۲.۶.۹۶

چون زدی این در، در دیگر مزن


بر سر راهی گدائی تیره‌روز
ناله‌ها میکرد باصد آه و سوز
کای خدا بیخانه و بیروزیم
زآتش ادبار خوش میسوزیم
شد پریشانی چو باد و من چو کاه
پیش باد از کاه آسایش مخواه
ساختم با آنکه عمری سوختم
سوختم یک عمر و صبر آموختم
آسمان کس را بدین پستی نکشت
چون من از درد تهیدستی نکشت
هیچکس مانند من حیران نشد
روز و شب سرگشته بهر نان نشد
ایستادم در پس درها بسی
داد دشنامم کسی و ناکسی
رشته را رشتم ولی از هم گسیخت
بخت را خواندم ولی از من گریخت
پیش من خوردند مردم نان گرم
من همی خون جگر خوردم ز شرم
دیده‌ام رنگی ندید از رخت نو
سیر یک نوبت نخوردم نان جو
این ترازو گر ترازوی خداست
این کژی و نادرستی از کجاست


در زمستانم تف دل آتشست
برف و باران خوابگاه و پوششست
آبرو بردم، ندیدم از تو روی
گم شدم هرگز نکردی جستجوی
گفتش اندر گوش دل رب و دود
گر نبودی کاردان جرم تو بود
نیست راه کج ره حق جلیل
کجروان را حق نمیگردد دلیل
تو براه من بنه گامی تمام
تا منت نزدیک آیم بیست گام
گر بنام حق گشائی دفتری
جز در اخلاص نشناسی دری
گر کنی آئینه ما را نظر
عیبهاست سر بسر گردد هنر
ما ترا بی توشه نفرستاده‌ایم
آنچه می‌بایست دادن، داده‌ایم
دست دادیمت که تا کاری کنی
درهمی گر هست دیناری کنی
پای دادیمت که باشی پابجای
وارهانی خویش را از تنگنای
چشم دادم تا دلت ایمن کند
برتو راه زندگی روشن کند
برتن خاکی دمیدم جان پاک
خیرگیها دیدم از یک مشت خاک
تا تو خاکی را منظم شد نفس
ای عجب خود را پرستیدی و بس
ما کسیرا ناشتا نگذاشتیم
این بنا ازبهر خلق افراشتیم
کارما جز رحمت و احسان نبود
هیچگاه این سفره بی مهمان نبود
در نمی‌بندد بکس دربان ما
کم نمیگردد ز خوردن نان ما
آنکه جان کردهست بی خواهش عطا
نان کجا دارد دریغ از ناشتا
این توانائی که در بازوی تست
شاهد بختست و در پهلوی تست
گنجها بخشیدمت ای ناسپاس
که نگنجد هیچکسرا درقیاس
آنچه گفتی نیست، یک یک در تو هست
گنجها داری و هستی تنگدست
عقل و رای و عزم و همت گنج تست
بهترین گنجور سعی و رنج تست
عارفان چون دولت از ما خواستند
دست و بازوی توانا خواستند
ما نمیگوئیم سائل در مزن
چون زدی این در، در دیگر مزن
آنکه برخوان کریمان کرد پشت
از لئیمان بشنود حرف درشت
آن درشتی کیفر خودکامهاست
ورنه بهر نامجویان، نامهاست
هیچ خودبین از خدا خرسند نیست
شاخ بی بر در خور پیوند نیست
زین همه شادی چرا غم خواستی
از کریمان از چه رو کم خواستی
نور حق همواره در جلوه‌گریست
آنکه آگه نیست از بینش بریست
گلبن ما باش و بهر ما بروی
هم صفا از ما طلب هم رنگ و بوی
زارع ما خوشه را خروار کرد
هرچه کم کردند او بسیار کرد
تا نباشی قطره، دریا چون شوی
تا نه‌ای گم گشته پیدا چون شوی.

پروین اعتصامی










هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.