۲۴.۸.۹۶

امروز بیک ساغر مستانه کند مارا


بیم است که سودایت دیوانه کند مارا
در شهر به بدنامی افسانه کند مارا
بهر تو زعقل و دین بیگانه شدم آری
ترسم که غمت از جان بیگانه کند مارا
در هجر چنان گشتم ناچیز که گر خواهد
زلفت بسر یک مو درشانه کند مارا
زان سلسله گیسو منشور نجاتم ده
زان پیش که زنجیرت دیوانه کند مارا
زینگونه ضعیف ار من در زلف تو آویزم
مشاطه بجای مو در شانه کند مارا
من می زده دوشم شاید که خیال تو
امروز بیک ساغر مستانه کند مارا
چون شمع بتان گشتی پیش آی که تا خسرو
بر آتش روی تو پروانه کند مارا.

امیرخسرو دهلوی












هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.