۲۲.۴.۰۱

موسى و شبان ٤



در داستان موسى و شبان كه يكى از حكاياتى است كه مولانا بصراحت از طرز فكر خود در مورد دين و مذهب سخن ميگويد، ٩٨ درصد از مردم دنيا در مقابل يك پيامبر قرار داده شده و او را بزير ميكشند. مولانا برضد اين گهراهى بزرگ برميخيزد كه پيامبران را از هرگونه ايرادى برى دانسته و از آنان موجودات تخيلى و پاك و آگاه مطلق ميسازد و بصراحت با اين داستان، مردم عامى را گامها از آنان جلوتر قرار ميدهد. و حتى كار را از اين هم دراماتيك تر كرده و در ادامه، از موسى ميخواهد تا به نا آگاهى خود، مهر تاييد زده و پرسشى را از خداوند زيبا بپرسد كه براى بشر آگاه مايه خنده است. پس مينويسد:


گفت موسی ای کریم کارساز
ای که یکدم ذکر تو عمر دراز
موسى بخدا ميگويد: اى بخشنده و سامان بخش روزگار، اى كه يك لحظه مناجات با تو به يك عمر مى ارزد.

نقش کژمژ دیدم اندر آب و گل
چون ملایک اعتراضی كرده دل
در من پرسشى آزاردهنده موجب اين گفتار شده است، اندر آب و گل كنايه از خود موسى است كه ساخته شده از آب و گل است. نقش كژمژ در اينجا يعنى ايرادى كه دليلش معلوم نيست. همانگونه كه فرشتگان در اطاعت امر خدا به آدم سجده كردند، بجز شيطان كه اعتراض كرد و گفت من تنها در برابر تو(خدا) سجده ميكنم. موسى ميگويد مانند ابليس در دل من هم ترديدى پيدا شده كه خود توانا بحل آن نيستم.

که چه مقصودست نقشی ساختن
واندرو تخم فساد انداختن
و آن پرسش اين است كه: چرا آدم را خلق كردى و در درونش بدى و فساد را آفريدى؟ تو گويى خدا مسئول تربيت غلط آدميست، و كودكى كه بدنيا ميآيد از ابتدا، پليد بدنيا آمده است! تا اين حد موسى پايين كشيده ميشود.

آتش ظلم و فساد افروختن
مسجد و سجده‌کنان را سوختن
چرا بايد ظلم و فساد در دنيا باشد، چرا آدماى خوب قربانى و سوزانده ميشوند؟

مایهٔ خونابه و زردآبه را
جوش دادن از برای لابه را
چرا خون و صفرا باهم تركيب شده و خشم و غم را ميآفرينند؟ كنايه مولانا به اين كه هميشه پليدى جنبه روحى ندارد، گاهى تركيبات شيميايى كه در تن آدمى رخ ميدهد، در انجام پليديها، دخالت دارند. و اراده آدمى را تحت كنترل خود درميآورند.

من یقین دانم که عین حکمتست
لیک مقصودم عیان و رؤیتست
من اينرا بطور كلى ميدانم كه پشت همه اينها حكمت و هدفى است، ولى ناتوان از درك چرايى آنها هستم و دوست دارم آگاه شوم.

آن یقین می‌گویدم خاموش کن
حرص رؤیت گویدم نه جوش کن
ايمان من، موجب خاموشى و تسليم محض من است، ولى جنبه انسانى و كنجكاو من، براى دانستن بجوش آمده است.

مر ملایک را نمودی سر خویش
کین چنین نوشی همی ارزد به نیش
خداوندا تو فرشتگانت را از خيلى از اسرار آگاه ساختى، و همانطورى كه ضمن جمع آورى عسل، نيشى هم احتمالا به گردآورنده زده ميشود، منهم از اين گستاخى اگر عذابى ببينم، آنرا بخاطر شهد آگاهى، ميپذيرم.

عرضه کردی نور آدم را عیان
بر ملایک گشت مشکلها بیان
اسرار سجده بر آدم را به ملايكت گفتى، و آنان را از رنج و مشگلات نادانى رهانيدى. تا اينجا اين موسى است كه ميپرسد، پس از اين ظاهرا خداست كه پاسخ ميدهد ولى هيچ پيش درآمدى نيست و جاى بسيار تعجب است كه داستان چنين سكته و گسستگى را داراست. بهرحال ميفرمايد:

حشر تو گوید که سر مرگ چیست
میوه‌ها گویند سر برگ چیست
در آخرين روز زندگى، راز مرگ بر تو آشكار ميشود، همانطورى كه اين ميوه هاى درخت هستند كه نوع آن درخت را، رازى كه برگها در خود پنهان ساختند، را برملاء ميكنند.

سر خون و نطفهٔ حسن آدمیست
سابق هر بیشیی آخر کمیست
در خون و سپس نطفه آدمى، ژنهاى او كه حامل محاسن و ويژهگيهاى او هستند، نهان هستند و ژنها، راز و يا سر آدمى را در خود دارند. ژنها كه در اعراب جاهل آنرا جن مينامند، چراكه قادر بفهم، تعريفى كه ايرانيان براى ژن داشتند، نبودند، پس ميانديشدند كه ايرانيان از يك موجود مرموز كه بچشم ديده نميشود، سخن ميگويند و چون در عربى، حرف "ژ " وجود ندارد، پس چيزى ساختند، بنام " جن " كه امروزه متداول و نشانه جهالت آنان است. مولانا در اينجا از ژن ها سخن گفته و دستوراتى كه در آنها قرار دارد را بعنوان، اسرار، آدمى، ذكر كرده و همزمان از تكثير سلولهاى نطفه، كه منجر بوجود و ساخت آدميزاد ميگردد، سخن گفته است، و بدين ترتيب به گوشه كوچكى از دانش عظيمى كه در علم زيست شناسى داشته، اشاره دارد. و ميفرمايد كه بيشى و يا افزونى، از ابتدا كم بوده و كم كم زياد گشته است. قطره قطره جمع گردد، وانگهى دريا شود.

۱۸.۴.۰۱

موسى و شبان ٣



پس از اينكه بر اثر آخوند بازى موسى، شبان بيگناه سر به بيابان گذاشت، خداوند موسى را بسيار نكوهش كرد، و سپس براى اينكه موسى دوباره حماقت نكند، در اينجا ميگويد كه در سر موسى بفرمان حق، دانش الهى قرار داده شد! و رازهايى به او گفته شد كه نبايد از آنها سخن گفت! اينجا دو پرسش بوجود ميآيد: ١- آيا خدا از نادانى موسى خبر داشت؟ پاسخ ، "خير" ، نميتواند باشد، چراكه چيزى از خدا پنهان نيست. پس پرسش بعدى پيش ميآيد كه اگر خدا از نادانى موسى در علم خداشناسى خبر داشت و ميتوانست، توسط وحى، دانشها و آگاهيهاى لازم را در مغز موسى بگذارد، چرا اينكار را زودتر نكرد و پيش از اينكه موسى، به شبان لطمه روحى بزند، او را مطلع نساخت؟ و رندان معتقد هستند كه گفتن اسرار به آدمى مرحله پنجم و شهر پنجم عشق و عرفان عطار است و در اين مرحله خدا اسرار ناگفته را به آدمى ميدهد و موسى اين مرحله را پس از برخورد با شبان، طى ميكند! كه بعيد بنظر ميآيد كه بنده اى كه هنوز در نيمه راه است، هنوز ناقص است، بعنوان رهبر معنوى مردم و پيامبر به آنان حقنه شده و ما ترا براى وصل كردن فرستاديم به او چسبانده شود. و مولانا بسيار زيركتر و باهوشتر و آگاهتر از اين حرفهاست، و بهمين جهت، پنج بيت بعدى بشدت مشكوك است و ظاهرا توسط يهوديان به مثنوى وارد شده است، چرا كه در اين پنج بيت، نويسنده سعى دارد تا موسى را از حماقت و نادانى و نداشتن آگاهى در علم خداشناسى واقعى تطهير كرده و او را از زير سئوال بيرون بكشد. پس ميگويد كه خداوند به موسى دانشى داد كه عدم آن باعث حماقت او در برابر شبان شده بود. تصور من اينست كه اين پنج بيت وارداتيست و از مولانا نيست، چون بسيار سطحى و بيمعناست، وصله اى كه به مولاى ما نميچسبد.
بعد از آن در سر موسی حق نهفت
رازهایی گفت کان ناید بگفت
بر دل موسی سخنها ریختند
دیدن و گفتن بهم آمیختند
چند بیخود گشت و چند آمد بخود
چند پرید از ازل سوی ابد
بعد ازین گر شرح گویم ابلهیست
زانک شرح این ورای آگهیست
ور بگویم عقلها را برکند
ور نویسم بس قلمها بشکند
بيچاره مولاى ما كه بيش از يك ميليون كيلومتر سخن گفته تا مردم را آگاه سازد و در اينجا به يكباره آخوند و يا بهتر بگويم خاخام گشته و مردم را به نا آگاهى فراخوانده و حتى بشيوه جهودان تهديد كرده كه اگر رازى را افشاء كرده و بگويد، آتشى آيد بسوزاند خلق را! و عقلها را از جا ميكند و قلمها را ميشكند!
برگرديم به مثنوى:
چونک موسی این عتاب از حق شنید
در بیابان در پی چوپان دوید
پس از اينكه خداوند موسى را نكوهش كرد، موسى بدنبال شبان بطرف بيابان دوان شد.

بر نشان پای آن سرگشته راند
گرد از پرهٔ بیابان بر فشاند
رد پاى آن شوريده عاشق را گرفت، و آنچنان بسرعت ميدويد كه گرد و خاك از بيابان بلند ميشد.

گام پای مردم شوریده خود
هم ز گام دیگران پیدا بود
رد پاى شبان عاشق و كلا راه رفتن مردم شوريده از ديگر مردمان متمايز است و فرق ميكند. مردم شوريده حال، بقول معروف،افتان و خيزان ميروند.

یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب
یک قدم چون پیل رفته بر اريب
عاشق شوريده حال، گاهى مانند مهره رخ در صفحه شطرنج، صاف و از بالا به پايين حركت ميكنند، گاهى مانند مهره پيل شطرنج، كژ و مورب راه ميروند. مولانا حال شوريدهگان خدا را به حركت مهره فرزين(وزير) تشبيه كرده كه در صفحه شطرنج توانا به هر حركتى است، هم به بالا و پايين، هم كژ و مورب، هم پس و پيش.

گاه چون موجی بر افرازان علم
گاه چون ماهی روانه بر شکم
گاهى مانند موج به بالا بلند شده و علم بلند ميكند و گاهى مانند ماهى بر روى شكم خود ميخزد. گاهى به بالا پريده و گاهى خود را با شكم بر زمين انداخته.

گاه بر خاکی نبشته حال خود
همچو رمالی که رملی بر زند
گاهى نشسته و بر روى خاك، برحسب حال خود نقش كشيده. روانشناسان براى اينكه بحال بيماران كودك خود پى ببرند، ابتدا به آنها كاغذ و قلمى ميدهند و از آنها ميخواهند كه نقاشى كنند و سپس از روى نقاشى كودك به چگونگى افكار كودك واقف ميشوند. و اينكار تا چه حد درست است را بيخبرم ولى در اينجا منظور مولانا از مصرع اول ظاهرا برهمين اساس است كه مردم شوريده، احوال خود را بر خاك نقش ميكنند. ابزار پيشرفته نجوم موسوم به رمل و اسطرلاب در زمان قاجارها از رصدخانه هاى معتبر آنزمان ايران كه تنها رصدخانه هاى دنيا هم بودند، و البته پس از ويرانى رصدخانه ها، اين ابزار شگفت اتگيز در دست حقه بازان قرار داده شد و تبديل به وسيله پيش بينى آينده گشت. سپس آوارهگان يهودى كه در آن زمان از پست ترين اقشار جامعه بودند و تصاويرشان امروزه بعنوان ايرانيان دوران قاجار به وفور در اينترنت مورد استفاده نوكران استعمار قرار ميگيرد و بدين ترتيب مردم امپراتورى را تحقير ميكنند، (همانگونه كه كلفتهاى ترك دربار قاجار را بعنوان زنان شاهان قاجار جار ميزنند و بدين ترتيب براى خود اعتبار كسب كرده و اين دوره از تاريخ ايران را بسخره ميگيرند.) بهرحال در آنزمان يهوديان به كار تكدى و كهنه فروشى در كوچه ها اشتغال داشتند، و بيكباره شروع بجمع آورى اين ابزار و ابزار با ارزش ديگر از ايران كرده و تا دانه آخر آنها را از ايران خارج ساختند. امروزه اين ابزار پيشرفته در غرب مورد استفاده قرار گرفته، چراكه هنوز يك نمونه از آن را نتوانسته اند بسازند. رمل و اسطرلاب كه بگفته فردوسى كبير، هزار سال ساخت آنها طول ميكشد، دقيق ترين وسايل اندازه گيرى زمان است، كه منسوب به خيام دانشمند، دانشمندان ميباشد. در صفحه رمل اشكال دوازده ماه سال، و چهار عنصر اصلى حيات: آب، آتش، خاك، باد و تصاوير كليه سيارات منظومه شمسى بهمراه اسامى آنها و چگونگى قرار گرفتن آنها و مدارها و و و ستارگان و اقمار سيارات و آنچه كه نجوم امروزى بر آن ستوار است قرار دارد و بوسيله اهرمى ميتوان فواصل سيارات و ديگر اجرام منظومه شمسى را بطور دقيق اندازه گرفت. و در ايران بعنوان ابزار جادوگرى جا انداخته شد تا كسى سراغى از آنها نگيرد.
عاقبت دریافت او را و بدید
گفت مژده ده که دستوری رسید
درآخر، موسى توانست شبان را پيداكرده و با خوشحالى به او گفت: مژده بده كه از طرف خدا، دستورى رسيد.

هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو
موسى به شبان گفت كه خداوند ميفرمايد كه هيچ رسم و رسوم و دين و آيينى در مناجات وجود ندارد و هيچ احتياجى به دولا راست شدن پنجگانه و مسجد و كليسا و كنيسه نيست، و هرچه دوست دارى ميتوانى با خدا بگويى. درست مانند زمانى كه براى صميميترين و نزديكترين دوست و رفيق و يار خود درد دل ميكنى.

کفر تو دینست و دینت نور جان
آمنی وز تو جهانی در امان
در راه خداشناسى، آنچه كه بما گفتند كه اين كفر است درواقع براى گمراهى ما بود. و دين و مذهب ، درواقع تقلب سخيفى است كه ابليس صفتان، توسط آن مردم را از خدا دور ساختند. و مولانا در مصرع نخست ميفرمايد، اينرا ( اين صفاى باطن و گفتگوى مستقيم و بيريا با خداوند) كه به تو بعنوان كفر جا انداختند، در واقع دين واقعيست، چرا كه دين واقعى همان نوريست كه از جان تو بطرف خدا تابانده ميشود. در مصرع دوم ميگويد، تو خود پناهگاهى هستى كه يك دنيا در پناهت ميتواند امن باشد. زيرا آنچه كه پيامبران بعنوان كفر بخورد آدما دادند، در وجود تو تجسم ايمان خالص بدرگاه خداست. يعنى يك خداشناس واقعى ارزشى به اندازه همه آدماى دنيا دارد.

گفت ای موسی از آن بگذشته‌ام
من کنون در خون دل آغشته‌ام
شبان بينوا به موسى گفت كه ديگر براى اين حرفها دير است. دل من در خون نشسته و من ديگر آن آدم سابق نيستم.

من ز سدرهٔ منتهی بگذشته‌ام
صد هزاران ساله زان سو رفته‌ام
درخت سدر يا درخت معروف به درخت زرتشت، كه گفته ميشد به دست زرتشت شريف كاشته شده و هزاران سال از عمرش ميگذشت، توسط بربر ها در حمله به ايران سوزانده و تكه تكه گشت و هر چه مردم غيرنظامى محلى تلاش كردند و جنگيدند و كشته ها پشته شد و زنان و كودكان التماس كردند نتوانستند از نابود سازى اين درخت جلوگيرى كنند و بربرها آنرا كه آنچنان بزرگ و عظيم و سايه گستر بود كه يك شهر از سايه اش استفاده ميكردند، به هيزم مبدل ساختند. ميگويند از زمانى كه اين درخت سوزانده شد، آدميت هم مرد و دنياى انسانى به آخر رسيد. در اينجا مولانا با اشاره به اين مطلب از زبان شبان بينوا ميگويد كه دنيا براى من نه تنها به پايان رسيده بلكه صدها سال از روى آنهم ميگذرد. يادآورى ميشود، يكى ديگر از شگفتيهاى ايران كه بدست بربرها هزاران تكه شد، فرش باستان بود كه با رشته هاى ابريشم طبيعى و طلا بافته شده و آنچنان بزرگ و داراى نفوش زيبا بود كه آدمى از ديدنش بحيرت فرو ميرفت. گفته ميشد كه در عصر جمشيد شاه بافته شده بود. همان جمشيد شاه كه پايگذار زندگى مدرن آدميست و ضمن مبارزه با ضحاك، برطبق شاهنامه رود نيل را شكافت و داستانش در داستان موسى كپى شد.

۱۵.۴.۰۱

جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست


پاسی از شب رفته بود و برف می بارید
چون پر افشانی پر پهای هزار افسانه ی از یادها رفته
باد چونان آمری مأمور و ناپیدا
بس پریشان حكمها می راند مجنون وار
بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته
برف می بارید و ما خاموش
فار غ از تشویش
نرم نرمك راه می رفتیم
كوچه باغ ساكتی در پیش
هر به گامی چند گویی در مسیر ما چراغی بود
زاد سروی را به پیشانی
با فروغی غالبا افسرده و كم رنگ
گمشده در ظلمت این برف كجبار زمستانی
برف می بارید و ما آرام
گاه تنها ، گاه با هم ، راه می رفتیم
چه شكایتهای غمگینی كه می كردیم
با حكایتهای شیرینی كه می گفتیم
هیچ كس از ما نمی دانست
كز كدامین لحظه ی شب كرده بود این بادبرف آغاز
هم نمی دانست كاین راه خم اند خم
به كجامان میكشاند با
برف می بارید و پیش از ما
دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود
زیر این كج بار خامشبار ،‌از این راه
رفته بودندو نشان پایهایشان بود
پاسی از شب رفته بود و همرهان بی‌شمار ما
گاه شنگ و شاد و بی‌پروا
گاه گویی بیمناك از آبكند وحشتی پنهان
جای پا جویان
زیر این غمبار ، درهمبار
سر به زیر افكنده و خاموش
راه می رفتند
وز قدمهایی كه پیش از این
رفته بود این راه را ،‌افسانه می گفتند


موسى و شبان ٢




وحی آمد سوی موسی از خدا
بندهٔ ما را ز ما کردی جدا
خدا موسى را فراخواند و به او گفت، واقعا كه گل كاشتى و بنده مرا از من جدا ساختى! وحى يعنى اتصال و ارتباط ناپيدا میان آدميان و خداوند، و به سه صورت امکان‌پذیر است: ١- وحی مستقیم: گفتار الهی که هیچ واسطه‌ای میان خدا و آدمى نباشد. و اين ويژه كسانيست كه تمامى پليديها را از خود دور ساخته و جز رضاى خدا هدف ديگرى در زندگى ندارند. اين افراد بدليل نداشتن ديو و پليدى دچار مرگ و اهريمن نشده و صدها سال زندگى ميكنند و خدا از اينها دست نميكشد و عمرشان آنقدر طولانيست كه در آخر خود از خدا مرگ را ميطلبند. ٢- وحی غیرمستقیم: گفتار الهی که از پشت حجاب شنیده شود، مانند سخن گفتن خداوند با موسی به واسطۀ بته خار آتش گرفته، و يا به واسطه همين سايت كه اينك درحال خواندنى. و اين مختص كسانيست كه افراط و حرص و طمع و ظلم به ديگران را كنار گذاشته و در تلاش براى رسيدن به درگاه الهى هستند.٣- وحی غیرمستقیم به واسطه آدم خدايى و يا خاص. گفتار الهی که عزيز خدا آن را حمل نموده و به ديگرى برساند. و اين ويژه كسانيست كه در لحظاتى از صميم دل خدا را صدا زده و بقول معرف دل سوخته گان بيچاره اى هستند كه از سر درد خدايا گفته اند. و يا كسانيكه قلبا خواستار انسان شدنند ولى بدلايل گوناگون ناتوان به اينكارند.

تو برای وصل کردن آمدی
نى برای فصل کردن آمدی
خدا به موسى گفت ترا براى اين برگزيدم كه بندگان مرا به من پيوند زنى، نفرستادم كه پيوند آنان را با من ببرى!

هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام
هر کسی را اصطلاحی داده‌ام
خداوند ادامه داده و ميفرمايد: هر آدمى داراى ويژهگيهاى منحصر بفرد خويش است. و بهمين دليلى آدمها با يكديگر متفاوتند و درست مانند اثر انگشت داراى كشش و جنبه، ژن، استعداد و توانايهاى مخصوص بخود هستند. و اين خود دليل قدرت و توانايى بسيار عظيم خداى تو در ساخت تنوع و زيباى است.

در حق او مدح و در حق تو ذم
در حق او شهد و در حق تو سم
مدح او مانند ذم توست، او که مدح من کند بچیزی که در من نيست، مانند ذم ّ و يا نكوهش تو است بچیزی که در من باشد. مثلا او دست و پاى زيباى مرا مدح ميكند و تو دست و پا داشتن مرا منع و نكوهش ميكنى. آن مدح براى او شيرين و شهد است و براى تو كه بهتر ميدانى سم.

ما بری از پاک و ناپاکی همه
از گرانجانی و چالاکی همه
خداوند ميفرمايد: چگونگى عبادات و مناجات و پندار و گفتار و كردار آدميان هيچگونه تاثيرى در وجود و هست من ندارد و من از همه اينها، چه پاك و چه ناپاك، چه جوان و چه سالخورده، برى و پاك هستم.

من نکردم امر تا سودی کنم
بلک تا بر بندگان جودی کنم
من آدميان را براى اينكه مداحى مرا بكنند نيافريدم، چرا كه بسيار فرشتگان و ملائك هستند كه شبانه روز، كارشان اين است. و نگفتم كه براى من عبادت كنند، اگر به آدما امر كردم كه آدم باشند و ديوهاى پليد اهريمنى را از خود دور كنند، اگر گفتم از درخت نخورند، براى خودم نيست، براى آدم است، چراكه خوردن ميوه ممنوعه (انجام پليدى) بهشت و خوشبختى و سعادت را از او ميروبايد و او را دچار رنج و سختى و تيره روزى مينمايد. امر به راستى در واقع يك جود (لطف) به آدميست و نه لطف بمن.

هندوان را اصطلاح هند مدح
سندیان را اصطلاح سند مدح
و هر كسى بهر طريق كه ميتواند و به آن قادر و تواناست، از پليديها دورى جويد، چراكه نيت و اصل پرهيزگارى و پارسايى مهم است و نه راه و روش آن، در نتيجه، خواه به روش هندوان، خواه بروش سنديان، و حتى بروش بربرها، ميتوان با پليدى جنگيد و راه رسيدن به خدا را پيمود.

من نگردم پاک از تسبیحشان
پاک هم ایشان شوند و درفشان
اينكه ذكر بگويند و به روش خاصى عبادت كنند، آنان را از پليدى پاك نميسازد، و راه رسيدن بمن را نشانشان نميدهد، و چيزى بمن اضافه نكرده و بدرد من نميخورد، زمانى كه آدما بطور جدى با ديوهايى كه تسخيرشان كردهاند، بجنگند و برآنان فائق آمده و پيروز شوند، در اينحال پاك شده و سخنان و عباداتشان مانند در و گهر، ارزشمند ميشود.برخى مصرع اول را اينگونه تفسير كردند كه از ذكر و تسبيح آدما من(خدا) پاك نميشوم! اينگونه تفاسير كفر مطلق است و من فكر نميكنم اصولا اين بيت از مولانا باشد.

ما زبان را ننگریم و قال را
ما روان را بنگریم و حال را
درنتيجه من به اينكه آدمى با چه زبان و آيينى ذكر بگويد و عبادات ظاهرى او اهميت نداده و آنها را بچيزى نميگيرم، چراكه براى من آن مبارزه واقعى كه آدمى از صميم قلب بر ضد پليدى انجام ميدهد مهم و ارزشمند است.

ناظر قلبیم اگر خاشع بود
گرچه گفت لفظ ناخاضع رود
درون و قلب آدمى كه پاك و بى آلايش باشد، براى من كافيست، و ديگر اينكه با چه زبانى و چگونه عبادت كند، بى اهميت است.خاشع فروتن، خاضع فروتن.

زانک دل جوهر بود، گفتن عرض
پس طفیل آمد عرض، جوهر غرض
چراكه دل و نيت، اصل ماجرا است، و جوهر و يا وجود است و گفتار ظاهر قضيا. و ظاهر وابسته به باطن و باطن مقصود و هدف است.

چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز
سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
تا كى و چقدر گفتار تكرارى و يكنواخت؟ گفتارى كه از زور تكرار، كسالت آور و حال بهم زن شدند. طالب عشقى هستم كه چيزى را در من زنده و بيدار كند، عشقى كه التهابش منو بسوزاند و اين سوز شورانگيز مرا با خود به سازش با خود بكشاند.الفاظ و اضمار و مجاز، يعنى گفتارى كه در درون و پنهان گفته ميشود و بدون معنيست، كنايه از خواندن نمازى كه در دل ميخوانند بدون اينكه بدانند و يا توجه داشته باشند كه چه ميگويند و دلخوشند كه نمازخوانند.

آتشی از عشق در جان بر فروز
سر بسر فکر و عبارت را بسوز
آتشى كه از سر عشق بجان ميافتد را، براى خدا داشته باش، و اينقدر دنبال پيدا كردن الفاظ و كلمات مناسب و رسمى نباش. يكبار از ته دل و با عشق بخدا گفتن: الهى قربونت برم خدايا، بهتر از يك عمر نماز خواندن درست بزبان بيگانه است. بشوى اوراق (قرآن، تورات، انجيل) اگر همدرس مايى.

موسیا! آداب‌دانان دیگرند
سوخته جان و روانان، دیگرند
اى موسى، آنانكه آداب و رسوم دينى را بجا ميآورند، در يك گروهند كه بحثشان جداست. و عاشقان خدا هم گروهى ديگرند و از من هستند.

عاشقان را هر نفس سوزیدنیست
بر ده ویران خراج و عشر نیست
عاشقان خدا با هر نفس، عاشقترند، و برايشان چيزى جز خدا مهم نيست و در راه خدا چيزى براى از دست دادن ندارند. حراج و عشر همان ماليات است كه از كشاورزان چه بطور نقدى و چه جنسى ميگرفتند. ولى وقتى دهى خراب و ويران بود و كشاورزش محصولى نداشت، در نتيجه مالياتى هم برايش بريده نميشد، و كنايه از عاشق سوخته ايست كه چيزى براى از دست دادن ندارد.

تو ز سرمستان قلاوزی مجو
جامه‌چاکان را چه فرمایی رفو
انتظار رفو كردن جامه، از كسى كه خود جامه را بتن پاره كرده، بيهوده است. قلاوز بلد راه است، و يك مست هيچگاه نميتواند، راه را پيدا كند.

ملت عشق از همه دینها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
در اين بيت مولانا حجت را بر همه آدما، تمام كرده و رك و راست و بى پرده و آشكار و واضح به مدعيان كم خرد، خودپسند، نفرت انگيز و رجاله دين ميگويد: آقا، محترم، محترمه، آدم، انسان، مدعى، بدان و آگاه باش، در پيشگاه خداوند بزرگ، دين پسنديده نيست و خداشناسان، ديندار نيستند، و صاحب هيچ دينى نيستند و به هيچ دينى وابسته نيستند، چراكه همه چيز نزد عاشقان خدا، فقط و فقط خدا است، و آنان جز خدا نه آيين نه نماز نه رسم نه دين، هيچ چيز ديگرى ندارند. حالا اگر اين مطلب ساده را فهميدند!

لعل را گر مهر نبود باک نیست
عشق در دریای غم غمناک نیست
خداشناس،(لعل و گهر و در ) اگر مهر و نشان(دين) نداشته باشد، چه باك، در دنيايى كه پر از پليدى و زجر و شكنجه روحى و غم و ترس و نگرانى و حرص و خشم و نفرت و كينه است، تنها كسانى آرامش دارند كه عاشقند و خداشناسند و براى رضاى خدا ميزيند و بس.

نويسنده: مريم

۱۳.۴.۰۱

موسى و شبان ١



مولانا در داستان موسى و شبان به مردم چگونه مناجات كردن با خدا را ياد داده و به چندين درس كليدى كه در راه يافتن راه خدا، ميبايست آموخت اشاره ميكند: ١- مناجات با خدا به زبان و آيين و رسوم و زنجير زنى و سينه زنى و امام و امامزاده و حتى پيامبر خدا، نيازمند نيست. ٢- خداشناسى در نهاد بشر قرار دارد و اگر آينه جان آدمى با تربيت غلط و دين و رسوم بربرها آلوده نگردد، رسيدن بخدا بسيار سادهتر است. ٣- هيچ كس نميتواند خدا را به آدميان بشناساند بجز خود فرد. و حتى كسانيكه بندگان خاصند و خود را پيامبر ميدانند، هم از اين فعل عاجزند، چرا كه ميشود فيل شناسى در تاريكى. ٤- ابليس با ساخت دين آدمى را از خدا و ذات و اصل خويش دور ساخت.
٥- موسى از خداشناسى چيز زيادى نمى دانست، و درنتيجه رسالت راهبريش زير سئوال است.
مناجات چوپان و حماقت موسى:

دید موسی یک شبانی را براه
کو همی‌گفت ای خدا و اى اله
موسى رهبر معنوى يهوديان، ويا كسانى كه رسالت عيسى را انكار كرده و به همين سبب لقب جهود و ياانكار كننده بر پيشانيشان نقش بسته است، روزى چوپانى را در حال نماز و نيايش بدرگاه ايزد توانا ميبيند و ميشنود كه چوپان ميگويد:

تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
اى خداى من تو كجايى تا من خدمتت كنم، كفش برايت بدوزم، موهايت را شانه كنم.

دستكت بوسم بمالم پايكت
وقت خواب آيد بروبم جايكت
دست و پاى عزيزت را بمالم و شبها رختخوابت را برايت آماده كنم.

جامه‌ات شویم شپشهايت کشم
شیر پیشت آورم ای محتشم
جامه ات را بشويم و شپشهاى سرت را بكشم. برايت شير بياورم اى خداى با شكوه من.

گر ترا بيمارى آيد بپيش
من ترا غمخوار باشم، همچو خويش
وقت بيمارى، من ترا مانند خود مراقبت و پرستارى كنم.

گر بدانم خانه ات را من مدام
روغن و شيرت بيارم صبح و شام
اگر آدرست را داشتم، صبح و شب برايت شير و كره ميآوردم.

هم پنير و نانهاى روغنين
خمره ها، جغراتهاى نازنين
نانهاى روغنى و پنير ميآوردم، خمره هاى شراب ميآوردم، ماست چكيده ميآوردم.

سازم و آرم به پيشت صبح و شام
از من آوردن، ز تو خوردن تمام
شب و روز ميساختم و ميآوردم برايت و تو فقط بنشين و بخور.

اى خداى من فدايت جان من
جمله فرزندان و خان و مان من
خدايا خودم و مالم و فرزندانم و هرچه كه دارم و ندارم همگى فداى تو.

ای فدای تو همه بزهای من
ای بیادت هی هى و هیهای من
همه بزهايم فداى تو، و من در همه حال بياد توام.

این نمط بیهوده می‌گفت آن شبان
گفت موسی با کی استت، ای فلان
خلاصه چوپان عاشق با خدايش راز و نياز عاشقانه اى داشت و از اين دست سخنان ميگفت. تا اينكه موسى او را بانگ زد و خواند و پرسيد: آهاى فلانى با كى حرف ميزنى؟ نمط يعنى نوع، قبيل، ازايندست.

گفت با آنکس که ما را آفرید
این زمین و چرخ ازو آمد پدید
چوپان گفت با خداو آفريدگار آدميان و زمين و چرخ (دنياى بيرون از كره زمين) و هر چه كه هست و نيست.

گفت موسی های خيره سر شدی
خود مسلمان ناشده کافر شدی
موسى كه خدايش، خداى ترسناك و عصبانى و انتقام گير است، به چوپان پرخاشكرده و گفت، اى گستاخ، هنوز خدا شناس نشده، كافر شدى.

كافر يعنى خدا نشناس و مسلمان يعنى خدا شناس و مربوط به دين اسلام نيست. درواقع لفظ مسلمان ساخته از لفظ سلمان است به اضافه ٔ میم مفعولی و به معنی سلمان داشتن و مانند سلمان بودن. (مثل مششدر که از اضافه ٔ میم مفعولی به ششدر ساخته شده ) و جهت ساختن مسلمان از سلمان، درواقع دست و پا کردن عربها بوده برای مطرح كردن خود در مقابل ايرانيان که به اعراب بربر میگفتند، و اعراب هم خود را مسلمان یعنی مانند سلمان پارسی که از بزرگان دين مانى و مردان و اصحاب بزرگ خدا در ايران بود، گفتند، تا از لفظ و لقب بربر رهايى يابند. و بگويند كه آنها هم از پارسايى بى نصيب نيستند. ولفظ مذکور در همان اوایل جنگ جهانى نخست كه قبايل وحشى و بربر به سرزمين زرتشت حمله كرده و چون قاجارها، ايران را بدون دفاع در مقابل قبايل بربر و وحشى كه در حاشيه مرزهاى امپراتورى ايران ميزيستند، رها ساختند، وحشيها ريختند و مردم غير نظامى را زدند و كشتند و غارت كردند و سوزاندند و ويران ساختند و سرها بريدند بى جرم و بى جنايت و جناياتى مرتكب شدند كه تا ابد آدمى را در جهنم نگاه خواهد داشت و دايره مجازات بى پايان خواهد بود. و نتيجه ازهمپاچى امپراتورى و تكه پاره شدن آن به دها كشور شد كه تركيه و يونان و و و از آنجمله اند. و بدين ترتيب لقب مسلمان و مسلم جايگزين لقب "بربر " براى اعراب شد.

۱۱.۴.۰۱

دفتر دوم ملكه سبا و هدهد، بلقيس



در اين بخش از دفتر دوم اشاره اى به داستان ملكه سبا و پياميست كه هدهد براى او ميآورد. اصل داستان مربوط به كتاب عطار كبير فيلسوف و دانشمند بزرگ عالم بشريت، منطق پرندگان (منطق الطير) است. داستان ملكه سبا، در قرآن بنام بلقيس و سليمان در سوره نمل آمده است. اينكه اين بخش از مولاناست، بشدت ترديد آميز است، چراكه بسيار سطحى و كم عمق است و كاملا معلوم نيست كه هدف از نوشتن اين بخش چيست و چرا مولانا اين بخش را در اينجا نوشته و هدفش چه بوده است. بهرحال اين بخش را بعنوان نمونه اى از دستبرد جنايتكارانه ادبى در اينجا مينويسم و هرگونه مسئوليت، درجهت فهم و درك و قبول و و و به عهده خوانندهگان وا ميگذارم.
رحمت صد تو بر آن بلقیس باد
که خدایش عقل صد مرده بداد
بخشايش صدباره خداوند بر آن ملكه اى باد كه خردمندتر از صد مرد بود. همين بيت هزاران فرشسنگ از افكار مولانا بدور است و افكار مرتجع و آخونديسم دوران قاجار را نشان ميدهد. مولانا بجز تقسيم آدمها به دانا و نادان، عامى و الهى، خط كش ديگرى براى قياس بين آدما نداشته و هيچگاه مخلوقات خدا را از روى ويژهگيهاى ظاهرى آنان به گروهها و دستجات گوناگون تقسيم نكرده و آنان را با هم بدين گونه مقايسه نمينمايد و اينكار فقط و فقط از بربر ها ، عوام، نادانان ، مجانين و آخوندها برميآيد و بس. مرده در اينجا يعنى مرد شجاع، مرده در تداول نوعی معرفه برای کلمه مرد، مرد معهود، شجاع ، بهادر است.

هدهدی نامه بیاورد و نشان
از سلیمان چند حرفی با بیان
هدهد يكى از پرندگان داستان منطق لطير است كه با نمايندهگان پرندگان جهان در سفر عرفانى به كوه قاف بدنبال يافتن سيمرغ و يا خدا است. ميگويد روزى هدهد از سليمان نامه و پيامى براى ملكه سبا ميآورد كه حاوى سخنانى از سليمان است. نامه بيآورد و نشان، در گذشته وقتى پيامبران و نامه رساننان پيام و نامه اى را تحويل ميدادند، ميبايستى نشانى هم از كسيكه نامه را فرستاده نشان ميدادند تا دريافت كننده مطمئن ميشد كه نامه اصل است.

خواند او آن نکته‌های با شمول
با حقارت ننگرید اندر رسول
ملكه نامه را خواند و محتويات آنرا دريافت و با حقارت نامه رسان را نگاه نكرد! كاملا مشخص است كه نويسنده بدنبال جفت كردن قافيه بيت است و به معناى آن كاملا بى توجه! و اينكار از مولانا نيست. و كلا بيت اشتباه است.

جسم هدهد دید و جان عنقاش دید
حس چو کفی دید و دل دریاش دید
چشم سر ملكه، هدهد را ميديد كه پرنده كوچكى است ولى جان و يا چشم خردش در او تجلى از سيمرغ را ميديد. عنقا و يا سيمرغ و يا ققنوس، مرغی است افسانه اى( شايد هم بواقع وجود داشته است، اگر بربر ها كتابخانه هاى ما را نسوزانده، غارت نكرده و يا كتب را خمير نكرده بودند، امروز ما از ماجرا آگاه بوديم) است که بر فراز کوه قاف سکنی دارد، این مرغ هر زمانی که ياد یار کند تخمی نوین گذاشته و آنچنان بروی آن تخم بال بال می زند تا خود در اثر حرارت و شوق وصال یار آتش گرفته می سوزد و از خاکستر وجودش، فرزندش بارور شده و تولد می یابد. گویند در تمام هستی تنها یک سيمرغ وجود دارد و او هم آشیان بر قله قاف که بلند ترین قله وجود است ، دارد. در عرفان سيمرغ ايران همان خداست.

خاک زن در دیدهٔ حس‌بین خویش
دیدهٔ حس دشمن عقلست و کیش
ميگويد بر چشم كه نماينده حس بينايى است، خاك بپاچ! چرا كه چشم سر، دشمن عقل و خرد است. اين بيت حماقت كامل آخونديست و كفر مطلق. چرا كه اولا به خلقت خدا ايراد ميگيرد و خود را فهميده تر از خدا مينامد و ميگويد كه آنچه خدا خلق كرده دشمن است و بد است و موجب گمراهيست!! پس روش خاك بريز و كورش كن! خوب اگر خدا بد آفريده پس چگونه از آدمى انتظار ميرود كه بد نكند؟ حالا آخوند احمق ميگويد اين كنايه از آن است كه بايد با عقل سر ديد نه چشم سر! و اين اشتباهى است كه اكثر كسانى كه از درياى معرفت حتى قطره اى هم نديدند ميكنند. مولانا هيچگاه حواس پنجگانه را نفى نكرده و نميگويد چشم سر را ببند تا بتوانى با چشم خرد ببينى! او ميگويد خوب ببين، با چشم باز ببين، با چشم سر ببين، با چشم خرد تميز بده، خوب را از بد تشخيص بده، بفهم. و فرق است بين كسانيكه خود را فلج ميكنند به اميد اينكه بتوانند پرواز كنند و كسانيكه با پاهاى تن آنچنان ميدوند تا در آخر از زمين كنده شوند و به پرواز درآيند. و درست گمراهى در مبحث خداشناسى از اينجا شروع ميشود كه مدعيان و كسانيكه خود را خداشناس ميدانند و ادعاى رهبرى معنوى آدميان را دارند، با گرفتن طبيعت آدمى از او و جايگزين ساختن رويا و خيال و غير واقع در او ، آدمى را از راه خداشناسى جدا ساخته و او را به ناكجا آباد ميبرند. و اين گمراهى را به او حقنه كرده و بعناوين مختلف ميقبولانند.

دیدهٔ حس را خدا اعماش خواند
بت‌پرستش گفت و ضد ماش خواند
در اين بيت به حماقت ادامه داده و خريت را كش ميدهد و با رجوع به يكى از آيات قرآن ميگويد: چشم سر را الله نابينا(اعمالش) ميدانند و ديدن با چشم سر را بت پرستى ناميده و ضد ما ميداند. (آيه ١٧٩ سوره اعراف) از اينجا ببعد ديگر ادامه نميدهم و اين چند خط را هم نوشتم تا جويندگان حقيقت بدانند كه استعمار و دستهاى اهريمنى چه بلايى بر سر آثار بزرگان ما آورده اند. و عاقل را يك اشاره بس است.

۱۰.۴.۰۱

لقمان حکیم ۵



در این بخش مولانا از انسان و انسانیت سخن گفته و از آدما میخواهد تا نیک بیاندیشند و در نتیجه راه سعادت و خوشبختی را بیابند. و یافتن این راه سخت و دشوار نیست، سنگلاخ نیست، پستی و بلندی ندارد و بسیار هموارتر و ساده تر از آنچه مینماید، است. چگونه؟ خوب بخورید، خوب بیآشامید، خوب بخوابید، فقط افراط نکنید، حرص نزنید، و بهیچ جانداری ظلم نکنید. بهمین راحتی.

چونک ملعون خواند ناقص را رسول
بود در تاویل نقصان عقول
این بشر خدانشناس است که یک ناقص عقل را پیامبر و رسول خود میداند. و هنگامی که یک ناقص عقل, رهبر و رسول مردم میگردد، حماقت و جهالت و ناقص عقلی و خدا ناشناسی عمومیت یافته و به دیگران هم سرایت میکند. درست همان اتفاق ننگینی که ۴۳ سال است در ایران رخ داده و هنوز جریان دارد. در تأویل نقصان عقول، یعنی عقلهای ناقص عاجز از درک و فهم و تاویل و‌پی بردن به آنچه که مقصود و منظور واقعی خداست، میباشند.

زانک ناقص‌تن بود مرحوم رحم
نیست بر مرحوم. لایق لعن و زخم
آنکه جسم و تن ناقص دارد، لایق حمایت و پشتیبانی و رحم است و نه نفرين و تمسخر و بی اعتنایی.

نقص عقلست آنکه بد رنجوریست
موجب لعنت، سزای دوریست
آنچه که موجب لعنت است و باید از آن دوری جست، کم عقلی و بیخردیست. آنکه ناقص عقل است، احمق است، دارای جهل مرکب است، آدم بشو نیست، هم لایق لعن و نفرین است و هم اینکه باید ازش دوری جست.

زانک تکمیل خردها دور نیست
لیک تکمیل بدن مقدور نیست
چرا؟ چون بدنی که ناقص است، را بطور طبیعی نمیشود کامل کرد، مثلا کسی که در یک تصادف، پای خود را از دست میدهد، شاید پای مصنوعی بگيرد ولی هرگز دوباره صاحب پای طبیعی نخواهد شد و بدون چاره است و در اینباره کاری نمیتواند بکند. ولی برای بیخرد و ناقص عقل، درمان و چاره وجود دارد. میشود او را درست کرد، یا با شلاق یا با هویج. ( مردم شمال اروپا مثلی دارند که برمیگردد به تربیت اسب، و میگویند اسب را یا با هویج( با محبت) و یا با شلاق ( با خشونت) میتوان براه آورد و تربیت کرد. و اینرا بسط میدهند به افراد جامعه و آدمیان احمق که یا باید با محبت و یا خشونت آنان را آدم ساخت.)

دانش ناقص نداند فرق را
لاجرم خورشید داند برق را
برق آفل باشد و بس بی وفا
آفل از باقی ندانی بی صفا
برق و یا صاعقه آسمان لحظه ای بیش نیست و ناپدید میشود(افل است) و فقط کسی که از مهر خدا صفای باطن یافته فرق بین نور خورشید و برق را میداند. کنایه از داشتن قوه تشخیص و شناخت سره از ناسره است که هر آدمی توانا به اين تشخيص نيست.

برق خندد بر کی می‌خندد بگو
بر کسی که دل نهد بر نور او
آذرخش برای آنکس که دل به نور گذرایش بسته، خوشایند است و نه کس دیگر. ولى همين آذرخش هم بر كسى به او دل ميبند با نگاه تحقير و تمسخر مينگرد.

۸.۴.۰۱

لقمان حکیم ۴



در این بخش مولای ما، با الهام از محبتی که بین شاه و شیخ وجود دارد، از تاثیرات «محبت و بی محبتی» بر روی هستی(چه آدمیان و چه جماد)از نظر علمی و عرفانی سخن میراند و دریایی از معرفت را بطرف جوی های باریک و کم عمق اذهان خوانندگان میفرستد که گاها این جویها کشش این دریا را نداشته و درنتیجه سیلی بنیان کن براه افتاده و آدمی را از جا کنده و با خود برده و او را از خود بیخود میسازد.

از محبت تلخها، شیرین شود
از محبت، مسها زرین شود

از محبت دردها صافی شود
از محبت دردها شافی شود
کلمه «درد» که میبایستی دورد خوانده شود در این بیت، هم در مصرع اول و هم در مصرع دوم تکرار شده است. در مصرع دوم میگوید از محبت، شراب از ناخالصیها پاک و شفاف شده و درد آن موجب شفا و تندرستی است. پس از ساخت شراب، آنرا در خمره ها کرده و بمدت زیادی در جایی خنک قرار میدادند تا ناخالصیهای آن ته نشین شده و شراب به اصطلاح صاف و شفاف شود. آن ناخالصیهایی که در ته خمره و یا کوزه شراب ته نشین میشد، را درد مینامیدند. این درد را دستفروشان در کوچه ها جار زده و به مردم میفروختند و اعتقاد بر این بود که این درد بهترین دارو برای پاک سازی بدن از سموم است. و شخصی که درد میفروخت را دردکش مینامیدند. شافی یعنی شفا بخش. درد در مصرع دوم یعنی همان درد شراب که حکم دارو را دارد و شفا میدهد. درد در مصرع اول یعنی کدورت و ناراحتی بوجود آمده. و منظور این است که با محبت کدورتها از میان میرود و صفا و صافی بوجود میآید.

از محبت خارها گل میشود
وز محبت سرکه ها مُل میشود
از محبت بارانی که یکی دو بار در سال بر روی یک کاکتوس پر از خار، میبارد، موجب به گل نشستن کاکتوس میشود. مل نه سرکه است و نه شراب و هم خواص اینرا دارد و هم آنرا. میگویند آدمی اگر کاردان باشد از انگور شراب میسازد، اگر نابلد باشد از انگور سرکه میسازد و اگر تازه کار و مبتدی باشد نتیجه شراب سازی، چیزی بنام مل میشود. و بیشتر از مدارا کردن با سرکه مل بدست میآید که در اینجا منظور مرشد ما، از تبدیل سرکه به مل است. مل مزه ای بین تلخی و ترشی دارد و الکل بسیار کمی هم داراست.

از محبت دار تختی میشود
وز محبت بار بختی میشود
معنی صوری این بیت اینست که از محبت، قتلگاه تبدیل به فراخ بالی و استراحت میشود و سختی موجب سعادت. از داستان پشت این بیت بیخبرم.

از محبت سجن گلشن میشود
بی محبت روضه گلخن میشود
از محبت زندان به گلشن تبدیل میشود. سجن بمعنی زندان است و احتمالا کنایه از زندانی شدن یوسف است که او را بمقام بالایی رساند و برایش گلشن شد. شاید هم کنایه از داستان دیگرست. و این گلشن کلمه ترکیبی از گل+ شن است. یعنی گلهایی که در شن رشد میکنند، مانند انواع رز ها. تا دویست سال پیش و قبل از فروپاچی امپراتوری پارس و پیش از بقدرت رسیدن بربرها، در ایران باغهایی وجود داشت که در دنیا معروف بودند و باغهای پارسی (Persian Garden) بهشتهای زمینی نامیده میشدند. و کلمه پارادیس که در زبان بیگانه بمعنای بهشت است از اینجا منشاء میگیرد. دلیلش هم این بود که در این باغها فقط گلهای رنگارنگ خودنمایی نمیکردند، بلکه اولا این باغها براساس طبیعت اقلیم و یا سرزمینی که در آن واقع شده بودند ساخته میشدند و دوم اینکه تمامی جانداران اقلیمی هم در این باغها اجازه حضور داشتند و همه چیز براساس طبیعت استوار بود. بهمین دلیل این باغها، مانند امروزه، فقط یکنام نداشتند وهمگی گلستان نامیده نمیشدند، بلکه برخی بنام لاله ستان، سرو بنان، بوستان، گلشن( جاییکه در آنجا گلهایی که در شن میتوانند رشد کنند کاشته میشدند)، تارم، باغ، گلزار، رزستان، روضه و و و خلاصه بقول فردوسی کبیر در ایران: کز این بگذری شهر بینی فراخ، همه گلشن و باغ و میدان و کاخ. در مصرع دوم، روضه گلخن میشود، میگویید بدون محبت، باغ به آتشدان تبدیل میشود.

از محبت نار نوری میشود
وز محبت دیو حوری میشود
آتش وقتی به اوج میرسد، نور میشود. دیو که به زشتی معروف است تبدیل به حوری که مظهرزیبایست و لقب زنان ایرانی در بین اعراب بوده است، میشود. از داستانی که در پشت این مصرع است بیخبرم ولی تلاش میکنم که منشاء این مصرع را پیدا کنم. در کدام داستان دیو تبدیل به حوری شده است؟

از محبت سنگ روغن میشود
بی محبت موم آهن میشود
سنگها بر اثر فشارهای وارده لایه های زمین(محبتی که از دربر گرفتن حاصل میشود) تبدیل به روغن(نفت) میشوند. اگر جای موم گرم نباشد ( محبت گرما را نبیند) مانند آهن بسیار سخت میشود.

از محبت حزن ، شادی میشود
وز محبت غول ، هادی میشود
از محبت غم از دل رفته و شادی جایگزین میشود، از محبت همه پرندگان جهان جمع شده و دسته جمعی به پرواز درآمده و درحالیکه از دور شبیه یک غول هستند، بطرف دریای معرفت راهبر میشوند.(در کجا غول رهبر داشتیم؟)

۵.۴.۰۱

دفتر دوم لقمان حکیم ۳



در این قسمت مولانا به شرح دوستی شاه با لقمان پرداخته و حکایتی از آنچه که مابین ایندوست را مثال میزند. مولانا توسط این حکایت درس قدرشناسی و ارزش نهادن به داشته های آدمی را متذکر شده و به خواننده میگوید: اگر در رابطه با یکی از عزیزانتان به تلخی برخوردید، بخاطر سابقه دوستی و مهر و محبتی که زمانی بین شما بوده، از او ایراد نگیرید و برای یک دستمال قسطنطنیه(قیصریه) را به آتش نکشید. و دوستی را بهم نزنید و گذشت داشته باشید. و پا را از این فراتر نهاده و به آدما میگوید: هرچه که دارید از خدا دارید، پس بخاطر هر تلخی ناچیز و یا حتی جانگدازی که پیش میآید، بلافاصله تیر خشم خود را متوجه خدا نکرده و ناشکری آغاز نکنید.

خواجه لقمان چو لقمان را شناخت
بنده بود او را، وبا او عشق باخت
شاه عباس چون زیر دست لقمان حکیم بزرگ شده بود و او مربی و آموزگارش بود، بشدت به او علاقمند بود و لقمان را دوست داشت.

هر طعامی کآوریدندی بوی
کس سوی لقمان فرستادی ز پی
این علاقه تا آنجا بود که هربار از گوشه و کنار دنیا، برای شاه عباس تحفه و یا خوردنی نوبرانه میآوردند، شاه عباس پیش از اینکه لب به آن بزند، ابتدا لقمان را فراخوانده و آنرا به او پیشکش میکرد.

تا که لقمان دست سوی آن برد
قاصدا تا خواجه پس‌خوردش خورد
و تا لقمان اول از آن نمیخورد، شاه عباس دست به آن نمیزد و عمدا پس خواری او را کرده و بدین ترتیب بندگی لقمان را میکرد.

سؤر او خوردی و شور انگیختی
هر طعامی کو نخوردی ریختی
هر بار لقمان خوراک پیشکشی و نوبرانه را میخورد و از آن تعریف میکرد، شاه عباس با اشتیاق و علاقه آنرا میخورد و برعکس اگر لقمان از آن خوراک خوشش نمیآمد، شاه عباس هم از آن نمیخورد.

ور بخوردی بی دل و بی اشتها
این بود پیوندی بی انتها
و تازه اگر هم از آن خوراکی که لقمان خوشش نیامده بود میخورد، بدون میل و اشتها اینکار را میکرد. یک چنین پیوند عاطفی و روحی بین لقمان و شاه وجود داشت، تا جاییکه حس چشایش به حس چشایی لقمان بسته شده بود.

خربزه آورده بودند ارمغان
لیک غایب بود لقمان آنزمان
یکروز برای شاه عباس یک خربزه نوبرانه آوردند تا بخورد. و لقمان در نزدش نبود. شاه عباس طبق معمول و عادت، کسی را فرستاد تا لقمان را بیاورند.

گفت خواجه با غلامی، کآیفلان
زود رو فرزند، لقمان را بخوان
شاه عباس به یکی از غلامان گفت: فرزندم فورا برو و لقمان را بخوان. شاه پدر ملت بود، و احاد ملت صرفنظر از مقام و منزلت و رنگ و نژاد وو و فرزندان شاه محسوب میشدند.