۱۴.۲.۰۱

پيش او هيچست لوت شصت کس


تعریف کردن منادیان قاضی مفلسی را گرد شهر قسمت دوم:
با وکيل قاضی ادراکمند
اهل زندان در شکايت آمدند
که سلام ما به قاضی بر کنون
بازگو آزار ما زين مرد دون
کندرين زندان بماند او مستمر
ياوه تاز و طبل خوارست و مضر
چون مگس حاضر شود در هر طعام
از وقاحت بیصلا و بيسلام
پيش او هيچست لوت شصت کس
کر کند خود را اگر گوييش بس
مرد زندان را نيايد لقمه ای
در زمان پيش آيد آن دوزخ گلو
حجتش اينکه خدا گفتا کلوا
زين چنين قحط سه ساله داد داد
ظل مولانا ابد پاينده باد
يا ز زندان تا رود اين گاوميش
يا وظيفه کن ز وقفی لقمه ايش
ای ز تو خوش هم ذکور و هم اناث
داد کن المستغاث المستغاث
سوي قاضی شد وکيل با نمک
گفت با قاضی شکايت يک بيک
خواند او را قاضی از زندان به پيش
پس تفحص کرد از اعيان خويش
گشت ثابت پيش قاضی آنهمه
که نمودند از شکايت آن رمه
گفت قاضی خيز ازين زندان برو
سوی خانه مردريگ خويش شو
گفت خان و مان من احسان تست
همچو کافر جنتم زندان تست


گر ز زندانم برانی تو برد
خود بميرم من ز تقصيری و کد
همچو ابليسی که ميگفت ای سلام
رب انظرني الي يوم القيام
کاندرين زندان دنيا من خوشم
تا که دشمن زادگان را ميکشم
هر که او را قوت ايمانی بود
وز برای زاد ره نانی بود
ميستانم گه به مکر و گه به ريو
تا برآرند از پشيمانی غريو
گه به درويشی کنم تهديدشان
گه به زلف و خال بندم ديدشان
قوت ايمانی درين زندان کمست
وانک هست از قصد اين سگ در خمست
از نماز و صوم و صد بيچارگی
قوت ذوق آيد برد يکبارگی
استعيذ الله من شيطانه
قد هلکنا آه من طغيانه
يک سگست و در هزاران ميرود
هر که در وی رفت او او ميشود
هر که سردت کرد می دان کو دروست
ديو پنهان گشته اندر زير پوست
چون نيابد صورت آيد در خيال
تا کشاند آن خيالت در وبال
گه خيال فرجه و گاهی دکان
گه خيال علم و گاهی خان و مان
هان بگو لا حولها اندر زمان
از زبان تنها نه بلک از عين جان .

شکایت کردن اهل زندان پیش وکیل قاضی از دست آن مفلس

;مولانا در قسمت اول این داستان مطلبی را متذکر شد و آن اینکه برای ما انسانها در هیچ کجای این دنیا راحتی مطلق وجود ندارد. مثلا در این داستان آن افرادی که بزندان افتاده بودند با خود میگفتند که لا اقل در اینجا ما راحتیم چون غذا روبراه و درمان هم که داریم و کار خاصی هم نباید بکنیم. ما این راحتی را در خارج از زندان نداشتیم. آنها بعدا متوجه این زندانی جدید شدند که بحبس ابد محکوم است وهر روز علاوه بر غذای خودش غذای آنها را هم بعناوین مختلف میخورد و از این بابت شب و روز راحتی نداشتند. مولانا بعد نتیجه گیری کرد و این خوب و بد بودن را مثال زد و گفت خداوند انسانها را طوری آفریده که جمع تضادها مثل خوبی و بدی, آرام بودن و خشمگین بودن, خوشحال و غمگین بودن در وجود همه ما هست و تو انتظار نداشته باش که مردم با تو همیشه آرام باشند. بعد مثال گاوی را آورد که یک طرف او سپید و طرف دیگرش سیاه بود و وقتی شخصی طرف سفید او را میدید از او خوشش میامد و وقتی طرف سیاه او را میدید از این گاو بدش میامد. بعد هم در مورد صبر کردن صحبت کرد و گفت انسانها باید صبر داشته باشند و نداشتن این صبر برای آنها گرفتاری ها بوجود میاورد.اینها مطالبی بود که هیچکدام ارتباطی بداستانی را که شروع کرده بود نداشت ولی همه آنها پیامها و اندرزهای مولانا بود و حالا در این قسمت بداستان بر میگردد و ما هم بتفسیر آن میپردازیم.
بـــا وکـــیـــل قـــا ضـــیِ اِدراک مــنــد
اهـلِ زنـــدان در شــکـــایــت آمـــدنــد

این کلمه وکیل باین معنی بود که هرکس میخواست نزد قاضی شکایتی بکند و با قاضی کاری داشت بین قاضی ها رسم بود که شخصی را داشتند که عوام میبایستی اول با این شخص صحبت کنند و بعد با قاضی و این شخص را وکیل قاضی میگفتند. کلمه ادراکمند یعنی کسیکه دارای فهم و ادراک است. در مصراع اول کلمه ادراک مند یک صفت است که میتوان هم صفت قاضی و هم صفت رابط و یا وکیل قاضی دانست و قضاوت یک قاضی زمانی درست است که هم قاضی و هم وکیلش ادراکمند باشند. زندانیانی که از دست شکم بارگی زندانی جدید بتنگ آمده بودند بوکیل قاضی شکایت کردند و از او خواستند که بقاضی شکایت آنها را ابلاغ کند.
کـه ســلام مــا بـــقـــاضی بــر کـنـون
بـــاز گـــو آزار مـــا زیـــن مـــرد دون

دون بمعنی پست و فرومایه است که اشاره است بمردی که بزندان ابد محکوم شده بود و غذاهای آنها را میخورد که من بعد ما او را مرد لقمه ربا مینامیم. زندانیان به وکیل قاضی گفتند که سلام ما را بقاضی برسان و شکایت ما را مطرح نما.

کــانــدرین زنــدان بــمــانــد او مســتمِر
یـاوه تاز و طــبــل خــواراست و مضّر

مستمر یعنی چیزیکه همیشه ادامه دارد. یاوه تاز یعنی پست فطرت. طبل خوار یعنی شکم پاره و پر خور. ای وکیل قاضی بقاضی بگو که این مرد زندانی لقمه ربا بسیار بد رفتار است در حالیکه شکم باره و پر خوار است و یک آدم حقیریست که همه کارهایش نا درست است.

چـون مگس حاظـر شــود درهــر طعام
از وقـــاحــت,بـــی صــلا و بـی ســلام

وقاحت یعنی بیشرمی. صلا یعنی دعوت کردن کسانی را و یا کسی را برای خوردن غذا. مگس را کسی دعوت نمیکند که بیا زیرا او از وقاحت خودش میاید. ای وکیل بقاضی بگوکه این زندانی شرم و حیا ندارد و آدم وقیهی هست و بدون اینکه ما دعوتش کنیم بسراغ غذای ما میاید و بدون دعوت غذای ما را میخورد , حتی ادب هم ندارد که وقتی سراغ غذای ما میاید لا اقل سلامی بکند. 

پیشِ او هـیـچســـت لــوت شصـت کس
کَـر کُـنـد خــود را اگــر گــو ییش بس

لوت به غذای خوشمزه میگویند که صوفیان میخورند. بقاضی بگو که اگر غذای خوشمزه شصت زندانی هم باشد برای او هیچ است و اگر هم باو بگوئیم که بس کن و غذای ما را نخور اصلا گوشش بدهکار نیست و انگار کاملا کر است. از این شکم باره ها در دنیا زیاد هستند و ظاهرا آدمهای معمولی هستند و آنها نه تنها لقمه های غذای دیگران را میبرند بلکه لقمه های حق و حقوق آدمها را میبرند, اینها آدمهای متجاوز هستند و اینها حتی شخصیت های آدمها را میبرند, اندیشه های آدم را میربایند. وجود آدم را میخواهند ببرند اگر مقامی داری و اگر اندیشه نیکی داری همه اینها را میخواهند ببرند بنفع خودشان. پیام مولانا اینست که این دنیا هم مثل همان زندان است چون ما با تصمیم خودمان باین دنیا نیامده ایم و بتصمیم خودمان هم از این دنیا نمیرویم پس همه ما در این دنیا زندانی هستیم و بین ما زندانیان لقمه ربایان هم هستند که در اولین فرصت میخواهند بهر کس که بتوانند تجاوز کنند. وقتی آدم این واقعیت را میداند تأملش بیشتر میشود یعنی انتظارش کم میشود. 

مــردِ زنـــدان را نـــیـــا یـــد لـــقـــمــۀ
 ور بصــد حـیــلــت گشـــایــد طـعـــمــۀ
در زمـــان پـــیش آیــد آن دوزخ گـــلـو 
 حُــجّــَتـش اینکــه خــدا گـفــتــا کـــلُو

این دو بیت را با هم تفسیر میکنیم. مرد زندان کاری بمرد و زن ندارد و منظور یک شخص است. طعمه دو معنی دارد یکی بمعنای غذائیست که میخوریم و یکی هم بمعنای سفره ایست که غذا داخل آنست. حالا معنی دوم در اینجا صادق است. میگوید تا آدم لقمه ربا در این زندان است مثل اینست که هیچ زندانی نباید غذا بخورد. بمحض اینکه یک زندانی سفره اش را باز میکند آن مرد لقمه ربا میرسد و غذای او را می رباید و میخورد. در بیت دوم در زمان یعنی فوراً. حجت یعنی دلیل. کلو یعنی بخورید. این کلام خداست که در قران آمده که خداوند مردم را نصیحت میکند که بخورید و بیاشامید ولی اسراف نکنید و باندازه خودتان بکشید. اگر زیاد آوردید, این زیادی غذای دیگریست که برداشته اید که دور خواهید ریخت و این اسراف است. آن دوزخ گلو همان مرد لقمه رباست. دوزخ یعنی جهنم و گلوی او مثل جهنم است. اینهم کلام خداست که خداوند بجهنم میگوید ای جهنم بد کاران و زشت کاران را برایت فرستادم آیا برایت کافیست؟ جهنم میگوید آیا کس دیگری هست که بخورم؟ بنا براین باز هم گلوی او پر نمیشود.

زیــن چــنـیــن قــحطِ سـه ســاله,داد داد 
 ظِـــلِّ مـــولانــا, ابــد پـــایــنــده بـــاد

 زندانیان به وکیل قاضی گفتند که این آدم در زندان قحطی ایجاد میکند مثل قحطی سه ساله. در تاریخ بزرگترین قحطی که آمده سه سال طول کشیده. ای وکیل برو بقاضی اینها را بگو هم چنین بگو خداوند سایه تو را از سر ما کم نکند. ظلّ یعنی سایه. مولانا یعنی آقای ما.

یــا ز زندان تـــا رود ایـــن گـــاو میش
یــا وظــیـفـه کــن ز وقـفـــی لـقـمه ایـش

 یا اینکه بلاخره این گاو میش از زندان آزاد گردد و یا اینکه یک مقرری اضافی برایش معلوم کن.

ای ز تـو خـوش هـم ذُکـور و هـم اِناث
داد کـن , الــمســـتـغـاث الــمســـتــغـا ث

ای ز تو یعنی ای قاضی. هم ذکور و هم اناث یعنی همه مردم. داد کن یعنی عدل کن. المستغاث یعنی ای فریاد رس بفریاد ما برس. ای قاضی فکری برای ما بکن.

ســوی قــاضــی شــد وکـیــلِ بـا نـمک
 گـفـت بـا قــاضی شـکــایـت یَک َبـیـک

 وکیل نمک شناس و حق شناس رفت پهلوی قاضی و شکایت زندانیان را یک بیک با جزئیات تعریف کرد.

خـوانــداو را قــاضــی از زندان بپیش
پس تــفــحقّ کــرد از اعــیــانِ خــویـش

 قاضی دستور داد که این مرد لقمه ربا را نزد او ببرند. تفحق یعنی جستجو و تحقیق. قاضی فقط بحرف وکیل اکنفا نکرد و شروع کرد از اشخاصیکه در اجتماع و حتی زندان چشم های قاضی بودند تحقیق کردن.

گشــت ثــابت پـیش قــاضـی آنهــمه
کــه نـــمــودند از شــکــایــت آن رَمــه

رمه بمعنی دسته و گروه چه انسان باشد چه حیوان. شکایتهائی که این گروه زندانیان از این مرد لقمه ربا کرده بودند تماماً برای قاضی ثابت شد.

گـفـت قاضـای خــیـزازاین زندان بـرو
سویِ خــانـه مُــرده ریــگِ خــویش شــو

مرده ریگ همان است که بآن ارثیه میگویند. قاضی باو گفت بلند شو و از این زندان برو بیرون و برو بخانه ایکه از پدرت بتو ارث رسیده.

گـفـت خــان ومـان مــن احسان تسـت
هــمــچو کــافـــِر جــنــتّــم زنـدانِ تُســت

 لقمه ربا گفت که من اصلا خان و مانی ندارم که بآنجا پناه بیاورم. تنها چیزیکه دارم لطف و احسان و محبت تست. لطفی بکن و مرا از این زندان بیرون مکن. این زندان تو برای من یک بهشت است. کافِریعنی ناباور. میگوید این دنیا برای ناباوران مثل یک بهشت است و برای باورمندان مثل یک جهنم است. میگوید منهم مثل آن کافِر میخواهم در این زندان بمانم چون برایم مثل بهشت است

گـــر ز زنــدانـــم بـــرانـــی تــو بِــرَد
خـود بـمـیـردم مـن ز تقصــیــری و کَــدّ

 رَد کردن یعنی قبول نکردن. تقصیری یعنی کوتاهی و کمبود داشتن. کدّ یعنی گدائی. میگوید ای قاضی اگر که تو مرا از این زندان رَد کنی, من از بی چیزی و کوتاه دستی و از گدائی میمیرم. 

هـمچو ابلیسی که مـی گـفـت ای سلام
 ربّ أنظـــر نـــی اِلی یــُوم الـــقـــیـــا م

 ابلیس یعنی شیطان. ای سلام یکی از اسامی خداوند است. ربّ یعنی خداوند. انظرنی بمن محلت بده. الی یعنی تا. یوم یعنی روز. القیام یعنی روز قیامت. میگوید شیطان وقتیکه از خداوند نافرمانی کرد خداوند تصمیم گرفت شیطان را از بهشت براند و وقتی شیطان متوجه شد بخداوند ملتمسانه گفت: ای خداوند من را تا روز قیامت مهلت بده. حالا این لقمه ربا هم بقاضی درخواست میکند چون من جائی ندارم و چیزی هم ندارم اجازه بده برای همیشه در این زندان بمانم. همانگونه که ابلیس آمد نزد خدا و گفت خدایا تو من را تا روز قیامت اجازه بده در بهشت بمانم.

کــانــدریـن زنــدانِ دنـیــا مــن خـوشم
تــا کــه دشـمـن زادگــان را می کُشــم

 دشمن زادگان فرزندان دشمن هستند و منظورش فرزندان حضرت آدم هست. آدمها دشمن من هستند و من هم دشمن آنها هستم. این شیطان اندیشه پلید ماست. این اندیشه پلید و نادرست است که ما را گمراه میکند و دشمن ماست همه جاهست و در ما هم هست.

هـــرکـه او راقـــوت ایــمــانــی بــود
وز بــــرای زادِ رَه نــــانــــی بُــــود 
مــی ســتـانـم گــه بــمــکرو گـه بِریو
تــا بــر آرنــد از پپشــیـمــانــی غِـریو

 قوت ایمان یعنی رفتار و عمل خوب این غذای ایمان است. وقتی کسی باورمند باشد و معنویت داشته باشد این غذای روح است. زاد راه یعنی توشه راه. وقتی مردم بسفر میرفتند مقداری هم غذا و یا تنقلات و نوشیدنی همراه خود بر میداشتند این را میگفتند توشه راه. نان اینجا یعنی معنویت. در بیت دوم ریو یعنی مکر و حیله. شیطان میگوید ای خداوند تو مرا از بهشت بیرون راندی و من برای همیشه بنده های تو را گاهی بمکر و گاهی به حیله گمراه میکنم. آنچنان گمراه میکنم که آنها از پشیمانی شیون و فریاد فراوان بکنند. هرکسیکه یک غذای معنوی داشته باشد و یا قوت ایمانی داشته باشد در هر دین و آئینی که هست و طاعتی داشته باشد, نیک اندیشی داشته باشد و یا کمکی کرده باشد و برای راه دنیای بعدی توشه ای تهیه کرده باشد که بخواهد با خودش ببرد, میگردم آنها را پیدا میکنم و همه اینها را از آنها میگیرم.

گــه بــدرویشــی کـنـم تـهــدیــد شــان
گــه بــزلــف و خـال بــنـدم دیــدشــان

درویشی یعنی فقر و بینوائی.زلف و خال یعنی زیبائی زیبا رویان. بندم دیدشان یعنی چشم آنها را می بندم. من با این فرزندان آدم گاهی از فقر و بدبختی آنها را میترسانم. اگر این کاری را که میگویم انجام ندهید, فلان تجاوز را نکنید, آن دزدی را نکنید, و آن مال یتیم را نخورید….و در صورت لزوم چشم آنها رابا خط و خال مه رویان می بندم و آنقدر آنها را میترسانم تا آنها را کاملا به بیراه بکشم.

قــوتِ ایــمـانی درایــن زندان کم است
وانکِ هست ازقصدِ این سگ درخَمست( این بیت وارداتیست و از مولانا نیست)

 قوت ایمانی یعنی غذای جان و یا معنویت. زندان یعنی این دنیا. سگ اینجا اشاره به شیطان است مولانا در واقع صفات شیطان را به سگ تشبیه کرده است. میگوید این غذای جان و یا قوت ایمانی اصولا در این دنیا کم پیدا میشود و آنهائی هم که دارند از دست و قصد این شیطان در عذاب هستند زیرا این سگ صفت با چوگانی که در دست دارد بان میزند و از آن شخص دور میکند ( در خَمست یعنی در خم چوگان این شیطان که بآن زده آن کمی از قوت ایمانی هم دیگر بکناری زده شده است)

از نــمــاز و صَـوم و صــد بــیچارگی
قــوتِ ذوق آیــد, بَــرد یـــکـــبـــارگـی

این نماز هیچ ارتباطی با یک مذهب و دین خاصی نیست. بمعنی راز و نیاز با خداوند است. صوم بمعنی روزه است. صد بیچارگی برای این نماز و روزه و عبادت. قوت ذوق آید یعنی از این عبادتها که میکنید غذای معنویت برای شما میاید. ولی در صورت غفلت از شیطان, او میاید و همه این عبادتها و بیچارگیها را و نماز و روزه ها را به یکبارگی بر میدارد و میبرد.

یـک سـگ اسـت ودرهزاران میـرود
هــرکـــه در وی رفــت او، او مــیشـود

این شیطان یکیست ولی در وجود هزاران نفر وجود دارد چون این سگ وارد تک تک انسانها میشود. این یک اندیشه است و شیطانی و در وجود همه آدمیان براحتی میرود و در وجود هر کس که رفت آن آدم هم شیطان میشود. همان طوریکه انسانها باید خدای خودشان را در درون خودشان پیدا کنند, پس شیطان خودمان را هم باید در درون خودمان پیدا کنیم.

هـرکه سردت کرد, میدان کودروست
دیـو پِـنهـان گشــته انـدر زیرِ پــوســت

 هرکه سردت کرد یعنی تو را از کارهای نیک و از یکتا پرستی حتی یک ذره بد بین کرد و تو را از ادامه کارخوب و عبادت باز داشت, بدان که شیطان در او نفوذ کرده و وجود او را احاطه نموده و این را صریحاً در مصراع دوم بیان میکند. میگوید که دیو یا شیطان در زیر پوست تو پنهان گشته و تو او را نمی بینی.

چــون نــیـابـد صـورت, آید در خـیال
 تـا کشــانـد آن خـــیـــا لـــت در وَبـــال

صورت یعنی شخص انسان صورتِ شیطان سیرت. وبال یعنی بدبختی و گمراهی. میگوید اگر این مردمانی را که براحتی در پوست آنها وارد میشود پیدا نکند آنوقت از راه خیال وارد شما میشود تا بتواند خیال و تصور و انیشه شما را به وبال بکشاند و نتیجتاً شما را تباه کند.

گــه خــیــالِ فُــرجه و گــاهــی دُکان
 گـه خیـالِ عــلــم و گـاهـی خــان و مــان

 فُرجه بمعنی گشایش است. دکان هم یعنی کسب و کار. علم اینجا یعنی دانش ولی دانش سطحی و ظاهری و خان و مان یعنی خانه و زندگی. این شیطان تو را باین فکر میاندازد که اگر فلان کار را بکنی فلان گشایشی در کارت نصیب تو میشود. اگر که گوش بحرف من بدهی هم گشایش را خواهی داشت و هم بتفریح و لذت بردن میرسی. فرجه گاهی اوقات بمعنی تفریح کردن و لذت بردن هم بکار میرود. و باز بگوش تو میخواند که اگر بحرف من گوش بدهی برای کسب و کارت و دکانت هم فوق العاده کمک میکند. در مصراع دوم اندیشه تو را میچرخاند بطرف علم ظاهری و کتابهای عامیانه ظاهرا علمی و تو را تشویق باین میکند که حتی مقداری هم اظهار فضل بکنی در مقابل اطرافیان خودت و آنوقت ببین چقدر بزرگ و آبرو مند میشوی. گاهی هم اندیشه تو را بطرف خان و مانت سوق میدهد

هــان بـــگــو لا حَـو لـهـا اندر زمان
از زبان تنـها نه, بلــک از عـــیــنِ جـان

هان یعنی بهوش باش. لاحول بگو یعنی نیست قدرتی و اراده ای غیر از خداوند. هرکس آمد و این حرفها را با تو زد با خودت بگو لا حول ولا قوت الا بالله. با خودت یاد آوری کن که آنکس که بر روی من تأثیر گذار است پرورگار من است و نه این آدمی که دارد بامن حرف میزند. مواظب باش که این حرف را نه فقط بازبان بگوئی بلکه با دل و جانت بگو یعنی از صمیم قلب بگو, خودت باین گفته باور کامل داشته باش. آنوقت تو دیگر تسلیم آن شخص نمی شوی. با خودت نگو که این آدم عجب فکری داره و عجب قدرتی دارد و اراده درستی دارد و دارد بمن این راههای خوب زندگی را تعلیم میدهد. این قدرت و اراده راهای خوب و اینطر چیز ها فقط در اختیار خداوند است وبس.

 دنباله داستان در قسمت سوم.


هیچ نظری موجود نیست: