۱۴.۴.۹۶

دیو، آدمی نگشت به اندرز گفتنی


مرغی نهاد روی بباغی زخرمنی
ناگاه دید دانهٔ لعلی بروزنی
پنداشت چینه‌ایست، بچالاکیش ربود
آری نداشت جز هوس چینه چیدنی
چون دید هیچ نیست فکندش بخاک و رفت
زینسانش آزمود، چه نیک آزمودنی!
خواندش گهر بپیش که من لعل روشنم
روزی باین شکاف فتادم زگردنی
چون من نکرده جلوه‌گری هیچ شاهدی
چون من نپرورانده گهر هیچ معدنی
مارا فکند حادثه‌ای ورنه هیچگاه
گوهر چو سنگریزه نیفتد ببرزنی
باچشم عقل گر نگهی سوی من کنی
بینی هزار جلوه بنظاره کردنی
در چهره‌ام ببین چه خوشیهاست و تابهاست
افتاده و زبون شدم از اوفتادنی
خندید مرغ و گفت که با این فروغ و رنگ
بفروشمت اگر، بخرد کس به ارزنی
چون فرق در و دانه تواند شناختن
آنکو نداشت وقت نگه چشم روشنی
در دهر بس کتاب و دبستان بود ولیک
درس ادیب را چکند طفل کودنی
اهل مجاز را زحقیقت چه آگهیست
دیو، آدمی نگشت به اندرز گفتنی
آن به که مرغ صبح زند خیمه در چمن
خفاش را بدیده چه دشتی چه گلشنی
دانا نجست پرتو گوهر ز مهره‌ای
عاقل نخواست پاکی جان خوش از تنی
پروین، چگونه جامه تواند برید و دوخت
آنکس که نخ نکرده بیک عمر سوزنی.

پروین اعتصامی













هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.