۲۶.۱.۹۷

قدم بنفشه وار شد و رخ بنفشه فام


رخسار و قد و زلف و بناگوش یار من
ماهست بر صنوبر و مشکست بر سمن
با ماه و با صنوبر او نور و راستی
اندر سمن طراوت و در مشک اوشکن
این هرچهار فتنۀ دین دیده و دلند
بر هرچهار من بدل و دیده مفتتن
قدم بنفشه وار شد و رخ بنفشه فام
زان تودۀ بنفشه او بر دو نسترن
مشک ختن بنفشۀ او را سزد رهی
نقش ختا دو نسترنش را سزد شمن
ور مشک در ختن بود و نقش در ختا
زلفین و روی اوست پس اندر ختاختن
در نازکی و کوچکی اندر جهان که دید
نازکتر از میانش و کوچکتر از دهن
زیبا و دلفریب بدان نازکی کمر
شیرین و جانفزای بدان کوچکی سخن
صافی و دور بین دل و جانیست مرمرا
هردو بدست مهر و مدیحند مرتهن


آن پاک جان و پاکدل و پاک اعتقاد
آن راستگوی و راستی آرای و راست ظن
جز مدح او مگوی و جز از خدمتش مجوی
کان پرورد روانت و این پرورد بدن
با هرکسی که بینی و با هرکسی ازو
جنسیست از محامد و نوعیست از منن
شغلی که او گزارد و از پیش او رود
ز انصاف و راستی شود آن شغل چون سنن
در مدح میغ گفته شدست اینکه بهره زو
یکسان برند شوره گز و شاخ یاسمن
در کثرت سخاوت ازین مدح عالیست
باری من این مدیح نخواهم بهیچ فن
اسراف در حدود سخاوت ستوده نیست
واجب بود حدود سخاوت شناختن
بخشنده ایست او که ببازی و ناوجوب
زاحسان او نصیب بیابند مرد و زن
ور دادخواه مستحقش عالمی بوند
زو حق و داد خویش بیابند تن بتن
موقوف بر مروت و بر اعتقاد اوست
تشریف اهل فضل و مراعات ممتحن
ای مدحت مجرد تو جلوۀ نعات
وی سیرت مهذب تو تحفۀ فطن
شاداب بوستان بهارست سیرتت
وندر تو از فنون بزرگی بسی فنن
از قدر و روشنی چمنش جفت آسمان
گلهای او چو ماه و چو خورشید در چمن
از نظم شاعران و ز الفاظ فاضلان
آواز عندلیبش و دستان چنگ زن
هرگز دو چیز جفت نگردند با دو چیز
با دشمنانت شادی و با دوستان حزن

هنگام دستشوی تو ز اقبال دست تو
نشگفت ار آب زر شود و کیمیا لگن
ای مهتر فریشته خوگشت روزگار
تاری ترست بر سرم از جان اهرمن
ننماید آنچه چرخ نماید مرا همی
سودا بهیچ مرد هراسنده در وسن
سرگشته تر زمن نبود در یقین حال
مرغ شب بطیره برون کرده از وطن
زیرا که چون بشعر نمایم شکار باز
ننگ آیدم ربودن مردار چون زغن
در مدح ناکسان نکنم کهنه تن بدرد
زان باک نایدم که بود کهنه پیرهن
آراسته بجامه تن از صلت کریم
به ز آنکه غم کشیدن و پوشیدن کفن
اول بمدح تو ز جهان کردم اقتصار
در باب شاعری چو بشستم لب از لبن
و زجور روزگار از آن روز تاکنون
صد ره مرا خریدی و بگزاردی ثمن
در غیبت تو سال دو از گونگونه رنج
بر تارکم گذشت بناکام من حزن
امروز چون بطلعت و فر تو در هری
سر برفراخت دولت و بفروخت انجمن
بیهوش و مست مانده ام از خدمت تو دور
گاهی زجوش شیره و گه از بلای دن
از غفلت وز خوی من آگاه گشته ای
بر خوی من فراخ بمن داده ای رسن
تقصیر بیقیاس و مرا روی عذر نی
تقصیرها عفو کن و بپذیر عذر من
تا از حدود غرب نداند کسی ختا
تا از دیار شرق نخواهد کسی یمن
بر هر سری ز نعمت خود بهره ای فشان
بر هر تنی ز کردۀ خود منتی فگن.

ازرقی هروی












هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.