۱.۳.۹۶

حیوان اجتماعی


اگر انسان حیوانی است اجتماعی پس جنگ و کشتار جمعی چیست؟ اگر به جنگ و کشتار و نفرت و جدای و از هم گسستگی میپردازد چگونه حیوانی است اجتماعی؟


نگاه از بالا


آنچه که ما برای خودمان انجام میدهیم با ما میمیرد و آنچه را که برای دیگران و دنیا انجام میدهیم تا ابد زندهست.

تصاویری از مردم کوچه و بازار اروپا و آمریکا در سال های ۱۹۷۰ تا ۱۹۹۰

سالهای پس از جنگ جهانی دوم در اروپا را میتوان یکی از سیاه ترین دوران برای این قاره دانست. پس از یک قرن چپاول ثروت های شرق, عمدتا هند و چین و ایران که از اواسط قرن ۱۸ آغاز گشته و تا جنگ جهانی اول ادامه داشت (۱۹۱۴) و اروپایی ها تازه یاد گرفته بودند که چگونه با قاشق و چنگال خوراک بخورند و بجای پوشیدن گونی , پارچه بافی یاد گرفته و دوخت لباس را تجربه میکردند و قشر هایی از آنان از طریق دزدی و لفت و لیس از طریق دزدی دریایی به مکنتی رسیده و از قرون وسطی بدر آمده و از شرقی ها تمدن و فرهنگ و دانش را میآموختند, و درست بدلیل همین تازه بدوران رسیدهگی هم جنگ جهانی اول را راه انداختند, و نتیجتا به فقر مطلق, آشوب های گسترده, ترور و جنگ های داخلی هولناک دچار گشته و بشدت در رنج و تنگ دستی غوطه ور بودند. که همین اشفتگی و پریشانحالی آنانرا بجنگ دیگر جهانی کشاند که نتنها اوضاع آنان را توان نبخشید بلکه بفقر و تیره روزی و نکبت آنان افزود. این وضع تا سال فتنه ۵۷ ( ۱۹۷۹) ادامه داشت. در این سال با برداشتن سد محمد رضا شاه و سرازیر شدن سیل گونه نفت خلیج پارس از طریق عربستان و امارات از جنوب ایران و از طرف غرب توسط صدام در عراق بطرف اروپا و آمریکا شرایط برای آنان تا حدی قابل تحملتر گردید ولی هنوز ویرانیها بگستردگی ادامه داشت. تا سال ۲۰۰۱ و سناریو ۱۱ سپتامبر و حملات از پیش مهندسی شده تروریستی به آمریکا که بهانه حمله به افغانستان و عراق گشته و پس از آن هم با راه انداختن بهار عربی و ویرانسازی لیبی و اشغال مصر آخرین میخ نیز به تابوت مردم آسیای مرکزی زده شده و آمریکاییها و اروپاییها بطور کلی و بدون کوچکترین شایستگی و تلاشی از خاک برخاسته و به اوج رسیدند.
در دهه های ۵۰-۶۰-۷۰ که مردم دنیا بخاطر یک تکه نان یکدگر را تکه پاره میکردند, ایرانی ها با شکمی سیر و در حال رقص بابا کرم با سرعتی شگفت انگیز به دروازه های طلایی و زندگی در کاخ و رسیدن بعرش میتاختند. و پس از فتنه ۵۷ جایگاه ایرانیان با مردم دنیا عوض شد. یعنی مردم ایران بعقب و فلاکت و فقر و ذلت رانده شده و دنیا با سرعتی چهار نعل بطرف پیشرفتهای عمرانی و اقتصادی شتافت .
این مختصر که نوشته شد برگی از مثنوی ۷۰ من ِ تاریخی است که کم و بیش مردم ما و دنیا از آن باخبرند. تصاویر زیر گوشه کوچکی از روزگار مردم کوچه و بازار اروپا و آمریکا را در دهه های پس از جنگ جهانی دوم تا سال های ۹۰ نشان میدهد.
غربی ها مثلی دارند که میگوید: آنچنان ظاهر سازی کن که خودت هم باورت شود و ادامه بده تا واقعیت یابد. درایران سالهای جنگ داخلی و ذلت و فقر و نکبت در غرب با تبلیغات گسترده به بهشت برین اروپا و آمریکا تبلیغ گشته و برعکس آنچه ایرانیان داشتند و مورد حسادت بود با عنوان دیکتاتوری و بیچارگی توسط احمق ها و مزدوران به ملت ایران حقنه گشت. و غربیها آنچنان و آنقدر ظاهر سازی کردند تا واقعیت یافت.



دل ِ پاکیزه بکردار ِ بد آلوده مکن, تیرگی خواستن از نور گریزان شدنست


۳۱.۲.۹۶

Jessica Gomes Is Lensed By Stephen Ward June 2017


آلات و ادوات موسیقی از سراسر دنیا



جهل و حرص و خودپسندی دشمن آسایشند


هفته‌ها کردیم ماه و سالها کردیم پار
نور بودیم و شدیم از کار ناهنجار نار
یافتیم ار یک گهر، همسنگ شد با صد خزف
داشتیم ار یک هنر، بودش قرین هفتاد عار
گاه سلخ و غره بشمردیم و گاهی روز و شب
کاش میکردیم عمر رفته را روزی شمار
شمع جان پاک را اندر مغاک افروختیم
خانه روشن گشت، اما خانهٔ دل ماند تار
صد حقیقت را بکشتیم از برای یک هوس
از پی یک سیب بشکستیم صدها شاخسار
دام تزویری که گستردیم بهر صید خلق
کرد ما را پایبند و خود شدیم آخر شکار
تا بپرد سوزدش ایام و خاکستر کند
هرکرا پروانه آسانیست پروای شرار
دام در ره نه هوی را تا نیفتادی بدام
سنگ برسر زن هوس را تا نگشتی سنگسار
نوگلی پژمرده از گلبن بخاک افتاد و گفت
خوار شد چون من هر آنکو همنشینش بود خار
کار هستی گاه بردن شد زمانی باختن
گه بپیچانند گوشت، گه دهندت گوشوار
تا کنی محکم حصار جسم، فرسودست جان
تا بتابی نخ برای پود، پوسیدست تار
سالها شاگردی عجب و هوی کردی بشوق
هیچ دانستی در این مکتب که بود آموزگار
ره نمودند و نرفتی هیچگه جز راه کج
پند گفتند و نپذرفتی یکیرا ازهزار
جهل و حرص و خودپسندی دشمن آسایشند
زینهار از دشمنان دوست صورت، زینهار
از شبانی تن مزن تا گرگ ماند ناشتا
زندگانی نیک کن تا دیو گردد شرمسار
باغبان خسته چون هنگام حاصل شد غنود
میوه‌ها بردند دزدان زین درخت میوه‌دار
ما درین گلزار کشتیم این مبارک سرو را
تا که گردد باغبان و تا که باشد آبیار
رهنمای راه معنی جز چراغ عقل نیست
کوش، پروین، تا به تاریکی نباشی رهسپار.
پروین اعتصامی


رقص شکم در مقابل رقص پا Belly VS Jig

اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی, سربندگی بحکمتت نهم که پادشاهی


او در بین ماست و روزگار میگذراند و وای بر احوال آنان که او را بیازارند


هر لحظه بشكلی بت عیار برآمد
دل برد و نهان شد
هردم بلباس دگر آن یار برآمد
گه پیر و جوان شد
گه نوح شد و كرد جهانی بدعا غرق
خود رفت بكشتی
گه گشت خلیل و بدل نار برآمد
آتش گل از آن شد
یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی(لباس چسبیده ببدن مانند پیراهن )
روشنگر عالم
از دیده یعقوب چو انوار برآمد
تا دیده عیان شد
حقا كه هم او بود كاندر ید بیضا
میكرد شبانی
در چوب شد و بر صفت مار برآمد
زان فخر كیان شد
می گشت دمی چند بر این روی زمین او
از بهر تفرج
عیسی شد و بر گنبد دوار برآمد
تسبیح كنان شد
بالجمله هم او بود كه میآمد و میرفت
هر قرن كه دیدی
تا عاقبت آن آتش دلوار بر آمد
دارای جهان شد
منسوخ چه باشد؟ نه تناسخ بحقیقت
آن دلبر زیبا
شمشیر شد و در كف كرار برآمد
قتال زمان شد
نی نی كه هم او بود كه میگفت انا الحق
در صورت منصور
منصور نبود آنكه بر آن دار برآمد
نادان بگمان شد
خود کوزه و خود کوزه‌گر و خود گلِ کوزه
خود رند سبوکش
خود بر سرآن کوزه خریدار برآمد
بشکست و روان شد
رومی سخن کفر نگفته است و نگوید
منکر نشویدش
کافر بود آنکس که بانکار برآمد
از دوزخیان شد
تبریز همو بود هم او شمس معانی
در گلشن انوار
او بود که در جوشش اسرار برآمد
در عشق نشان شد.

مولانا جلالدین بلخی
آیا پروردگار در روی زمین هر بار بیک صورت خویش را آشکار مینماید و سپس نهان میشود؟ خود را گاهی‌ پیر و گاهی‌ جوان، گاهی‌ زرتشت، گاهی نوح، گاهی‌ ابراهیم، گاهی‌ موسی، گاهی‌ عیسی، گاهی‌ محمد و آخر سر بشکل منصور درآمده و اینکار ادامه دارد؟ آیا یکی از ما خداست؟
خود کوزه و خود کوزه‌گر و خود گلِ کوزه
خود رند سبو کش
خود بر سر آن کوزه خریدار برآمد
بشکست و روان شد
رومی سخن کفر نگفته است و نگوید
منکر نشویدش
کافر بود آن کس که به انکار برآمد
از دوزخیان شد.





سگ خیس, کاری از صوفی گماند Sophie Gamand


بکوش و دانشی آموز و پرتوی افکن, که فرصتی که ترا داده‌اند، بی بدل است



۳۰.۲.۹۶

Jourdan Dunn Is Lensed By Dennis Leupold May 2017



آلات و ادوات موسیقی از سراسر دنیا

حال هیچ چیزو بجزحال همین حال نداریم



ایران این سرزمین پرگهر


همه تاریخ و گذشتگان باشکوه ایرانیان را از آنان بگیرید و بنام خود بزنید! ما هنوز نوروز را داریم که اثبات میکند هزاران سال پیش ایرانیان تقویم را ساختند و زمان، علم نجوم و کهکشانها راکه بشرامروزی هنوز از روی آن عمل میکند را به آدما دادند.
ما هنوز بازی شطرنج را داریم که اثبات میکند ایرانیان هزاران سال پیش خدای ریاضی و علم حساب بودند و بازی و سرگرمی آنان بجای میدان قتل و کشتار و حیوان و انسان را بجان هم انداختن و لذت بردن، میدان سرپنجه نرم کردن اندیشه و قدرت تفکر بوده است. ما هنوز ادبیات و شعر و چکامه را داریم که نهایت بلوغ تفکر آدمی در طول تاریخ موجودیت بشراست. ما هنوز اهورامزدا راداریم که معجزهایش را با چشم سر میتوان دید و مانند خدای داستانی و پیغمبران افسانه ی بدون منطق و فقط حرف نیست. ما سکه های خسروان ایران را داریم که هزاران سال پیش بنام خود زده اند تا امروز مدعیان علم اقتصاد و جامعه مدنی چیزی در حد کپی باشند.

این اسم، چه اسمیست که جاویدانست

این عشق، چه عشقیست که حقش جانست

گر چشمِ خرَد باز کنی خواهی دید

تا مرزِ زمان، قلبِ جهان ایرانست.











وقتی کشورهای دیگه دسته وهیئت راه میاندازند!

هرگز خرد بخوان تو مهمان نمی‌شود


ایدوست، دزد حاجب و دربان نمی‌شود
گرگ سیه درون، سگ چوپان نمی‌شود
ویرانهٔ تن ازچه ره آباد میکنی
معمورهٔ دلست که ویران نمی‌شود
درزی شو و بدوز ز پرهیز پوششی
کاین جامه جامه‌ایست که خلقان نمی‌شود
دانش چو گوهریست که عمرش بود بها
باید گران خرید که ارزان نمی‌شود
روشندل آنکه بیم پراکندگیش نیست
وز گردش زمانه پریشان نمی‌شود
دریاست دهر، کشتی خویش استوار دار
دریا تهی ز فتنهٔ طوفان نمی‌شود
دشواری حوادث هستی چو بنگری
جز در نقاب نیستی آسان نمی‌شود
آن مکتبی که اهرمن بد منش گشود
از بهر طفل روح دبستان نمی‌شود
همت کن و بکاری ازین نیکتر گرای
دکان آز بهر تو دکان نمی‌شود
تا زآتش عناد تو گرمست دیگ جهل
هرگز خرد بخوآن تو مهمان نمی‌شود
گر شمع صدهزار بود، شمع تن دلست
تن گر هزار جلوه کند جان نمی‌شود
تا دیده‌ات ز پرتو اخلاص روشن است
انوار حق زچشم تو پنهان نمی‌شود
دزد طمع چو خاتم تدبیر ما ربود
خندید و گفت: دیو سلیمان نمی‌شود
افسانه‌ای که دست هوی مینویسدش
دیباچهٔ رسالهٔ ایمان نمی‌شود
سرسبز آن درخت که از تیشه ایمن است
فرخنده آن امید که حرمان نمی‌شود


اسب سپید بی سوار آنچه که در تصور کم دختری است , کاری از کلودیا فونتز Claudia Fontes



آدما احتیاجی به شیطان ندارند, آنها میتوانند خود فجیع ترین پلیدیها را ساخته وانجام دهند



آنچه آدمی را ناشاد و غمگین, بی بهره و ندار, نگران و پریشان, ترسیده و جبون, شوربخت و شرور میسازد, خود اوست. هزاران سال پیش آدمی همین بوده که امروزه است. چون خصلت های آدمی همانی است که از ابتدای خلقت با او خلق شده و خلق میشود.

به یزدان اگر ما خرد داشتیم, کجا این سرانجام بد داشتیم