۲۳.۵.۹۶

هرچه برما میرسد از آز ماست


کودکی در بر قبائی سرخ داشت
روزگاری زان خوشی خوش میگذاشت
همچو جان نیکو نگه میداشتش
بهتر از لوزینه میپنداشتش
هم ضیاع و هم عقارش میشمرد
هرزمان گرد و غبارش میسترد
از نظرباز حسودش مینهفت
سرخیش میدید و چون گل میشکفت
گر بدامانش سرشکی میچکید
طفل خرد آن اشک روشن میمکید
گر نخی از آستینش میشکافت
بهر چاره سوی مادر میشتافت
نوبت بازی بصحرا و بدشت
سرگران از پیش طفلان میگذشت
فتنه افکند آن قبا اندر میان
عاریت میخواستندش کودکان
جمله دلها ماند پیش او گرو
دوست میدارند طفلان رخت نو
وقت رفتن پیشوای راه بود
روز مهمانی و بازی شاه بود
کودکی از باغ میآورد به
که بیا یک لحظه بامن سوی ده
دیگری آهسته نزدش مینشست
تازند برآن قبای سرخ دست
روزی آن رهپوی صافی اندرون
وقت بازی شد ز تلی واژگون
جامه‌اش از خار و سر از سنگ خست
این یکی یکسر درید آن یک شکست
طفل مسکین بیخبر از سر که چیست
پارگیهای قبا دید و گریست
از سرش گرچه بسی خوناب ریخت
او برای جامه از چشم آب ریخت
گر بچشم دل ببینیم ای رفیق
همچو آن طفلیم ما در این طریق
جامهٔ رنگین ما آز و هوی است
هرچه برما میرسد از آز ماست
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بمرد و در غم پیراهنیم....

پروین اعتصامی










هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.