۹.۱۲.۹۶

خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود


سایه دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی پایان درنوسان بود
میآمد، میرفت‌
میآمد، میرفت‌
و من روی شنهای روشن بیابان
تصویر خواب کوتاهم را میکشیدم‌
خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود
و در هوایش زندگیم آب شد
خوابی که چون پایان یافت
من بپایان خودم رسیدم‌

من تصویر خوابم را میکشیدم
وچشمانم نوسان لنگر ساعت را 

دربهت خود گم کرده بود
چگونه میشد در رگهای بی فضای این تصویر
همه گرمی خواب دوشین را ریخت؟
تصویرم را کشیدم
چیزی گم شده بود
روی خود خم شد
حفره ای در هستی من دهان گشود

سایه دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی پایان درنوسان بود
و من کنار تصویر زنده خوابم بودم‌
تصویری که رگهایش در ابدیت میتپید
و ریشه نگاهم در تارو پودش میسوخت‌
اینبار هنگامی که سایه لنگر ساعت
از روی تصویر جان گرفته من گذشت
بر شنهای روشن بیابان چیزی نبود
فریاد زدم‌
تصویر را بازده‌
و صدایم چون مشتی غبار فرونشست‌

سایه دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی پایان درنوسان بود
میآمد، میرفت‌
میآمد، میرفت‌
و نگاه انسانی بدنبالش میدوید.

سهراب سپهری



Nina Simone - I Wish I Knew How It Would Feel To Be Free (Montreux 1976)









هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر