۴.۷.۹۶

فراموشی بهشت راستینست

اگر شاه هنوز بر سر قدرت بود دنیای امروزه چگونه بود؟

دلم میخواهد الزایمر بگیرم
که لبریز از فراموشی بمیرم

دلم خواهد ندانم درچه حالم
کجایم در چه تاریخ و چه سالم

نخواهم حافظه چندان بپاید
که تاریخ و رقم یادم بیاید

بتاریخ هزار و سیصد و کی؟
بریدند از نیستان ناله زن نی؟

به تاریخ هزار و سیصد و چند؟
ز لبهامان تبسم رفت و لبخند؟

نخواهم سالها را با شماره
که میسازم به ایما و اشاره

بسال یکهزار و سیصد و غم
اصول سرنوشتم شد فراهم

بسال یکهزار و سیصد و درد
مرا آینده سوی خود صدا کرد

گمانم در هزار و سیصد و هیچ
شدم پویای راه پیچ در پیچ

ندانم در هزار و سیصد و پوچ
به چه امید کردم از وطن کوچ

نمیخواهم به یاد آرم چه ها شد
که پیدرپی وطن غرق بلا شد

چگونه در هزار و سیصد و نفت
خودم دیدم که جانم از بدن رفت

گرسنه بود ملت بر سر گنج
بسال یکهزار و سیصد و رنج

چه سالی رفت ملت در ته چاه
به تاریخ هزار و سیصد وماه

بسال یکهزار و سیصد و دق
چه شد؟ تبعید شد دکتر مصدق

بتاریخ هزار و سیصد و زور
همه اسباب استبداد شد جور

بتاریخ هزار و سیصد و جهل
فریب ملتی آسان شد و سهل

بسال یکهزار و سیصد و باد
خودم توی خیابان میزدم داد

بسال یکهزار و سیصد و دین
بکشور خیمه زن شد دولت کین

چه سالی شیخ بر ما گشت پیروز
به تاریخ هزار و سیصد و گوز

دلم خواهد فراموشی بگیرم
که در آفاق الزایمر بمیرم

بطوری گم کنم سررشته خویش
که یادی ناورم از کشته خویش

نه بشناسم هلال ماه نو را
نه خاطر آورم وقت درو را

اگر جنت دروغ هرچه دینست
فراموشی بهشت راستینست.

هادی خرسندی



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر