۲۵.۱.۹۷

یک قوم گرد سبزه و یک قوم در چمن


ای گلبن روان و روان را بجای تن
پیشآر جام و تازه کن از راح روح من
زان می که رنگ و بوی تقاضا کند ازو
در کوهسار لاله و در باغ یاسمن
خمری که مشک خفته و بیدار در دو حال
بر رنگ و بوی اوست چو خمار مفتتن
گر در شعاع او گذرد اهرمن شبی
روزی نهان نماند ازآن بعد اهرمن
نورست گر گرفت توان نور را زنار
جانست گر برهنه توان دید جان زتن
با اینچنین شراب صبوحی شدن بباغ
فاضلتر از بسوی منی رفتن از وطن
گر مست و خفته ماند مغنی روا بود
اکنون که مرغ نعره برآورد از فنن
تابانگ عندلیب برآمد ز جویبار
مدهوش شد رفیق و فرو ماند از زدن
بلبل پر از خروش شد اندر میان باغ
باده بجوش آمد اندر میان دن
بر نوبهار انجمنی بین ز عاشقان
یک قوم گرد سبزه و یک قوم در چمن
این نوبهار آمده شش ماه رفته بود
یا رفته ای که آمده، سازد روان من



حشرست سبزه را که چو دست گناهکار
زنهار خواه برگ برآورده نارون
گلزار بتکده است من او را شمن شوم
گلهای خرمنند درآن بتکده شمن
در زنگبار پیرزنی چون کند خضاب ؟
ماند بنفشه نیز بدان موی پیرزن
بیجاده رنگ خواهد هر شب ز ارغوان
کافور بوی خواهد هر روز از سمن
چون ابر در ببارد اکنون که از بحار
چون باد نافه آرد اکنون که از ختن
چو نان که از عدن گهر آرد بباغ میغ
طبع امیر ماست مگر بحر در عدن

آن ز آفرین سرشته که کرد آفریدگار
دور اعتقاد او ز خلل خالی از فتن
بنموده دست دولت او سینة سپهر
فرسوده پای همت او تارک پرن
مجلس چنان همام ندارد جهان فروز
میدان چنان سوار ندارد سپه شکن
از دل نعیم او بزداید همی عنا
وز جان ثنای او بنشاند همی حزن
با رای او ندارد زهره بسی ضیا
با لفظ او ندارد لؤلؤ بسی شمن
جز بر سخاش بستن ساده بود امید
جز در ثناش گفتن یاوه بود سخن
قصری که آن بود وطن او را سپهر خوان
دانی که مهر را نبود بر زمین وطن
با او بهیچ بد نتوان برد ظن که چرخ
درهیچکس جز او بنکویی نبرد ظن
با زخم تیغ اوست قدر سست و ناتوان
با روی تیر اوست قضاسست و مرتهن
با سیف او بفتنه کند آفرین همی
جان شده ز کالبد سیف ذوالیزن
با او زمانه را بهنر چون کنم قیاس؟
کاندر دو پله راست نیاید ستیر و من
قایم برسم اوست سلیمان را نهاد
تازه بخوان اوست براهیم را سنن
با کلک اوست دولت در صدر مستقیم
با تیغ اوست نصرة در حرب مقترن
بحر شجاعتست گه حرب در زمین
ابر سخاوتست گه جود بر زمن
بحری که وقت کوشش بردل نهد گناه
ابری که وقت بخشش برکف نهد منن
موجود اگر ببخشش او آمدی حیات
نی حوت شست دیدی و نی مرغ با بزن
بی فر او نیارد دولت همی بها
آری بها نیارد بی جان همی بدن
ای کلک تو دهان امل را شده زبان
وی تیغ تو زبان اجل را شده دهن
مهر تو عمر نیست وزو نیست جز نشاط
کین تو مرگ نیست وزو نیست جز حزن
جز عیب هرچه شاید یافی ز روزگار
جز غیبت هرچه باید داری ز ذوالمنن
آمد خدایگانا، دی نامه ای مرا
از خون دل نبشته ز دلدار خویشتن
اول همه سلام بد، آخر همه پیام
لفظش همه ز حزن و حروفش همه محن
گفته که دست چون زده ای باز بر دوات ؟
گفته که چون بمانده ای از رمح تیغ زن ؟
تیغت همی نشاند چو سینی بپیشگاه
کلکت بپایگاه فکندست چون لگن
از کلک و از دوات چه جوید دل کسی
کورا بتیغ و تیر بود بخت مرتهن
دستی که آن بدادن دینار خیره بود
چون خیره کرده ایش بدینار خواستن ؟
زان پس که چند گونه گشادی فتاده است
اکنون همی ببند میان خود از رسن
اندرز کرده بود بسی از پس ملام
کاندر پناه میر اجل باش مؤتمن
کو کار تو کند چو قوی رای خود تمام
کو کام تو کند چو نکو نام خود حسن
تا عاشقست بر می و میخانه خمر خوار
تا مشفقست بر بت و بتخانه برهمن
از نعمت تو باد دلی شاد و شاد خوار
وز دولت تو باد عدوی تو مفتتن
بادت مدام نوش لب آفتاب رنگ
از دست ساقیی که بود مشتری ذقن.

ازرقی هروی







هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.