۹.۷.۹۶

زمانه را سند و دفتری و دیوانیست


فتاد طائری از لانه و ز درد تپید
بزیر پر چو نگه کرد دید پیکانیست
بگفت، آنکه بدریای خون فکند مرا
ندید در دل شوریده‌ام چه طوفانیست
کسیکه بر رگ من تیر زد، نمیدانست
که قلب خرد مرا هم ورید و شریانیست
ربود مرغکم از زیر پر بعنف و نگفت
که مادری و پرستاری و نگهبانیست
اسیر کردن و کشتن تفرج و بازیست
نشانه کردن مظلوم کار آسانیست
ز بام خرد گل اندود پست ما پیداست
که سقف خانهٔ جمعیت پریشانیست
شکست پنجه و منقار من ولیک چه باک
پلنگ حادثه را نیز چنگ و دندانیست
گرفتم آنکه بپایان رسید فرصت ما
برای فرصت صیاد نیز پایانیست
فتاد پایه چنین خانه را چه تعمیریست
گداخت سینه چنین درد را چه درمانیست
چمن خوشست و جهان سبز و بوستان خرم
برای طائر آزاد جای جولانیست
زمانه عرصه برای ضعیف تنگ گرفت
هماره بهر توانا فراخ میدانیست
همیشه خانهٔ بیداد و جور آبادست
بساط ماست که ویران ز باد و بارانیست
نگفته ماند سخنهای من خوشا مرغی
که لانه‌اش گه سعی و عمل دبستانیست
مرا هرآنکه درافکند همچو گوی بسر
خبر نداشت که در دست دهر چوگانیست
ز رنج بیسر و سامانی منش چه غمست
همین بسست که او را سری و سامانیست
حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد
زمانه را سند و دفتری و دیوانیست
کسی ز درد من آگه نشد ولیک خوشم
که چند قطرهٔ خونم بدست و دامانیست
هزار کاخ بلند ار بنا کند صیاد
بهای خار و خس آشیان ویرانیست
چه لانه‌ای و چه قصری اساس خانه یکیست
بشهر کوچک خود مور هم سلیمانیست
زدهر گر دل تنگم فشار دید چه غم
گرفته دست قضا هرکجا گریبانیست
چه برتریست ندانم بمرغ مردم را
جز اینکه دعوی باطل کند که انسانیست
درین قبیلهٔ خودخواه هیچ شقفت نیست
چو نیک درنگری هرچه هست عنوانیست.

پروین اعتصامی












هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر