برايشان چيزى جز خدا مهم نيست و در راه خدا چيزى براى از دست دادن ندارند. حراج و عشر همان ماليات است كه از كشاورزان چه بطور نقدى و چه جنسى ميگرفتند. ولى وقتى دهى خراب و ويران بود و كشاورزش محصولى نداشت، در نتيجه مالياتى هم برايش بريده نميشد، و كنايه از عاشق سوخته ايست كه چيزى براى از دست دادن ندارد.

تو ز سرمستان قلاوزی مجو
جامه‌چاکان را چه فرمایی رفو
انتظار رفو كردن جامه، از كسى كه خود جامه را بتن پاره كرده، بيهوده است. قلاوز بلد راه است، و يك مست هيچگاه نميتواند، راه را پيدا كند.

ملت عشق از همه دینها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
در اين بيت مولانا حجت را بر همه آدما، تمام كرده و رك و راست و بى پرده و آشكار و واضح به مدعيان كم خرد، خودپسند، نفرت انگيز و رجاله دين ميگويد: آقا، محترم، محترمه، آدم، انسان، مدعى، بدان و آگاه باش، در پيشگاه خداوند بزرگ، دين پسنديده نيست و خداشناسان، ديندار نيستند، و صاحب هيچ دينى نيستند و به هيچ دينى وابسته نيستند، چراكه همه چيز نزد عاشقان خدا، فقط و فقط خدا است، و آنان جز خدا نه آيين نه نماز نه رسم نه دين، هيچ چيز ديگرى ندارند. حالا اگر اين مطلب ساده را فهميدند!

لعل را گر مهر نبود باک نیست
عشق در دریای غم غمناک نیست
خداشناس،(لعل و گهر و در ) اگر مهر و نشان(دين) نداشته باشد، چه باك، در دنيايى كه پر از پليدى و زجر و شكنجه روحى و غم و ترس و نگرانى و حرص و خشم و نفرت و كينه است، تنها كسانى آرامش دارند كه عاشقند و خداشناسند و براى رضاى خدا ميزيند و بس.

نويسنده: مريم

۱۳.۴.۰۱

موسى و شبان ١



مولانا در داستان موسى و شبان به مردم چگونه مناجات كردن با خدا را ياد داده و به چندين درس كليدى كه در راه يافتن راه خدا، ميبايست آموخت اشاره ميكند: ١- مناجات با خدا به زبان و آيين و رسوم و زنجير زنى و سينه زنى و امام و امامزاده و حتى پيامبر خدا، نيازمند نيست. ٢- خداشناسى در نهاد بشر قرار دارد و اگر آينه جان آدمى با تربيت غلط و دين و رسوم بربرها آلوده نگردد، رسيدن بخدا بسيار سادهتر است. ٣- هيچ كس نميتواند خدا را به آدميان بشناساند بجز خود فرد. و حتى كسانيكه بندگان خاصند و خود را پيامبر ميدانند، هم از اين فعل عاجزند، چرا كه ميشود فيل شناسى در تاريكى. ٤- ابليس با ساخت دين آدمى را از خدا و ذات و اصل خويش دور ساخت.
٥- موسى از خداشناسى چيز زيادى نمى دانست، و درنتيجه رسالت راهبريش زير سئوال است.
مناجات چوپان و حماقت موسى:

دید موسی یک شبانی را براه
کو همی‌گفت ای خدا و اى اله
موسى رهبر معنوى يهوديان، ويا كسانى كه رسالت عيسى را انكار كرده و به همين سبب لقب جهود و ياانكار كننده بر پيشانيشان نقش بسته است، روزى چوپانى را در حال نماز و نيايش بدرگاه ايزد توانا ميبيند و ميشنود كه چوپان ميگويد:

تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
اى خداى من تو كجايى تا من خدمتت كنم، كفش برايت بدوزم، موهايت را شانه كنم.

دستكت بوسم بمالم پايكت
وقت خواب آيد بروبم جايكت
دست و پاى عزيزت را بمالم و شبها رختخوابت را برايت آماده كنم.

جامه‌ات شویم شپشهايت کشم
شیر پیشت آورم ای محتشم
جامه ات را بشويم و شپشهاى سرت را بكشم. برايت شير بياورم اى خداى با شكوه من.

گر ترا بيمارى آيد بپيش
من ترا غمخوار باشم، همچو خويش
وقت بيمارى، من ترا مانند خود مراقبت و پرستارى كنم.

گر بدانم خانه ات را من مدام
روغن و شيرت بيارم صبح و شام
اگر آدرست را داشتم، صبح و شب برايت شير و كره ميآوردم.

هم پنير و نانهاى روغنين
خمره ها، جغراتهاى نازنين
نانهاى روغنى و پنير ميآوردم، خمره هاى شراب ميآوردم، ماست چكيده ميآوردم.

سازم و آرم به پيشت صبح و شام
از من آوردن، ز تو خوردن تمام
شب و روز ميساختم و ميآوردم برايت و تو فقط بنشين و بخور.

اى خداى من فدايت جان من
جمله فرزندان و خان و مان من
خدايا خودم و مالم و فرزندانم و هرچه كه دارم و ندارم همگى فداى تو.

ای فدای تو همه بزهای من
ای بیادت هی هى و هیهای من
همه بزهايم فداى تو، و من در همه حال بياد توام.

این نمط بیهوده می‌گفت آن شبان
گفت موسی با کی استت، ای فلان
خلاصه چوپان عاشق با خدايش راز و نياز عاشقانه اى داشت و از اين دست سخنان ميگفت. تا اينكه موسى او را بانگ زد و خواند و پرسيد: آهاى فلانى با كى حرف ميزنى؟ نمط يعنى نوع، قبيل، ازايندست.

گفت با آنکس که ما را آفرید
این زمین و چرخ ازو آمد پدید
چوپان گفت با خداو آفريدگار آدميان و زمين و چرخ (دنياى بيرون از كره زمين) و هر چه كه هست و نيست.

گفت موسی های خيره سر شدی
خود مسلمان ناشده کافر شدی
موسى كه خدايش، خداى ترسناك و عصبانى و انتقام گير است، به چوپان پرخاشكرده و گفت، اى گستاخ، هنوز خدا شناس نشده، كافر شدى.

كافر يعنى خدا نشناس و مسلمان يعنى خدا شناس و مربوط به دين اسلام نيست. درواقع لفظ مسلمان ساخته از لفظ سلمان است به اضافه ٔ میم مفعولی و به معنی سلمان داشتن و مانند سلمان بودن. (مثل مششدر که از اضافه ٔ میم مفعولی به ششدر ساخته شده ) و جهت ساختن مسلمان از سلمان، درواقع دست و پا کردن عربها بوده برای مطرح كردن خود در مقابل ايرانيان که به اعراب بربر میگفتند، و اعراب هم خود را مسلمان یعنی مانند سلمان پارسی که از بزرگان دين مانى و مردان و اصحاب بزرگ خدا در ايران بود، گفتند، تا از لفظ و لقب بربر رهايى يابند. و بگويند كه آنها هم از پارسايى بى نصيب نيستند. ولفظ مذکور در همان اوایل جنگ جهانى نخست كه قبايل وحشى و بربر به سرزمين زرتشت حمله كرده و چون قاجارها، ايران را بدون دفاع در مقابل قبايل بربر و وحشى كه در حاشيه مرزهاى امپراتورى ايران ميزيستند، رها ساختند، وحشيها ريختند و مردم غير نظامى را زدند و كشتند و غارت كردند و سوزاندند و ويران ساختند و سرها بريدند بى جرم و بى جنايت و جناياتى مرتكب شدند كه تا ابد آدمى را در جهنم نگاه خواهد داشت و دايره مجازات بى پايان خواهد بود. و نتيجه ازهمپاچى امپراتورى و تكه پاره شدن آن به دها كشور شد كه تركيه و يونان و و و از آنجمله اند. و بدين ترتيب لقب مسلمان و مسلم جايگزين لقب "بربر " براى اعراب شد.