۶.۳.۹۷

سایه اش را بپایم ریخت‌



در نهفته ترین باغها 
دستم میوه چید
و اینک

شاخه نزدیک 
از سر انگشتم پروا مکن‌
بیتابی انگشتانم شور ربایش نیست 

عطش آشنایی است‌
درخشش میوه درخشانتر
وسوسه چیدن 

در فراموشی دستم پوسید
دورترین آب
ریزش خود را براهم فشاند
پنهانترین سنگ
سایه اش را بپایم ریخت‌
و من 

شاخه نزدیک
از آب گذشتم 

از سایه بدر رفتم‌
رفتم ، غرورم را بر ستیغ عقاب‌- آشیان 

شکستم
و اینک در خمیدگی فروتنی‌ 

بپای تو مانده ام‌
خم شو، شاخه نزدیک‌.

سهراب سپهری













هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر