۲۹.۴.۹۷

بشام تار جهان جلوه ای کن ای خورشید


بیا که بی تو غم دل به انتها نرسد
بیا که جزتو کس اینجا بداد ما نرسد
بشام تار جهان جلوه ای کن ای خورشید
که بی طلوع تو این شب به انتها نرسد
بیا که بی نفس قدسیت ز باغ وجود
بگوش نغمه مرغان خوش نوا نرسد
جهان چو باغ خزان شد بیا بیا که بهار
بجز به یمن گل عارضت فرا نرسد
بهار ، هر که بگوید نیاید از گل
یقین بخاطرش آنروی دلگشا نرسد
بیا که تا تو نیایی دراین خراب آباد
بسر زمان غم و آه و ناله ها نرسد
شب است و کوره ره و بیم قاطعان طریق
بیا که قافله تا ورطه فنا نرسد
نمود جور بشر روسفید شیطان را
عنایتی که بشر تا بقهقرا نرسد
بحلم خود منگر تاب ما نظاره نما
که صبر ما بشکیبائی شما نرسد
بشوق روی تو عمری به انتظار گذشت
مگو که بخت مرا فیض آن لقا نرسد
گدای کوی تو بودن سر از شهنشاهیست
دریغ گر بسرم سایه هما نرسد
بکوش " روشن" اگر دولت آرزو داری
که این مقام ترا سهل و بی بها نرسد.


احمد غفاری "روشن "






هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر