‏نمایش پست‌ها با برچسب دفتر اول. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دفتر اول. نمایش همه پست‌ها

۲۴.۲.۰۳

حكايت شير و خرگوش بخش دوازدهم



ای شهان کشتیم ما خصم برون
ماند خصمی زو بتر در اندرون
اى شاهان، دشمن خارجى را كشتيم، اينك دشمن خانگى كه از او بتر است، باقيمانده است.
کشتن اين، کار عقل و هوش نیست
شیر باطن، سخره خرگوش نیست
كشتن اين دشمن داخلى با چاره انديشى هاى معمولى و استفاده از خرد و هوش آدمى، به تنهايى صورت نميگيرد. و شير درون آدمى، خام مكر هاى خرگوشى نخواهد شد. بنابر گفته فردوسى كبير، آدمى از سه بخش، تن، جان و خرد تشكيل يافته است. تن كه تكليفش مشخص است، و يك مكانيزم و سيستمى بسيار پيچيده، دقيق، منظم و شگفت انگيز است كه به همه نوع فعل و كردارى توانا است و از اين حيرت انگيز تر آنكه، تن آدمى، خود درمانگر و خود ويرانگر هم هست. يعنى طورى ساخته و برنامه ريزى شده كه هم ميتواند تمامى ويرانيهايش را آباد ساخته و از نو بسازد و زندگى دور و دراز يابد، و هم ميتواند تمامى توانايى و قدرتش را با يك بى نظمى از بين ببرد. ولى جان آدمى همان بخش نور و يا آتش درون اوست كه خداوند به امانت درون او قرار داده است و جايگاهش در تن و يا كالبد آدمى است. رابطه اين دو، يعنى تن و روان، يك رابطه مسقيم ميباشد. بدين ترتيب كه هر چه تن شريفتر و پاكتر و از آلودهگيها برى تر باشد، جانش تواناتر و خرسندتر است و او را به نزد خدا و يا منبع خود، باز خواهد گرداند. اما خرد آدمى مانند يك رهبر اركستر، يك كاتاليزور، يك واسطه بين اين دو عمل ميكند. اگر اين خرد كه بيش از نود درصد آن اكتسابى است و از طريق تربيت بدست ميآيد، در درون آدمى ابتدا جا داده شود و سپس بمرور زمان گسترده شده و پرورش يابد، درنتيجه آدمى، همان هدف آفرينش شده و عزيز خدا ميگردد. و تربيت از اولين روز بسته شدن نطفه آدمى، آغاز ميگردد، بدين ترتيب كه بايد با آن مانند يك گهر ارزشمند، مانند الماس كوه نور و يا درياى نور رفتار كرد. و زمانى كه اين گهر پا به كره خاكى ميگذارد، تا هفت سال نخست، مانند يك پادشاه است كه بايد خادمانه به خدمت او كمر بست. و پس از آن چگونگى درست و راست زندگى كردن را به او آموخت. و همه جا و در هر زمان پشتيبان و همراه او بود. و بدين ترتيب رسالت خود را بعنوان يك پدر و يا مادر انجام داد. اگر آدمى از ابتدا، بدين ترتيب صاحب خرد گردد، خرد ايجاد شده او را تا آخر عمر در پناه خود حفظ ميكند. و در انتها هم بازگشت او بسوى خداست. درغير اينصورت درون آدمى كاروانسرايى ميگردد كه مدام مهماندار ميهمانهايى از هر نوع و دسته است كه تاثيرات خوب و بد خود را بر ظاهر و باطن او ميگذارند و روزگارش را ميسازند.
دوزخ است این نفس و نفس اژدهاست
كاو به دریاها نگردد کم و کاست
نفس درون آدمى كه همان زياده خواهى افراطى و شهوتِ بدست آوردن و داشتن همه چيز است، صاحبش را در جهنمى سوزان، فرو ميبرد، دوزخى بسان نفس اژدها كه با آب هزاران دريا خاموش نميگردد و يا بقول سعدى كبير چشم آزمند و طماع و زياده خواه را يا ريگ بيابان پر كند يا خاك گور. نفس اولى بمعناى افراط و شهوت و زياده خواهى و نفس دوم بمعنى بازدم اژدها است.
هفت دریا را در آشامد هنوز
کم نگردد سوزش آن حلق سوز
هفت دريا اشاره به ساخت هفت دريايى است كه كى كاوس در اطراف هفت رشته كوه، و يا رشته كوه قاف، در شاهنامه ميسازد، و ميفرمايد اگر آب اين هفت دريا را در گلوى آدم طماع خالى كنند، دوزخ درونش همچنان ميسوزد و خاموش نميگردد، و اين جهنم حلق سوزى كه در درون طماع است، تا آخر عمر، او را همچنان دربر گرفته و از سوزش و رنجش هم كم نميگردد.
سنگها و کافران سنگدل
اندر آیند پيش او زار و خجل
آتشى كه ميتواند سنگ را آب كند، آتشی مهیب و پر لهیب است، ولى همين آتش گران كه موجب آب شدن سنگ ميشود، در برابر آتش درون طماع هيچ است و از اين بابت خجل.
هم نگردد ساکن از چندین پزا
تا ز حق آید مر او را این ندا
سیر گشتی سیر؟ گوید، نی هنوز
اینت آتش، اینت تابش، اینت سوز
و آنكه در درونش، دوزخى سوزان دهان باز كرده، از پروراندن آتش اين دوزخ سير نميشود، و اگر از او پرسند كه آيا اين آتش ترا بس است، ميگويد نه، باز هم آتش ميخواهم، باز هم سوختن و تب و رنج را طالبم! كنايه از پليدى كه از انجام پليدى سير نشده و دست بردار نيست. و فرقى نميكند كه چقدر مجازات ببيند و يا پاداش بگيرد، باز هم بدنيال پليدى بيشتر است.
عالمی را لقمه کرد و در کشید
معده اش نعره زنان هل من مزید
يك عالم را گرفته و مالخود ساخته، ولى باز بيشتر ميخواهد. مثال بارز و ملموس اين مطلب را كه دستكم ايرانيان با جسم و جان خود تجربه كردند برميگردد به زمانى نچندان دور كه دنيا از زور گرسنگى، خود را براى براه انداختن يك جنگ جهانى ديگر آماده ميكرد، ولى درعوض ايرانيان قربانى گشتند تا اين پليدى رخ ندهد. ولى امروز كه تقريبا تمامى دنيا از رنج گرسنگى و پريشانى رهايى جستند، و ثروتها اندوخته شده و كاخها بنا گشته است، با اينحال هنوز همان پليدى كه موجب ويرانى ايران و بردن آن به دره نيستى شد، نه تنها زنده است و از بين نرفته و آتش و دوزخ درونش تسلى نيافته و كم نشده، بلكه پليدتر، جسورتر و خونخوارتر گشته است. همه دنيا را گرفته، همه ثروتهاى دنيا را مالخود كرده، تمامى سرزمينهايى كه پيش از اين بهشت هاى زمينى ناميده ميشدند به ويرانسرا تبديل كرده، ولى هنوز نعره كشيده و بيشتر ميخواهد. چرا؟ چون بر اساس يك اصل ساده، هرچه بيشتر در آتش پليدى بدمى و يا به آن هيزم بيشترى برسانى، تندتر و سوزان تر ميشود.
حق قدم بر وی نهد از نامكان
آنگه او ساکن شود در کن فکان
حق تعالى كه وجود مقدسش بسته به مكان نيست، در آدمى دميد و او را ساكن دنيا قرار داد.
چونکه جزو دوزخ است این نفس ها
طبع کل دارد هميشه جزوها
از آنجا که نفس و يا زياده خواهى، گوشه اى از همان دوزخ تشبیه شده است و از آنجايى كه هر جزو ، تابع کل است، پس زياده طلبى و آزمندى هم از اوصاف دوزخ است. و آدما به ذات تمايل به دوزخى شدن دارند.
این قدم حق را بود كاو را کشد
غیر حق خود کی کمان او کشد؟
اين دم مال خداست، كه به آدمى زندگى يبخشد، پس هم او ميتواند آنرا كنترل كرده و افسارش را بكشد و از كژ روى و شهوت و زياده طلبى، او را بازداد.
در کمان ننهند بغير تیر راست
این کمان را باژگون كز تیرهاست
تیری که در کمان نهند باید راست باشد تا به هدف اصابت کند و کمان نفس با تیرهای كژ، توانا به رساندن صاحبش به مقصد كه همان پيوستن به منبع و اصل خويش است، نخواهد بود.
راست شو چون تیر و، واره از کمان
کز کمان هر راست بجهد بیگمان
پس برای آنکه از کمان وجودت، تير رهايى را به هدف بزنى، ميبايستى آنرا با راستى و پرهيزگارى، در كمان راست قرار دهى. و راستی و درستی پيشه کنی. چه تنها تیری که در کمان راست بگذارند، به هدف مينشيند.
چونکه وا گشتم ز پیکار برون
روی آوردم به پیکار درون
هنگاميكه از پیکار و نبرد با دشمن بیرونی آسوده گشتم، ميبايستى به نبرد با دشمن درونی بشتابم.
قوت از حق خواهم و توفیق و لاف
تا به ناخن برکنم این کوه قاف
رسيدن به حق و حقيقت سخت نيست. كوه قاف هم كه باشد، ميتوان با نوك سوزنى آنرا از جا كند. بشزط آنكه از يزدان پاك طلب دستيابى به حق و حقيقت كنيم. درواقع براى رسيدن بخدا فقط يك گام لازم است و آنهم پرهيز از پليدى است. و براى آغاز اين پيكار، ميبايستى از خداوند طلب توانايى و صبورى و استقامت كرد. لاف بمعنى حق و حقيقت است. و چون حرف حق در نزد ناكسان اغراق و غلو مينمايد، آنرا به گزافه گويى تعبير و معنى كرده اند و بهمين معنا هم در بين مردم كوچه و بازار جا انداخته شده تا جاييكه حتى دانشمندان! امروزى هم آنرا بمعناى گزافه گويى بكار مى برند. ولى در زمان مولانا، واژه لاف همچنان بمعنى حق بكار برده ميشده است. در برخى از نسخ مثنوى مصرع نخست بدين ترتيب آمده است: قوتى خواهم ز حق دريا شكاف.
سهل شیری دان که صف ها بشکند
شیر آن است آن که خود را بشکند
شیر ساخته شده تا در پیکار با حريفان و درهم شكستن صفوف دشمنان پيروز ميدان باشد. و اين در ذات شير و در افكار شير نقش غالب است. و بهمين دليل او را پادشاه بيشه مينامند، چراكه واژه شكست در نزد او بى معنى است. و اينكه شير براساس ويژهگى و ذاتش رفتار كند، كار مهم و هنر شگرفى نيست. هنر و شگفتى آنجاست كه شير بخواهد برخلاف خاصيتش رفتار كند. و جنبه هاى درندهگى و خشن و بربر منشانه وجودش را شكسته و انسان شود. اين بيت كنايه از آدمى است كه در ضمن بى نيازى و رفاه، دم از حق و حقيقت بزند. در عين قدرت، ادعاى توانايى كند. درعين سيرى دم از پرهيزگارى بزند. حاتم تايى باشد و غرق در مال و منال، و ادعاى بخشش و كرم كند. اينكه آدمى در جايگاه بينيازى، تبديل به سالكى بزرگ شود، هنر نيست، و هنر نيست كه آدمى در خانه نشسته و در بر روى همگان بسته و چون با كسى برخوردى ندارد، پس دروغ هم نگفته، مردم آزارى هم نكرده و عمل ناهنجارى هم ازش سر نزده است، و فكر كند، هنر كرده و آدم خوبى است. هنر آنجاست كه از بوق سحر از خانه بيرون آمده و تا بوق شب، در ميدان نامردمى ها، نامرديها، ناكاميها، ناروها و و و … مبارزه كنى، نان حلال، به قيمت زور بازو و قدرت فكر و ناى زانو، به خانه برده، و همچنان بروى صورت بيگناه و دلنشين فرزندان لبخند زده، در تربيت آنها تلاش كرده، و سپاسگزار خدايى باشى كه ترا از پليديها دور نگاه داشته است. اين يعنى پيروزى بر نفس و جنبه ها و خوى درندهگى كه آدمى در درون خود دارد و او را حق بجانب ساخته و در انجام پليدى ها دلير ميگرداند. خود شكستنى از اين بالاتر نيست.
تا شود شير خدا از عون او
وارهد از نفس و از فرعون او
تا شير خدا(آدمى) به يارى حق و يزدان پاك، از پليدى هاى نفس و غرور بيجا رهايى يابد. فرعون در اينجا يعنى سركش و مغرور كه لقب آتش است. فرعون همچنان لقب پادشاهان پارسى مصر بود و از دو واژه فر+ عون ساخته شده است و فر به معنى تاج و يا شكوه است. و عون يعنى آتشكده و كوره و تنور و محل آتش. اين واژه پارسى با همين تلفظ و معنا وارد زبان انگليسى شده و مورد استفاده است oven انگلیسی. فرعون يعنى كسى كه شاه آتشكده است، يعنى مردمانى كه از آتش ساخته شدند، و سرى دارند كه سرور همه آتش هاست و فرعون ناميده ميشود. و اين واژه بنابر ارزش گذارى آتش نزد ايرانيان باستان، ساخته شده است و اينكه آتشكده هاى بزرگى در مصر بنا شده بود.
در بيان اين شنو يك قصه اى
تا برى از سرّ گفتم حصه اى
براى شرح بيشتر اين مطلب، داستان ديگرى بازگو خواهد شد، تا خوانندهگان شير فهم شده و به مفهوم واقعى گفتار مولانا پى برده و بهره اى ديگر برند.

۱۴.۲.۰۳

حكايت شير و خرگوش بخش يازدهم


چونکه خرگوش از رهایی شاد گشت
سوی نخچیران دوان شد تا به دشت
هنگامى كه خرگوش از دست شیر رهایی یافت، شاد و خوشحال و دوان دوان به سوی نخچیران دشت شتافت.
شير را چون ديد محو ظلم خويش
سوى قوم خود دويد او پيش پيش
شير قاتل موجب كشته شدن خود شده بود و خرگوش قاتل شادمان از قتلى كه مرتكب شده بود بسوى قبيله خود ميجهيد.
شير را چون ديد كشته ظلم خَود
ميدويد او شادمان و با رشَد
شير بخاطر ندانم كارى خود كشته شد و اين ندانم كارى موجب نجات خرگوش شد. خَود در اينجا بمعنى نفس و ذات است. رشَد يعنى نجات يافتن، رستگارى. این بدانسو آن بدینسو میکشد، هر کسی گوید منم راه رشد. مولوی
شیر را چون دید در چه کشته زار
چرخ می زد شادمان تا مرغزار
شير در چاه با خفت و خوارى كشته شد و خرگوش شاد از اين مطلب تا مرغزار و نخچيرگاه چرخان و رقصان رفت.
دست می زد چون رهید از دست مرگ
سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ
خرگوش خوشحال بود چون از چنگال مرگ نجات يافته بود و از اينجهت مانند شاخ و برگى كه توسط باد در هوا بچرخ و رقص درميآيند، ميچرخيد و از شادى ميرقصيد.
شاخ و برگ از حبس خاک آزاد شد
سر برآورد و حریف باد شد
مانند شاخ و برگ كه توسط باد از زندان خاک رها شده و با باد همراه و دمساز ميشوند.
برگها چون شاخ را بشکافتند
تا به بالای درخت اشتافتند
برگها با شكافتن شاخه ها از بار تعلق شاخه رهايى يافته و تا نوك درخت ها بالا ميروند.
با زبان همدلى شکر خداى
میسراید هر بر و برگی جداى
بى زبان هر بار و برگ و شاخها
ميسرايد ذكر و تسبيح خدا
هر شاخه و برگی با زبان دل با خداى خود راز و نياز كرده و شكر زنده بودن و زندگى را بجا ميآورد.
چگونگى بسته شدن نطفه آدمى:
كه بپرورد اصل ما را ذو اتاء
تا درخت استبر شد استتاء
اين بيت با واژهگان ديگر نوشته و تحريف شده تا اصل معناى آن بطور مسخره اى تغيير يابد. درحاليكه مولانا چگونگى بسته شدن نتفه(نطفه)آدمى را در اين بيت شرح ميدهد. ذو اتاء از القاب پروردگار و به معنى سخاوتمند و دست و دلباز است. درخت استبر يعنى درخت تنومند. استتاء يعنى حالت پس از انزال. 
جان های بسته اندر آب و گِل
چون رهند از آب و گِلها شاد دل
مانند خرگوش، اسپرم هايى كه از آب و گل ساخته شده اند، شاد و سرحال رها ميشوند.
در هوای عشق او رقصان شوند
همچو قرص بدر بی نقصان شوند
اسپرمها رقصان خود را به سلول تخمك ميرسانند و سلول تخم را كه شبيه قرص كامل ماه است و هیچ کاستی و نقصانی ندارد، تشكيل ميدهند.
جسمشان رقصان و جانها خود مپرس
وآنکه گردد جان از آنها خود مپرس
و بدين ترتيب جسم تشكيل ميگردد، و سپس جان در آن دميده ميشود. دمى که شرح حقیقت ويژهگيها و احوال درونی اش در بیان نمیگنجد.
از اينجا مولانا از غرور بيجاى آدمى كه در برابر عظمت هستى، حقيرى بيش نيست و با اينحال ادعاى بزرگى دارد، سخن ميگويد:
شیر را خرگوش در زندان نشاند
ننگ شیری کو ز خرگوشی بماند
خرگوش شیر را در زندان اسير ميكند و اين يك ننگ بزرگ براى شیر است كه از هر نظر از خرگوش جلوتر است.

۴.۲.۰۳

حكايت شير و خرگوش بخش دهم



مولانا در اين بخش مجددا به يكى ديگر از گفته هاى زرتشت استناد كرده و به خوانندهگان توصيه ميكند كه خود را آنقدر دوست داشته باشند كه به ديگران ستم و ظلم نكنند. زرتشت كه شرافت زمين از آن اوست ميفرمايد: من آنقدر ترا دوست ندارم كه بتو بدى كنم. يعنى من ترا بيشتر از خودم دوست ندارم، چراكه بدى به ديگران كردن، در واقع دهها برابر بدى به خود آدمى است. و اگر آدمى خود را دوست داشته باشد، هيچگاه به ديگران بدى نميكند و موجب ناراحتى مردم نشده و بكسى ظلم نميكند. چراكه ظلم و ستم ورزيدن در نهايت دامان ظالم و ستمكار را ميگيرد. چگونه؟ زمانى كه كسى افكار ناراست و ناخوشايند و منفى دارد، و يا با گفتار سخيف و ناهنجار و زشت با ديگران سخن ميگويد و يا دست به كردارها و اعمال ننگين، مانند دزدى و زورگويى و قتل و غارت، ميزند، تمامى اينها، بدون اينكه خود آدمى متوجه باشد، موجب ترشح و پخش موادى در بدن ميشوند كه مانند سم بر روى اعصاب آدمى اثر گذار است. اين مواد ترشح شده(كه شرح و شناسايى آنها بحث هاى گسترده علمى دارد) سلولها را تحت تاثير خود قرار داده و آنها را از كنترل و تنظيم و روند طبيعى خارج مينمايد. و موجب درد بى درمان خواهد شد. يك گفته كهن پارسى ميگويد، تو مال مرا ميدزدى، و نميدانى كه همزمان من هم مال ترا ميدزدم. يعنى تو مال و دارايى عاريتى من كه مادى و دنيوى و قابل جبران است را ميدزدى، و من مال واقعى تو را كه همانا سلامت روح و جسم توست، و غير قابل برگشت است را ميدزدم. تو مال مرا ميبرى و روحت را بمن ميفروشى.
شیر گفتش، تو ز اسباب مرض
این سبب گو خاص که اینستم غرض
شیر به خرگوش گفت، انقدر اراجيف نگو، جواب من را بده و علت و سبب پریشانی و اصطراب را بگو که مقصود من، همین است.
پاى را واپس كشيدى تو چرا
ميدهى بازيچه ى واهى مرا
براى چه ايستادى و جلوتر نميآيى؟ با چه خيال واهى، مرا بازى ميدهى؟
گفت، آن شیر اندر اين چَه ساکن است
اندر اين قلعه ز آفات ایمن است
خرگوش گفت، آن شیرى كه شرح او را پيش از اين برايت گفتم در امان اين چاه خودش را پنهان كرده است.

۲۹.۱.۰۳

حكايت شير و خرگوش بخش نهم



مرد را بر عاقبت نامی نهد
نی بر آن كاو عاریت نامی نهد
مخلوقات نامى گرفتند كه تا پايان هستى با همان نام شناخته ميشوند.

از اينجا مولانا درون آدمى را معرفى ميكند و ميفرمايد، اگر به آدم همه چيز بدهند، مثلا بهشت را كه سقف همه دارايى هاست، باز آدمى بدنبال بدست آوردن يك چيز ديگر است. چون خصلت و ذات آدمى سيرى ناپذير است و داشتن بهشت هم به رهايى از اين خصلت كمك نمينمايد. اين سيرناپذيرى آدمى، از ويژهگى هايى است كه هم ميتواند او را به اوج شكوه برساند و هم به انتهاى پستى. هم به اوج عزت، هم به حضيض ذلت.
چشمِ آدم چون بنور پاک دید
جان و سِر نامها گشتش پدید
هنگامى كه پروردگار توانا، در كالبد آدم دميد و با نور پاك به او جان بخشيد، چشم آدم توانا بديدن شد( از اين جهت ميگويند كه چشمها دريچه هاى روح آدمى هستند.) يعنى چى؟ يعنى آدمى داراى خرد و جان گشت. آن دم خداوندى، درواقع هم زندگى است(جان است) و هم تمامى اسرار و دانستنيهاى هستى است(خرد است) كه خداوند در وجود آدمى قرار داده است. و سوره زالو(علق) كه بگفته اى پنج جمله نخست آن اولين آيات قرآن است، خداوند دقيقا به همين مطلب اشاره دارد. و ميگويد ما به آدمى قلم داديم. يعنى استعداد ها و توانايى يادگيرى به او ارزانى داشتيم.(ٱلَّذِی عَلَّمَ بِٱلْقَلَم) و تمامى دانش ها و دانستنيها را در آدم قرار داديم. و آدمى بدين سبب دانا به واقعيات گشت. (عَلَّمَ ٱلْإِنسٰنَ مَا لَمْ یَعْلَمْ ) و توسط آن قلمى كه به آدمى داده شده، او ميبايست دانستنيها و دانش و اسرار دنيا را از درون خودش بيابد. (قرآن و يا هرچه كه نام آن بوده، درواقع يك متن پارسى است كه به زبان ناقص عربى ترجمه كردند، جملاتش را پس و پيش كردند، و به خودمان برگرداندند. دقيقا مانند شاهنامه و ديگر آثار ارزشمند علمى و ادبى ايران كه هم مثله و سانسور شدند، هم تحريف شدند و هم ترتيبشان بهم ريخته شده، هم نام نويسندهگانشان عبرى و عربى شده، هم تاريخ و مكان و اطلاعات واقعيشان مخدوش شده و سپس دوباره به خود ما برگرداندند و ما متاسفانه ناچاريم لقمه را دور سر بچرخانيم تا آنها را بفهميم!)
چون ملک، انوار حق در وی بتافت
در سجود آمد و در خدمت شتافت
هنگامى كه خداوند با انوار پاك الهى، اين دو، يعنى بينش و دانش را به آدم ارزانى داشت، و آدم به چرايى خلقتش پى برد، در مقابل خداوند به سجده درآمده و پيمان وفادارى با خدا بست.
این چنین آدم که نامش می برم
گر ستایم تا قیامت، قاصرم
و اصل آدمى اين است، مخلوقى كه بينش و دانش دارد و بسبب اين دو، خدمتگذار و خادم خداست و اينچنين مخلوقى را اگر تا پايان ستايش كنم، باز هم كم است.
اینهمه دانست و چون آمد هوا
دانش یک نهی شد بر وی غطا
ولى آدم، همانگونه كه در سوره زالو آمده است، تكه خونى است سيرناپذير، كه تا بينياز است، با اينكه همچنان بخدا چسبيده، ولى رسالت و اصل خود را فراموش ميكند. هنگامى كه خدا به او بهشت، و يا همه چيز را بخشيد، و او را لاى پنبه با همه نعمتها نگاهدارى كرد، از روى زالو صفتى و هوا و هوس، بهشت را بخاطر يك دانه گندم و يا يك دانه سيب رها ساخته و پيمان شكنى كرد.
دانش يك نهى، شد بر وى غطا، يعنى دانش اينكه چه چيزى براى او ممنوع است بر وى پوشيده گشت. يعنى نديده گرفتن آنچه براى او ممنوع شده بود. با اينكه ميدانست، و دانش آنرا داشت كه چه چيزى بر او نهى شده، با اينحال خطا كرد. و اين دانش بر وى پوشيده(غطا) گشت. غتا و يا غطا، بمعنى پرده و پوشش است. و يك نهى، يعنى آن يك چيز ممنوع.
کی عجب، نهی از پی تحریم بود
یا به تأویلی بد و توهیم بود؟
وقتى هوا و كنجكاوى بر او غلبه كرد، و خردش كم شد، به شك افتاد كه تحريم و ممنوعيت خوردن گندم يا سيب،از طرف خدا، بعنوان توصيه بوده و يا دستور؟ توهيم، يعنى به بدگمانى دچار شدن.
در دلش تاویل چون ترجیح یافت
طبع در حیرت سوی گندم شتافت
هنگامى كه شك و ترديد در وجودش رخنه كرد، و بر خردش چربيد، طبيعتش پا پيش گذاشت و فورا دستور خوردن گندم را صادر كرد.
باغبان را خار چون در پای رفت
دزد فرصت یافت و کالا برد تفت
و خردش درست حال آن باغبانى را يافت كه مشغول كشيدن خار از پايش شده و از باغ غافل مانده و در نتيجه دزدان فرصت را غنيمت دانسته و شتابان كيسه هاى خود را پر كرده و محصول او را بسرقت بردند.
چون ز حیرت رست، باز آمد براه
دید برده دزد، رخت از کارگاه
پس از اينكه آدم خطا كرد و پيمان شكست و كنجكاويش ارضاع شد، پس به حالت طبیعی بازگشت، و تازه آنزمان فهميد كه چه اشتباهى مرتكب شده است. اين داستان آدم و حوا، يك داستان كهن ايرانى است كه منظور از نوشتن اين داستان از طرف نياكان ما، شناخت آدمى و پرداختن به جنبه هاى روحى و روانى اوست. من بارها در مورد اين داستان نوشته ام، و اينبار بطور اختصار بايد گفت اين داستان، به خواننده ميگويد كه اگر حتى بهشت را به آدمى بدهند، براساس يكى از ويژهگى هاى نهفته در آدمى، كه همانا زياده خواهى و نارضايتى ابدى اوست، آدمى بهشت را قربانى يك خواسته ديگرش ميكند. و همچنين اشاره دارد به اينكه، آدمى تنها زمانى قدر و ارزش داشته هايش را درميابد كه آنها را از دست ميدهد. چنانكه آدم بمدت دويست سال بر سنگى نشسته بود و بخاطر خطايش ميگريست. در اينجا مولانا به همين مطلب اشاره كرده و ميگويد، آدمى زمانى ميفهمد اشتباه كرده كه كار از كار گذشته باشد.
این هوا ابری بود خورشید پوش
شیر و اژدرها شود زو همچو موش
هوا و نيازمنديهاى جسمانى آدمى مانند ابرى هستند كه روى خورشيد خرد آدمى را ميپوشانند. آنچنانكه فرقى نميكند، آدمى چه كسى باشد و در چه موقعيت زمانى و مكانى قرار داشته باشد، شير باشد يا موش، بهرحال در مقابل نيازمنديهاى جسمانى، ضعيف و ناتوان است.
من اگر دامی نبینم گاه حکم
من نه تنها جاهلم در راه حکم
و اين نديدن دام و تله، هنگام گرسنگى و نياز جسمانى، تنها منحصر به آدمى نيست، اين حكم، و هوا و نيازمندى فقط دام آدمى نيست، تمامى موجودات، دچار اين راز بقا هستند.
ای خنک آن كاو نکو ک اری گرفت
زور را بگذاشت و زاری گرفت
خوشا بحال كسى كه اين ضعف را تحت كنترل خود درآورد و زور هوا و هوس را خار و خفيف و زار كند.

از اينجا مولانا ميفرمايد، بدى وجود ندارد، آنچه كه بدى و خوبى را تعريف ميكند، چگونگى نگاه آدمى به پديده ها و تضاد بين آنها است.

۲۱.۱.۰۳

حكايت شير و خرگوش بخش هشتم



حال آن کو قول دشمن را شنود
بین جزای آن که شد یار حسود
١- مجازات آنکه به گفته دشمن گوش کند و آنگه یار و یاور حسودان باشد، چيزى بجز عذاب نيست.
دشمن ار چه دوستانه گویدت
دام دان گر چه ز دانه گویدت
٢- دشمن تو اگر حتى از روى خير خواهى حرفى بزند، بدان و آگاه باش كه ثمرى بجز تلخى نخواهد داشت. و تو آنرا دام بدان هر چند که برای تو از دانه حرف بزند.
گر تو را قندی دهد، آن زهر دان
گر بتن لطفی کند، آن قهر دان
دشمن در پشت هر عملى كه انجام ميدهد و يا هر حرفى كه ميزند، هدف شومى را پنهان ساخته است، در نتيجه حتى شيرينى از دستش نگير.
چون قضا آید، نبینی غیر پوست
دشمنان را باز نشناسی ز دوست
چراكه وقتى به پايان و عاقبت كار برسى، تازه خواهى فهميد كه حيله و فريب دشمن از سخنان نرم و بظاهر خيرخواهى اش جه بوده. و آنزمان است كه درخواهى يافت كه او دوست نبوده و درواقع دشمن تو بوده است. قضا در اينجا بمعنى سرانجام و پايان است.
آب خوش را صورت آتش مده
اندر آتش صورت آبی منه
با دوست پنداشتن دشمن، روزگار خوشت را مانند جهنم سوزان مكن و حال خود را از آب گوارا به آتش سوزان برنگردان. صورت آبى احتمالا كنايه از صورتى است كه از خشم كبود و آبى شده، پس در آتش جهنمى كه براى خودت ساختى، خشمگين منشين.
از شراب قهر، چون مستی دهی
نیست ها را صورت هستی دهی
از شراب قهر، يعنى از شراب دشمن، وقتى مست و از خودبيخود شوى، درنتيجه همه چيز را برعكس خواهى ديد، و آنچه واقعيت ندارد را حقيقى ميپندارى. مانند شير كه به حرف دشمنش گوش داد و به اعتماد كرد. درنتيجه از پليدى كى ميتوان به سرخوشى و مستى رسيد، و نيست را چگونه ميتوان هست درنظر گرفت. گاهى آدمى ميداند، دشمنش كيست، و با اينحال مانند شير گول ميخورد، چراكه در خيال خود ترجيح ميدهدكه دشمن را دوست بداند و به حرفش گوش ميدهد.
چیست مستی؟ بند چشم از دید چشم
تا نماند سنگ، گوهر، پشم، یشم
و منظور از مستی چیست؟ مستی یعنی همان كه در بيت پيشين گفته شد، يك نوع خود فريبى بى دليل كه آدمى دانسته مرتكب ميشود. چرا؟ يك دليلش ميتواند اين باشد كه گاهى آدما درونا از جنگيدن خسته ميشوند، و همه چيز از جمله خرد را رها ميسازند و چشم بر روى حقيقت ميبندد و اين درست جايى است كه آدمى بيشترين ضربه ها را ميخورد، چرا كه خود در بيچاره گى كه دچار شده، سهيم بوده، و سنگ را گهر ديده و پشم را يشم.
چیست مستی، حس ها مبدل شدن
چوب گز، اندر نظر صندل شدن
همچنين مستی يعنى نگاه كنى ولى نبينى، گوش بدى ولى نشنوى، و اينكه چرا آدمى، و يا مثلا شير داستان با اينكه خردمند بود، ولى گول جبريون را خورد و در آخر هم در تله آنها افتاد، و دچار اينچنين مستى شد، دلايل زيادى دارد. مثلا عشق يكنوع مستى است. نفرت نوع ديگر مستى است، خشم، انتقام، كينه توزى و تمامى آن احساساتى كه براى جان و تن آدمى مضر و بيمارى زاست، و موجب دگرگون شدن گيرنده هاى شش گانه اش(بقولى حواس پنج گانه)ميشود، و آنها را مبدل ميكند، مستى است. و نتيجه اين مستى آنست كه آدمى توانا به انجام كردار نيك و خردمندانه نيست. و آنچنان بيخبر است كه هيزم را بجاى چوب مرغوب صندل ميگيرد.
چون نمایی مستی، ای تو خورده دوغ؟
پیش من لاف ميزنى، آنهم دروغ ؟
و اين مستى، مستى شراب نيست، مستى دوغ است. و نيا بگو كه مست شراب بودم و يك خطايى مرتكب شدم، اين خطايى كه تو مرتكب شدى بخاطر بيراه رفتن احساساتت و مبدل شدن آنها است. با دوغ مست كردى. يك مثل پارسى ميفرمايد، اگر ماست نخورى، يك چيزى ميشوى. و اين برميگردد به سستى اعصاب، پس از خوردن ماست و دوغ. و رخوت و خوابزدگى پشت آن. احتمالا بخاطر مواد سازنده ماست است كه بر روى اعصاب تاثير ميگذارد.
داستان آدم و فهميدن موجودات
چون كه آدم را سراپردت زدند
پیش او خلقان بخدمت استادند
هنگامی که خداوند آدم را آفريد، ديگر مخلوقات در مقابل او زانو زده و در خدمت او ايستادند. آدم يك واژه پارسى است و ريشه در زبان كهن ايرانى دارد. ولى مانند اكثر واژهگان پارسى، به تمامى زبانهاى دنيا راه يافته و مستقيم و غير مستقيم با همان تلفظ پارسى و به همان معناى پارسى مورد استفاده قرار ميگيرد. آدم از تركيب آ+ دم ساخته شده است و در پارسى آ به معنى نخستين است و دم بمعناى خون. و درنتيجه آدم بمعناى نخستين خون و يا نخستين مخلوقى كه نسل آدمى از آن ميآيد، ميباشد. و چون اين نخستين خون پاك و مطهر بود، مثل معروف آدم باش، يعنى پاك و رو راست و درست باش از اينجا ميآيد. و البته ديگر مثلها كه در آن از آدم و آدميت، سخن رفته است.
همزبان و محرم خود یافتند
پیش او یک یک بجان بشتافتند
تمامى مخلوقات او را پادشاه و از خود خواندند و آماده گى خود را براى خدمت به او اعلام كردند.
جمله خلقان ترک کرده چیک چیک
پيش آدم گشته هم راز و شريك
همه مخلوقات سكوت كرده و آنچه در درونشان بود را با زبان بى زبانى، يعنى از طريق امواج فكرى، برای آدم بیان داشتند. چيك چيك يعنى سر و صدا.
همزبانی خویشی و پیوندی است
دوست با نامحرمان چون بندی است
وقتى همه از يك جنس باشند، يعنى همه دلهايشان پاك باشد، يك خويشى و پيوند و هم خانوادهگى بينشان برقرار ميشود. و زبان همديگر را ميفهمند. درحاليكه مردم با كسانيكه هم جنسشان نيستند معذب و در جمعشان ناراحتند و احساس خوبى ندارند.
ای بسا هندو و شوخ همزبان
ای بسا دو شوخ چون بیگانگان
شوخ بمعناى گستاخ و بى پروا در سخن گفتن، و هندو بمعناى نجيب و محتاط در سخن گفتن است.(هنديها به صبر، ادب، حيا و شرافتمندى معروف بودند تا جاييكه در مقابل دشمنانشان هم پليدى بكار نميبردند. هنوز هم با وجود قاطى شدن با پليدترين موجودات دنيا، كه از خباثت و پلشتى و پليدى، از شيطان عبور كردند، همچنان هنديها فرهنگ صبورى و احترام به موجودات ديگر را تا حد زيادى حفظ كرده اند. در اكثر نقاط هندوستان مانند روزگار كهن، همه حيوانات از موش گرفته تا شغال، در كنار آدمها، دوشادوش و داراى حقوق يكسان، در صلح و صفا زندگى ميكنند. و مولانا از واژه هندى به معناى نجيب و شريف و شوخ بمعناى بيحيا و نانجيب، بعنوان دو تضاد، استفاده كرده و آنها را كنار هم قرار داده است. و ميگويد اين دو تضاد اگر هم جنس باشند، يعنى هر دو دلهاى بى كينه اى داشته باشند، با هم كنار آمده و همديگر را ميفهمند. ولى دو فرد گستاخ، با اينكه هر دو گستاخند ولى اگر هم جنس نباشند، احتمال اينكه با هم دوست و نزديك شوند، كم است. در اكثر نسخه هاى پارسى، بجاى واژه شوخ، كلمه ترك را آورده اند. و آنرا به قبايل تورگ نسبت داده اند. كه اشتباه است. چون مثلا اگر در مصرع نخست بجاى شوخ بنويسيم ترك و بخوانيم اى بسا هندو و ترك هم زبان! پرسش ميشود كه چگونه زبان هندى و تورگى را ميتوان هم زبان خواند!؟ سپس ميگويند كه اين تفسير دارد به شرح اينكه، اين هم زبانى بمعناى فهميدن زبان همديگر از طريق درك متقابل، بدون رد و بدل كردن سخن است. و همدلى ناميده ميشود. كه اين هم اشتباه است،، چرا كه هيچگاه دو فرد از دو فرهنگ كاملا متفاوت، بدون سخن گفتن با يكديگر، درك متقابل نخواهند داشت. و غير منطقى است. و مولانا سخن غير منطقى نگفته و نميگويد. چراكه سكوت معنا دار بين دو هم فرهنگ رخ ميدهد كه از زير و بم هم اطلاع دارند و نه اينكه يكى را از جابلسا بياوريم و ديگرى را از جابلقا! و انتظار درك متقابل بين آنان داشته باشيم. همانگونه كه در بيت بالاتر مولانا ميفرمايد، همزبانى، خويشى و پيوندى است. يعنى زبان مشترك ايجاد پيوند ميكند و هم خانواده و هم فرهنگ بودن، بين آدما خويشى را موجب ميگردد. و دو همزبان، در اينجا دو هندو زبان، كه يكى نجيب و افتاده حال است و ديگرى شرور و بى حيا، و ايندو متضاد، ولى از يك زبان و فرهنگ و خانواده، هستند و ميتوانند در سكوت، با هم گفتگوى كرده و درك متقابل داشته باشند، با وجود تفاوت فاحشى كه بينشان برقرار است. و دو شوخ بيحيا، هرچند همزبانند ولى مشگل به توافق برسند و بيگانگى كنار بگذارند.
پس زبان محرمی خود دیگر است
همدلی از همزبانی خوشتر است
پس نتیجه می گیریم که نزديكى و فهم و دركى كه بين دو تن رخ ميدهد، از طريق زبان نيست، بلكه از طريق نزديكى ارواح آنان به يكديگر است. همانگونه كه آدم با حيوانات ديگر ارتباط روحى برقرار كرد و آنان را فهميد. و ارواح دو تن وقتى از يك جنس باشند، بهم پيوند ميخورند. دل پاك، به دل پاك جذب ميشود، و شياطين هم به يكديگر تمايل دارند.
غیر نطق و غیر ایما و سجل
صد هزاران ترجمان خیزد ز دل
بى گفت و شنود و اشاره و نوشتار، ميشود هزاران سخن رد و بدل كرد. اگر و فقط اگر آدمى همجنس خود را بيابد.
جمله خلقان هر یکی اسرار خود
از هنر وز دانش و از کار خود
همه مخلوقات از طريق امواج فكرى با آدم تبادل سخن كردند و خود را معرفى ساختند. و از اسرار خویش و هنر و دانش و کار خود او را آگاه ساختند.
با تفاخر یک بیک وا مینمود
از برای عرضه خود را میستود
مخلوقات با افتخار از جنبه هاى مثبت و نيك درونى خود و تواناى كه داشتند با آدم سخن ميگفتند.
از تکبر نی و از هستی خویش
بهر آن ، تا ره دهد او را به پیش
و البته اين خودنمايى از روى غرور بيجا و براى فخر فروشى نبود، بلكه هر حيوانى براى اينكه خود را به آدم نزديكتر كند و نام بهترى بگيرد، به خود ستايى ميپرداخت.
چون بباید برده را از خواجه یی
عرضه دارد از هنر دیباجه یی
و اين طبيعى است كه هر كسى براى نزديك شدن به معشوق و عزيز خود، به خود شيرينى و خودنمايى رو آورد.
چونکه دارد از خریداریش ننگ
خود کند بیمار و شل و کر و لنگ
و البته عكس اين قضيه هم صادق است، و مردم از كسانى كه خوششان نيايد، زحمت خودشيرينى هم بخود راه نميدهند و هيچ تلاشى براى عرضه خود نميكنند.
نوبت هدهد رسید و پیشه اش

۱۱.۱.۰۳

حكايت شير و خرگوش بخش هفتم



آمدن خرگوش نزد شیر و خشم شیر بر وی
شیر اندر آتش و در خشم و شور
دید کان خرگوش می آید ز دور
شیر كه از عهد شكنى نخچيران و از فريبى كه از آنها خورده بود در آتش خشم و انتقام ميسوخت، ناگهان ديد، سر و كله يك خرگوش چاق از دور پيدا شد.
می دود بی دهشت و گستاخ او
خشمگین و تند و تیز و ترش رو
خرگوش با قيافه اى حق بجانب، يعنى ترشرو و خشمگين و جدى و بدون ترس، مستقيم بسوى شير ميدويد.
کز شکسته آمدن، تهمت بود
و ز دلیری، دفع هر ریبت بود
١- هرجا خواستيد به شما شك نكنند، با قيافه حق بجانب ظاهر شويد. زیرا ظاهرى كه از شرم گناه، و از ترس مجازات، شكسته و نگران بنظر آيد، نشان دهنده تقصیر و گناه شخص است. ولی با حالت گستاخی و بی باک ظاهر شدن، هرگونه شک و اتهامی را از بين ميبرد.
چون رسید او بیشتر نزدیک صف
بانگ بر زد شیر، های ای ناخلف
همینکه خرگوش به كنام شیر رسيد، شیر غرش زد آهای بدعهد ناخلف!
من که گاوان را ز هم بدریده ام
من که گوش پیل نر مالیده ام
با من بدعهدى ميكنى؟ منى كه از تو بزرگترها را از هم دريده و مغلوب كرده ام.
نیم خرگوشی که باشد کو چنین
امر ما را افکند اندر زمین؟
تو اى ناچيز براى من نافرمانى ميكنى؟
ترک خواب و غفلت خرگوش کن
غره این شیر، ای خر، گوش کن
اى خر، خوب گوش كن، حالا كه كيفرت دادم، خواهى فهميد كه با كى طرفى!
عذر گفتن خرگوش به شیر از تاخير و لابه كردن:
گفت خرگوش، اى امان، عذریم هست
گر دهد عفو خداوندیت دست
باز گويم چون تو دستورى دهى
تو خداوندى و شاهى، من رهى
خرگوش گفت، اى خداوند و شاه بزرگ، اگر به اين حقير مهلت دهى، دليل و عذر دير كردنم را شرح ميدهم.
گفت، چه عذر ای قصور ابلهان؟
این زمان آیند در پیش شهان؟
شیر به خرگوش گفت، چه عذر و دليلى ميتواند، گناه يك ابله را براى يك شاه توجيح كند؟
مرغ بی وقتی، سرت باید برید
عذر احمق را نمی بايد شنید
٢- با احمق بحث كردن و دليل خواستن و به سخنانش گوش دادن جز ضرر، و پشيمانى سودى ندارد. شير به خرگوش گفت، تو مثل خروس بی محلی كه بی موقع آمدى و ميخواهى آواز بخوانى! تو را بايد لاى پلو گذاشت. چرا كه از قديم گفتند، گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم. مولانا، شير حكايت را فردى آگاه معرفى ميكند، ولى چرا اين فرد آگاه قصه، مرتبا گول ميخورد؟
عذر احمق، بدتر از جرمش بود
عذر نادان، زهر دانش کش بود
دلايلى كه يك احمق براى توجيح اشتباهش ميآورد، از گناهش بدتر و ناراحت كننده ترند. چرا كه بدون منطق و بى معناست و مستقيما به شعور و دانش آدمى توهين ميكند.
عذرت ای خرگوش از دانش تهی

۲۹.۱۲.۰۲

حكايت شير و خرگوش بخش ششم




در اين بخش مولانا بخشى از دانش خود در علوم فيزيك را برخ ميكشد. او طبق روال هميشگى، به گفتن حكمت و دروس زندگى پرداخته و از قوانين فيزيك ميگويد. از نيروى گريز از مركز از جاذبه زمين از نيروى گرانش و چرخش زمين بدور محور خود همزمان كه بدور خورشيد ميگردد در كهكشانى كه خود بسرعت در حال حركت است و از خدايى كه توصيفش براى آدمى محال است. و تا آخر.
رنجيدن شير از تاخير خرگوش:
شیر می گفت از سر تیزی و خشم
کز ره گوشم، عدو بربست چشم
شير خشمگين خود را سرزنش ميكرد كه چگونه گول نخچيران را خورده است و با شنيدن سخنان فريب دهنده شان، چشمهايش بروى حقيقت بسته شده است. نكته اى كه مولانا در اين بيت به آن اشاره ميكند، گمراه شدن اكثر آدما از طريق گيرنده ها و يا حواس ششگانه شان است. وقتى چشم بپسندد، گوش ديگر هيچ منطقى را نميشنود. وقتى گوش از سخنان دلفريب پر شود، چشمها كور ميشوند. در تاريكى وقتى بديدن پيل ميروى، هر جاى آنرا با دست، لمس كنى، آنجا را پيل مينامى. و و و …. و اين احوال اكثر آدما است كه بيش از حد به حواس ششگانه خود اعتماد دارند. و همينكه گيرنده ها، مطلبى را به مغزشان، گزارش دهند، مغزشان فورا تصميم گرفته، حكم صادر كرده، و آنرا به اجراء ميگذارد.
مکرهای جبریانم بسته کرد
تيغ چوبینشان تنم را خسته کرد
اينجا ديگر شير نيست كه مينالد و شاكى است كه با پنبه سرش را بريده اند و يا با تيغ چوبين تنش را مجروح ساخته اند. اين بيت شرح حال اكثر مردم معمولى و يا اختياريون دنيا است كه وقتى دچار ناملايمى ميشوند، گناه را بگردن همه كس انداخته، بجز خودشان كه نقش اصلى را بازى كرده اند. درست مانند جبريون كه خود را فراموش كرده و هرچه كه هست و نيست را به خدا پيوند ميزنند، حتى وقتى مرتكب پليدى و جنايت ميشوند، خود را با القابى مانند دست خدا، و يا سربازان نور و يا ناجيان بشريت ميخوانند.
در اينجا مولانا همچنين ميگويد، با اينكه آدمى ميداند كه كارش اشتباه است و خوب هم ميداند، با اينحال تمايل به خطا دارد و عاقبت هم خطا ميكند. و براى اين ادعا، در ابتداى حكايتِ، نخجيران جبرى را در بحث، مغلوب دلايل خردمندانه شير ميكند، و شير در ميدان سخن پيروز است، اما درعمل، اين نخجيران جبرى هستند كه نوعی جبر را بر او تحميل کردند. بدین ترتیب که قرار شد شیر از شکار و تلاش و جهد دست كشيده و به روزى معينى كه نخچیران آنرا تعيين ميكنند، بسنده کند.
زین سپس من نشنوم آن دمدمه
بانگ دیوان است و غولان، آن همه
بر اساس اسطوره ها، ديوان و غولان موجوداتى هستند كه، از آدما خيلى بزرگتر و تواناترند. و بهمين دليل با تحقير به آدمها مينگرند. چون از بالا به آدمها مينگرند، آدمها راكوچك وحقير ميبينند. ولى چون آدمها هر كدام يك ميترا هستند كه يك خورشيد در درونشان نهفته است، توانا به غلبه بر هر موجود ديگرى هستند، و اين مطلب را غولان و ديوان ميدانند و اين حقيقت، وجود آنان را پر از نفرت از آدميان ميكند. درنتيجه ديوان و غولان در مبارزه با آدمها همواره متوصل بحيله و مكر ميشوند. شير با اشاره به اين مطلب ميگويد، از اين پس، دیگر هرگز گول سخنان پر مکر و تزویر نخچيران و يا چرندهگان را نخواهم خورد.
از اينجا روى سخن مولانا با آدميان است و دروس تربيت اجتماعى را مرور ميكند و ميگويد:
بر دران ای دل، تو ایشان را مایست
پوستشان برکن، کشان جز پوست نیست
١- بدان و آگاه باش! هر موجودى داراى يك پوست(ظاهر) و يك محتواى درونى(باطن) است. در رابطه با هر آدمى، شرقى يا غربى، مفتون ظاهر و سخنان مودبانه و نرم و دل انگيز او نشو! چرا كه وقتى اين ظاهر را كنار بزنى، در پشت پوسته ظاهرى، يك موجود ديگرى نشسته كه ممكن است آنچنان زشت و پليد و پلشت باشد كه با ديدنش از ترس سكته كنى! پس در رابطه با هركس قرار گرفتى، شرط را بر پليدى و جنايتكارى او بگذار مگر اينكه عكس آن به تو ثابت شود. در رابطه با هر آدمى، دوست و آشنا و غريبه، سعى كن پوستش را در ذهنت پاره كنى و كنار بزنى. چراكه آدمها، اكثرا يا فقط ظاهر هستند و از محتوا خالى، يا در پس ظاهر، موجودى كاملا متفاوت با ظاهرشان هستند، و يا در بهترين حالت، تنها بخودشان فكر ميكنند. يعنى گذشت آنزمانى كه آن سان گذشت! گذشت آنزمانى كه آدمها، آدميت داشتند.
پوست چه بود، گفتهای رنگ رنگ
چون زره بر آب، کش نبود درنگ
و منظور از ظاهر و پوست چيست؟ منظور همان سخنان گوناگون و گفتارهای رنگارنگ، سخنان دلنشين، حرفهاى زيبا و دلفريب است كه اگر خوب بنگرى مانند حباب هاى بر روى آب، اثرى برق آسا داشته و از بين ميروند. و يا حلقه هايى است كه بر اثر برخورد جسمى با سطح آب، بوجود ميآيند، و بسرعت ناپديد ميشوند.
ميفرمايد، بيچاره زبان چرب و نرم مشو! اين يك نكته.

۲۵.۱۲.۰۲

حكايت شير و خرگوش بخش پنجم



ساعتی تاخیر کرد اندر شدن
بعد از آن شد پیش شیر پنجه زن
خرگوش برخلاف ديگر نخچيران كه وقتى قرعه بنامشان درميآمد، با سرعت يوز خود را به شير ميرساندند، يكساعت درنگ و صبر كرد و سپس سلانه بطرف كنام و شبگاه شير براه افتاد.
زان سبب کاندر شدن او ماند دیر
خاک را می کند و می غرید شیر
و از اين تاخير و دير آمدن خرگوش، شير از خشم مثل مار بخودش ميپيچيد و مى غريد زمين را با پنجه هايش ميخراشيد.
گفت، من گفتم که عهد آن خسان
خام باشد خام و سست و نارسان
همزمان با خود ميگفت، من ميدانستم به پیمان فرومایگان خام و نااستوار و ناقص، اعتمادى نيست.
دمدمه ایشان مرا از خر فکند
چند بفریبد مرا این دهر، چند؟
وسوسه هاى اين خسان، مرا بگمراهى كشاند، و اين بار اول نيست كه من خام پيمانهاى دروغين شده و فريب ميخورم. چرا درس نميگيرم و باز هم فريب ميخورم.
سخت درمانده امیر سست ریش
چون نه پس بیند، نه پیش از احمقیش
سست ريش، يعنى آنكه ريش تُنُك دارد، و چه كسى ريشش كم پشت است؟ آنكه هورمونهاى مردانه گى اش نارسا و كم است. و امير سست ريش، يعنى آغا محمد خان قاجار كه خواجه بود و بيرحم و نادان و بربر. شير كم حوصله كه بر خود و گيرنده هايش كنترل نداشت، درمانده مانده بود، و نميدانست تكليفش چيست. و درمانده گى و بيچاره گى و راه پس و پيش را بسته ديدن حكايت تمامى كسانى است كه با حماقت زندگى ميكنند.

۲۱.۱۲.۰۲

حكايت شير و خرگوش بخش چهارم



گوش ِ خر بفروش و دیگر گوش،خر
کین سخن را در نیابد گوش ِخر
گوش خر منظور گوشى است كه هرچه خوشايند اوست، ميشنود و طالب شنيدن حقيقت نيست. ميفرمايد، اين گوشى كه درست نميشنود را بفروش و يك گوش ديگر بخر تا بتوانى درست بشنوى. چرا كه در اين گوش خرى كه تو دارى، حرف حساب فرو نميرود. مولانا در بازى با واژه ها استاد است و در اين بيت هم با واژه خرگوش، تفريح و بازى كرده و آنرا بچند معنا، بكار برده است.
رو ، تو روبه بازی خرگوش بین
شیر گیری سازی خرگوش بین
نخچيران سخن را به تمسخر برگردانده و خرگوش را مسخره كنان گفتند، نگاه كن ببين چجورى خرگوش اداى زيركى روباه را درآورده و قصد شكار شير ژيان را دارد.
ذكر دانش خرگوش و بيان فضيلت و منافع دانستن و دانايى
خاتم جم هم خردمندى اوست
جمله آلم صورت و جان هم از اوست
خرگوش گفت، جام جم و يا انگشترى و خاتم جم، درواقع همان خرد و دانش جمشيد شاه بود كه او را توانا به خلق شگفتى ميكرد. و اين خرد را او از يزدان گرفته بود. چرا كه همه گيتى و هرچه در اوست، صورت ماجراست. درحاليكه دانش و خرد و آگاهى كه نيروى زنده نگاهداشتن زندگان است، از جانب يزدان پاك به دنيا داده ميشود. او روح زمين است.
آدمی را زین هنر، بیچاره گشت
خلق دریاها و خلق کوه و دشت
تمام مخلوقات دریاها و دشت ها و کوهها توسط همین خرد به تسخیر آدمى درآمده اند. و ذليل او گشته اند.
زو پلنگ و شیر، ترسان همچو موش
زو نهنگ بحر، در صفرا و جوش
شیر و پلنگ مانند موش از انسان می ترسند و نهنگ دریا هم از بیم آدمى در پریشانی (صفرا) و تب و تاب است.
زو پری و دیو، ساحل ها گرفت
هر یکی در جای پنهان، جا گرفت
دیو و پری از ترس انسان خودشان را جمع و جور و محدود كردند. ساحلها گرفتند، يعنى محدود شدند و از بيكرانى درآمدند. و از ترس خرد آدمى است كه روى خود را از او نهان ميدارند.
آدمی را دشمن پنهان بسی است
آدمی با حذر، عاقل کسی است
انسان دشمنان پنهان فراوان دارد. بهمين خاطر آدم خردمند ميبايستى محتاط باشد.
خلق پنهان، زشتشان و خوبشان
می زند بر دل، بهردم کوبشان
زشتى و زيبايى باطن مردم معلوم نيست. ولى خوب و بدشان به آدمى ضربه ميزند. نادان دوست بدتر از دشمن داناست.
بهر شوى از در روی در جویبار
بر تو آسیبی زند در آب، مار
برای شستشوی خود داخل جویباری ميشوى، بناگاه مارى که در آب است به تو آسیب می رساند.
گرچه پنهان مار در آب است پست
چونکه در تو می خلد، دانی که هست
اگر چه مار در ته آب پنهان است و آنرا نميبينى، ولی هنگاميكه به بدنت نيش ميزند، درد ناشى از آن، وجود مار در آب را حاليت ميكند. در مورد دشمن هم همينطور است. تا از كسى كه تصور ميكنى دوست توست، آسيب نبينى، متوجه دشمنى او نميشوى. مانند فردوست در كنار شاه فقيد ايران كه سالها در كنار او زندگى كرده و دوست گرمابه و گلستان او بود، تا سر بزنگاهه زهر دشمنى را در جام او ريخت.
خاژ، خاژ حرفها و وسوسه
از هزاران کس بود، نی یک کسه
خاژ بمعنى نرمه گوش هست. و ميفرمايد، در گوش آدمى هزاران حرف و سخن چرب و وسوسه گفته ميشود، و نه فقط از يك تن، بلكه آدمى در طول زندگى خود از هزاران تن اين وسوسه ها و بيراه رفتنها را ميشنود و در گوشش نجوا ميشود.
باش تا حس های تو مبدل شود
تا ببینیشان و مشکل، حل شود
و چه زمانى آدمى از شر اينهمه دشمن پنهان رها ميشود؟ زمانيكه حواس و گيرنده هاى شش گانه اش، از صورت به معنا تبديل شوند. يعنى درست بشنود، درست ببيند، درست درك كند. يكى را ميبينى نگاه ميكند ولى نميبيند، گوش ميدهد ولى نميشنود. ساعتها حرف ميزند ولى چيزى كه قابل شنيدن باشد نميگويد. و اين حالت آن آدمى است كه گيرنده هاى شش گانه اش، فقط در ظاهر كار ميكنند. يك ماساژ دهنده يكساعت آدمى را مشت و مال ميدهد و ميمالد، ولى هيچ حسى را در تن ايجاد نميكند. درحاليكه گاهى برخورد سرانگشتى، هزاران فتنه مى آفريند.
تا سخن های کیان ، رد کرده ای
تا کیان را سرور خود کرده ای
كيان در مصراع اول يعنى بزرگان، كيان در مصراع دوم يعنى چه كسانى.
ميفرمايد، دليل اينكه هنوز نادانى به اين خاطر است كه حرف مردم صاحب معرفت را نشنيدى و نخواندى و يا در بدترين حالت درك نكردى، سپس رفتى و از كسانى سرمشق و الگو گرفتى كه نهايت پليدى و سقف رذالت و خباثت و دشمنى پنهانى هستند. خوبها را رد كرده اى، تا چه كسانى را سرور خود كنى.
درخواست نخچیران از خرگوش سِر اندیشه او را:
بعد از آن گفتند ای خرگوش چست
در میان آر آنچه در ادراک توست
سپس نخچیران گفتند، حالا بگو برنامه و نقشه ات چيست.

۱۸.۱۲.۰۲

حكايت شير و خرگوش بخش سوم



گرچه جمله اين جهان بر جهد شد
جهد كى در كام جاهل شهد شد؟
اين جهان و هرچه دراوست براساس تلاش و كوشش و جهد ساخته شده است، حقيقتى كه هيچگاه يك نادان به آن اقرار نخواهد كرد.
زين نمط بسيار برهان گفت شير
كز جواب، آن جبريان گشتند سير
شير از ايندست برهان و دلايل بسيار آورد و در جهت نفى توكل مطلق و فضیلت و برتری جهد بر توکل، داد سخن داد. تا آنجاييكه جبريون كم آورده و تسليم شدند .
مقرر شدن ترجيح جهد بر توكل:
روبه و آهو و خرگوش و شغال
جبر را بگذاشتند و قیل و قال
روباه و آهو و خرگوش و شغال ، جبری بودن را رها کردند و از قیل و قال و مناظره دست کشیدند.
عهدها کردند با شیر ژیان
کاندرین پيمان نیفتد در زیان
در پيمانى كه نخچيران با شير بستند، قول دادند كه شير ژيان و نترس از اين پيمان ضرر نخواهد ديد.
قسم هر روزش بیاید بی ضرر
حاجتش نبود تقاضای دگر
قول دادند كه قسمت خوراك روزانه شير را بدون دردسر و زحمت برايش آورده تا جاييكه نياز به شكار نداشته باشد.
عهد چون بستند و رفتند آن زمان
سوى مرعى ايمن از شير ژيان
پس از بستن پيمان با شير، نخچيران خوشحال بطرف مرغزار خود كه اينك امن شده بود، راهى گشتند.
جمع بنشستند يكجا آن وحوش
اوفتاده در ميان جمله جوش
سپس دور هم نشستند و به بحث و گفتگو پرداختند.
هركسى تدبير و رائى ميزدى
هر كسى در خون هر يك ميشدى
هر كدام براى بنفع خود و همجنسانشان طرح و نقشه اى ميداد و ديگران را راهى ميز خوراك شير ميكرد.
عاقبت شد اتفاق جمله شان
تا بيايد قرعه اى اندر ميان
در پايان به اين نتيجه رسيدند كه بر اساس قرعه يكى را انتخاب و قربانى شير كنند.
قرعه بر هر كاو فتد، او طعمه است
بى سخن شير ژيان را لقمه است
و قرعه بنام هر كه ميافتاد، او بدون حرف و سخن و اعتراض، ميبايد قبول ميكرد.
هم بر اين كردند آن جمله قرار
قرعه آمد سر بسر را اختيار
درنتيجه قرارشان اين شد كه قرعه تكليف آنان را روشن كند.

۱۵.۱۲.۰۲

حكايت شير و خرگوش بخش دوم



باز ترجیح نهادن نخچیران ، توکل را بر جهد:

جمله با وی بانگ ها برداشتند
کان حریصان که سبب ها کاشتند
صد هزار اندر هزار از مرد و زن
پس چرا محروم ماندند از زمن؟
غوغايى در بين نخچيران بپا خاست و همگى با صداى بلند معترض شير شدند و بزرگشان به شير گفت، اگر اينجور كه تو ميگويى، بود، چرا هزاران تن زن و مرد كه از صبح تا شب تلاش ميكنند و براى معاش ميكوشند، از دنيا و مافيا بى بهره مانده و هشتشان در گرو نهشان است؟ اگر با تلاش ميشد بجايى رسيد، فقر و درماندهگى و محروميت، معنايى نداشت. زمن يعنى زمينگير و مبتلا به آفات روزگار.
صد هزاران قرن ز آغاز جهان
همچو اژدرها گشاده صد دهان
اَژدَر سلاحی است انفجاری پرتابی که مانند توپ سبك و توپخانه كشتى از اختراعات دوران امپراتورى صفوى است. تکنولوژی ساخت اژدرهاى ايرانى، با هوای‌فشرده کار می‌کرد و مشخصه‌های اصلی آن بسیار ساده بود. امروزه از اژدرها در درياها استفاده ميشود. در اينجا مولانا به دو نكته بسيار جالب اشاره دارد، ١- برخلاف ادعاى اديان كه خلقت انسان را مربوط به پنج و يا شش هزار سال پيش ميدانند، مولانا خلقت انسانها و آغاز جهان را صد هزاران قرن ميداند. و امروزه به اصطلاخ دانشمندان دريافتند كه عمر زمين به ميليونها سال پيش برميگردد. و اگر زمين ميليونها سال با همين آب و اكسيژنى كه داراست، قدمت دارد، پس قدمت انسان و موجودات ديگر، هم بقول مولانا به صدها هزاران قرن ميرسد و مولاى ما آنزمان از اين دانش برخوردار بوده است. ٢- بردن نام اژدر در اينجا و از زبان مولانا، ادعاى سخيف دروغگويان را كه ساخت اژدر را مانند هزاران وسيله ديگر از اختراعات خود ثبت كردند، نفى و منتفى ميسازد. و همين كلام مولانا، دليل قاطعى است كه ساخت اژدر توسط ايرانيان صورت گرفته است. بهرحال در اينجا ميگويد، اگر كار و جهد و كسب و تلاش موجب پيشرفت و تعالى ميشد، صدها هزار قرن از آغاز جهان تا كنون، اينهمه دهان هاى گرسنه مانند دهانه اژدرها باز و فراخ نبود.
مکرها کردند آن دانا گروه
که ز بن برکنده شد زآن مکر، کوه
جز که آن قسمت که رفت اندر ازل
روی ننمود از سگال و از عمل
آنان كه خود را دانا ميدانستند، جهد ها و تلاش و كوشش و كسب ها كردند كه كوه ها را جابجا ميكرد. ولی بجز روزى ننهاده، نصيب ديگرى از آنهمه كسب و تلاش و جهد برايشان حاصل نشد.

۱۳.۱۲.۰۲

حكايت شير و خرگوش بخش نخست



مثنوى مانوى درواقع كتاب روانشناسى براى مردمى است كه علاقمند به شناخت خود و جامعه و دنياى خويشند. مولانا در هر داستان، به يكى از جنبه ها و زوايايى روحى آدمى ميپردازد و ضمن شكافتن نقاط مثبت و منفى آن، چگونگى درك آنها را نيز در جلو چشم آدمى ميگذارد. حكايت خرگوش و شير، هم فارغ از اين قاعده نيست و در آن به زواياى گوناگونى از جمله، اطاعت ناشى از ترس، غرور ناشى از قدرت، فريبى بنام توكل مطلق، و تزويرى كه در هر ادعايى ميتواند نهفته باشد، پرداخته ميشود. مولانا مانند ديگر داستانهاى مثنوى، نقش ضد و نقيض چندين تن را بازى ميكند. در اين حكايت، او هم در نقش يك جبرى متعصب ظاهر شده و سرسختانه از اين فلسفه دفاع ميكند و حتى براى اثبات آن مثل و حكايات ميآورد. او همچنين در جامه يك معتقد به اختيار وارد ميدان شده و با آوردن دلايل بسيار كوبنده، جبريون را نفى ميكند و در آخر خود در لباس قاضى وارد گشته و حرف آخر را از آن خود مينمايد. همچنين در اين حكايت مولانا شرح ميدهد كه چگونه آنانكه در ميدان مبارزه تن به تن با تو درمانده و ناتوانند، ميآيند و اخلاق و منطق ترا گرفته و بجاى آن به تو توكل و تسليم مطلق را ميآموزند و وقتى بخودت شك كردى و منفعل ماندى، با تزوير ترا در چاه سرنگون ميكنند. و اين حكايت دويست سال تاريخ معاصر ايران است.

ابتدا چكيده اى از داستان نخچیران و شیر.
ماخذ این حکایت، از كتاب گليك و دمنگ كه در زمان امپراتورى ساسانى نوشته شده است، از فصل شير و گاو نر، می باشد. يارآورى ميشود كه كتاب گليك و دمنگ در زمان قاجارها توسط عوامل استعمار تحريف شده، و بنام كليله و دمنه در بين ايرانيان منتشر شده است. و مانند ديگر كتب ادبى باشكوه ايران، بخشهاى اصلى آن سانسور گشته و هرجا كه سخن از تاريخ ملى اين سرزمين شده، و يا مثلا نام شاهان و رخداد هاى تاريخ كهن ايران ذكر گشته، آنرا با جملات و واژهگان ناخوشايند و نچسب عربى و عبرى تعويض كرده و بدين ترتيب هم خود را به ادبيات و تاريخ ايران تحميل كردند و هم ادبيات ما را مخدوش و پريشان ساختند.
چكيده حكايت از گليك و دمنگ:
آورده اند در مرغزاری خوش که نسیم آن ، بوی بهشت را معطر کرده بود و عکس آن روی فلک را منور گردانیده ، از هر شاخی هزار ستاره تابان و در هر ستاره ای سپهر حیران …. و ددان بسیار به سبب چراخور و آب در خصب نعمت بودند ، لیکن به مجاورت شیر، آن همه نعمت و آسایش منقص بود .
روزی جمع شدند و به نزدیک شیر رفتند و گفتند، تو هر روز پس از رنج بسیار و مشقت فراوان از ما یکی شکار می کنی و ما پیوسته در بیم و هراسیم و تو در رنج و تلاش، اکنون انديشه اى اندایشیده ایم که تو را از آن فراغت و ما را امن و راحت باشد. اگر تعرض خویش از ما زائل کنی هر روز یکی شکار بوقت چاشت به مطبخ ملک فرستیم. شیر بر آن رضا داد و مدتی بر این بگذشت. روزی قرعه به خرگوش آمد، خرگوش یاران را گفت: اگر در فرستادن من مسامحتی کنید شما را از جور این جبار خونخوار و جان ستان ستمکار برهانم. یاران گفتند، مضایقتی نیست. خرگوش ساعتی توقف کرد تا وقت چاشت شیر بگذشت و آنگاه به آهستگی سوی شیر رفت. او را تنگدل دید و آتش گرسنگی او را بر باد تن نشانده و فروغ خشم در حرکات و سکنات او پیدا آمده، چنانکه آب دهان او خشک شده بود. شیر چون خرگوش را دید آواز داد از کجا می آئی و حال ددان چیست؟ خرگوش گفت، به همراه من خرگوشی فرستاده بودند که در راه شیری بستد، هر چه گفتم غذای ملک است التفات ننمود و جفاها راند و گفت، این شکارگاه من است و صید آن بمن اولی تر، که قوت و شوکت من زیادتر است. من بشتافتم تا ملک را خبر کنم. شیر برخاست و گفت او را بمن نشان بده. خرگوش، شیر را بر سر چاهی برد که صفای آب آن همچون آینه بود و گفت در این چاه است. خرگوش گفت من از او می ترسم اگر ملک مرا در بر گیرد خصم را بدو نشان دهم. شیر او را برگرفت و در چاه نگریست و عکس خود و آن خرگوش را در آب بدید. خرگوش را بگذاشت و خود را در چاه افکند و غوطه ای بخورد و مرد. خرگوش بسلامت باز رفت و ددان از صورت و کیفیت حال پرسیدند. خرگوش گفت، او را در آب غوطه دادم و مرد. همهگى ددان بر مرکب شادی سوار گشتند و در مرغزار امن و راحت جولان نمودند.
– حکایت در گليك و دمنگ ساده و کوتاه و با صنايع لفظی و بديع همراه است. اما همین حکایت را مولانا جور ديگرى ميبيند، ديدگاهى كه پيام ظاهرى آنرا براى عوام و پيام اصلى آن براى متفكران است. او از اين حكايت برای طرح مسائل و چالشهايى نظیر توکل و جهد، قضا و قدر، جبر و اختیار و نظم عالم به گونه ای که هر خواننده ای را به تحسین و اعجاب وامی دارد، استفاده ميكند.

حكايت از مثنوى مانوى،
طایفه نخچیر در وادی خوش
بودشان با شير اندر كشمكش
نخچير يعنى حيوانات علفخوار رها و آزاد و به هر علفخوارى که رها است، نخچير ميگويند. طايفه نخچير يعنى دشتى پر از حيوانات علفخوار آزاد.

يكى بود يكى نبود، غير از خدا هيچكس نبود. در بيشه اى سرسبز و دلکش دسته ای از حيوانات در چراگاه و زيستگاه خود، با خوبى و خوشى می زیستند و تنها مشكلى كه داشتند، شير ژيانى(٤) بود كه گاه و بيگاه به آنان حمله و يكى از آنان را شكار ميكرد و بدين ترتيب نخچيران بيچاره، دچار يك كشمكش پيوسته با شير آن دشت بودند.

از همين ابتداى داستان، اين مطلب براى خواننده آشكار ميشود كه قهرمانان داستان از بين ضعفا و يا نخچيران و يا آنانى كه هميشه قابليت شكار شدن/فريب خوردن را دارند در مقابل شكارچيان، شيادان، مكاران و يا صاحبان زر و زور انتخاب شده اند. و محتواى ابتداى داستان درباره نزاعى است كه بطول تاريخ بشر، بين اين دو گروه وجود داشته است. يعنى كشمكش هميشگى بين يك اجتماع بره سان و سر براه و فرمانبر كه نخچيرند، با يك تن، يك تفكر، يك مذهب يك سيتم زور و ستم كه جانگير و غالب است و در اينجا شير آنرا نمايندهگى ميكند. مفهوم رايج آن در دنياى امروز را ميتوان يك سيستم مافيايى دانست، كه در آن گروهى كار ميكنند، زحمت ميكشند و گروهى كه خصلت زالو را دارند و ميچسبند و از خون گروه اول ميمكند و بدون كار و زحمت و تنها با ايجاد رعب و وحشت و از راه باجگيرى روزگار ميگذرانند. و تنها راه چاره، درانداختن آنان با امثال خودشان است. ولى اين فقط ظاهر ماجرا است و همه مقصود نيست و درواقع همان پوستى است كه بايد در پاى خر انداخت، و مولانا آنرا براى ضد بشرهاى مخ مرده اى كه در جامعه همه كاره اند، بيان ميكند تا بقول خود كه ميگوييد،

۱۰.۱۱.۰۲

حكايت شاه جحودان كه مانوييان را ميكشت بخش١٢




آمدیم اندر تمامی داستان
وز وفاداری جمع راستان
با همراهى دوستان وفادار و راستين، رسيديم به انتهاى داستان.
کز پس این پیشوا برخاستند
بر مقامش نایبی می خواستند
هنگامى كه وزیر مکار جحود بر اثر رياضت در گوشه غارى تلف شد، و زمين از وجودش ناپاكش، پاك گشت، مانوييان به رسم هميشگى كه با برگزارى انتخابات، امير يا رهبرى از بين خود برميگزيدند، عزم آن کردند تا جانشینی را بعنوان رهبر معنوى انتخاب کنند.
یک امیری زان امیران، پیش رفت
پیش آن قوم وفااندیش رفت
پس ضيافت شامى بپا داشتند و دوازده امير مانوى با مهر و محبت نشستند و ساعاتى را بخوشى و خوردن شام صرف كردند. و اين حكايت شام آخرى است كه بين پارسايان و يا بين آدميان راستين رخ داد. و پس از اين شام آخر، آدميت در بين مردم، براى هميشه، از ميان رفت. دوازده رهبر مانويى خوردند و نوشيدند و از هر درى گفتگو شد تا رسيدند به اين پرسش كه چه كسى شايسته جانشينى وزير جحود مكار است. در اين ميان يكى امراى دوازدهگانه مانوى از جاى برخاست و در جمع هم پيمانان مانوى خود ايستاد.
گفت اینک نایب آن پير، من
نایب مانى، منم اندر زمن
اینک این طومار برهان منست
کین نیابت بعد از او، آن منست
اميرى كه برخاسته بود، گفت، من اينك جانشین آن وزیر هستم و در حال حاضر نایب مانى بر روى زمين منم. اين هم سندش! و طومارى را كه وزير مكار به او داده بود بيرون كشيد. و ادامه داد، این طومار دلیل و حجتی بر حقانیت من بر جانشينى آن پير است، چراكه این طومار را وزیر به من داده است. پس منم جانشین بر حق او و نائب حضرت مانى.
آن امیر دیگر آمد از کمین
دعوی او در خلافت بد همین
از بغل او نیز طوماری نمود
تا برآمد هر دو را خشم جحود
يكى ديگر از امراى فريب خورده از جا برخاست و طومار خود را پيش كشيد و ادعائی نظیر ادعای امير نخستين کرد. هر دو امير يكديگر را دروغگو خواندند و در ميدان سخن، برهم تاختند و كم كم آلوده به خشم و نفرت و كينه جحودى شدند.
آن امیران دگر، یک یک قطار
بر کشیده تیغ های آبدار
رهبران مانوى ديگر هم به نوبه خود، هريك طومار بدست، برخاسته و يك به يك ادعاى جانشينى کردند و طومار خود را به رخ ديگران کشیدند و چون هياهو برخاست و كسيرا توان شنيدن سخن ديگرى نماند، پس سخت به خشم آمدند و شمشیرهای تیز را بر ضد یکدیگر از نيام بركشيدند.
هر یکی را تیغ و طوماری بدست
در هم افتادند چون پیلان مست
هر اميرى داشت خيل بيكران
تيغها را بركشيدند آنزمان
در دست هر کدامشان تیغ و طوماری بود و مانند پيل مست و ازخود بيخود به جان هم افتادند. برخى كشته شدند، برخى گريختند، و اين آخرين شامى بود كه انسانيت بخود ديد. چراكه از فرداى آن شام، كارزارى خونبار بين امراى مانوى كه هركدام رهبرى گروه بزرگى از مردم را داشتند، پديدار شد كه موسوم به جنگهاى چليپى است. اين جنگها بمدت بيش از دويست سال، دنياى آباد آنزمان را بطور كلى ويران نمود. و در انتها هم به دو جنگ خونبار جهانى منتهى گشت. آيين انسانساز مانى از ميان رفت. و بجاى آن دوازده فرقه مذهبى بوجود آمد كه هركدام كم و بيش بيست درصد از آيين مانى و هشتاد درصد از آيين جحودى تشكيل شده اند. امپراتورى علم و هنر و زيبايى صفوى انقراض يافت و قبايل بربر و وحشى حاشيه نشين امپراتورى صفوى از اين فرصت طلايى سوءاستفاده كرده و به شهرهاى آباد حمله ور شده و مردم غيرنظامى را قتلعام كرده و سرها بريدند، بى جرم و بى جنايت! تمامى تاخت و تاز قبايل وحشى ترك و عرب و جحود و انگلساسون و گل و اسكندر، كه درباره آن جحودان بنفع خود و به ضرر ايرانيان، تاريخها نوشته اند و همگى را هم محدود به ايران نموده اند، از اينجا ناشى ميشود. (اسكندر لقب كوروش كبير است و سد سكندر همان ديوار چين است كه كوروش براى چينيها ساخت تا آنان را در مقابل حملات وحشيها درامان دارد، پس جحودان برخى از فتوحات او را بنام شخصى تخيلى بنام اسكندر ثبت كردند كه كاملا جعلى است. ) درحاليكه سلحشوران و دلاور مردان ايرانى در طى جنگهاى چليپى تا پاى جان جنگيدند و تا حد حماسه آفرينى از ايران و ايرانيان دفاع كردند، و اجازه ندادند هويت و زبان ملى ما، مانند ديگر جاها بطور كلى تغيير يافته و به بى هويتى و زبان بربر ها برگردانده شود. اينرا به فردوسى كبير و بسى رنج بردم در اين سال سى، و عجم زنده كردم بدين پارسى، بستند كه از اصل رد و جعلى است. اگر امروز زبان پارسى هنوز زنده است، بخاطر دلاور مردان شگفت انگيز ايرانى، در تمامى نقاط ايران است كه همين سلحشورى آنان هم بعدها توسط اراذل و اوباش بربر و ترسو، مصادره و مالخود گشت. بهرحال جنگهاى چليپى موجب كشتار و فقر و بيمارى و ويرانى و دربدرى و زشتى در تمامى دنيا آن زمان گشت كه نتيجه آن نابودى زيباييها چه در دنياى مادى و چه در بين مردم و دنياى معنا، از آن زمان تا امروز است. و رذالت و بيرحمى و خدانشناسى جانشين آن گشته و آدميت در نزد آدمها مرد، گرچه آدمها هنوز زنده اند. در ايران نادر شاه، ابو مسلم خراسانى، خاندان زند، بابك خرمدين و ديگر دلاور مردان و شهرياران كه نام مقدسشان پنهان مانده، بمدت دويست سال جنگيدند و آنها كه در ميدان نبرد حريف نداشتند با مكر و حيله جحودى، شبانه و در خواب و يا با خنجر از پشت و يا در دام و چاه نامردمى كشته شدند و خاندان قاجارى بر ايران حاكم شده و با تصاحب توپخانه سنگين صفوى ها و توپهاى سبك اختراع نادر شاه و كارخانجات اسلحه سازى به ارث مانده از دوران صفوى كه در اصفهان و تهران و كرمان و تبريز قرار داشت، بمدت صد سال فلات قاره ايران را كه از مرزهاى چين شروع و تا آنطرف يونان گسترده بود، از ادامه جنگهاى چليپى درحاشيه نگاه داشتند، درحاليكه در اروپا و ديگر نقاط اين جنگها خونبارتر از هر زمان درحال انجام بود. تا اينكه چند انگلساكسون جنايتكار كه از دست ايرلنديها ميگريختند، بطور كاملا اتفاقى سوار بر كشتى هندى شده و پايشان به سرزمينى رسيد كه پس از ايران ثروتمندترين و آبادترين و زيباترين سرزمين روى زمين بود. و پس از ايران، مهربا نترين، خونگرمترين، مهمان نواز ترين انسانها در آن ميزيستند. اين جنايتكاران سالها در هند ماندند و از مهمان نوازى هنديها نه تنها سوءاستفاده كرده بلكه ثروت سرشارى از هنديها كه نه تنها ظروف خوراك خورى آنان بلكه وسايل شستشوى آنان نيز از طلا و جواهر ساخته شده بود، جمع آورى كرده، سپس خبر سرزمين ثروتمندى كه در شهرهاى مانند بهشتش طلا و جواهر ريخته به سرزمين اشغالى ايرلند كه امروزه انگلستان ناميده ميشود رسيد و جميع گدايان وحشى و رذل راهى هندوستان شده و آنچنان بلايى بر سر هنديها آوردند كه هنوز كه هنوزه موجب رنج آنان است. سپس توسط ثروت هنديها به چين و ايران و دربار قاجارهاى بغايت ابله نفوذ كرده و به كارخانجات اسلحه سازى ايران دست يافته و سالها توپ و تفنگ با كشتى هاى ايرانى، به فرانسه و انگلستان بردند و با اتكاء به همان اسلحه ها، و ضبط كشتى هاى ايران، جنگ جهانى نخست را راه انداختند كه منجر به تجزيه امپراتورى ايران و كشتار بيش از پنجاه ميليون مردمى كه در فلات قاره ايران ميزيستند شد و پس از آن هم جنگ جهانى دوم كه شرح آن را همگان ميدانند.
صد هزاران مرد پارسا کشته شد
تا ز سرهای بریده پشته شد
صدها هزار مرد مانوى و پارسا در طول جنگهاى چليپى کشته شدند بطوریکه از سرهای بریده تپه و تل بوجود آمد.
خون روان شد همچو سیل از چپ و راست
کوه کوه اندر هوا ، زین گرد خاست
خون کشته شدگان از چپ و راستِ دنيا، مانند سیل روان شد و بر اثر جنگهاى هولناک چليپى، گويى دنيا را گرد و غبار غلیظی چون کوه دربر گرفته است.
مستهان و خوار گشتند از فتن
از وزیر شوم رای شوم فن
از فتنه اى كه آن وزیرِ جحود مكارِ بَداندیش و گُجسته کیش بوجود آورد، جنگهاى چليپى، رخ داد و بر اثر اين جنگهاى خونبار امراى مانوى به ورطۀ هولناک درافتاده و بدین ترتیب بخواری و ذلّت گرفتار شده و تحقير گشته و از ميان رفتند.
مستهان= خوار و ذليل و تحقير شده. شوم رأی = آنکه فکر و نیّتِ بد داشته باشد. شوم فَن = آنکه ترفند پليد و حيله بکار گیرد.
هم مُخَبّط دینشان و حکمشان
از پی طومارهای کژ بيان
بخاطر طومار هاى گمراه كننده و ضد خدا و ضد بشر وزير جحود، هم دنياى آباد كه همه موجودات دركنار هم با صلح و صفا ميزيستند نابود شد، هم دین و آیین مانوييان مخدوش و گمراه و آشفته و دَر هم و بَر هم شد، هم مانوييان كشته شدند، هم اين آيين انسانساز براى هميشه از ميان آدميان برچيده شد، تا جاييكه امروزه تعداد اندكى از مردم دنيا از وجود چنين دانشمند و هنرمند و ناجى بشر آگاهند و اكثر مردم نه تنها او را نميشناسند بلكه اگر حتى برايشان هم گفته شود، از بس از جحودان دروغ شنيدند، ديگر هيچ باورى برايشان باقى نمانده است.
مُخَبّط = آشفته و پریشان
کژبیان = سخن در هم و بر هم و متناقض
تخم های فتنه ها، کو کشته بود
آفت سرهای ایشان گشته بود
بذرهای فتنه و آشوبی که وزیر مکار کاشته بود بلای جان شاهان مانوى شد و هنگامى كه سر گنده گردد، در نتیجه سرهای بسیاری به باد خواهد.

۳.۱۱.۰۲

حكايت شاه جحودان كه مانوييان را ميكشت بخش ١١



در اين بخش مولانا مشرك شدن مانوييان يكتا پرست را شرح داده و دلايل آنان را براى اين شرك ننگين بازگو ميكند. و سپس جان و يا روح آدمى را براساس اوستا، كتاب زرتشت بزرگ شرح ميدهد. يادآورى ميشود كتاب اوستا كه امروزه در اختيار ايرانيان است اوستاى واقعى نيست و مانند ميليونها كتاب پارسى ديگر، در تونلهاى جحودى كه در زير همه شهرهاى دنيا توسط جحودان كنده شده، تحريف و به عبرى و يا عربى(ايندو در جابجايى حرف، ب، با هم تفاوت دارند و دراساس، يكى و پسر عمو محسوب ميشوند) برگردانده، نامها و محتوا تغيير يافته است، بطورى كه خواندنش جز تاسف، مطلب ديگرى را به آدمى منتقل نميكند.
آن وزیر از اندرون آواز داد
کای مریدان، از من این معلوم باد
وزیر جحود مکار كه خلوت گزيده و منبر را ترك كرده بود، به التماس و زارى پيروان اعتنا نكرده و از درون فرياد زد كه اى مريدان، شما را بايد شير فهم كنم.
که مرا مانى چنین پیغام کرد
کز همه یاران و خویشان باش فرد
كه درواقع اين حضرت مانى است كه به من این چنین پیغام داده که باید از همه یاران و خویشان و کسانت جدا و تنها بمانى.
روی در دیوار کن، تنها نشین
وز وجود خویش هم خلوت گزین
روی در دیوار کن، يعنى به خلوت، غريب و تنها بنشین و حتی از خویشتن خويش نیز بگذر، بدين معنى كه رياضت بكش، نه بخور و نه بخواب!
بعد از این، دستوری گفتار نیست
بعد از این، با گفتگویم کار نیست
از اين پس ديگر الهامى بمن نخواهد رسيد، و من ديگر سخنى براى گفتن بشما ندارم.
وداع ای دوستان من مرده ام
رخت بر چارم فلک بر بسته ام
اى ياران من، با شما بدرود ميگويم، چراكه اين آخرين سفر من خواهد بود، و پس از اين خواهم مرد و در كنار مانى، در فلك چهارم خواهم بود. در افسانه هاى بچه گانه مذهبيهاى جحودى آمده است كه عيسى در سفر به فلك افلاك، يعنى جايگاه پروردگار، در فلك چهارم متوقف شد. اين فلك را برخى به آسمان ترجمه ميكنند كه صحيح نيست و فلك بيشتر به معناى كهكشان است. پريانى كه او را به بالا عروج ميدادند، متعجب از اينكه بالاتر نميتوانند رفت، علت را جستجو كردند و در جيب او سر سوزنى را يافتند كه سنگينيش به آنها اجازه بالاتر رفتن را نميداد. در پارسى براى بازگو كردن كوچكى هر چيزى آنرا با سر سوزن در ترازو قرار ميدهند و مثلا ميگويند، به اندازه سر سوزنى هم نمى ارزد. سوزن مانى كه بعدها تبديل به سوزن عيسى شد، نام يك سازه باستانى و يك ساخته بلند در اراك(عراق) جزء آثار باستانى ثبت شده است. در آمريكا مطابق معمول و همانطورى كه كاخ سپيد را از روى كاخ سپيد خسرو پرويز ساختند، ساختمان سوزن مانى را در استان شيكاگو عينا ساخته اند. و برايش اين داستان كودكانه را درست كرده اند.
تا بزیر چرخ ناری چون حطب
مى نسوزم در عناء و در عطب
نار به معناى آتش است و از واژه پهلوىِ نیرا Nira به معناى فروغ ، روشنایى و آتش ميآيد. (١) ولى چرخ نارى در اينجا كنايه از جهنم است و حطب به معنی هیزم و چوب خشك است و سعدى شيرين سخن ميفرمايد:
آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار
هر گیاهی که بنوروز نجنبد حطب است.
در اين بيت ميگويد براى اينكه هيزم جهنم نشوم، و به عذاب و هلاكت دچار نشوم، بايد حرف مانى را گوش داده و خلوت نشينى و رياضت پيش گيرم.
عنا به معنی رنج و مشقت ، عطب به معنی هلاکت و تباهی .
پهلوی مانى نشینم بعد از این
بر فراز آسمان چارمین
از اين پس در فلك چهارم و در کنار حضرت مانى خواهم نشست. اين بيت از مولانا نيست.
وآنگهانی، آن امیران را بخواند
یک بیک تنها بهریک حرف راند
سپس آن وزیر مکار هر یک از شاهان مانوى را يك به يك نزد خود فراخواند و در خلوت و بطور نهانی با هر یک از آنان بسخن نشست.
گفت هر یک را به دین مانوى
نایب حق، جانشين من تویی
وزیر به هر یک از شاهان دوازده گانه مانوى گفت : پس از من جانشين و رهبر معنوى و برحق مانوييان تویی!
وآن امیران دگر، اتباع تو
کرد مانى جمله را اشباع تو
وزیر جحود مكار بهر يك از دوازده شاه مانوى گفت : ديگر شاهان بايد پیرو تو باشند و از تو تبعيت كنند و اين سفارش مانى است كه همه مانوييان مريد و پیرو تو باشند.
هر امیری کو کشد گردن، بگیر
یا بکش یا خود همی دارش اسیر
و اگر هر یک از شاهان از فرمانت سرکشی کرد و خواست گردنكشى كند، او را بگیر و بکش و یا اسیرش کن .
لیک تا من زنده ام، این وامگو
تا نمیرم، این ریاست را مجو
ولى تا زمانيكه من زنده هستم این راز را بکسی مگو و تا من نمرده ام دنبال رسیدن به این ریاست و رهبرى مباش .
تا نمیرم من، تو این پیدا مکن
دعوی شاهی و استیلا مکن
و تا نمرده ام تو این موضوع را آشکار و بر ملا مکن و مدعی شاهى و چیرگی مشو . چراكه در غير اين صورت راز و مكر جحود مكار برملا ميشد و تعجب اينجاست كه چرا هيچيك از اميران علت اينكار بيهوده را نپرسيد و آنرا خام خام خورده و پذيرفت!
اینک این طومار و احکام صحيح
یک بيك برخوان بر مردم فصیح
آنچه در این كتاب نوشته شده همه آيين و دستورات حضرت مانى است، اين را بگیر و بر یکایک مانوييان بطور شمرده و گویا بخوان تا همه متوجه شوند.
هر امیری را چنین گفت او جدا
نیست نایب، جز تو در دین خدا
جحود مكار به هر یک از دوازده شاه مانوى جداگانه گفت : در دین خدا یعنی دین مانى غیر از تو جانشین و پادشاهى نیست .
هر یکی را کرد اندر سِرّ عزیز
هر چه آنرا گفت، این را گفت نیز
وزیر مکار جحود با ايجاد يك راز مشترك، با هريك از شاهان صميميت ايجاد و طورى وانمود كرد كه هر یک از امیران خود را تافته جدا بافته يافتند. و هر كدام خود را برحق و جانشين واقعى جحود مكار دانسته و رهبرى مانوييان را حق مسلم خود دانستند.
هر یکی را او یکی طومار داد
هر یکی ضد دگر بود ، المراد
آن وزیر به یکایک آن دوازده شاه طوماری داد که مضمون و مقصود آن طومارها ضد یکدیگر بودند.
ضد همديگر ز پايان تا بسر
شرح دادستم من اينرا، اى پسر
طومارهايى كه وزير مكار جحود بطور نهانى به يك يك دوازده شاه مانوى داد با يكديگر در تضاد و اختلاف بودند. كه در بخش هاى پيشين اين تضاد ها را مولانا شرح داده است.
جملگی طومارها بُد مختلف
همچو شکل حرفها، یا تا الف
تمامى دوازده طومار از نظر محتوا با هم تفاوت داشتند. مانند اختلافى که بين حروف الفبا از الف تا ى وجود دارد.
حکم این طومار، ضد حكم آن
پیش از این کردیم این ضد را بیان
حکم طومار ها با با حکم طومار مانى کاملا مغایر بود که پيش از اين درموردش سخن رفته است.
بعد از آن چل روز دیگر در ببست
خویش کشت و از وجود خود برست
پس از اين پليدى، وزير جحود مكار تا چهل روز ديگر در خلوت به رياضت نشست، تا از گرسنگى و تشنگى جانش درآمد. و از شرّ خويش راحت شد.
چونکه خلق از مرگ او آگاه شد
بر سر گورش، قیامتگاه شد
وقتی مردم از مرگ وزیر با خبر شدند بر سر قبرش، هنگامه عجیبی بر پا شد. روز مرگ خمينى را جلو چشم بيآريد.
خلق چندان جمع شد بر گور او
مو کنان، جامه دران، در شور او
مردم زيادى بر سر گور وزیر جحود و مكار جمع شدند و در غمگسارى مرگ او موهای خود را کندند و لباسهای خود را از هم دریدند.
خاک او کردند بر سرهای خویش
درد او دیدند درمان هاى خویش
خاک بر سرهای خود افشاندند و از درد مرگ او دردهاى خود را فراموش کردند. تو گويى ديگر دردى ندارند و درمان شدند. علم روانشناسى آدما، ميفرمايد، درمان هر مصيبت، مصيبتى بزرگتر است.
آن خلایق بر سر گورش مهی
کرده خون را از دو چشم خود رهی
بمدت يكماه مردم بر سر گور وزیر جحود گرد آمده و از دو چشم خون گریستند.
جمله از درد فراغش در فغان
هم شهان و هم كهان و هم مهان
كوچك و بزرگ و معمولى و اليت جامعه از غم از دست دادنش در حال زار و ناله و فغان بودند.
از اينجا مولانا شرح مشرك شدن و گمراهى بيش از پيش مانوييان را شرح ميدهد. و درآخر ميگويد، دلايل مشركين براى شركشان را گفتم، و توى خواننده اگر بدنبال حقيقتى همه را واژگون بخوان و بگير، چرا كه جحودان در كمينند و اجازه نميدهند مطالب حقيقى بدست مردم برسد. و اميدوارم كسى پيدا شود و حرف مرا بفهمد و آنرا به عوام بگويد.
بعد ماهى، خلق گفتند : ای مهان
از امیران کیست بر جایش نشان؟
پس از گذشت یک ماه مردم پرسيدند كه جانشين او كيست؟
تا بجای او شناسیمش امام
تا كه كار ما، از او گردد تمام
تا او را بجاى آن وزیر، رهبر و امام خود دانسته و او ما را به اصل و خدايمان برساند و كار ناتمام وزير را تمام كند.
سر همه بر اختيار او دهيم
دست بر دامان و تشت او نهيم
رهبر را نشان دهيد تا همگى جان و مال و سر و همسر را در اختيار او قرار داده و با قرار دادن دست بر دامان و تشت او، با وى بيعت كنيم. درگذشته رسم بر اين بود كه به پاكان روزگار و مردمان راستين و عزيزان خدا، و شاهان و مغانهاى زرتشتى نميبايد دست زد. اين درمورد نوزادان هم حاكم بود و امروزه هم در برخى از گروه هاى مردمى ايرانى تبار هنوز باقى است. و حتى در برخى جوامع مانند مردمى كه در آسياى شرقى، تبت، تركمنستان و هند و و و زندگى ميكنند، برخى مردم از دست دادن و بغل كردن و كلا تماس بدنى با بيگانگان و حتى آشنايان خودارى كرده و آنرا مكروه ميدانند، چراكه معلوم نيست چه كسى از آنان روح آلوده تر از ديگرى دارد. فلسفه اش هم اين بود و هست كه انسانهاى شريف و خداشناس ارواح پاكى كه هنوز آلوده به گناه و پليدى نشدند، جرم و خلط و زشتى هاى جسم و جان افراد را در اثر تماس جذب ميكنند. ( ميكروب و ويروس را ميدانيم كه بر اثر تماس جذب ميشود) مثلا ميگويند تا زمانى كه نوزاد به چندين ماهگى نرسيده، بجز مادرش، ديگرى اجازه بغل كردن او را ندارد، چرا كه از طريق تماس با تن او، تن گناهكار و يا بيمار تسلى مييابد و درعوض نوزاد بيمار ميگردد. اين در مورد شاهان و رهبران معنوى هم صادق بود. مثلا مغانهاى زرتشتى را نميبايست لمس كرد و بجاى آن حلقه زنار آنان را ميگرفتند. و يا دست به دامان آنها ميشدند. و بهمين خاطر براى بيعت با رهبر جديد هم، تشتى آب قرار داده و هر دو همزمان دستهاى خود را در تشت فرو ميبردند و بدون اينكه با هم تماس گيرند، فرد با رهبر جديد، پيمان اطاعت ميبست.
چون که شد خورشید و ما را کرد داغ
چاره نبود بر مقامش از چراغ
آن خورشیدى كه باعث گرمى و داغى وجودمان ميشد، اينك از دست رفته و داغش بدلمان مانده است و درنتيجه چاره اى نيست كه بجاى خورشيد به چراغى بسازيم و از گرما و نورش بهره گيريم.
چون که شد از پیش دیده روى یار
نایبی باید از او مان یادگار
اکنون كه ديگر روى يار، در پيش چشممان نيست، ناچارا بايد با روى نايب او ساخته و جانشینی پیدا کنیم که روى او را بيادمان آورد. و از اينجا وجود منحوس پيشوايان دينى در جوامع آزاده انسانى، جا مى افتد و شرك آغاز ميگردد. چراكه آدمى خرد و جان خود را فراموش كرده و بهر ناپاكى اقتدا ميكند.
چون که گل بگذشت و گلشن شد خراب
بوی گل را از چه جوييم از گلاب
وقتى كه گلستان و گلشن خراب شده، و ديگر گلى وجود ندارد، ناچارا بوى گل را بايد از طريق بوييدن گلاب بجوييم. سفسطه شيادان.
چون خدا اندر نیاید در عیان
نایب حقند این پیغمبران
چون خدا در بين ما نيست!!!و دست نيافتنى است، و او را نميتوانيم ببينيم! پس بايد با نايب او، بسازيم و از او مدد بخواهيم!
خداى گمراهان دقيقا همين تعريف را دارد، يعنى چون به چشم و مشاهده در نمی آید یعنی محسوس و ملموس نیست، پس بايد رفت سراغ كسى كه قابل ديدن است! اين سفسطه جحودى و گمراهى نادانان، عين كفر و شرك است. هم براى خدا شريك ميگيرند هم بجاى مدد از او از كس ديگرى كمك ميخواهند و خدانشناس و كافرند.

از اينجا مولانا بر اساس اوستا روح را شرح ميدهد.
نى، غلط گفتم که نایب يا منوب
گر دو پنداری، قبیح آید، نه خوب
نه اين اشتباه است كه بگوييم، پيغمبران و جانشينانشان، امامان، و آدمهاى ديگر دو هستند، بلكه اينها، در اصل يكى اند. و از هم جدا نيستند و آنها را نبايد واحد جداگانه دانست، چراكه اين كار زشت و ناپسند است و نه کاری خوب! مولانا قول اوستا را ميآورد كه زرتشت بزرگ فرموده است: روح حقیقت است. و آن روحى که در پایین است همانند آن روحى است که در با لا قرار گرفته و آن روحى که در بالاست همانند آن روحى است که در پایین قرار گرفته است و اين معجزه جاودانه یکتا است. (روح آدمى و مخلوقات از جنس خداست.)اوستا.
نى، دو باشد تا تويى صورت پرست

۱۱.۱۰.۰۲

حكايت شاه جحودان كه مانوييان را ميكشت بخش دهم



در اين بخش مانند بخش پيشين، مولانا از چگونگى دگرديسى مانوييان از انسان آزاده به برده سخن گفته و شرح ميدهد كه چگونه مانوييان گمراه گشته و از خويشتن خويش جدا مانده و خرد خود را بكلى فراموش كرده، در نتيجه صاحب قلاده شده، و خود را هيچ ميانگارند. پس همه چيز را از پيش ساخته و مشيت الهى مينامند. بدين جهت زبان به مداحى يك تن كه مانند آنها، او نيز از خاك است، گشوده و او را تا حد خدا بالا برده و از آن بدتر خدا را در حد او پايين ميكشند و به او اوصاف انسانى ميدهند. و بدين ترتيب دنيا و آخرت آدميان براى هميشه از دست ميرود. و اكثر قريب به اتفاق مفسران مثنوى، مداحى مانوييان از وزير را بعنوان مداحى آنان از خدا تفسير كردهاند و آنرا مورد تحسين و تائيد قرار داده اند كه موجب شرم و نفرت است، چه از بعد نادانى، چه از بعد مزدورى و بعمد.
در اين بخش مولانا همچنين بحث بسيار كهنه و پوسيده جبر و اختيار را مطرح كرده و به"جبر" و جبريون همان اندازه ميتازد كه به "اختيار" و اختياريون. چرا كه آن خدايى كه مولانا ميشناسد و تلاش دارد او را به آدميان بشناساتد از اين مباحث بكلى بدور است. خداوند او از آدمى جدا نيست، و آنچه خداى او را ميسازد، درواقع پندار و گفتار و كردارش است. نه يك كلمه بيشتر و نه يك كلمه كمتر. اگر آدمى سه نيك را پاس بدارد، خداى او قادر مطلق است، اگر نه، توانايهاى او به اندازه پليديهايش رابطه معكوس پيدا ميكند، يعنى هرچه پليدى بزرگتر، خدايش ناتوانتر. تا جاييكه او را بكلى از دست ميدهد. و خدا باخته به تيرهگى تعلق ميگيرد و هر چند هم تواناييهاى مادى او زياد باشد و يا قدرتش بر آدميان ازدياد يابد تا حدى كه قادر به انجام هر پليدى باشد، با اينحال رنج ميبرد، رنج بردنى نامحدود و پايان ناپذير و غير قابل تحمل!
اى كاش در زمان شاه فقيد از اين داستان مثنوى فيلمى ساخته شده بود و به مردم خام آن زمان اين مطالب گفته و آنان را از مكر مكاران ضد خدا و ضد بشر و ضد ايران و ايرانى كه همواره در كمين نشسته و موذيانه بدنبال تيره روزى ايران و ايرانى بودند و در اينراه خداى ايرانى را هم از او گرفتند، تاريخ جعلى و فرهنگ مخرب ساختند و در آخر آرامش و امنيت و رفاه او را هم ازش دزديدند، آگاه مينمود. و به آنان گمراهى و پيروى از شيادان و نتايج فاجعه گون آنرا ميشناساند و راه و رسم زندگى خردمندانه را نشان ميدادند. متاسفانه همه چيز دست خائنين بود، و خيانت تا اتاق خصوصى او هم نفوذ كرده بود. بويژه رسانه ها كه مدام و موذيانه و هدفمند بر ضد شاه فقيد و ايران و تاريخ و فرهنگ پارسى فعاليت ميكردند و سلطان صاحب قران و دائيى جان ناپليون ها ميساختند!
ادامه مثنوى:
جمله گفتند ای وزیر انکار نیست
گفتِ ما چون گفتن اغیار نیست
مانوييان فريب خورده به وزير جحود مكار گفتند، سخنان ما بمعنى انکار تو نيست، و مانند حرف بيگانگانى كه ترا انكار ميكنند، نيست.
اشک دیده است از فراق تو روان
آه آه است از میان جان دوان
اينها اشك و آه ماست. شرح مصيبت ميدهيم.
طفل با دایه نه استیزد ولیک
گرید او، گرچه نه بد داند نه نیک
همانگونه كه گريه كودك خام براى جنگ با دايه اش نيست، و تنها از روى درد ميگريد.
ما چو چنگیم و تو زخمه میزنی
زاری از ما نی، تو زاری میکنی
ما مانند چنگى هستيم كه بدون نوازنده نوايى ندارد و اين تو هستى كه بر تارهاى اين چنگ زخمه ميزنى. و اين در واقع صداى ما نيست، صدا از توست و ما فقط وسيله ايم. مانوييان با همين گفتار نشان ميدهند كه تا چه حد گمراه شده و تعاليم مانى كه انسان را مستقل و متعهد و با مسئوليت ميداند، را فراموش كرده اند. (مفسران مثنوى از اينجا، مداحى وزير را مداحى از خدا تلقى كرده و مهر تائيد بر آن گذاشته اند.)
ما چو ناییم و نوا در ما ز توست
ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست
همانگونه كه نى بدون دميدن نوايى ندارد، و كوه بدون فرياد پژواكى ندارد، ما هم بدون تو، ناى و نوا نداريم. تو مانند دميدن در نى ما هستى و صدا در كوه ما.
ما چو شترنگيم اندر برد و مات
برد و مات ما ز توست ای خوش صفات
ما همچون صفحه و مهره هاى شترنگ(معرّبِ آن شطرنج) هستیم که برد و يا مات شدنمان که بر صفحه آن رخ می دهد كار ما نيست و از شترنگ باز است.
شترنگ به معنی دو رنگ ميباشد و كنايه از صفحه و مهره هاى آن است که نیمی را تيره و نیمی را روشن میسازند كه نشانگر زمان، شب و روز است. و هر یک از بازيكنان، با شانزده مُهره تيره یا روشن كه در مقابلش ميچيند، بازى ميكند. نام مهره ها بدین قرار است، شاه، پرزين (وزير و يا شخصى كه پرِ زين شاه حركت ميكند، رُخ (قلعه) ، پيل ، اسب ، پياده (بيدق و یا سرباز پياده و بدون اسب). هدف در این بازی مات کردن شاهِ حریف است . یعنی شاهِ حریف را چنان در محاصرۀ مُهره های خود بگیرند که نتواند بجايى بگریزد یا همراهانش به دفاع از او برآيند. این بازی که امروزه در شمارِ ورزشها قرار گرفته از اختراعاتِ ايرانيان در دوران امپراتورى پارسى است. قديميترين صفحه و مهره هاى شترنگ از محوطه تخت جمشيد بدست آمده كه مربوط به ٣ هزار سال پيش ميشود و اينك در موزه متروپوليتن نيويورك قرار دارد.
ما که باشیم؟ ای تو ما را جان ِجان
تا که ما باشیم، با تو، درمیان
مانوييان فريب خورده گفتند كه تو جانِ جان مايى، يعنى خداى مايى و ما، كى باشيم كه بخواهيم انكار تو كنيم.
ما عدم هاییم و هستی های ما
تو وجود مطلقی ، فانی نما
ما فناييم با وجودى كه بظاهر هستيم. ولى تو هست مطلقى، هرچند فانى بنظر بيآيى! مولانا با اين بيت، جحت را بر آدمى تمام ميكند و به انسان خواننده ميگويد، وقتى همه چيز را مشيت الهى و سرنوشت بدانى، خود را فراموش كرده و تواناييهايى كه خدا به تو داده را نديد گرفتى، درنتيجه هر شيادى برايت خدا شده و حكم ميكند. و تو او را تا حد پرستش بالا ميبرى. فقط و فقط بخاطر اينكه تواناييهايت را نديد گرفتى و خودباخته اى. و اينچنين ميشود كه شيادان بدون اينكه انگشت كوچك خود را تكان دهند، صاحب همه چيز ميشوند.
ما همه شیران ولی شیر علم
حمله شان از باد باشد دم بدم
ما همه شيريم، ولى شيرانى كه در وسط پرچم شير و خورشيد نقش زده اند و با باد از اينطرف به آنطرف كشيده ميشويم.
حكيم عاليقدر ايران، عطار نيشاپورى در مورد فلسفه پرچم سه رنگ ايران، شرح زيبايى دارد و ميگويد، سه رنگ پرچم ايران كنايه از سه پادشاه پارسى است كه سه هديه براى مانى آوردند، يك زمرد سبز به نشانه احترام به طبيعت، يك مرواريد سپيد به نشانه پاكى آيين راستى و آيين انسانساز مانى، يك ياقوت قرمز به نشانه احترام به زندگى و موجودات زنده. اينرا مسيحيت گرفته و ميگويد سه پادشاه پارسى اين سه جواهر را براى تولد عيسى آوردند.
نشان خورشيد كه بر روى پرچم ايران است، كنايه از مهر و آيين ميترا است كه كهنترين و يا اولين آيين خداوند بال و يزدان و يكتا پرستى است، نه اينكه خدا يكى باشد، بلكه براى هر تن تنها يك خدا وجود دارد كه منظور همان دمى است كه در او دميده شده است. و شير را براى اين روى پرچم زدند، تا وقتى لشگر سربازان پارسى، كه مانند شير دلاور و نترس بودند، زمانى كه پرچم در دست بحركت در ميآمدند، بر اثر وزش باد نقش شيرها از دور بگونه اى بود، تو گويى هزاران شير درحال دويدن بطرف جلو هستند. و اين هيبت، دل جسورترين مردمان را در سينه حبس ميكرد. و مولانا با اشاره به اين مطلب، از زبان مانوييان فريب خورده ميگويد كه ما جملگی شیریم ولی از آن شیرهایی هستیم که روی پرچم ها نقش می زنند.
حمله شان پیدا و نا پیداست باد
آنکه ناپیداست، از ما کم مباد
دشمنان حرکت و جنبش شیران پرچم را ديده و آنها را حمله شيران حقيقى ميپنداشتند، و وحشت زده فرار ميكردند و نميدانستند كه اين باد ناپيداست كه شيران را بحركت درآورده است، چون باد را نميديدند. و ما هم همان شيرهاييم و تو مانند بادى ناپيدا هستى كه به ما حركت و جان ميدهى. و بادت از ما كم مباد!
باد ما و بود ما از داد توست
هستی ما جمله از ایجاد توست
باز مفسران مثنوى همه ابيات را مداحى از خدا ناميده و بكلى داستان را فراموش ميكنند. مانوييان گفتند، باد و موجوديت و هستى ما از هست و وجود توست! و اينها را فريب خورده و گمراهان، به كس و يا كسانى ميگويند كه خود مخلوق خدا هستند. و اين آيين گبرها و يا جحودان است. مانى ميگويد، خدا در درون توست، با تو همه جاست و قدرت و تواناييش به اين بستگى دارد كه تو در راه راستى چه اندازه گام بردارى و توانا باشى. اگر ميبينى كه جز مصيبت و بدبيارى و تلخى چيز ديگرى در زندگى نصيبت نشده، بدان كه در اين زندگى و يا سفرهاى پيشين، در راه راستى گام نزدى و خدايت را توانا نساختى و در نتيجه در تو، قدرت شر از اهورايت، بزرگتر شده است.
لذت هستی نمودی نیست را
عاشق خود کرده بودی نیست را

۲۸.۹.۰۲

حكايت شاه جحودان كه مانوييان را ميكشت بخش نهم




چون وزير ماكرِ بد اعتقاد
دين مانى را بدل كرد از فساد
مکر دیگر آن وزیر از خود ببست
وعظ را بگذاشت و در خلوت نشست
هنگامى كه وزير جحود خبيث، آيين انسانساز مانى را به مذهب گوساله پرستى و حماقتبار جحودى آلود، و در بين مانوييان با حيله گرى جدايى افكند، به مرحله بعدى رفته و گام بعدى را بطرف كشتار طراحى كرد. پس درس و وعظ و اندرز و منبر را ترك كرده و خلوت نشينى اختيار كرد.
و اين خلوت نشينى از فروعات مذهب جحودى است و با آيين مانوى زمين تا آسمان فرق دارد. خلوت نشينى زمانى رخ ميدهد كه آدمى كنترل و تسلط بر خود را از دست ميدهد و اعتقاد عميق ميابد كه از نظر روحى ضعيف است و اگر در ميان مردم باشد، دست به پليدى و خباثت خواهد زد. پس براى پرهيز از خباثت، راه فرار ميگيرد و شعار، خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است، را هدف خود قرار ميدهد. و چون اين آسانترين راه براى پرهيز از انجام اعمال غير انسانى است، مطابق ميل بسيارى از مردم است. بطورى كه خلوت نشینی در نزد اديان ابراهيمى، به عزلت و دوری از مردم به قصد عبادت و ریاضت تعبير گشته و آنرا حتى واجب دانسته و منطق شان هم اين است كه براى ايجاد حالت انقطاع و جمعیت خاطر و تمرکز فکر ، خلوت نشينى واجب است. و از آن بالاتر، سنت خلوت نشینی را از سنن پسندیده انبیا و اولياى خود دانسته اند. چنانکه موسی چهل شبانه روز به میقات رفت و از خلق و خلایق دوری گزید و عیسی نیز به خلوت نشینی علاقه داشت و محمد هم عادت داشت در غار حرا خلوت گزیند. بويژه در اواخر عمر كه میل فراوانی به خلوت داشت. در اسلام از جانب محمد گفته اند، ” هر کس چهل روز برای خدا خلوت نشيند، چشمه ساران حکمت و فرزانگی از قلبش بجوشد و بر زبانش جاری گردد“. معمولا خلوت نشینی بمدت چهل شبانه روز است. و اين همان است كه وزير جحود مكار و خبيث به ارث و سنت گذاشت.
در مریدان درفکند از شوق، سوز
بود در خلوت، چهل پنجاه روز
مانوييان فريب خورده كه به وزير جحود مكار علاقه بسيارى يافته بودند و تا آنزمان هم چنين پديده اى، يعنى خلوت نشينى را نديده و نشنيده بودند، به هيجان آمده و در ميانشان شور و شوقی براه افتاد. وزير مكار چهل پنجاه روز بخلوت رفت. و همين دورى از او، ياران فريب خورده را مشتاقتر كرد.
خلق دیوانه شدند از شوق او
از فراق حال و قال و ذوق او
مردم از دورى او، دچار تب و تاب شدند. و دلتنگ سخنان دلنشين و فريبنده اش گشتند. قال بمعنى گفتار و سخن است.
لابه و زاری همی کردند و او
از ریاضت گشته در خلوت دوتو
مريدان فريب خورده او را در خلوت و درحال رياضت ميديدتد و دلشان برايش كباب ميشد. دوتو شدن يعنى خم شدن . خمیده شدن . منحنی شدن . گوژ شدن.
گفته ایشان نیست ما را بی تو نور
بی عصا کش، چون بود احوال کور ؟
مريدان در پشت درب اطاق او شيون ميكردند و ميگفتند، بدون تو ما از نور معرفت محرومیم! ما نابيناييم و تو عصاى دست ما، چگونه ما كوران بدون تو كه عصاى دستمان هستى، راه بيابيم؟

۲۰.۹.۰۲

حكايت شاه جحودان كه مانوييان را ميكشت بخش هشتم



رنج منم گنج تويى.

همچو شه نادان و غافل بد وزیر
پنجه میزد با قدیم ناگزیر
وزير جحود مكار مانند پيشوا و رهبر خود نادان و گمراه بود، چراكه به دشمنى با راستى و حق برخاسته بود. واژه قديم ِناگزير، يعنى همان آيين انسانساز زرتشت كه قديميترين و يكتاترين آيين زندگى ساز جوامع متمدن انسانى است و پيروى از اين آيين قديم براى رسيدن به خوشبختى و آرامش آدمى، لاجرم و ناگزير است.
واژه جحود بمعنى كافر و گبر و منكر حق و حقيقت است. و جحودا نه تنها به خدا اعتقاد ندارند، بلكه در ساخت خدا براى مردم ناآگاه هم دستى دراز دارند. براى يك جحود فرقى ندارد كه آيين كفر و بت پرستى كه در بين مردم نشر ميدهد، بنام يهوديت باشد يا به آن مسيحيت گويند و يا اسلام! آنچه كه مهم است نتايج نشر اين گمراهى است. همانگونه كه براى يك جحود مهم نيست او را جحود بنامند يا عرب و يا اروپايى! در فلسفه جحودى، آدمى ميبايد مانند مايعات شكل پذير باشد و در هر ظرفى قرار ميگيرد، به شكل همان ظرف درآيد. مثلا اگر در سرزمينى است كه اكثريت با مسلمين است، تظاهر به مسلمانى كند، اگر مسيحيان غالبند، مسيحى بنمايد، اگر كافرند، كافر باشد. در نتيجه اگر رفيقى قديمى در تظاهرات ضد اسرائيل در كنار شما شركت ميكند و از همه غليظ تر مرگ بر جحودا سر ميدهد، ميتواند در اصل يك جحود باشد كه همزمان كه مرگ بر اسرائيل ميگويد، طناب دار اطرافيان را در ذهن ببافد. همچنين براساس فلسفه جحودى، يك جحود بايد بى مرز و سرزمين باشد و كشورى از خود نداشته باشد، چون هدف يكجا ماندن و ريشه دواندن نيست. از نظر جحودا، داشتن سرزمين و مرز عاقلانه نيست و ضد مرام جحودى است. چرا كه مرز داشتن يعنى مسئوليت و بنمايش گذاشتن خود و نشان دادن دارايى هاى جحود! و اينها بشدت با مرام آنان در تضاد است. جحودا به مخفى گرايى و پنهان زيستن علاقه دارند. از نظر آنان، داشتن كشور و سرزمين يعنى جنگيدن در مقابل متجاوزين و براى جنگيدن بايد ارتش تهيه كرد و براى داشتن ارتش بايد هر نادان و ابله اى را هم وطن ناميد، و آنان راتحمل كرد و با خود بجلو كشيد و بار آنها را بر شانه داشت، بايد پول خرج كرد. بايد جوابگوى قانون بود و اينها همگى بدور از عقلانيت جحودى است. يك جحود معتقد است، درحاليكه ميتوان با يك صندوق قرمز پلاستيكى صاحب يك سرزمين شد، چرا زحمت بيجا كشيد؟ يعنى تا وقتى ميشود بنام نامى دموكراسى و حكومت مردم بر مردم و اراجيفى رويايى و ساختگى از ايندست، يك جحود را از صندوق راى گيرى بعنوان رئيس جمهور بيرون كشيد، و بدين ترتيب بر سر تمامى منابع مادى و معنوى آن سرزمين نشست، بر ارتشش فرمان راند، پليسش را در اختيار خود داشت و هر بلايى دلت خواست، سر مردمش آورد، به ارتش و جنگ و بگير و ببند، و كشور و هم ميهن، چه نيازى است؟ كارى كه امروزه تقريبا در تمامى دنيا صورت گرفته و تمامى مردم دنيا ناخواسته و ندانسته تحت حكومت جحودى هستند و رنج ميبرند و حتى نميدانند از كجا ميخورند! براى يك جحود واقعى، هدف فقط و فقط، جمع آورى ثروت و دارايى است كه هم لذتش را ببرد و هم او را به بقدرت برساتد. و وقتى هدف فقط و فقط خودخواهى و تك روى است، مذهب و شرف و خدا و انسانيت سيرى چند؟ مولانا با تشريح فلسفه موجوديت جحودا، درآخر ميگويد كه جحودا به آيين مانى اعتقاد نداشتند كه هيچ، بلكه آنرا درست درمقابل رسيدن به اهداف خود ميدانسته و ميدانند و بهمين دليل در حدود چهار قرن است كه با به آتش كشيدن دنيا، و به قيمت جان ميلياردها انسان، اين آيين را از سر راه مردم برداشتند و هنوزم هم بزرگترين جرم از نظر آنان، نامبردن از اين آيين است.
با چنان قادر خدایی کز عدم
صد چو عالم هست گرداند به دم
و آنچه جحودان از آن غافلند، اينست كه خود را با خداوندى كه در درون آدميان زندگى ميكند و از آنان جدا نيست، درانداخته و به جدال برخاستند. و ٤٠٠ ساله نفهميدند با خدايى كه قادر است جمادى را به مرتبه خدايى برساتد، و آدمى را به اصل خويش برگرداتد، با چنين خدايى نميشود درافتاد.
صد چو عالم در نظر پیدا کند
چون که چشمت را بخود بینا کند
خدايى كه وقتى چشم بصيرتت باز شود و او را بفمى و پيدا كنى، صد ها عالم و دنيا را فهميدى و تصرف كردى.
گر جهان پیشت بزرگ و بی بنی است
پیش قدرت، ذره ای می دان، که نیست

۱۲.۹.۰۲

حكايت شاه جحودان كه مانوييان را ميكشت بخش هفتم




در اين بخش مولانا به چندين مطلب مهم از جمله زادْمُرد و يا تناسخ ميپردازد. و منظور اين است كه، آدمى پس از مرگ در پیکری دیگر باز زاییده می‌شود. این باززایی بارها و بارها تا جاودانگى او، تکرار خواهد شد . این را چرخه هستی یا زاد و مرگ می‌نامیم. در اينراه دل بستن رنج‌ آدمى است. مولانا از قول مانى ميفرمايد: با مشکلات زندگی، بايد رو در رو مواجه شد و غمها و دردهای حیات را آزمود. آنچه ما داریم و نمیخواهیم، رنج است، اما آنچه میخواهیم و نداریم نیز رنج است و علت رنج درخواست های پایان نیافتنی ماست. ( ور نبودی او کبود از تعزیت )
رستگاری در وحدت با خدای درون، و در هماهنگی و هارمونی با طبیعت است. در اتحاد جز/انسان و کل‌/ خدا است. و درهای جهان جاودان به روی همگان گشوده است. راه رسیدن به جاودانگی(نیروانا) راه معرفت است و رسیدن به معرفت، راستی است که در حد جملگی مردم روی زمین است. پس رستگاری آدمی در دست خود اوست و نه وابسته به نیروی کور و ناپیدایی که فوق بشر قرار داشته باشد.
پس آنچه که بزرگان میگویند، را کورکورانه نبايد پذيرفت. آنچه را که از معلمان خویش شنيده ميشود، چون استاد ما هستند، به یقین نبايد پذيرفت. همه امور را بايد به محک خرد و عقل سلیم خود سنجيد و با تجربه خود آموخت. تنها بر خود تکیه كرد. و بايد به حقیقت كه روشنايى و نور است و تنها پناهگاه آدمی است، متکی بود، چراكه پناهی بجز این نیست. پناه خود و روشنایی خویش بايد بود.
ادامه مثنوى:
صد هزاران بحر و ماهی در وجود
سجده آرد پیش آن درياى جود
آدمى قطره اى از اقيانوس نيست، بلكه اقيانوسى در يك قطره است. و صدها هزار دریا و ماهی در وجودش هستى دارد كه تمامى در برابر دمى كه در درونش دميده شده نه تنها هيچند، بلكه سجده گزار او هم هستند. او درياى جود است. جود را بمعنى بخشش و كرم و سخاوت معنى كردند. ولى در اينجا، به معنى، مرگ و زندگى با هم، معنا ميدهد. درياى جود، كنايه از آنكه زندگى ميدهد و زندگى ميگيرد، است. و در اينجا اشاره به زادْمُرد و يا تناسخ دارد. آدمها هزاران بار ميميرند و زنده ميشوند و از هر بار زندگى، كوله بارى از تجربيات را با خود حمل ميكنند كه در وجودشان نهفته است.(در ژن هايشان ) و درست مثل سنجابها كه تمام طول تابستان گردو و بادام و فندوق، در زمين پنهان ميكنند ولى در زمستان، وقتى برف زمين را ميپوشاند، فراموش ميكنند كه جاى گنجشان، كجاست، آدما هم تجربيات هر بار زندگى را در خود پنهان ميكنند ولى در زندگى بعدى آنها را فراموش ميكنند، مگر اينكه به منبع چنگ بزنند و به او دست يازند. بر طبق حضرت مانى دانشمند و عجوبه اى كه ديگر، و هرگز دوباره زاييده نخواهد شد، هم ماده جاودان است هم وراى ماده. مرگ وجود ندارد، فقط اتاق انتظار است و بس. و متاسفانه دير فهميديم كه نبايد براى كالبد عاريتى، ارزشى بيش از ارزشش قائل شويم.
چند باران عطا باران شده
تا بدان آن بحر، دُرّ افشان شده
دقيقا مثل درست شدن مرواريد در صدف، كه بر اثر تكرار هزاران باره، بارش باران بر روى دريا، ساخته ميشود، آدمى هم چنين سفرى را طى ميكند تا به آن گوهر دوست داشتنى، تبديل شده و جواهر شود و خدا شود و جاودان بماند.
چند خورشید کرم افروخته
تا که ابر و بحر ، جود آموخته
چندين بار خورشيد و تابش مهر را تجربه ميكند، تا تازه بفهمد، جود چيست.
چند خورشيد كرم تابان بده
تا بدان، آن ذره سر، گردان شده
چندين بار مهر تابان و لطف او شامل حال آدمى گشته، تا اين ذره از سرگردانى و نادانى نجات يابد و سر آن محور اصلى بچرخد.
پرتو ذاتش زده بر ماه و طین
تا شده دانه، پذيرندهُ زمین
ابر و باد و مه و خورشيد و فلك دركارند تا اين روند ادامه يافته و آدمى جاودان گردد. از لطف و كرمش هست كه امروزه زمين پذيرنده آدما شده و آنان را در خودش پرورش ميدهد.
خاک امین و هر چه در وی کاشتی
بی خیانت جنس آن برداشتی
چراكه خاک ، امین و درستکار است و هر چه بگيرد، همان را تحويل ميدهد. جسم و كالبد تحويل ميگيرد، جسم و كالبد تحويل ميدهد.
این امانت، ز آن عنايت يافته است
کافتاب عدل، بر وی تافته است
اگر زمين چنين امانتدار است، دليلش تابش خورشيد بر اوست. پس آنچه سبب جاودانگى آدمى ميشود، رو آوردن به مهر و نور و روشنايى و راستى و شفافيت و آيينه سالارى است.
تا نشان حق نیارد نوبهار
خاک سرها را نسازد آشکار
تا آدمى با عمل نشان ندهد كه بدنبال راستى است، به منبع دسترسى نخواهد يافت. درست مثل دانه اى كه تا نسيم بهار و گرم شدن زمين را حس نكند، سر از خاك به بيرون نميآورد.
آن جوادی که جمادی را بداد
این هنرها ، وین امانت ، وین سداد
آن خداوندى كه به جماد(ماده اى كه نه زنده است و نه مرده، و در اطاق انتظار است، جماد ناميده ميشود، مانند تخم و بذر گياهان، مانند زمين) اين هنر و علم و معرفت را عطا كرده است.
آن جماد از لطف، چون جان ميشود
زمهرير، از قهر پنهان ميشود
همان خداوندى كه جماد را آفريده و به آنها دوباره زيستن را آموخته، همان خدا هم در نهاد انسان جمادى را قرار داده كه تنها توسط نزديكى به ذات مقدسش و چنگ به درياى رحمتش، دوباره زنده خواهد شد و او را به خدايش خواهد رساند.
در لغتنامه ها دو واژه، تموز و زمهرير از جمله كلمات پارسى هستند كه معناى واقعى آنان پنهان و يا گم شده است. تموز را به خورشيد و يا گرما معنا كرده اند و زمهرير را به زمستان بسيار سرد و يا جايگاه بسيار سرد. ولى ايندو واژه، فقط گاهى به اين معانى بكار ميروند و در خيلى از نوشتار بزرگان ما، معناى گسترده تر و حتى معناى ديگرى را شامل ميشوند. و درست دراينحا هم زمهرير معنى سرماى سخت را نميدهد. و بيشتر معنى پوست سخت و خشن و يا پوستى كه شبيه پوسته بذر و يا تخم شكافته شده، در زير خاك است كه همين پوسته شكافته شده، هم شبيه پوست ماه و يا قمر است. و وقتى دانه شكافته شده و جوانه ميزند، پوسته اش قهر كرده و در خاك ناپديد و يا پنهان ميگردد.

هر جمادی را کند فضلش خبیر
غافلان را کرده قهر او ضریر
راستى ميتواند هر جماد را خدا كند! از راه راستى، يك جماد، ميتواند به جاودانگى رسيده و خود، خدا شود. از جمادى مردم و و و ، هر جمادى را كند فضلش خبير، و خبير از القاب خداست.
درحاليكه گمراهان و افراد پليد مانند كوران و نابينايان راه ميروند.
ضرير، نابينا
جان و دل را طاقت اين جوش نیست
با که گویم ، در جهان یک گوش نیست
به هر كه بگويى، كه راستى اين قدرت را دارد كه از يك جماد، جاودانگى و خدا بسازد، در بهترين حالت، ميخندد و گوينده را به سخره ميگيرد! و با اينكه اين يك واقعيت ساده است ولى باور آن براى هركسى اسان نيست. و مولانا از اين ستم، كه بجان آدميان است، شكايت دارد.
هر کجا گوشی بُد، از وی چشم گشت
هر کجا سنگی بُد، از وی یشم گشت
هر كه فهميد من چى ميگم، به معرفت و چشم سوم و خدا ميرسد. و خانه اش آباد و دست به سنگ بزند، جواهر ميگردد. هركه نفميد، دچار است تا انتها.
کیمیا ساز است ، چبود کیمیا؟
معجزه بخش است ، چبود سیمیا؟
در نزد نياكان خردمند ما، سيمى و يا علم سيمى همان است كه امروزه به آن شيمى ميگويند، و نياكان دانشمند ما، بر اساس علم شيمى موادى ميساختند كه نزد نادانان و جاهلان حاشيه نشين شهرهاى پارسى، به معجزه و اعجاز و حیلت ساختن و فسون کردن و مکر کردن و نیرنگ ساختن شناخته شده و هنوز هم اعجاز آنان را به آدم فضايى ها نسبت ميدهند. نياكان ما به این علم مواد را بر حسبِ طبیعت و مزاج چهارگانه به چهار دسته تقسیم کرده اند . آب و آتش و خاك و گاز. همانكه امروزه بعنوان ماده و به جامد و مايع و گاز و آتش تقسيم ميشوند. اما علم كيمى كه به آن كيميا و كيمياگرى ميگفتند، علمى است كه از هر سيميدان و يا شيميدان، برنمى آيد. و بسيار برتر از علم شيمى است. و كيمياگران از ميان رفتند، علمشان گم شده و ديگر هم كيمياگرى در بين ما پديدار نخواهد شد. چراكه يك كيمياگر مانند خيام ميبايستى در تمامى رشته هاى علمى، از رياضيات و فيزيك و شيمى و نجوم و زيست شناسى و موسيقى و ادبيات و فلسفه به مقام دانشمندى رسيده باشد. و اين از هر كسى برنميآيد. مثلا حضرت مانى كه يك كيمياگر بود، با علم خود گوى بلورينى ساخته بود كه مانند خورشيد ميدرخشيد و تا ده ها كيلومتر پيرامون خود را روشن ميكرد و به ماه سيام يا ماه نخشب معروف بود. از جمله ميگفتند كه او با اين گوى ميتواند آينده را ببيند و پيشگويى كند. در كتب مختلف او هم پيشگويى هاى زيادى نوشته شده است. يا مثلا زكرياى رازى از ديگر دانشمندان علم شيمى ايران، كيمياگرى ميدانست و ميگويند ميتوانسته است، مس را تبديل به طلا كند و يا قلع را تبديل به نقره سازد. در اينجا مولانا ميگويد هر دو علم كيميا و سيميا در برابر علم آدمى كه به معرفت رسيده و چشم سوم و يا بصيرت يافته، هيچ است. اينها كسانى هستند كه خاك را به يك نظر كيميا كنند.
آنانکه خاکرا بنظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه ٔ چشمی بما کنند؟ حافظ
این ثنا گفتن ز من، ترک ثناست
كاين دلیل هستی و هستی خطاست
مولانا ميفرمايد، كسى كه خدا را شناخت، به ثناى او ناتوان است، چرا كه ثنا گفتن و تعريف و تمجيد از پروردگار كردن، از كسى برميآيد كه هنوز درگير چون و چرا است. آدمى كه او را بشناسد از همه عالم جداست.
پیش هست وى بباید نیست بود
چیست هستی پیش او کور و کبود
آدمى كه حتى ذره اى از ذات مقدسش را دريافته و حس كرده باشد، براستى خجالت ميكشد از گفتن، از منم زدن، از اظهار وجود كردن.
گر نبودی کور، از او بگداختی
گرمی خورشید را بشناختی
اگر كور نباشى و براستى او را بشناسى، خورشيد را تجربه ميكنى، و براى كسى كه در برابر خورشيد ذوب شده باشد، گرمخانه و تنور و حتى آتش، خنده دار است.
ور نبودی او کبود از تعزیت
کی فسردی همچو یخ این ناحیت؟
تعزيت، يعنى تسلیت گفتن به عزادار و به شکیبائی خواندن، او. در مقابل تهنیت است. ولى در اينجا کنایت از چیزی را ازدست رفته دانستن . دل از چیزی برگرفتن بخاطر از کف رفتن آن، است. درنتيجه ميفرمايد اگر انقدر دل به اين و آن چيز/ديگرى نبسته بودى كه از غم از دست دادنش تا اين حد مكدر/كبود شوى، از شور و آتش عشق راستين، بی بهره نبودى.
فسردی همچو یخ از زهد کردن
بسوز آخر چو آتش گاهگاهى. عطار.
همچو یخ افسرده بودن يعنى سخت سردنفس بودن . دم سرد داشتن . مقابل دم گرم و گیرا داشتن . از شور و آتش عشق بی بهره بودن است.
هشت جنت نیز آنجا مرده است
هفت دوزخ همچو یخ افسرده است. عطار

۲۵.۸.۰۲

حكايت شاه جحودان كه مانوييان را ميكشت بخش ششم


تصوير مانى پيامبر كه توسط داوينچى كشيده شده است. درباره علامت انگشتان مانى و گوى جهان بين و يا ماه نخشب كه در دست دارد سخن بسيار است.اين تصوير توسط جحودان به اعراب فروخته شده و اينك در كاخ عربستان است.

در اين بخش مولانا شرح ميدهد كه چگونه جحودان آيين مانى را با مخدوش كردن آن از دنيا زدودند و در دوازده طومارى كه جحود خبيث به دوازده شاه مانوى داد، دستورات مذهبى وارد كرد كه نه تنها باهم اختلاف داشته بلكه خود را بهتر از ديگرى ميدانستند. و در نتيجه موجب اختلاف جاودان بين مردم دنيا گشته و شعله نفرت و كينه و دشمنى و جنگى را روشن كرد كه تا امروز خاموش نشده است. و در عوض مذهب جحودى را تنها با تغيير نام جحود به نامهاى ديگر، در دنيا و دربين مردم مانوى دنيا پراكندند. و مثلا آنچه كه امروزه مسيحيت و يا اسلام ناميده ميشود در واقع همان اساس گمراهى و خدانشناسى و گوساله پرستى آيين جحودى است كه در مرامنامه و يا فرعيات كمى تا قسمتى با جحودى تفاوت دارد. و اينكار نه فقط بقيمت جان ميليونها، بلكه ميليارد ها انسان در تمامى دنيا در طول دو قرن، تمام شد و بشر را دچار پليدى و رنجهاى هولناك ناشى از پليدى ساخت. و البته امروزه حكايت همچنان باقيست.
قوم مانى را بُد اندر دار و گیر
حاکمانشان ده امیر و دو امیر
وزير مكار براى شاه جحودان نوشت كه در بين مانوييان ده شاه و دو شاهنشاه است كه همگى با ملت هايشان مريد و مطيع من هستند و هرچه بگويم انجام ميدهند. يكى از اين دو شاهنشاه احتمالا كنستانتين قيصر روم است كه طومارش مسيحيت را بوجود آورد و بعلت قدرتى كه داشت مذهب مسيحيت در بخش بزرگى از دنياى آباد آنزمان، گسترش بيشترى پيدا كرد. دومين شاهنشاه هم هر كه بوده، ( احتمالا صلاح دين ايوبى سردار ايرانى)كه مركز قدرتش در منطقه خاورميانه و شمال آفريقا بوده و طومارش منجر به مذهب اسلام گشته است. و به موجب قدرتمندى وى، اسلام در تمامى منطقه نفوذ كرده است. و ايندو پيش از ديگر شاهان با هم جنگيده و درنتيجه جنگهاى چليپى بيشتر بنام جنگهاى بين اسلام و مسيحيت، بعمد، جا انداخته شده است. طومار صلاح دين ايوبى مانند هزاران كتبى كه به زبان پارسى بودند، بعدها به عربى ترجمه گشته، نام نويسنده عربى گشته، اصل كتاب از بين مردم زدوده شده و ترجمه عربى آن همه جا منتشر گشته است. و اگر دوران پهلوى در ايران رخ نداده بود امروزه جميع دانشمندان ايرانى، بعنوان دانشمندان عرب ثبت شده بودند. بهرحال طومار ترجمه گشته، قرآن ناميده شده و ميگويند مترجم آن هم شخصى بنام سلمان پارسى است. و شايد بهمين علت هم است كه صرف نظر از جعليات و دروغپردازى هايى كه شده، هرگز نسخه اى كه بيش از سيصد سال قدمت داشته باشد، براى انجيل و قرآن پيدا نشده است.
هر فریقی مر امیری را تبع
بنده گشته میر خود را از طمع
این ده و این دو امیر و قومشان
گشته بند آن وزیر بد نشان
اعتماد جمله بر گفتار او
اقتدای جمله بر رفتار او
پیش او در وقت و ساعت هر امیر
جان بدادی ، گر بدو گفتی كه مير
چون زبون كرد آن جحودك جمله را
فتنه اى انگيخت از مكر و دها
وقتى وزير مكار جحود همه را زبون و ذليل و مطيع خود ساخت، و از حماقت همگى مطمئن شد، شروع به فتنه انگيزى كرد. دها يعنى فتنه اى كه از پيش طراحى شده.
ساخت طوماری بنام هر یکی
نقش هر طومار، دیگر مسلکی
وزیر جحود مکار بنام هر یک از آن شاهان دوازده گانه مانوى طوماری ترتیب داد که این طومار حاوی احکام جحودى بود كه در اساسنامه يكى و در مرامنامه با هم تفاوتهايى داشتند. در داستانهاى دين يهود هم گفته شده است كه زمانيكه موسى از كوه سينا و يا كوه تور برگشت بهمراه خود دوازده طومار يا فرمان داشت كه دو تاى آنها را از دست داد و آن دوازده تبديل به ده فرمان و يا ده طومار گشت.
حکم های هر یکی نوعی دگر
این خلاف آن ، ز پایان تا بسر
اساس طومار ها همگى جحودى و يكسان بود و اينكه خداى يكتايى وجود دارد كه در آسمان ها نشسته و فرشته گانى در دربارش حاضر بخدمت ايستاده اند و صاحب جهنم و بهشتى است و شيطانى دارد كه آدميان را ميفريبد و و و ولى هر طومار داراى دستور عمل هاى متفاوتى بود كه با ديگر طومارها تفاوت داشت. مثلا در يكى خوردن شراب حلال و در ديگرى حرام ميبود. مولانا در ادامه به شرح برخى از اين تفاوت ها ميپردازد.
در یکی راه ریاضت را و جوع
رکن توبه کرده و شرط رجوع
مثلا در یکی از طومارها، ریاضت و گرسنگی و پرهیز از لذتهاى مادى را فضيلت ناميده و آنها را تنها راه توبه از گناهان و رسيدن به خداوند، قرار داده و بعنوان يك ركن مذهب ناميده بود.
ریاضت يعنى تعلیم اسب وحشى جهت سواری. رام کردن توسن.
نه اسب را به مجاهدت خرتوان کرد
و نه خر را به ریاضت اسب.
گفتم هوا به مرکب خاکی توان گذاشت
گفتا توان اگر به ریاضت کنیش رام .خاقانی
در لغت به معنی رام کردن و پرورش ستور است و در اصطلاح مسلمانان عبارت است از تهذیب نفس از شهوات حیوانی! و شهوات حيوانى چيست؟ روابط كاملا طبيعى بين يك زن و مرد كه خاك بر سرى ناميده ميشود.
مسلمانان و مسيحيان عقيده دارند که عنصر شریری به نام شيطان وجود دارد که آدمى را به زشتی ها می کشاند و قران به آن نفس اماره ميگويد. در طومارى كه وزير جحود و مكار به يكى از شاهان داد، نوشته شده بود كه تا آدمى مرتاض نشود، سخن از دین و ایمان بی اساس است و خوشبختى ناممكن!
در یکی گفته، ریاضت سود نیست
اندرین ره، مخلصی جز جود نیست
وزير جحود در طومار ديگرى كه بدست شاه بعدى داد، نوشته بود که ریاضت هیچ سودی ندارد بلکه تنها راه نجات، سخاوت و بخشش است.
در یکی گفته که جوع و جود تو
شرک باشد از تو با معبود تو
در طوماری دیگر نوشته بود كه هم رياضت و هم بذل و بخشش از بيخدايى و كفر و شرك است.