۲۷.۴.۹۶

بسی بلند و پستیست زندگانیرا


خمید نرگس پژمرده‌ای زانده و شرم
چو دید جلوهٔ گلهای بوستانیرا
فکند برگل خودروی دیدهٔ امید
نهفته گفت بدو این غم نهانیرا
که برنکرده سراز خاک در بسیط زمین
شدم نشانه بلاهای آسمانیرا
مرا بسفرهٔ خالی زمانه مهمان کرد
ندیده چشم کس اینگونه میهمانیرا
طبیب باد صبا را بگوی از ره مهر
که تا دوا کند این درد ناگهانیرا
ز کاردانی دیروز من چه سود امروز
چو کار نیست چه تاثیر کاردانیرا
بچشم خیرهٔ ایام هرچه خیره شدم
ندید دیدهٔ من روی مهربانیرا
من از صبا و چمن بدگمان نمیگشتم
زمانه در دلم افکند بدگمانیرا
چنان خوشند گل و ارغوان که پنداری
خریده‌اند همه ملک شادمانیرا
شکستم و نشد آگاه باغبان قضا
نخوانده بود مگر درس باغبانیرا
بمن جوانی خود را بسیم و زر بفروش
که زر و سیم کلیدست کامرانیرا
جواب داد که آئین روزگار اینست
بسی بلند و پستیست زندگانیرا
بکس نداد توانائی این سپهر بلند
که ازپیش نفرستاد ناتوانیرا
هنوز تازه رسیدی و اوستاد فلک
نگفته بهرتو اسرار باستانیرا
درآن مکان که جوانی دمی و عمر شبیست
بخیره میطلبی عمر جاودانی را
نهان هرگل و بهر سبزه‌ای دو صد معنیست
بجز زمانه نداند کس این معانیرا
ز گنج وقت نوائی ببر که شبرو دهر
برایگان برد این گنج رایگانیرا
ز رنگ سرخ گل ارغوان مشو دلتنگ
خزان سیه کند آنروی ارغوانیرا
گرانبهاست گل اندر چمن ولی مشتاب
بدل کنند به ارزانی این گرانیرا
زمانه برتن ریحان و لاله و نسرین
بسی دریده قباهای پرنیانیرا
منو تو را ببرد دزد چرخ پیر ازآنک
زدزد خواسته بودیم پاسبانیرا
چمن چگونه رهد زآفت دی و بهمن
صبا چه چاره کند باد مهرگانیرا
تو زر و سیم نگهدار کاندرین بازار
بسیم و زر نخریدهست کس جوانیرا.

پروین اعتصامی










هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.