۱۶.۶.۹۶

تا نفس باقیست، تن معذور نیست


گفت سوزن با رفوگر وقت شام
شب شد و آخر نشد کارت تمام
روز و شب بیهوده سوزن میزنی
هردمی صد زخم برمن میزنی
من زخون رنگین شدم در مشت تو
بسکه خون میریزد از انگشت تو
زینهمه نخهای کوتاه و بلند
گه شدم سرگشته گاهی پایبند
گه زبون گردیدم و گه ناتوان
گه شکستم گه خمیدم چون کمان
چون فتادم یا فروماندم زکار
تو همی راندی بپیشم با فشار
میبری هرجا که میخواهی مرا
میفزائی کار و میکاهی مرا
من بسر این راه پیمودم همی
خون دل خوردم، نیاسودم دمی



گاهم انگشتانه میکوبد بسر
گاه رویم میکشد گاه آستر
گرتو زآسایش بری گشتی و دور
بهرمن آسایشی باشد ضرور
گفت در پاسخ رفوگر کای رفیق
نیست هر رهپوی از اهل طریق
زین جهان و زین فساد و ریو و رنگ
تو چه خواهی دید با این چشم تنگ
روز می‌بینی تو و من روزگار
کار می‌بینی تو و من عیب کار
تو چه میدانی چه پیش آرد قضا
من هدف بودم قضا را سالها
ناله تو از نخ و ابریشمست
من خبردارم که هستی یکدمست
تو چه میدانی چها برمن رسید
موی من شد زین سیهکاری سفید
سوزنی برتر ز سوزن نیستی
آگهی از جامه از تن نیستی
من نهانرا بینم و تو آشکار
تو یکی میدانی اما من هزار
من درینجا هرچه سوزن میزنم
سوزنی برچشم روشن میزنم
من چوگردم خسته فرصت بگذرد
چون گذشت آنگه که بازش آورد
چونکه تن فرسودنی و بینواست
گرهم از کارش بفرسائی رواست
چون دل شوریده روزی خون شود
به کاز آن خون چهره‌ای گلگون شود
دیده را چون عاقبت نادیدنست
به که نیکو بنگرد تا روشنست
ازچه وامانم چو فرصت رفتنیست
چون نگویم کاین حکایت گفتنیست
خرقه‌ها با سوزنی کردم رفو
سوزنی کن خرقهٔ دل دوخت کو
خون دگر شد خوندل خوردن دگر
تو ندیدی پارگیهای جگر
پارهٔ هر جامه را سوزن بدوخت
سوزنی صد رنگ پیراهن بدوخت
پارهٔ جان در رگ و بندست و پی
سوزنش کی چاره خواهد کرد، کی
سوزنی باید که در دل نشکند
جای جامه بخیه اندر جان زند
جهد را بسیار کن عمر اندکیست
کار را نیکو گزین فرصت یکیست
کاردانان چون رفو آموختند
پاره‌های وقت برهم دوختند
عمر را باید رفو باکار کرد
وقت کم را باهنر بسیار کرد
کار را از وقت چون کردی جدا
این یکی گردد تباه آن یک هبا
گرچه اندر دیده و دل نور نیست
تا نفس باقیست، تن معذور نیست.

پروین اعتصامی













هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.