۸.۵.۰۱

عيادت بايزيد از بيمار



در اين بخش از دفتر دوم مثنوى، مولانا ضرورت انسان بودن را متذكر ميشود.

از صحابه خواجه‌ای بیمار شد
واندر آن بیماریش چون تار شد
بايزيد آمد عیادت سوی او
چون همه لطف و کرم بد خوی او
يكى از شاگردان بايزيد بسطامى از عرفاى ايران و عزيز خدا، بيمار شده و بر اثر بيمارى ضعيف و لاغر مانندتار شد. پس بايزيد به عيادت او رفت. چنانكه خوى و خصلت و عادت او بود و آن لطف و كرم به ديگران. بايزيد از زمره مردان خدا و صاحب خلق و خوى انسانى و متعالى بود.

۶.۵.۰۱

زکریا رازی و شاگردان


در اين بخش از دفتر دوم مثنوى، به دو مطلب پرداخته ميشود: ١- روح را صحبت ناجنس عذابيست عليم. يعنی مصاحبت و همنشينى میبایستی بطور معمول ميان جانداران همگون برقرار گردد. و جانداران ناهمگون يكديگر را بهم جذب نكرده و هيچگونه همراهى و رفاقتى ميان آنان بوجود نميآيد. ( و اين واقعا اشتباه است. همسايه من، سگ و گربه اى دارد كه عاشق همديگرند و با هم ميخورند، ميخوابند، بازى ميكنند و دوستان جدا ناشدنى هستند. وامثال اینگونه دوستیها در بین حیوانات نا همجنس بسیار است. و موارد زيادى وجود دارد كه دو نا همجنس، در كنار هم با مسالمت و دوستى روزگار ميگذرانند. در اينجا همچنین گفته میشود كه اگر آدماى بدجنس به كسى اظهار علاقه و برقرارى دوستى كنند، بايد انديشناك شد كه آيا در ميان آنان تجانس و نقطه مشتركى وجود دارد و يا موضوع چيز ديگريست. و آيا اينكه ميگويند، كه افراد را ازهمنشينان و دوستانشان، ميتوان شناخت، صحت دارد يا خير. ٢- به دو روش ميشود آدم خدايى را شناخت: - ملائك بر او سجده ميكنند. - ابليس او را انكار كرده و با دشمنان او جهودان و يا انكار كنندهگانند.

گفت جالینوس با اصحاب خود
مر مرا تا آن فلان دارو دهد
جالينوس و يا هر نام ديگرى كه دارد به يكى از شاگردانش رو كرد و گفت، برو فلان دارو را براى من بگير. ماخذ داستان از كتاب، قصه ها و تمثيلات مثنوى است، ص ٦٦، كه در آنجا داستان بدين گونه نوشته شده است: شنيدم كه زكرياى رازى ( دانشمند ارزشمند ايران، و پدر علم زيست شناسى و شيمى دنيا و كاشف الكل)، باگروهى از شاگردانش در راهى ميگذشت. ديوانه اى در پيش ايشان افتاد. در هيچكس ننگريست مگر در محم زکریا رازى، ودر روى او نيك نگاه كرد و بخنديد. حكيم زكريا رازى به خانه آمد و فرمود، مطبوخ افتيمون پختند وبخورد. شاگردان، استاد را پرسيدند: كه اى حكيم بزرگ، چرا اين مطبوخ همى خورى. گفت از بهر خنده آن دیوانه كه تا وى از سودا و جنون خويش، جزوى در من نديد، با من نخنديد.

پس بدو گفت آن یکی ای ذو فنون

۳.۵.۰۱

خرس و اژدها و سوار ۳


در ادامه داستان خرس و اژدها و سوار، چندين بيت است كه متعلق به مولانا است و از همين چند بيتى كه در زيرميآيد، ميتوان فرق بين تفكر و نوشتار مولانا با ابيات مسخره و تقلبى و وارداتى به مثنوى را ديد و حس كرد. دراينجا مولانا از حقانيت خود و اينكه او خورشيدى تابان و يا شمس تبريز است ميگويد.

گفت از اقرار عالم فارغم
آنک حق باشد گواه او را چه غم
نيازى به تائيد ديگران(عالم) ندارم، وقتى ايزد توانا، مرا قبول دارد و گواه من است، چه غم كه يك عالم مخالفم باشند.

گر خفاشی را ز خورشیدی خوریست
آن دلیل آمد، که آن خورشید نیست
در واقع اگر نادانان مرا تائيد كنند، دليل آن ميشود كه من ناحقم. مانند اينكه اگر خفاش بگويد كه از نورخورشيد نوشيده است، بدان و آگاه باش كه آن خورشيد نبوده است.

نفرت خفاشکان باشد دلیل
که منم خورشید تابان جلیل
در واقع نفرت خفاش صفتان كه جز پليدى و تاريكى قادر به ديدن چيزى نيستند، دليل وجود نور و خورشيداست، دليل اينكه من(مولانا) خورشيد تابانم، شمس تبريزم.

گر گلابی را جعل راغب شود
آن دلیل ناگلابی می‌شود

۲.۵.۰۱

خرس و اژدها و سوار ۲


داستان خرس و سوار و اژدها بدين ترتيب ادامه ميابد كه:

خرس هم از اژدها چون وا رهید
وآن کرم زان مرد، مردانه بدید
چون سگ ياران غار آن خرس زار
شد ملازم در پی آن بردبار
خرس وقتى با لطف و دلاورى سوار از چنگ اژدها رهايى يافت، مانند سگ ياران غار و يا اصحاب كهف دنبال سوار، براه افتاد. داستان ياران غار از داستانهاى باستانى ايرانىيست كه در اديان ساختگى يهود ومسيحيت و اسلام كپى شده (داستان اصحاب كهف) و نام و ماهيتش تحريف و تغيير يافته است. (شرح ماجرادر انتهاى اين قسمت)

آن دلاور سر نهاد از خستگی
خرس حارس گشت از دل‌بستگی
پس از مدتى سوار دلاور به استراحت پرداخت و خرس هم كه به ناجى خود دل بسته بود، به نگاهبانى پرداخت. حارس يعنى حراست كننده، نگهبان.

آن یکی بگذشت و گفتش حال چیست
ای برادر مر ترا این خرس کیست
مرد و خرس باهم سفر ميكردند و همه جا باهم بودند تا اينكه فضولى از ديدن ايندو متعجب گشته و از سوارشرح حال را پرسيد.

قصه وا گفت و حدیث اژدها
گفت بر خرسی منه دل ابلها
سوار داستان خرس و چگونگى نجات او از چنگ اژدها را تعريف كرد و گفت كه پس از آن خرس به او دل بسته ودوستش شده است. مرد فضول گفت، دل به محبت خرس نبند و خواهان دوستى خاله خرسه نباش، اى ابله.

۳۱.۴.۰۱

خرس و اژدها و سوار


اعتماد کردن بر تملق و وفای خرس!

مولانا در اين بخش از دفتر دوم مثنوى، به گوشه ديگرى از خصوصيات آدمهاى خدايى پرداخته و به راهكارهايىكه ميشود توسط آنان، خدايى شد، اشاره ميكند. طبق معمول مثالى آورده و ميگويد، مردان خدا براى كمك به ستمدیده گان در دهان اژده ها ميروند. داستان ناقص است و با عنوانى كه در مثنوى به آن داده شده اصلامطابقت ندارد.
ابیات بسیار پیش پا افتاده است و از معنای ژرف ویژه مولانا خبری نیست.
اژدهایی خرس را در می‌کشید
شیر مردی رفت و فریادش رسید
مرد شجاع و دلاورى به كمك خرس بينوايى رفت كه يك اژده ها گرفته و قصد كشتنش را داشت. آيا اژدها درزمان مولانا وجود خارجى داشته است؟

شیر مردانند در عالم مدد
آن زمان کافغان مظلومان رسد
هرگاه افغان و ناله مظلومان بلند شود، اين مردان خدا هستند كه بكمك شان ميشتابند.

بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند
آن طرف چون رحمت حق می‌دوند
مردان خدا مانند رحمت و لطف الهى، از هر جا صداى مظلومى را بشنوند، به همانجا راهى ميشوند.

۲۷.۴.۰۱

سوار دانا و مرد مار خورده


در داستان مرد مار خورده و سوار دانا، مولانا از مردان خدا، و تاثيرى كه بر مردم دارند، ميگويد. در اين داستان عوام را به مردى خفته با دهان باز تشبيه ميسازد، دهانى كه فقط براى خوردن و حرافى ، شكايت و ناله و نفرين باز است.(و متاسفانه اكثر عوام بدينگونه اند و اين يك حقيقت تلخ امروز جامعه بشريست.)

مرد خدا را به سوارى دانا، بينا و نيكو كار و صاحب عمل و كم حرف، تشبيه كرده و پليديها را به مار سياه وترسناك و فربه اى كه، در زمانى كه عوام در خواب (در بيخبرى و نادانى) بسر ميبرند، وارد تن آنان شده و آنانرا بيمار ميسازد. و شلاق سوار و سيبهاى ( و باز هم سيب! ماجرا ساز ميشود) كه به خورد مرد ميدهد، را به ابزار مرد خدا براى درمان نا آگاهى عوام، مانند ميكند. مولانا ميفرمايد، عوام ظاهر بين، شلاق و رفتار مرد سواركارخدايى را، به ستمى ناروا بخود ميدانند، و نيت نيك او را به اشتباه، ظلم ميبينند، و فقط زمانى كه از شرپليديها رهايى مييابند، تازه درميابند كه در واقع سخت در گمراهى بودند و آنچه كه رنج جانكاه ميدانستند، درحقيقت راه و مسير آنان به طرف آگاهى و سلامت روحى بوده است. و پرسش اينجاست كه آيا واقعا رنج مايه تندرستى روحى است؟ كاملا واضح است كه رنج مايه، بخود آمدن آدمى است، ولى آيا اين بخود آمدن، و آگاهى،موجب سلامت روحى او هم هست و يا در بسيارى از مواقع رنج ، موجب تباهى روح بشر است؟ آيا در داستان آدم و حوا، به همين نتيجه نميرسيم كه، آگاهى و خوردن سيب، موجب رنج آدمى شده، و متعاقب آن موجب بيرون رفت او از سعادت و خوشبختى و بهشت ميگردد؟ درد كه مربوط به جسم آدميست، او را از انجام خيلى از كارهايى كه ميتواند او را به خطر اندازد، ممانعت ميكند، و درواقع براى بقاى بشر لازم است. و رنج كه مربوط به عوالم روح و روان است، درواقع واكنش آدمى به رخداد ها و پديده هاى محيطش ميباشد. و اين واكنش در افراد مختلف، متفاوت است. گاهى آنچه موجب رنج يكى است، موجب تفريح ديگرى است.

مولانا ميفرمايد، پيش از اينكه "مردم مار خورده"، خود تبديل به افعى شوند، لازم است كه مار از تن آنان بيرون شود. و اين مردم دچار گمراهى(مار خورده) بسيار ناشكر و ناسپاسند و هرگز اين احتمال را نميدهند كه شايددر مسير پاكسازى قرار گرفته اند، و شايد حكمت خدا آنان را با درى بسته روبرو ساخته، پس بجاى ناسپاسى و ناله و نفرين، صبور باشند و بخداى خود اعتماد كنند. مانند شخصى كه خود را خداشناس و پرهيزگارميدانست ولى دچار نگرانى و ترس بود، از او پرسيدند، آن خدايى كه ميپرستى از چه جنسى است كه به اواعتماد ندارى؟ مگر ميشود ادعاى خداشناسى كرد و دچار ترس شد؟ اصولا ترس و نگرانى، محك است براى ميزان خداشناسى فرد، و بعبارت ديگر در جايى كه ترسيدى و نگران شدى، درواقع كافر شدى.

نكته قابل ذكر ديگر اين است كه، از نظر اين داستان، عوام را بايد با عمل براه آورد، چرا كه آنها كشش و جنبه شنيدن و درپى آن، درك حقايق را نداشته، و مانند آن چوپان نگون بخت كه به موسى برخورد، (در داستان موسى و شبان) گفتن حقايق به آنان موجب تركيدن زهره آنان و يا مجنون شدنشان ميشود. در نتيجه راه درمان عوام همين است كه آنها را بايد در يك راه و يا مسير مشقت بار و سخت قرار داد تا فهميده و متوجه قضيا شوند. واينجا اين پرسش و ترديد بوجود ميآيد كه آيا واقعا همينطور است و يا نه، نميتوان براى همگان يك نسخه پيچيد،و انتظار يك نتيجه مشخص را داشت؟(البته فتنه سال ٥٧ و شاه شدن آخوند، نشان داد كه عوام را بايد با شلاق و اعدام و ترور و قتل و غارت و تحقير و زندان و شكنجه و گرفتن تمامى آزاديهاى شخصى و فقر و و و متوجه ساخت كه بايد قدر داشته ها و عافيت شان را بدانند، و تا ياد بگيرند كه از مستى خوشى و رفاه خود را به دره و قعر جهنم پرت نكنند.)

بهرحال از داستان موسى و شبان و اين داستان، ظاهرا اين برميآيد كه دررابطه با بخودآيى و خداشناسى،مولانا به عمل، بيش از حرف اهميت داده و آنرا كارساز ميداند.

عاقلی بر اسپ می‌آمد سوار
در دهان خفته‌ای می‌رفت مار
خردمندى سوار بر اسپ از راهى ميگذشت، مردى را با دهان باز خوابيده ديد، و مارى كه بدرون دهان مردميخزيد.

آن سوار آن را بدید و می‌شتافت
تا رماند مار را فرصت نیافت
سوار با شتاب بسوى مرد رفت تا از خزيدن مار بدهان مرد جلوگيرى كند، ولى بموقع نرسيد.

چونک از عقلش فراوان بد مدد
چند دبوسی قوی بر خفته زد
سوار خردمند با شلاق چندين ضربه قوى بر خفته زد تا او را بيدار كند.

خفته زان ضرب گران برجست زود
گشت حيران، گفت آيا اين چه بود؟
خفته حيران و گيج بر اثر ضربه شلاق از خواب پريد و پرسيد، چه خبر شده؟

برد او را زخم آن دبوس سخت
زو گریزان تا بزیر یک درخت
سوار با ضربات پيدرپى شلاق ، مرد مار خورده را تا زير درخت سيبى كه در آن حوالى بود، برد.

سیب پوسیده بسی بد ریخته
گفت ازین خور ای بدرد آویخته

و وادارش كرد از سيبهاى كه زير درخت ريخته شده و ترشيده بودند، بخورد. سيب بطور كلى خاصيت ضدعفونى داردو وقتى تبديل به شراب و يا سركه ميشود، اين خاصيت چندين برابر ميشود.

۲۴.۴.۰۱

موسى و شبان٥




در ادامه پرسش و پاسخ بين موسى و خدا برميخوريم به ابياتى كه از نظر من با بيشرمى وارد مثنوى گشته اند. بعنوان مثال چند بيت را نوشته و شرح ميدهم:
هر که را دیدی بزر و سیم فرد
دانک اندر کسب کردن صبر کرد
با صبورى و كم كم ميتوان به خواسته هاى مادى و معنوى رسيد.

بی سبب بیند چو دیده شد گذار
تو که در حسی سبب را گوش دار
ديده كه خدايى شد، هنگامى كه آدمى صاحب چشم سوم شد، براحتى و بى سبب و پادرميان، ميتواندحقايق را ببيند. و تو كه هنوز در گير احساس و عالم مادى هستى، محتاج سبب و استدلالى.

آنک بیرون از طبایع جان اوست
منصب خرق سببها آن اوست
كسى كه جان آگاهش از غرايض برى و جدا است، هستى و وجودش، خود دليل وجود حق و معجزه است. خرق سبب ها يعنى معجزات.
طبائع. كلمه جمع طبع و بمعنى طبیعت . غرایز. خویها. سجایا. سرشتها. نهادها.- طبایع اصلى چهار گونه است و عبارتند از ؛ حرارت ، برودت ، رطوبت و یبوست . اول سرد تر، دوم سرد خشک ، سوم گرم تر و چهارم گرم خشک.

این سبب همچون طبیب است و علیل
این سبب همچون چراغست و فتیل
سبب دراينجا يعنى علت و دليل، ميگويد براى آدمى اين علت هم درمان است هم بيمارى، هم چراغ است. و از اينجا به بعد، در مورد اين سبب و جهان بينى مثنوى، جهان بينى مذهبى و تحميلى به مثنوى ميتوان گفت كه:
در جهان ماده یا عالم امکان هر موجودی، براى هستى و موجود بودن خود، محكوم بداشتن علتى است و يا معلول به علتى است ( بخودى خود بوجود نمآيد و بايد به سبب دليل و علتى بوجود آمده و هستى پذيرد) و خود نیز علت معلول دیگر، است. به عبارت دیگر در نظام جهان هستی هر موجودی در رابطه طولی خود معلول موجودات زیرین و علت مخلوقات زبرین است. مبدع این نظر قانون بقاى ماده و انرژى در علم فيزيك است كه متعلق به خيام كبير است. و عقل گرایان بدان معتقدند و به جبر علمی یا حتمیّت از آن یاد می‌کنند. مذهبيون قدرت اصلی را از خدا می‌دانند که در بعضی مخلوقات به ودیعه نهاده است و اگر چیزی علت خلق موجودی می‌شود، خالق حقیقی خداست و انسان طبق عادت آن دو را علت و معلول هم می‌داند. به بیان دیگر « ما به تعاقب اشیاء عالم به شیوه معینی عادت و الفت گرفته ایم و حال آنکه اگر خدا بخواهد، این تعاقب را به شیوه دیگری قرار می‌دهد. پس ماده در ماده اثر نمی کند و هرگونه تحویل یا تحول بنابر مشیت خدا و اراده او جریان می‌یابد.»
مذهبيون با این توجیه سبب اصلی را خدا می‌دانند و هر گونه ارتباط بین مخلوقات و حتی نظام آفرینش و قوانین طبیعی (جبر علمی یا حتمیت) را رد می‌کنند.
معتقدان به این نظریه، بحث معجزه (خرق عادات ) را بعنوان بهترین دلیل! بر رد قانون بقاى ماده و انرژى مطرح می‌کنند. مثلا شقه كردن ماه به دو نيم، كه به محمد نسبت ميدهند، دليل محكمى براى رد نظريه و قانون بقاى ماده ميدانند! ( هم خانواده ديدن روى كريه خمينى در ماه) و ميگويند، در معجزه به امر خداوند، خاصیت و طبیعت اشیاء دگرگون می‌شود مثلاً آتش نمی سوزاند، از کوه شتر خارج می‌شود و از تنور سیلاب جاری می‌گردد!! از آنجا که پدیده های جهان طبیعت ممکن الوجودند نه واجب الوجود پس امکان تغییر کیان ثابت آنها هست. چون خدا این کیان ثابت را بدانها داده و او قادر به دگرگون کردن آن است.
البته مذهبيون ميگويند، اعتقاد به قانون بقاى ماده و سبب و مسبب منافاتی با عقيده اختیار آنان ندارد. چون در این قانون، اراده و اختیار انسان نیز در سلسله علل قرار می‌گیرد. از طرفی در نظام بقاى ماده و انرژى نباید فقط به عوامل مادی نگریست. بلکه عوامل فرامادی نیز وجود دارد که در سبب ها و علت ها تأثیر می‌گذارد. و به همين دليل هم ابياتى بسيار را به مثنوى افزودند تا در پناه عظمت تفكرات مولانا، جايگاه خود را محكم كنند. مثلا نوشته اند كه مولانا توفیق الهی را جزو این عوامل می‌داند.
جهد بی توفیق جان کندن بود
ز ارزنی کم گرچه صد خرمن بود!
ويا:
از خدا خواهیم توفیق ادب
بی ادب محروم ماند از لطف رب
و هركس مولانا و افكار او را بداند به اين دست ابيات ميخندد. چراكه مولانا اعتقاد دارد، در هر كارى، گام نخست با آدميست.

مذهبيون در يك سفسطه فلسفى معتقدند كه سازش بین قانون علیت(قانون بقاى ماده و انرژى) و اختیار ( همه چيز دست خداست و آدمى هيچكاره است)از دو جنبه توجیه پذیر است: نخست اینکه آخرین مقدمه انجام عمل، اراده است و اراده از ناحیه انسان است. ميگويند كه ما آزادیم ولى از آنجا که همة مقدمات در اختیار ما نیست، درنتيجه ما نمی توانیم به آزادی مطلق قائل شویم. دوم اینکه گرچه ما اراده داریم ولی قدرت بر عمل تحت قیمومیت خداست و در هر عملی به خدا نیاز داریم و او هم می‌تواند قدرت را از ما سلب کند یا به ما قدرت عمل بدهد.( اين افكار مخربترين عامل تيره روزى بشر و بزرگترين انحراف در خداشناسى است، چرا كه مسئوليت پذيرى را از آدمى سلب كرده و او را در حد يك عروسك خيمه شب بازى بزير ميكشد و درعوض از خدا چهره اى انسانى با ويژه گيها و صفات انسانى، ميسازد، كه مانند روانيها گاهى شاد است و گاهى غمگين، گاهى ميبخشد و گاهى جبار است!
سبب سازی و سبب سوزی:
واژه سبب به معنی رسن و طناب است و تفکر سببیت (اعتقاد به قانون بقاى انرژى و ماده) برخاسته از ارتباط طناب و رسن بين اجسام باشد. و اينكه میان دو چیز که ظاهراً به هم مربوطند یک رشته و سببی را فرض است. و مذهبيون ميگويند كه
از آنجا که خدا نخستین حلقه یا حلقه اصلی است که تمامی زنجیر علیت محتوم بدو پیوسته است پس نباید در عالم اسباب (عالم مادى) متوقف ماند بلکه تقدیر خدای عزوجل فراتر و برتر از همه اسباب است. لذا هر گاه مشیتش اقتضا کند زنجیر علت ها و رشتة سبب ها گسسته می‌شود! اين تفكر مذهبى كه در دين يهود از ديگر اديان قويتر است، در دفتر نخست مثنوی با ذکر داستان « پادشاه جهودان که نصرانیان (ايرانيان)را می‌کشت از بهر تعصب» (و امروزه تاريخ تكرار شده است.) به مثنوى ناجوانمردانه تحميل گشته و به این نتیجه رسیده است که نظام سبب و مسبب تحت قدرت و اراده خداوند قرار دارد. زیرا اگر خدا بخواهد دینش را یاری کند همه نقشه ها و عوامل و اسبابی را که دشمنان برای نابودی دین فراهم کرده‌اند از بین می‌برد.
صد هزاران نیزه فرعون را
در شکست از موسی با یک عصا
صد هزاران طبّ جالینوس بود
پیش عیسی و دمش افسوس بود
و يا:
از سبب سوزیش من سودایی یم
در خیالاتش چو سوفسطائیم

۲۲.۴.۰۱

موسى و شبان ٤



در داستان موسى و شبان كه يكى از حكاياتى است كه مولانا بصراحت از طرز فكر خود در مورد دين و مذهب سخن ميگويد، ٩٨ درصد از مردم دنيا در مقابل يك پيامبر قرار داده شده و او را بزير ميكشند. مولانا برضد اين گهراهى بزرگ برميخيزد كه پيامبران را از هرگونه ايرادى برى دانسته و از آنان موجودات تخيلى و پاك و آگاه مطلق ميسازد و بصراحت با اين داستان، مردم عامى را گامها از آنان جلوتر قرار ميدهد. و حتى كار را از اين هم دراماتيك تر كرده و در ادامه، از موسى ميخواهد تا به نا آگاهى خود، مهر تاييد زده و پرسشى را از خداوند زيبا بپرسد كه براى بشر آگاه مايه خنده است. پس مينويسد:


گفت موسی ای کریم کارساز
ای که یکدم ذکر تو عمر دراز
موسى بخدا ميگويد: اى بخشنده و سامان بخش روزگار، اى كه يك لحظه مناجات با تو به يك عمر مى ارزد.

نقش کژمژ دیدم اندر آب و گل
چون ملایک اعتراضی كرده دل
در من پرسشى آزاردهنده موجب اين گفتار شده است، اندر آب و گل كنايه از خود موسى است كه ساخته شده از آب و گل است. نقش كژمژ در اينجا يعنى ايرادى كه دليلش معلوم نيست. همانگونه كه فرشتگان در اطاعت امر خدا به آدم سجده كردند، بجز شيطان كه اعتراض كرد و گفت من تنها در برابر تو(خدا) سجده ميكنم. موسى ميگويد مانند ابليس در دل من هم ترديدى پيدا شده كه خود توانا بحل آن نيستم.

که چه مقصودست نقشی ساختن
واندرو تخم فساد انداختن
و آن پرسش اين است كه: چرا آدم را خلق كردى و در درونش بدى و فساد را آفريدى؟ تو گويى خدا مسئول تربيت غلط آدميست، و كودكى كه بدنيا ميآيد از ابتدا، پليد بدنيا آمده است! تا اين حد موسى پايين كشيده ميشود.

آتش ظلم و فساد افروختن
مسجد و سجده‌کنان را سوختن
چرا بايد ظلم و فساد در دنيا باشد، چرا آدماى خوب قربانى و سوزانده ميشوند؟

مایهٔ خونابه و زردآبه را
جوش دادن از برای لابه را
چرا خون و صفرا باهم تركيب شده و خشم و غم را ميآفرينند؟ كنايه مولانا به اين كه هميشه پليدى جنبه روحى ندارد، گاهى تركيبات شيميايى كه در تن آدمى رخ ميدهد، در انجام پليديها، دخالت دارند. و اراده آدمى را تحت كنترل خود درميآورند.

من یقین دانم که عین حکمتست
لیک مقصودم عیان و رؤیتست
من اينرا بطور كلى ميدانم كه پشت همه اينها حكمت و هدفى است، ولى ناتوان از درك چرايى آنها هستم و دوست دارم آگاه شوم.

آن یقین می‌گویدم خاموش کن
حرص رؤیت گویدم نه جوش کن
ايمان من، موجب خاموشى و تسليم محض من است، ولى جنبه انسانى و كنجكاو من، براى دانستن بجوش آمده است.

مر ملایک را نمودی سر خویش
کین چنین نوشی همی ارزد به نیش
خداوندا تو فرشتگانت را از خيلى از اسرار آگاه ساختى، و همانطورى كه ضمن جمع آورى عسل، نيشى هم احتمالا به گردآورنده زده ميشود، منهم از اين گستاخى اگر عذابى ببينم، آنرا بخاطر شهد آگاهى، ميپذيرم.

عرضه کردی نور آدم را عیان
بر ملایک گشت مشکلها بیان
اسرار سجده بر آدم را به ملايكت گفتى، و آنان را از رنج و مشگلات نادانى رهانيدى. تا اينجا اين موسى است كه ميپرسد، پس از اين ظاهرا خداست كه پاسخ ميدهد ولى هيچ پيش درآمدى نيست و جاى بسيار تعجب است كه داستان چنين سكته و گسستگى را داراست. بهرحال ميفرمايد:

حشر تو گوید که سر مرگ چیست
میوه‌ها گویند سر برگ چیست
در آخرين روز زندگى، راز مرگ بر تو آشكار ميشود، همانطورى كه اين ميوه هاى درخت هستند كه نوع آن درخت را، رازى كه برگها در خود پنهان ساختند، را برملاء ميكنند.

سر خون و نطفهٔ حسن آدمیست
سابق هر بیشیی آخر کمیست
در خون و سپس نطفه آدمى، ژنهاى او كه حامل محاسن و ويژهگيهاى او هستند، نهان هستند و ژنها، راز و يا سر آدمى را در خود دارند. ژنها كه در اعراب جاهل آنرا جن مينامند، چراكه قادر بفهم، تعريفى كه ايرانيان براى ژن داشتند، نبودند، پس ميانديشدند كه ايرانيان از يك موجود مرموز كه بچشم ديده نميشود، سخن ميگويند و چون در عربى، حرف "ژ " وجود ندارد، پس چيزى ساختند، بنام " جن " كه امروزه متداول و نشانه جهالت آنان است. مولانا در اينجا از ژن ها سخن گفته و دستوراتى كه در آنها قرار دارد را بعنوان، اسرار، آدمى، ذكر كرده و همزمان از تكثير سلولهاى نطفه، كه منجر بوجود و ساخت آدميزاد ميگردد، سخن گفته است، و بدين ترتيب به گوشه كوچكى از دانش عظيمى كه در علم زيست شناسى داشته، اشاره دارد. و ميفرمايد كه بيشى و يا افزونى، از ابتدا كم بوده و كم كم زياد گشته است. قطره قطره جمع گردد، وانگهى دريا شود.

۱۸.۴.۰۱

موسى و شبان ٣



پس از اينكه بر اثر آخوند بازى موسى، شبان بيگناه سر به بيابان گذاشت، خداوند موسى را بسيار نكوهش كرد، و سپس براى اينكه موسى دوباره حماقت نكند، در اينجا ميگويد كه در سر موسى بفرمان حق، دانش الهى قرار داده شد! و رازهايى به او گفته شد كه نبايد از آنها سخن گفت! اينجا دو پرسش بوجود ميآيد: ١- آيا خدا از نادانى موسى خبر داشت؟ پاسخ ، "خير" ، نميتواند باشد، چراكه چيزى از خدا پنهان نيست. پس پرسش بعدى پيش ميآيد كه اگر خدا از نادانى موسى در علم خداشناسى خبر داشت و ميتوانست، توسط وحى، دانشها و آگاهيهاى لازم را در مغز موسى بگذارد، چرا اينكار را زودتر نكرد و پيش از اينكه موسى، به شبان لطمه روحى بزند، او را مطلع نساخت؟ و رندان معتقد هستند كه گفتن اسرار به آدمى مرحله پنجم و شهر پنجم عشق و عرفان عطار است و در اين مرحله خدا اسرار ناگفته را به آدمى ميدهد و موسى اين مرحله را پس از برخورد با شبان، طى ميكند! كه بعيد بنظر ميآيد كه بنده اى كه هنوز در نيمه راه است، هنوز ناقص است، بعنوان رهبر معنوى مردم و پيامبر به آنان حقنه شده و ما ترا براى وصل كردن فرستاديم به او چسبانده شود. و مولانا بسيار زيركتر و باهوشتر و آگاهتر از اين حرفهاست، و بهمين جهت، پنج بيت بعدى بشدت مشكوك است و ظاهرا توسط يهوديان به مثنوى وارد شده است، چرا كه در اين پنج بيت، نويسنده سعى دارد تا موسى را از حماقت و نادانى و نداشتن آگاهى در علم خداشناسى واقعى تطهير كرده و او را از زير سئوال بيرون بكشد. پس ميگويد كه خداوند به موسى دانشى داد كه عدم آن باعث حماقت او در برابر شبان شده بود. تصور من اينست كه اين پنج بيت وارداتيست و از مولانا نيست، چون بسيار سطحى و بيمعناست، وصله اى كه به مولاى ما نميچسبد.
بعد از آن در سر موسی حق نهفت
رازهایی گفت کان ناید بگفت
بر دل موسی سخنها ریختند
دیدن و گفتن بهم آمیختند
چند بیخود گشت و چند آمد بخود
چند پرید از ازل سوی ابد
بعد ازین گر شرح گویم ابلهیست
زانک شرح این ورای آگهیست
ور بگویم عقلها را برکند
ور نویسم بس قلمها بشکند
بيچاره مولاى ما كه بيش از يك ميليون كيلومتر سخن گفته تا مردم را آگاه سازد و در اينجا به يكباره آخوند و يا بهتر بگويم خاخام گشته و مردم را به نا آگاهى فراخوانده و حتى بشيوه جهودان تهديد كرده كه اگر رازى را افشاء كرده و بگويد، آتشى آيد بسوزاند خلق را! و عقلها را از جا ميكند و قلمها را ميشكند!
برگرديم به مثنوى:
چونک موسی این عتاب از حق شنید
در بیابان در پی چوپان دوید
پس از اينكه خداوند موسى را نكوهش كرد، موسى بدنبال شبان بطرف بيابان دوان شد.

بر نشان پای آن سرگشته راند
گرد از پرهٔ بیابان بر فشاند
رد پاى آن شوريده عاشق را گرفت، و آنچنان بسرعت ميدويد كه گرد و خاك از بيابان بلند ميشد.

گام پای مردم شوریده خود
هم ز گام دیگران پیدا بود
رد پاى شبان عاشق و كلا راه رفتن مردم شوريده از ديگر مردمان متمايز است و فرق ميكند. مردم شوريده حال، بقول معروف،افتان و خيزان ميروند.

یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب
یک قدم چون پیل رفته بر اريب
عاشق شوريده حال، گاهى مانند مهره رخ در صفحه شطرنج، صاف و از بالا به پايين حركت ميكنند، گاهى مانند مهره پيل شطرنج، كژ و مورب راه ميروند. مولانا حال شوريدهگان خدا را به حركت مهره فرزين(وزير) تشبيه كرده كه در صفحه شطرنج توانا به هر حركتى است، هم به بالا و پايين، هم كژ و مورب، هم پس و پيش.

گاه چون موجی بر افرازان علم
گاه چون ماهی روانه بر شکم
گاهى مانند موج به بالا بلند شده و علم بلند ميكند و گاهى مانند ماهى بر روى شكم خود ميخزد. گاهى به بالا پريده و گاهى خود را با شكم بر زمين انداخته.

گاه بر خاکی نبشته حال خود
همچو رمالی که رملی بر زند
گاهى نشسته و بر روى خاك، برحسب حال خود نقش كشيده. روانشناسان براى اينكه بحال بيماران كودك خود پى ببرند، ابتدا به آنها كاغذ و قلمى ميدهند و از آنها ميخواهند كه نقاشى كنند و سپس از روى نقاشى كودك به چگونگى افكار كودك واقف ميشوند. و اينكار تا چه حد درست است را بيخبرم ولى در اينجا منظور مولانا از مصرع اول ظاهرا برهمين اساس است كه مردم شوريده، احوال خود را بر خاك نقش ميكنند. ابزار پيشرفته نجوم موسوم به رمل و اسطرلاب در زمان قاجارها از رصدخانه هاى معتبر آنزمان ايران كه تنها رصدخانه هاى دنيا هم بودند، و البته پس از ويرانى رصدخانه ها، اين ابزار شگفت اتگيز در دست حقه بازان قرار داده شد و تبديل به وسيله پيش بينى آينده گشت. سپس آوارهگان يهودى كه در آن زمان از پست ترين اقشار جامعه بودند و تصاويرشان امروزه بعنوان ايرانيان دوران قاجار به وفور در اينترنت مورد استفاده نوكران استعمار قرار ميگيرد و بدين ترتيب مردم امپراتورى را تحقير ميكنند، (همانگونه كه كلفتهاى ترك دربار قاجار را بعنوان زنان شاهان قاجار جار ميزنند و بدين ترتيب براى خود اعتبار كسب كرده و اين دوره از تاريخ ايران را بسخره ميگيرند.) بهرحال در آنزمان يهوديان به كار تكدى و كهنه فروشى در كوچه ها اشتغال داشتند، و بيكباره شروع بجمع آورى اين ابزار و ابزار با ارزش ديگر از ايران كرده و تا دانه آخر آنها را از ايران خارج ساختند. امروزه اين ابزار پيشرفته در غرب مورد استفاده قرار گرفته، چراكه هنوز يك نمونه از آن را نتوانسته اند بسازند. رمل و اسطرلاب كه بگفته فردوسى كبير، هزار سال ساخت آنها طول ميكشد، دقيق ترين وسايل اندازه گيرى زمان است، كه منسوب به خيام دانشمند، دانشمندان ميباشد. در صفحه رمل اشكال دوازده ماه سال، و چهار عنصر اصلى حيات: آب، آتش، خاك، باد و تصاوير كليه سيارات منظومه شمسى بهمراه اسامى آنها و چگونگى قرار گرفتن آنها و مدارها و و و ستارگان و اقمار سيارات و آنچه كه نجوم امروزى بر آن ستوار است قرار دارد و بوسيله اهرمى ميتوان فواصل سيارات و ديگر اجرام منظومه شمسى را بطور دقيق اندازه گرفت. و در ايران بعنوان ابزار جادوگرى جا انداخته شد تا كسى سراغى از آنها نگيرد.
عاقبت دریافت او را و بدید
گفت مژده ده که دستوری رسید
درآخر، موسى توانست شبان را پيداكرده و با خوشحالى به او گفت: مژده بده كه از طرف خدا، دستورى رسيد.

هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو
موسى به شبان گفت كه خداوند ميفرمايد كه هيچ رسم و رسوم و دين و آيينى در مناجات وجود ندارد و هيچ احتياجى به دولا راست شدن پنجگانه و مسجد و كليسا و كنيسه نيست، و هرچه دوست دارى ميتوانى با خدا بگويى. درست مانند زمانى كه براى صميميترين و نزديكترين دوست و رفيق و يار خود درد دل ميكنى.

کفر تو دینست و دینت نور جان
آمنی وز تو جهانی در امان
در راه خداشناسى، آنچه كه بما گفتند كه اين كفر است درواقع براى گمراهى ما بود. و دين و مذهب ، درواقع تقلب سخيفى است كه ابليس صفتان، توسط آن مردم را از خدا دور ساختند. و مولانا در مصرع نخست ميفرمايد، اينرا ( اين صفاى باطن و گفتگوى مستقيم و بيريا با خداوند) كه به تو بعنوان كفر جا انداختند، در واقع دين واقعيست، چرا كه دين واقعى همان نوريست كه از جان تو بطرف خدا تابانده ميشود. در مصرع دوم ميگويد، تو خود پناهگاهى هستى كه يك دنيا در پناهت ميتواند امن باشد. زيرا آنچه كه پيامبران بعنوان كفر بخورد آدما دادند، در وجود تو تجسم ايمان خالص بدرگاه خداست. يعنى يك خداشناس واقعى ارزشى به اندازه همه آدماى دنيا دارد.

گفت ای موسی از آن بگذشته‌ام
من کنون در خون دل آغشته‌ام
شبان بينوا به موسى گفت كه ديگر براى اين حرفها دير است. دل من در خون نشسته و من ديگر آن آدم سابق نيستم.

من ز سدرهٔ منتهی بگذشته‌ام
صد هزاران ساله زان سو رفته‌ام
درخت سدر يا درخت معروف به درخت زرتشت، كه گفته ميشد به دست زرتشت شريف كاشته شده و هزاران سال از عمرش ميگذشت، توسط بربر ها در حمله به ايران سوزانده و تكه تكه گشت و هر چه مردم غيرنظامى محلى تلاش كردند و جنگيدند و كشته ها پشته شد و زنان و كودكان التماس كردند نتوانستند از نابود سازى اين درخت جلوگيرى كنند و بربرها آنرا كه آنچنان بزرگ و عظيم و سايه گستر بود كه يك شهر از سايه اش استفاده ميكردند، به هيزم مبدل ساختند. ميگويند از زمانى كه اين درخت سوزانده شد، آدميت هم مرد و دنياى انسانى به آخر رسيد. در اينجا مولانا با اشاره به اين مطلب از زبان شبان بينوا ميگويد كه دنيا براى من نه تنها به پايان رسيده بلكه صدها سال از روى آنهم ميگذرد. يادآورى ميشود، يكى ديگر از شگفتيهاى ايران كه بدست بربرها هزاران تكه شد، فرش باستان بود كه با رشته هاى ابريشم طبيعى و طلا بافته شده و آنچنان بزرگ و داراى نفوش زيبا بود كه آدمى از ديدنش بحيرت فرو ميرفت. گفته ميشد كه در عصر جمشيد شاه بافته شده بود. همان جمشيد شاه كه پايگذار زندگى مدرن آدميست و ضمن مبارزه با ضحاك، برطبق شاهنامه رود نيل را شكافت و داستانش در داستان موسى كپى شد.