۲۵.۶.۰۱

بايزيد و زيارت پير ٤



در ادامه ميخوانيم كه:
كم نمودن مر ورا، پيروز بود
زآن نمودن روز او، نوروز بود
دشمن ( در اينجا ديو هاى درون آدمى) را حقير و ناچيز و بيچاره ديدن، موجب پيروزى اوست. و روزگارش همواره نوروز است.

می‌نماید موج خونش تل مشک
می‌نماید قعر دریا خاک خشک
مكر و فريب اين ديو ها تا آنجاست كه موجى از خون را در جلو چشم و ديد تو، مشتى مشك مينمايد و ژرفا وقعر دريا كه هزاران متر زير آب است را به تكه زمينى خاكى و خشك.

خشک دید آن بحر را فرعونِ کور
تا در او راند از سرِ مستى و زور
از نظر معناى ظاهرى اين بيت ميگويد كه فرعون كه به قدرت خود مغرور گشته و مست و در نتيجه كور دل شده بود، درياى پهناور و ژرف را نديد و فقط زمینی خشکی را دید كه در وسط دريا راه باز كرده بود. درنتيجه با بيفكرى و قدرت و بیباكى بسوی آن تاخت .

چون درآمد ، در تگ دریا بُوَد
دیدۀ فرعون ، کی بینا بُوَد ؟
فرعون همينكه بتاخت به دریا زد در بن و ژرفا و قعر دریا قرار گرفت. دیدۀ فرعون و يا آدم مغرور چگونه ممکن است که بینا باشد؟ دو بیت اخیر اشاره دارد به داستان غرق شدن فرعون و فرعونیان که در سورۀ بقره ، آیه ٥٠آمده است. اين داستان قرآنى از روى داستان ضحاك در مبارزه با جمشيد شاه، كه رود نيل را ميشكافد، ازشاهنامه فردوسى كپى شده است. و در قرآن ميگويد: « و یاد آوريد زمانی را که برای نجاتِ شما دریا رابشکافتیم و برهاندیم شما را و غرق کردیم فرعونیان را و شما می دیدید !

تگ، بمعنی ته و بن و پایین است. همچو قعر دريا، تگ درخت، ته حوض و بن چاه و امثال آن . در اصل بمعنی پايان است.
در تگ آبش ز صفا ریگ خرد
کور تواند به دل شب شمرد.امیرخسرو

قند بیند خود شود زهر قتول
راه بیند خود بود آن بانگ غول
آنچه كه فرد مغرور ميبيند، بظاهر قند است، درحاليكه درواقع زهرى است كشنده. و آنچه او را براه ميخواند،ندا و بانگ طلايه داران و يا جلوداران نيست، بلكه آواز غول است كه او را بطرف قتلگاه ميكشاند. (در مورد آوازغول در قسمتهاى پيشين شرحى را نوشته ام. )

از اينجا به بعد پير و مرشد بايزيد ( در اصل مولانا) شروع به سخن با حق تعالا ميكند و ميگويد:
ای فلک در فتنهٔ آخر زمان
تیز می‌گردی بده آخر زمان
خداوندا، در فتنه آخر زمان يعنى در روز مرگ، تيز ميگردى، سزاى هر گناهكارى را به او ميدهى، فعلا به مافرصت بده كه خود را نجات دهيم. در مصرع دوم، بده آخر، زمان يعنى فرصت بده، مهلت بده.

خنجر تیزی تو اندر قصد ما
نیش زهرآلوده‌ای در فصد ما
خداوندا، مانند خنجرِ تیزی قصد و اهداف ما از آنچه انجام ميدم راميشكافى. قصد و هدف ما را كه در پشت اعمالمان مخفى است، مانند خنجرى تيز ميشكافى و آنرا ميبينى. و تومانند نیشِ زهرآلوده ای هستی که خبث نيت ما را به خودمان برميگردانى. فَصد = رَگ زدن ، خون گرفتن.

ای فلک از رحم حق آموز رحم
بر دل موران مزن چون مار زخم
خداوندا، از سر مهربانی و لطف خودت، بما رحم كن و ما را به كوچكى و حقارت و ناچيزى خودمان ببخش. و بر دلِ ما آدميان كه از مورانِ ناتوان ، ناتوانتريم، مانند مار زخم مزن.

حق آنکه چرخهٔ چرخ ترا
کرد گردان بر فراز این سرا
به حق همان حقيقتى که اين چرخ و گنبد را بخاطرش آفريدى، و آنرا بر فرازِ این جهان به گردش درآورده اى

که دگرگون گردی و رحمت کنی
پیش از آن که بیخ ما را بر کنی
از تو ميخواهم كه بما رحم كرده و حال ما را پيش از مرگ، دگرگون كنى.

حق آنکه دایگی کردی نخست
تا نهال ما ز آب و خاک رست
به حق آنكه از روز اول ما را مانند مادرى مهربان بدنيا آورده و زحمت ما را كشيدى و ما را از آب و گل درآوردى

حق آن شه که تو را صاف آفرید
کرد چندان مشعله در تو پدید
بحق آنكه ما را پاك و صاف خلق كردى و در ما تواناييهاى شگفت انگيز و مشعل های تابان قرار دادى. اين مشعل هاى تابان اشاره به انرژى عظيمى است كه در هسته هر اتم از اتمهاى تشكيل دهنده ملكولهاى اجزاءتشكيل دهنده آدمى، نهفته است. مولانا مانند ديگر حكما و دانشمندان نياكان ما كه بشر امروز هرچه ميداند ازصدقه سر آنان است، با آگاهى از اين دانش هسته اى ميفرمايد كه در وجود آدمى، خداوند چندان(ميليونها) خورشيد تابان قرار داده است. ببين يك انسان تا كجا قدرت دارد.
آنچنان معمور و باقی داشتى
تا که دهری، از ازل پنداشتى
آنچنان همه چيز را زيبا و كامل آفريدى كه دهرى، دنيا را ازلى دانسته و ميپندارد كه همه چيز از ابتدا به همينگونه اى كه امروز هستى دارد، وجود داشته است. دَهری ، به معنی کسی است که به ازلی بودن زمان معتقداست. برخى از مردمان اعتقاد داشته و دارند كه زمان از يكجايى شروع شده و تا روز قيامت ادامه خواهد داشت. و اين برداشت آدميانيست كه گمان ميكنند، زمان مانند خط صافيست كه از نقطه اى در گذشته شروع شده و درحال حركت به طرف نقطه اى در آينده، است. درحاليكه، دانشمند دانشمندان، خيام كبيرميفرمايد، ديروز و امروز و فردا، ساخت بشر است، و زمان در يك دايره مرتبا در حال تكرار خود است و آنچه كه فردا ناميده ميشود، همان امروز است كه ديروز شده است. ( فهمش سنگين است. ) تا كه دهرى از ازل دانسته است، يعنى مردم دهرى ترا خدا ميدانند.

مردم دهرى، كسانى هستند كه همه حوادث و بلاها را به دهر نسبت می دهند. و به راز بقا و تكامل اعتقادندارند. آنها ميگويند جهان همينگونه كه هست از ابتدا موجود بوده، و بنابراین دَهری کسی است که دَهر را خالق جهان ميداند. و محمد گفت به دهر فحش و ناسزا نگيد كه دهر همان الله است. این دسته از مردم ميگويند : زندگانی نیست مگر همین زندگانی دنیا، مى زییم و ميميريم و دوباره ميزييم و هلاک نمی کند ما را مگر همين دهر و روزگار.

شکر دانستیم آغاز تو را
اغنيا گفتند آن راز تو را
خداوندا، ترا سپاس ميگوييم كه توسط اغنيا، يعنى دارندهگان ذكاوت واقعى، مانند دانشمندان، از جهالت نجات يافتيم و راز ترا فهميديم و دانستيم كه آغاز و انجام فقط تويى. و ما در اين دايره سرگردانيم.

آدمی داند که خانه حادث است
عنکبوتی نى که در وی عابث است
عنكبوت ميپندارد واقعيت همان خانه اى است كه با تار هايش در كنج ديوار ساخته است، و اينرا نميداند كه ديوارها كه تارهاى او را نگاه داشته اند، ساخت كس ديگريست. و مى انديشد كه آن ديوارها هميشه وجودداشته اند. و اينرا فقط آدمى ميداند، كه خانه حادث و يا ساخته شده است و خانه عنكبوت در مقابل آن خانه چيزبيهوده اى است. پس حادث اصلى خانه، آدميست و عنكبوت كه بيهوده ميپندارد كه خود او كاره ايست، و نميداند در خانه اى كه ساخت ديگريست، مشغول بندبازيست. و اين درست شرح حال كسانيست كه خود را عقل كل دانسته و به خرده دانش خود مغرور گشته و ميپندارند جز خود و خانه اى كه بافته اند، چيز ديگرى وجود ندارد. آنچه كه مولانا تلاش دارد كه در اين سه بيت اخير، به آدمى بفهماند، اينست كه، از تار هاى سستى كه بدور خودپيچيدى دست بكش و از پيله ات بيرون آى، و پروانه شو و بال بگشا. و اين تار ها چيست؟ افكار پوسيده و عبث به ارث رسيده، و يعنى آنچه كه طوطى وار از خانواده و اجتماع و محيط زيستت، تقليد كردى و ياد گرفتى، بدون اينكه درصحت و سلامت آنها، ترديد داشته و يا حتى، علامت سئوالى در برابرشان گذاشته باشى. بعبارت عاميانه، تخته سياه مخت را كه ديگران پر كرده اند، پاك كن، و طرحى نو درانداز. خدا در جايى بجز سينه تو نيست.

حادث = بوجود آمده و عابث = کسی که كارهاى عبث و بیهوده انجام ميدهد.

يك بحث فلسفی که از دیر زمان مورد توجه بوده است، بحث، حادث و قدیم است. ميگويند:
حادث در عرف و لغت به معنی « نو» و قدیم به معنی « کهنه» است. ولی حادث و قدیم در اصطلاح فلسفه وکلام با آنچه در عرف عام وجود دارد فرق دارد. مقصود فلاسفه از حادث بودن و نو بودن اين است که هر چیزى،پیش از آنکه بوجود آيد، نبوده است، یعنی اول نبوده و بعد بوجود آمده و حادث شده است، مقصودشان از قدیم بودن و کهنه بودن این است که آن چیز همیشه بوده و وجود هيشگى داشته و در جواب اينكه از كجا بوجود آمده،پاسخى نيست. مثلا در همينجا، مولانا ميگويد ما آدميان ميدانيم كه خانه حادث شده است. يعنى اول زمينى بوده و بعد بر روى آن زمين خانه اى ساخته شده است. حالا اگر عمر اين خانه دويست سال باشد، عوام ميگويند كه خانه قديمى است و كهنه است، ولى فلاسفه ميگويند اين خانه حادث و نو هست چون هميشه وجود نداشته وساخته شده است.

پس از نظر فلسفه، حادث عبارت است از چیزی که نیستیش بر هستیش تقدم داشته باشد، يعنى تاريخ نبودنش،بيش از تاريخ بودنش است. مثل خانه كه دويست سال است ساخته شده و ميلياردها سال نبوده است. و قدیم عبارت است از موجودی که تاريخ بودنش بيش از تاريخ نبودنش برای او فرض ميشود. و مذهبيون ميگويند خداقديم است چرا كه هميشه بوده و تاريخ نبودش معلوم نيست. و ميگويند همه چيز بجز خدا حادث است و فقط خدااست كه قديم ميباشد. دانشمندان ايران مانند خيام و جرجانى و ابن سينا و رازى و مجوسى و شيخ بهايى وانورى و خواجه نصيرالدين طوسى و خواجوى كرمانى و ابو ريحان بيرونى و خوارزمى و ذوالفنون و نيشابورى وبيهقى و و و اعتقاد دارند كه تمامى امور طبیعی و مادی حادثند و بخودى خود بوجود نيآمده و از بين نميروند،بلكه از صورتى به صورت ديگر، دگرگون ميشوند. اينها ميفرمايند: همه موجودات اعم از کل و اجزاء و اعم ازماده و صورت، و اعم از پیدا و نا پیدا حادث هستند و بحث مافوق و وراى ماده در نزد اينان، بطور كلى با نظرمذهبيون تفاوت دارد.

از نظر آنان، قديم عالم، یک فرضیه است و وجود آدمى آنچنان پيچيده و شگفت انگيز است كه اگر قديم، هم موجودباشد، چيزى جز خود آدمى نيست.

۲۰.۶.۰۱

بايزيد و زيارت پير ٣



در ادامه عيادت بايزيد از مرشد و پاسخ گويى مرشد به پرسش بايزيد مبنى بر چگونگى پيروز شدن بر ديوهاى درون آدمى، پير روشن ضمير در ادامه ميگويد:

این قضا را هم قضا داند علاج
عقل خلقان در قضا گیج است كآج
عوام ميپندارند همه چيز تحت كنترل خدا و قضا است و هر بيچارهگى را قضا و قدر و سرنوشت و خواست خداميدانند. و علاج اين قضاى آسمانى را هم باز قضاى آسمانى ميدانند، چراكه عقل عوام در مقابل مشكلات گيج و مات است. درحاليكه خداوند خودرويى را در اختيار آدمى قرار داده كه كنترل و فرمان آن تحت اراده و خواست و انتخاب خود آدمى است. و اگر او تصميم بگيرد كه با سرعت خود را به ته دره پرت كند، اين ديگر خواست واراده خدا نيست و انتخاب خود آدميست. و تو نميتوانى بگويى چون خداوند، خودرو داده، پس پرت شدن به ته دره هم كار اوست.

اژدها گشت است آن مار سیاه
آنکه کرمی بود افتاده به راه
ديو هاى درون آدمى اگر تحت كنترل اراده او قرار گيرند بسيار ضعيف و ناچيزند و مثال كرمى هستند كه بر سر راه آدمى و زير پاى او افتاده اند. درحاليكه اگر بحال خود رها شوند ماننداژدههايى سهمگين نيرومند شده و هستى او را ميسوزانند. پس يكى از راه هاى تذكيه نفس،تقويت اراده است. چراكه نفس آدمى اژده هايى خفته است، ولى اگر تحت اراده آدمى، مسخر گردد رام شود و بفرمان آید.

اژدها و مار اندر دست تو
شد عصا ای جان موسی مست تو
معناى اين بيت ميتواند در ادامه همان تفسير بيت پيشين باشد و ميتواند چنين باشد كه، عصا چوب خشكى است كه در دست آدم معمولى او را در راه رفتن يارى ميدهد. ولى همين عصا و چوب خشك در دست موسى تبديل به مارى سياه و زهرآگين ميشود. شايد اشاره به اين مطلب باشد كه، دين و مذهب تا زمانى كه منحصر به خلوت آدمى باشد، كمكى است كه او را در لحظات نا اميدى به يك طريقى(درست و يا نادرست) يارى ميدهد. درحاليكه اگر آنرا برده و در بارگاه شاه جار بزنى، و تصميم به تحميل آن به ديگران كنى، همانند مارى اژدها منش،خطرناك گشته و جماعتى را ميسوزاند. و يا اينكه اين ديو هايى كه در تو وجود دارند و مانند مار سياه و اژدها تراعذاب ميدهند، در دست مردان خدا، و مستان راه حق، در اينجا موسى، مانند عصا و چوب خشكى هستند كه اورا در راه رفتن يارى ميدهند. يعنى همه چيز در تحت اراده توست و اين انتخاب توست كه اژدهها بپرورانى و ياچوب خشك.

دوزخی افروخت بر وی دم فسون
ای دم تو از دم دریا فزون
در مصرع نخست، يك دم و يا يك لحظه فريب ميتواند درهاى جهنم را بر روى آدمى باز كند. درمصرع دوم، دم يعنى نفس و هوایی که به واسطه ٔ تنفس در شش هاى آدمى داخل می شود و از آن خارج میگردد. و از صفات او سرخوشى و دلنوازى و روح بخشى و جان پرور ى است ، و افسرده دم و افعی دم و خجسته دم و سپیده دمان و فرخنده دم و مبارک دم و دم گیره از ترکیبات آن است . و نيرو و جان هم معنى ميدهد وميگويد، اى كه ظرفيت و قدرت و نيروى تو از دريا بيشتر و افزونتر است، بهوش باش كه با وجود قدرتمندى، كافيه يك دم و يك لحظه از مكر ديوهايت غفلت كنى، تا آنها درهاى دوزخ را برويت بگشايند.

اگر از من بپرسى، ميگويم كه آدمى حق دارد اشتباه كند و نه يك دم بلكه حتى سالها، چرا؟ چون خالقش او را اينگونه آفريده است. نه؟ باز هم از آدم و حوا و بهشتى كه داشتند و قدر ندانستند وآنرا از راه زياده خواهى، جاه طلبى، خودخواهى، غرور، كنجكاوى و يا هر نام ديگرى كه بتوان برآن نهاد، به سيبى فروختند. آدم و حوايى كه ناف نداشتند، يعنى والدينى در كار نبود كه آنها رابد تربيت كرده باشد. و درواقع فرزندان خدا بودند. آدم و حوايى كه همه چيز داشتند و بى نياز ازاحتياجات بدنى بودند، و صاحب بهشت بودند. يعنى تحت تاثير عسر و حرج نبودند تا وادارشده باشند. پس چرا خطا و اشتباه كردند؟ چون خالقشان آنان را اينگونه آفريده، در ذاتشان زيادهخواهى و تنوع طلبى قرار داده شده و در ذاتشان ميل به تباهى وجود دارد. آدمى بطور معمول،از داشته هايش دلزده شده، آنها را نميبيند و حتى از وجودشان، كسالت بهم ميزند و بدنبال تازه ها، تازيانه به همه چيز ميكوبد،و حتى بهشت خود را در اينراه ميفروشد. و اين خصلت آدميست. واگر به او بگويند كه نكن، جرى تر ميشود، چون تصور ميكند، حق او را ازش گرفته اند. و اگر ابرانسانى يافت شود، كه عشق به خدايش، او را از جاه طلبى نهادينه شده، جدا و دور سازد، در واقع عشق خود را به خدا ثابت كرده، و شايد خدا هم دنبال چنين مطلبى است. كسى چه ميداند.

۲۹.۵.۰۱

بايزيد و زيارت پير ٢



بايزيد بر بستر بيمارى شيخ و مرشدش حضور يافت و از او بسيار دلجويى كرد. اين عيادت باعث شادى مرشد گرديد. و بابت اين شادى عظيم خدا را سپاس گفت. پس بايزيد وقت را غنيمت دانست و از مرشدش پرسيد كه،براى كنترل و بدست گرفتن زمام ديو هاى درون آدمى چه راهكارى را ميشناسد. مرشد و پير دانا و روشن ضميرپاسخ او را داد:

چون پیمبر دید آن بیمار را
خوش نوازش کرد یار زار را
بايزيد آگاهى يافت كه پير و مرشدش بيمار گشته پس به عيادت او رفت. احوال او را با خوشرويى و احترام پرسيد.

زنده شد او چون پیمبر را بدید
گوییا آن دم مر او را آفرید
پير از ديدن بايزيد بسيار شاد شد، چنانچه بيماريش را فراموش كرد. تو گويى خداوند او را از نو آفريد.

گفت بیماری مرا این بخت داد
کآمد این سلطان بر تخت بامداد
پير گفت چه بيمارى با سعادتى كه موجب آن شد كه سلطانى چون تو به ديدار من آمد.

تا مرا صحت رسید و عافیت
از قدوم این شه بی حاشیت
از قدم مبارك و فرخنده اين شاه كبير(بى حاشيت، يعنى بى حاشيه و بيكران، كبير. بايزيد شاهزاده دوران امپراتورى صفوى است كه از طرف امپراتور صفوى، حكمران منطقه اى بود كه امروزه اروپا ناميده ميشود) انگار بيمارى از تن من بيرون رفته وسلامتى و عافيت يافتم.

ای خجسته رنج و بیماری و تب
ای مبارک درد و بیداری شب
پير آنچنان از ديدار شاه خوشحال ميشود كه شروع به تعريف و تمجيد بيمارى خود كرده و ميگويد، اى بيمارى واى تب و رنج و بيمارى، اى شبهاى پر از درد و بيدارى، شما را دوست دارم، چراكه موجب ديدار يار شديد.

نک مرا در پیری از لطف و کرم
حق چنین رنجوریی داد و سقم
حالا ميفهمم كه خداى زيبا چرا در پيرى و ناتوانى چنين بيمارى سختى را به من داده، چون از لطف و كرم خدا، در زمان پيرى و بيمارى به چنين سعادتى، يعنى ديدار شاه، رسيدم.

درد پشتم داد هم تا من ز خواب
بر جهم هر نیمشب لا بد شتاب
درسته كه درد پشت مرا نيمه شب سراسيمه از خواب بيدار ميسازد.

زین شکست آن رحم شاهان جوش کرد
دوزخ از تهدید من خاموش کرد
ولى از اين پشت شكسته من، و درد كشنده گران است كه شاهى چون تو برحم آمده و به ديدار من مى آيد، دردى كه دوزخ در مقابلش هيچ حرفى براى گفتن ندارد و خاموش ميماند.

۱۸.۵.۰۱

بايزيد و زيارت پير ١



شاهكار ديگرى از مولانا كه بايد خواند تا خدا را شناخت. و اگر پس از خواندن اين بخش از دفتر دوم هنوز بر سر افكار پوسيده و بيهوده مذهبى خود باقى ماندى، بدان و آگاه باش كه برايت دلى باقى نمانده و بطور كل از ماهيت آدمى تهى گشتى.

بایزید اندر سفر جستی بسی
تا بیابد خضر وقت خود کسی
بايزيد بسطامى پادشاه دنيا و مافيا، در عالم هستى بسيار سفر ميكرد تا بلكه خضر زمان را بيابد و آدم خداشناس را پيدا كند.
برطبق داستانهاى كهن پارسى، خضر نام خداى پارسى است که صاحب موسی پيامبر جهودان بود و نام اصلى او در پارسى تالیا گفته اند و پارسیان همچنين به او ایلیا یوهن می گویند. لقب اين خداى ايرانى كه خداى خاك است، «ارمیا» ميباشد. خضر كسى است که خداوند تعالی موسی را به تعلم در نزد او فرستاد و موسی برتعاليم او انکار آورد. و در نتيجه الكن شد. خضر حکمت اعمال خود بدو نمود و از او جدایی جست. موسى مرد وخضر تا قیامت زنده باشد و مسافران خشکی را یاری دهد، چنانکه الیاس خداى آبها مسافران دریا را. ومعروفست که خضر آب حیوان را خورده و همیشه زنده می باشد. فردوسى كبير ميفرمايد، که جمشيد پادشاه زمين، قصد این آب کرد، ولی موفق بخوردن آن نشد اما خضر بر آن آب دست یافت و برطبق شاهنامه، جمشيد به قصد آب حيات و يا زندگى جاودان و يا آب حیوان حرکت کرده در ظلمات گم شد و خضر که راى و كمك زن اودر این سفر با او بود به آب حیات دست یافت و از آن آب بخورد و تن بشست و زندگانی جاویدان یافت. در تصوف،خضر را مظهر اسم باطن ميدانند.
در حریم کعبه جان محرمان الیاس دار
علم خضر و چشمه ٔ ماهی بریان دیده اند.خاقانی .

ادامه مثنوى:
او به هر شهری که رفتی از نخست
مر عزیزان را بکردی بازجست
بايزيد به هر شهرى ميرسيد، سراغ خداشناسان را از مريدانش ميگرفت.

گفت حق اندر سفر هر جا روی
باید اول طالب مردی شوی
بايزيد ميگفت كه حق تعالى سفارش كرده است كه براى يافتن مردان خدا بايد سفر كرد و بهرجا كه ميرسيد،سراغ چنين مردانى را از اهالى بگيريد.

قصد گنجی کن که این سود و زیان
در تبع آید تو آن را فرع دان
چرا كه اين عمل درست مانند، بدنبال گنج رفتن است، گنجى كه خودش اهميت دارد و اصل ماجراست و سود وزيان آن فرع و طابع آن است.

۱۲.۵.۰۱

باغبان و دزدان باغ



داستان دزدان باغ مانند حكايت موسى و شبان، يكى از آموزنده ترين قصه هاى مثنوى و مولاناست. و مولانا دراين حكايت هم درس اخلاق ميدهد، هم درس زندگى و هم دين اسلام و مظاهرش را به تباهى ميكشاند. حكايت ازاينقرار است كه سه تن غريبه وارد باغ مردى شده و به مال او تجاوز ميكنند. مرد باغبان براى اينكه دفع شر كند،دست به تدبير و انديشه زده و آنان را ابتدا از يكديگر جدا ساخته و زمانى كه تنها ميمانند، آنها را به سزاى كارزشت خود ميرساند. از نظر عرفانى و سمبوليك، ميتوان داستان را بدين گونه تحليل كرد كه از نظر مولانا مبارزه باپليديها كه باغ وجود آدمى را آلوده ساختند، به يكباره و با هم، بسيار دشوار و شايد ناممكن باشد، و در اينحالت ميبايستى با مدد از خرد و انديشه تدبيرى انديشيد و مثلا آنها را از هم تفكيك كرده و يك به يك به آنها پرداخت،تا به نتايج رضايت بخشى رسيد و بر آنها و تاثيراتشان پيروز شد و فائق آمد.

ولى مولاى ما در اين داستان اهداف ديگرى را دنبال ميكند كه اگر از اهداف عرفانى آن ارزشمندتر نباشند، به همان اندازه مهمند. و اين اهداف چيزى نيست بجز مبارزه هميشگى مولانا با دين و مذهب بربر ها و در اينجا، وبويژه اسلام كه مولانا توسط اين داستان تمامى نمادهاى اسلام را بزير كشيده و آنان را با لجن بسترشان، يكى ميكند.

مولانا سه مرد را كه الگو و معرف و نمايانگر اسلام هستند را بعنوان دزدانى كه وارد باغ جامعه بشرى (ايران) شده اند را به دادگاه خدا برده و يك به يك به حساب آنان رسيدگى ميكند. او ابتدا راه مبارزه با اين مفسدين وچگونگى رهايى از تجاوز آنان را به خواننده ميآموزد. سپس حقيقت درونى آنان را از ظاهرى كه براى خودساختند، به بيرون كشيده و در جلو چشم خواننده ميگذارد و وقتى آنان را خلع لباس كرد و برهنه ساخت، سپس چماق ستبر و مجازات سخت خود را بر آنان فرود ميآورد.

مطلب ديگر اين است كه، در زبان غنى و كهن پارسى كه مادر همه زبانهاى دنياست، مثلى وجود دارد كه ميگويد،"تفرقه انداز و حكومت كن" , و داستان باغبان و دزدان درواقع يك نمايش كوچك از اين مثل پارسيست. و اين مثل از آنجا بسيار معروف شده كه سياستهاى استعمارى دو قرن اخير در ايران، با توسل به همين شيوه تفرفه افكنى، موجب فروپاچى امپراتورى ده ها هزار ساله پارسى و بوجود آمدن ده ها كشور گشته است. سياستى كه همچنان وامروزه با جديت كامل پيگيرى و در حال اجراء است. و ظاهرا استعمارگران كتب پارسى را با دقت بيشترى ازخود ايرانيان خوانده و بكار گرفته اند، همانگونه كه حسن صباح الگوى اصلى استعمارگران دنياست و نادر شاه و كتب جنگ او بوجود آورنده نظام نظامى غالب بر دنيا.

باغبانی چون نظر در باغ کرد
دید چون دزدان بباغ خود، سه مرد
يكى بود يكى نبود، براى خداشناس، غير از خدا، هيچكس نبود. يك روزى باغبانی در باغ ميگشت كه ديد سه مرد، بدون رخصت و اجازه او، مانند دزدان وارد باغ شده و مشغول خوشگذرانيند. و براى رسيدن به ميوههاى رسيده، شاخه درختان را ميشكنند و ميوه هاى رسيده را نيمه خورده در باغ پرت كرده و لگدمال ميكنند.

یک فقیه و یک شریف و صوفیی
هریکی شوخی ، فضولی ، یوفیی
آن سه نفر عبارت بودند از يكى در لباس آخوند عمامه دار٫يكى در جامه سيدان با شال سبز و سومی در لباس پشمين و صوفيگرى. سه دلقك گستاخ و بيهوده گو كه در لباس و مدعى رهبرى معنوى مردم بسوى خدا، سيد والگوى پيامبر اسلام و وارسته اى بعنوان عزيز خدا، ظاهر شده بودند.

گفت با اینها مرا صد حجتست
لیک جمعند و اجماع قوتست
باغبان با خود اندیشید که اين حق صد در صد منست كه به اينها درس ادب بدهم ولی اشكال اينجاست كه اينهايك گروهند و قوى و من تنها.

۹.۵.۰۱

ادامه عیادت بیمار



در اين بخش از دفتر دوم مثنوى و در ادامه عيادت بايزيد از شاگرد بيمار، مولانا به ذکر اهميت روابط انسانى ادامه داده، و عيادت از بيماران را امرى خداپسند معرفى كرده و طبق معمول مثالى را آورده است. و باز طبق معمول احمقترین پيامبر خدا، يعنى موسى را جلو مى اندازد.

آمد از حق سوی موسی این عتاب
کای طلوع ماه دیده تو ز جیب
از طرف خدا پيامى سرزنش آميز به موسى رسيد كه اى موسى كه اگر دستت را زير بغل بكنى، ميتوانى آنراسپيد و تابان، مانند طلوع ماه، بيرون بكشى!

اين مصرع دوم كنايه از معجزه يد بيضاء است.
ید بیضاء يعنى دست نورانى و آنرا از جمله ٔ معجزات موسی ميدانند که چون دست را در زیر بغل برده و بيرون میآورد٫ نوری ظاهر می گشت که همه ٔعالم را روشن می کرد! و چون به بغل می برد برطرف می شد. و بعضی میگویند در کف دست او نوری بود که چون آینه میدرخشید و به جانب هرکه می داشت بیهوش می شد و چوندست را به بغل می برد بهوش می آمد. و بعضی گویند که کف دست موسی سوخته بودو نشان سفیدی ازسوختگی آتش در دست او بود. ظاهرا موسى دچار بيمارى پوستى گال بوده كه كف دستش را كاملا سپيد كرده بوده است. و اينرا معجزه موسى مينامند! و ميگويند كه معجزه يد بیضاء (دست تابان) از جمله معجزات نه‌گانه موسی بوده است. كه دو بار رخ داده است. يكبار پيش از رفتن به بارگاه فرعون و بار ديگر در بارگاه و نزدفرعون! قرآن در سوره‌هاى اعراف، طه، شعراء، نمل و قصص انبيا از آن یاد کرده و آن را چنین نقل کرده است: «دستت را در گریبانت ببر تا بدون هیچ عیبی سفید و درخشان مانند طلوع ماه، بیرون آید» و چگونه بيمارى گال معجزه خوانده ميشود، فقط ابلهان دانند.

در اينجا عتاب، عتيب خوانده ميشود. چون در ادبيات پارسى قاعده اى است بنام قاعده اماله، و بدين گونه انجام میشود كه شعرا يك كلمه را بصورت اصلى مينويسند و آنرا با كلمه ديگر هم قافيه ميسازند، و بر وزن يكديگرميخوانند، و در اينجا بر طبق اين قاعده، عتاب، عتيب خوانده ميشود تا با جيب مناسب و هم قافيه باشد.

مشرقت کردم ز نور ایزدی
من حقم رنجور گشتم نآمدى
من ترا بنور ايزدى تابانت كردم ولى تو زمان رنجورى و بيمارى به عيادت من نيآمدى.

۸.۵.۰۱

عيادت بايزيد از بيمار



در اين بخش از دفتر دوم مثنوى، مولانا ضرورت انسان بودن را متذكر ميشود.

از صحابه خواجه‌ای بیمار شد
واندر آن بیماریش چون تار شد
بايزيد آمد عیادت سوی او
چون همه لطف و کرم بد خوی او
يكى از شاگردان بايزيد بسطامى از عرفاى ايران و عزيز خدا، بيمار شده و بر اثر بيمارى ضعيف و لاغر مانندتار شد. پس بايزيد به عيادت او رفت. چنانكه خوى و خصلت و عادت او بود و آن لطف و كرم به ديگران. بايزيد از زمره مردان خدا و صاحب خلق و خوى انسانى و متعالى بود.

۶.۵.۰۱

زکریا رازی و شاگردان


در اين بخش از دفتر دوم مثنوى، به دو مطلب پرداخته ميشود: ١- روح را صحبت ناجنس عذابيست عليم. يعنی مصاحبت و همنشينى میبایستی بطور معمول ميان جانداران همگون برقرار گردد. و جانداران ناهمگون يكديگر را بهم جذب نكرده و هيچگونه همراهى و رفاقتى ميان آنان بوجود نميآيد. ( و اين واقعا اشتباه است. همسايه من، سگ و گربه اى دارد كه عاشق همديگرند و با هم ميخورند، ميخوابند، بازى ميكنند و دوستان جدا ناشدنى هستند. وامثال اینگونه دوستیها در بین حیوانات نا همجنس بسیار است. و موارد زيادى وجود دارد كه دو نا همجنس، در كنار هم با مسالمت و دوستى روزگار ميگذرانند. در اينجا همچنین گفته میشود كه اگر آدماى بدجنس به كسى اظهار علاقه و برقرارى دوستى كنند، بايد انديشناك شد كه آيا در ميان آنان تجانس و نقطه مشتركى وجود دارد و يا موضوع چيز ديگريست. و آيا اينكه ميگويند، كه افراد را ازهمنشينان و دوستانشان، ميتوان شناخت، صحت دارد يا خير. ٢- به دو روش ميشود آدم خدايى را شناخت: - ملائك بر او سجده ميكنند. - ابليس او را انكار كرده و با دشمنان او جهودان و يا انكار كنندهگانند.

گفت جالینوس با اصحاب خود
مر مرا تا آن فلان دارو دهد
جالينوس و يا هر نام ديگرى كه دارد به يكى از شاگردانش رو كرد و گفت، برو فلان دارو را براى من بگير. ماخذ داستان از كتاب، قصه ها و تمثيلات مثنوى است، ص ٦٦، كه در آنجا داستان بدين گونه نوشته شده است: شنيدم كه زكرياى رازى ( دانشمند ارزشمند ايران، و پدر علم زيست شناسى و شيمى دنيا و كاشف الكل)، باگروهى از شاگردانش در راهى ميگذشت. ديوانه اى در پيش ايشان افتاد. در هيچكس ننگريست مگر در محم زکریا رازى، ودر روى او نيك نگاه كرد و بخنديد. حكيم زكريا رازى به خانه آمد و فرمود، مطبوخ افتيمون پختند وبخورد. شاگردان، استاد را پرسيدند: كه اى حكيم بزرگ، چرا اين مطبوخ همى خورى. گفت از بهر خنده آن دیوانه كه تا وى از سودا و جنون خويش، جزوى در من نديد، با من نخنديد.

پس بدو گفت آن یکی ای ذو فنون

۳.۵.۰۱

خرس و اژدها و سوار ۳


در ادامه داستان خرس و اژدها و سوار، چندين بيت است كه متعلق به مولانا است و از همين چند بيتى كه در زيرميآيد، ميتوان فرق بين تفكر و نوشتار مولانا با ابيات مسخره و تقلبى و وارداتى به مثنوى را ديد و حس كرد. دراينجا مولانا از حقانيت خود و اينكه او خورشيدى تابان و يا شمس تبريز است ميگويد.

گفت از اقرار عالم فارغم
آنک حق باشد گواه او را چه غم
نيازى به تائيد ديگران(عالم) ندارم، وقتى ايزد توانا، مرا قبول دارد و گواه من است، چه غم كه يك عالم مخالفم باشند.

گر خفاشی را ز خورشیدی خوریست
آن دلیل آمد، که آن خورشید نیست
در واقع اگر نادانان مرا تائيد كنند، دليل آن ميشود كه من ناحقم. مانند اينكه اگر خفاش بگويد كه از نورخورشيد نوشيده است، بدان و آگاه باش كه آن خورشيد نبوده است.

نفرت خفاشکان باشد دلیل
که منم خورشید تابان جلیل
در واقع نفرت خفاش صفتان كه جز پليدى و تاريكى قادر به ديدن چيزى نيستند، دليل وجود نور و خورشيداست، دليل اينكه من(مولانا) خورشيد تابانم، شمس تبريزم.

گر گلابی را جعل راغب شود
آن دلیل ناگلابی می‌شود