۸.۱۰.۹۵

گرچه خندم گاه گاهی همچو شمع

باز غم بگرفت دامانم دریغ
سر برآورد ازگریبانم دریغ

غصه دم‌دم میکشم ازجام غم
نیست جزغصه گوارانم، دریغ

ابر محنت خیمه زد بربام دل
صاعقه افتاد درجانم، دریغ

مبتلا گشتم بدرد یار خود
کس نداند کرد درمانم، دریغ

درچنین جان کندنی کافتاده‌ام
چاره جزمردن نمیدانم، دریغ

الغیاث ای دوستان رحمی کنید
کزفراق یار قربانم، دریغ

جور دلدار وجفای روزگار
می‌کشد هریک دگرسانم، دریغ

گرچه خندم گاه گاهی همچو شمع
در میان خنده گریانم، دریغ

صبح وصل او نشد روشن هنوز
درشب تاریک هجرانم، دریغ

کارمن ناید فراهم تابود
درهم اینحال پریشانم، دریغ

نیست امید بهی ازبخت من
تاکی ازدست تو درمانم؟ دریغ

لاجرم خونخورعراقی دم بدم
چون نکردی هیچ فرمانم، دریغ.

عراقی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر