۲.۵.۰۱

خرس و اژدها و سوار ۲


داستان خرس و سوار و اژدها بدين ترتيب ادامه ميابد كه:

خرس هم از اژدها چون وا رهید
وآن کرم زان مرد، مردانه بدید
چون سگ ياران غار آن خرس زار
شد ملازم در پی آن بردبار
خرس وقتى با لطف و دلاورى سوار از چنگ اژدها رهايى يافت، مانند سگ ياران غار و يا اصحاب كهف دنبال سوار، براه افتاد. داستان ياران غار از داستانهاى باستانى ايرانىيست كه در اديان ساختگى يهود ومسيحيت و اسلام كپى شده (داستان اصحاب كهف) و نام و ماهيتش تحريف و تغيير يافته است. (شرح ماجرادر انتهاى اين قسمت)

آن دلاور سر نهاد از خستگی
خرس حارس گشت از دل‌بستگی
پس از مدتى سوار دلاور به استراحت پرداخت و خرس هم كه به ناجى خود دل بسته بود، به نگاهبانى پرداخت. حارس يعنى حراست كننده، نگهبان.

آن یکی بگذشت و گفتش حال چیست
ای برادر مر ترا این خرس کیست
مرد و خرس باهم سفر ميكردند و همه جا باهم بودند تا اينكه فضولى از ديدن ايندو متعجب گشته و از سوارشرح حال را پرسيد.

قصه وا گفت و حدیث اژدها
گفت بر خرسی منه دل ابلها
سوار داستان خرس و چگونگى نجات او از چنگ اژدها را تعريف كرد و گفت كه پس از آن خرس به او دل بسته ودوستش شده است. مرد فضول گفت، دل به محبت خرس نبند و خواهان دوستى خاله خرسه نباش، اى ابله.

دوستی ز ابله، بتر از دشمنیست
او بهر حیله که دانی راندنیست
چراكه خرس ابله است و نادان و با چنين موجود ابلهى نبايد دوستى كرد، چرا كه دوست احمق از دشمن بدتراست و بهر تدبيرى ميبايستى او را از خود دور ساخت.

گفت والى، از حسودی گفتى این
ورنه خرسی چه نگری، اين مهر بین
سوار والا گفت، اى حسود فضول، بجاى اينكه سياهى ببينى، مثبت ببين، ظاهر خرس را نبین، اين مهر و عشقى که ميدهد را بنگر.

گفت مهر ابلهان عشوه‌ ده است
این حسودی من از مهرش به است مرد فضول گفت، مهر و محبت احمقها، فريبنده و موجب دردسر است، اين حسادتى كه من به دوستى تو با خرس دارم، از آن مهرى كه خرس بتو دارد، بهتر است!

هی بیا با من بران این خرس را
خرس را مگزین، مهل هم‌جنس را

فضول گفت، بیا با هم این خرس را از تو‌دور کنیم. و بجاى اينكه با خرس دوستى كنى، با همجنس خود و با من دوست باش، و بخاطر خرس همجنس خود را رها مساز.

گفت رو رو کار خود کن ای حسود
گفت کارم این بد و بختت نبود
دلاور گفت، سرت بكار خودت باشد و بجاى دخالت در كار من، برو بكار خودت برس. فضول گفت، كار من همین فضولی در كار تو بود و اينكه بخودم اجازه بدم ترا نصيحت كنم، ولى ظاهرا بخت با تو يار نيست و حرف بخرجت نمیرود.

من کم از خرسی نباشم ای شریف
ترک او کن تا منت باشم حریف
من از خرس كمتر نيستم، بجاى خرس، بيا يار من باش!

بر تو دل می‌لرزدم ز اندیشه‌ای
با چنین خرسی مرو در بیشه‌ای
دل نگرانت هستم و از فكر اينكه با اين خرس تنها بمانى، بر خود ميلرزم.

این دلم هرگز نلرزید از گزاف
نور حقست این نه دعوی و نه لاف
دلم هيچگاه بى دليل نگران نميشود، و اينكه بتو ميگويم عين صواب است و نه لاف و گزاف و ادعا و ياوه گويى.

اینهمه گفت و بگوشش در نرفت
بدگمانی مرد سدیست زفت
مرد فضول هرچه گفت بخرج سوار نرفت و به حرفهايش بهايى نداد. چراكه بدگمانى براى آدمى مانند سدى است محکم كه جلو تفكر عادلانه را ميگيرد.

دست او بگرفت و دست از وی کشید
گفت رفتم چون نه‌ای یار رشید
فضول با سوار دست داد و دست از سرش برداشت و او را بحال خود گذاشت، و گفت حالا كه منو قبول ندارى،پس خدا بهمراهت.

گفت رو بر من تو غمخواره مباش
بو فضولا معرفت کمتر تراش
سوار هم گفت، برو و نگران من نباش، و فضولى را جاى معرفت به من حقنه نكن. و اينقدر اظهار فضل نكن.

باز گفتش من عدوی تو نیم
لطف باشد گر بیابی در پیم
باز مرد فضول كه ظاهرا سمج هم بود گفت، من دشمن تو نيستم، تو بخودت لطف ميكنى اگر بحرف من گوش کنی.

گفت خواب آمد مرا٫ بگذار و رو
گفت آخر یار را منقاد شو
سوار گفت، ديگر كافى است، برو كه ميخواهم بخوابم. باز فضول سمج، اصرار كرد كه بيا و اين دم آخر حرف مرا بپذير و يار را از خود مران.

تا بخسپی در پناه عاقلی
در جوار دوستی صاحب‌دلی
بيا در كنار عاقلى مثل من بخواب، كه دوستى صاحب دلم.

در خیال افتاد مرد از جد او
خشمگین شد زود گردانید رو
کین مگر قصد من آمد خونى است
یا طمع دارد گدا و تونى است
یا گرو بستست با یاران بدین
که بترساند مرا زین همنشین
یا حسد دارد ز بهر یار منکاینچنین جد میکند در کار منمرد سوار از اينهمه اصرار فضول به او مشكوك شد و خشمگين ازو رو برگرداند و با خود انديشيد، اين مردك ياقصد پليدى دارد و يا از اين آس و پاس هاى بيخانه مان است و ميخواهد به من خود را آويزان كند. و يا بادوستانش شرط بسته كه مرا از خرس جدا سازد و مرا از او بترساند٫ و یا به مهر و علاقه ای که بین من و خرس است حسادت میکند. درواقع اكثر مردم وقتى از كسى، اصراردر دلسوزى ببينند، مانند همين سوار مشكوك ميشوند و اين طبيعى است.

تون يعنى آتشدان حمام ، تونى كسى بود كه كارش روشن كردن آتشدان حمام بود. شغلى با درآمد بسيارمختصر.

تون بمعنى، سوراخ حمام .جای سرگین انداختن . به معنی گلخن حمام هم آمده است و گلخن حمام ،جائی درزیر خزانه ٔ آب گرم حمام برای سوزاندن سوخت بود تا آب خزانه گرم شود. گولخ . گلخن . آتشخانه ٔ حمام. پهلویتون يعنى تنوره . دودکش.

گرمابه ٔ زبون را در تیرماه تونی
هستی پلید بیرون زآنگونه کاندرونی .
لامعی .

می به تونت کشد سر، از بستان
بنگ رویت کند به گورستان .
اوحدی .

به مجاز به معنی دوزخ است : می بینم به چشم سر که قومی را از تون دوزخ و از دودمان سیاه ... سوی بهشتمی برم . (فیه مافیه ).
- به تون ؛ به جهنم . به درک . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
- تون به تون افتادن ؛ دشنامی است كه به مرده ميدهند، مثلا: تون به تون بیفتند آنها که این بدعت گذاشتند. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
همچنين کلمه ٔ اهریمنی به معنی مردن است.

خود نیامد هیچ از خبث سرش
یک گمان نیک اندر خاطرش
سوار كه نسبت به مرد مشكوك شده بود، ديگر هرچه مى انديشيد منفى و شوم بود.

ظن نیکش جملگی بر خرس بود
او مگر مر خرس را هم‌جنس بود
مرد آنچنان به خرس علاقه پيدا كرده بود كه هيچ شك و ظن پليدى را در موردش نميپذيرفت و درست مانند اينكه همجنس خرس باشد، او را كاملا ميشناخت.

در جنگ جهانى اول مردم ايران مجبور بودند خود در مقابل بربر ها ايستاده و بجنگند، چرا كه دولت مركزی قاجار آنان را بدون حمايت نظامى بحال خود رها كرده بودند.

درست مانند اتفاقى كه چندى پيش براى مردم و ملت افغانستان رخ داد. و ٥٠ نفر بربر بيابانى را تحت نام طالبان با سلاحهاى پيشرفته انداختند بجان يك ملت غيرنظامى و سرزمين گسترده و زيباى افغانستان را گرفتند،عده اى تروريست بربر و بيرحم و بغايت عقبمانده كه تا پيش از آن حتى شهر را نديده بودند و اصولا نميدانستند،افغانستان كجاست، شدند قيم يك ملت چندين ميليونى، همان پليدى كه در فتنه ٥٧ در ايران بوجود آمد، با اينتفاوت كه ايرانيها خود خواستند، درحاليكه افغانها واقعا بيگناه بودند.

درست همين اتفاقى كه براى افغانها رخ داد، براى ايران در زمان جنگ جهانى اول هم افتاد و قبايل بربر عرب وترك و و و ريختند، زدند، كشتند، سوزاندند، ويران كردند ، قتلعام كردند و سرزمينهاى زيادى را از ايران جداساخته و تصاحب كرده و بنام خود زدند. منظورم تاريخ نويسى نبود ولى مثل هميشه در صندوق كه باز ميشود ازمطلب جدا ميشوم.

بهرحال در آن زمان ارتش محلى دلاوران مازندران خرسى را در بين خود داشتند كه همراه آنان و دوش بدوش مردان و زنان مازندران با بربر ها جنگيدند و اين خطه را نجات دادند.

بعدها كه بربرهاى اسلامى تحت نام اسلام تمامى توحششان را به ملت متمدن ايران تزريق كردند، انتقام شکست خود را با ساختن داستانهای مستهجن و سخیف در باره زنان و مردان دلاور مازندرانى و بيغيرت ناميده آناتثن٫ بخيال خود گرفته و سعى در بدنامى اين مردم آزاده ودلاور و متمدن كردند. باز از ريل خارج شدم.

خلاصه اين خرس آنچنان محبوب و مورد علاقه بود و خود هم آنچنان مردان و زنان مازندرانى را دوست داشت كه ار آنان جدا ناشدنى بود، متاسفانه بعدها با حيله اين خرس را گرفته و با خود بردند و از سرانجامش خبرى دردست نيست.

اينكه خرسى در جنگ جهانى دوم از همدان با دو تا كنسرو تعويض شده و به لهستان برده شده هم برای خود داستانیست!

اينرا نوشتم تا نكته اى را براى بار هزارم متذكر شوم كه در ايران تا دويست سال پيش باغهايى وجود داشت كه در دنيا بخاطر زيبايهايش مشهور بود، و پرشين گاردن را بهشت هاى روى زمين ميناميدند. در اين باغها تمامی موجودات زنده بومى اجازه حضور و زندگى داشتند و ايرانيان مانند بربر ها كره زمين را تنها از آن خودنميدانستند و براى ديگر موجودات هم حق حيات قائل بودند و خود را اشرف مخلوقات و برتر از ديگر موجودات معرفی نمیکردند و با ديگر جانداران همزيستى مسالمت آميزى داشتند. و اين فرهنگ در زمان مولانا هم حاكم بود واينكه سوار با خرس دوست بود، يك امر طبيعى مينمود. ولى نقش مرد فضول كه خود را اشرف مخلوقات ميداند وخرس را ابله، دقيقا همان بربريسم و افكار سياه قبايل بربر است. و اينكه اين داستان از مولانا باشد، بشدت مورد ترديد. و یا بجای خرس شخص دینداری بوده و پس از دستکاری٫ بنام خرس معرفی شده است. بهرحال یکجای کار میلنگد.

داستان به آنجا ختم ميشود كه خرس براى پراندن مگسى از صورت سوار، با سنگ بزرگى بر سر مرد ميكوبد وموجب هلاكت او و به اثبات رسيدن سخنان ابلهانه مرد فضول گشته و اينكه " ديدى گفتم با خرس دوستى نكن " ميشود. اينكه دوستى با ابله، خود نادانى و موجب خسران است، يك واقعيت انكار ناپذير ميباشد ولى اينكه نقش دوست نادان را يك خرس بازى كند، وصله ايست كه به مولاى ما نميچسبد.
گفته میشود كه در زمان وسطى و قرونى كه افكار سياه و مرتجع كليسا بر مردم حكمرانى ميكرد و كشيشهافجيعتر و بيرحمتر و عقبمانده تر از طالبانهاى امروزى بود، مردم دانا از ترس جان، و مردم فرصت طلب برای سودجویی و برخى هم از سر تفريح، هر چه مينوشتند به نام شكسپير امضاء ميكردند. ظاهرا اين داستان درمورد مولانا ما هم صادق است و در زمان قاجارها، عرب و ترك و جهود و غربى و هر بى بته اى در تلاش برای مطرح كردن خود و پنهان ساختن پدران و پيشينه ننگين خود، طبق معمول خود را به طريقى به ايران و ايرانى چسبانده و ابياتى بنفع خود در مثنوى وارد ساخته تا جاييكه آنرا به هفتاد من تبديل كرده است. و امروزه فقط ميتوان از بلاهتى كه در پشت اين ابيات خفته است، به ماهيت سرايندگان آن پى برد.

نکته دیگر اینکه، ياران غار (صحاب کهف) گروهى متشكل از ٧ پرهيزگار بودند که مطابق روایات دینی در دوران حکومت یکی از حکمرانان محلی امپراتورى پارسها به نام دقیانوس، در شهری بنام آپاشا كه امروزه افسوس خوانده ميشود و در اشغال ترکیه امروزی است، زندگی می‌کردند و همگی جز یکی از آنان که یک چوپان به همراه سگش بود٫ از اشراف‌زادگان و درباریان بودند و عقايد خود را مخفی نگاه می‌داشتند.
روایت قرآن از ایشان درسوره کهف به سبک بیشتر داستان‌های قرآن، کوتاه و خلاصه و گذرا است‌. داستان اصحاب کهف از آیه هشتم تا آیه بیست‌وششم این سوره، اینگونه روایت می‌شود:اصحاب کهف به خدا ایمان آورده و برعلیه شرک در قومشان برمیخیزند. خدا به آنان می‌گوید که به غار پناه ببرید و آنجا به شکل غیرقابل باوری، بخواب می‌روند. پس از آنکه بیدار می‌شوند خدا به ایشان می‌گوید که با پول خود برای خرید غذا به شهر بروند٫ بدون آنکه خود را به دیگران بشناسانند.

توضیحات از این بیشتر نیست و جزئیات این ماجرا در ادوار بعدی توسطِ تاریخ‌نگارانِ معلوم حال ذکر شده است.

روایتی موجود است که اصحاب کهف پس از بیداری به شهر رفته و می‌بینند همه چیز عوض شده‌است. بعداز جستجو در شهر دوباره به غار بازمی‌گردند، دوباره به خواب رفته ومی‌میرند.

براساس اولین متنی که به ياران غار پرداخته و روایت آنان را در شهر آپاشا می‌کند، نخستین احتمال، دخمه‌ای زرتشتی در آنجا است که توجه بسیاری به خود جلب کرده است. در نزدیکی کوه پیون در آپاشا(نزدیک شهرسلجوق در اشغال ترکیه) مکان یک غار هفت‌خواب و آثار یک عبادت‌گاه مخروبه زرتشتى در آن بین سال‌های ۱۹۲۶ تا۱۹۲۸ میلادی، حفاری شد. این کاوش چندصد قبر مربوط به قرون پنجم و ششم را آشکار کرد. کتیبه های اختصاص یافته به هفت خواب و يا ياران غار بر روی دیوارها و گورها یافت شد. این غار هنوز هم به گردشگران نشان داده می‌شود.برخی باستانشناسان، محل غار هفت خفته را در میان دو روستای رقیم و ابوعلند واقع درهفت کیلومتری عمان پایتخت اردن دانسته‌اند،برخی نیز آن را در دمشق پایتخت سوریه دانسته اند.

غار هفت خفته در آپاشا و يا افسوس در اشغال تركيه است.
غارِ احتمالیِ هفت خفته در عمانِ اردن قرار دارد.
در مسیحیت داستان اینگونه روایت می‌شود که در طول آزار و شکنجه‌های دسیوس(قیصر روم)، در حدودسالِ ۲۵۰ پس از میلاد، هفت مرد جوان متهم به پیروی از مسیحیت شدند. مدتی به آنها فرصت داده شد تا ازایمان خود انصراف دهند، اما آنها از تعظیم در برابر بت‌های رومی خودداری کردند. در عوض آنها ترجیح دادندکه مال دنیوی خود را به فقرا بدهند و برای دعا به غار کوهستانی بروند؛ و در آنجا به خواب رفتند. قیصر که دید نگرش آنها نسبت به بت‌پرستی بهتر نشده است، دستور داد دهانه غار را مهر و موم کنند.
نقشی از هفت خفته بر دیوار ضلعِ جنوبیِ کلیسایِ هفت خوابیده در روتوفِ آلمان قرار دارد.
دسیوس در سال ۲۵۱ درگذشت و سال‌های زیادی گذشت که طی آن مسیحیت از آزار و اذیت، به دین دولتی روم تبدیل شد. در زمانی بعد (که معمولاً زمان سلطنت تئودوسیوس دوم (۴۰۸-۴۵۰) گفته می‌شود) در سال ۴۴۷ پس از میلاد، صاحب زمین تصمیم گرفت دهانه مهر و موم شده‌یِ غار را باز کند و به این فکر افتاد که از آن بهعنوان آغل دام استفاده کند. در را باز کرد و هفت خفته را در آنجا دید. آنها از خواب بیدار شدند و تصور کردندکه فقط یک روز خوابیده اند. یکی از آنها را برای خرید غذا به آپاشا فرستادند و از او خواستند که مراقب باشد.

پس از ورود فرد به شهر، این شخص از دیدن ساختمان هایی با صلیب شگفت زده شد.(چون شهر برعکسِ زمانی که بخواب نرفته‌بودند، مسیحی شده بود.) مردم شهر به نوبه خود از دیدن مردی که سعی می کرد سکه های قدیمی دوران سلطنت دسیوس را خرج کند شگفت زده شدند. اسقف مسیحی برای مصاحبه با هفت خفته، احضارشد. ياران غار ماجرای معجزه‌یِ خود را به او گفتند و در حال حمد و ستایشِ خدا از دنیا رفتند.
داستان مشابه ای در کتاب مقدس هندوان وجود دارد که در آن ایندرا برای ریاضت در زمانی که آسورها سراسردنیا را گرفته بودند به میان گل نیلوفر آبی که یکی از مظاهر امپراتوری پارسی است رفت. این داستان در منابع ایرانی به داستان ياران غار معروف است واصطلاح يار غار( كه باز مسلمانان بنام خود زدند) از اينجا گرفته شده است. و یار غار به کسی گویند که رفیق گرمابه و گلستان باشد، غم دوست او را متالم و شادیش او را مسرور و مبتهج کند. خلاصه آنچنان یار وفادار وایثارگر باشد که عقلا و مبتفکران در مقام مقایسه با برادر دچار تامل گردند.
داستان یاران غار، در اشعار شاعران پارسى به گستردهگى بازتاب داشته است.

با بدان یار گشت همسر لوط
خاندان نبوّتش گم شد
سگ ياران غار روزی چند
پی نیکان گرفت و مردم شد. سعدی

بر سر و بر دیده دویدن گرفت
شیر نظر با سگ یاران غار. مولانا

که آرد صبا نسیم و نیارد نسیم ما
امروز خفته ایم چو ياران غار لیک. سنایی غزنوی

همچو گل گونه بقایی هم ندارد جوهرم
نی سگ ياران غارم نی خر عیسی ولیک، خاقانی

تازه در هر جام می کن غسل احرام بهار
آرزوها را کند بیدار چون ياران غار. صائب تبریزی

به ز بیداری بود جای دگر سگ را و گر
بر در ياران غارش بهر خفتن می بری. سیف فرغانی

همچنین بسیاری بر این باورند که «هفت خفتگان افسوس» (در قرآن: أصحاب الکهف)، که مسلمانان آنها رامقدس می‌دانند، در این شهر زندگی می‌کردند و در غاری نزدیک به آن، سال‌های بسیار به خواب رفته‌اند.

آمفی تئاتر آپاشا در جنوب غربی ترکیه قرار دار
اِفِسوس (نیز اِفِسُس) يكى از شهرهای ایونیادر آناتولی باستان بود که امروز ویرانه‌های آن به عنوان مرکز گردشگری و باستانشناسی در سه کیلومتری جنوب شهر سلجوق‌ استان ازمیردر اشغال ترکیه قراردارد. ویرانه‌های افسوس یکی از بزرگترین مجموعه‌های بر جای مانده از امپراتورى پارسى در مدیترانه شرقی است.

جاذبه‌های گردشگری این شهر، همه ساله جهانگردان بسیاری را به این منطقه جذب می‌کند. «افسوس» میزبان یکی از هفت آتشکده بزرگ زرتشتی است که امروزه کلیسا نامیده میشوند.کشف بسیاری از اسناد مربوط به زرتشت و مذاهب پارسى، «افسوس» را درزمره مهم‌ترین بقایای تاریخی قرار داده‌است.

تخمین زده می‌شود که شهر افسوس در زمان پارسها بین ۳۳۶۰۰ تا ۵۶۰۰۰ نفر جمعیت داشته‌است؛ و سومین شهربزرگ آناتولی از شهرهای ساردیس و ترواس بوده‌است.

اِفِسوس یک واژه باستانی ايرانى و به معنای شهر «ایزدبانوی-مادر» است.این مکان نام خویش را از واژه باستانی پارسى آپاشا گرفته‌است. و تلاش شده كه اين شهر را متعلق به يونانيان بنامند ولى از آنجا که یونانیهاحرف «ش» را در زبان خود نداشتند و از این رو این نام در زبان ایشان نميتوانسته باشد و اين خود يك دليل کوچک از هزاران دليل بزرگ ديگر در جهت رد ادعاى دروغين استعمار جهانى است.

آپاشا یا اِفِسوس یکی از مراکز تجمع ايرانيان بود و یکی از مهم‌ترین شهرهای آسیای کوچک بشمار می‌رفته که تاریخ آن به ٨٠٠٠ سال پیش می‌رسد. اولین بار در سال ۲۹۶ پ.م. محل این شهر توسط ایسیماخوس به مکان امروز منتقل گشته و بصورت بندری مهم متعلق به پارسيان پرگامون گردید.

تاریخچه باستانشناسی در شهر افسوس به سال ١٩٦٣ میلادی بازمی‌گردد. در آن زمان دزدى به نام جان ترتلود، از سوی موزه انگلیس مسئولیت کاوش در معبد آناهیتا رابه عهده گرفت. در سال ١٩٦٩ او موفق به کشف پیاده رو این معبد شد. در سال ١٩٧٤ اکتشافات متوقف گردید و صدها هزار آثار ارزشمند متعلق به تاريخ ایران از اين منطقه به غرب برده شد و بار دیگر توسط اتو بندروف که یک آلمانى بود در سال ١٩٩٥ از سر گرفته شد.

گفته ميشود که تنها ۱۵ درصد از شهر باستانی افسوس کشف شده‌است و از زیر خاک بیرون آورده شده‌است

هیچ نظری موجود نیست: