۲۵.۷.۹۶

دهان من نتوان دوخت تا دهان دارم


پیام داد سگ گله را شبی گرگی
که صبحدم بره بفرست میهمان دآرم
مرا بخشم میاور که گرگ بدخشمست
درون تیره و دندان خونفشان دارم
جواب داد، مرا با تو آشنائی نیست
که رهزنی تو و من نام پاسبان دارم
من از برای خور و خواب تن نپروردم
همیشه جان بکف و سر برآستان دارم
مرا گران بخریدند تا بکار آیم
نه آنکه کار چو شد سخت سرگران دارم
مرا قلاده بگردن بود پلاس به پشت
چه انتظار ازین پیش زآسمان دارم
عنان نفس ندادم چو غافلان از دست
کنون بدست توانا دو صد عنان دارم
گرفتم آنکه فرستادم آنچه میخواهی
ز خود چگونه چنین ننگ را نهان دارم
هراس نیست مرا هیچگه ز حملهٔ گرگ
هراس کم دلی برهٔ جبان دارم
هزار بار گریزاندمت بدره و کوه
هزارها سخن از عهد باستان دارم
شبان بجرات و تدبیرم آفرینها خواند
من این قلادهٔ سیمین از آنزمان دارم
رفیق دزد نگردم بحیله و تلبیس
که عمرهاست بکوی وفا مکان دارم
درستکارم و هرگز نمانده‌ام بیکار
شبان گرم نبرد پاس کاروان دارم
مرا نکشته به آغل درون نخواهی شد
دهان من نتوان دوخت تا دهان دارم
جفای گرگ مرا تازگی نداشت هنوز
سه زخم کهنه به پهلو و پشت و ران دارم
دو سال پیش بدندان دم تو برکندم
کنون ز گوش گذشتی چنین گمان دارم
دکان کید برو جای دیگری بگشای
فروش نیست در آنجا که من دکان دارم.

پروین اعتصامی















هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.