۲.۷.۹۶

فضا و دل و فرصت و کار تنگ


بزندان تاریک دربند سخت
بخود گفت زندانی تیرهبخت
که شب گشت و راه نظر بسته شد
برویم دگرباره در بسته شد
زمین سنگ در سنگ دیوار سنگ
فضا و دل و فرصت و کار تنگ
سرانجام کردار بد، نیک نیست
جزاین سهمگین جای تاریک نیست
چنینست فرجام خون ریختن
رسد فتنه از فتنه انگیختن
درآن لحظه دیگر نمیدید چشم
بجز خون نبودی بچشمم زخشم
نبخشودم از من چو زنهار خواست
نبخشاید ار چرخ برمن رواست



پشیمانم از کرده اما چه سود
چو آتش برافروختم داد دود
اگر دیده لختی گراید بخواب
گهی دار بینم زمانی طناب
شب این وحشت و درد و کابوس و رنج
سحرگاه آن آتش و آن شکنج
چرا خیرگی با جهان میکنم
حدیث عیان را نهان میکنم
نخستین دم از کردهٔ پست من
خبر داد خونین شده دست من
مرا بازگشت اول کار مشت
همی گفت هر قطرهٔ خون که کشت
من آن تیغ آلوده کردم بخاک
پدیدار کردش خداوند پاک
نهفتم من و ایزدش باز یافت
چو من بافتم دام او نیز بافت
همانا که ما را در آن تنگنای
درآن لحظه میدید چشم خدای
نه برخیره گردون تباهی کند
سیاهی چو بیند سیاهی کند
کسانی که بر ما گواهی دهند
سزای تباهی، تباهی دهند
پی کیفر روزگارم برند
بدین پای تا پای دارم برند
ببندند این چشم بیباک را
که آلوده کرد ایندل پاک را
بدین دست دژخیم پیشم کشد
بنزدیکی دست خویشم کشد
بدست از قفا دستبندم زنند
کشند و بجائی بلندم زنند
بدانم درآن جایگاه بلند
که بیند گزند آنکه خواهد گزند
بجز پستی از آن بلندی نزاد
کسیرا چنین سربلندی مباد
بد من که اکنون شریک منست
پس از مرگ هم مرده ریگ منست
بهرجا نهم پا درین تیره جای
فتادهست آن کشته‌ام پیش پای
ز وحشت بگردانم ار سر دمی
ز دنبالم آهسته آید همی
شبی آن تن بیروان جان گرفت
مرا ناگهان از گریبان گرفت
چو دیدم، بلرزیدم از دیدنش
عیان بود آن زخم بر گردنش
نشستم بهرسوی با من نشست
اشارت همی کرد با چشم و دست
چو راه اوفتادم براه افتاد
چو باز ایستادم بجای ایستاد
در بسته را از کجا کرد باز
چو رفت از کجا باز گردید باز
سرانجام این کار دشوار چیست
درین تیرگی بامنش کار چیست
نگاهش هزارم سخن گفت دوش
دل آگاه شد گرچه نشنید گوش
شبی گفت آهسته در گوش من
که چو من ترا نیز باید کفن
چنین است فرجام بد کارها
چو خاری بکاری دمد خارها
چنینست مرد سیاه اندرون
خطایش ره و ظلمتش رهنمون
رفیقی چو کردار بد پست نیست
که جز در بدی با تو همدست نیست
چنینست مزدوری نفس دون
بریزند خونت بریزی چو خون
مرو زین ره سخت با پای سست
مکش چونکه خونرا بجز خون نشست.

پروین اعتصامی





هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر