۱۴.۶.۹۶

المر وین هنلی ...... Elmer Wayne Henley


المر وین هنلی جونیور یک قاتل سریالی امریکایی است که در ۹ می سال ۱۹۵۶ در هاتسون تگزاس متولد شد.
هنلی در سال ۱۹۷۴ میلادی در حالی‌ که ۱۷ سال داشت بخاطر دست داشتن در یکسری قتل‌های زنجیره‌‌ای که در هوستون، تگزاس، بین سالهای ۱۹۷۰ و ۱۹۷۳ رخ داد، بازداشت و در دادگاه عدالت کیفری تگزاس (tdcj) به ۶ بار حبس ابد محکوم شده است. در این سه سال حداقل دویست و هشت پسر نوجوان ربوده شده، تحت شکنجه‌های وحشیانه قرار گرفته و پس از تجاوز جنسی‌ بقتل رسیده اند.


بین سال‌های ۱۹۷۰ تا۱۹۷۳ پسران نوجوان بسیاری در هاتسون تگزاس ناپدید شدند. هیچ کس نمی دانست این پسران پس ازربوده شدن چه سرنوشتی پیدا می کنند. با وجود اینکه پلیس تحقیقات گسترده‌ای دراین رابطه انجام داده بود هیچ سرنخی بهدست نیاورد. نام این پرونده به «کشتار هاتسون» مشهورشد.

ترس و وحشت دردل اهالی هاتسون رخنه کرده بود آنها نمیدانستند که قربانی بعدی چه کسی خواهد بود.کارآگاهان همچنان درپی جستوجوی آدم ربایان پرونده کشتار هاتسون بودند تا اینکه دریکی از روزهای آگوست ۱۹۷۳ جوانی با پلیس تگزاس تماس گرفت و با اعترافات خود پرده از جنایت بزرگی برداشت. المر وین هنلی پس از دستگیری با نشان دادن محل دفن اجساد پسرهای گمشده مجرم شناخته شد. وی که به شش بار حبس ابد محکوم شد درزندان میشل یونیت تگزاس به سرمی برد ودراین رابطه روزنامه نیویورک تایمز گفتگویی با او ترتیب داده است.

او در میان چهار برادرش از همه بزرگتر بود. پدر هنلی از همان کودکی همیشه فرزندانش را به باد کتک می‌گرفت و دائم‌الخمر بود و مادر او هم یک زن مذهبی‌ و متعصب و سختگیر بود. وجود فقر، جهالت و شرایط سخت خانوادگی باعث شد تا در سال ۱۹۷۰ هنگامی که هنلی ۱۴ ساله بود مادر و پدرش از هم جدا شدند و حضانت چهار پسر به مادر سپرده شد.
هنلی مجبور شد که در گوشه و کنار شهر به کارهای نیمه‌وقت بپردازد تا در مخارج خانه به خانواده کمک کند و ترک تحصیل کرد.
پیش از اینکه هنلی تحصیل را ترک کند با دیوید بروکس یکی از دانش‌آموزان دبیرستانی که در آن درس می‌خواند آشنا شده بود. دیوید یک سال از هنلی بزرگتر بود و آن دو بیشتر در کنار پیرمردی روزها یواشکی از مدرسه فرار می‌کردند. دیوید بیشتر وقتش را در کنار مردی بنام دان کارل معروف به کندی من (candy man) می‌گذراند و طولی نکشید که معاشرت‌های دو دوست با یکدیگر باعث شد تا هنلی هم با کارل آشنا شد و بجمع آن دو پیوست.
سال ۱۹۷۱ کارل به هنلی و دیوید گفت برای اینکه درآمد بهتری داشته باشند باید دزدی کنند و آنها هم پذیرفتند. کارل آدرس محل‌هایی را که آن دو باید دزدی میکردند به هنلی و دیوید میداد و آنها هم سرقتها را انجام میدادند اما مقدار پولی که سهم هنلی میشد به نسبت دزدیهایی که میکرد بسیار کم بود.

در همان سال هشت پسر نوجوان بین ۱۳ تا ۱۷ سال در محله‌ای که هنلی زندگی می‌کرد ناپدید شدند و دو نفر از این پسرها که دیوید هیلیگیست و مالی وینکل نام داشتند در ۲۹ ماه می زمانی که به استخر می‌رفتند دیگر بخانه بازنگشتند. نکته عجیب اینجا بود که هردو پسر از دوستان نزدیک هنلی بودند. وقتی خبر ناپدید شدن آنها به هنلی رسید او هم برای جستجوی آنها بدیگران پیوست اما اثری از پسرها نبود.
مدتی گذشت تا اینکه کارل به هنلی پیشنهاد داد تا دوستانش را که اغلب آنها هم پسرهای نوجوان بودند فریبداده و بخانه او بکشاند. کارل به هنلی گفت برای اینکار ۲۰۰ دلار انعام می‌دهد و در ضمن به او گفت که دیوید بروکس هم همینکار را می‌کند.
در ابتدا هنلی پیشنهاد کارل را نادیده گرفت و چندان توجهی به آن نکرد اما وقتی شرایط زندگی‌اش سخت‌تر شد هنلی بیاد پیشنهاد کارل افتاد و آنرا قبول کرد.

اما این بار کارل به هنلی گفت که آیا حاضر است آدم هم بکشد و در عوض پول بیشتری نصیبش شود. پاسخ هنلی به این سوال هم مثبت بود و این تازه آغاز ماجرا بود. او بهمراه دیوید به اطراف محله هاتسون‌هایت رفت و در آنجا با پسر نوجوانی برخورد کرد. بنظر می‌رسید که پسر نوجوان در خیابان بدنبال چیزی می‌گردد. هنلی به او نزدیک شد و وقتی فهمید که درست بهدف زده و پسرک بدنبال موادمخدر است، هنلی بهمین بهانه او را راضی کرد تا بخانه کارل بیاید.

وقتی آنها به آپارتمان دان کارل رسیدند، هنلی پسر را به پیرمرد معرفی کرد و بعد بخانه برگشت. فردای آن روز دیگر خبری از پسر نوجوان نشد و هنلی تازه فهمید که کارل بعد از آزار و اذیت پسرهای نوجوان آنها را بقتل می‌رساند؛ با اینکه از خودش بدش آمده بود اما وقتی کارل ۲۰۰ دلار دستمزدش را کف دستش گذاشت دهان او برای همیشه بسته شد.

پس از اولین آدم‌ربایی در بیست و چهارم ماه می، هنلی و دیوید پسر ۱۸ ساله‌ای به نام فرانک آگیری را فریب دادند و بخانه کارل بردند و جنایت تکرار شد. به این ترتیب با اینکه هنلی میدانست دستان کارل و دیوید به چه جنایتهای خونینی آلوده است همچنان بهمکاری‌اش با این دو ادامه داد و پسرهای جوان بیشتری را با فریب بخانه کارل کشاند و طعمه مرگ کرد. کمتر از یک ماه بعد هنلی و دیوید پسر ۱۷ ساله دیگری را بنام مارک اسکات به قتلگاه کشاندند.

این پسر جوان هم سرنوشتی دقیقا شبیه به آگیری داشت. بدنبال این ماجرا جسد دو پسر دیگر بنام‌های بیلی بولچ و جانی ری دیلون هم در ساحل «های آیلند» زیر خروارها خاک دفن شد. با این تفاوت که هنلی و دیوید این بار در جنایت‌های کارل هم با او همدست شده بودند و بعد از آزار و اذیت قربانی‌ها آنها را بقتل می‌رساندند.

هشتم آگوست ۱۹۷۳ هنلی دو قربانی دیگر بنام‌های تیموتی کرلی ۱۹ ساله و راندا ویلیامز ۱۵ ساله را با فریب بخانه کارل آورد؛ با اینکه او از مدتی قبل در جنایت‌های شوم کارل با او همدست شده بود اما این بار تصمیم گرفته بود که بعد از تحویل دادن پسرها آپارتمان او را ترک کند. اما وقتی که این موضوع را با دان کارل در میان گذاشت با مخالفت او روبه‌رو شد. کارل او را بطرف آشپزخانه کشید و تفنگ کالیبر ۲۲ را روی شکم هنلی گذاشت و تهدیدش کرد که اگر بحرف‌هایش گوش نکند او را خواهد کشت و هنلی هم از ترس جانش قول داد که دستورات کارل را مو بمو اجرا کند.

به این ترتیب، کارل به اتاق برگشت و همان‌طور که اسلحه را در دست داشت بسمت یکی از طعمه‌ها رفت. هنلی که پشت سر او حرکت می‌کرد از غفلت کارل استفاده کرد و اسلحه را از دست وی گرفت و بسمت خود او نشانه رفت. با اینکه هنلی اسلحه را بسمت کارل نشانه رفته بود اما کارل طوری رفتار کرد که انگار ترسی از پسر جوان ندارد و پیشانی‌اش را به لوله تفنگ چسباند و فریاد زد: «منو بکش، تو جرأت این کار را نداری».
ناگهان صدای مهیب شلیک گلوله در فضا پیچید و کارل نقش زمین شد. هنلی دو گلوله دیگر بشانه‌های مرد تبهکار شلیک کرد و پس از کشتن کارل سراسیمه بسمت کرلی و ویلیامز رفت و آنها را آزاد کرد. بعد گوشی تلفن را برداشت با پلیس تماس گرفت و شروع به اعتراف کرد. اعترافی که پرده از کشتار هاتسون برمیداشت.
هنلی در جلسه دادگاهی که برای رسیدگی به پرونده او تشکیل شد بجرم قتل پسران نوجوانی که خودش آنها را فریب داده و بخانه کارل کشانده بود مجرم شناخته شده و بگذراندن شش بار حبس ابد در زندان میشل یونیت تگزاس محکوم شد.
گفتگوی‌ روزنامه نیویورک تایمز با هنلی:
چهره قربانی‌هایم را فراموش نمیکنم!

خودت را بطور کامل معرفی میکنی؟
-المر وایت هنلی جی آر هستم و در نهم می ۱۹۵۶ بدنیا آمدم.


دوران کودکی‌ات را چطور سپری کردی؟
-هرچند از بیماری آسم رنج می‌بردم اما کودکی شادی داشتم. خاطرات من از کودکی چندان تفاوتی از خاطرات شاد کودکی دیگران ندارد. من مدرسه را دوست داشتم، بسکتبال‌ بازی می‌کردم و مثل هر کودکی از آن دوران لذت می‌بردم.

آیا هنوز هم با خانواده ات در ارتباط هستی؟
-بله، من بدون عشق و حمایت خانواده‌ام نمی‌توانم زنده بمانم. خانواده‌ام تمام زندگی من هستند. هر وقت که اجازه ملاقات داشته باشم مادر و مادربزرگم بدیدارم میآیند. من بخشی جدانشدنی از زندگی خانواده‌ام هستم و آنها بمن فهماندند که چقدر مرا دوست دارند و حتی بعد از فاش شدن ماجرای جنایت‌هایم هم مرا تنها نگذاشتند.

فکرش را می‌کردی که اینطور از تو حمایت کنند؟
-نه، اما باید بگویم که رابطه ام با خانوادهام یعنی مادر، مادربزرگ و سه برادرم که از خودم کوچکتر هستند همیشه خوب بوده و این بزرگترین گنجینه من در زندگیم است.

دان کارل یکی از همدستانت در این جنایت‌ها بود. با او چطور آشنا شدی و نظرت درباره او چیست؟
-دیوید بروکس او را بمن معرفی کرد. در ابتدا فکر میکردم که آدم بدی نباشد اما کم‌کم از او ترسیدم.

حالا نظرت درباره او چیست؟
-او دیوانه بود.

چه چیزی باعث مرگ کارل شد؟
-دلیلی نمیبینم که بخواهم آنرا توضیح بدهم.

آیا بغیر از تو، بروک و کارل افراد دیگری همدستتان بودند؟
-بیشتر ماموران پلیس عقیده دارند که جسدهای بیشتری که بعدها کشف شدند نشان‌دهنده این بودند که تعداد قاتلان کشتار ‌هاتسون از ما سه نفر بیشتر بوده اما من دقیقا چیزی در این مورد نمی‌دانم.

یک بار دیوید بروک در اظهاراتش گفت که از ایجاد ترس و وحشت لذت می‌بری آیا گفته او درست است؟
-بروک سه اعتراف متفاوت داشته و مدعی است که در این قتل‌ها دست نداشته. بهتر است این سوال را از کسی بپرسید که مرا شخصا می‌شناسد آنوقت جواب درست را خواهید گرفت.

چه حکمی برایت صادر شده است؟
-شش بار حبس ابد.

آیا بفضای زندان عادت کرده‌ای؟
-بنوعی با آن کنار آمده‌ام. سعی می‌کنم فراموش نکنم که یک زندانی هستم و در عین حال تلاش میکنم تا خودم را یک مرد آزاد تصور کنم.

چطور با هم‌سلولی‌هایت کنار آمدی؟
-آنهایی که مرا می‌شناسند بمن احترام میگذارند و من هم با شرایط خوب کنار آمدم.

آیا از گذشتهات پشیمان هستی و اگر می‌توانستی شرایطی را تغییر دهی آن شرایط چه بود؟
-بدون شک اتفاقهای سالهای بین ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۳ را تغییر میدادم. یعنی اگر می‌توانستم هرچیزی را تغییر میدادم تا آن قتلها بوقوع نپیوندد.

هیچوقت بقربانیان جنایتهایت فکر کرده‌ای؟
-خیلی زیاد. چهره آنها مدام جلوی چشمانم است. خیلی وقتها صدای ناله‌ها و التماسشان را میشنوم و میدانم که هیچوقت نمی‌توانم از دست آنها فرار کنم.

درباره برخوردی که بعد از فاش شدن این ماجرا با تو شد چه نظری داری؟
-چه ما بخواهیم بزهکاران را اصلاح کنیم چه نخواهیم باید بگویم که میبایست دست نگه داریم. اینکه آنها را زندانی کنیم، مثل یک حیوان با آنها رفتار کنیم و بعد دوباره آنها را آزاد کنیم و بجامعه برگردانیم بهیچ عنوان کارساز نیست. اگر واقعا قصد داریم که آنها اصلاح شوند باید تا جایی که می‌توانیم به آنها کمک کنیم.

اگر یک قلم‌مو بتو بدهند و بگویند که نقاشی کن چه چیزی میکشی؟
منظره ساحل و گل. بنظرم ساحل مکانی پر از آرامش است و کشیدن گل هم خیلی جالب است. چون میتوان آنها را بهر شکل و رنگی که زیبا باشند بتصویر کشید.

Elmer Wayne Henley, Jr. & Dean Corll documentary clip

دان کارل معروف به کندی من



برخی‌ از قربانیان کندی من و هنلی

المر هنلی در صفحه فیسبوک خود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.