۹.۴.۹۶

یکباره برفت از میانه, آن شادی و شوق و نعمت و ناز


از ساحت پاک آشیانی
مرغی بپرید سوی گلزار
در فکرت توشی و توانی
افتاد بسی و جست بسیار
رفت از چمنی به بوستانی
بر هر گل و میوه سود منقار
تا خفت ز خستگی زمانی
یغماگر دهر گشت بیدار
تیری بجهید از کمانی
چون برق جهان ز ابر آذار


گردید نژند خاطری شاد


چون بال و پرش تپید در خون
از یاد برون شدش پریدن
افتاد ز گیرودار گردون
نومید زآشیان رسیدن
از پر سر خویش کرد بیرون
نالید زدرد سر کشیدن
دانست که نیست دشت و هامون
شایستهٔ فارغ آرمیدن
شد چهرهٔ زندگی دگرگون
در دیده نماند تاب دیدن


مانا که دل از تپیدن افتاد


مجروح ز رنج زندگی رست
از قلب بریده گشت شریان
آن بال و پر لطیف بشکست
وان سینهٔ خرد خست پیکان
صیاد سیه دل از کمین جست
تا صید ضعیف گشت بیجان
در پهلوی آن فتاده بنشست
آلوده بخون مرغ دامان
بنهاد به پشتواره و بست
آمد سوی خانه شامگاهان


وان صید بدست کودکان داد


چون صبح دمید مرغکی خرد
افتاد زآشیانه در جر
چون دانه نیافت خون دل خورد
تقدیر پرش بکند یکسر
شاهین حوادثش فرو برد
نشنید حدیث مهر مادر
دور فلکش بهیچ نشمرد
نفکند کسیش سایه بر سر
نادیده سپهر زندگی مرد
پرواز نکرده سوختش پر


رفت آن هوس و امید برباد


آمد شب و تیره گشت لانه
وان رفته نیامد از سفر باز
کوشید فسونگر زمانه
کاز پرده برون نیفتد این راز
طفلان بخیال آب و دانه
خفتند و نخاست دیگر آواز
از بامک آن بلند خانه
کس روز عمل نکرد پرواز
یکباره برفت از میانه
آن شادی و شوق و نعمت و ناز


زان گمشدگان نکرد کس یاد


آن مسکن خرد پاک ایمن
خالی و خراب ماند فرجام
افتاد گلش زسقف و روزن
خار و خسکش بریخت از بام
آرامگهی نه بهر خفتن
بامی نه برای سیر و آرام
برباد شد آن بنای روشن
نابود شد آن نشانه و نام
از گردش روزگار توسن
وز بدسری سپهر و اجرام


دیگر نشد آن خرابی آباد


شد ساقی چرخ پیر خرسند
پردید زخون چو ساغری را
دستی سر راه دامی افکند
پیچانید برشته‌ای سری را
جمعیت ایمنی پراکند
شیرازه درید دفتری را
با تیشهٔ ظلم ریشه‌ای کند
بربست زفتنه‌ای دری را
خون ریخت بکام کودکی چند
برچید بساط مادری را


فرزند مگر نداشت صیاد؟


پروین اعتصامی














هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر