۵.۲.۰۱

همچو خر مصحف کشد از بهر کاه


قصه زنده شدن استخوانها بدعای عیسی قسمت دوم:

ز ابر گريان شاخ سبز و تر شود
زانک شمع از گريه روشن تر شود
هرکجا نوحه کنند آنجا نشين
زانک تو اوليتری اندر حنين
زانک ايشان در فراق فانیند
غافل از لعل بقای کانیند
زانک بر دل نقش تقليدست بند
رو به آب چشم بندش را برند
زانک تقليد آفت هر نيکويست
که بود تقليد اگر کوه قويست
گر ضريری لمترست و تيز خشم
گوشت پاره ش دان، چو اورا نيست چشم
گر سخن گويد ز مو باريکتر 
آن سرش را زان سخن نبود خبر
مستی دارد ز گفت خود وليک
از بر وی تا به می راهيست نيک

نوش کن می نوش


من زرتشتی نیستم، و از تعالیم کامل زرتشت تقریبا بیخبرم، و تنها سه سخن از تعالیم او بمن رسیده که میفرماید:

۱- ابتدا پندار نیک داشته باش که ترا به گفتار نیک میرساند و آن گفتار نیک موجب کردار نیک تو میگردد. و کردار نیک موجب آرامش تو و اطرافیانت میباشد.

۲- هرچه کنی بخود کنی، گر همه نیک و بد کنی. هر عمل و یا کرداری که از تو سر میزند درواقع کاریست که درحق خود کردی! و این یک سخن بسیار ژرف و بحث‌ بسیار گسترده ایست که هر کسیرا توان درک و هضمش نیست.

۳- هیچ راهی نیست بجز راه راستی.

و براستی برای زیبا بود و زیبا زندگی کردن و زیبای پخش کردن و زیبایی به ارث گذاشتن، آیا برای آدمی چیز بیشتری از این سه درس لازم است؟

کتاب داستانهای تخیلی در دوران امپراتوری صفوی


در سال ۱۵۶۵، کتابفروشیهای پارسی در دوران 
امپراتوری صفوی قرن ۱۶ میلادی کتاب داستان تخیلی را منتشر کردند که شامل ۱۲۰ ‌تصویر از چهره‌های فوق‌العاده عجیب و غریب بود.این تصاویر بر روی صفحات نازکی از جنس چوب با ظرافت شگفت انگیزی حکاکی شده و بسیار جالب توجه میباشند. این مجموعه یکی از خلاقانه‌تر و پیچیده‌تر خلاقیت‌های هنر ایرانی دوران امپراتوری صفوی نامیده شده است. متاسفانه این مجموعه بینظیر در سال ۱۸۶۹ و در دوران قاجارها همراه با برخی کتب ارزشمند دیگر توسط لوئیس پرین به پاریس برده شده و ترجمه گشته و امروزه بنام او ثبت شده است، هرچند گفته میشود که نقاشیها کار صنعتگران ایرانیست و تنها داستانها از اوست که دروغی بیشرمانه است.


۴.۲.۰۱

ای امیر آب، مارا زنده کن



زاهدی را گفت يارب در عمل
کم گری تا چشم را نايد خلل(کم گریه کن تا کور نشی)
گفت زاهد از دو بيرون نيستحال
چشم بيند يا نبيند آن جمال
گر ببيند نور حق خود چه غمست
در وصال حق دو ديده چه کمست
ور نخواهد ديد حق را گو برو
اين چنين چشم شقی گو کور شو
غم مخور از ديده کان عيسی تراست
چپ مرو تا بخشدت دو چشم راست
عيسی روح تو با تو حاضرست
نصرت از وی خواه کو خوش ناصرست
ليک بيگار تن پر استخوان
بر دل عيسی منه تو هر زمان
همچو آن ابله که اندر داستان
ذکر او کرديم بهر راستان
زندگی تن مجو از عيسیت
کام فرعونی مخواه از موسیت
بر دل خود کم نه انديشه معاش
عيش کم نايد تو بر درگاه باش
اين بدن خرگاه آمد روح را
يا مثال کشتی مر نوح را
یارچون باشد بيابد خرگهی
خاصه چون باشد عزيز درگهی.

در اوایل دفتر دوم داستانی را مرور کردیم در ارتباط با عیسی و همراه او که در مسیری میگذشتند و بجائی رسیدند که چند تکه استخوان ریخته بود و همراه  از عیسی اسم اعظم خداوند را جویا شد ولی عیسی اسم اعظم را بهمراه خود نگفت و باو تذکر داد که در مقامی نیست که اسم اعظم را بداند و بخواهد مرده ای را زنده کند. آن همراه از روی هوس و نادانی به عیسی خواهش تمنا و اصرار کرد که اگر اسم اعظم را بمن نمیگوئی پس خودت اینکار را بکن. عیسی در اثر پافشاری خیلی زیاد آن ابله بتنگ آمد و بخواسته او تن در داد وبا او موافقت کرد. مولانا در اینجا داستان را نیمه تمام گذارد و در این قسمت مجددا به داستان عیسی برمیگردد و میفرماید:

داستان زنده شدن استخوانها بدعای عیسی قسمت اول 
   
خواند عیسی نام حق بر استخوان
از برای التماس آن جوان
 حکم یزدان از پی آن خام مرد
صورت آن استخوان را زنده کرد
از میان بر جست یک شیر سیاه
پنجه‌ای زد کرد نقشش را تباه
 کله‌اش برکند مغزش ریخت زود
معز جوزی کاندرو مغزی نبود
 گر ورا مغزی بدی اشکستنش
حود نبودی نقص الا بر تنش
 گفت عیسی چون شتابش کوفتی
گفت زان رو که تو زو آشوفتی
 گفت عیسی چون نخوردی خون مرد
گفت در قسمت نبودم رزق خورد
ای بسا کس همچو آن شیر ژیان
صیدخود ناخورده رفته از جهان
قسمتش کاهی نه و حرصش چو کوه
وجه نه و کرده تحصیل وجوه
ای میسر کرده بر ما در جهان
سخره و بیگار ما را وا رهان
طعمه بنموده بما وان بوده شست
آنچنان بنما بما آنرا که هست
گفت آن شیر ای مسیحا این شکار
بود خالص از برای اعتبار
 گر مرا روزی بدی اندر جهان
خودچه کارستی مرا با مردگان
 این سزای آنک یابد آب صاف
همچو خر در جو بمیزد از گزاف
گر بداند قیمت آن جوی خر
او بجای پا نهد در جوی سر
 او بیابد آنچنان پیغامبری 
میرآبی زندگانی‌پروری
 چون نمیرد پیش او کز امر کن
ای امیرآب ما را زنده کن
هین سگ نفس ترا زنده مخواه
کو عدو جان تست از دیرگاه
خاک بر سر استخوانی را که آن
مانع این سگ بود از صید جان
 سگ نه‌ای بر استخوان چون عاشقی
دیوچه وار از چه بر خون عاشقی
آنچه چشمست آن که بیناییش نیست
زامتحانها جز که رسواییش نیست
سهو باشد ظنها را گاه گاه
این چه ظنست این که کور آمد ز راه
دیده آ بر دیگران نوحه‌گری
مدتی بنشین و بر خود می‌گری

با دوست کنج فقر بهشتست و بوستان


رفتی و همچنان بخیال من اندری
گویی که در برابر چشمم مصوری
فکرم بمنتهای جمالت نمیرسد
کز هرچه در خیال من آمد نکوتری
مه بر زمین نرفت و پری دیده برنداشت
تا ظن برم که روی تو ماهست یا پری
تو خود فرشته ای نه از این گل سرشته ای
گر خلق از آب و خاک، تو از مشک و عنبری
ما را شکایتی ز تو گر هست هم بتوست
کز تو بدیگران نتوان برد داوری
با دوست کنج فقر بهشتست و بوستان
بی دوست خاک بر سر جاه و توانگری
تا دوست در کنار نباشد بکام دل
از هیچ نعمتی نتوانی که برخوری
گر چشم در سرت کنم از گریه باک نیست
زیرا که تو عزیزتر از چشم در سری
چندانکه جهد بود دویدیم در طلب
کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری
سعدی بوصل دوست چو دستت نمیرسد
باری بیاد دوست زمانی بسر بری.
سعدی کبیر


۳.۲.۰۱

محیط زیست ایران در قرن ۱۷ و یا ۱۶۴۸ تا ۱۶۹۶



گروهی ‌از سینی های ‌تزئینی قرن هفدهم ایران که بروی آنهامینیاتورهایی از طبیعت ایران قرن ۱۷ میلادی و دوران امپراتوری صفوی نقاشی شده است. این نقاشیها بر روی صفحات مسی با هنر مسگری در اصفهان خلق شده اند. متاسفانه تمامی این سینیها در چپاولهای متعدد از ایران ربوده شده و در غرب در کلکسیونهای خصوصی و در موزه ها نگاهداری میشود بدون اینکه نام صاحب اثر و یا نام ایران برده شود. ولی چون سینیها ساخت صنعتگران اصفهانیست و در پس زمینه نقاشیها ساختمانهای مسجد شاه و دیگر بناهای ایرانی را میتوان دید، تخمین زده میشود که هنرمندگمنام نقاش و همچنین مسگر این سینیها اهل اصفهان و سینیها از دوران امپراتوری صفوی و مربوط به قرن ۱۷ میلادی باشند. 


فارغ از تشنيع و گفت خاص و عام




داستان شیخ رابین هود:
داستان مربوط به زاهدیست که تصور میکند با دادن کمک مالی به فقرا، کردار نیک انجام داده و موجب رضایت پروردگار میشود! برای توانایی به این امر، احتیاج به مال است و چون شیخ و یا زاهد داستان مالی ندارد، کمک به فقرا و تنگدستان را بهر روش و طرفندی! حتی خوردن مال مردم ادامه میدهد. و از طریق کمک به تهیدستان در بین مردم آبرو و اعتباری بدست آورده و مردم هم چون شیخ را به نیکنامی میشناسند، دست رد به سینه او نزده و بدین ترتیب شیخ رابین هود، وامدار گروه زیادی میشود. این روند تا جایی ادامه مییابد که شیخ بیمار گشته و به انتظار مرگ مینشیند، طلبکاران سراسیمه در خانه او جمع شده و درخواست مال خود را میکنند. او که مالی در بساط ندارد مجبور به تحمل سخنان تلخ و بی حرمتی دیگران شده ولی باز از حماقت دست برنداشته در آخرین لحظات هم مدیون کودک حلوا فروشی میشود که حلوای خود را برای میهمانان طلبکار شیخ داده و البته دیناری نمی ستاند! درآخر مردی خیراندیش به این آبروریزی خاتمه داده و از راه ترحم قروض شیخ را میپردازد.
پس از خواندن این داستان از دفتر دوم مثنوی، آدمی از خود میپرسد که هدف مولانا از بازگویی این داستان چیست؟
 
۱- شیخ فردی جاهل است چراکه خود را در شرایطی قرار میدهد که معمولا شیادان و مال مردم خوران جای دارند و نه مردان خدا. و چرا و با چه منظور شیخ این بلا را بجان میخرد؟ برای کمک به تهیدستان! آیا کمک به مردم بینوا بدین ترتیب صحیح است یا بدکاریست؟ چه کسی به شیخ حق داده که نقش خدا را بازی کند و به نیازمندان نان برساند؟ و حالا میخواهد قهرمان باشد چرا اینکار را بخرج دیگران انجام میدهد؟ و تازه همه اینها بکنار، چرا حق کودک حلوا فروش را میخورد آنهم با علم به اینکه پولی در بساط ندارد؟ آیا اصولا در بارگاه خدا چنین افرادی مانند این شیخ جایی دارند؟ آیا نیکوکاری را میشود بدین ترتیب معنی کرد؟

۲- و در آخر طبقی پول از در غیب میرسد و همه چی بخوبی و خوشی پایان میابد و نتیجه این میشود که تا نگرید کودک حلوا فروش، دیگ بخشایش نمیآید بجوش! مفسر این داستان در آخر نتیجه میگیرد که حرف مولانا اینست که تا با معصومیت یک کودک بدرگاه خدا ننالی و درخواست نکنی خدا جوابت را نمیدهد! خوب شیخ که گریه نکرده و برعکس بخواب ناز میرود و این کودک بینواست که میگرید، چرا بهره اش به شیخ میرسد؟ و یا تو گویی خدا ظالمی روانیست که تنها با آزار دادن واقعی مخلوقات راضی و ارضاء میشود!

۳- تنها موردی که بعنوان درس میتوان از این داستان بازجست، این است که آنکس که خدا بر روی او میخندد، ترش رویی همه عالم بی اهمیت و ناچیز است. و عزیز خدا باکی از ذلیل خلق بودن ندارد.

بود شيخى دايما او وامدار
از جوامردى که بود آن نامدار
ده هزاران وام کردى از مهان
خرج کردى بر فقيران جهان
هم بوام او خانگاهی ساخته
جان و مال و خانگه درباخته
وام او را حق ز هر جا ميگزارد(۱)
کرد حق بهر خليل از ريگ آرد
گفت پيغامبر که در بازارها
دو فرشته ميکنند ايدر دعا(۲)
کاى خدا تو منفقان را ده‌ خلف
اى خدا تو ممسکان را ده تلف
خاصه آن منفق که جان انفاق کرد
حلق خود قربانى خلاق کرد
حلق پيش آورد اسمعيل‌وار
کارد بر حلقش نيارد کرد کار
پس شهيدان زنده زين رويند و خوش
تو بدان قالب بمنگر گبروش
چون خلف دادستشان جان بقا
جان ايمن از غم و رنج و شقا
شيخ وامى سالها اينکار کرد
ميستد ميداد همچون پايمرد

۲.۲.۰۱

نقشه های دریانوردی در زمان امپراتوری صفوی



تا دو قرن پیش کشتی سازی ودریانوردی تنها منحصر به ایرانیان بود و بس و تازه پس از فروپاشی امپراتوری صفوی و تاراج و غارت علوم و تشکیل کشورهای مختلف، این انحصار از دست ایرانیان بدرآورده شده و به اصطلاح جهانی شد. یکی از خدمات ارزنده ایرانیان به جهان کشیدن نقشه و اطلس جهان و راههای دریایی است و در این رابطه یک کتاب راهنمای دریایی از یک دریاسالار ایرانی قرن شانزدهم  و در زمان امپراتوری صفوی در کتابخانه استانبول وجود دارد  که به خاطر نقشه ها و نمودارهای جمع آوری شده در این کتاب ناوبری، شگفت انگیز و باورنکردنیست. کتابی که حاوی اطلاعات دقیق در مورد ناوبری و همچنین نمودارهای بسیار دقیقی است که بنادر و شهرهای مهم  دریای مدیترانه را توصیف میکند. در سال ۱۵۱۳ اولین نقشه جهان بر اساس ۲۰ نقشه و نمودار قدیمی توسط دریاداران امپراتوری صفوی  جمع آوری شده و منتشر شد، از جمله نقشه هایی که بعدها توسط کریستف کلمب مورد استفاده قرار گرفت و توسط آنان توانست به قاره آفریقا و آمریکا راه یافته و به تجارت برده بپردازد.


ادامه داستان باز فراری




آنچه که از داستان باز فراری از کاخ شاهی و اسارت در خانه پیرزن میتوان نتیجه گرفت، از نظر من، بشرح زیر است: 
۱- ناسپاسی و ناشکری و ندید گرفتن تمامی نعمتهایی که پروردگار به آدمی داده و پشت پا زدن به آنها( فرار باز از کاخ ) همیشه به شرایط نامناسب منتهی میگردد. و این نه یک ادعا و یا خرافه و یا مطلب عرفانیست، بلکه یک‌ واقعیت به اثبات رسیده است. هرچه را که بیقدر دانی و یا قدرش ندانی، از دست خواهی داد. و از ابتدا این راه را آدم و حوا شدند رهبر.

۲- زندگی با یک احمق و نادان مانند دوستی با خاله خرسه داستان است، جز سختی، مشقت، سرگردانی، باخت و تلخی هیچ ثمری در بر ندارد. و از همه اینها دردآورتر این است که هرچه غلظت حماقت در آدمی ضخیم تر و غلیظ تر باشد، او به دانایی خود متقاعدتر، قانع تر، راضی تر، مغرورتر، حق بجانب تر و خشنود تر است. تا جاییکه گاها این شک برانگیخته میشود که شاید حق با اوست!! 

۳- یکی از درسهای مهم این داستان از نظر مولانا این است که آدمی گوهر ذات خود را ترک و فراموش کرده و از عرش عزت ( خداشناسی و همنشینی با ذات الهی و همدمی با شاه در کاخ) به حضیض ذلت ( به مادیات و دنیای پوچ مادی،  دمخوری با عجوزه پیر نادانی در کلبه ای محقر) فرو افتاده است و  در بند دنیا و مافیاست تا جاییکه تقریبا از ماهیت آدمی خارج گشته، و نه تنها پر و بالی برای پرواز برایش باقی نمانده، نه تنها پایش به زنجیر حقارت بسته شده بلکه پنجه های تیز شجاعت و دلاوریش هم کوتاه و حقیر گشته و دیگر نه قدرت پریدن دارد و نه توانایی درافتادن با پلیدیها دراوست. حالا چرا آدمی( با هر درجه از هوش و خرد و استعداد) عرش را رها کرده و بر فرش مینشیند و پشت پا به بهشتی که داشته میزند و آنرا به جویی ( سیبی) میفروشد؟ چون خصلت آدمی اینگونه است که ابتدا به هر چیزی( خوب، بد، بدتر، فاجعه، حتی جهنم) عادت کرده، سپس ملول میگیرد و به اصطلاح دلش را میزند و بی توجه به عواقب آن، بدنبال تنوع و مطلب نو میرود. و این ویژهگی از ابتدای تاریخ موجودیت آدمی با او بوده و هست و خواهد بود، بگونه ای که تو گویی با ژن او درآمیخته است. و درست بهمین دلیل است که خوشبختی تقریبا دست نایافتنیست و آدم خوشبخت، کمیاب ، هرچند که در کاخ یا بهشت زندگی کند و تمامی دنیا را هم داشته باشد! 

۴- اگر و فقط اگر آدما با سختی بسیار به کمی آگاهی برسند و متوجه اشتباه خود گردند( ۹۵ درصد مردم هیچگاه به این آگاهی نمیرسند) شروع به ندبه و زاری بدرگاه ایزد توانا کرده و طلب بخشش و بازیافتن جایگاه گذشته را دارند! مدیتیشن و یا مراقبه میکنند، نماز و روزه میسازند، چله مینشینند، خود را بشلاق میزنند و ریاضت میکشند که بگویند پشیمانند و آرزو بسازند که ایکاش میشد زمان را برگرداند به نقطه صفر و از ابتدا شروع کرد! و خرسند و گاها مغرور از اینکه عبادت میکنند و در نهایت مغموم از اینکه چرا طاعات و عبادات جواب نمیدهد! و چرا جواب نمیدهد؟چون زمان کش آمدنی و خریدنی و برگشتنی و همیشگی نیست. فرصت که از کف رفت، رفته است. تمام، پایان، آدیوس،  سایونارا، بای بای. و البته جواب نمیدهد چون تمامی زاری خاری آدمی به امید پاداش و بازیافتن آنچه از دست داده است، و این نفرت انگیز و شرم آوراست. آدمی که برای پاداش ریاضت میکشد مانند کسی است که درصدد حیله گریست، آنهم با خدا!!

۱.۲.۰۱

علم آناتومی مغز و اعصاب پارسی


اثر جادویی علم آناتومی اعصاب سر و بدن نزد ایرانیان باستان در سال ۱۸۹۸ با عنوان کتاب زندگی در غرب ترجمه و منتشر شد. این کتاب ساختار معنوی و فیزیکی انسان، ترکیب منحصربه‌فرد او از ترکیب علم، جامعه‌شناسی، عرفان و انسانشناسی را بیان می‌کند.آموزه‌ای المی-ربانی که ظاهراً توجه مارک تواین را در میان دیگران بخود بیش از دیگران جلب کرده است. کتاب با انبوهی از ایده‌های پیچیده و باطنی و معمایی، و نوشتاری با نثری غلیظ و عجیب میباشد که هنوز که هنوزه از نظر غربیها قابل فهم نیست. کتاب از نظر بصری مجموعه‌ای از نمودارهای فوق‌العاده پیچیده و چشمگیر را داراست. آنچه که از کتاب تاکنون درک شده، استفاده از عدد ۱۲ است. در هر یک از "نقشه های شگفت انگیز مغز”، ماده خاکستری به دوازده بخش مختلف تقسیم می شود و همچنین این تقسیم بندی که بر پایه عدد ۱۲ قرار دارد به سایر قسمت های بدن مانند دست ها و اعصاب نیز بسط داده می شود. فهم ایده‌هایی که این تصاویر شگفت انگیز بیان می‌کنند، برای غربیها بسیار دشوار است، چراکه آنان از عرفان و علم انسانی پارسی بیخبرند و بخشهای علمی این تصاویر را نمیتوانند با آنچه که علم انسانی بر آنها تاثیر میگذارد درک کنند. و متاسفانه کتبی از ایندست که میراث ایرانیهاست در دسترس خود ایرانیها و بویژه دانشمندان ایرانی هم قرار داده نمیشود تا بشریت به علم عظیم پارسها و یا ابر انسانها پی ببرند. و کتبی چنین ارزشمند در مخفیگاهای غربی ناشناس پنهان شده اند. آنچه که از این کتاب عظیم‌و شگفت انگیز میتوان دریافت اینست که مغز و اعصاب نسل بشر از اعصار اول تاریخ به سمت بالا حرکت کرده است. آن راهپیمایی عظیم اعصار تحت کدام قانون برگزار شده است؟ علم و تاریخ هر دو پاسخ می دهند که انسان گام به گام از حکومت جاهلانه و خودخواهانه اندام های تحتانی مغز خود به سوی سلطه خیرخواهانه قوای عالی خود پیش رفته است. قوانینی که آن حرکت گسترده رو به بالا را کنترل کرده اند، هنوز به قوت خود باقی هستند. آنها در قانون اساسی انسان ثابت شده اند. و در زمان حاضر از اهمیت بالایی برخوردارند، زیرا تعیین می‌کنند که چه نهادهای جدید و چه تغییرات اجتماعی اکنون برای برآورده کردن رشد بالاتر انسان مورد نیاز است.


گــر دهــی کـلــکـی عَـلــمـهـا بشــکــنــم


یافتن پادشاه باز را به خانه کمپیرزن.

علم نه آن بازيست کو از شه گريخت
سوى آن کمپير کو میآرد بيخت
تا که تتماجى پزد اولاد را
ديد آن باز خوش خوش‌زاد را
پايکش بست و پرش کوتاه کرد
ناخنش ببريد و قوتش کاه کرد
گفت نااهلان نکردندت بساز
پر فزود از حد و ناخن شد دراز
دست هر نااهل بيمارت کند
سوى مادر آ که تيمارت کند
مهر جاهل را چنين دان اى رفيق
کژ رود جاهل هميشه در طريق
روز شه در جستجو بيگاه شد
سوى آن کمپير و آن خرگاه شد
ديد ناگه باز را در دود و گرد
شه برو بگريست زار و نوحه کرد
گفت هرچند اين جزاى کار تست
که نباشى در وفاى ما درست
چون کنى از خلد زى دوزخ فرار
غافل از لا يستوى اصحاب نار
اين سزاى آنک از شاه خبير
خيره بگريزد بخانه‌ى گنده‌پير
باز ميماليد پر بر دست شاه
بى زبان ميگفت من کردم گناه
پس کجا زارد کجا نالد ليم
گر تو نپذيرى بجز نيک اى کريم
لطف شه جان را جنايت‌جو کند
زانک شه هر زشت را نيکو کند
رو مکن زشتى که نيکيهاى ما
زشت آمد پيش آن زيباى ما
خدمت خود را سزا پنداشتى
تو لواى جرم از آن افراشتى
چون ترا ذکر و دعا دستور شد
زان دعا کردن دلت مغرور شد
هم‌سخن ديدى تو خود را با خدا
اى بسا کو زين گمان افتد جدا
گرچه با تو شه نشيند بر زمين
خويشتن بشناس و نيکوتر نشين
باز گفت اى شه پشيمان ميشوم
توبه کردم نو مسلمان ميشوم
آنک تو مستش کنى و شيرگير
گر ز مستى کژ رود عذرش پذير
گرچه ناخن رفت چون باشى مرا
برکنم من پرچم خورشيد را
ورچه پرم رفت چون بنوازيم
چرخ بازى گم کند در بازيم
گر کمر بخشيم که را بر کنم
گر دهى کلکى علمها بشکنم
آخر از پشه نه کم باشد تنم
ملک نمرودى به پر برهم زنم

براه بادیه رفتن به از نشستن باطل


وگر مراد نیابم بقدر وسع بکوشم.
ادامه داستان صوفی و خادم لاحول گو.



از داستان صوفی و خرش و خادم خانگاه به  نکته اخلاقی  مهمی که راه و رسم زندگی را به خواننده مینماید میرسیم:
مولانا میفرماید: آدمی که صاحب خرد است، دیگران رااز روی نظر دیگر آدمیان، از روی شهرت خوب یا بد ایشان، از روی ظاهر و زبان آنان قضاوت نمیکند. و مولانا برای رسیدن به این نتیجه که یکی از مهمترین رموز همزیستی در یک جامعه است، دو نوع آدم را در مقابل هم قرار میدهد. سوفی( صوفی) که مظهر و نشان عوام و کسانیست که نیمچه خدایی دارند و خرده خردی و سر سوزن تجربه زندگی، و خادم که شارلاتانیست موفق و صاحب نام و پیشه و احترام! چرا اینکار را میکند؟ چون اکثر قریب به اتفاق آدمیان خصوصیات و ویژهگیهای سوفی داستان مولانا را دارند. یعنی مردم کوچه و بازار که بیشتر غم نان و مادیات دارند تا شناخت (از هر نوع). متاسفانه این خصلت مردم ماست که بمحض اینکه صاحب شهرتی نیک، به آنان قولی دهد یا سخنی بظاهر درست را تلقین کند، چشم بسته پذیرفته و به خواب غفلت میروند و مال و جان ( خر) میبازند. و درست بهمین دلیل هالیود بوجود آمده تا با پاچیدن خاک را در چشم مردم دنیا، به آنان مرشدان و الگوهای زندگی و افراد خوشنام نما را تنقیه کند. ( با پوزش از خوانندهگان بخاطر استفاده از عرف بد فرانسوی در بکار گیری واژه ها).
بطور مثال: فتنه ۵۷ درست بهمین دلیل در ایران رخ داد و همه چیز ملتی که در آن زمان خوشبخت ترین مردم دنیا بودند، بر روی گنج نشسته بودند و سرزمینشان از آبادی و زیبایی کم نظیر بود، و جز خوشگذرانی و پیک نیک و رقص بندری و لب کارون بطور جدی به مسائل نگاهی نداشتند، بباد فنا رفت و بسرنوشت خر سوفی دچار شدند، و دیگر کاری هم نمیشود کرد، چرا که خر برفت و خر برفت و خر برفت.) اینرا مولانا در جامعه مذهب زده با تمام وجود درک کرده و در قالب داستان به مردم با صراحت میگوید: بهر کسی اعتماد نکنید، حتی اگر طرفتان لاحول گوی مدام باشد. و چه کسی اینکاره است؟ آخوند، کشیش، خاخام و یا هر کسی که با نام خدا سعی در تحمیق شما دارد. چرا که خدا شناسی در نهاد آدمیست نه بر زبان اجنبی.


۳۱.۱.۰۱

به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق



نمیشود حافظ خواند و لبخند نزد.
مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت
که در کمینگه عمرند قاطعان طریق
بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام
حکایتیست که عقلش نمی‌کند تصدیق
اگر چه موی میانت به چون منی نرسد
خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق
حلاوتی که تو را در چه زنخدان است
به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق
اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب
 که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق
 به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام
 ببین که تا به چه حدم همی‌کند تحمیق.
حافظ شیرازی

ناهنجاری در قرن ۱۷


تصاویری از ناهنجاریهایی که برخی از موجودات طبیعی، بدون اینکه در بوجود آمدن آنها دخالتی داشته باشند، دارا میباشند، در کتابی مصور در قرن ۱۷ و دوران امپراتوری صفوی منتشر شد که نویسنده و تهیه کننده آن گمنام است و مطابق معمول به سرنوشت کتب چپاول شده دچار گشته و بنام طرار آن  در این اواخر به بیرون نشر داده شده است. ( در اینجا نام
Fortunio Liceti's De Monstris )  نسخه سال ۱۶۶۵ ( اصل کتاب مربوط به سال ۱۶۱۶ میباشد) که اولین کار در مورد ناهنجاری ها در طبیعت نیست، اما شاید تاثیرگذارترین کار آن دوره بود. چراکه پس از انتشار این کتاب، علاقه زیادی در سراسر امپراتوری صفوی به «ناهنجارها» افزایش یافت: کوتوله‌ها، پری‌های دریایی فرضی، جنین‌های تغییر شکل یافته، و دیگر شگفتی‌های طبیعی به نمایش گذاشته شدند و بطور گسترده مورد بحث قرار گرفتند و بنمایش‌های عجیب سیرک زمان خود تبدیل شدند. با اینحال، برخلاف بسیاری از تازه بدوران رسیده های دو صد سال اخیر، مردم متمدن آن زمان، متفاوت بودن ظاهررا چیزی منفی نمی‌دانستند ، وبرعکس آن را نتیجه روندی متفاوت در مسیر طبیعت می‌دانستند و برایشان هیجان انگیز و جالب بود. و طبیعت را به هنرمندی تشبیه میکردند که در مواجهه با برخی تغییرات در موادی که قرار است شکل داده شود، به طرز مبتکرانه شکل دیگری را ایجاد می کند که تحسین برانگیزتر است. مردمان متمدن امپراتوری همگرایی طبیعت و هنر را می دیدند، و به آن ارج مینهادند.


۲۹.۱.۰۱

ای آنکه بد میکنی و رفتی و طوری نشد, طوری خواهد شد

ادامه داستان صوفی و لاحول گفتن خادم:
چونک صوفى برنشست و شد روان
رو درافتادن گرفت او هر زمان
هر زمانش خلق برميداشتند
جمله رنجورش همی‌ ‌پنداشتند
آن يکى گوشش همی ‌پيچيد سخت
وان دگر در زير کامش جست لخت
وان دگر در نعل او ميجست سنگ
وان دگر در چشم او ميديد زنگ
باز ميگفتند اى شيخ اين ز چيست
دى نميگفتى که شکر اين خر قويست
گفت آن خر کو بشب لاحول خورد
جز بدين شيوه نداند راه کرد
چونک قوت خر بشب لاحول بود (۱)
شب مسبح بود و روز اندر سجود

آدمى خوارند اغلب مردمان
از سلام عليکشان کم جو امان
خانه‌ ديوست دلهاى همه
کم پذير از ديومردم دمدمه
از دم ديو آنک او لا حول خورد
همچو آن خر در سر آيد در نبرد
هر که در دنيا خورد تلبيس ديو
وز عدو دوست‌رو تعظيم و ريو
در ره اسلام و بر پول صراط
در سر آيد همچو آن خر از خباط
عشوه‌هاى يار بد منيوش هين
دام بين ايمن مرو تو بر زمين
صد هزار ابليس لاحول آر بين
آدما ابليس را در مار بين
دم دهد گويد ترا اى جان و دوست
تا چو قصابى کشد از دوست پوست
دم دهد تا پوستت بيرون کشد
واى او کز دشمنان افيون چشد
سر نهد بر پاى تو قصاب‌وار
دم دهد تا خونت ريزد زار زار
همچو شيرى صيد خود را خويش کن
ترک عشوه‌ اجنبى و خويش کن
همچو خادم دان مراعات خسان
 بیکسى بهتر ز عشوه‌ ناکسان
در زمين مردمان خانه مکن
کار خود کن کار بيگانه مکن
کيست بيگانه تن خاکى تو
کز براى اوست غمناکى تو
تا تو تن را چرب و شيرين ميدهى
جوهر خود را نبينى فربهى
گر ميان مشک تن را جا شود
روز مردن گند او پيدا شود
مشک را بر تن مزن بر دل بمال
مشک چه بود نام پاک ذوالجلال
آن منافق مشک بر تن مينهد
روح را در قعر گلخن مينهد
بر زبان نام حق و در جان او
گندها از فکر بى ايمان او
ذکر با او همچو سبزه‌ گلخنست
بر سر مبرز گلست و سوسنست
آن نبات آنجا يقين عاريتست
جاى آن گل مجلسست و عشرتست
طيبات آيد بسوى طيبين
للخبيثين الخبيثات است هين
کين مدار آنها که از کين گمرهند
گورشان پهلوى کين‌داران نهند
اصل کينه دوزخست و کين تو 
جزو آن کلست و خصم دين تو
چون تو جزو دوزخى پس هوش دار
جزو سوى کل خود گيرد قرار
ور تو جزو جنتى اى نامدار
عيش تو باشد ز جنت پايدار
تلخ با تلخان يقين ملحق شود
کى دم باطل قرين حق شود
اى برادر تو همان انديشه‌اى
مابقى تو استخوان و ريشه‌اى
گر گلست انديشه‌ى تو گلشنى
ور بود خارى تو هيمه‌ى گلخنى
گر گلابى بر سر جيبت زنند
ور تو چون بولى برونت افکنند
طبله‌ها در پيش عطاران ببين
جنس را با جنس خود کرده قرين
جنسها با جنسها آميخته
زين تجانس زينتى انگيخته
گر در آميزند عود و شکرش
برگزيند يک يک از يک‌ديگرش
طبله‌ها بشکست و جانها ريختند
نيک و بد درهمدگر آميختند
حق فرستاد انبيا را با ورق
تا گزيد اين دانه‌ها را بر طبق
پيش ازيشان ما همه يکسان بديم
کس ندانستى که ما نيک و بديم
قلب و نيکو در جهان بودى روان
چون همه شب بود و ما چون شب‌روان
تا بر آمد آفتاب انبيا
گفت اى غش دور شو صافى بيا
چشم داند فرق کردن رنگ را
چشم داند لعل را و سنگ را
چشم داند گوهر و خاشاک را
چشم را زان ميخلد خاشاکها
دشمن روزند اين قلابکان
عاشق روزند آن زرهاى کان
زانک روزست آينه‌ى تعريف او
تا ببيند اشرفى تشريف او
حق قيامت را لقب زان روز کرد
روز بنمايد جمال سرخ و زرد
پس حقيقت روز سر اولياست
روز پيش ماهشان چون سايه‌هاست
عکس راز مرد حق دانيد روز
عکس ستاريش شام چشم‌دوز
زان سبب فرمود يزدان والضحى
والضحى نور ضمير مصطفى
قول ديگر کين ضحى را خواست دوست
هم براى آنک اين هم عکس اوست
ورنه بر فانى قسم گفتن خطاست
خود فنا چه لايق گفت خداست
از خليلى لا احب افلين پس فنا 
چون خواست رب العالمين لا 
احب افلين گفت آن خليل
کى فنا خواهد ازين رب جليل
باز والليل است ستارى او
وان تن خاکى زنگارى او
آفتابش چون برآمد زان فلک
با شب تن گفت هين ما ودعک
وصل پيدا گشت از عين بلا
زان حلاوت شد عبارت ما قلى
هر عبارت خود نشان حالتيست
حال چون دست و عبارت آلتيست
آلت زرگر به دست کفشگر
همچو دانه‌ى کشت کرده ريگ در
و آلت اسکاف پيش برزگر
پيش سگ که استخوان در پيش خر
بود انا الحق در لب منصور نور
بود انا الله در لب فرعون زور
شد عصا اندر کف موسى گوا
شد عصا اندر کف ساحر هبا
زين سبب عيسى بدان همراه خود
در نياموزيد آن اسم صمد
کو نداند نقص بر آلت نهد
سنگ بر گل زن تو آتش کى جهد
دست و آلت همچو سنگ و آهنست
جفت بايد جفت شرط زادنست
آنک بى جفتست و بى آلت يکيست
در عدد شکست و آن يک بي‌شکيست
آنک دو گفت و سه گفت و بيش ازين
متفق باشند در واحد يقين
احولى چون دفع شد يکسان شوند
دو سه گويان هم يکى گويان شوند
گر يکى گويى تو در ميدان 
او گرد بر مي‌گرد از چوگان 
او گوى آنگه راست و بى نقصان 
شود کو ز زخم دست شه رقصان
شود گوش دار اى احول اينها را بهوش
داروى ديده بکش از راه گوش
پس کلام پاک در دلهاى کور
مي‌نپايد مي‌رود تا اصل نور
وان فسون ديو در دلهاى کژ
ميرود چون کفش کژ در پاى کژ
گرچه حکمت را به تکرار آورى
چون تو نااهلى شود از تو برى
ورچه بنويسى نشانش ميکنى
ورچه می لافى بيانش ميکنى
او ز تو رو در کشد اى پر ستيز
بندها را بگسلد وز تو گريز
ور نخوانى و ببيند سوز تو
علم باشد مرغ دست‌آموز تو
 او نپايد پيش هر نااوستا
همچو طاووسى به خانه‌ روستا.

(۱)- وقتی که علوفۀ الاغ در شب ، لاحول باشد . پس آن حیوان زبان بسته سراسر شب را به تسبیح گفتن مشغول میشود و ناچار در روز به سجده می افتد و واژگون میشود .

چونکِ صـوفــی بـر نشســت و شد روان
روُ در افــتــادن گر فـــت او هـــر زمان

رو درافتادن یعنی با سر بزمین خوردن. اینرا اصطلاهاً میگویند سکندری خوردن. هر زمان یعنی دم بدم و پیوسته بهم. صوفی که عزم رفتن کرده بود سوار الاغش شد و وقتی سوار شد متوجه شد که الاغش قدرت رفتن را ندارد چون هر قدمی که برمیدارد سکندری رفته و بزمین میخورد.

هــر زمــانـش خــلــق بـر مـیــداشــتـنـد
جــمــلـه رنــجورش هــمــی پـنــداشـتـند

هر زمانش یعنی هردفعه او را. جمله یعنی همه مردمی که او را میدیدند. هردفعه ای که زمین میخورد مردم میامدند و او را از زمین بلند میکردند و تصور میکردند که این الاغ بیمار است و رنجور. در اینجا مولانا باز پیغامی بخواننده مثنوی میدهد که اکثر مردم ظاهر نگر هستند و بندرت به باطن توجه دارندو این الاغ بیمار نبود ولی گرسنه و استراحت نکرده بود. 

آن یـکـی گوشش هـمـی پـیـچـیـد ســخـت
وان دگــر در زیرِ کـامش جُســت لَـخت

 یکی از آن مردم آمد و گوشش را پیچاند چون خیال میکرد که این الاغ دارد تنبلی میکند. کام بمعنی دهان است. لَخت یعنی لخته خون. یکی گوشش را میپیچاند بلکه او را تحریک کند و یا اگر خواب آلود است او را هوشیارکند. و دیگری بدهان الاغ نگاه میکرد و دنبال لخته خون در دهانش میگشت, در حالیکه هیچکدام از اینها نبود. اینهم دنباله پیغام بیت قبلیست که مولانا ظاهر بینی را منع میکند.

وان دگـر در نـعـلِ او مـیــجســت سـنگ
وان دگر در چشــم او مــیــدیــد زنـــگ

زنگ در آخر مصراع دوم بمعنی سیاهی و لکه سیاه است. از این مردم یکی دست و پای او را بلند میکرد بتصور اینکه سنگی بلای نعل او رفته که نمیتواند راه برود و دیگری بچشمش نگاه میکرد که آیا لکه سیاه در چشمش آمده نکند که کور شده باشد. هر کسی اظهارهائی میکرد با برداشتهای خودش که هیچکدام آنها هم درست نبود.

باز میـگفـتـنـد: ای شیـخ این ز چیســت؟
دی نمی گفـتی که شکر, این خر قویست؟

اطرافیان صوفی باو میگفتند که ای صوفی این چه وضعیت خر است و چرا این خر اینطور مریض احوال است؟ مگر دیروز نمیگفتی که خدا را شکر که این خر من قوی و پر زور و سالم است؟

گفـت: آن خر کــو بشــب لاحَـول خَورد
جـز بــدیـن شــــیــــوه نـدانــد راه کـــرد

صوفی دریافت که دیشب آن خادمِ ناخادم چه بلائی بسر خرش آورده. توجه اینکه کلمه خورد را خَورد میخوانیم جهت جوری قافیه. راه کرد یعنی راه رفت. در جواب دوسنانش گفت این خر من از سر شب تا صبح فقط لاحول خورده و حالا کسیکه بجای خوراک و یا پزا حرف خورده بهتر از این نمیتواند که راه برود. 

چــونــکِ قــوتِ خـر بشب لا حَول بود
شــب مُسَـبّــح بـود و روز انـدر سـجود

قوت یعنی خوراک. مُسبّح بود یعنی در حال سبحان الله بود. سبحان یعنی پاک و منزه از کلیه زشنی ها, پلیدیها, از رفتارهای ناپسند, از کینه, از حرص و حسادت. وقتی میگوئیم سبحان الله یعنی خداوند از تمام زشتیهائی که گفته شد و همه صفات شیطانی پاک است. حالا مسبّح بود یعنی در حال سبحان الله بود و سجود هم سجده کردن است. وقتیکه خوراک الاغ در شب بجای کاه و جو فقط کلمه لاحول باشد پس آین حیوان بیچاره تمام شب را لاحول خورده و حالا هم که صبح شده در حال سجده کردن است. این سکندری رفتن او بمعنی سجده کردن است.

آدمــی خـــوارند اغــلـــب مـــردمـــان
از ســلام عَــلیّــکِ شـان کــم جــو امان
 
اغلب مردمان آدمیخوارند ولی با تو سلام وعلیک میکنند با تو حال و احوال میکنند و خوش و بش هم میکنند ولی شما گول آنها را نخورید و انتظار نداشته باشید که از آنها ایمن باشید یعنی از خطر رها باشید. بخاطر اینکه بتو اول سلام کرده و لبخند هم زده. همه سلامها برای احترام بشما نیست بلکه برای گول زدن شماست.

خـــانــۀ دیـــو است دل هــــای هــــمـه
کــم پـــذ یــر از دیــو مــــردم دم دمــه

دیو بمعنی شیطان است و اصلا دیو یا شیطان عامل گمراه کننده هست و هرکس که دیگری را از راه راست خارج کند او شیطان است. چه بسا که این دیو ها و شیطانها در درون ما ها هستند. وقتیکه مولانا میگوید خانه دیو است دلهای همه, در دلهای ما این دیو و این عامل گمراه کننده لانه گزینی کرده و باید او را از وجود خودمان بیرون کنیم. وقتی یک نوزادی یکی دوسال رشد میکند و در خانه اش و مدرسه و اجتماع, انوقت همان دیو وارد بدنش میشود. او این صفت شیطانی را از اجتماع خودش فرا میگیرد. این دیو که رفت در بدن این نوزاد, در آنجا لانه میکند و مستقر میشود. از همان جا یاد میگیرد که دروغ بگوید و یا حسادت بکند و یا دیگر کودکان را اذیت و آزار بدهد و اینها کارهائیست که او را از راه راست گمراه میکند. حالا چکار باید کرد؟ باید همه سعی کنند که این دیو را بیرونش کنند. مولانا از دفتر اول تا آخر مثنوی مرتب سفارش میکند که خود پسندی,حسادت, طمع و ثایر صفات شیطانی را از خودتان بیرون کنید. این صفات شیطانی هرکدام یک دیو هستند که انسانها باید از خودشان بیرون کنند. در مصراع دوم میگوید: کم پذیر از دیو مردم دم دمه. دمدمه یعنی سخن گول زننده و فریبنده. این شیطان صفتان هستند و بسیار هم هستند که صحبتهای آنها دم دمه است ولی طوری حرفهای خودشان را بیان میکنند که شنونده بآسانی نمیتواند بفهمد که آنها دارند دم دمه میکنند و خیال میکند که این آدم چقدر خوب است و بنظر یک دلسوز واقعی است و چه قلب پاکی دارد. این افراد با شما دم از دوستی میزنند و با شما نزدیک میشوند و دم از مهربان بودن میزنند ولی باطنا در صدد فریفتن شما هستند. آنها برای این کارشان هدفهائی هم دارند مثلا شما را برتر از خودشان می بینند و تحمل دیدن شما را ندارند و باید شمارا بهر طریقی که شده بپائین بکشند.

از دَمِ دیـــو آنـــکِ او لاحول خـــوَرد
هــم چو آن خــر در سَــرآیــد در نــَبَرد

دَم یعنی نفس و در اینجا منظور سخن است. دیو که همان شیطان است و دیویست که در وجود ماست. لاحول خوَرد اشاره است به بلائیکه آن خر صوفی در آخور بر سرش آمد. میگوید آن دیو صفت خادم نما مرتب لاحول که فقط یک سخنی و حرف است میگفت یک شنونده که عربی نمیداند بشنود تصور میکند گوینده دارد برای او با زبان عربی دعا میکند. قصه کوتاهیست که میگویند یک نفر ترک و یک نفر عرب باهم اختلاف پیدا میکنند.شخص ترک زبان با زبان خودش شروع کرد بآن عرب فحاشی کردن و در مقابل آن عرب هم بزبان عربی به شخص ترک زبان با زبان عربی فحاشی میکرد. آن شخص ترک برای خودش تعجب میکرد و با خود میگفت من که دارم باو فحش میدهم پس او چرا برای من قران میخواند. وقتی یک انسان کلمه لاحول را از یک شیطان صفت میشنود قانع میشود که این مرد چقدر مسلمان خوبیست و از آن ببعد حرفهای او را باور دارد. اگر که اینطور باشد آنوقت مثل خر صوفی در نبرد زندگی که در زندگی برای همه پیش میاید انوقت او هم مثل آن خر سکندری میخورد و یا با سر بزمین میخورد. 

هــر کـه در دنــیـا خـــورد تلـبـیسِ دیو
وز عـدّوِ دوسـت رو تـــعظــیـــم و ریـو

در ره اســـلام و بـــر پـُلِ صــــــراط
در ســر آیـد هــمــچــو آن خـراز خُـبـاط

کلمه تلبیس یعنی گول خوردن. تلبیس از لباس پیشوایان دینی بویژه مسیحیت میآید که میپوشیدند تا صلیبی که بگردن داشتند را بپوشانند. و درحقیقت پوشنده چیزهائیست که شخص میخواهد پنهان کند. در واقعیت یک نوع ریا هست که یک چیزی را غیر از آنچه که هست نشان میدهد. حالا کسیکه تلبیس میکند, او دارد روی پلیدیهای اخلاقی خودش را می پوشاند مانند خادم اسطبل در خانقاه که ماهیت خودش را پنهان میکرد. در مصراع دوم عدّو یعنی دشمن. دوست رو یعنی دوست نما. تعظیم کردن یعنی تسلیم شدن. ریو یعنی فریب. میگوید که آن دشمنِ دوست رو بشما تعظیم و تکریم میکند و بشما احترام میگذارد و همه این کارهای او دروغین است و در حقیقت برای گول زدن شماست. معنی بیت اینکه هرکس در دنیا گول و تبلیس دیو را بخورد و از دشمن دوست نما تعظیم و تکریم دروغین او را بپذیرد بآن بلا گرفتار میشود که درتفسیر بیت بعدی خواهد آمد. کلمه اسلام در بیت دوم از کلمه سلامت و تسلیم است و منظور دین اسلام نیست. در ره اسلام یعنی فرمان بردن از حقیقت و تسلیم شدن به حقیقت و پذیرفتن قوانین حقیقت. پُل اینجا منظور پل است. صراط یک پلی هست که در داستانهای مذهبی آمده که در روز قیامت پلی روی جهنم کشیده شده که زیر آن آتش جهنم است و این پل نازکتر از مو و برنده تر از شمشیراست و انطرف این پل بهشت است. حالا مسلمانان همگی باید از این پل ردبشوند و اگر کوچکترین لغزش یا خطائی بکنند از پل میافتند و به جهنم میروند. و کسانیکه بتوانند از این پل رد بشوند آنوقت قدم به بهشت خواهند گذاشت. البته اینها همه سمبلیک است و هیچ معلوم نیست که این پل باشد و یا نباشد. کسیکه متکی بخودش نیست و در زندگی بد کرده و براه غلط لغزیده رفتن ازاین پل برایش بس دشوار و خطرناک است. او چون انسان لغزنده ای بوده است اینجا هم خواهد لغزید و باتش زیر پل خواهد افتاد و این آتشیست که خودش در زندگی بپا کرده و اگر از پل گذشت آنوقت به بهشتی میرود که آنهم خودش در زندگی ساخته است. ای آنکه بد میکنی و رفتی و طوری نشد, طوری خواهد شد و وقتی میرسد که خودت متوجه میشوی که بقدری وضع زندگیت حساس شده مثل اینکه داری از روی مو میگذری و مثل اینکه در زیرت خطرات وحشتناکی در انتظار تست. اغلب انسانها در اوقاتی گاه و بیگاه خودشان را در داخل خودشان ارزیابی میکنند که آیا من انسان خوبی هستم و یا بد هستم. چون همه انسانها با وجدان بدنیا آمده اند اگر بوجدان خودشان رجوع کنند آنوقت جواب صحیح و درست که در زندگی چگونه هستند را خواهند گرفت.

عشــوه هــای یــار بــد مَـنـیـوش هـین
دام بــیـن ، ایــمِـن مَــرو تـو بــر زمـیـن

 عشوه یعنی گول زدن و فریب دادن. منیوش از کلمه نیوشیدن است ویک چیزی بیشتر از شنیدن است و بعبارت دیگر یک شنیدن است بعضافه فهمیدن. پس مواظب باش این گول زدنهای یار بد را گوش نده و بگوش دل نشنو. هین یعنی آگاه باش. در مصراع دوم میگوید روی زمین آسوده و با خیال راحت راه مرو شاید در سر راه تو دامها گسترده باشند.

صـد هـزار ابــلــیس لاحول آر بـیـن
آدمـــا! ابـــلـــیس را در مـــار بــــیــــن

 صدهزار یعنی تعداد زیادی. ابلیس لاحول آر یعنی شیطانیکه میخواهد ترا گول بزند و به لاحول گفتنهایش عمل نمیکند. آدما یعنی ای آدم. تعداد زیادی ابلیس هائی هستند فریبکار که ما آنها را بصورت آدم می بینیم و در زندگی بما برخورد میکنند. ای آدم وقتی تو مار را می بینی تنها مار نبین بلکه شیطان درون مار را ببین. این اشاره است به داستان آدم و حوّا در تورات آمده که چگونه شد که آنها از بهشت رانده شدند. ماری بود که حافظ دروازه بهشت بود و بشیطان اجازه ورود به بهشت را نمیداد. شیطان با تذویر های زیادی با این مار دوست شد و بلاخره خودش هم بصورت مار درامد و توانست به بهشت وارد شود. بعد از وارد شدن رفت سراغ حوّا و او را گول زد و وی را وادار به خوردن میوه ممنوعه کرد و بعد حوّا رفت و حضرت آدم را گول زد و وی را وادار بخوردن آن میوه ممنوعه کرد. حالا منظور مولانا در مصراع دوم که میگوید ابلیس را در مار ببین اشاره است باین داستان که شیطان قرار است نهایت کوشش خودش را بکند که ما انسانها را بطرف خودش بکشد. این کلمه آدما در مصراع دوم هم منظور حضرت آدم است. در اینجا مولانا میخواهد اهمیت این گول زدنهای شیطان را برای خوانندگان تفهیم نماید و هشدار بدهد.

دَم دهد، گویـد تـرا ای جـان ودوست
تـا چـو قصّـابی کَشـَد از دوسـت پـوسـت

دَم دهد یعنی افسون کند. افسونگران وقتی میخواستند کسی را افسون کنند یک چیزهائی را که حتی معنی هم نداشت میخواندند و با دهان خودشان فوت میکردند این فوت کردن را میگویند دم دادن. این شیطان افراد را افسون میکند وبا مهربانی میگوید ای دوست جان من, توعزیزترین دوست هستی و چنین و چنانی. اینها را میگوید تا مثل یک قصاب که گوسفندی را میکُشد و پوست از سرش میکند, ترا هم پوست از سرت میکشد.

دَم دهـد تـا پـوســتـــت بـیـرون کشـد
وای او کــز دشــمـنـان، افــیــون چشــد

 دم دهد یعنی فریب میدهد. البته فاعل آن شیطان است. در مصراع دوم افیون یعنی تریاک. این شیطان کوشش میکند که با دوستی کردن و دم زدن ترا فریب دهد. آن انسانِ شیطان صفت با افسونهای فریبندۀ خویش کوشش میکند که ترا گمراه کرده و پوست از سرت بکند. در مصراع دوم میگوید: وای بحال کسیکه از دست دشمنان دوست نما کمی تریاک بگیرد و بچشد یعنی بنا باسرار این دوست نما اندکی تریاک بخورد و یا بکشد. این شخص دوست نما مرتب از خواص این تریک دم میزند مثلا میگوید اگر این بست تریاک را بکشی طبعت درمقابل امراض مقاوم گشته و همیشه جوان و نیرومن میمانی و ازاین اراجیف بسیار میبافد( تا اندازهای هم درست میگوید، در تریاک خواص بسیاری هست. از جمله مقاومت بدن را بالا میبرد هرچه چربی و قند اضافه در بدن هست را میسوزاتد و به استخوانبندی بدن قوت میبخشد و و و البته بمیزان مناسب و کنترل شده)  تا تو را کاملا قانع کند و کم کم تو را معتاد میکند و آنوقت است که پوستت را از سرت با بیرحمی و قصاوت آنطور که قصابها با گوسفند ها هم عمل نمیکنند میکند و ترا بگودال بدبختی می افکند

ســر نِـهـد بــر پـای تو قصـــاب وار
دَم دهـــد تـــا خـــونـــت ریــزد زارِ زار

سر نهد یعنی چاپلوسی کند, تملق و کرنش کند درست مثل قصابیکه میخواهد یک گوسفند را بطرف کشتارگاه با پای خودش ببرد و یک مقدار علف هم بدست میگیرد و گوسفند بیچاره را از این طریق به کشتارگاه میبرد و ناگهان او را بزمین زده و سر از تنش جدا میکند. حالا آن انسان شیطان صفت هم با گول زدنت ترا بجائی میکشاند که آنجا قتلگاه تست و درآنجا خونت را زار زار میریزد.

همچوشیری صِید خود را خویش کن
تَـرکِ عشــوۀ اجــنــبیّ و خــویش کُــن

همچو شیری یعنی مثل یک شیر. معروف است اگر یک شیر سر راه یک حیوان دیگری گذر کند که شکاری کرده و در حال خوردن آن شکار است شیر اصلا باو کاری ندارد و شیر فقط دنبال شکار خودش میرود و حتی وقتی شکاری کرد همه آن حیوان شکار کرده خودش را نمیخورد و مقداری هم برای دیگر حیوانات میگذارد. حالا مولانا میگوید مثل یک شیر متکی بخودت باش و خودت صید کن و از صید خودت بخور. در مصراع دوم کلمه خویش یعنی خویشاوندان و بستگان. میگوید بحرف دیگران توجه مکن زیرا تو خودت دارای مغز و تفکر هستی و اندیشه داری, تعقل داری. پس گول زدنهای غریبه ها و خودیها را ترک کن و روی پای خودت بایست و بان تکیه کن.

هـمـچـو خــادم دان مــراعاتِ خسـان
بـی کســی بـهــتــر, ز عشوۀ نــا کسـان

مراعات یعنی مواظبت. خسان یعنی فروملایگان. عشوه هم یعنی فریب. ناکسان هم یعنی همان بیکسان. میگوید غمخواری و مواظبتیکه مردمان پست و فرومایه از تو میکنند تو گول آنها را مخور زیرا حمایت آنها از تو مثل مواظبتی است که آن خادم دروغین به صوفی و خر او میکرد و اگر بیکس باشی بهتر از اینست که این خسان بخواهند بتو کمکی بکنند و باز بیکسی بهتر از گول خوردن از ناکسان است پس مواظب باش

در زمــیــنِ مــردمان خــانه مــکــن
کــارِ خــود کن ، کــارِ بـیـگــانــه مـکن

در مصراع اول میگوید کار خودت را بدیگران مسپار و در زمین دیگری مرو خانه بساز زیرا صاحب زمین تو را بیرون خواهد انداخت. کار خود را بدیگران سپردن مثل اینست که بروی و در زمین دیگری خانه بسازی. در مصراع دوم میگوید: کار خودت را خودت انجام بده و کارت را به بیگانه واگذار مکن.

کـیســت بـیـگــانــه ؟ تـنِ خـاکـی تو
کــز بــرای اوســـت غـــمــنــاکــیِّ تـــو

میگوید حالا این بیگانه کیست که من میگویم از او حذر کن؟ این بیگانه همین جسم خاکی خودت و نفس خودت است که هرچه بلا و بد بختی بسرت میاید از همان نفس خودت است. و در مصراع دوم میگوید تو دائما داری غم این بیگانه را و یا غم این تن خاکی خودت را میخوری و همه اش بفکر پرورش تن خود هستی و بجز این تن خودت بهیچ چیز دیگری نمیاندیشی. پس اگر تو غمناک هستی بدانکه داری غم بیگانه ای را میخوری. تو از دو قسمت تشکیل شدی یکی خودت هستی و دیگری نفس تو و نفس تو بیگانه و حتی میشود گفت که او دشمن توست. و اینهمه غمش را نخور. تو چرا اینقدر برای این بیگانه سنگ بسینه میزنی و غم میخوری و عمر خودت را تباه میکنی, تا کی؟

تا تو تن را چـرب و شیـرین میدهی
جــوهــر خــود را نـبــیـنــی فــربـهــی

تا زمانیکه تو داری به بدنت و نفست میرسی و چرب و شیرین باو میرسانی و هرچه او میخواهد باو لذت میدهی و کار نداری باینکه این رواست و یا ناروا و کار نداری که این خوب است یا بد. همچنین کار نداری که این کار تو سزاست یا ناسزا تو هرگز جوهر و اصل خودت را چاق و فربه نمیکنی. فقط داری دشمن خودت را که در درون تو است چاق و فربه میکنی. جوهر در اصل گوهر بوده که چون عربها گ ندارن بان جوهر میگویند و بمعنی اصل و ذات انسان است. این گوهر و یا اصل خودت را هم چاق بکن. و مقداری هم معنویت و معرفت بخودت بیاموز که غذای گوهر تو باشد تا بجای تنت روحت و اصلت چاق بشود. اصل انسان غذای روحی میخواهد و آن بغیر از غذای چرب و شیرین است, غذای این گوهر معنویت و الاهیت و حقیقت است تو باید اینها را به اصل خودت برسانی.

گــر مـیـان مُشــک تــن را جـا شود
روزِ مـــردن گـــنـــدِ او پــــیـــدا شـــود

 بعضی ها بفکر این هستند که تن خودشان را خوش بو کنند. خیلی هم خوب است. ای کاش که رفتارها خوش بو باشد. آیا نمیخواهی اصل وجودت بوی خوش باطرافت بفشاند. و آیا نمی خواهی روحت بوی مشک معرفت بدهد؟ اگر میخواهی به بدنت عطر بزنی که خوشبو باشی, بسیارهم خوب است ولی فراموش نکن که تو یک اصلی هم داری که او هم باید خوش بو باشد و باید بوی معرفت ومعنویت بدهد ولی اگر فقط تا آخر عمرت به بدنت عطر و مُشک بزنی و به اصل خودت رسیدگی نکنی بدان که روزی که جان میدهی بوی گند و مشمئز کننده بلافاصله همه جا را فرا میگیرد. پس برو و اصل خودت را خوش بو بکن.  

مُشک را بـر تـن مزن ، بردل بمال
مُشــک چِــه ُبـوَد؟ نــام پـاک ذوالـجـلال

ذوالجلال یعنی خداوند پر شکوه. میگوید: این مشک چیست؟ چیزی نیست مگر اسم پاک خداوند پر شکوه حالا من چجوری این مشک را بدلم بزنم؟ اگر میخواهی اصل وجودت معطر بشود عطر حقیقت بدلت بزن که حقیقت اصل نام خداوند است. این حقیقت یعنی چی؟ حقیقت اینست که از همین لحظه دیگر دروغ نگوئی و آنچه که هستی خودت را نشان بده و از گفتن دروغ مصلحتی هم پرهیز کنی و روانت با دلت یکی باشد. در اینصورت داری مشک خداوند را بر دلت میزنی.

آن مـنـافق مُشــک بــر تـن مـیـنـهد
روح را در قــعــرِ گـــلـــخــن مــیــنـهـد 

گلخن یعنی آتشخانه حمام که در زمان قدیم وقتی منازل مردم حمام نداشت مردم بحمام عمومی میرفتند. این حمامها دارای یک محفظه ای در زیر آنها بود که از بیرون زیر آن را آتش میافروختند برای گرم کردن آن و این آتش خانه را گلخن حمام میگفتند. صاحب حمام آنچه از زبالهای مردم و یا سرگینهای حیوانات و آنچه هیزم گیر میاورد در این گلخن میسوزاند و شاید پست ترین شغل از آنِ کسی بود که این آتش را روشن نگه میداشت. کلمه گلخن ترکیبیست از دو کلمه گل و خن. گل یعنی آتش و خن یعنی خانه. حالا صحبت از منافق است که بدن خودش را با مشک آلوده میکند ولیکن هیچ توجهی بروح خود ندارد. او غرق زباله های گلخن است و آنچه که بخودش عطر و مُشک بزند, چون در آنجا سکنا گزیده است هیچ وقت خوش بو نمیشود چون گند زباله ها همه جا را فرا گرفته.  

بــر زبـان، نامِ حـق و، در جـانِ او
گَــنــد هــا از فـــکـــرِ بــی ایــمــانِ او

زبانش مشغول ذکر نام حق است و حقیقت است ولی هیچ ایمانی بآن چیزی که میگوید ندارد و این بی باوریش باو گند زده پس این شخص دو روست چون زبانش دارد از حقیقت میگوید و درونش هم از گند و نا باوری صحبت میکند. مولانا از داستان مدتیست که خارج شده و این داستان را وسیله ای قرار داده است که صحبتهای متعالی خودش را بهمراه نصیحتها بخواننده مثنویش عرضه بدارد. وی در قسمت بعدی هم همین صحبت را ادامه میدهد.
ذکر با او هـمـچـو سـبزۀ گـلـخَن اســت
بـر ســر مَـبـرَز گُـل است و سوسن است

ذکر در عرفان همیشه بیاد خدا بودن در همه اوقات است و هیچوقت از یاد نبردن آن. گلخن را در قسمت پنجم بمعنی آن پرداختیم. در مصراع دوم مبرز بمعنی فاضل آب است. این افرادی که دو رو هستند و بقول مولانا منافق هستند اینها مرتب نام حق و حقیقت را بر زبانشان میرانند بطوریکه هر کس آنها را میبیند خیال میکند که آنها دائم دارند ذکر خدا را میکنند بدلیل تبه کاری آنها و گناهشان انقدر درونشان ناخوشآیند است که آز آنها بوی گند بر میخیزد.آنها ابلیسهای آدم رو هستند و لذا باید قبل از اینکه با آنها دست رفاقت و امانت میدهید بآنها وقت داد تا بیشتر شناخته شوند. میگوید در دهان این آدم دو رو و منافق نام خدا قطع نمیشود و از زبانش قطع نمیشود. این ذکری که میکند و این نامی که میبرد مثل سبزه ایست که در کنار ذباله دونی روئیده باشد. او این ذکر را در کنار ذباله دونی وجود خودش رویانده است. مثل گل و سوسنی هست که در کنار فاضل آب رسته باشد. سوسن و گل آن سخنانیست که بزبان میاورد ولی وجود خودش یک فاضل آب است. بنابراین نباید گول آن سوسن و گل را بخوریم زیرا آن آلوده است.

آن نــبــات آنجـا یقـیـن عـاریّـت اســت
جای آن گُل مـجـلس است وعشـرت اســت

نبات یعنی گیاه. در اینجا منظورش همان گل و سوسنیست که در بیت قبل گفت. میگوید جای این گل و سوسن در اینجا نیست و حالا آمده در کنار این فاضلآب این موقتیست. جای گل و سوسن درمجلس سرور و عیش و شادیست نه در کنار ذباله دانی و فاضلآب. دراینجا لازم است که قدری درباره کلمه ذکر توضیحات بیشتری داشته باشیم. از نظر عرفان دو نوع ذکر وجود دارد یکی ذکر جلی و یکی هم ذکر خفی. ذکر جلی ذکریست که جلوه کننده است و به زبان میاید وشنیده هم میشود. ولی ذکر خفی ذکریست که مخفیست و در درون گفته میشود. گوینده ذکر خفی در اندیشه اش مشغول ذکر است. آن ذکری که بیشتر انسانهای ساده و دلپاک را گول میزند ذکر جلی است البته نه در همه ذکرگویان ولی در آنهائیکه قصد و غرض در درونشان است. آنها برای حق و حقیقت آن ذکر را نمیگویند در واقعیت برای گول زدن میگویند. ولی وقتی آن ذکرگو در باطن خودش ذکر میگوید,او دیگر نمیتواند کسیرا گول بزند برای اینکه کسی نمیشنود ولی این ذکرگوی از روی صداقتی که دارد دارد ذکر را در اندیشه خودش میگوید. از ذکر گفتن آن شیادان بخصوص آنهائیکه ذکر جلی میگویند باید دوری کرد. بعضی ها حتی دستجمعی میشوند باهم مینشینند و با یک موسیقی دم میگیرند. و وقتی شخصی از دور می بیند و یا آهنگ آنها را میشنود بطرف آنها کشیده میشود. بسیاری از افراد هستند که در دلشان پر از کینه است و آنها نمیتوانند این کینه را از دلشان نسبت به یک شخصی بیرون کنند. اینگونه افراد,وقتی ذکر هم میگویند ذکر آنها کاملا بیهوده است. ذکر این افراد حتی برای خودشان هم بیهوده است و تا زمانیکه کلیه کینه خود را از دل بیرون نکند ذکر گفتنشان پشیزی ارزش ندارد.  

کـیـن مـدار، آنـهـا که از کـیـن گُمرهند گـــورشــان پـهــلــوی کـیــن داران نـهـنـد

کین یعنی کینه و کین مدار یعینی کینه نداشته باش زیرا این کینه ترا گمراه میکند زیرا این دشمنی و کینه اغلب بر سر مسائل مادیست و حتما لازم نیست که بر سر مادیات و کسب و کار باشد مثلا اگر کسی جواب سلام دیگری را بموقع نداد و آن دیگری کینه از او بدل گرفت این هم مسئله مادیست. مولانا میگوید این کینه و دشمنی هرگونه در دل شخصی که پدید آمده باشد, این گمراهیست. در مصراع دوم میگوید اگر کسی دشمنی و کینه ای در دل دارد گور او را در کنار کینه داران میگذارند. این یک اصطلاح است منظور اینست که اگر این شخص بخواهد در جامعه ارزش یابی بشود, دیگران او را در ردیف کینه داران بحساب میاورند

اصــل کـیــنـه دوزخســت و،کـیـن تـو
جـــزو آن کـــلّســت و،خصـــمِ دیــنِ تـــو

اینجا مولانا و در خیلی از جاهای دیگر از کل و جزء صحبت میکند. همیشه جزء بطرف کل کشیده میشود. دوزخ را کل مینامد و کینه ای که در وجود شخصی هست جزء میگیرد و میگوید اگر تو در دل خودت کینه داشته باشی دلت جزئی از کل جهنم است برای اینکه اصل کینه جهنم است. یعنی یک صفت جهنمیست. برای خاطر اینست که مولانا اینهمه بویژه در عرفان خودش توصیه میکند. حالا میگوید که خصم و دینِ تست. یعنی تو هر دینی که داری و بان معتقد هستی,این کینه دشمن دین تو است برای اینکه تو را گمراه میکند.

چـون تـوجـزوِ دوزخـی، پس هوش دار جــزو،ســویِ کُـــلِ خـــود کــیــرد قـرار

مولانا به شخص کینه دار میگوید: اگر تو کینه داشته باشی تو جزو دوزخ هستی و حالا که تو در دوزخ هستی پس مواظب باش و بدانکه هر جزوی طبق قانون طبیعت بطرف کل خودش خواهد رفت. کل جهنم است و جزو هم دل توست و این دل تو بجهنم کشیده میشود. مولانا میگوید نه اینکه وقتی مردی به جهنم میروی, تو در همین دنیا با نگه داشتن این کینه در دلت آتش جهنم را روشن میکنی و جهنم را میافرینی و در آن قدم میگذاری و میسوزی. این کینه مثل عقده سرطانیست و هروقت بیادش میافتی بتو فشار و رنج میدهد و این آتش جهنم است. پس اگر نمیخواهی اینطور باشد بیا و این گذشت را درباره خودت داشته باش و این کینه را از خودت خارج کن هرآنچه که کار سختی است  

تـلــخ، بــا تلخـان،یـقــیـن مُــلحـق شود
کِــی دَمِ بـــاطـــل، قــــریـــنِ حــق شـــود

دَم در مصراع دوم یعنی سخن. میگوید: یقین بدان که تلخ به تلخها ملحق میگردد. بعضی از انسانها تلخ اندیش و تلخ نهاد و سرشت هستند. وقتی با آنها همصحبت میشوید بدون دلیل باعث رنجش شما میشوند درحالیکه هیچ منظوری هم ندارند و بآنها تلخ میگویند. این تلخها بلاخره باهم ملحق خواهند شد. این تلخها سخنانشان باطل است. در مصراع دوم میگوید کی سخن باطل با سخن حق همردیف و همطراز میشود. سخن حق شیرین است و سخن باطل تلخ است و این تلخ و شیرین هیچوقت همطراز و باهم نیستند. جای تلخان در جهنم است. همه اینها برمیگردد باندیشه. 

ای بـــرادر تـــو هـمــان انــد یشـــه ای مــابــقــی تـــو اســـتــخــان و ریــشه ای

مولانا اشاره میکند باین موضوع که هستی ما انسانها و یا وجود ماها درحقیقت معنویات ما و معرفت ما و اندیشه ماست وگرنه وقتی این اندیشه را کنار بگذاریم بقیه اش پوست و رگ و استخوان است که همه حیوانات هم دارند. پس معیار سنجشها روی اندیشه است و روی پول و مقام و شکل و ظاهر نیست بلکه روی اندیشه است. وقتی میگوید ای برادر تو همان اندیشه هستی یعنی اندیشه هستی و بس.

گــر گُــلســت انــدیشـۀ تــو، گُلشــنی
ور بُـوَد خــاری، تـو هــیــمـۀ گـُـلــخــنـی

گلشن یعنی گلستان که مخالف گلخن که محل سوزاندن ذباله هاست آمده. هیمه یعنی هیزم. خاری یعنی یک خار. میگوید: اگر اندیشه تو یک گل است آنوقت تو تمام وجودت گلستان است زیرا این اندیشه تو کارش گل درست کردن است و اطراف تو را پر از گل میکند. اما اگر اندیشه تو یک خار باشد یعنی اندیشه ای باشد که دیگران را بیازارد, تو نه تنها گلشن نیستی بلکه یک خاری هستی که باید در آن گلخن سوخته باشی.(سفارش زرتشت: پندار نیک)

طــبــله هــا در پــیش عطّاران بـبـیـن
جـنس را بـا جـنسِ خــود کـــرده قـــریـن

در قدیم ایام این عطاریها کار داروخانه های امروزی را میکردند و کلیه داروهای آنها از گل و گیاهان تشکیل میشد. بیشتر این گیاهان خوشبو بود و کسیکه این گیاهان را میفروخت باو عطار میگفتند. برای اینکه بوی این گیاهان محفوظ بماند,تعداد لازم کشوهائی درست کرده بودند که انواع گیاهان را جدا از یکدیگر نگه داری میکردند. این کشوها را طبله میگفتند. این عطار طوری این کشوها را مرتب کرده بود که گل و گیاهیکه صفت داروئی و درمانی را دارا بودند, آنها را در کشوهای کنار یکدیگرقرار میداد. در بیت بالا میگوید در یک عطاری برو و ببین چگونه یک عطار جنس هایش را بنا به خاصیت آنها نزدیک هم قرار داده و در کشوهای قرین یکدیگرنگهداری میکند. 

جـنســهـــا بـا جـنســهــا آمـیـخــتـــه زیــن تـجــانس ، زیـنــتــی انــگــیــخـــتـه

در مصراع اول آمیخته یعنی درکنار هم گذاشته. تجانس یعنی همجنس بودن. انگیخته یعنی پدید آورده. حالا وقتی باین عطاریها قدم میگذاشتی میدیدی که چه زینت و آرایشی باین عطاری داده اند. همه داروهای ردیف جهاز حاظمه در یک ردیف کشو قرار میداشت و همینطور بقیه داروها براساس همین فلسفه در کشوهای جداگانه و مشخص قرار میگرفت و این به فروشگاه آنها چقدر زینت بخش بود. 

گـــر درآمـیــزند عـــود و شـــکّـــرش
بـــر گــزینـد یـک یـک از یـکــدیـگــرش

 عود اسم درختیست که شاخه های آنرا برای خوشبوکردن یک محلی در داخل خانه میسوزانند. در بعضی معابد هم میسوزانند. کلمه شکّرش یعنی شکر عطار. برگزیند یعنی جدا میسازد. حالا اگر کسی دو جنس ناجور و ناهمجنس را پهلوی همدیگر قرار بدهد برمثلا چوب عود را با شکر درپهلوی یکدیگر قرار بدهد,عطاراینها را از یکدیگر جدا میکند و شکر را در جاهای شیرین و عود را میبرد درجاهای خوشبومیگذارد. مولانا میخواهد بگوید در جوامع بشری این آمیخته گری ها بوده و هست. آدمهای درستکار و تبهکار دارند باهم زندگی میکنند و همه جا هستند. برای اینکه اینها از همدیگر جدا بشوند, خداوند نقش یک عطار را بازی میکند و پیامبران را میفرستد و فرستاده که این صالح ها را از ناصالح ها از همدیگر جدا کنند. یکی از فلسفه های ارسال پیامبران اینست که وقتی آنها میایند, افراد نیک اندیش جذب آنها میشوند و آنهائیکه تبهکارند جذب این پیغمبران نمیشوند. پس این فرستادگان خداوند وسیله ای میشوند که این دو دسته از آدمیان از هم جدا شوند.
طـبـله هـا بشکســت و جـانهـا ریخـتند
نیــک و بــد در هــمـد گــر آمـیــخـتـــنـد

در فلسفه افلاطونی, اصلی هست که غیر از این عالم خاکی و آن عالم برتر روحانی, یک عالم دیگری هم هست وسط این دو عالم باسم عالم مثال. افلاطون میگفت که روحهای ما در این عالم مثال بودند و همه هم باهم بودند و باهم هم خوب بودند. وقتیکه آمدند باین عالم پائین و خاکی شروع شدند به بد بودن,و زشتی گرفتن. درعالم مثال اینطور نبودند ولی پس از پائین آمدن کم کم اینطور شدند. این روحها مثل طبله ها و کشوهای عطارها بودند. این طبله ها افتاد و شکست و روح ها آزاد شدند و ریختند پائین و همه با هم مخلوط شدند. بعضی در این عالم خاکی آلوده شدند و بعضی ها نشدند. در مصراع دوم میگوید نیک و بد درهمدگر آمیختند و بهمین علت ما آدمهای مختلط می بینیم و همه باهم فرق دارند و رفتارهایشان هم با یکدیگر متفاوت است. 

حـــق فــرســتــاد انــبــیــا را بــا ورق
تــا گــزیـد ایــن دانِــهــا را بــر طَــبَـــق

ورق اینجا منظور کتابهای آسمانیست. کلمه گزید در اینجا یعنی جدا کرد و یا انتخاب کرد. اگر مثال عطار را در نظر بگیریم و فرض کنیم یک روز بنا بدلیلی کشوهایش با گیاهان داخل کشوها بزمین بریزند و پس واضح است که همه دانه ها و گیاهان روی زمین با هم مخلوط خواهند شد. عطار یک سینی چوبی یا فلزی میاورد و دانه ها را از زمین برمیچیند و از هم جدا میکند و هر کدام را در جای خودش قرار میدهد. تفسیر بیت اینکه خداوند پیغمبرانش را برای آدمیان بهمراه کتابهای آسمانی فرستاد تا این دانه ها یعنی افراد خوب وبد را در روی این طبق عالم از هم جدا و مشخص کند.

پـیش از ایـن مــا امّــــت واحد بُــدیــم 
کس نـدانســتی کـه مـا نـیـک و بـــدیــم

 پیش از این یعنی زمانیکه ما همگی باهم در عالم مثال بودیم. امّت یعنی گروه. میگوید قبل از ریخته شدن روح های همه علم و قبل از شکسته شدن آن طبله عالم وپیش از فرود آمدن باین عالم خاکی همه ما یکجور بودیم و یکنواخت و همه ما گروه واحدی بودیم و کسی نمیتوانست بگوید که این گروه خوب است و آن گروه بد. اصلا هیچ معلوم نبود که ما گروه خوبی بودیم و یا گروه بد. چون هیچ اختلافی بین ما ها نبود و همه با هم خوب بودیم. 

قلب و نـیـکـو درجـهـان بودی روان
چون هـمه شـب بـود وما چون شب روان

قلب یعنی تقلبی. نیکو برعکس یعنی حقیقی و واقعی. روان یعنی رایج. شب اینجا یعنی همه جا. شب روان یعنی راویان شب. میگوید در این جهان مادی, و قبل از اینکه پیغمبران بیایند این خوب و بدها همه باهم بودند برای اینکه قبل از آمدن پیغمبران شب بود و تاریک و ظلمت جهل و نادانی بود. چون شب بود همه آدمها هم شب رو بودند و زندگی آنها در تاریکی و جهالت میگذشت. برای علاج این مشکل بزرگ اولین قدم با راه اندازی نور بود تا بشود با چشم دید.  

تـــا بـــرآمـــد آفـــتـــابِ انــــبــــیــــا
گــفــت ای غِش دوُر شــو، صــافــی بـیـا( فکر نمیکنم این ابیات مال مولانا باشد، بیشتر آخوند گونه است تا فلسفی، چنانچه عادت مولاناست)

برامد یعنی ظهور کرد. آفتاب یعنی خورشید. کلمه گفت به خورشید منصوب است یعنی خورشید گفت. غِش یعنی نا خالص. صافی یعنی خالص. زمانیکه ما همه در تاریکی بودیم پیغمبران ظهور کردند و با نور خودشان دنیا را برای ما روشن کردند. این نور و روشنائی به نا خالص گفت تو دور شو و از میان برو و تو ای خالص و آدم نیکو کار تو بیا. بنا براین این دوتا از هم دیگر جدا شدند  

چشـــم دانـد فــرق کــردن رنگ را
چشــم دانــد لـــعـــل را و ســــنــــگ را

چشم کنایه از قدرت تشخیص است نه تنها قدرت دیدن. آنها آگائی که انبیا دارند دارا میشوند. انبیا نقش چشمان این دنیا را دارند که همه چیز را تشخیص میدهند. آنها قدرت دید دارند و آنها هستند که میتوانند بگویند چه کسی صالح است و چه کسی ناصالح است. آنها میتوانند فرق بین لعل و سنگ معمولی را تشخیص بدهند.  

چشـــم دانــد گـــوهـــر و خـاشاک را
چشــم را ز آن مــیــخــلــد خــاشــاکــهـا

چشم کنایه از قدرت دید مردان نیک است. گوهر مردان خوب و خاشاک آدمهای بد. میخلد یعنی فرو میرود. خاشاکها در اینجا کنایه از مخالفین پیامبران است. در بیت قبل گفت که پیغمبران تشخیص میدهند که گوهر کدام و خاشاک کدام است. برای همین است که خاشاک توی چشم پیامبران میرود و چشم آنها را ناراحت میکند. خاشاک آدمهای ناخالص هستند و چشم دیدن پیغمبران را ندارند ولذا با آنها مخالفت میکنند و این پیغمبران را اصلا دوست ندارند و مثل خاری هستند که در چشم پیغمبران میروند.  

دشـــمـــن روزنــد ایـــن قَـــلابَــکـان
عـــاشـــق روزنــــد آن زرهــــای کــــان

روز اینجا کنایه از روشنیست. اما کلمه قَلابکان: قلب یعنی سکه تقلبی. قلاب یعنی کسیکه سکه تقلبی را میسازد. قلابکان یعنی تقلب کنان محقر. در مصراع دوم کان یعنی معدن طلا. میگوید کسیکه سکه تقلبی میسازد با روز دشمن است زیرا سکه تقلبی در روز بر ملا میشود. بر عکس کسانیکه مثل طلای ناب خالص هستند آنها عاشق روز هستند زیرا آنها همیشه میدرخشند. در این جهان هستی همیشه قلابکان هستند که دائم در حال ساختن سکه های تقلبی هستند. آنها طوری ما ها را گول میزنند و طوری با ما رفتار میکنند که ما را هم مثل خودشان سکه تقلبی میکنند و یا ما را هم سازنده سکه تقلبی میکنند. آنها هیچ دانش نور دانش را دوست ندارند برای اینکه اگر نور دانش پیدا شود دیگر نمیتوانند کسی را گمراه کنند.  

زانکِ روز اسـت آیـنـه تــعریــف او
تـا بــبــیـــنــد اشـــرفـــی، تشــــریـف او

آینه تعریف یعنی وسیله شناسائی. او اشاره به نیکان است. اشرفی (ی وحدت است) یعنی یک نفر شریفترو تشریف یعنی بزرگواری. نور روز معرفی کننده انسانهای خوب و شریف است و شناسنده سکه های طلای ناب است. وقتیکه اینها در یک محیط نورانی قرار گرفتند آنوقت یک بزرگوار این افراد را خواهند شناخت چون آنها در نور میدرخشند درست مثل سکه های طلای ناب.  

حــق قـیـامت را لقب زآن روز کرد روزبـنـمـــایــــد جـــمـــال ســرخ و زرد

خداوند گفت روزِ قیامت, این عنوان روز را خداوند برای زمان جزا انتخاب کرد. خداوند باین جهت اینکار را کرد که خوب و بد ازهم تشخیص داده شوند و رنگها از یکدیگر شناسائی شوند. در روز قیامت کسی نمیتواند خودش را پنهان کند. آنسانها در روز قیامت ( خداوند نگفت در شب قیامت ) تشخیص داده میشوند که چه رنگی هستند.  

پس حـقـیـقــت روز ســرّ اولــیـاست 
روز، پـیشِ مــاهشــان چــون ســایهـاست 

حقیقت در اینجا یعنی درحقیقت. سرّ اولیا یعنی باطن انسانهای کامل. روز اینجا منظور روز معمولی و یا روزیکه بعد از شب میاید است. ماهشان یعنی مهتابشان. چون سایه هاست یعنی اصلا رونقی ندارد. میگوید براستی و حقیقتا این نوریکه ازش صحبت میکنیم و اسمش را روز گذاشته ایم, این باطن انسانهای کامل است. باطن انسانهای کامل مثل روز روشن است و آنقدر روشن است که روز روشن ما پیش ماه وجودشان هیچ ارزشی ندارد و اصلا مثل سایه است. روز ما در مقابل روشنی دل آنها رنگ باخته و کم ارزش شده است و رونقی ندارد.  

عـــکس رازِ مـــردِ حــق دانید روز
عـــکسِ ســـتّـــاریش ، شــــام چشـــم روز

عکس اینجا یعنی بازتابِ و انعکاسِ. مرد حق یعنی انسان کامل. ستاریش یعنی پوشانندگیش. شام یعنی شب. شب چشم روزیعنی شبی که جلو روز را میگیرد یا شبی که هر چقدر چشمتان را باز کنید بازهم چیزی را نمی بینید. مثل اینکه جلو چشم شما را دوخته باشند. میگوید: این را بدانید و فراموش نکنید که این نور که از آن صحبت میکنیم بازتاب, جلوه و انعکاسیست از درون انسانهای کامل. یکی از نامهای خداوند ستار است و ستار یعنی پوشاننده عیب هایچ انسانها. خداوند عیوب انسانهایش را آنگونه میپوشاند که مثل شب تاریک و ظلماتی, هیچکس نتواند آن را ببیند. خداوند این عیب پوشی را بخاطر این میکند که این شخص مورد عیبجوئی و شماتت اطرافیانش قرار نگیرد. مولانا میگوید وقتی شما باین شب نکاه میکنید, شما دارید به ستارگی خداوند نگاه میکنید وباید از وی درس بگیریم و ما هم عیب پوش دیگران باشیم.

مولانا در قسمتهای آخری از این داستان را صرف حرفهای متعالی خودش کرده بود و دیگر از صوفی و بهیمه او خبری نداد. مخصوصا در قسمت ششم سخن او این بود که پیش از ظهور پیامبران دنیا در ظلمت نادانی فرورفته بود و مثل اینبود که سراسر دنیا را شب فرا گرفته و نیکوکاران و تبه کاران در دنیای شب مانند آمیخته بیکدیگر بودند مثل سکه های ظاهر طلا ولی تقلبی و سکه های طلای ناب که اینها باهم مخلوط بودند. اما در شب کسی نمیتواند این سکه های خالص را از سکه های ناخالص تشخیص بدهد و جدا بکند. مولانا مردمان نیک و بد را به این سکه های خالص و ناخالص تشبیه کرد و دنیا را به یکشب ظلمانی و تاریک. چون دنیا تاریک بود کسی نمیتوانست افراد خالص را با افراد ناخالص از یکدیگر تشخیص بدهد. پیامبران مامور شدند و آمدند تا اینکاررا بکنند یعنی این آدمهای نیکوکار را از آدمهای تبهکار تمیز بدهند و از همدیگر جدا کنند. برای اینکه این سکه ها از هم تمیز داده شوند احتیاج بنور دارند و باید شب تمام بشود لذا ظهور آن پیغمبران با نور همراه بود یعنی نور قلب پاک آنها و نور ضمیر و درون آنها و آن ضلمت نادانی شب را شکافت و مثل اینکه خورشید طلوع بکند و پرده سیاه شب را میدرد وخودش ظاهر میشود و بر همه جا پرتو میافکند, آنها هم پرده ظلمت شب نادانی را دریدند وبا آن نور درون خودشان بهمه جا روشنی بخشیدند. این وسیله ای شد که این تبه کاران از نیکوکاران تشخیص داده شوند. ظهور این پیامبران مثل طلوع یک خورشید بود و بهمین گونه پشت سرهم در طول زمان طلوع کردند. خداوند این پیامبران را با یک کتاب فرستاد و گو اینکه این کتابها همه با هم تفاوت دارند ولی در باطن همه آنها یک پیام را میرسانند. اگر ظاهر این کتابها با هم فرق دارند این بخاطر اینست که هر کدام در زمانهای مختلف آمده اند ولی پیامهای آنها همه یکیست. مولانا متذکر میشود که ما توجه بظاهر نکنیم و توجه بعمق و باطن ودرون داشته باشیم. حالا در این قسمت مولانا برای ما روشن میکند که چگونه این کتابها و پیغمران و خدا و بندگان با هم ارتباط پیدا میکنند.

هـر عــبــارت خود نشــان حــالـتـیـســت
حـال، چــون دســت و عـبــارت آلـتـیست

عبارت در اینجا دو معنی دارد یکی آن جمله ها, آیات و عباراتیکه درکتابهای آسمانی آمده. معنی دیگر عبارت در لغت بمعنی طرز بیان است. اصلا معنی عبارت یعنی طرز بیان. نشان حالتیست یعنی حالت آن پیامبر است, هر پیامبری. آنچه در کتابش نوشته شده نشان آن حالت آن پیغمبر است. در مصراع دوم کلمه حال یعنی آنچه که خداوند بر دل کسی بگذارد. اینجا خداوند بر دل پیامبران گذاشت. اینحال ارتباطی با زمان اکنون و گذشته و آینده ندارد. جمع حال میشود حالت یعنی وضع درون. آلت هم بمعنی ابزار است. میگوید: هرچند این کتابهائی که توسط پیغمبران آمده و ظاهرا با هم متفاوت هستند ولی هرکدام از عبارتهائیکه و یا آیاتیکه در این کتاب آمده, اینها نشانه حالتهای باطنی آن پیامبر است. طرز بیانیکه در آن کتاب هست, اینها متناسب و لایق حال آن پیامبراست. برای توضیح بیشتر, وقتیکه گفته میشود خداوند وحی فرستاد برای پیغمبران, پیغمبران این وحی را گفتند و کتاب نویسان این وحی را نوشتند. و این شد کتاب آسمانی. خداوند وقتی میخواست مطلبی را به یک پیغمبر بگوید, او این مطلب را بدل آن پیامبر میگذاشت و بخاطر او خطور میداد. بذهن و باطن و قلب آن پیغمبرگذاشت و آن پیامبردر حالتی فرو رفت. بعد حالت خودش را بیان کرد وبعد از آن نویسنگان آن را نوشتند و باین طریق کتاب آسمانی بوجود آمد. حالا میگوید هر کاری الت و ابزاری دارد و این ابزار باید در دست کسی باشد که کار را بداند و اگر ابزار بدست کسی باشد که کننده آن کار نباشد آنوقت کار درست انجام نمیگیرد و ابزار هم از بین میرود. بنا براین, این کتابهای آسمانی مثل یک ابزاریست که وسیله راهنمائی و روشنائی و باید بدست کسی بیافتد که لایق و شایسته انجام کارش هم باشد. بایستی کسیکه این کتاب آسمانی و ابزار بسیار حساس و دقیق را بکار میبرد, بیانش میکند, و تعلیمش میدهد باید لیاقت و شایستگی آن را داشته باشد. اول باید خودش آنرا درک کرده باشد تا بتواند ارتباط بدهد با دیگران.

آلـــــت زرگـــر بـــد ســـتِ کـــــفشــــگر هــمـچــو دانـۀ کشــت کـــرده ریگ در

کفشگر یعنی کفاش. ریگ در یعنی در ریگ. میگوید برای مثال اگر که وسائل و ابزار زرگر را بدست یک کفاش بدهید, هر چند آن کفاش در کار کفش دوزی مهارت داشته باشد فایده ای ندارد و درست مثل اینکه یک دانه گیاهی را در ریگ بکارید البته سبز نمیشود  

آلـــــتِ اِســـکــــاف پــــیشِ بــــرزگـــر
پـیش سـگ کَـه ، اسـتخوان در پیشِ خر

اسکاف همان کفاش است. میگوید اگر آلت کفاشی را به یک کشاورز بدهید درست مثل اینست که جلوسگ کاه بریزید و جلو خر استخوان. این بسیار اشتباه است هم آنها گرسنه مانده اند و هم این مواد از بین رفته. 

بــود اَنـــالـحَــق در لـب مــنصـــور, نـور
بـــود اَنَـــا الله در لـــبِ فــرعــون زور

انالحق یعنی من خدا هستم. منصور اشاره به حسین ابن منصور حلاج است. نور اینجا یعنی نور هدایت. در مصراع دوم اناالله درست مثل انالحق است و این هم یعنی من خدا هستم. فرعون هم کسی بود که برعایات خودش میگفت من خدای بزرگ شما هستم و ادعای خدائی کرد. کلمه زور اینجا یعنی ظلم, ستم, یاوه و دروغ. دونفر بودند که گفتند من خدا هستم یکی منصور حلاج بود که میگفت من خدا هستم و اطرافیان او نفهمیدند که چه میگوید و فکر کردند که او آمده ودر برابر خدای یگانه اظهار خدائی میکند و او را گرفتند و بدار آویختند و او را کشتند. هرچه باو گفتند که توبه بکن, او ممانعت کرد. او از پیشروان طریقت و عرفان بود و بجائی رسیده بود که خدا تمام وجودش را پُر کرده بود او از وجود مادی و حیوانیش چیزی باقی نمانده بود و هرچه بود نور بود و هرچه بود سراپا خدا بود بنابراین حرفی که میزد حرف خودش نبود و حرف خدائی بود که در درونش پر شده بود. وقتی که میگفت انالحق, این منصور حلاج نبود. این خدائی که در درون وجودش بود این حرف را میزد. باو توصیه کردند که اگر میخواهی کشته نشوی توبه کن. در جواب گفت بروید و بآن کسیکه گفته من خدا هستم بگوئید که توبه کند. این منصور حلاج در زمان خودش تحول عظیمی ایجاد کرد که هنوز هم ادامه دارد. او در آن زمان تاریخ را با شهامت عجیبش ورق زد. او در زمان خلفای باقدرت عباسی میزیست و در مقابل آنها ایستاد و هیچگاه حقیقتی را کتمان نکرد و تا آخرین نفس در مقابل آنها پایداری کرد. شخص دیگری آمد مثل فرعون و او هم گفت من خدا هستم. این خدا گفتنش دروغ بود و او میخواست بزور بمردمش بقبولاند که او خداست درحالیکه او یک فرد بی قدرتی بود و بالخره از بین رفت بدون اینکه پیروانی پیدا کند. مولانا میخواهد بگوید که این کلمه انالحق مثل یک وسیله و ابزار خدایّت است. این وسیله بدست منصور حلاج میفتد و مردم را هدایت میکند. وقتی بدست فرعون میافتد آنوقت مردم را گمراه میکند. 

شــد عصـــا اندر کـــفِ مـــو ســـی گـُــوا
شــد عصـــا اندر کــفِ ســـاحِر هـــبــا

هبا یعنی هدر و بیهوده. میگوید وقتیکه فرعون اظهار خدائی کرد و گفت من خدای بزرگ شما هستم, موسی بامر خداوند عصایش را انداخت و اژدها شد. فرعون گفت من هم میتوانم این کار را بکنم وبه ساحرش گفت عصای خودت را بیانداز. او هم سحر و جادو کرد و عصایش تبدیل بمار شد. ولی اژدهای موسی مار او را بلعید. میخواهد بگوید هردو عصاها از چوب بود منتها یکی در دست موسی بود و یکی در دست ساحر فرعون و این عصا که یک ابزاری بیش نیست باید در دست موسی باشد تا افعی شود و نه در دست جادوگر فرعون.  

زیـن سـبــب عــیســی بدان هــمـراهِ خَود
درنـــیـامـــوزیـــد آن اســـــمِ صَــمَــد

 صَمَد یکی از اسامی خداوند است و یعنی کسیکه همه باو نیاز دارند و او به هیچکس نیازمند نیست.میگوید یک کسی همراه عیسی شد و داشتندد در راهی میرفتند و دیدند در کنار راه چند تیکه استخوان افتاده است. این همراه عیسی گفت ای عیسی تو که اسم اعظم را میدانی و میخوانی تا مرده ها زنده میشوند اینرا بخوان تا صاحب این استخوانها زنده بشوند. عیسی گفت من اینکار را نمیکنم. همراه با التماس گفت پس بمن یاد بده تا من بخوانم و این مرده ها زنده بشوند. عیسی باو معترض شد و باو گفت ساکت شو و این حرفها را نزن و خاموش باش:

گفت خاموش کن اینکار تو نیست
لایق انــفــاس و گـفـتــار تو نیست
کـان نــفـس خواهــد زباران پاک تر
وز فــرشـتــه در روش درّاک تــر

این حرف لایق تو نیست و اینکار تو نیست که بخواهی باین استخوان بدمی و او را را زنده کنی. اینکار نفسی میخواهد که پاکتر از باران باشد و درک او از فرشته بیشتر باشد و تو یک چنین شخصی نیستی. این همراه اصرار کرد و التماس و هرچه عیسی خواست او را قانع کند نتوانست تا بالخره عیسی بستوه آمد که اسم اعظم را باو بدهد. وقتیکه این همراه اسم اعظم را گفت از این استخوانها یک شیر درنده بیرون آمد. اول کاری که کرد این همراه عیسی را درید و پاره کرد. باز مولانا میخواهد در جهت تأیید فلسفه قبلی خودش بگوید اگر این اسم اعظم که یک وسیله و ابزاریست که عیسی با آن مرده را زنده میکند, زمانی خوب و مؤثر هست که از لب و دهان عیسی باشد نه از لب و دهان هر عابری که همراه عیسی میشود. 

کـــو نــدانــد، نــقص بـــر آلـــت نـــهــــد
سـنگ بـرگِـل زن تــو آتش کِی جـهـد؟

کو یعنی آنکس که او. نداند یعنی حقیقت را نمی داند. مولانا باز مثال دیگری میزند و میگوید کسیکه از اسرار بیخبر است و نمیداند و عیب و نقص بر ابزار میگذارد و نمیداند که چگونه از این کتاب آسمانی استفاده کند آنوقت میگوید عیب از این کتاب آسمانیست. در مصراع دوم میگوید وقتی سنگ را بر گل رس میزنی هیچوقت جرقه هدایت بوجود نمی آوری. 

دســت و آلــت هــمچـو سـنـگ و آهـنست 
جــفــت بــایــد، جــفــت شــرط زادنسـت

میگوید دست و ابزار مثل سنگ و آهن است. همیشه یک ابزار در دست عمل کننده است و این دست و ایزار مثل یک جفت عمل میکنند همانگونه که از یک حفت شدن نر و ماده یک نوزاد زائیده میشود همینطور هم یکدست شایسته با یک ابزار شایسته و متناسب وقتیکه جفت بشود آنوقت جرقه حقیقت پیدا میشود. 

آنـکِ بـی جفــتســت و بـی آلت یـکـیسـت
درعدد شـکّســت و آن یـک بی شکـیست

 بی جفت یعنی بی همتا.منظور خداوند است. بی آلت بدون هیچ وسیله ای, اینهم خداوند است زیرا او هیچ وسیله ای احتیاج ندارد و او یکیست یعنی در این دنیا تنها کسیکه به ابزار و جفت احتیاج ندارد خداوند است. وقتیکه عدد بکار میبریم آنوقت شک و تردید پیش میاید مثلا وقتیکه تعداد بچه های یک مدرسه را میشمارید یکی میگوید ۵۵۰ شاگرد هستند و دیگری میگوید خیر آنها ۵۴۵ نفر هستند و اصولا عدد در زندگی شک ایجاد میکند. ولی وقتیکه صحبت از خداوند یکتا میشود دیگر شکی وجود ندارد چون او فقط یکیست و درمورد او دیگر نه عددی وجود دارد و نه شکی پس خداوندِ بی شکیست.  

آنکِ دوگـفـت و سـه گفت و بـیش از این مُـــتــفــق بـــاشــنــد در واحـــد یـقــیــن

دو گفت یعنی دو دیدن و دوتائی. مثلا زردشتیان تصور میکنند که دو خدا وجود دارد یکی خداوند خیر و یکی خداوند شرّ, اهورا مزدا و اهریمن. گفته شده که اینها دو خدائی هستند. آنهائیکه عیسوی هستند ظاهرا بنظر میرسد که سه خدائی هستند زیرا میگویند اَب و ابن و روح القدس. در یونان قدیم اصلا چند خدائی ها بودند. میگوید آنهائی که دو خدائی و یا سه خدائی و یا بیشتر دارند در اصل همه متفق هستند که یقینا خدای بزرگ یکیست. حاتف اصفهانی که در بدر دنبال حقیقت میگشت و میخواست که بان برسد. یکبار رفت در یک کلیسای عیسویان. در آنجا یک دختر عیسوی را پیدا کرد و بعد در قطعه ترجیح بند خودش گفت: 

در کـلـیـســا بــدلــبــری ترسا
گـفـتم ای دل بـدام تـو دربـنـد 
ای که دارد بــتــار زنــارت
هــر سر موی من جـدا پـیـونـد 
ره بوحـدت نـیـافـتـن تا کــی
نـنگ تـثـلیـث بریـکی تا چـنـد
نــام حـق یــگـانه چون شـایـد
که اَب و ابن وروح قدس نهند
لب شیرین گشود و با من گفت
وز شکرخند ریخت از لب قند
کـه گر ز سرّ وحدت آگاهی
تـهـمت کــافری بـمـا نـپـسـنـد
در سه آیـنــه شــاهد ازلی
پرتو از روی تـابناک افکند
سه نـگــردد بریشم ار او را
پرنیان خوانی و حریر و پرند
ما دراین گفتگوکه از یکسو
شد ز ناقـوس این تـرانه بـلـنـد
که یــکی هست و هــیچ نیست جز او
 وحــدهُ لا اله الّا هو

خلاصه داستان هاتف اصفهانی اینست که روزی بکلیسا رفت و در آنجا به یک دختر عیسوی برخورد کرد و گفت ای دختر عیسوی که از زیبائی دل من را بدام انداختی, خورده ای. تو کی میخواهی بوحدت راه پیدا بکنی؟. این ننگ سه تائی را تا کی میخواهی بر خدای یکتا منسوب کنی. چطور ممکن است که اسم خدای یگانه را پدر و پسر و روح القدس که سه تا هستند بگذاری؟ او با لب شیرینش که از آن قند میریخت گفت که تو اگر از سرّ خدای یگانه با اطلاع هستی پس بمن تهمت کافری نزن. خداوند ( شاهد ازلی) در سه آیینه جلوه گر شده درست مثل آئینه خیاط که دارای سه طرف است و مشتری خیاط وقتی جلوی آن میاستد سه تصویر از خود میبیند و اگر تو بابریشم لقب پرنیان و یا حریر و یا پرند بدهی ( هرسه یعنی پارچه ابریشم) ماهیت ابریشم را هیچوقت تغییر نمی دهی. من و او مشغول صحبت بودیم که ناگهان زنگ کلیسیا بصدا درامد و این آهنگ را مینواخت: او یکیست و هیچ چیز نیست جز او, او یکیست و خدائی نیست بجز او. سپس بهرکجا رفت همین را شنید. همینطور در دین زردشت که دو خدائیست در واقع یک خدا را میپرستد و همین خدا در دو صورت و در دو چهره و دو صورت متجلی شده و ظاهرش بصورت اهورا مزدا یعنی خدای خیر واهریمن یعنی خدای شر جلوه میکند. در بیت فوق مولانا میگوید اگر کسانی صحبت از دو و یا سه و یا بیشتر در مورد خدا بکنند در صورتیکه متفق باشند هر سه خداوند را یکی میدانند و نه بیشتر.  

اَحـوَلـی چــون دفــع شـد یـکســان شـوند
دو سـه گویـان هــم یـکـی گـویـان شـوند

 احولی یعنی لوچی. لوچ شخصیست که یکی را دوتا میبیند. این احول یک عیب مادی و جسمیست و یکوقت هم شخصی ممکن است احولی معنوی پیدا کند که چشم دلش احول و یا لوچ باشد و چشم دلش دو و یا سه ببیند. وقتیکه این دوبینی و یا چند بینی معنوی رفع بشود آنوقت در دلش هم می میبیند و آن دوسه گویان هم یکی گویان میشوند. یعنی همه پی خواهند برد که خداوند یکیست.  

گـــر یــکـی گــو یــی تــو درمــیـدان او
گـــرد بــر مـــیــگَـــرد از چـــوگـــان او

گویی یعنی همان گوئی که با چوگان میزنند. در کلمه گویی, ی وحدت بکار رفته یعنی یک گوی. میدان در اینجا منظور میدان حقیقت است. معنی مصراع اول اینکه اگر تو در میدان حقیقت یک گوی باشی این خداوند وقتی چوگانش را بتو میزند, تو دور چوگان او میگردی. گرد بر میگرد از چوگان او یعنی توی توپ مانند در دور چوگان خداوند بنا بدستور او میگردی. بعبارت دیگر اگر یک گوی بانجا میرود که چوگان میفرستدش پس تو هم که بمنزله گوی در میدان حقیقت هستی باید طابع چوگان خداوند ( منظور امر خداوند است) باشی و بهرجهت که بتو امر میشود بطرف آن جهت حرکت کنی. متاسفانه خیلی از ما ها هستیم که این مطالب را میخوانیم و درک هم میکنیم ولی در عمل کار همیشگی خودمان را دنبال میکنیم و همه اشکالها از همینجا شروع میشود.  

گـوی ،آنگـه راســت و بـی نقصان شود
کــو ز زخــمِ دســتِ شــه، رقصـان شود

میگوید: اگر که این گوی میدان بنا به ضربه چوگان که باید راست برود ولی این گوی بطرف چپ برود این گوی دارای نقص است و کاملا کروی نیست و کج وکوله است و یا از نظر وزن میزان نیست. زخم یعنی ضربه. شه در اینجا خداوند است. رقصان شود یعنی بهر طرف که خدا میخواهد برود. میگوید: این گوی وقتی بی عیب و نقص میشود که از ضربه دست شاه امر و دستور ببرد. آنوقت این گوی که شما هستید بی عیب و بی نقص خواهید شد. 

گـوش دار ای اَحوَل ایــنــهــا را بـهُوش
داروی دیــــده بـــــکش ار راه گـــــوش

ای کسیکه لوچ هستی و بیشتر از یکی میبینی, اینها را بهوش بشنو یعنی با گوش جانت بشنو و اگر میخواهی دنیای حقیقت را ببینی پس داروی چشمت را از راه گوش دلت بشنو, یعنی اگر میخواهی چشم دلت بینا بشود پس گوش دلت را بازکن.  

پس کــلام پـــاک در دلــــهــــایِ کــور
مـی نــپـــایــد مــیــرود تــا اصـــلِ نـور

آنهائی که انسانهای کامل هستند و پیامبرانند و مرشدانند, اینها دلشان نور دارد و کلامشان هم از دلشان نور میگیرد حالا چشم سالم لازم است که بتواند این نور را ببیند. اگر خواننده و یا شنونده کور باشد پس این نور را نمیتواند ببیند. می نپاید یعنی باقی نمیماند. اگر چشم دل خواننده و یا شنونده تاریک و کور باشد پس نور دل پاک مرد کامل یا پیغمبر در دل آن خواننده و یا شنونده نمیماند و برمیگردد باصل خودش که همام مردان کامل هستند.  

وان فســـونِ دیـــو در دلـــهـــای کـــژ
مــیــرود چــون کــفشِ کــژ در پــای کژ

فسون یعنی مکر و افسون و حیله. دیو هم یعنی شیطان. این شیطان در دل هر جامعه ای وجود دارد و بین آدمها مرتب میچرخند و در ظاهر علامت مشخصی هم ندارند و دائم دنبال گمراه کردن آدمیان است. اگر این آدم شیطان صفت حرفی بزند, حرف او کج است.اگر انسانی نتواند آن نور دل انبیا را ببیند و چشم دلش کور باشد و قدری هم کج باشد آنوقت حرف کج این آدمها, شیطان باطن گول بزن و دروغگورا براحتی گوش میکند و قبول هم میکند. آنوقت مولانا برای مثال میگوید: میرود چون کفش کژ در پای کژ.  

گــر چـه حـکــمـتت را بـتـکرار آوری
چــون تــو نــااهــلـی، شود از تو بَـری

حکمت بمعنی دانائی و معرفت و معنویت حق. بَری یعنی دور و گریزان. اگر نا اهلان بخواهند معرفت حق را بپذیرند, اول باید اهل بشوند و بعد بپذیرند. مولانا میگوید اگر تو بخواهی نا اهل بمانی اگر این معرفت حق هزار بار هم کسی بر توتکرار کند برای تو هیچ فایده ندارد زیرا ت نااهل هستی و اصلا سنخیت آنرا نداری.  

ورچـه بـنــویسـی، نشــانش مـیـکُــنــی
ور چــه مـی لافــی، بـیـانش مــیــکــنـی
او ز تـو رو درکَـشــد ای پُـر ســتــیـز
بــنــدهــا را بُــگســلَـــد، وز تــو گـــریــز

 چون تو نااهل ماندی و سنخیت پیدا نکردی آن حکمت از تو دور میماند. فکر میکنی که آنرا بنویسی که مرتب بخوانی, میبینی باز هم بی فایده است. فکر میکنی نشانش بکنی یعنی بخاطرت بسپاری و یا از حفظ میکنی باز هم فراگیر نمیشوی. لاف یعنی درغگوئی. میروی و برای دیگران تعریف میکنی که در اصل داری لاف میزنی باز هم آنرا درک واقعی نمیکنی. آن حقیقت از تو دوری میکند ای ماجراجو و پر ستیزای لجوج تو اول خودت را اصلاح نکردی و دلت میخواهد این حکمت را بیاموزی. حتی اگر آنرا در وجود خوت به زنجیر هم بکشی و محکم آنرا ببیندی, این حقیقت خودش را از تو پاره میکند و از تو میگریزد.  

ور نـــخــوانـی و، بــبــیــنــد ســوز تـو 
 عِــلـــم بــاشــد مــرغ دســـت آمــوز تـــو

 اگر تو در کتابی این حقایق را نخوانی و یا اصلا سواد خواندن را نداشته باشی ولی سوزو شوقش را دارا هستی همان معرفت حق بدون اینکه در جائی خوانده باشی و یا شنیده باشی میاید وارد درون تو میشود مثل مرغیکه خودش می آید و رام دست تو میشود.  

او نـــپـــایــد پـــیشِ هـــر نــا اوُســـتــا 
هــمــچــو طــاوسی بـخــانـۀ روســتــــا 

او منظور حقیقت است. نپاید یعنی نمیماند و پایدار نیست. نا اوستا یعنی نا اهل کسیکه خودش را اصلاح نکرده. مثل طاوسی هست که تو او را در خانه یک دهاتی نگه داری کنی. طاوس یک مرغ بهشتیست و تو میخواهی در داخل خانه تنگ و تاریک و پر از دود و محقر روستائی نگه داری کنی این طاوس در آنجا نمیماند فرار میکند و میرود.
منبع: سایت تفسیر مثنوی معنوی مولوی.