۶.۳.۹۶

چرا باز مانده‌ای از راه


نخواست هیچ خردمند وام از ایام
که با دسیسه و آشوب بازخواهد وام
بچشم عقل درین رهگذر تیره ببین
که گستراند قضا و قدر براه تو دام
هزار بار بلغزاندت بهر قدمی
که سخت خام فریبست روزگار و تو خام
اگر حکایت بهرام گور میپرسی
شکار گور شد ایدوست عاقبت بهرام
زغم مباش غمین و مشو زشادی شاد
که شادی و غم گیتی نمیکنند دوام
ز تخم تلخ نخورده ست کس بر شیرین
ز شاخ بید نچیدهست هیچکس بادام
ازآن سبب نشدی همعنان هشیاران
که بیهشانه سپردی بدست نفس زمام
تو آرمیدی و این زاغ میوه برد همی
تو اوفتادی و این کاروان گذشت مدام
چو پای هست، چرا باز مانده‌ای از راه
چو نور هست، چرا گشته‌ای قرین ظلام
تو برج و باروی ملک وجود محکم کن
بهل که دیو بد آئین ترا دهد دشنام
ترا که خانهٔ دل خلوت خدا بودست
چرا بمعبد شیطان کنی سجود وقیام
جفای گیتی و کجگردی سپهر بلند
اگرچه توسنی آخر ترا نماید رام
بحرص و آز مبر فرصت عزیز بسر
بجهل و عجب مکن عمر بی بدیل تمام
زمان رنج شد ای کرده سالها راحت
دم رحیل شد ای جسته عمرها آرام
بمقصدی نرسی تا رهی نپیمائی
مدار بیم ازین اسب بی فسار و لگام
هرآن فروغ که از جسم تیره میطلبی
زجان طلب که بارواح زنده‌اند اجسام
مگوی هرکه کهن جامه شد زعلم تهیست
که خاص نیز بسی هست در میان عوام
به نیک جامه چو بیدانشی مناز که خلق
ترا نه جامهٔ نیک ترا کنند اکرام
چو گرگ حیله‌گر اندر لباس چوپان شد
شبان بگوی که تا چشم پوشد از اغنام
چو وقت کار شود، باش چابک اندر کار
چو نوبت سخن آید، ستوده گوی کلام
زجام علم می صاف زیرکان خوردند
هرآنکه خامش بنشست گشت درد آشام
بشوق گنج یکی تیشه برزمین نزدیم
همی بخیره بویرانه ساختیم مقام
اگر بلند تباری، چه جوئی از پستی
اگر خدای پرستی، چه خواهی از اصنام
کدام تشنه بنوشید از سبوی تو آب
کدام گرسنه در سفرهٔ تو خورد طعام
چگونه راهنمائی که خود گمی از راه
چگونه حاکم شرعی که فارغی زاحکام
بسی است پرتگه اندر ره هوی، پروین
مپوی جز ره پرهیز و باش نیک انجام.

پروین اعتصامی








هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.