۱۳.۲.۰۱

تو مــکــانــی، اصــلِ تـو درلا مــکــان



تعریف کردن منادیان قاضی مفلسی را گرد شهر قسمت اول

بود شخص مفلسی بيخان و مان
مانده در زندان و بند بی امان
لقمه زندانيان خوردی گزاف
بر دل خلق از طمع چون کوه قاف
زهره نه کس را که لقمه نان خورد
زانک آن لقمه ربا گاوش برد
هرکه دور از دعوت رحمان بود
او گداچشمست اگر سلطان بود
مر مروت را نهاده زير پا
گشته زندان دوزخی زان نان ربا
گر گريزد بر اميد راحتی
زآنطرف هم پيشت آيد آفتی
هيچ کنجی بی دد و بی دام نيست
جز بخلوتگاه حق آرام نيست
کنج زندان جهان ناگزير نيست
بی پامزد و بی دق الحصير
والله ار سوراخ موشی در روی
مبتلای گربه چنگالی شوی
آدمی را فربهی هست از خيال
گر خيالاتش بود صاحب جمال
ور خيالاتش نمايد ناخوشی
ميگذارد همچو موم از آتشی
در ميان مار و کژدم گر ترا
با خيالات خوش آن دارد خدا


مار و کژدم مر ترا مونس بود
کان خيالت کيميای مس بود
صبر شيرين از خيال خوش شدست
کان خيالات فرج پيش آمدست
آن فرج آيد ز ايمان در ضمير
ضعف ايمان نااميدی و زحير
آن يکی در چشم تو باشد چو مار
هم وی اندر چشم آن ديگر نگار
زانک در چشمت خيال کفر اوست
وان خيال مؤمنی در چشم دوست
کاندرين يک شخص هر دو فعل هست
گاه ماهی باشد او و گاه شست
نيم او مؤمن بود نيميش گبر
نيم او حرص آوری نيميش صبر
گفت يزدانت فمنکم مؤمن
باز منکم کافر گبر کهن
همچو گاوی نيمه چپش سياه
نيمه ديگر سپيد همچو ماه
هر که اين نيمه ببيند رد کند
هر که آن نيمه ببيند کد کند
يوسف اندر چشم اخوان چون ستور
هم وی اندر چشم يعقوبب چو حور
از خيال بد مرورا زشت ديد
چشم فرع و چشم اصلی ناپديد
چشم ظاهر سايه آن چشم دان
هرچه آن بيند بگردد اين بدان
تو مکانی اصل تو در لامکان
اين دکان بر بند و بگشا آن دکان
شش جهت مگريز زيرا در جهات
  کلمه تعریف کردن یعنی معرفی کردن و شناساندن. منادی کسی هست که ندا در میدهد و یا جار میزند. منادیان یعنی جارچیان. سابق بر این دستوراتی را که از امرا و حکام و پادشاهان صادر میشد و میخواستند بمردم برسد از طریق منادیان میرسانیدند. این منادیان دستور ها را میگرفتند و آنها را در کوچه و بازار جار میزدند و بگوش همه میرساندند. مفلس بمعنی آن تهی دستیست که حتی کمترین چیز از مادیات ندارد. قبلا گفته بودیم که مولانا این داستان را و داستانهائی را که میاورد از کتابهائیست که خودش آنها را قبلا خوانده و در حافظه اش مانده و بنا بمصلحت خودش تغیراتی در آنها میدهد و در مثنوی معنوی میگنجاند.
شخصی هست بنام راهب اصفهانی, این راهب اصفهانی کتابی دارد بنام محاضرات این محاضرات از کلمه حضور داشتن است. او از علما و ادبا و دانشمندان بزرگ قرن چهارم حجریست. این راهب اصفهانی این داستان را در کتابش آورده. و مولانا از آنجا گرفته است. و حالا میخوانیم و تفسیر میکنیم.( شایدم این راهب اصفهانی یک اسم جعلی برای یکی از نوکران استعمار است و درواقع همان کسی است که اشعار اضافی که در باره اسلام و مذهب تحمیلی به ایرانیان است در کلیه اشعار مولانا جا داده تا بدین وسیله تاریخ جعلی ۱۴۰۰ سال اسلام  را بجای ۱۴۰۰۰ سال تاریخ شاهنشاهی ایران بخورد ایرانیان بازمانده از هولاکاست دو جنگ جهانی، بدهد. چون تا آنجا که میدانیم دین اسلام در زمان قاجارها وارد ایران شده و پیش از آن هیچ نشانی در هیچ جای آباد دنیا از آن دیده نشده است و تنها ادبیات کلاسیک و دستکاری شده ایران است که به ادعای مسخره «اسلام ۱۴۰۰سال» جان میدهد.
بـود شـخص مــفـلســی بـیخان و مـان
مــانــده در زنـــدان و بــنــدِ بــی امــان
بیخان و مان، کلمه خان یعنی صاحب خانه و کاخ و از آنجا میآید که در گذشته هر خان دارای یک روستا بود که تعدادی رعیت را نان میداد و این روعایا بکار کشاورزی و دامداری و دیگر صنایع مشغول بوده و هم خانواده خود را تامین میکردند و هم از طرف خان مورد حمایت و امنیت بودند و هم موجب درآمد و ثروت خان و یا صاحب قلعه، کاخ و یا روستا بودند، این خانهای ایرانی از طرف اعراب بنام دهقان و یا زمینداران بزرگ نامیده میشدند. پس از ترور نادر شاه آخرین امپراتور جهان، و اشغال ایران توسط قاجارها این کاخهای خصوصی و قلعه ها روستاها به عوامل قجری سپرده شد و خانها و صاحبان اصلی و ایرانی کاخهاسر بریده شدند و صاحبان جدید شروع به ظلم و ستم به روعایا نموده تا جاییکه زندگی برای آنان غیرممکن مینمود، پهلویها به این ستم خاتمه دادند و درنتیجه سیستم هزاران ساله کنترل جمعیت تغییر یافت و سیستم جدید جای آنرا گرفت، و مان بمعنای وسائل خانه. بند یعنی زندان و بی امان هم یعنی زندان ابد. شخصی که مفلس و بی چیز بود و خانمانی هم نداشت چون زندانی زندان ابد بود. 
لــقـــمــۀ زنـدانــیــان خـــــوردی گِـــزاف
بـر دلِ خــلـق از طـمــع چـون کوهِ قاف
گزاف دو معنی دارد یکی بیهودگی و یکی هم زیاده ازحد. هردو معنی در اینجا صادق است. کوه قاف مربوط به یکی از داستانهای کهن ایرانیست که در مورد کوه افسانه ای است (شاید هم واقعا کوهی بنام قاف در محدوده امپراتوری پارسی وجود داشته است.) در زمانهای خیلی قدیم میگفتند که یک کوه عظیمی دور تا دور کره زمین را احاطه کرده و هیچکس هم دسترسی باین کوه ندارد و سیمرغ افسانه ای هم در این کوه لانه دارد که عطار در منطق والطیر از آن مفصل صحبت میکند. در هرحال این شخص مفلس زندانی ابد با قلدری تمام غذا های زندانیان را بگزاف و زیاده از حد میخورد. هم زندانیها خیلی از او ناراحت بودند که بر دل زندانیان سنگینی کوه قاف را داشت. یعنی وجود او را نمیتوانستند تحمل کنند. مثل این بود که وجود او در زندان مثل کوهی بآن سنگینی کوه قاف را بر دل این زندانیها گذاشته باشد.  
زَهــره نَـه کس را کــه لـقــمـه نـان خـوَرد
زآنــکِ آن لــقــمـــه رُبـــا گـــاوش بَرَد
 هیچکس جرأت نداشت که باین شخص قلدر و مفلسِ زیاده خوار زندانی حرفی بزند و یا اعتراضی بکند. زهَره در اینجا یعنی جرأت. در ادب پارسی صفرا را زهَره میگویند و کیسه صفرا را میگویند زهره دان. لقمه ربااشاره بهمان مفلس زندانی زیاده خوار است که شکم پاره و شکم پرور بود. گاوش برد یعنی بحیله برباید. این شین بعد از گاو به لقمه غذا بر میگردد. او نمیگذاشت که زندانیان غذای خودشان را بخورند.  
هــر کـــه دوُر از دعـــوت رحـــمـــان بود
او گـــدا چشــمســت اگـــر ســلطان بُوَد
دعوت یعنی بسوی خود خواندن. رحمان نام خداوند است. میگوید خداوند مردم را بسوی خودش فرا میخواند برای اینکه بآنها غذا بدهد. این غذای معنویست و نه غذای فیزیکی که یکی هر روز باید بخورد. هر کس که خداوند چنین دعوتی از او بعمل نیاورده باشد او گدا چشمست. چشمش مثل یک گدا دنبال مال مردم است و چشمش سیر نمیشود حتی اگر پادشاه هم باشد چشمش گداست. بسیار از کسان هستند که دارا هستند ولی از نظر سیرت گدا چشم هستند. و شاید شما در زندگی فعلی تان با آنها برخورد کرده باشید و حتی آنها را بشناسید. آنها همیشه چشمشان بمال دیگریست که چرا او از من بیشتر دارد و یا نبادا دارائی او از من جلو بزند. این واقعاً یک بیماری روانیست که آنها دارند. اینها نفس پرست شدند چون از غذای روحانی محروم شده اند و اگر معنویت داشتند احساس بسندگی و قناعت میکردند.
سعدی کبیر میفرماید : چشم مرد طمعکار را یا قناعت پُر کند یا خاک گور.
مـــر مــــروّت را نـــهــــاده زیــــرِ پـــــا
گشــتـه زنـــدان دوزخــی زان نــان رُبا
آن زندانی پُر خورِ شکم پاره اصلا مروّت ندارد و همه آنرا بزیر پا نهاده است. برای همین بود که محیط این زندان جهنمی شده بود برای زندانیان و نمیتوانستند او را تحمل کنند.
گـــر گـــریـــزی بـــر امــیـــدِ راحــــتی
زان طـــرف هــم پـیشــت آیـد آفــتـــی
در مصراع اول کلمه راحتی بمعنی یک راحت است و ی آن ی وحدت است. در مصراع دوم آفتی هم همین طور یعنی یک آفتی. میگوید: اگر بامید یک آسایش و یک آسودگی بگوشه ای فرار بکنید که در امان باشید و در آنجا بمانید خیال نکنید که راحت خواهید بود. از یکسوی دیگر باز یک آفت و بلای دیگری بشما خواهد رسید. همانگونه که این زندانیان می پنداشتند که گوشه زندان برای آنها راحت است. ولی این لقمه ربا آنها را ناراحت میکرد و از دستش در عذاب بودند. پیام مولانا اینست که بیا و حقایق زندگی را قبول کن و بدان که راحتی مطلق وجود ندارد. بنیاد و اساس زندگی حکم میکند که راحتی مطلق وجود نداشته باشد. بنابراین زندگی را بطور نسبی قبول کن. بهمان اندازه که راحت هستی راضی باش و این رضایت زندگی تو را بیشتر و بیشتر راحت تر میکند. اصل آنست که راضی باشی.  
هیـچ کُــنــجـی بــی دد و بــی دام نـیســـت جــز بـخــلوتگـــاه حــق آرام نـــیســت
دد یعنی حیوان وحشی و دام یعنی حیوان اهلی. میگوید اینرا بپذیر و قبول کن که هیچ زاویه ای در دنیا خالی از دد و دام نیست. بنابراین تو نمیتوانی در هیچکجا آرام باشی بجزاینکه بروی و پناه ببری بخلوتگاه خداوند و اگر بآنجا پناه ببری آنوقت در آنجا نه دد و دامی هست و نه ناراحتی. در آنجا آرامش پیدا میکنی و این باین معنی نیست که بکنجی بخزی و انزوا اختیار کنی, در همین دل اجتماع که هستی پناه ببری بآستان خداوند. 
کُـــنـــجِ زنـــدانِ جـــهـــانِ نـــاگـــزیـــر
نیـِســت بی پــا مُزد و بـی دَق الـحصـیر
زندان جهان یعنی جهان زندان مانند. پا مزد یعنی اگر کسی با پای خودش امری را انجام داد و یا بدستور کسی بجائی رفت, لابد مزدی میگیرد این مزد را پا مزد میگویند. دق بمعنی کوبیدن دریست. الحصیر علاوه بر آن زیر اندازیکه با نی درست میکنند و زیر پا میاندازند یک معنی دیگری هم دارد که بمعنی زندان است. دق الحصیر یعنی ضربت و کوبیدنی که در زندان است. میگوید این زندان این دنیا که ما همه ناگزیر هستیم در آن زندگی کنیم و عمرمان را میگذرانیم مثل اینکه ما ها داریم طول این زندگی را با پا سیر میکنیم و این عمری که بما داده میشود مثل مزد پائیست که داریم در این دنیا جهت ادامه زندگی میزنیم.
والله ار ســـــــوراخِ مـــــوشـــی دَر روی مــبــتــلایِ گــربـه چــنــگــالــی شــوی
دَر رَوی یعنی از سوراخی بخواهی بگذری. مولانا قسم میخورد که فرض کنیم تو داری از دست این آدمهای این دنیا بسوراخ موشی پناه میاوری و بآن سوراخ میروی آن گربه گرسنه با چنگالهای تیزش دارد آنجا کشیک میدهد و تو را تنها نمیگذارد و منتظر توست. پس تو انتظار نداشته باش که در این دنیا تو براحتی مطلق دست پیدا کنی مگر اینکه تو بآن راحتی حق پناه ببری. (این بیت وارداتیست و از مولانا نیست) 
آدمــی را فــربـــهـــی هســت از خــیــال
گــر خــیــالاتش بُوَد صــاحــب جــمال
فربهی در اینجا معنی چاقی نمیدهد و بیشتر معنی توانائی میدهد. خیال بمعنی اندیشه است. صاحب جمال یعنی خیلی زیبا. میگوید اگر انسان اندیشه های خوب و زیبائی داشته باشد, نیرو و توانائی میگیرد مولانا میگوید خوب و بد زندگیت باندیشه ات بستگی دارد. اگر اندیشه خوب داشته باشی زندگیت بخوبی میگذرد و اگر اندیشه بدی داشته باشی زندگی بتو بد میگذراند.(پندار نیک) مولانا میگوید:
ای برادر تو همه انیشه ای
 مابقی را استخوان و ریشه ای
 گر گل است اندیشه تو گلشنی
 گر بود خاری سزاوار گلخنی
ور خــیـــــالاتش نــمـــایــد ناخـــوشــــی
مـــی گـــدازدهـــمــچـو مــوم از آتشی
اگر یک شخصی اندیشه های زشت و بد داشته باشد، بهرچه بنگرد، برایش ناخوشایند است. و اگر واقعا اتفاق ناخوشایندی برایش رخ دهد آنوقت این آدم دیگر جنبه اس تمام گشته و مثل مومی که روی آتش ذوب میشود اوهم ذوب میشود. او تا آخر عمرش رنج میکشد و رنج میکشد تا بمیرد.

درمـــیـــان مـــآر و کــــژدم گــــر تــــرا
بـــا خـــیــالات خـــوشـــان دارد خــدا
مـــار و کـــژدم مـــر تـــرا مـــونس بُوَد
کـان خــیــالــت کــیـــمــیــایِ مس بُوَد
 ( و برعکس اگر پندار نیک داشته باشی حتی اگر در بین ماران و عقربهای سمی هم قرار بگیری، آن خطرها برایت ناچیز خواهند بود، پس همه چیز به این برمیگردد که تو چگونه بیاندیشی. مریم) در اینجا میگوید آدمهائی که در زندگی بر ما چیره میشوند و بما بد میکنند فرض کنید که اینها مثل مار و کژدم هستند. اگر که تو اندیشه ات را نیک بکنی و بآن پناهگاه خداوند پناه ببری می بینی که کم کم آن مار و عقرب هم برای تویارو مونس میشوند و با تو اُنس میگیرند برای اینکه این اندیشه نیک تویک کیمیائی هست که مس وجود تو را طلا میکند. این مار و کژدمی که اینجا ذکر میکند اینها آدمهای زشت سیرت هستند و آدمهای مار صفت و کژدم صفت هستند و آنهائی که تو مار صفت و کژدم صفت میبینی در باره آنها اندیشه بد مکن و بعدا خواهی دید که نه تنها این آدمها بتو نیش نمی زنند بلکه با تو یار و مونس هم میشوند. این همه میخواهند ترا ناراحت کنند و تو بخاطر اندیشه خوبیکه داری ناراحت نمیشوی پس آنها ترا برتر از خودشان می بینند و یار و مونسِ تو میشوند. پس اگر میخواهید دنیایتان قشنگ و زیبا شود شما اندیشه تان را زیبا کنید. با اندیشه زشت شما نمیتوانید دنیا را زیبا ببینید.( پندار نیک) 
صــبــر شیـرین از خــیـال خوش شدســت
کـان خــیــالاتِ فَـــرج پــــیش آمــدست
میگویند که صبر تلخ است ولی بَرِ(میوه) شیرین دارد. یک درختی هست در جنگل ها که اسم این درخت صبر است و از تنه این درخت شیرآبه هائی بیرون میاید مثل سمغ که این سمغ را هم صبر میگویند و این تلخ ترین چیز در دنیاست. صبر هم خیلی تلخ است و خیلی آسان هم نیست که انسان در برابر مشکلات شکیبا باشد. تشبیه کرده و میگوید صبر اینقدر تلخ است مثل همان سمغی که از آن درخت صبر بیرون میاید ولی این خیالات نیک تو و اندیشه های نیک تو باین صبر میوه های شیرین میدهد. این صبر چه میوه ای دارد؟ این میوه شیرین گشایش در زندگیست. فرج یعنی گشایش. اعراب همینرا گرفته و میگویند: الصبر مفتاحُ الفرج. مفتاح یعنی کلید. صبر کلید گشایش است, باید دید که چه دری را گشایش میکند, این صبر در خوشی را میگشاید  
آن فَرَج آیـد ز ایــــمـــان در ضـــمـــیــــر ضــعــفِ ایــمــان، نــا امــیــدیّ و زَحیر
زحیر یعنی رنج و مشقت. آیا این فرج و گشایش برای همه میاید؟ نه, این گشایش برای هرکس که صبر بکند میاید و علاوه بر صبر کردن باید باورمند هم باشد. یعنی باید به یک مبدأ و یا یک وجود یکتائی یا خدائی باور داشته باشد. اگر آن باورمندی را داشته باشد آنوقت در صورتیکه صبر کند گشایش برایش پیش میاید. اما اگر که باورمندی نداشته باشد وبجای آن ضعف ایمان داشته باشد و یا نا باور باشد آنوقت برایش ناامیدی و زَحیر برایش پیش خواهد آمد. آنکس که ناباور است در حقیقت ناامید است.  
صــبــر از ایــمــان بـِیــابــد سَر کــلَــه
حـــیـــثُ لاَ صــبــرَ فَــلا ایـــمـــانَ لَـه( این بیت وارداتی است)
صبر در اینجا تشبیه شده به سر. سَرکله یعنی تاج. همینطوریکه تاج بسر گذاشته میشود و به آن صاحب سر عزت و شرافت میدهد این صبر هم مثل تاجی هست بر سر صبر کننده که عزت و احترام و شأنش را زیاد میکند.مصراع دوم کلمه بکلمه معانی عربی آن: حیثَ یعنی جائی که. لا صبرَ یعنی صبر نیست. فلا یعنی پس نیست. ایمان یعنی باور مندی و لهُ یعنی برای او. جائیکه در وجود شخصی صبر نباشد در او ایمان هم نیست و یا کسیکه ایمان ندارد صبر هم ندارد. پس برای چنین کس بی صبر اصلا برای او گشایشی هم نیست.( عجله کار شیطان است) گفت پــیـغـمــبــر : خــداش ایـمــان نـــداد هــر کــرا صــبــری نــبـــاشــد در نـهـاد پیغمبر اسلام گفت (همه پیغمبران این را می گویند) و دیگر پیغمبران هم میگویند که هرکس در نهاد و سرشتش و یا در فلبش و نهادش صبر نباشد خداوند باو باورمندی نداده است. لذا اصل آن باورمندیست.
آن یــکـی در چشــم تــو بــاشـد چــومـار
هــم وی انـدر چشــمِ آن دیــگــر ، نــگـار
آن یکی یعنی یک شخصی. هم وی یعنی همان شخص. نگار یعنی معشوق زیبا. میگوید یک شخصی ممکن است در نظر تو مثل مار باشد. همان شخص در نظر شخص دیگری محبوب بسیار زیبا باشد. پس اینطور نیست وقتیکه تو یکی را زشت و یا زیبا میبینی برای دیگران هم همینطور باشد. منظور مولانا اینست که داوری و قضاوت ما در باره چیزها و یا اشخاص, متأثر از نحوه نگریستن و اندیشه ماست و درک و فهم این مطلب بسیار مهم است. آنچه که ما قضاوت میکنیم از نظر روان شناسی دارای زمینه های ذهنیست. زمینه های فکری و اندیشه ای و روحی دارد. همه کسان و چیزها برحسب نحوه نگرش توست و نحوه دید و قضاوت توست و ممکن است در نظر تو نیک یا بد بنظر برسد. اگر میخواهی نیک بنظر برسند باید بروی و ریشه آن را نیک بکنی. این ریشه اندیشه تست باید بروی و اندیشه ات را نیک بکنی. زشت و زیبای مطلق وجود ندارد و اگر تو زشت می بینی بدان که اندیشه ات زشت است و باید بروی و انیشه ات را زیبا بکنی. 
زانکِ در چشـمـت خـیـالِ کـفـرِ اوســـت
وآن خـیــالِ مــؤمــنـی در چشــمِ دوســت
 زانکه یعنی برای اینکه. میگوید در هر کسی جلوه های کفر و ایمان و جلوه های خدا شناسی و خدا نشناسی را میتوان دید. بستگی باین دارد که تو چه اندیشه ای را دارا باشی. اندیشه تو ممکن است جوری باشد که تو بجنبه های منفی باو نگاه بکنی یعنی به نا باوریهای او نگاه بکنی از طرف دیگر ممکن است که به جنبه های مثبت او فکر بکنی برای اینکه در وجود هر کسی جنبه های مثبت و منفی وجود دارد. سرشت و ذات آدمیان اینطور هست. در سرشت ما هم امکان مثبت بودن هست و هم منفی بودن. سرشت ما جمع اضداد است و این دو ضد در وجود همه هست.  
کآندرین یک شخص، هردو فـعـل اســت
گــاه مـــاهـــی بــاشــد او و گــاه شَـســت 
شست قلاب ماهیگیریست. میگوید در یک شخص دوتا عمل ضد و نقیض وجود دارد. گاهی آن شخص قلاب ماهی میشود و گاه خود ماهی. یا تو گاهی یک شخص را ماهی می بینی و یکی دیگر او را قلاب ماهیگیری می بیند. باید سعی کرد که جنبه های مثبت هر چیزی را نگاه کرد.  
هــمــچـو گــاوی، نـیـمــۀ چَــپّـش ســیاه
 نـیــمــه دیــگــر سـپـــیــدِ هــمــچــو مــاه
بعضی گاوها اینطور هستند که یک طرف آنها سپید و طرف دیگرشان سیاه است. بعضی از اشخاص هستند که از سیاهی خوششان میاید و بعضی دیگر از سپیدی. این سپیدی و سیاهی هردو در وجود این گاو هست مثل اینکه دو ضد و متناقص در وجود همه هست. این تو هستی که سیاهی را میخواهی ببینی و یا سپیدی.  
هــرکـه این نــیــمــه بــبــیــنــد، رد کـنــد
هــرکــه آن نـیــمه بــبـیـنــد، کــدّ کـــنــد

کدّ کند یعنی کوشش میکند دربدست آوردنش. هرکس که طرف سیاه گاو را ببیند این گاو را نمی پسندد و هرکس طرف سپید گاو را ببیند این گاو را طلب میکند.  

یـوســف اندر چشـمِ اِخـوان چـون سـتور
 هـم وی اندر چشــم یـعـقـوبی، چــو حُـور
ستور یعنی چهار پایان. یعقوب پدر یوسف بود. حور آن زنان و مردان بهشتی که درنهایت سپیدی پوست و غایت سیاهی چشم هستند و اینها نماد و سمبل نهایت زیبائی هستند. برادران یوسف او را زشت میدیدند در صورتیکه بچشم یعقوب پدرش از زیبائی و خوب روئی مثل حور بود.  
از خـــیـــالِ بــد مــر او را زشــت دیــد
چشــم فَــرع و چشــم اصــلی نــآپــدیــد
چشم فرع همان چشم سر است و چشم اصلی چشم دل است. برادران یوسف فقط با چشم سرشان او را میدیدند که او را زشت میدیدند در حالیکه یوسف اصلاً زشت نبود. هم در عرفان و هم در روانشناسی این اصل هست که چشم سر متأثر از چشم دل است. اگر چشم اصلی خوب ببیند چشم فرعی هم کم کم شروع میکند بخوب دیدن.  
چشــم ظـــاهــر ســـایــۀ آن چشـــم دان
هــرچــه آن بـیـنـد، بگردد ایــن بِــدان
چشم ظاهر همان چشم سر و یا فرعیست. سایه آن چشم, چشم باطن است. آن در مصراع دوم منظور چشم باطن است. این در اینجا اشاره است بچشم ظاهر. میگوید بدان و آگاه باش که این چشم سرت سایه چشم دل تو است. و بدان که هرچه چشم دلت ببیند کم کم چشم سرت هم خواهد دید  
تـو مــکــانــی، اصــلِ تـو درلا مــکــان
ایـن دکــان بــربـنـد و بگَـــشا آن دکـان
تو مکانی یعنی تو یک موجود مکانی هستی. مکانی یعنی این دنیای خاکی. این دنیای خاکی ما هم زمان دارد و هم مکان. زمان هم مثل گذشته و حال و آینده دارد و باهم فرق میکنند. ولی آن عالم متافیزیک و ماورالطبیعه نه مکانی دارد و نه زمانی. همه جا یکنواخت و یکجور است و یک دنیای یکسانیست. میگوید تو یک موجود مکانی هستی یعنی موجودی هستی که در این دنیای خاکی زیست میکنی. ولی اصل تو مال اینجا نیست. اصل تو متعلق به نامکان است. یعنی جائی که مکان ندارد. میگوید دَرِ این دکانت را ببند و درآن دکان را باز کن. تو در این دنیا دکان باز کردی, در این دکان را ببند یعنی این دید حرص و آز و طمع و خشم و شهوت را ببند وآن در معنویت را باز کن.  
شـش جهــت مـگــریـز، زیرا در جهات
شِشــدره اســت و شِشـدَره مــاتســت، مـات 
شش جهت یعنی بالا, پائین, راست, چپ,جلو, و عقب. میگوید تو چرا مرتب در زندگیت جهت عوض میکنی مرتب در جهتهای مختلف قدم میزنی. مگریز و اینطرف و آنطرف فرار مکن, برای اینکه وقتی اینکار میکنی یک عملِ ششدره است و عاقبت ششدره مات شدن است. ششدره اصطلاحیست برای آنان که تخته نرد بازی میکنند. هر طرفی که بازی میکند باید سعی کند که خانه های طرف مقابل را پُر کند که او نتواند مهره هایشرا آنجا بیاورد. وقتیکه این طرف آن خانه ها را پُر کرد میگویند آن طرف شش دره شده است و وقتی شش دره بشود باحتمال قوی خواهد باخت. منظور مولانا اینست که چرا مرتب اینور و آنور فرار میکنی عاقبت اینکار شش دره شدن است. تو فقط یک راه داری که از این راه میتوانی فرار بکنی و آن اینکه بحق پناه ببری و فقط میتوانی در پناه او تو آرامش داشته باشی.

هیچ نظری موجود نیست: