۲۵.۲.۹۶

افسانهٔ گیتی نگفته پیداست


آنکس که چو سیمرغ بی نشانست
از رهزن ایام در امانست
ایمن نشد از دزد جز سبکبار
بردوش تو این بار بس گرانست
اسبی که ترا میبرد بیک عمر
بنگر که بدست که‌اش عنانست
مردم‌کشی دهر بی سلاحست
غارتگری چرخ ناگهانست
خودکامی افلاک آشکارست
از دیدهٔ ما خفتگان نهانست
افسانهٔ گیتی نگفته پیداست
افسونگریش روشن وعیانست
هرغار و شکافی بدامن کوه
با عبرت اگر بنگری دهانست
بازیچهٔ این پرده، سحر بازیست
بیباکی ایندست، داستانست
دی جغد بویرانه‌ بخندید
کاین قصر زشاهان باستانست
تو از پی گوری دوان چو بهرام
آگه نه که گور از پیت دوانست
شمشیر جهان کند مینماند
تا مستی و خواب تواش فسانست
بس قافلهٔ گم گشته ست از آنروز
کاین گمشده سالار کاروانست
بس آدمیان پای بند دیوند
بسیار سر اینجا بر آستانست
از پای در افتد به نیمهٔ راه
آنرفته که بی توش و توانست
زین تیره تن امید روشنی نیست
جانست چراغ وجود، جانست



شادابی شاخ و شکوفه در باغ
هنگام گل از سعی باغبانست
دل را زچه رو شورهزار کردی
خارش بکن ایدوست، بوستانست
خون خورده و رخسار کرده رنگین
این لعل که اندر حصار کانست
آری، سمن و لاله روید از خاک
تا ابر بهاری گهر فشانست
در کیسهٔ خود بین که تا چه داری
گیرم که فلان گنج از فلانست
ز اسرار حقیقت مپرس کاین راز
بالاتر از اندیشه و گمانست
ای چشمهٔ کوچک بچشم فکرت
بحریست که بی کنه و بی کرانست
اینجا نرسد کشتی بساحل
گر زانکه هزارانش بادبانست
بر پر که نگردد بلند پرواز
مرغیکه درین پست خاکدانست
گرگ فلک آهوی وقت را خورد
در مطبخ ما مشتی استخوانست
اندیشه کن از باز، ای کبوتر
هر چند ترا عرصه آسمانست
جز گرد نکوئی مگرد هرگز
نیکی است که پاینده در جهانست
گر عمر گذاری به نیکنامی
آنگاه ترا عمر جاودانست
درملک سلیمان چرا شب و روز
دیوت بسر سفره میهمانست
پیوند کسی جوی کاشنائی است
اندوه کسی خور که مهربانست
مگذار که میرد ز ناشتائی
جانرا هنر و علم همچو نانست
فضل است چراغی که دلفروزست
علم است بهاری که بی خزانست
چوگان زن، تا بدستت افتد
این گوی سعادت که درمیانست
چون چیره بدین چاردیو گردد
آنکس که چنین بیدل و جبانست
گر پنبه شوی آتشت زمین است
ور مرغ شوی، روبهت زمانست
بس تیرزنان را نشانه کردست
این تیر که در چلهٔ کمانست
در لقمهٔ هر کس نهفته سنگی
بر خوان قضا آنکه میزبانست
یکرنگی ناپایدار گردون
کم عمرتر از صرصر و دخانست
فرصت چو یکی قلعه‌ایست ستوار
عقل تو بر این قلعه مرزبانست
کالا مخر از اهرمن ازیراک
هر چند که ارزان بود گرانست
آن زنده که دانست و زندگی کرد
در پیش خردمند، زنده آنست
آن کو بره راست میزند گام
هر جا که برد رخت، کامرانست
بازیچهٔ طفلان خانه گردد
آنمرغ که بی پر چو ماکیانست
آلوده کنی خاطر و ندانی
کالایش دل پستی روانست
هیزم کش دیوان شدن زبونیست
روزی خور دونان شدن هوانست
ننگ است بخواری طفیل بودن
مانند مگس هرکجا که خوانست
این سیل که باکوه می‌ستیزد
بیغ افکن بسیار خانمانست
بندیش ز دیوی که آدمی روست
بگریز ز نقشی که دلستانست
در نیمهٔ شب، نالهٔ شباویز
کی چون نفس مرغ صبح خوانست
از منقبت و علم نیم ارزن
ارزنده‌تر از گنج شایگانست
کردار ترا سعی رهنمونست
گفتار ترا عقل ترجمانست
عطار سپهرت زریر بفروخت
بگرفتی و گفتی که زعفرانست
در قیمت جان از تو کار خواهند
این گنج مپندار رایگانست
اطلس نتوان کرد ریسمانرا
این پنبه که رشتی تو، ریسمانست
زاندام خود این تیرگی فروشوی
در جوی تو این آب تا روانست
پژمان نشود ز آفتاب هرگز
تا برسر این غنچه سایبانست
برزیگری آموختی و کشتی
ایندانه زمانی که مهرگانست
مسپار بتن کارهای جانرا
این بی هنر از دور پهلوانست
یاری نکند با تو خسرو عقل
تا جهل بملک تو حکمرانست
مزروع تو، گر تلخ یا که شیرین
هنگام درو، حاصلت همانست
هرنکته که دانی بگوی پروین
تا نیروی گفتار در زبانست.

پروین اعتصامی




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.