کتاب - Books

Of Love and Other Demons GabrielGarcía Márquez
 

از عشق و شیطان دیگر از خوزه گابریل گارسیا مارکز

کتاب از عشق و شیطان دیگر نوشته خوزه گابریل گارسیا مارکز نویسنده معاصر کلمبیای، داستان بسیار جذاب و شیرینی‌ داره، کسانی‌ که فیلم جن گیر رو دیدن، وقتی‌ این کتاب رو می‌خونن، دقیقا می‌تونن ردّ پا و اقتباسی که سناریو فیلم جن گیر از این داستان کرده رو ببینن، اقتباس وحشتناک مسخره و تجاری که هالیوود از این داستان کرده، تاسف خواننده این کتاب رو برمی‌ انگیزه. داستان در واقع قصه عشقیست که بندرت می‌شه در بین آدما پیداش کرد، چرا که بسیار ساده و بسیار بی‌ آلایش است و به همین خاطر هم تا حد زیادی به تخیل نزدیک تر است تا واقعیت آدما، و درست به همین دلیل هم هست که مخ منحرف و بی‌ تعهد از این داستان زیبا، سناریو فجیع و چندش آور جن گیر رو مینویسه. خواندن کتاب لذت بخش است و فکر برانگیزه
یاد داشت‌های من از کتاب
از هر دو فرهنگ به اندازهٔ زیر و بم احساسش بهره جسته بود
او میگفت، روح شما باید سالم و آکنده از صلح باشد و کاستی‌های یک فرهنگ را در فرهنگ دیگر پیدا کند

برای اینکه او تحت هیچ شرایطی حقیقت را نمی‌گوید، حتی از روی اشتباه
فیض از آن کسی‌ است که به نام حقیقت عمل کند
ما انسانهای مشرف به مرگ را به تخت میبندیم که بر روی آن جدال وحشتناک تر و طولانی تری با مرگ داشته باشند

، انسان باید با اسب‌ها در هم آمیزد تا موجودی شریف و نجیب از این آمیزش پدید آید
نگاهش را به او دوخت و با روحی‌ آگاه مواجه شد

از پوست او شبنم رنگ باختهٔ سردی تراوش میکرد
هیچ صلیبی آنقدر سنگین نیست که او آمادهٔ حملش نباشد
در این فاصله موسیقی بنوازید، خانه را انباشته از گًل کنید و بگذارید پرنده‌ها نغمه سر دهند
وقتی‌ سعادت شفا ندهد، هیچ داروی چاره ساز نیست

اگر انسان دلایل معتبر داشته باشد، هیچ دیوانه‌ای دیوانه نیست
موسیقی میتواند زندگی‌ مشترک را اصلاح و هماهنگ کند
غربیها با وارد کردن سیاهان، اروپا را با کار و تلاش بی‌ حد و حصر و اجباری برده گان سیاه ساختند
مثل زوجی مسن که محکوم به یک نواختی هستند


افکار به هیچ کس تعلق ندارد

تعریف اسقف آنچنان غمگنانه بود که شباهتی به نمایش مکافات در آتش جاودانه داشت
ما خوب میدانیم که شما خدا را اجاره کرده‌اید

در کدام کشتار چشم خود را از دست داده اید
تو اگر زبانت را گاز بگیری از مسمومیت هلاک میشوی
عشق حسی است که طبیعت را طرد می‌کند و دو ناشناس را به وابستگی کوچک و ناسالمی محکوم میسازد، و رابطه هر چه کم دوام تر به همان نسبت فشرده تر
و خداوند بیشتر با عشق همسو است تا با اعتقاد


________________________________


Too Loud a Solitude by Bohumil Hrabal (28 March 1914, Brno - 3 February 1997, Prague)


"تنهایی پر هیاهو از " بو هیو میل حرا بول 

کتاب تنهایی پر هیاهو نوشته بو هیو میل هرابل نویسنده معاصر اهل چک، کاریست بینظیر. نویسنده داستان، قهرمان کتاب که مرد کارگریست و در یک زیر زمین مشغول پرس کردن کاغذ باطله‌ها است رو در جای بین زمین و آسمان معرفی‌ میکنه، این کارگر که علاقه مفرطی به خوردن آبجو داره، موجوده عجیبیست که نویسنده در تمام کتاب، نکبتی که در زندگی‌ زمینی‌ او هست را با افکار فیلسوفانه و با ارزرشی که در زندگی‌ فکری او ورم کرده, به صورتی‌ شاهکار گونه پیوند می‌زنه، به طوری که زیرزمین پر از موش و آلودهٔ قهرمان داستان، جایگاه دوست داشتنی و فکر برانگیزی برای خواننده می‌شه که در اون می‌تونه به کنه فلسفه زندگی‌ چنگ بزنه، به اعتقاد من خواندن این کتاب برای هر کسی‌ که به فلسفه علاقه داره از واجبات هست . کتاب رو ظرف چند ساعت می‌شه خوند ولی‌ تفکر در بارهٔ‌ کتاب ماه‌ها با خواننده است و اثرش خواهد ماند



یاداشت‌های من از کتاب

من در تنهایی به سر میبرم که ساکنانش اندیشه‌ها هستن، چون که من یک آدم بی‌ کله ازلی، ابدی هستم، و انگار که ازل و ابد از آدمهای مثل من چندان بدشان نمیاید

گوته : فقط خورشید حق داره که لکه داشته باشه
هگل میگه، انسان شریف هرگز به اندازهٔ کافی‌ شریف نیست و هیچ تبهکاری هم تمام و کمال تبهکار نیست
نه آسمان عاطفه دارد و نه انسان اندیشمند

کتاب‌های که بر من، در بارهٔ‌ خودم، راز‌های را بگشایند که نمی‌‌دانم

سندبرگ میگفت، تمامی‌ آنچه از یک فرد بشری باقی‌ می‌‌ماند، گوگردی است که جعبهٔ کبریتی را کفایت می‌کند و آهنی که بتوان با آن میخی‌ ساخت که انسان دیگری بتواند از آن خود را حلق اویز کند

در تورات آمده است که، ما همچون دانه‌های زیتونی هستیم که تنها هنگامی جوهر خود را بروز میدهیم که در هم شکسته شویم
شاید یک روز تو را تا لبه ابدیت بردم


عمل خلاف بی‌ مجازات نمیماند و تجاوز‌های ما مدام روحمان را می‌‌آزارد


تنها وسیلهٔ دفاع در مقابل این فلاکت زیبا چی‌ می‌تونه باشه
هوای آزاد مثل سیگار برگ هاوانا گلوشون را میخراشد و آنها را به سرفه میندازد

آدم باید احمق باشه که جواب احمق رو بدهد
هگل می‌گوید: تنها چیزی که در جهان جای ترس دارد، وضیعت متحجّر است، وضع بی‌تحرک احتضار و تنها چیزی که ارزش شادمانی دارد وضعی هست که در آن نه تنها فرد، که خود جامعه، در حال مبارزهٔ مدام، برای توجیه خویش است، مبارزه ای که به وساطت آن جامعه بتواند جوان شود و به اشکال زندگی‌ جدیدی دست یابد
ما در نبردی که هرگز در آن نقشی‌ نداشتیم شکست خوردیم و با وجود این، در کار پیشرفت به سوی تصویر روشنتری از جهان هستیم
به سر کارم برگشتم، غنی از این دانش که در همان لحظه نبردی سبعانه جریان دارد، وقتی‌ آسمان موش‌ها هم عاری از هر گونه عاطفه‌ای باشد، من چگونه میتوانم عاطفه داشته باشم؟

چشمانی آینه وار نمودار خردی حاصل از یک فرهنگ کهن و فراموش شده. در دورانی که ما، پوستی‌ به میان بسته و تبری در دست میدویدیم، ایرانی‌ها سرزمین و سامانی داشتند که ساهای سال از عمرش می‌گذاشت

دچار تنهای پر هیاهوی هستم

من از خودم به خاطر آنچه بودم، به خاطر طبیعت گریز ناپذیرم تقاضای بخشش می‌کردم
در حرفه یه من، دایره و مارپیچ تطابق دارند و پیشرفت به آینده و پسرفت به مبدا در جایی‌ با هم تلاقی میکنند، مارکس و مسیح در جای به هم میرسند

هنگامی که روشنایی لرزان شبی تابستانی پر از تلالو ستاره‌ها و ماه بدر تمام است، من به اوج آن نازک دلی‌ میرسم که از حس دوست داشتن جهان و در عین حال تحقیر این جهان، تشکیل یافته است. کانت


در سکوت مطلق شبانه، وقتی‌ که حواس انسان آرام گرفته است، روحی‌ جاویدان، به زبانی‌ بی‌ نام با انسان از چیز های، از اندیشه‌های سخن می‌گوید که میفهمی ولی‌ نمیتونی‌ وصف کنی‌. تئوری آسمانها از کانت


دو چیز ذهن مرا مدام با اعجابی فزاینده و از نو، پر می‌کند: آسمان پر ستاره‌ای بالای سرم و قانون اخلاقی‌ درون وجودم. کانت


طبیعت رحیم با وحشتی رو به رویشان کرده بود، شدیدتر از درد که در لحظه‌ی حقیقت به سراغ یک موجود میاید، وحشتی که هر نوع حس امن را از میان میبرد


بالاترین همهٔ قوانین عشق است، و عشق شفقت است. آرتور شوپنهاور

برخی از معروف‌ترین آثار وی عبارت‌اند از
کلاس رقص اکابر
قطارهای تحت نظر
آگهی واگذاری خانه‌ای که دیگر در آن نمی‌خواهم زندگی کنم
اخبار قتل‌ها و افسانه‌ها
تکلیف خانگی
مرگ آقای بالتیسبرگر
قضایا و گفتگوها
جوانه‌
کوتاه کردن مو
من پیشخدمت شاه انگلیس بودم
شهرکی که در آن زمان از حرکت ایستاد
وحشی نجیب
تنهایی پر هیاهو
جشن گل‌های برفی
اندوه زیبا
زندگی بدون اسموکینگ‌
عروسی درخانه
زمین‌های خالی
گره دستمال
توفان ماه نوامبر
قصه شبانه برای کاسیوس
روزی در ماه فوریه ۱۹۹۷ هرابال گفت که می‌رود به کبوترها دانه بدهد. پس رفت که به کبوترها دانه بدهد. هنگامی که در بیمارستان بستری بود. اما هنوز کسی نمی‌داند که او از پنجرهٔ طبقهٔ پنجم به زیرافتاد یا به زیر پرید. کسی درست نمی‌داند.





One Hundred Years of Solitude by Gabriel García Márquez
صد سال تنهایی


کتاب صد سال تنهایی به وسیله خوزه گابریل گارسیا مارکز که یه نویسنده کلمبیای است نوشته شده است. یکی‌ از بینظیر‌ترین کتابهای است که خوندم، و من معمولا هر کتابی رو بیش از یک بار نمیخونم ولی‌ اعتراف می‌کنم که این کتاب یه استثنأ بزرگه برای من، درست مثل اینکه کتاب منو جادو کرده، تا به حال دو بار این کتاب رو خوندم و بارها جلو خودمو گرفتم که دوباره از اول شروعش نکنم و با اینکه با خیلی‌ از کسانی‌ که این کتاب رو خوندن بحث کردم ولی‌ جدا دوست داشتم که کسی‌ پیدا میشد که همنجوری که من این کتاب رو فهمیدم، و همون برداشتی که من از این کتاب دارم رو تا حدودی داشت و می‌تونستم بر سر این کتاب روزها بحث کنم

راجع به رمان ۱۰۰ سال تنهای می‌تونم تا ۱۰۰ سال و تا ۱۰۰ کتاب بنویسم، یه روز باید بشینم و هر چی‌ که تو مخم هست رو به شکل یک فایل با فرمت زیپ در بیارم و اینجا بذارم

چند جمله از یادشتهای من از کتاب


جهان چنان تازه بود که خیلی‌ چیزا هنوز اسمی نداشت و باید برای نامیدنشان به آنها اشاره کنی‌
وقتی‌ کسی‌ مرده‌ای زیر خاک ندارد به آن خاک تعلق ندارد
در دوران انتظار، قدرت ران‌های خود، سفتی پستانها و عادت به مهربانی رو از دست داده بود ولی‌ جنون قلبش را همچنان دست نخورده حفظ کرده بود
شیطان در نبرد با خداوند احتمالاً پیروز شده است و اکنون بر تخت الهی جلوس کرده و بی‌ آنکه هویت اصلی‌ خود را فاش کند
در آنجا نشست است تا نادانان را به دام بکشاند
با او، روی او، یا زیر او، بمیرد
جرات نکرد خبر عروسی خود را به او بدهد برای همین رفتاری بچگانه در پیش گرفت و به کینه ساختگی و رنجش‌های خیالی تظاهر کرد تا هر طوری شده او را به قطع رابطه وادار کند


همه با گذشته زمان و در اثر غم و ناامیدی به جانوری اهلی تبدیل میشن


با همان بیباکی و از خود گذشتگی که خوزه ارکدیو بیندیا در راه یافتن مکندو از کوهستان عبور کرده بود و با همان غرور کورکورانه‌ای که سرهنگ اورلینو بیندیا جنگ‌های خود را آغاز کرده بود و با همان پا فشاری و سرسختی دیوانه کنندای که ارسلا ادامهٔ نسل خود را تائید میکرد



آثار این نویسنده به زبان فارسی

طوفان برگ
پاییز پدرسالار
کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد، هوشنگ گلشیری
زائران غریب (مجموعه داستان کوتاه، همچنین با عنوان قدیس)
ماجرای ارندیرا و مادربزرگ سنگدل‌اش (مجموعه داستان کوتاه)
سفر پنهانی میگل لیتین به شیلی
زیستن برای بازگفتن، انتشارات کاروان
صد سال تنهایی، (به اسپانیایی: Cien años de soledad) ترجمه‌های: بهمن فرزانه، کیومرث پارسای.
از عشق و شیاطین دیگر
عشق سال‌های وبا هرمز عبداللهی
ساعت نحس
خانهٔ بزرگ
وقایع‌نگاری یک قتل از پیش اعلام شده
ژنرال در هزارتوی خویش
۱۳۸۵ - بهترین داستان‌های کوتاه گابریل گارسیا مارکز، احمد گلشیری. انتشارات نگاه.
۱۳۸۶ - خاطرهٔ دلبرکان غمگین من. (به اسپانیایی: Memoria de mis putas tristes) (خاطرات روسپیان غمگین من.). کاوه میرعباسی.(این کتاب پس از انتشار در ایران توقیف شد )
سرگذشت یک غریق

__________________________________


The Alchemist Paulo Coelho


کیمیاگر نوشته پائولو کوییلو

نویسنده کتاب کیمیاگر را اگه اغراق نباشه اکثر ایرانی‌ها میشناسند، پائولو کوییلو یه نویسنده معاصر برزیلی است که قدرت بینظیری در تشریح همه چیز، از اشیأ گرفته تا روحیه انسانها، داره و این کار رو در کتابهاش با مهارت انجام میده، از این نویسنده تعداد زیادی کتاب به فارسی ترجمه شده و من فکر می‌کنم کمتر ایرانی‌ هست که با وی و آثارش آشنا نباشه. در مورد خود کتاب هم، از نظر من این کتاب می‌تونه درس درست زندگی‌ کردن رو به خواننده ش یاد بده، البته اگر با تعقل کتاب خونده بشه و در باره‌اش فکر بشه. ناگفته نماند که پائولو این داستان رو از روی یکی‌ از داستانهای مثنوی مولوی الهام گرفته و نوشته است. به نظر من اینجور کتابها کتاب داستان نیست، من به این نوع کتاب‌ها کتاب زندگی‌ میگم،   برای همین یه قسمتی‌ از یاداشت‌های که از این کتاب دارم رو اینجا میزارم



یاد داشت‌های من از کتاب


باید کتابهای قطور تری را برای خواندن شروع کنم زیرا هم مطالعه آنها مدت 
زمان بیشتری طول میکشد و هم بالش راحتتری خواهد بود

آنها آنقدر به من عادت کرده‌اند که زمان خواب و بیداری من را کاملا میدانند پس از کمی‌ تامل دریافت که ممکن است قضیه جور دیگری باشد یعنی‌ او به زمان خواب و بیداری گوسفندانش عادت کرده باشد

آندلس سرزمین وسیعی در جنوب غربی اروپا، مجاور دریای مدیتران و اقیانوس اطلس

البته من از گوسفندانم بیش از کتاب‌هایم چیز یاد گرفته ام

گوسفندان هرگز نیازی به تصمیم گیری ندارند، شاید برای همین است که همیشه کنار من می‌‌مانند

چوپانها شانس خود را همیشه در رابطه با گرگها و قحطی می‌‌آزمایند و هیجان زندگی‌ چوپانها هم در همین است

چیزهای ساده شگفت انگیزترین چیزها در زندگی‌ هستند فقط فرزانگان از آنها سر در میاورند، من هم که آدم فرزانه‌ای نیستم پس باید از هنر دیگری مثل کفّ بینی‌ استفاده کنم

اگر آدم آنطور که دیگران میخواهند نشود، از دستش عصبانی خواهند شد. هر کسی‌ فکر فکر میکنه که میدونه دیگران چگونه باید زندگی‌ کنند اما هیچ کس برای زندگی خود ایده ای ندارد

این کتاب هم مثل همه کتابهای دیگر دنیا یک چیز را می‌گوید. مضمون آن در باره‌ ناتوانی و بی‌ لیاقتی مردم در انتخاب سرنوشت خودشان است و با گفتن اینکه همه بزرگترین دروغ عالم رأ باور دارند پایان میابد
و بزرگترین دروغ عالم این است که در مرحله‌ای از زندگی‌ کنترل آنچه به سرمان میاید از دستمان خارج میشود و سرنوشت هدایت آن رأ به عهد می‌گیرد. این بزرگترین دروغ دنیاست

مردم چه چیزهای عجیبی‌ که نمیگویند، بعضی‌ وقتها آدم بهتر است با گوسفندان که اصلا حرف نمیزنند باشد یا با
کتابهایش که حکایتهای باور نکردنی تعریف میکنند خلوت کند. پسرک همنشین زبان بسته‌ها یعنی‌ گوسفندهاست که فقط شنونده هستن و کتابها که فقط گوینده هستن

ملک صدق: کاهنی که به سبب دعای خیر برای ابراهیم یک دهم از غنایم جنگی او رأ دریافت کرد

چرا یک پادشاه با یک چوپان حرف میزند؟ به چند دلیل اما مهمترین دلیل آن است که تو موفق به کشف افسانهٔ شخصی‌ خودت شده‌ای
افسانهٔ شخصی‌ چیزی است که همیشه در صدد انجام آن هستی‌ هر کس از زمان بچگی‌ میداند که افسانهٔ شخصیش چیست

در مرحله‌ای از زندگی‌ آدم‌ها، همه چیز روشن و امکان پذیر است آنها نه از خیالبافی و نه از آرزوی کارهای که میخواهند در زندگیشان رخ دهد، هراسی ندارند. اما با گذشته زمان، نیروی مرموزی آنها رأ متقاعد می‌کند که دسترسی‌ به افسانهٔ شخصیشان غیر ممکن است. این نیرو در ظاهر منفی‌ است. اما در حقیقت نحوه دستیابی افسانهٔ شخصیت را به تو نشان میدهد. این نیرو روح و اراده رأ آماده می‌کند زیرا بر روی این کرهٔ خاکی حقیقتی بزرگ وجود دارد. هر کس که باشی‌ یا هر کاری که انجام دهی‌ وقتی‌ واقعا از صمیم قالب چیزی رو بخواهی، آنگاه این خواستهٔ تو از روح جهان سرچشمه می‌گیرد و تو مامور انجام آن با روی زمین میشوی
یکنواختی ایام برای آدمها باعث میشود که متوجه چیزهای خوبی‌ که هر روز با طلوع خورشید در زندگیشان اتفاق می‌افتد نشوند

یادت باشه به هر چیزی که بر می‌خوری فقط یک چیز است و دیگر هیچ. و زبان اشارها رو هم فراموش نکن و مهمتر از همه فراموش نکن که به دنباله افسانهٔ شخصیت باشی‌ تا به نتیجه برسی‌

به مردی که خانه ش را نمی‌‌شناسی‌ اعتماد نکن، این اعتقاد اروپایها هست و به همین خاطر وقتی‌ به خونشون میری اولین کاری که می‌کنن خانه‌شان را بهت نشون میدان

راز سعادت در این است که همه عجایب دنیا رو بنگری و از قطره های روغن هم غافل نشوی، یک چوپان شاید سفر کردن را دوست داشته باشد اما نباید هرگز از گوسفندانش غافل شود. در دنیا حاضر بودن مهم و نیز مهم است که خودت رو فراموش نکنی‌ و ارزش هاتو

من هم مثل همه آدمهای دیگر دنیا را همان جور که دلم می‌خواهد ببینم، میبینم نه انجوری که واقعا هست

حتما زبان دیگری هم هست که به کلمات وابسته نباشد من آن را قبلان در رابطه با گوسفندانم تجربه کرده بودم و حالا این درک متقابل در رابطه با مردم برایم اتفاق افتاده است.فهمید اگر بتواند زبان بدون کلام را یاد بگیرد میتواند تمام دنیا را درک کند

کفر نعمت موجب لعنت میشود

تو باید عرب به دنیا آماده باشی‌ تا معنی قرآن رو بفهمی

گوسفندها چیز مهمتری به ‌او آموخته بودن، زبانی که همه آن را میفهمیدن، آن زبان، زبان اشتیاق بود، زبان کار عاشقانه و هدفمند، و قسمتی‌ از جستجوی چیزی که، به آن عقیده دارد و خواهانه آن است

صحرا‌های بی‌ پایان یا آدم‌های که رویا‌هایشان را میشناسند اما نمی‌‌خواهند به آنها جامعه عمل بپوشانند

به دشتهای اشنا برمیگردم تا از گوسفندهایم دوباره مراقبت کنم

اتخاذ تصمیم فقط یک شروع است، وقتی‌ آدم تصمیم بگیرد وارد جریان تندی میشود و این جریان ‌او را به جاهایی می‌‌کشاند که هرگز هنگام تصمیم‌گیری تصورش را هم نمیکرد است

آدم وقتی‌ با کسانی‌ هست که از خودش کمتر هستن چه از نظر سواد یا هر چیز دیگه بی‌ اختیار بهش غرور دست میده که کاملا کاذب و مسخره هست و جلو پیشرفت فکریش رو میگیره، برای همین بهتره که همیشه این تصور رو داشته باشه که دیگران از خودش بیشتر میدونن به این ترتیب مرتباً دنبال این هست که خودش رو بهتر کنه

چوپانها اولین کسانی‌ بودند که به پادشاهی ادعای احترام کردند در حالی‌ که دیگران از به رسمیت شناختن ‌او سرباز میزدند. پس جای تعجبی ندارد که پادشاهان با چوپان نان حرف بزنند. در زندگی‌ هر چیزی یک نشان است. یک زبان جهانی‌ وجود دارد که هر کسی‌ آن را میفهمد، اما تقریبا فراموش شده است. دو کلمهٔ شانس و تصادف زبان جهانی‌ را نوشته اند`
در کویر نافرمانی یعنی‌ مرگ
زنجیر مرموزی هر چیزی را به چیز دیگری پیوند میدهد همان زنجیری که باعث شد ‌او چوپان شود، رویاهای تکراری ببیند ‌او را به شهری در نزدیک آفریقایی بکشاند، پادشاهی را پیدا کند و پولهایش را بدوزدد تا سر از مغازه بلور فروشی دربیارد و .....
هر چه به تحقق افسانهٔ شخصیت(رسالتی که در این دنیا داری) نزدیکتر شوی، به همان اندازه افسانه شخصیت دلیل واقعی تر برای زندگیت میشود

کویر بسیار بزرگ است و افق آنقدر دور است که آدم احساس حقارت می‌کند و به ناچار لب به سکوت می‌بندد
( آیا این احساس حقارت که لبه منو به سکوت بسته)

هر وقت به دریا یا به آتش می‌نگریست، تحت تاثیر قدرت جاودانی آنها قرار می‌گرفت و بی‌ اختیار سکوت میکرد

زبان جهانی‌ زبانی‌ که به گذشته و حال آدمها سرو کار دارد، مادرش به آن میگفت، ضنّ و احساس قلبی

کشف دریافت ناگهانی یاد مرحلهٔ شهود، همان فرو رفتن ناگهانی روح در جریان فراگیر زندگی‌ است
جای که پیشینهٔ مردم به آن پیوند خورده و در آنجا میتوانیم پی‌ به همه چیز ببریم زیرا همه چیز آنجا نوشته شده است

اگر انسانها قادر باشند به آنچه که در زندگی‌ نیاز دارند و به آنچه که خواهانه آن هستند دست پیدا کنند
هرگز لازم نیست از ناشناخته ها بترسند

همه چیز بر روی زمین دارای روح است، از جمادت گرفته تا نباتات و حیوانات و حتی یک اندیشه ساده هم روح دارد

همه چیز بر روی این کرهٔ خاکی دستخوش تغییر میشود چون زمین زنده است،( هر چیز زندی مجبور به تغییر است
فقط مردگان هستن که تغییر نمیکنن آنها فقط میپوسند و پوسیدگی تغییری نیست به فنا رسیدن است)

جهان روح دارد و هر کس که آن روح را درک کند، میتواند زبان همه چیز را بفهمد

اگر باور کنی‌ که زندگی‌ همین لحظه هاست که الان در آن به سر میبریم، آنگاه زندگی‌ برایت تبدیل به جشن و سرور میشود

خدا کویر را برای این آفریده تا انسانها قدر درختان خرما رو بداند( بعد از سفر ۱۰۰۰ کیلومتری در کویر
رسیدن به یک واحه که درختان سبز خرما دارد، احساس شادی و شعف باورنکردنی به مسافر تازه از راه رسیده
میدهد)

خداوند به آسانی اسرارش را برای مخلوقاتش آشکار می‌کند

(معمولا حقایق نوشته نمیشوند بلکه سینه به سینه منتقل میشوند برای همین هم جاودان هستند) حقایق سینه به سینه منتقل میشوند زیرا از زندگی‌ پاک سرچشمه گرفته‌اند و این نوع زندگی‌ نمیتواند به تصویر کشیده شود یا به صورت واژه درآید

مردم مجذوب تصویرها و کلمات میشوند و زبان جهان را به بتهٔ فراموشی میسپارند

(عربها در صحرا و کویر با هم میجنگند و به واحه ها کاری ندارند و واحه‌ها معمولا پر از زن و بچه‌ها هستند و مکان امن به شمار میایند، واحه‌ها نمیتواند به افراد مسلح و یا سربازان پناه دهند برای همین هر کس که وارد واحه میشود سلاح خود را به رئیس قبیله تحویل میدهد)

چرا سلاح با خودت به همراه داری؟ برای اینکه بتونم به دیگران اعتماد کنم

صبور باش، هنگام خوردن، بخور، و هنگام رفتن، برو

زبان عشق زبانی‌ است با سابقه تر از بشریت و قدیمی‌ تر از کویر، زبانی‌ که همه افراد کرهٔ زمین با قلب خود قادر به فهم آن هستند

نشانه‌ای که در لبخند دختر بود، بدون اینکه پسرک بداند، چیزی یا نشانی بود که همهٔ عمر در انتظارش مانده بود، نشانی که ‌او در بین گوسفندان و کتابهایش، در ظرف کریستال و در سکوت کویر به دنبالش میگشت

(افسانه شخصی‌ یا سرنوشت و یا رسالتی که هر انسانی‌ در این دنیا دارد)

مفهوم عشقو مالکیت رو باید از هم تفکیک کرد

دارم زبان جهان رو یاد میگیرم، هر چیزی در دنیا برایم دارد مفهوم پیدا می‌کند، وقتی‌ عاشق میشوی همه چیز برایت معنا پیدا می‌کنن

اگر فردا کشته میشد به خاطره این بود که خدا نمی‌خواست آینده رو تغییر دهد. حداقل بعد از عبور از تنگه، پس از کار در مغازهٔ بلور فروشی و پس از اینکه با سکوت کویر و چشمان فاطمه آشنا شده بود میمرد

مگر اینجا شراب حرام نیست؟ هر چه وارد دهان میشود شر نیست، آنچه از دهان بیرون میاید شر است

شترها هزاران قدم راه میروند بدون اینکه آثاری از خستگی‌ در آنها مشهود باشد، بعد یک دفعه به زانو میافتند و هلاک میشوند اما اسبها به تدریج خسته میشوند

هر کسی‌ بر روی این کرهٔ خاکی گنجی دارد که انتظارش را میکشد. قلب انسانها به ندرت در باره‌ آن گنجینه‌ها صحبت می‌کند. زیرا مردم دیگر نمیخواهند به دنبال گنجینه شان بروند. فقط با بچه‌ها از گنج حرف میزنن بعد میگذارن زندگی‌ راه خودش را در پیش بگیرد و به سوی سرنوشت خود حرکت کند، اما متاسفانه عدهٔ انگشت شماری راهی‌ را که جلو پیشان گذشته شده دنبال می‌کنن
راهی‌ که به سوی افسانه شخصی‌ آنها و در نتیجه سعادت و کامیابی است. اکثرا دنیا را مکان ترسناکی میبینند و به خاطره همین بینش، دنیا هم در واقع برایشان به جای مخوفی تبدیل میشود

سپیده درست بد از تاریکترین ساعات شب می‌دمد

اگر بزرگترین گنج‌های عالم را در اختیار داشته باشی‌ و از آنها برای دیگران حرف بزنی‌ به ندرت حرفت را باور میکنند
قلبش به ‌او گفت که نیرمندترین ویژگیهایش چه بودند:
۱- شهامتش در ترک گوسفندانش
۲- سعی‌ اش در دستیابی به افسانهٔ شخصیش
۳- اشتیاقش در تمام مدتی‌ که در مغازه بلور فروشی کار میکرد

هر کس که در افسانهٔ شخصی‌ دیگری مداخله کند هرگز به افسانهٔ شخصی‌ خود نمیرسد

صحرا یا کویر روزگاری دریا بود است

مردان شجاع از ترسوها نفرت دارند

عشق چیزی است که شکار را به قوچ و قوچ را به انسان و در آخر انسان را به صحرا تبدیل میکند

باد نه زادگاهی دارد و نه جای برای مردن

ما همه با یک دست واحد آفریده شده ایم و روح مشترکی داریم

خود را شکسته آن که دل ما شکسته است

وقتی‌ عاشق شدی میتوانی‌ هر کاری را در خلقت انجام دهی‌، وقتی‌ عاشق شدی لازم نیست بفهمی چه اتفاقی‌ دارد
می‌افتد زیرا همه چیز در درون تو رخ میدهد

چون عشق نه مثل صحرا ایستا است و نه مثل باد پویا است عشق آن نیست که مثل تو از دور به همه چیز بنگرد
عشق نیرویی است که روح جهان را تغییر میدهد و آن را به کامل می‌کند




_______________________________________



The Catcher in the Rye by Jerome David Salinger

ناطور دشت
ناطور دشت کتابی‌ است که من خوندنش رو توصیه می‌کنم، چرا که خودم از خواندن این کتاب عجیب لذت بردم. نویسنده کتاب جرووم دیوید سیل اینگر است که یه نویسنده معاصر امریکای است که و اگر اشتباه نکنم ایشون ساله ۲۰۰۹ در سن ۹۱ سالگی از دنیا رفت. از آثار این نویسنده که به فارسی ترجمه شده، مهمترین اثرش همین ناطور دشت هست و رمان فرانی و زویی، جنگل واژگون و از هر بالائی بالاتر میباشد. از جمله جمله این کتاب می‌شه فهمید که افکار نویسنده فراتر از زمان خود رو طی‌ می‌کنه و این جدا قابل ارزش است. داستان کتاب بسیار ساده است، حکایت یه پسر نوجوانی به نام هولدن کالفیلد است که به تازگی از مدرسه شبانه روزی اخراج شده و تصمیم داره تا زمانی‌ که خبر اخراجش به دست پدر مادرش نرسیده، به خونه بر نگرده و تمام داستان حول و حوش گذران این چند روزی است که پسر نوجوان داستان وقت داره و در نیویورک بی‌ هدف وقت میگذرونه. کتاب جالبیه و خواندش لذت بخش است


























_______________________________________


Thus Spoke Zarathustra by Friedrich Nietzsche

چنین گفت زرتشت


چنین گفت زرتشت انچنان معروف است که من فکر نمیکنم اصلا احتیاجی‌ به معرفی‌ داشته باشه. کتاب که در واقع سفری فلسفی‌ در افکار نیچه است، سعی‌ می‌کنه انسان رو مسئول تمامی کردار و رفتارهای خودش قرار بده و بر روی انسان محوری بشدت تاکید داره. کتاب به خلق شدن خدا به وسیله انسان و نه برعکس تاکید داره.


چند جمله از یادشتهای من از کتاب چنین گفت زرتشت:
- به بشر چیزی مده‌‌، بلکه از ایشان بستان و با آن‌ها در تحملش شریک شو، بدین نحو تو بزرگترین خدمتها را به آنها میکنی‌ و شاید تو را نیز به کار آید ولی‌، اگر خواستی‌ به آنها چیزی دهی‌، صدقه ده‌‌ و بگذار آن را هم خاضعانه از تو گدایی کنند.
- عاقلترین اشخاص در بین شما یک وصلهٔ ناجور و حد فاصل بین نباتات و ارواح اند.
- اینها گفته‌های مرا درک نمیکنند، من برای گوش آنها دهان نیستم.
- گاه و بی‌ گاه، قدری زهر لازم است زیرا موجب بروز خوابهای گوارا میگردد و در آخر کار، باید سم زیادی به کار برد، زیرا کار وسیلهٔ گذراندن وقت است
- آن کس که خود را مثل سایرین نمی‌بیند، داوطلبانه به دارلمجانین میرود.
- حس کنجکاوی و وحشت نیز پس از چندی، ملال می‌‌آورد
- تو حد فاصلی بین یک ابله و یک جسد هستی‌
- من نیازمند به همراهانی زنده میباشم، نه اجساد و مردگانی که بتوانم آنها را هر کجا که اراده کنم بر دوش کشم
- ایجاد کننده، در پی‌ همراهانی است، نه در پی‌ مردهگان و گله‌ها و معتقدان، ایجاد کننده، در پی‌ جستو جوی کسانی است که مانند او ایجاد کننده باشند و حاضر باشند ارزشهای نوین را روی جدولهای نوین ترسیم کنند
- ای کاش عاقل تر از این می‌‌بودم،‌ای کاش مانند مادرم، عاقل و کامل بودم، ولی‌ من تقاضای امری محال می‌کنم، از این رو من از غرور خود تقاضا دارم که همواره همراه عقلم باشد تا در صورتی‌ که نیاز بود، عقلم مرا رها سازد و افسوس که این عقل همیشه میل به فرار دارد، آن گاه غرور من بتواند با حماقت من هم عنان گردد..
- خوشی مستانه‌ای است برای یک نفر دردمند که بتواند قدری از محیط درد و الم خود خارج شده و به خارج از خود بنگرد.
- خدائی که من خلق کردم مانند همهٔ خدایان، زاده‌ فکر بشر بود و بر جنون بشر دلالت میکرد، او بشر بود و یک قطعهٔ ناقابل و خودخواه بشری بیش نبود.
- ضعف و درد، سبب ایجاد چنین جهان‌های دیگر و تصور کم دوام خوشبختی‌ برای بدبخت‌ترین مردمان شده است. ( دین به مردم وعدهٔ جهان دیگر، جهانم و خوشبختی‌ در بهشت میدهد، وعدهٔ خوشبختی‌ و یا تصور کم دوام خوشبختی‌ برای بدبخت‌ترین مردمان).
- ای برادران باور کنید، جسم ما بود که چون از زمین مأیوس شد به فکر اصل تکوین جهان افتاد


آثار نیچه :

زایش تراژدی
انسانی بسیار انسانی
آواره و سایه‌اش
سپیده‌دمان
حکمت شادان
فراسوی نیک و بد
تبارشناسی اخلاق
غروب بُتان یا فلسفیدن با پتک
چنین گفت زرتشت: کتابی برای همه و هیچ کس
دَجّال (پادمسیح یا ضد مسیح)
اینک انسان (به لاتین: Ecce Homo)
اراده معطوف به قدرت
اکنون میان دو هیچ (مجموعه اشعار)
فلسفه در عصر تراژیک یونان
نیچه در برابر واگنر
اراده قدرت
تأملات نابهنگام


نام کامل فردریش ویلهلم نیچه
دوره فلسفه قرن نوزدهم
مکتب اگزیستانسیالیسم
تاریخ تولد ۱۵ اکتبر ۱۸۴۴
زادگاه روکن، پروس
تاریخ مرگ ۲۵ آگوست ۱۹۰۰
محل مرگ وایمار، امپراتوری آلمان



برای من دونستن اینکه دکارت، سارتر، اسپینوزا یا نیچه چی‌ گفتن آنچنان جذابیّتی نداره، چرا که سالهاست با افکارشان آشنا هستم، یادمه زمانی‌ که ۱۷ سالم بود، آنچنان از خواندن افکار اینها به شوق اومده بودم که خودم رو به کلی‌ فراموش کرده بودم، ولی‌ امروز برای من مهمترین مطلب در رابطه با آدم‌ها این هست که بشنوم آنها به عنوان یک واحد انسانی‌ چه چیزی برای گفتن دارند، من خوشحالتر و خوش شانس تر خواهم بود که شما من رو از نظرات و یا تراوشات فکری خودتون و فقط خودتون که مطمئن هستم کاملا بکر و منحصر به فرد هستن با خبر کنید و نه اینکه من رو به امان سایت فلان یا بهمان بسپارید تا اینکه بدانم که میدانید.
وقتی‌ که غربیها برای کشف ( از کلمهٔ کشف استفاده می‌کنم، برای اینکه در حقیقت و بطور واقع یک کشف هست) انسانهای که به طور مستقل فکر می‌کنن، به انواع و اقسام روش‌ها متوسل میشوند، ما ایرانی‌ها هنوز برای کسانی‌ هورا میکشیم که بیایند و افکار بزرگانی که چندین دهه یا حتی صده و یا از اون مسخره تر چندین هزار پیش زندگی‌ میکردن را برای ما از حفظ بگن، غافل از اینکه این افکار همیشه در کتابخانه‌ها آرمیدند، و هر وقت که به آنها احتیاج باشه، می‌شه رفت سراغشون، ولی‌ آنچه که ما ازش غافلیم، افکار امروز انسانهاست که از مغزهای بیرون میاد که خواهی‌ نخواهی با زمان به تکامل امروزی رسیده و از محیط پیشرفت دیگر انسانها متاثر شده. منتها کمبود اعتماد به نفس نزد ایرانیان و این طرز فکر غلط که تا وقتی‌ بزرگانی مثل راسل یا برشت یا نیچه هستن، ما کی‌ هستیم، باعث شده که حتی روشنفکر ما هم به طور مسخره‌ای ادای این غول‌های فسیل شدهٔ اندیشه رو دربیاره.
یکی‌ از اهداف من از ٔنت گردی، پیدا کردن انسانهای هست که می‌تونن به طور مستقل فکر کنن، و به خودشون بیشتر از دیگران اطمینان دارند. متاسفانه کمتر موفق بودم، و هر گاه با به ظاهر اندیشمندی رو به رو شدم، با من شروع به نشخوار افکار دیگران کرده، و هر چه ما رفتیم بیشتر و بیشتر من نا‌ امید شدم بیشتر و بیشتر.




_______________________________________



نمایشنامه تدبیر از برتولت برشت


نمایشنامه تدبیر از نویسنده و فیلسوف آلمانی‌ برتولت برشت میباشد 
یکی‌ از بهترین آثار برتولت برشت است، البته از نظر من
ما میگیم غول‌های فلسفه در اروپا، نظام پوسیده قرون وسطا رو دگرگون کردند و آنها را تحسین می‌کنیم و پی‌ در پی‌ از آنها جملات قصار پشت سر هم ردیف می‌کنیم بدون اینکه یکی‌ از آثار آنها رو به دست بگیریم و تجزیه تحلیل کنیم ببینیم آنها چگونه این کار رو کردند همین نمایشنامه تدبیر اثر برشت رو بخوانید برای خدا درست هم بخونید ببینید چقدر زیبا تشریح کرده چقدر روشن گفته که برای براندازی نظام چه باید کرد





یاداشت‌های من از کتاب


خیلی‌ از مردم پر از شور انقلابند ولی‌ فقط چند نفری سواد دارند
آمده‌ایم به نادانان دانش بدهیم تا وضع خود را بفهمند، برای رنجبران آگاهی‌ 
طبقاتی به همراه داریم، و به آگاهان تجربه مبارزه انقلابی‌ را می‌‌آموزیم
کسی‌ که برای نظام نوین میجنگد، باید قدرت جنگیدن داشته باشد و قدرت داشت باشد که نجنگد. حقیقت را بگوید و بتواند حقیقت را پنهان کند. خدمتگزار باشد و از خدمت سرباز زند. پایبند قول خود باشد و به قول خود عمل نکند. به استقبال خطر برود و از خطر بپرهیزد. خود را بشناساند و باز ناشناس شود. آن که برای نظام نوین میجنگد از تمام صفت‌های خوب فقط یکی‌ را دارد، همان که برای نظام نوین میجنگد
برای گرسنگان خوراک نداشتیم ولی‌ برای نادانان دانش آوردیم. پس از ریشه فلاکتها حرف زدیم، فلاکت را نابود نکردیم بلکه از نابود کردن ریشه فلاکتها گفتیم
رفیق جوان دلش به رحم میاید و به جای اینکه آنها را وادار کند که خواستهای خود را مطرح کنند که همانا کفشهایی است که زیرش ٔپل دارد و به درد کشتی کشی‌ میخورد، با گذاشتن سنگ جلو پای آنها کمک میکنند، که آنها بتواند پایشان را روی آن سنگ بگذارند و از جایشان بلند شوند. بعد که به مقصد میرسند، رفیق جوان سعی‌ می‌کند که به کارگران یاد بدهد که خواستهٔ خود را از صاحب کار که کفش‌های ٔپل دار است را مطرح کنند ولی‌ کارگران رفیق جوان را دیوانه و احمق خطاب میکنند و صاحب کار او را به خاطره ایجاد اغتشاش به پلیس تحویل میدهد
رفیق جوان می‌گوید چه نفرت آور است زیبایی این سرود که باربران میخوانند تا مشقت کارشان را فراموش کنند. رفیق جوان فهمید که احساسات را جدا از عقل به کار برده است
اما مگر درست نیست که هر جا ضعیفی رنج میبرد از او حمایت کنیم و استثمار شدگان را در مشقات هر روزه‌شان یاری دهیم؟ کاری که رفیق جوان کرد کمک واقعی‌ به کارگران نبود، حتی با گذاشتن سنگ جلو پای آنها مسیر مبارزه رو عوض کرد. کارگر نیاز دارد خودش به آگاهی‌ برسد


خردمند آن نیست که خطا نکند، بلکه خردمند کسی‌ است که بداند چطور، خطایی را بیدرنگ اصلاح کند
در کارخانه نساجی یا پارچه بافی‌ رفیق جوان مسول پخش کردن اعلامیه میشود، ولی‌ کارش را اشتباه انجام میدهد و شروع به ارشاد پاسبان یا کسی‌ که پول می‌گیرد تا با مخالفان مبارزه کند، می‌کند، در نتیجه دو کارگر مجبور میشوند کارگر را بکشند و همین باعث میشوا که رفیق جوان به جای پخش اعلامیه پنهان شود
اینجا سال مطرح میشود که مگر نباید جلو ظلم را گرفت؟؟ (همان کاری که رفیق جوان کرد چرا که پاسبان می‌خواست یکی‌ از کارگران را به جرم داشتن اعلامیه با خود ببرد و رفیق جوان با پاسبان درگیر شد) جواب این است که او راه را بر ظلم کجکی بست در حالی‌ که ظلم بزرگ هنوز ادامه داشت.
تو چیزی نداری که از دست بدهی‌، این را که فهمیدی، دیگر تمام تفنگ‌های پلیس هم حریفت نیست
به ما کمک کنید تا به خودتون کمک کرده باشید، در راه همبستگی‌ بکوشید
کار روزانه ما مبارزه با متحدان قدیم بود، ناامیدی و تسلیم
جنگی بین سرمایدارن بوجود آماده و مبارزین میخواهند از این جنگ به سود خودشان استفاده کنند پس رفق جوان را پیش یکی‌ از ثروتمندترین تجار میفرستند تا او را با مبارزان متحد کند. تاجر با افتخار از ظلمی که به کارگران می‌کند داد سخن میدهد و رفیق جوان عصبانی میشود و با او نهار نمیخورد و او را تحقیر می‌کند و به این ترتیب با نتیجه عکس برمیگردد.
سؤالی که مطرح میشود این است، ولی‌ مگر شرافت والاترین گوهر انسانی‌ نیست؟؟؟ جواب: خیر
حق طلبان با همه کس مینشینند تا حق را به کرسی بنشانند
کدام داروست که به کام مریض میرنده ناگوار بیاید؟(برای مریضی که در حال مرگ هست، گوارا و ناگوار معنی‌ ندارد)
به کدام پستی است که تن‌ نمیدهی تا پستی را نابود کنی‌؟
فرصتی دست داده سرانجام تا جهان را دگرگون کنی‌
کدام آلودگی است که دست بدان نمیبری؟
کیستی تو؟
در منجلاب غوطه‌ور شو، جلاد را در آغوش بگیر، اما
جهان را دگرگون کن که نیازمند آن است
سپس مجبور میشن که رفیق جوان را با تیر بزنن و جسدش را در آهک بندازند، چون رفیق جوان بی‌ کاران را به شورش برمیانگیزد، شورشی که از قبل نظام آن را خود طراحی‌ کرده، و این شورش باعث کشته شدن نیرهای انقلاب می‌شه

رنج کشیدن تنها کافی‌ نیست
آدم به تنهای دو چشم دارد
حزب با هزاران چشم می‌بیند
حزب هفت کشور را می‌بیند
آدم به تنهای یک شهر را می‌بیند
آدم به تنهای یک دم زنده است
ولی‌ حزب عمر دراز دارد
آدم به تنهایی‌ نابود میشود
ولی‌ حزب ممکن نیست نابود شود چونکه
سپاه پیشاهنگ توده هاست و
مبارزه‌اش را به پیش میبرد با روشهای
اندیشمندان قدیم که از شناخت، واقعیت حاصل شده‌اند
در گوشه امن و ماه‌ها فرصت اندیشه، یافتن راه درست آسان است ولی‌ ما، فقط پنج دقیقه فرصت داشتیم، و رو در روی ارتش دشمن فکر میکردیم
کسی‌ که نا امیدان را یاری میدهد در ردیف اراذل و اوباش قرارش میدهند و مائیم اراذل و اوباش این جهان
ماموریت شما پیرزمندانه به انجام رسید
مکتب اندیشمندان قدیم را
به میان مردم بردید و الفبای نظام جدید را
نادانان را دانش دادید تا وضع خود را بفهمند
رنجبران را آگاهی‌ طبقاتی آموختید
و تجربه انقلاب را در دست آگاهان نهادید
آنجا هم انقلاب به پیش میرود
و آنجا هم صف رزمندگان نظام گرفته است
ما از شما رضایت داریم
گزارش شما نشان میدهد
چه بسا کارها لازم است
تا جهان دگرگون شود
خشم و سرسختی، دانش و طغیان و اعتراض
عمل سریع و تفکر عمیق
صبر و تحمل خونسردانه، پافشاری بی‌ منتها
فهمیدن تک تک رویداد‌ها و فهمیدن مجموعه رویداد ها
تنها با آموختن واقعیت است که میتوانیم
واقعیت را دگرگون کنیم




_______________________________________


The Devil and Miss Prym by Paulo Coelho


شیطان و دوشیزه پریم
کتاب شیطان و دوشیزه پریم، نوشته پائولو کوئیلو نویسنده زبر دست برزیلی است. داستان کتاب حول و محور، مبارزه خوبی‌ بر علیه بدی، فرشته
در مقابل شیطان، ایمان در مقابل ناامیدی میگذره، مبارزه‌ای که از آغاز افرینش انسان تا به امروز وجود داشته و همچنان ادامه خواهد داشت


خوندن کتاب احساس شگرفی رو در انسان ایجاد می‌کنه، شبیه همان احساسی‌ که تماشگری بیطرف دچارش می‌شه هنگامی که شاهد یک مسابقه و جدال بین دو مبارزی است، که تماشاگر با آنها از قبل کمی‌ آشنای داره، و به همین دلیل هم نمیتونه دقیقا بگه که طرفدار کدام یک هست، و بر حسب توانای که هر کدام در مبارزه از خود نشان میدن، جهت طرفداری تماشاچی رو تعیین می‌کنه و این طرفداری گاهی‌ جانب بدی رو میگیره و گاهی با خوبی‌ هم پیمان می‌شه


به اعتقاد من داستان کتاب بی‌ شباهت به داستان صلیب کشیدن عیسی نیست و اینکه یک نفر برای نجات یک دهکده میبایستی قربانی بشه، همانطوری که عیسی به خاطره نجات بشریت به صلیب کشیده شد. ولی‌ در انتها، این خرد هست که میانجی میشه و بین این دو نیرو وساطت می‌کنه و نشان میده که بر عکس آنچه که همیشه به ما گفته شده که یا باید خوب بود یا بد، راه سومی‌ هم وجود داره که همانا خرد است و بس


و انسان ناگزیر هست که به نیروی طعبیت خودش اعتماد کنه و از این نیرو برای پیشبرد زندگی‌ خویش بهره بگیره، چرا که تجربه تاریخ زندگی‌ بشر ثابت کرده که درگیر شدن در کشاکش بین بدی و خوبی‌ تنها اتلاف وقت و انرژی بوده و در واقع انسان را از مسیر طبیعی زندگی‌ خودش جدا نموده و او را از مسیر اصلی‌ منحرف کرده است


یاد داشتهای من از کتاب


در عشق هم مسئلهٔ زمان مطرح است

اگر فرصت افتادن در دام یک وسوسه را پیدا کنیم، در آن می‌افتیم، بسته به شرایط، همهٔ آدمهای روی زمین به انجام بدی تمایل دارند


کسی‌ که چیزهایی دیده که هیچ کس به خواب هم نمی‌بیند، کسی‌ که تا فراتر از مرزهای لذت و شناخت رفته است. مردی که بهشت را زمانی‌ شناخت که خود را اسیر دوزخ روزمرّگی و یکنواختی می‌دانست، کسی‌ که دوزخ را وقتی‌ شناخت که می‌توانست از بهشت و آزادی مطلق لذت ببرد


سرگذشت یک انسان سرگذشت تمامی انسانهاست


چرا آدمهای بیکار اینقدر به آب و هوا علاقه دارند


میخواهم داستانی را بگویم که همه میدانند جز یکی‌ و داستان دیگری که هیچ کس نمیداند جز یکی‌
چقدر احمقانست که فکر کنیم با انجام بدی به خوبی‌ دست پیدا می‌کنیم با کمک اعدام میتوانیم انسانهای درست تربیت کنیم


کسی‌ که در انتظار پاداشی، عشق بورزد، وقتش را تلف می‌کند


میخواهم بدانم ما نیک‌ هستیم یا بد. اگر نیک‌ باشیم، خدا عادل است و مرا به خاطر هر کاری که کرده‌ام می‌‌بخشد، به خاطر بلایی که می‌‌خواستم بر سر کسانی بیاورم که می‌‌کوشیدند مرا نابود کنند، به خاطر تصمیم‌های نادرستی که در لحظه‌های مهم گرفتم ..... چون او بود که مرا به سوی تاریکی راند.... اگر بد باشم، پس همه چیز رواست، من هرگز تصمیم نادرستی نگرفته ام، ما پیشاپیش محکومیم، و کرده‌های ما در این زندگی‌، کمترین اهمیتی ندارد، پس رستگاری فراتر از پندارها یا کردارهای انسانی‌ است


آدمها میخواهند همه چیز را تغییر بدهند، و در همان حال مایلند همه چیز همان گونه بماند
احمق‌ها نمیدانند چقدر مهم اند. نمیدانند هر بار که هر کس در هر جای دنیا لقمه‌ای غذا به دهان میگذارد، مدیون آدمهای مثل اهالی روستا است، که از صبح تا غروب کار میکنند و با عرق بدنهای خسته‌شان زمین را میکارند، و با بردباری وصف ناپذیری به دامها میرسند. اینها برای دنیا مهمتر از تمام کسانی‌ هستند که در شهرهای بزرگ زندگی‌ میکنند و با این وجود طوری رفتار و احساس میکنند که انگار پست، عقب افتاده و بی‌ فایده اند


آیا میتوان گفت، نیکی‌ و بدی یک چهره دارند، همه چیز به این بسته است که هر
 
کدام کی‌، سر راه انسان قرار بگیرند

همه نادان بودند، خام بودند، سازگار بودند، هیچ کدام حاضر نبودند چیزی جدای از باورهای رایج‌شان را باور کنند. همه از خدا می‌‌ترسیدند. همه از جمله خودش، زمانی‌ که میتوانستند سرنوشت را تغییر دهند، ترسو بودند. اما نیک‌ سرشتی حقیقی‌ وجود ندارد .... نه در زمین آدمهای ترسو، نه در آسمان خدای قادر متعال، که یک سره رنج میکارد، تنها برای آن که سراسر زندگی‌ مان را به التماس برای رهایی از بدی بگذرانیم


نقش یک روح نیکوکار را بازی کردن، فقط کار آنهایی بود که در زندگی‌ از تصمیم گیری می‌‌ترسیدند. پذیرفتن نیک‌ سرشتی خود همیشه آسانتر از رویارویی با دیگران و جنگیدن برای حقوق خود است. شنیدن یک توهین و پاسخ ندادن همواره آسانتر است تا درگیر نبرد با شخصی‌ نیرمندتر از خود شدن، همواره میتوانیم بگویم سنگی‌ که دیگران سوی ما انداخته اند، به ما نخورده است، و تنها شب هنگام، وقتی‌ که تنهائیم و زن یا شوهرمان، یا هم اتاقی مان در خواب است، تنها شب است که می‌‌توانیم در سکوت به خاطر جبن مان بگرییم


در آغاز دنیا هم بیداد کوچک بود. اما هر کس از راه رسید، چیزی به آن اضافه کرد، و همیشه فکر میکردند مهم نیست و ببینید امروز به کجا رسیده ایم


هر گاه میخوای به چیزی برسی‌، چشم‌هات رو باز نگه دار، تمرکز کن، و مطمئن باش که دقیقا می‌‌دانی‌ چه می‌‌خوای. هیچ کس با چشم‌های بسته به هدف نمی‌‌رسد


دو نوع احمق وجود دارد: آنان که به خاطر یک تهدید، از انجام کاری دست می‌‌کشاند، و آنان که گمان میکنند می‌‌توانند به کاری دست بزنند، چون تهدیدگران است

یکی‌ از روسا از او پرسید و گفت:‌ای استاد نیک‌، چه کنم تا وارث حیات سرمدی گردم؟ و ‌عیسی وی را گفت: چرا مرا نیکو می‌گویی، هیچ کس نیکو نیست، جز یکی‌، و آن خداوند است. ( انجیل لقا، باب ۱۸، آیه ۱۸-۱۹)

بهترین شیوه برای ناتوان کردن حریف، این است که به او بباورانی طرفدارش هستی‌

معمولان حتی وحشی‌ترین جانوران هم به انسان حمله نمیکنند، مگر در شرایطی استثنایی‌ مثل حفاظت از بچه هاشان. اما اگر حمله کنند و خون انسان را بچشند، خطرناک میشوند، همیشه باز هم خون میخواهند، دیگر جانوران وحشی نیستند، قاتلند. (این گرگ در نهاد انسان هم خفته هست. مریم)، خارجی‌ فکر کرد که این سرگذشت خود من است

میخواهم معمایی برایت بگویم، از روز‌های زندگی‌ کدام روز هرگز نمی‌‌رسد؟ فردا، اما ظاهراً تو خیال می‌‌کنی‌ فردا می‌‌رسد، و مدام انجام کاری را که از تو خواستم، به تأخیر می‌‌اندازی

حتی خدا هم دوزخی دارد، عشقش به نوع بشر

پیروزی و شکست بخشی از زندگی‌ هر کسی‌ هست .... به جز ترسوها، چون اینان هرگز نه شکست میخورند و نه پیروز میشوند

حقیقت این است که از زمان غار نشینی، انسان سلاح را به کار می‌گرفت، اول برای کشتن جانوران، و بعد برای غلبه بر دیگران. جهان بدون کشاورزی، بدون دامداری، بدون مذهب، بدون موسیقی وجود داشته است، اما بدون سلاح، هرگز، و قلوه سنگ اولین سلاح بشر بوده است که مادر طعبیت، سخاوت مندانه به انسان تقدیم کرده است. اگر این سنگ وجود نداشت، جانوران گوشت خوار و قاتل او را می‌‌بلعیدند و صدها میلیون انسان به دنیا نمی‌‌آمدند

او هرگز سعی‌ نکرد کسی‌ را متقاعد کند، چون ذات انسانها را میشناخت، آنها شرافت را با ضعف اشتباه می‌گرفتند، و خیلی‌ زود در قدرت تردید میکردند. در واقع میل به پیروی از قانون نیست که باعث می‌‌شود همه طبق نظم اجتماعی رفتار کنند، بلکه ترس از مجازات است. هر کدام از ما چوبه دار را درون خودمان داریم

نیکی‌ هیچ پاداشی جز تحسین ندارد. تعریف و تمجید نه شکمهای گرسنه را سیر می‌‌کند و نه شهر‌های رو به نابودی را باز سازی می‌‌کند

سرنوشت دامی برای تو چیده و تو می‌‌دانی‌ که سزاورش نبوده ای. تو دنبال این نیستی‌ که دوباره نور را ببینی‌، تو دنبال این باوری که جز تاریکی‌ هیچ چیزی وجود ندارد

نیکی‌ وجود ندارد، پارسائی فقط یکی‌ از چهره‌های وحشت است. اگر انسان این را بفهمد، پی‌ می‌‌برد که این دنیا، چیزی فراتر از یک شوخی‌ خدا نیست

وحشت از تنها ماندن، وحشت از تاریکی که تخیل را پر از دیو‌ها می‌‌کرد، وحشت از انجام هر کاری که در کتاب راهنمای رفتار نیک‌ نبود، وحشت از داوری خدا، وحشت از حرف‌های دیگران، وحشت از عدالتی که هر خطایی را مجازات می‌‌کرد، وحشت از خطر کردن و شکست خوردن، وحشت از پیروزی و زندگی‌ را به تحمّل حسادت دیگران گذراندن، وحشت از عشق ورزیدن و واپس رانده شدن، وحشت از بیشتر خواستن، از پذیرفتن یک دعوت، از رفتن به مکانهای ناشناخته، از ناتوانی‌ در سخن گفتن به یک زبان بیگانه، از ناتوانی‌ در تاثیر گذاشتن بر دیگران، از پیری، از مردن، از توجه دیگران به نقص هاشان، از بی‌ توجهی‌ دیگران به شایستگی هاشان، از بی‌ توجهی‌ دیگران، چه به خاطر نقص‌ها و چه به خاطر شایستگی ها، وحشت، وحشت، وحشت، زندگی‌ حکومت وحشت بود، سایه گیوتین

تلاش برای کشف دلیل وجودی ات بی‌ فایده است. اگر توضیحی می‌‌خواهی‌، میتوانی‌ به خودت بگویی: "من روشی‌ هستم که خدا برای تنبیه خودش یافته است، تنبیه خودش به خاطر این که در یک لحظه غفلت، تصمیم گرفت جهان را خلق کند"

خدایا من سزاور آن چه بر سرم آمد نبودم، اگر تو با من چنین کردی، من هم میتوانم با دیگران چنین کنم، عدالت همین است

به خاطر جایی‌ که ترکش کردهیم، دل‌ تنگیم و اندوهگین هستیم، چون سزاوار آن نبوده‌ایم که هدیهٔ پدرانمان را به نسل بعد تحویل بدهیم

دینی که در آن، قربانی شدن فقط یک نفر، سراسر بشریت را نجات میداد

انسان نیازمند پست‌ترین پستیها در وجودش است، تا به عالیترین عالی‌ وجودش دست یابد

چیزی که روح مرا نابود کرده، این احساس ناتوانی‌ است. نه می‌‌توانم آن طور که می‌‌خواهم، خوب باشم، و نه آن قدر که لازم است بد

مشکل تو دقیقا عدل الهی نیست. بیشتر این واقعیت است که تو، خودت همیشه انتخاب می‌‌کنی‌ که قربانی شرایط باشی‌

مردمی که چیزی ندارند تا از دست بدهند، هرگز به زندگی‌ ابدی فکر نمیکنن و به دنیای دیگر

تنها ترسوها پشت سکوت پنهان میشوند

حاضر بود تا انتها پیش برود، و خودش را برای قربانی شدن، تسلیم کند، به شرط آن که مردم آن قدر عبث نبودند، آن قدر به سادگی‌ بازیچه نمیشدند

خودش را رها کرده بود تا بی‌ انگیزگی مطلق، تسخیرش کند






_______________________________________


The Devil and the Good Lord (1951)by Jean-Paul 

Sartre
نمایشنامهٔ شیطان و خدا
نمایش نامهٔ شیطان و خدا نوشته ژان ٔپل ساتر نویسندهٔ اکسیستانسیالیست فرانسوی است. من وقتی‌ این نمایشنامه رو میخوندم، در تمام مدت به این فکر می‌کردم که این ذهن چه ذهن بزرگی‌ می‌‌تونه باشه، چگونه می‌شه که یک انسان به جای چند انسان هم زمان فکر کنه، و جالبتر از این که نه تنها به جای چند انسان فکر کنه بلکه این چند انسان را در یک بحث شرکت بده و شگفت انگیزتر از این دو، این انسانها دارای افکار متضاد و مخالف یکدیگر هم باشند. اعجاب انگیزه.

آنچه که در این نمایشنامه اتفاق میفته، شگفت انگیزه، تحسین برانگیزه، لذت بخشه. این نمایشنامه شرح مردی است که طرح زندگیش را در مطلق می‌ریزد، مطلق بدی و مطلق خوبی‌ و شکست می‌خورد، زیرا دست عمل از مطلق کوتاه است، ساتر به مطلق خوبی‌ یعنی‌ خدا و مطلق بدی یعنی‌ شیطان دهان کجی می‌کند.

ساتر میگه تا طرحی در ذهن انسان است، انسان هیچ است ولی‌ همچین که دست به عمل زد (در جهت تحقق طرحی که در ذهن دارد) در ماجرایی شگفت انگیز درگیر میشود که به زندگی‌ و سرنوشتش ابعاد تازه‌ای می‌بخشد، از همین رو است که ساتر قهرمانان داستان خود را همیشه در لحظهٔ‌ انتخاب قرار میدهد، لحظه‌ای که به دنبال آن باید دست به عمل زد و می‌‌گوید که انتخاب همیشه با اضطراب همراه است.

ساتر خود می‌‌گوید: این نمایشنامه سراسر شرح روابط انسان است با خدا یا به عبارت دیگر، روابط انسان با مطلق و مراد نویسنده از شیطان و خدا همین مطلق دو گانه است.

اگر این کتاب رو خواندید، کتاب دیگر ساتر به اسم اکسیستانسیالیست و اصالت بشر به ترجمه دکتر مصطفی رحیمی را هم بخونید.

یاداشتهای من از کتاب

شدت عمل برازندهٔ کسانی‌ است که چیزی ندارند تا از کفّ بدهند.

کجا شنیده‌ای که سرداری در حل جنگ از رئیس دولت اطاعت کند

وقتی‌ پولدار ها با هم میجنگند، فقرا کشته میشوند

هیچ چیز بی‌ اجازه خدا اتفاق نمیافتد به جز بدی که از خبث طینت آدمها زاییده میشود

راست و دروغ را به هم میامیزند تا مردم را گمراه کنند

یا همهٔ مردم پیغمبر هستند و یا اصلا خدایی وجود ندارد

خلط مبحث می‌‌کنی‌، شاید دروغ نمی‌‌گویی ولی‌ حقیقت را هم نمی‌‌گویی

حقیقت من با حقیقت تو یکی‌ نیست

خدا ما را از قتل نفس منع کرده است، خداوند از خشونت نفرت دارد، پس جهنم را چه می‌گویی؟؟؟ خیال می‌‌کنی‌ آنجا با گناهکارن نرمی میکنند؟؟؟

سخن‌های تو پیش از آنکه وارد گوش من بشوند، می‌میرند

من افکار آدمها را چنان دقیق پیش بینی‌ می‌‌کنم که دیگر از شنیدن حرفهایشان حوصله‌ام سر میرود

انسان از دو نیمه درست شده است که آبشان توی یک جوی نمی‌‌رود، هر یک در دیگری ایجاد نفرت می‌کند.

از بچگی‌ دنیا را از سوراخ قفل در تماشا کرده ام.

مردم دنیا ۳ دسته اند: ۱- آنهایی که خیلی‌ پول دارند ۲- آنهایی که اصلا پول ندارند ۳- آنهایی که مختصری پول دارند، دسته اول می‌‌خواهند آنچه را که دارند حفظ بکنند، نفعشان در این است که وضع موجود را به همین صورت که هست نگاه دارند، دسته دوم می‌‌خواهند آنچه را که ندارند به دست بیاورند، نفعشان در این است که وضع موجود را از میان بردارند، این هر دو دسته واقع بینند، اشخاصی‌ هستند که میشود با آنها کنار آمد. اما دسته سوم می‌‌خواهند نظام موجود را در هم بریزند تا آنچه را که ندارند به دست بیاورند و در این حال میخواهند نظام موجود را حفظ کنند تا آنچه را که دارند از دستشان نگیرند، بنابرین آن چیزی را که در خیال از بین میبرند در عمل حفظ میکنند و یا بر عکس، آن چیزی را که به ظاهر حفظ کرده‌اند در عمل از بین میبرند، اینها خیال پرست هستند.

اگر بتوانی‌ نخ‌هایی‌ را پیدا کنی‌ که آدمک وجود مرا به حرکت آورد.

بدی همه را ناراحت می‌‌کند و اول از همه همان کسی‌ را که بدی کرده است.

اگر تو مرا دوست بداری، لذتش را تو میبری نه من

امثال ما فقط به دو طریق می‌‌میرند: ۱- آنها که تسلیم میشوند از گرسنگی می‌میرند ۲- آنها که تسلیم نمی‌‌شوند، سر دار می‌‌میرند

وقتی‌ آفتاب بر تو می‌‌تابد، کی‌ به تو ثابت می‌کنه که شب نیست؟ وقتی‌ که خواب آفتاب را می‌‌بینی‌ ، کی‌ به تو ثابت می‌کنه که روز است؟

هر کسی‌ در زندگی‌ جسمانی‌ خود مجموعاً با دیگران است و در زندگی‌ روحانی خود، منفردا با خدا

بشریت خدا را به صلیب میکشد، رنج خدا نامتناهی است (مریم)

رنج خدا نامتناهی است و هر که او را رنج بدهد، نا متناهی می‌‌شود

وقتی‌ پای نجات مردم در میان باشد، هیچ چیزی ممنوع نیست

در دنیا بی‌ عدالتی است اگر قبولش می‌‌کنی‌، شریک جرم میشوی اگر عوضش کنی‌ جلاد می‌‌شوی

وقتی‌ خدا ساکت است میتوان هر ادعایی را به او نسبت داد

میانهٔ روی صفت راحت طلبها و بی‌ عرضه هاست

کافی‌ است دو نفر از هم متنفر باشند تا نفرت به یک یک افراد بشر سرایت کند

آن کس که می‌گوید، من هر چه به نظرم خوب بیاید می‌‌کنم ولو دنیا نابود شود، بیغمبر دروغین است و آلت دست شیطان.

ایمانشان را بگیر، امیدشان را بگیر، در عوض چه به دستشان خواهی‌ داد؟؟

در قرون وسطا در اروپا، کلیسا گناهان را با سکه خرید و فروش میکرد، و این کار در واقع یکی‌ از منابع درامد کلیسا می‌‌بوده است.

کینه را به عشق تبدیل کردن، مثل اینکه ‌عیسی آب را به شراب تبدیل می‌‌کرد.

زیرا تو همان وجود حاضر در فقدان جاویدان هستی‌، همان که وقتی‌ همه جا همه چیز ساکت است، صدایش را می‌‌شنوند، همان که وقتی‌ دیگه هیچ چیز دیده نمی‌‌شود، او را می‌‌بینند.

تا زمانی‌ که همه چیز را نچشیده ام، دیگر هیچ چیز را نخواهم چشید، تا زمانی‌ که همه چیز را به دست نیاورده ام، دیگر دست به هیچ چیز نخواهم زد، تا زمانی‌ که همه چیز نشده ام، هیچ در هیچ خواهم بود.

احساس نفرت از بشر و تحقیر به خود، تنهائی زاییده از خوبی‌ را چگونه می‌شه از تنهائی زاییده از بدی تمیز داد؟

در این دنیا یک روز بیشتر نیست، همین یک روز است که همیشه تکرار می‌‌شود، صبح آنرا به ما میدهند و شب از ما پس می‌‌گیرند. تو یک ساعت از کار افتاده‌ای است که همیشه همان وقت را نشان می‌‌دهد.

اگر روح خودت را مدام وسواسه نکنی، بیم آن است که خودت را فراموش کنی‌

مالکیت یک نوع دوستی‌ است بین انسان و اشیا


_______________________________________


Veronika Decides to Die by Paulo Coelho


ورنیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد

یکی‌ دیگه از کتاب‌های با ارزش و خوندنی پائولو کوئیلو، رمان کوتاه ورنیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد میباشد. به نظر من این نویسنده برزیلی مثل من دچار سوال بودن یا نبودن شده و در هر رمان و نوشته‌ای که دارد به این مسئله میپردازد، خواسته یا ناخواسته. هر چند خود نویسنده در بارهٔ‌ این کتاب و دو کتاب دیگه، به اسم شیطان و دوشیزه پریم و کتاب دیگر کنار رود پیدرا نشستم و گریستم می‌گوید: در هر سه کتاب، به یک هفته زندگی‌ انسانهایی معمولی‌ پرداخته می‌‌شود، که هر کدام، به یک باره خود را پیش روی عشق، مرگ، یا قدرت می‌‌یابند. همواره اعتقاد داشته‌ام که چه در هر انسان و چه در سراسر جامعه، دگرگونی‌های ژرف در دوره‌های زمانی‌ بسیار کوتاهی رخ میدهند. درست آن گاه که هیچ انتظارش را نداریم، زندگی‌ پیش روی ما مبارزه‌ای می‌‌نهاد تا شهامت و اراده مان را برای دگر گونی بیازماید. از آن لحظه به بعد، حاصلی ندارد که وانمود کنیم چیزی رخ نداده یا بهانه بیاوریم که هنوز آماده نیستیم. این مبارزه منتظر ما نمی‌‌ماند. زندگی‌ به پشت سر نمی‌‌نگرد. یک هفته فرصت زیادی است تا تصمیم بگیریم که سرنوشت خود را بپذیریم یا نه.

به نظر من و همونطوری که در مقدمه کتاب آماده است این کتاب در واقع تجربیات شخصی‌ نویسنده از دورانی است که در بیمارستان روانی‌ بستری بوده و با کسانی‌ آنجا آشنا شده است هر چند علت نوشتن این داستان را به دلیل شباهت‌های که بین خود و بیمار دیگری که بر اثر خودکشی‌ ناموفقی به تیمارستان منتقل شده است، می‌‌داند، ولی‌ به نظر من بیشتر حالات روحی‌ خود نویسنده از آن دوران است که بر روی کاغذ ثبت شده است

به هر حال کتاب سرشار از توضیح راجب به بودن یا نبودن است. سؤالی که همیشه با آدم بوده و خواهد بود تا زمانی‌ که هست.


یاداشت‌های من از کتاب

در این دنیا هیچ چیز اتفاقی نیست


برای خودکشی‌ آدم اول باید به خودش فکر کند و بعد به دیگران


زنها وقتی‌ خودشان را میکشند، روشهای شاعرانه تری انتخاب میکنند، مثل بریدن رگ‌های دستشان یا خوردن تعداد زیادی قرص خواب آور


اسلوانی یکی‌ از پنج جمهوری است که یوگسلاوی سابق را تشکیل میدادند


انسان برای بقا میجنگد نه تسلیم


پدر عشق بسوزد که دراورد پدرم که سوزاند جیگرم


هیچ کس نمیداند که در زیر این خوشبختی‌ سطحی، چه تنهائی، چه تلخی‌ و چه تسلیمی نهفته است.
همیشه زندگیش را صرف انتظار برای چیزی کرده بود، انتظار این که پدرش از سر کار برگردد، انتظار نامه‌ای از جانب معشوقی که هرگز نرسید، انتظار امتحان‌های آخر سال، انتظار قطار، اتوبوس، زنگ تلفن، تعطیلات، پایان تعطیلات
معمولا مردم درست در روزی می‌‌میرند که اصلا انتظارش را ندارند


وقتی‌ روزها شبیه هم باشند ،سریع میگذرند


ورنیکا گفت، برای همین گریه می‌‌کردم، وقتی‌ قرص‌ها را خوردم، می‌‌خواستم کسی‌ را بکشم که از او متنفر بودم. نمی‌‌دانستم ورنیکا‌های دیگری در درونم زنده هستند، و ورنیکا‌هایی‌ که می‌‌توانستم دوستشان بدارم.


از همه چیز متنفر بود، اما بیشتر از شیوه‌ای که زندگی‌ کرده بود، نفرت داشت، از این که هرگز به خودش زحمت کشف هزاران ورنیکای دیگری را نداده بود که در درونش زندگی‌ می‌‌کردند. ورنیکا‌هایی‌ که جالب، دیوانه، کنجکاو، شجاع و گستاخ بودند.


زندان هرگز زندانی را تربیت نمی‌‌کند، فقط به او می‌‌آموزد جنایت‌های بیشتری انجام دهد. و تیمارستانها صرفاً بیماران را به یک جهان کاملا غیر حقیقی‌ عادت می‌‌دادند که در آن همه چیز مجاز بود و هیچ کس مجبور نبود، مسئولیت اعمال خود را بپذیرد


بیماران روانی‌ معمولا ترجیح میدهند در تیمارستان زندگی‌ کنند ، حتی بعد از اینکه از آنجا مرخص میشوند و مجددا به بهانه دیگر به آنجا برمی‌گردند، زیرا که در تیمارستان آزادند کارهای را که دوست دارند انجام دهند، بی‌ مسئولیتی برایشان یک نوع آرامش و آزادی میباشد و اینکه نگران هیچ چیزی در زندگی‌ نیستن و میتوانند با آرامش و فارغ از هر کنه قیدی، هر کاری که دوست دارند بدون شرم و خجالت انجام بدن.


هر چه مردم امکان شادی بیشتری داشت باشند ، غمگین ترند


نه تو دیونه نیستی‌. اقدام به پایان دادن زندگی‌ خودت، برای یک موجود انسانی‌ کار مناسبی بود. او مردم بسیاری را میشناخت که داشتن همین کار را میکردند، با این وجود در خارج از تیمارستان زندگی‌ میکردند و نقاب بی‌ گناهی و سلامت بر خود می‌‌زدند، صرفاً به خاطر این که شیوهٔ رسوایی آور خود کشی را برنگزیده بودند. آنها خودشان را آرام آرام می‌‌کشتند، خودشان را با چیزی که دکتر آنرا ویتریول می‌نامید، مسموم می‌‌کردند


هیچ کس نباید بگذارد به چیزی عادت کند، به من نگاه کن، تازه داشتم دوباره از خورشید، از کوه‌ها و حتی از مشکلات زندگی‌ لذت می‌‌بردم، کم کم داشتم می‌‌پذیرفتم که بی‌ معنایی زندگی‌ تقصیر هیچ کس جز خودم نیست. می‌‌خواستم دوباره احساس نفرت و عشق کنم، احساس ناامیدی و یکنواختی کنم، تمام آن چیز‌های ساده و احمقانه‌ای که زندگی‌ روزمره را تشکیل میدهند، اما به وجود آدم لذت می‌‌بخشند. اگر یک روز بتوانم از اینجا بروم بیرون، به خودم اجازه می‌‌دهم که دیوانه باشم، چون همه دیونه اند.


وقار چیست ؟ این که بخوای همه فکر کنند تو خوب، خوش رفتار، سرشار از عشق نسبت به مردت هستی‌، آیا کمی‌ احترام هم برای طعبیت قائل هستی‌؟ چند فیلم حیوانات را تماشا کن و ببین چه طور برای جایگاه خود می‌‌جنگند.


به ما آموخته اند که تنها هدف، جست و جوی برای یافتن معنایی روحانی، برای زندگی‌، از یاد بردن مشکلات حقیقی‌ مردم است، حالا بگو، فکر نمی‌‌کنی‌ تلاش برای درک زندگی‌ مشکل حقیقی‌ است؟


ببین به کجا رسیده ایم که یک آدم دیوانه فکر کرده که رویاندن گٔل در زمستان ممکن است، و امروزه در سراسر اروپا، در تمام طول سال گٔل سرخ داریم.


دو انتخاب دارید: ذهن خود را در اختیار بگیرید و یا بگذارید ذهنتان شما را در اختیار بگیرد. شما با تجربه دوم اشنایید، اجازه داده اید ترس ها، روان نژندی‌ها و عدم امنیت شما را جارو کند، چون ما همه تمایلات خود تخریبی‌ داریم.
جنون را با فقدان اختیار اشتباه نگیرید


ملا نصرالدین کسی‌ هست که همه دیوانه‌اش می‌‌خوانند و دقیقا به این علت همشهریانش او را دیوانه می‌‌دانند چون ملا نصرالدین می‌‌تواند هر چه می‌‌اندیشد، بگوید و هر کار می‌‌خواهد بکند. همین طور بودند دلقک‌های دربار در قرون وسطای، آنها می‌‌توانستند پادشاه را از خطراتی آگاه کنن که وزرا جرات اشاره به آنها را نداشتند، چون می‌‌ترسیدند موقعیت خود را از دست بدهند. شما نیز باید چنین باشید، دیوانه بمانید، اما همچون افراد عاقل عمل کنید. خطر متفاوت بودن را بپذیرید، اما بیاموزید که بدون جلب توجه چنین کنید، بر همه چیز تمرکز کنید و بگذارید، من حقیقی‌، خود را آشکار کند. من واقعی‌ چیست؟ همانی است که هستی‌، نه انی‌ که دیگران از تو ساخته اند.


جوانی‌ محدوده‌های خودش را تعیین می‌کند، بی‌ آنکه بپرسد، آیا بدن میتواند تحملش کند، اما بدن همیشه می‌‌داند


دیوانگان همچون کودکان تا زمانی‌ که خواسته‌هاشون برآورده نشود از جا جم نمیخورند.


این دشواری که انسان امروز دچارش هست، ناشی‌ از هرج و مرج یا عدم سازماندهی یا بی‌ نظمی نیست، بخاطر نظم بیش از حد است. جامعه قواعد بیشتر و بیشتری پیدا می‌‌کند، و قوانینی‌ که با قواعد در تعارض بودند، و قواعد جدیدی که با قوانین در تعارض هستند، مردم به شدت می‌‌هراسند که حتی گامی‌ به خارج از قوأعدی نامرئی بردارند که زندگی‌ همه را هدایت می‌کند


خدا گفت کجایی‌؟ آدم پاسخ داد، در باغ صدایی شنیدم، ترسیدم چون برهنه بودم، و خودم را پنهان کردم، بی‌ آنکه بداند با این ادعا به گناه خود اعتراف کرده است. خدا گفت کی‌ به تو گفت که برهنه ای؟؟ و از اینجا دیگر همه چیز تقصیر زن بود، خدا آن زوج را تبعید کرد و فرزندانشان هم بهای گناه پدر مادرشان را پرداختند، و هنوز هم میپردازند، به این ترتیب نظام قضاوت اختراع شد، قانون، سرپیچی از قانون ( هر چه هم که قانون غیر منطقی‌ یا عجیب باشد) قضاوت ( آنانی‌ که تجربه بیشتری دارند، بر آنانی‌ که ساده ترند پیروز میشوند) و مجازات.
قانونی که از حد توانایی‌های انسان فراتر میره و عدالت به کلافه سردرگمی از شروط و مواد و بندها، حقوق و متون متناقض تبدیل می‌شه که هیچ کس نمی‌‌تن آنها را درست درک کنه ( میام)


با یک دست میدی و با یک دست دیگه میگیری، وقتی‌ دل‌ خدا به رحم آمد و پسرش را فرستاد تا جهان را نجات دهد، چه شد؟؟؟؟ پسرش در دست‌های همان عدالتی سقوط کرد که خودش آفریده بود


پیلاتس حکم به صلیب کشیدن ‌عیسی را صادر کرد، و بعد دست‌هایش را شست، یعنی‌ از هیچ چیز مطمئن نیستم، شک قاضی، و بری کردن خود از گناهی که در اثر اشتباه انسانی‌ صورت میگیره (مریم)


دیوانه‌های که فکر میکنند سالم و مهم اند، اما تنها کارشان در زندگی‌، مشگل تر کردن همه چیز برای دیگران است.


تقریبا تمام احساسات خودمان را با ترس عوض کرده ایم


برخی‌ خود را برای یافتن پاسخ به زحمت نمی‌‌اندازند، مدت‌ها پیش تسلیم شده بودند و اکنون بخشی از جهانی‌ را تشکیل میدادند که در آن نه زندگی‌ و نه مرگ ، نه زمان و نه مکان وجود دارد.


علایم دیوانگی: فقدان عاطفه، جدا شدن از واقعیت، خشونت لجام گسیخته، عدم تعادل، ترس بیش از حد از همه کس و همه چیز، احتمال داره همه اینها نشی‌ از عدم تعادل شیمیائ یا به هم ریختن هورمونهای بدن باشه و منشأ جسمانی‌ داشته باشه، مثلا کم کاری پا بر عکس پر کاریه غدد تیرویید


ما اجازه داریم در زندگی‌، اشتباهات زیادی مرتکب شویم به جز اشتباهی که ما را نابود می‌کند


چه حاصلی داره که ترس‌ها و تعصباتی که همواره زندگی‌ ما رو محدود کرده، مرتباً تغذیه کنیم


تنها دلیل بودنش در تیمارستان این بود که در مورد زندگیش خودش تصمیمی گرفته بود، خودکشی کرده بود


هرگز پنهان‌ترین بخش تمناهای خودش را تجربه نکرده بود، و در نتیجه‌اش این شده بود که نیمی از زندگی‌ اش، از خودش پنهان بماند. فقط اگر همه می‌‌توانستند جنون درونی‌ خود را بشناسند و با آن زندگی‌ کنند، جهان بدتر از این میشد؟ نه مردم مهربان تر و شاد تر می‌‌بودند.


تنها دو ممنوعیت وجود دارد: یکی‌ بنا به قانون انسانی‌، دو بنا به قانون خدا
پذیرفتن این که زندگی فقط یک ایمان است ، بسیار ساده به نظر می رسد


کتاب جامعه یکی از کتبه عهده عتیق منصوب به سلیمان می باشد اکلسیاستس


زندگی کن، اگر زندگی کنی خدا با تو زندگی میکند


با چشمهای خودت به زندگی نگاه کن نه چشمان دیگران



_______________________________________

The Satanic Verses by Salman Rushdie

آیات شیطانی از سلمان رشدی


این کتاب بر اساس ماجرای مشهور به غزانیق نوشته شده است ، در سوره نجم، پس از آیات ۱۹ و ۲۰ (آیا دیدی لات و عزی را ...)، شیطان در کلام وحی دوید و دو آیه را علیرغم میل جبرئیل بر زبان پیغمبر جاری کرد، این اتفاق در اوایل بعثت پیامبر صورت گرفت.(اینها بوتیماران بلند پروازند و امید به شفاعت آنان میرود)
من دقیقا نمیدونم که این ماجرای غزانیق درست هست و یا خیر، و کاری هم به صحت یا نادرستی آن ندارم، و به هیچ وجه خودم رو در گیر این دعوای مسخره مابین مذهبیون و منتقدین اسلام نمیکنم، و درضمن برداشت من از این کتاب بر عکس آنچه که تا به کنون گفته شده، این نیست که سلمان رشدی به منظور هتک حرمت پیغمبر اسلام و مبارزه با دین اسلام این کتاب را نوشته است، به نظر من بخش اول این کتاب در واقع صدای اعتراض یک مهاجر سفر کرده به انگلیس است که کشورش به وسیلهٔ همین انگلیس به زوال کشیده شده است و فرهنگ و سنّت‌های کشورش به طرز مسخره‌ای تحت تاثیر فرهنگ بیگانه قرار گرفته است که در این رابطه، مذهب نقش به سزای داشته است.

به جز کارشناسان انگلیسی‌، چه کسی‌ می‌تونست کتاب به این سنگینی‌ و پر از ایما و اشاره و نثر ی معما گونه رو بخواند و به مسلمانان بگوید که در این کتاب به پیغمبرتان توهین شده است؟ (در واقع این کتاب نه تنها توهینی به پیغمبر نکرده است، بلکه توضیح بسیار جالبی‌ در مورد اتفاق مشکوک و مورد بحث سالیان دراز بین مسلمانان و دشمنان اسلام یعنی‌ بحث غرانیق میدهد و به یک طریقی پیغمبر اسلام را از این لکه ی که قرار است به دامنش بنشانند ، پاک می‌کند، متاسفانه سبک نوشتاری که نویسنده از آن استفاده کرده است، مانند دیگر نوشته‌های از این دست، برای عوام به یک نوع تعبیر و معنی‌ میشود که با معنای اصلی‌ آن میتواند بشدت در تضاد باشد، یعنی‌ طنزی که جدی گرفته میشود و به جای اینکه باعث خنده شود و معنای اصلی‌ طنز گرفته شود بر روی معنای ظاهری آن تاکید میشود، امان از این همه حماقت و ناگاهی مسلمانان)، کتابی که اگر به مسلمانان این را نگفته بودند و آنان را به عمد تحریک نکرده بودند، شاید هیچ کس از وجودش باخبر نمی‌شد، و سوال اینجاست که کتابی که فقط و فقط به سیاست‌های انگلستان تاخته است، چگونه از طرف خمینی حکم قتل نویسنده ش صادر میشود و جالب تر و مسخره تر آنکه این نویسنده از طرف همان دولت فخیمه که بهش تاخته است، مورد حمایت قرار می‌گیرد... چه کسی‌ بود گفت دنیا صحنهٔ یک نمایش مسخره و کمدی است؟
رمان آیات شیطانی با سقوط دو مرد از آسمان آغاز میشود. جامبو جت ربود شدهٔ بستان بر فراز دریای مانش منفجر میشود و دو تنً از مسافرن به طرز معجزه آسای زنده و سالم بر زمین فرود میایند. این دو یکی‌ جبرئیل و دیگری سلدین چمچا نام دارند و حرفه‌شان هنرپیشگی است. جبرئیل ستارهٔ مشهور فیلم‌های مذهبیه هند است که در جستجوی الی کان، ملکه ی یخ یا زنی‌ که بر قلّهٔ اورست پا نهاده است، به لندن سفر می‌کند. و سلدین بازیگر نقش‌های رادیویی و فیلمهای تلویزیونیی کودکان و استاد تغییر لهجهٔ و تغییر صدا، از ‌دیدار پدرش در بمبیی‌ به انگلستن عزیزش "کشور میانه روی و اعتدال" ، باز میگردد
داستان از هواپیمایی شروع میشود که ابتدا ربوده و سپس منفجر شده است، دو مرد واقعی‌، بالغ و زنده به نحوه شگفت انگیزی از آسمان به زمین سقوط میکنند، بدون چتر نجات و حتی بال.

هنگامی که انوار پریده رنگ خورشید زودرس ماه ژانوی، فضای گردالود بلندی‌های هیمالیا را فرا می‌گرفت، علامت ویژه از صفحه‌های رادار ناپدید شد و آسمان از جسد‌هایی‌ که از بلندی‌های اورست فاجعه وار به فضا پرتاب میشدند و بسوی پریدگی شیری رنگ دریا سقوط میکردند، تیره گشت، هواپیما دو نیمه شد، و دو مرد، دو هنرپیشه، چون خرده توتون سیگاری کهنه و شکسته، فرو ریختند.


داستان پسر بچهٔ یتیمی که به وسیلهٔ مرد تاجر متمولی به فرزند خوانده گی انتخاب میشود، پسر بچه‌ای که تا قبل از آن کارش دویدن از صبح تا غروب برای توزیع غذا به هنگام نهار برای دیگران بوده است و داستان‌های مادرش راجع به پیغمبر اسلام را بخاطر داشته است و وضعیت خودش را با او که همچون او یتیم بوده و برای زنی‌ تاجر و پولدار کار میکرده است و بعد‌ها با او ازدواج کرده مقایسه میکرده است و از رویای ازدواج با این مرد تاجر خجالت زده و شرمنده میشده است. ولی‌ در سن ۲۱ سالگی مهاراجه او را از خانه‌اش بیرون می‌کند ولی‌ قبل از ان، وی را به یکی‌ از دوستانش که در بالیوود کار میکرده است معرفی‌ می‌کند و به این ترتیب این پسر بچه تبدیل به یک هنرپیشه سینما میشود. بعد از چند سال به هنرپیشهٔ معروف و محبوبی در هند تبدیل میشود و سپس بر اثر یک تصادف چند روز بین مرگ و زندگی‌ میماند و این اتفاق باعث میشود که ایمان خود را از دست بدهد و بعد از اینکه ناگهانی شفا مییابد، از ایمان برگشته و به دنبال پیدا کردن یک زن به لندن پرواز می‌کند که هواپیمایش ربوده و منفجر میشود
سرگذشت دو هنرپیشه هندی که در زمان‌های مختلف به انگلیس مهاجرت کرده‌اند و هر دو عاشق زنان انگلیسی‌ شده‌اند. سلدین با یک زن انگلیسی‌ ازدواج کرده و آن دیگری در پی‌ پیدا کردن معشوق انگلیسی‌ خود به لندن سفر می‌کند.
همسران مهاجرین که همراه کودکانشان سفر میکردند، و مأمورین وظیفه شناس و ظاهر الصلاح اداره مهاجرت با مو شکافی و طرح سؤالات خاص از سیر تا پیاز، حتی علائم مشخصهٔ آلات تناسلی شوهرانشان را جویا شده و دمار از روزگارشان درآورده بودند و آنوقت تازه وضع کودکان را به ذره‌بین کشیده و در اینکه حلالزاده باشند یا نباشند به تردیدی ظاهراً منطقی‌ افتاده بودند.
سلمان رشدی اسم این مهاجرت را دگردیسی می‌‌گذارد.

یاد داشت‌های من از کتاب

تنها دو مرد تیره پوست که به سرعت سقوط میکنند، اما این که تازگی ندارد، شاید با خود بگویی حتما زیادی بالا رفته بودند، بیش از حد خودشان، مگر جز اینست که تا نزدیکی‌ خورشید پیش رفته بودند؟ ضمن سقوط مسابقه آواز خوانی میدادند، جبرئیل آهنگ قلب دست نخوردهٔ شبه قاره‌ای را میخواند و سلدین ترانه‌ای قدیمی‌ که شاعری به نام جیمز تهمسن در سال ۱۷۴۸ سروده بود میخواند.

 جبرئیل به مدت ۱۵ سال بزرگترین ستارهٔ تاریخ سینمای هند بود و از قدیم به موضوع تناسخ علاقه داشت و آنرا جذاب میافت.
آن پایین دریای مانش آرام و یخ زده انتظار می‌کشید و ابرها معنی دیدار آن تناسخ گاه آبی میشدند.

ای که خواهان تولد دیگری، نخست مرگ را پذیرا باش و ای که خواستار فرود بر سینهٔ‌‌ زمینی‌، ابتدا رمز پرواز را بیاموز. لبانت آنگاه به لبخندی دوباره باز میشود که پیشتر گریسته باشی‌، اصلا بگو ببینم، چطوری میتوان بی‌ آه و ناله دل‌ معشوق را بدست آورد؟


یه آواز قدیمی‌ هندی که به زبان انگلیسی‌ خونده میشد: آی ..... کفش‌های من ژاپنی اند، شلوارم هم انگلیسی‌ است، روی سرم کلاه سرخ روسی، ولی‌ با این همه قلبم همچنان هندی مانده است.


تکه ابرهای جدیدی که دم به دم همه چیز را مسخ میکرد و خدایان را به گاو، زنان را به عنکبوت و مردان را به گرگ مبدل میساخت، آنان را فرا گرفت


آیا تولد همیشه با سقوط همراه است؟ ( خرابی که از سر بگذرد، آباد میگردد)

می‌خواست او را متقاعد کند که قرار است پدر و مادرش بار دیگر بجایی از این جهان باز گردند، مگر اینکه چنان پرهیز کارانه زیسته باشند که به فیض نهایی نائل آمده و از بازگشت مجدد رهایی یافته باشند (نیرونا)


به این وسیله احساس غم انگیزی را که از ظرفیتی بس عظیم برای عشق و نیافتن هیچ کس بر روی زمین تا عشق خویش را نثارش کند، از خود دور میکرد.
عمیقترین و شیرینترین فساد را در او به بار آورده بود ...... پرورش این تصور که کار خلافی مرتکب نمی‌شود.
گفت، مجازات وجود ندارد، مساله اینست...... زن جواب داد، شما زنده هستید، شما زندگی‌ را باز یافته اید مساله اینست
کیفری از جنس رویا
ماسک روی ماسک تا اینکه ناگهان به جمجمه برهنه میرسی‌.

یکی‌ بود یکی‌ نبود، همانطوری که قصه‌های قدیمی‌ را آغاز میکردند، هم بود و هم نبود.

از هندی بودن به انگلیسی‌ شدن، فاصله‌ای غیر قابل اندازه گیری است.

تو اسم خودت رو میذاری خایه مال اونوقت از ما انتظار داری نخندیم.

در هندوستان، اتومبیل قراضه ی زینتی، ماشینی که برای فرهنگی‌ خدمتکار ساخته شده و روکش صندلی‌های عقب آن اعلا تر از صندلی‌های جلو هست.

معبد چین نام یکی‌ از کیش‌های هندی است که به دین بودا نزدیک است و اصل نخستین آن بی‌ آزاری است.

قطاری از روی پلی پرت شده بود و گویا مسافرانی که زنده مانده بودند پس از تصادف به سوی‌ ساحل رودخانه شنا کرده و در نزدیکی‌ ساحل با اهالی دهی‌ روبرو شده بودند که دستجمعی مسافران بخت برگشته را به زیر آب هل داده و آنقدر نگاه داشته بودن تا همگی‌ خفه شده بودند و آن وقت لباس‌هایشان را دزدیده بودند.
فاصلهٔ میان شهر‌ها همیشه اندک است، ولی‌ دهاتی‌هایی‌ که صد کیلومتر را تا شهری کوچک طی‌ میکنند، فضا و مسافتی تهی تر، تیره تر، مهیب تری و طولانی تری را طی‌ میکنند.

شاگرد چنا کیا شاه فیلسوف هندی از او پرسید، منظورش از این گفته چیست که انسان می‌‌تواند در جهانی‌ که زندگی‌ می‌‌کند باشد و هم نباشد و پاسخ شنید که کوزه‌ای را بر میداری و آنرا پر از آب کرده و از میان جمیعتی که جشن گرفته‌اند طوری حمل میکنی‌ که قطره‌ای آب بر روی زمین نریزد زیرا در آن صورت مجازاتت مرگ خواهد بود، شاگرد در پایان کار قادر نبود جشن و سرور آنروز را توصیف کند زیرا همهٔ حواسش متوجه کوزه‌ای که بر روی سر حمل میکرد بود و چون کوری از میان مردم گذشته بود ( معنی یکی‌ بود یکی‌ نبود)

انگلستان ماهی‌ دودی‌ای بود که مزه‌ای خاص و تیغ و استخوان‌های فراوان داشت و کسی‌ هرگز به وی نمی‌‌آموخت که آنرا چگونه بخورد.

می‌گویند ویلیام فاتح با خوردن مشتی خاک فتح انگلستان را آغاز کرد. ( طعنه به مهاجرت به انگلستان).

او در انگلستان نام درخت‌ها و درختچه‌های را که در حیاط خانهٔ پدریش در هند روییده بودند را یاد گرفت، تا پیش از آن نام آنها را نمیدانست، ولی‌ بعد‌ها با این تصور غم انگیز درگیر بود که باغ قبل از اینکه نام درختان را بداند، جای بهتری بود و چیزی گم شده بود که او هرگز نمیتوانست بازش یابد. ( مثل اینکه ما تازه وقتی‌ به خارج آمدیم فهمیدیم کشورمون تا چه حد با ارزش و مهم است و تازه شروع به یادگیری تاریخ و جغرافیا و سنتها و ادبیات و فرهنگ و گذشته مان کردیم، ولی‌ همین یادگیری ما را با حقایقی آشنا کرد که تمام لذت صادقانه و بی‌ پیرایه‌ای را که در کودکی و در کشورمان برده بودیم و تصورات زیبای که داشتیم را، تحت شعاع خود قرار داد)

به پسرت بگو، اگر برای این به خارج رفته که تحقیر خانواده‌اش را یاد بگیرد، بناچار خانواده‌اش هم احساسی‌ جز اینکه او را خوار بشمارد ندارد.(درست اتفاقی که برای ما افتاده است، خیلی‌ از ما از خارج آمدن این را یاد گرفته‌ایم که خودمان را بیش از پیش تحقیر کنیم، بخصوص گذشته، فرهنگ و پدرانمان را)

پدر گفت آیا سرنوشت من این است که پسرم را از دست بدهم و به جایش موجودی عجیب و غریب نصیبم شود؟ و پسر در جواب به پیرمرد گفت ؛ پدر عزیز، من هر چه هستم مدیون توأم!! (کنایه از تربیت غلطی است که پدران و مادران شرقی‌ فرزندانشان را بار میاورند، مشتی انسان تحقیر شده، بدون اعتماد بنفس، و هویت که فکر میکنند غرب و غربیها آقا و سرور و تافته‌ای جدا بافته هستند)
آنکه می‌خواهد خود را از نوع بسازد، نقش خالقی را ایفأ می‌کند.

بعضی‌ از آدمها از استحاله زنده بیرون نمی‌‌آیند. و اگر از دیدگاه اجتماعی و سیاسی برسی‌ کنید، بیشتر مهاجرین آنرا میاموزند و می‌‌توانند به هیئتی دیگر درایند. توصیف دروغینی که از خود می‌‌کنیم تا اینکه اثرات نسبت‌های ناروایی را که به ما داده اند را برطرف سازیم. خود واقعی‌ مان را پنهان می‌‌کنیم، آنهم به دلایل امینیتی.

مردی که خود را خلق می‌کند، برای اثبات پیروزیش نیازمند است که کسی‌ به او ایمان بیاورد، انسان همین است، نه تنها نیاز دارد که به او ایمان بیاورند، بلکه محتاج ایمان به دیگری نیز هست.

او آنقدر صاف و ساده است که انگار در این دنیا زندگی‌ نمیکند، او نمیداند انسانها میتوانند به چه موجودات عجیبی‌ تبدیل شوند.
آدمهای رمانتیک نمیدانند، مشکلات اقتصادی چگونه خوی حیوانی‌ را در انسان زنده می‌کند.

حتی وقتی‌ هندی را با لهجه انگلیسی صحبت می‌کنم مردم به من بیشتر احترام میگذارند ( این درد مشترک تمام مردم جهان سوم است، که غربی‌ها رو همه جوره بیشتر از خودشون قبول دارند، واقعا این فرهنگ فریاد آدمو درمیاره)
تو یهودی هستی‌ و مرا طوری بار آورده اند که نسبت به یهودی‌ها موضع بگیرم

یک یهودی مرتباً ملک می‌‌خرد و بی‌ آنکه شرمگین باشد اعتراف می‌کند، " این یک رفتار عصبی است که از نیاز مفرط به ریشه دواندن ناشی‌ می‌‌شود که خود از فراز و نشیب‌های تاریخی قوم یهودی سرچشمه می‌گیرد، و نامیدی خاصی‌ که از بالا رفتن سنّ بوجود میاید، هم مزید بر علت میشود"

آنها هر بلایی که دلشان میخواهد بر سر تو می‌‌آورند و تو همچنان در آن مملکت میمانی و می‌‌گوی دوستشان داری، این یک اندیشه‌ی برده وار است.
تو دیگر نباید مرا مثل طوطی‌ روی شانه ات حمل کنی‌، من پیرمرد و دریای تو نیستم، من دیگر توضیح چگونگی‌ تو نیستم.


از نظر من مساله نمیتواند دخالت خارجی‌ باشد. ما همیشه خارجی‌‌ها را مقصر قلمداد کرده و خودمان را می‌‌بخشیم. همیشه یا کار کار امریکاست یا پاکستان یا جهنم داره‌ای دیگر. اما به عقیده من همه چیز به آسام بر می‌‌گردد. باید از آسام شروع کرد. از کشتار آدم‌های بیگناه، عکس‌های اجساد کودکان که با نعزم و ترتیب، چون سربازانی که برای سان رفتن آماده شوند چیده شده بود، آنها را آنقدر کتک زده بودند تا مرده بودند. به برخی‌ سنگ پرتاب کرده، گردن برخی‌ دیگر را با چاقو بریده بودند. چمچا آن صفوف مرگ را به خاطر آورد، گویی تنها ترس و وحشت قادر بود هند را به نظم آورد. ( در ۱۸ فوریه سال ۱۹۸۳، بیش از ۱۸۰۰ مسلمان هندی به طرز وحشیانه‌ای در منطقهٔ ناگن از ایالت آسام هند به قتل رسیدند. در این کشتار حتی کودکان و نوزادان هم در امان نماندند. این جنایت و کشتار توسط نیرهای ضدّ خارجی‌ و مسلمان به رهبری دانشجویان اتحادیه ا ا س یو و رئیس آن آقای کومار صورت گرفت.)





کَبَدی یا زو یک بازی با اصل هندی است که در ایران هم رواج دارد.سال ۱۳۸۱ برای نخستین بار مسابقات قهرمانی این بازی برای مردان در سطح آسیا برگزار شد.




این بازی در گیلان شیرین‌دودو و در خراسان، گلستان و مازندران زو و خوزستانی اش تی تی ودرسیستان و بلوچستان کبدی نامیده می‌شود.کبدی از مسابقات آسیایی سال ۱۹۸۲ به صورت نمایشی وپس از آن جزء مسابقات رسمی بازیهای آسیایی قرار گرفت.تشکیلات این رشته ورزشی از سال ۱۳۷۵ با عنوان انجمن کبدی (فدراسیون ورزشهای همگانی) شروع به فعالیت نمودوبرای اولین بار در سال ۱۳۸۱ در مسابقات قهرمانی آسیا-مردان-شرکت وبه مقام سوم این دوره از مسابقات نائل آمدودرسال ۸۲ موفق به کسب مقام اول آسیا در رده جوانان وبزرگسالان ودرسال ۸۳ با کسب نایب قهرمانی جهان مدالهای پرارزشی رابه ارمغان آوردوباتوجه به ضرورت وصلاحدید مسئولان محترم سازمان تربیت بدنی در تاریخ ۸/۴/۸۴ باتشکیل مجمع عمومی تحت عنوان فدراسیون کبدی جمهوری اسلامی ایران عملاً شروع به فعالیت نمود. در سال 1389 تیم ملی ایران در بازیهای المپیک آسیایی نیز مقام دوم آسیا را کسب نمود




Phoolan Devi ، اسم زنی است هندی که رییس یکی از دسته های خلاف کار در هند بود و به او لقب ملکه سارقین را داده بودند، The Bandit Queen ، وی بعدها خودش را تسلیم مقامات دولتی هند کرد و به ۱۱ سال زندان محکوم شد و وقتی در سال ۱۹۹۴ از زندان آزاد شد تلاش کرد که کودکان بی سرپرست و زنان فقیر را حمایت کند و در این رابطه هم یک سازمانی را بوجود آورد و با شوهر خواهر خویش ازدواج کرد و در سال ۲۰۰۱ وقتی از ماشینش بیرون میرفت به وسیله گلوله ی از پا درامد. وی قبل از اینکه رییس گروه تبهکاران شود به وسیله مردان یک دهکده در یک شب مورد تجاوز قرار گرفته بود . وقتی که در سال ۱۹۹۴فیلمی از زندگی وی ساخته شد و در سال ۱۹۹۸ کاندید جایزه صلح نوبل شد، وی شهرت جهانی پیدا کرد.



حمزه نامه : بزرگترين كتاب مصور فارسي
ویژگی اصلی کتاب حمزه نامه مصور بودن آن است که مکتب نگارگری ویژه‌ای دارد. این اثر در دربارهند تالیف شده و داستان‌هایی دارد که جز نام آن‌ها چیزی دیگرش با حمزه عموی پیامبر اسلام مطابقت ندارد. نقاشی‌های این کتاب چهره‌هایی مغولی و هندی دارند و حتی شخصیت‌هایی مانند انوشیروان و بزرگمهر نیز با ظاهری مغولی ترسیم شده‌اند. شخصیت پردازی حمزه در این داستان مرکب از دو شخصیت تاریخی است. یکی انوشیروان ساسانی و دیگری حمزه بن عبدالله که در قرن دوم و سوم هجری در سیستان می‌زیسته و قیام‌هایی علیه هارون الرشید داشته‌است. حمزه در داستان حمزه نامه داماد انوشیروان ساسانی است و مهرنگار دختر انوشیروان را در نکاح خود دارد و فرزندانی بنام قباد و ابراهیم و علمشاه و بدیع الزمان از وی دارد. دشمن قسم خورده او زمردشاه پادشاه مشرق زمین است و هرکدام از دو طرف در نبرد عیارانی دارند که دلاورند و با هم می‌جنگند. برخی از این عیاران زن هستند و مهمترین چهره عیار حمزه نامه خوشخرام است که زنی عیار است و در رشادت کم از مردان نیست. برای نگارش این اثر بیش از یکصد نقاش و صحاف و خطاط به دربار اکبرشاه رفتند که بیشتر ایرانی بودند از این رو شباهت زیادی بیم مینیاتورهای این داستان و مینیاتورهای ایرانی عصر صفوی وجود دارد. امروزه از حمزه نامه بیش از ۱۵۲ قطعه هنری باقی مانده که در موزه ملی وین و نیز درکشورهای آلمان ایالات متحده و هندوستان نگهداری می‌شوند. این اثر در دوران گذشته به زبان‌های عربی، ترکی، گرجی و اردو نیز ترجمه شده بود.


طلب و تک رو. 
اما کوهنورد، تنها، هرگز به قله نمیرسد، مگر اینکه..... شاید در آنجا با فرشته‌ای ملاقات .  
شرح داستان یک اتفاق ساده در زمان پیغمبر اسلام، پذیرفتن و تصدیق سه بت جاهلیت از طرف الله به وسیلهٔ محمد، این که دیگه این همه سرو صدا نداره، تازه داستان با مدارک تاریخی‌ هم جور درمیاد.
 
قسمت سوم کتاب آیات شیطانی: لندن


آدما همیشه از تماشای جدال ها، بی‌وفای‌ها و بحران‌های اخلاقی لذت برده‌اند و میبرند، چرا؟؟؟

وقتی‌ فکر میکنی‌ به جواب رسیدی، باز از این اندیشه که هنوز نمیدونی‌، یه جور کلافه گی مسخره بهت دست میده که بلاتکلیف میون زمین و آسمون نگهت میداره.

ما جامد، تغییر ناپذیر و ابدی نیستیم.

مشگل ما خوب بودن یا بد بودن نیست، مشگل ما تازه بودن است

مدام برایم داستان انگلیسی‌‌های مقیم آمریکای جنوبی را تعریف میکرد و با لحنی تحقیر آمیز می‌‌گفت: همه‌شان کلاهبردارند. یک مشت جاسوس و راهزن و چپاولگر. آنوقت به روزا گفت، چنین انگلیسی‌‌های در انگلستان شما کمیابند.
شما انگلیسی‌‌ها جایتان در آن جزیره چون تابوت آنقدر تنگ است که باید افق‌های وسیع تری بیابید تا آنچه را که در درونتان پنهان کرده‌اید بروز بدهید ( اشاره به این مطلب که ۶۵ میلیون انگلیسی‌ در کشور انگلستان که وسعتی به اندازهٔ استان سیستان بلوچستان ما دارد، زندگی‌ می‌کنن و بقیه انگلیسی‌‌ها در کشورهای تصرف شده به وسیله انگلیس مثل نیوزلند و استرالیا، آفریقای جنوبی و کانادا بسر می‌‌برند)


آمریگو وسپوچی:

(به ایتالیایی: Amerigo Vespucci) کاشف و نقشه‌نگار ایتالیایی است که قاره غربی به نام او «آمریکا» نامیده می‌شود.
وی در ۹ مارس ۱۴۵۴ در شهر فلورانس در کشور ایتالیا به دنیا آمد و در ۲۲ فوریه سال ۱۵۱۲ میلادی درگذشت. سفر دریایی آمریگو وسپوچی در سال ۱۴۹۷ یعنی پنج سال پس از سفرکریستف کلمب آغاز شد. هردو برای دولت اسپانیا کار می‌کردند و هزینه سفرهای آنان را آن دولت پرداخت می‌کرد. وسپوچی چهار بار به نیم‌کره غربی (قاره آمریکا) سفر کرد، و نسبت به کریستف کلمب از مکان‌های بیشتری در قاره جدید بازدید کرد.
هیچ مقامی برای نیمکره غربی —که پیش از سفر اروپائیان مسکون و در پاره‌ای نقاط دارای تمدنی درخشان بود— نام آمریگو وسپوچی را پیشنهاد نکرده بود. این نام را «مارتین والدسیمولر» آلمانی بر قاره غربی نهاد؛ کار او ترسیم نقشه‌های جغرافیایی بر پایه اطلاعاتی بود که دریانوردان به او می‌دادند. وی بیشتر اطلاعات جغرافیایی مورد نیاز برای رسم نقشه‌هایش را از دریانوردان و همراهان گروه آمریگو وسپوچی دریافت می‌کرد. به همین علت در نقشه‌هایش از نام فرمانده گروه برای نامیدن قارهٔ جدید استفاده کرد.

این نام به تدریج بر سر زبانها افتاد و قاره غربی «آمریکا» خوانده شد
سفر نامه آمریکو وسپوچی را به رزا هدیه داده بود و با لبخندی گفت بود: "باید بگویم که نویسنده این سفر نامه به خیال پردازی مشهور است، اما خیال میتواند از واقعیت نیرمندتر باشد، هر چه باشد قاره‌ای را به نامش کرده‌اند". و جبرییل احساس میکرد انگار نافش را آتش زده‌اند.

زیر آسمان هیچ چیز تازه‌ای نیست، هزاران سال همین‌ای بوده که هست و هزاران سال همین‌ای خواهد بود که هست
آیا ترانه‌های شور و شوق در وجود ما خاموش شده است و یا هرگز وجود نداشته اند
شاید وجدانت دارد ذره ذره از درون تو را می‌‌خورد، به وطنت برگرد، برگرد پیش از این که اتفاق بدتری بیفتد.

مانتیکور یا مردخوار موجود افسانه ای از گونه‌های شیمر است. این جانور سر و صورت یک انسان ( اغلب مرد ) و چشمان خاکستری دارد و بدن قهوه‌ای رنگ به شکل شیر و دم آن مانند عقرب ( و گاهی اوقات اژدها ) می‌باشد.


 اندازه این جانور از شیر بزرگ تر و از اسب کوچک‌تر است و بدنش کمی درشت تر از شیر است.
شکار مانتیکور در افسانه‌های اروپایی بسیار جذاب است . وی ابتدا با نیش دم عقرب مانند خود زهری کشنده به شکار تزریق می‌کند و دردی در وجود او ایجاد می‌کند. سپس وقتی مطمئن شد که شکار دیگر قدرت حرکت ندارد قسمتس از گوشت او را می‌کند و به کناری می اندازد ... زهر خود به خود از زخم بوجود آمده خارج می‌شود.
سپس مانتیکور در حالی که آواز لالایی مانندی را زمزمه می‌کند شکار را می بلعد.
مانتیکورها از نژاد شیمرها هستند. شیمرها موجوداتی به شکل بز هستند که سر شیر و دم اژدها دارند. آن خود انواع گوناگونی دارند و در میان آن‌ها مانتیکورهای قهوه‌ای و مانتیکورهای بال دار نیز وجود دارند.

مانتیکور هایی که بال دارند نمی‌توانند دم اژدها داشته باشند
مانتیکور در اصل از افسانه‌های پارسی قدیم است. واژه مانتیکور تحریفی از واژه پارسی مردخوار است. نخستین بار یک نویسندهٔ ایرانی در یاداشت هایی که به زبان هندی تالیف شده بود از این موجود یاد کرد که بعدها به قسمت شمال غربی ایران کهن که منطقهٔ ترکیه ویونان است منتقل شد و در طول تاریخ به یونان رسید که اکنون از این افسانه به عنوان افسانه‌ای یونانی یاد می‌کنند. مانتیکور (Manticore) واژهٔ انگلیسی نام این موجود است که از واژهٔ لاتین مانتیکورا گرفته شده که خود این واژه لاتین ریشه در واژهٔ یونانی مانتیچوراس دارد و آن نیز از پارسی باستانی martiyakhvar گرفته شده و نام دیوی آدم خوار است. این افسانه اکنون در کل اروپا یافت می‌شود.

سلمان رشدی به طور تمثیلی میگه که غربیها، مهاجرین و پناهنده‌ها رو به مرور زمان به موجودات عجیب و غریبی تبدیل میکنند، به مانتیکور‌های که هیبتی‌ وحشتناک دارند، کنایه از اینکه خارجیها در کشورهای غربی اصالت و موجودیت خویش را از دست میدهند. مانتیکور با لحنی خشم الود گفت: "موضوع این است که بعضی‌ از ماها (خارجیها) حاضر نیستیم این وضع رو تحمل کنیم، ما میخواهیم قبل از اینکه آنها ما رو به چیز‌هایی‌ بدتر تبدیلمان کنند از اینجا فرار کنیم، من هر شب احساس می‌کنم قسمت تازه‌ای از بدنم دارد تغییر می‌کند."




آنها ما را توصیف میکنند، فقط همین. آنها این قدرت را دارند که چیز‌ها را توصیف کنند و ما به تصویری که آنها از ما می‌‌سازند تن‌ در میدهیم.

همه تلاش برای رسیدن به اوج است، ولی‌ با خیانت سرشتمان روبرو می‌‌شویم. ما دلقک‌هایی‌ هستیم در جستجوی تاج. حسی تلخ او را فرا گرفت، یک وقتی‌ من سبک تر و خوشبخت تر بودم، گرم بودم، و حالا مایع‌ای سیاه در رگهایم جاریست.

ایجاد تعجب بهترین سیاست است

سلمان رشدی از ملکه انگلیس به صورت یک پیرزن بداخلاق که در کنار پنجره منتظر برگشت شکوه سابق هست یاد می‌کنه
واقعیت زنده بودن، بلاهایی را که زندگی‌ بر سر آدمی‌ میاورد را تلافی می‌کند.


(Matthew Hopkins ( 1620 - 1647 یک انگلیسی شکارچی جادوگران بود و در زمان جنگهای داخلی انگلیس به معروفیت رسیده بود و برای خودش دفترو دستکی به هم زده بود هرچند شغلش هیچ وقت از طرف مجلس به رسمیت شناخته نشد ولی کارش گرفته بود و بیگناهانی به وسلیه وی دستگیر و اعدام شدند.




Gremlins نام یک فیلم کمدی ترسناک آمریکای است که در سال ۱۹۸۴ ساخته شد .کارگردان این فیلم آقای Joe Dante میباشد و به وسلیه شرکت Warner Bros منتشر شده است. این فیلم داستان موجود عجیب و غریبی به نام Mogwai میباشد که به عنوان یک حیوان خانگی به مرد جوانی هدیه میشود . این موجود بعد ها تبدیل به موجودات کوچکتره مخرب و بدجنس و هیولا مانندی میشود، قسمت دوم این فیلم در سال ۱۹۹۰ ساخته شد.




Hooligans نامی است که به طرفداران افراطی فوتبال داده اند . این طرفداران افراطی به رقبای خود حمله کرده و با خشونت و کتک کاری از تیم مورد علاقه خود دفاع میکنند























البته همه پاسبان‌ها شگرد هولیگان‌های فوتبال را می‌دانستند، چون در بسیاری از روزهای شنبه، در حالی‌ که پشت به بازیکنان داشتند، در استادیوم‌های مختلف شمال و جنوب کشور، تماشاگران را زیر نظر گرفته بودند و هنگامی که می‌‌خواستند به همکاران مخالفشان مفهوم دقیق "جر دادن" و "کندن کلک رقیب"
و غیره را نشان بدهند، کار بالا گرفت


وقایع سال ۱۹۶۸ که سلمان رشدی در کتاب آیات شیطانی به آن اشاره کرده است:
در سال ۱۹۶۸ نیروهای ویت‌کنگ و ویتنام شمالی هم‌زمان با عید تت و آغاز سال ویتنامی، حمله‌های گسترده‌ای را در سراسر ویتنام جنوبی آغاز کردند که به حمله عید تت مشهور شد. اگر چه این حمله‌ها از نظر نظامی موفقیت زیادی نداشت اما گسترده بودن و شدت آن و نیز پوشش خبری آن در سراسر جهان و بویژه در داخل آمریکا، افکار عمومی را بشدت بر ضد آمریکا بسیج کرد و تظاهرات ضد جنگ در آمریکا را به دنبال داشت.

کشتار می‌‌لای:
در ۱۶ مارس همان سال یعنی‌ سال ۱۹۶۸ میلادی (۲۶ اسفند ۱۳۴۶)، ۳۴۷ تا ۵۰۴ شهروند غیرنظامی جمهوری ویتنام جنوبی توسط سربازان ارتش آمریکا به قتل رسیدند. اکثر قربانیان غیرنظامیان زن و کودک بودند. قبل از قتل، برخی از قربانیان مورد تجاوز، شکنجه و قطع اعضا نیز قرار گرفته بودند. برخی از اجساد نیز در جریان کشتار توسط سربازان قطعه‌قطعه شده بودند. کشتار در دهکده‌های "می لای" و "می خه و سون می" در جریان جنگ ویتنام رخ داد


همه داشتیم تفریح می‌کردیم. فضا مثل سالن تیراندازی بود... او با ۴۵ میلیمتری بهش [نوزاد] شلیک کرد و نخورد. ما خندیدیم. او سه فوت جلوتر رفت و دوباره گلوله نخورد. ما خندیدیم. بعد قشنگ رفت بالای سرش و تمومش کرد.

تمام کسانی که در این ماجرا متهم شده‌بودند، به این استدلال که به آنان دستور انجام آن کارها داده شده بود (یا حتی صادقانه می‌پنداشتند که به آنان این اعمال دستور داده شده بود) تبرئه شدند؛ جز ستوان کالی فرمانده دسته که به جرم دستور قتل محکوم به حبس ابد با اعمال شاقه شد. این حکم، رویه‌ای که متفقین جنگ جهانی دوم در دادگاه نورنبرگ و دادگاه توکیو ایجاد کردند را نقض می‌کرد. در آن دادگاه‌ها، استدلال شده بود که متهمین جنایت جنگی نمی‌توانند از عذر «مأمور و معذور» استفاده کنند و چندین ژنرال ژاپنی و آلمانی با همین استدلال اعدام شدند. دادگاه‌های می لای، توسط کسانی که در این ماجرا سعی در اجرای عدالت داشند، متهم به سرپوش گذاردن بر کل ماجرا شدن.
دو روز پس از این حکم، به دستور شخصی ریچارد نیکسون، کالی تا زمان رای دادگاه تجدید نظر از زندان آزاد شد. کالی حدود سه سال را در زندان نظامی در جورجیا گذراند که در طول این مدت، اجازه دیدار غیرمحدود با دوست دخترش را نیز داشت. پس از سه سال وی بخشیده شد.
در همین رابطه، سال ۱۹۶۸ سال اعتراض و تظاهرات همگانی مردم سراسر دنیا نسبت به وحشیگری امریکایها در جنگ ویتنام بود، این جنگ که از طرف دولت انگلیس حمایت میشد و در آن زمان دولت وقت انگلیس هارلد ویلسون از سیاست‌های آمریکا در جنگ ویتنام پشتیبانی کرده بود و طرفدارن صلح و مخالفین آمریکا و جنگ ویتنام در میدان گرنر لندن در تابستان سال ۱۹۶۸ تظاهراتی را ترتیب دادند و این تظاهرات ضد جنگ ویتنام در سراسر دنیا برگزار شد مخصوصا در آمریکا، گروه های چپ در راه اندازی این تظاهرات دخالت داشتند.
در تظاهرات اعتراضی که در همین رابطه با شرکت هزاران نفر انگلیسی‌ در جلو سفارت آمریکا در لندن برگزار شد، نزدیک به ۲۰۰ نفر دستگیر شدند، ۸۶ نفر زخمی و ۵۰ نفر به بیمارستان منتقل شدند که از این تعداد ۲۵ نفر افسر پلیس بودند.

مارتین لوتر کینگ در ۴ آوریل ۱۹۶۸ در شهر ممفیس ایالت تنسی ترور شد. در سال ۱۹۸۶ مقرر شد برای بزرگداشت یاد وی در ایالات متحده آمریکا سومین دوشنبهٔ ماه ژانویه تعطیل رسمی اعلام شود.

در سال ۱۹۶۸، بیماری ناشناخته‌ای به نام بیماری هلندی که درختان را از بین می‌برد، و نزدیک به ۳۰ سال بود که انگلستان داشت بر ضد این بیماری میجنگید، و ده‌ها هزار درخت را از بین برده بود، در این سال نه تنها نتوانسته بودند این بیماری را کنترل کنند بلکه این بیماری در این سال شدت هم گرفت

هفتهٔ پیش یک بازرگان آسیایی برغم وساطت مجلس و اعضای احزاب مختلف، پس از هیجده سال زندگی‌ در انگلستان اخراج شد. جرمش این بود پانزده سال قبل یک ورقه اداری را چهل و هشت ساعت دیر پست کرده بود، بسلامتی!! هفتهٔ آینده پلیس در دادگاه بخش بریک حال، برای یک زن پنجاه سالهٔ نیجریه‌ای پرونده سازی خواهد کرد، به اتهام ایراد ضرب و جرح متهمش کرده‌اند، در حالیکه خودشان قبلا آنقدر کتکش زده‌اند که بیحال شده، بسلامتی!! این کله ایه من است، می‌بینید؟ کار من اینست که این کله را به دیوار دادگاه بریک حال بکوبم.

این همه دیو در درون مردم زندگی‌ میکنند و آنوقت ادعا میکنند به خدا ایمان دارند. پایشان می‌لنگد.



موریس ویلسون ( ۱۸۹۸ - ۱۹۳۴)، یک سرباز، عارف، کوهنورد و خلبان انگلیسی‌ است که در سال ۱۹۳۴ تلاش کرد به تنهایی قلهٔ کوه اورست را فتح کند. هدف وی از این کار، درواقع ترویج باور خود بود که میگفت، که مشکلات جهان را میتوان با ترکیبی‌ از ریاضت و ایمان به خدا حل کرد. وی علی‌ رغم عدم تجربه کوهنوردی و یا پرواز، موفق شد که خود را از انگلیس به هند برساند و مخفیانه وارد تبت شده و مسافت ۷۴۵۰ متر را از کوه اورست بالا برود و در این راه و تلاش درگذشت و جسدش یک سال بعد به وسیلهٔ یک گروه کوهنورد انگلیسی‌ (ژاپنی) پیدا شد.


یتی (به تبتی: میگو، gYa’ درد) یا مرد برفی موجود افسانه‌ای ساکن در کوه‌های هیمالیا و (کشورهای نپال و تبت است. بنا به داستان‌ها او جثه‌ای به بزرگی یک خرس بزرگ سفید دارد و همانند انسان بر روی دو پا راه می‌رود گفته می‌شود که بومیان و کوهنوردان در هوای بد کوهستان یتی را گه گاه میبینند گفته می‌شود که گاهی به مردمان گمشده د رکوه کمک می‌کند. از این موجود با نامهای "بزرگ پا" بیگ فوت و سسقواچ هم نام برده شده است. بسیاری از انسان‌های کنجکاو و حتی دانشمندان به‌دنبال ردپاهای "یتی" هستند.برخی دانشمندان انسان شناس یتی را با "ژیگانتوپیتکوس" که موجودی باستانی، انسان نما ومنقرض شده از گونه پریماتها می‌باشد مشابه دانسته اند. برخی شواهد بدست آمده نشان می‌دهد که احتمال وجود موجودی مانند یتی، نه تنها در تبت، که در کلرادو (ایالات متحده) نیز می‌رود. پژوهشگرانی که در زمینه چنین موجوداتی تحقیق می‌کنند با تشکیل انجمن‌ها و سایتهای گوناگون نتایج تحقیقات خود را بعموم ارائه میدهند . تصاویر و شواهد گوناگونی از این موجود ارائه شده که همه آنها واضح و قابل اثبات نیستند، اما برخی از آنها تامل برانگیزند و این امکان را می‌دهند که روزی افسانه یتی به حقیقتی علمی بدل گردد و شاید انقلابی در کشف مراحل تکامل پریماتها و بویژه انسان پدید آورد.


(Pemba Doma Sherpa (7 July 1970–22 May 2007 اولین زن کوهنورد نپالی است که توانست قله اورست را ازجانب شمال این کوه فتح کند و دومن زن نپالی است که توانست این قله را از جانب شمال و جنوب کوه اورست فتح کند و یکی از شش زنی بود که توانست این قله را از هر دو جانب شمال و جنوب برای دومین بار فتح کند. در سال ۲۰۰۲ وی سرپرست گروهی از زنان بود که قله اورست را فتح کردند .





جبرئیل که بزرگترین ستارهٔ سینمای هند است اینک در لندن به صورت مردِ خل وضعی درآمده بود که پالتوِ گشادی پوشیده و کلاهی چون گدایان به سر دارد، صدای کودکی گفت: " آن مرد دارد با خودش حرف میزند" و مادرش پاسخ داد، هیس عزیزم، خوب نیست آدم بدبخت‌ها را مسخره کند....... به لندن خوش   
آمدید!!! نتیجه مهاجرت به انگلیس!

فصل چهارم کتاب آیات شیطانی: عایشه

به نظر من، در این فصل سلمان رشدی، خمینی را به تصویر می‌کشد و از گذشتهٔ وی و از مادر هندی او که به عنوان یک جادوگر در یکی‌ از دهات هند زندگی‌ میکرده است، مینویسد. سلمان رشدی از یک عمارت اربابی، در بخشی از لندن به نام کینزینگتون شروع می‌کند. درین محل مکان‌های از قبیل، فروشگاه ب ر کرز، خانه کوچک خاکستری رنگی‌ که تاکری، در آنجا کتاب نمایشگاه بطالت را نوشت، صومعه‌ای که دختران بچه سال یونیفورم پوش مدام به آن داخل می‌‌شوند، بی‌ آنکه خارج شوند!!، و خانه تالیران مکار، که پس از اینکه هزار و یک بار بوقلمون صفت، رفتار و اصول زندگی‌ و وفاداریایش را تغییر داد، به قیافه سفیر سابق فرانسه درامد. در یک همچین محله ای، یک بلوک ساختمانی هفت طبقه دو نبش که بالکن‌هایش تا طبقه چهاروم نرده‌های آهنی سبز رنگ کار شده است، در طبقه چهارم، در نور ظریف زرد رنگ، یک امام ریشو و عمامه به سر در تبعید زندگی‌ می‌کند، و نقشهٔ یک انقلاب را می‌کشد. در این جا رئیس ساواک رژیم سابق ایران هم حضوری مشخص دارد. (کنایه از اینکه همه چیز در لندن طرح ریزی شده است)

کتاب از سیاست‌های استعمار انگلیس حرف می‌زنه و در این رابطه از آمریکای جنوبی، خمینی و انقلاب ایران و همچنین هند و تاثیر مذهب بخصوص اسلام در این رابطه پرده بر می‌درد

تابلو اعلانات و ممنوعیت و اعلان مقررات یعنی‌ تظاهرات قانون
گوش دادن به جریان پر آب و تاب کلمات دشنام‌ها و نفرین‌هایی‌ که از فرط تکرار تبدیل به عبادت روزانه شده اند

از امام در تبعیدی سخن گفته میشود که انتظار میرود که به کشورش برگردد و
انقلابی را رهبری کند و تاریخ را عوض کرده و تاریخ جدیدی را بسازد

امامی که یک تازه به اسلام گروید آمریکای به نام بلال اکس را به عنوان سخنگو دارد و از شیطان بزرگ سخن می‌گوید و این امام پسری دارد که خالد نام دارد و هر پنج دقیقه یک بار به امام لیوانی آب میدهد که بنوشد (خالد از یاران پیغمبر بود و کارش آب فروشی بود و خالد به عربی‌ یعنی‌ حامل آب) حتی از رئیس ساواک زمان شاه هم سخن گفته میشود که معشوق یک فاحشه بوده است و اکنون این رابطه به هم خورده است، امام پاسداری دارد به نام سلمان فارسی که در بیرون خلوت گاهش نگهبانی میدهد، و بلال که یک امریکای تازه مسلمان شده است پشت دستگاه نشست و پیام روز را با همان طول موج توافق شده از رادیو به مقصد کشور پخش می‌کند

امام سکون مجسم است، به سنگی‌ زنده می‌‌ماند

امام شمایل زنی‌ به نام عایشه را که موهایش به اندازه قدش است را در اتاق خوابش و رو به روی تخت سفارش نصب کرده است، این زن نیروی استثنایی دارد و نیم رخ مشهورش به مجسمه یونانی می‌‌ماند

امام در طبقهٔ چهارم آپارتمانی در لندن زندگی‌ می‌کند ( عدد چهار عدد نحسی هست از نظر مردم مشرق دور)، امام ریشو و عمامه به سر است و یک تبعیدی میباشد
امام مرد شوم و ابرو در هم کشیده‌ای است که همچنان بیدار است و لباسی گشاد بتن دارد.
و این امام با یک مرد هندی به نام جبریل ملاقات می‌کند، ( اشاره به هندی بودن اصل و نسب خمینی) مرد هندی که لباس‌های یک افسر انگلیسی‌ که سابقا در آمریکای لاتین خدمت میکرده است و اکنون مرده به تن‌ دارد. امام از این مرد هندی می‌خواهد که او را به اورشلیم ببرد.

اینقدر فقیر بود که نمیتونست بیش از چند بار در ماه خواب ببیند

همیشه سوال رو برگردون مثلا آیا زنها روح دارند را به آیا روح‌ها جنسیت دارند برگردون، راستی‌ آیا ارواح جنسیت دارند و اگر اینطور است روح یک زن می‌تونه از جنس مرد باشه؟؟؟

فصل پنجم کتاب آیات شیطانی: یک شهرِ آشکار اما تماشا ناشده

سلمان رشدی در این فصل فرهنگ هند و فرهنگ انگلیسی‌ را ابتدا به طور جداگانه تشریح می‌کند و سپس به طور واضح و آشکار برای تشریح تفاوتهای آنها از ذکر کردن مثالهای ساده کمک می‌گیرد، مثال‌های از قبیل تفاوت‌های آب و هوایی، نوع پوشش گیاهی‌، پرندگان، رفتار مردم و چگونگی کارکرد آنها در اجتماع و غیره و غیره.
هنرپیشه‌ای که دچار بیماری اسکیزو فرنی شده و میپندارد که فرشتهٔ مقرب، جبرئیل میباشد و فصول مربوط به دوران جهالیت همگی‌ از گشت و گذار در روحیات این بیمار و شخصیت دوم او در صحرای عربستان میباشد، فصولی به نام‌های جبرئیل در جاهلیه، جبرئیل به ملاقات امام میرود، جبرئیل با دختر پروانه ها. معنای تمثیلی سقوط کردن این دو آدم در واقع همان مهاجرت کردن این دو نفر به انگلستان میباشد

ما آدم‌های کم طاقت و فراری از وطن، چگونه میتوانیم پند و اندرز به دیگران بدهیم.
افکارشان آکنده از سیاهکاری و روزنامه‌هایشان پر از خون بود.
پس از اینکه به جغد مبدل شدم، دیگر کدام ورد و یا باطل السحر مرا به حال اوّلم بر میگرداند؟ ( William Lucius Appaloosius لوسیوس آپولوسیووس ، کشیش مراکشی اهل مادورا که در حدود ۱۲۰ تا ۱۸۰ سال پیش از میلاد مسیح میزیسته است )
بعد از چند قرن حضور اسلام، مغول، ترک، چطور می‌توان توقع داشت که اینها بخشی از میراث و فرهنگ ما نباشند. اکثر زنان شرقی‌، سکس را عملی‌ کثیف میدانند که نباید قبل و یا بعد از آن حرفش را هم زد، و حتی حین همخوابگی هم نباید کاری کرد که توجه آدم به آن جلب شود

دنبال کردن حوادث دنیای واقعی‌ به وسیله دنیای مجازی اینترنت.

او به موجودی بی‌ نام و نشان تبدیل شده بود که به چند پایگی ذهنی‌، و بی‌ شخصیتی‌ دچار است. او به زنی‌ مثل دیگران تبدیل شده بود، این درس تاریخ بود "زنی‌ مثل دیگران" که چارهای جز تحمل، پناه بردن به خاطرات و سپس مردن نداشتند.

دلم به حالتان میسوزد، هر روز صبح مجبورید قیافه‌های نحس خودتان را توی آینه ببینید. تصویرهای سیاهتان که شکل لکه‌های ننگ است، بهتان ذل میزند.

حمله کنندگان بیش از آنکه خشمگین باشند، دچار وحشتند.

چمچا در دل‌ خطاب به گوشی ساکت تلفن گفت: من طبعا آدم درون گرایی هستم. می‌‌خواستم به شیوهٔ خودم برای درک و لذت بردن از چیز‌های متعالی زندگی‌ و رسیدن به نوعی باریک بینی‌ راهی‌ بگشایم. هر وقت سر حال بودم خیال می‌‌کردم آنچه می‌‌خواهم به دست آوردنی است و آن ارزش‌ها جایی‌ در درونم پنهان است. اما خودم را فریب می‌‌دادم، من سخت آلودهٔ امور این دنیا و فضاحت‌هایش هستم، و توان پایداری در برابر آن را ندارم. امروز این دگردیسی عجیب و مضحک گریبانم را گرفته، در حال که دیروز در چنگال ابتذال‌های روزمره گی‌‌ زندگی‌ اسیر بودم.

در این جامعه، هنر نیروی ابتکار را از دست داده و هر چه به وجود می‌‌آید تقلیدی بیش نیست.

درست در اواسط این کتاب هستم و لذتی که از خوندن این کتاب بردم، همیشه به یاد خواهم داشت، خدا سلمان رشدی را از قلم نیندازد.

خرد، مهر و لبخند می‌‌افشاند
مسالهٔ دگرگونی جوهر وجود از قدیم مورد بحث و تفحص بوده است، مثلا لوکرتیوس بزرگ در کتابش جمله‌ای می‌‌گوید که معنایش این است: آنچه بر اثر تغییر و تحول مرز‌های خود را می‌‌شکند، یعنی‌ از حدود خود خارج می‌‌شود، قوانین خودش را نادیده می‌گیرد، یعنی‌ شکستن مرزها فورا مرگ وجود قبلی‌ یا قدیم آن موجود را سبب می‌‌شود. اما اویید در رسالهٔ مسخ خود نظری مخالف ابراز کرده و میگوید: چنان که موم نرم، درست کردن طرح‌ها و نقش و نگار نوین را آسان می‌‌پذیرد، و به رغم تغییر شکل، ماهیتش یکسان باقی‌ می‌‌ماند، ما نیز در زوایای روح خویش، روح، آن جوهر فنا ناپذیر، همواره تغییر ناپذیریم، هر چند در پی‌ مهاجرت و اتفاقات زندگی‌ به اشکال گوناگون در آییم. یا باید گفته لوکرتیوس اکتفا کنم که به موجب آن نوعی دگرگونی یا مسکه در عمیقترین زوایای وجودم جریان دارد، یا به حرف اویید تن‌ بدهم و بپذیریم که این تغییر شکل نشانه‌ای است از آنچه قبلا به صورت بالقوه و پنهان وجود داشته است.

زبان یعنی‌ جسارت، یعنی‌ توانایی ایجاد اندیشه، سخن گفتن و از این راه، به اندیشه واقعیت بخشیدن

انگلیسی‌‌ها در انگلستان با مهاجران خارجی‌ بخصوص هندیها بشدت با بیرحمی و نفرت رفتار میکردند و شاید هنوز هم می‌کنن و در این راه از زدن و کشتن آنها هم ترسی‌ نداشتند.

رنگین پوستان، اصطلاحی هست که انگلیسیها به اقوام غیر اروپای و آمریکای داده‌اند. در انگلیس، رنگین پوستان شیشهٔ مغازه‌هایشان را با شبکهٔ آهنی در مقابل آجر پران‌ها و نژاد پرستان انگلیسی‌ محافظت میکنند، ولی‌ همچنان نژاد پرستان آنها را در جاهای خلوت با کارد مورد حمله قرار میدهند و یا کتکشان میزنند.

جامعه سفید پوست چنان از مدت‌ها پیش شیطان و تصویر آن را مردود شمرده که ما می‌‌توانیم با خیال راحت آن را تصرف کنیم و به صدای بلند بگوییم که متعلق به ماست.

ما رسم کریسمس را بجا می‌آوریم نه به خاطره اینکه بهش اعتقاد داریم، بلکه برای نشان دادن احتراممان به کشور میزبان این کار را می‌کنیم.

من به مفهوم واقعی‌ و محدود کلمه، نه خدا را دیدم و نه صدایش را شنیدم، ولی‌ حواسم ، جاودانگی را در هر آنچه که هست، دریافت کرده است.

چه کسی‌ توان سنجش و ارزیابی، ارادهٔ انسان‌ها را دارد؟ هیچ کس، بهمین خاطر از محاسبات خود آن را حذف میکنند. اصل کار اراده است، جمع اراده و خشم، همهٔ قوانین طبیعی را بی‌ اثر می‌کند، دست کم در کوتاه مدت، این شامل قانون جاذبه هم میشود، البته نباید زیاده روی کرد.

تنهایی بهای تک روی است.

احساس میکرد بر اثر انتقاد دیگران خوار میشود، و به اندرون غرور زخمیش عقب نشینی میکرد.
از شوق پر کشیدن ..... محو معشوق گشتن .... و گشودن دریچه‌های روح چه طعمی دارد.

خیلی‌ها در خیالپردازی، در کنار یکدیگر، همچنان در پس پردهٔ پندار، می‌‌مانند و عیوب یکدیگر را از دیدگاهی خاص به حسن بدل می‌‌سازند، تصور به جای واقعیت غالب میشود و به این ترتیب با هم بودن را می‌‌آموزند و یا برعکس.
وجود خدا در ذات هستی‌ و در مفهوم خشم و رنج خلاصه میشود.

وحدت را با جمع کردن اضداد، نمایش دهیم و یکپارچه، سخت و نهایتاً نیرومند باشیم.

خانه‌های ثروتمندان از وحشت مجسم، بناهای دولتی از شکوه بیهوده و سرزنش ... و مسکن‌های درهم و برهم فقرا از اغتشاش و رویای آنچه نداشتند، ساخته شده بود.

مگر هنگامی که نخستین وحی بر پیامبر اسلام نازل شد، بر سلامت عقل خود تردید نکرد؟ و چه کسی‌ یقین اعتماد آفرینی را که نیازمند آن بود به وی تقدیم کرد؟ خوب معلوم است، خدیجه همسرش. این خدیجه بود که به او اطمینان بخشید که نه دیوانه، بلکه پیامبر خداوند است. 



فصل ششم کتاب آیات شیطانی از سلمان رشدی: بازگشت به جاهلیه


هند زن ابو سفیان که در سن ۶۰ سالگی هنوز پوستی‌ صاف و بدنی به سفتی دختران جوان و مو‌هایی‌ به سیاهی پر کلاغ داشت و دیدهگانش چون تیغهٔ چاقو میدرخشید، و خرامیدنی غرور آمیز داشت، صدایش ندای مخالفت را نمیپذیرفت، و بر شهر به جای شوهرش حکومت میکرد و فرامینش را بر دیوار خیابون‌های شهر نصب میکردند، و مردم وی را روح شهر می‌دانستند و جوانی جاودانش را نشانی از جادوگری وی میشمردند. هند که نفوذ فرامینش بیش از اشعار همهٔ شاعران بود، با حرص و اشتهای شدید جنسی‌ با تک تک نویسندگان شهر درامیخته بود و بعد از زمانی‌ کوتاه، خسته و دلزده از آنان، همگی‌ را از رختخوابش بیرون انداخته بود. وی در عرصه قلم همچنان که در کاربرد شمشیر ماهر بود، جلوه میکرد. همان هندی که با لباس مردانه به قشون جاهلیه پیوسته بود و به تمهید و سحر و جادو، کلیهٔ نیزه‌ها و سلاح‌ها را از خود دور کرده و در میان توفان جنگ، قاتل پرادر را یافته بود، همان هندی که عموی پیامبر را بیرحمانه کشته و دل‌ و جگر وی را خورده بود.

کدام مردی در برابرش توان پایداری داشت؟ برای جوانی‌ جاودانش که از آن مردم نیز بود، برای درنده خوییش که به آنان تصویر شکست ناپذیری می‌‌بخشید، و برای فرامینش که حاکی از انکار زمان، تاریخ و دوران بود و شکوه نامدار شهر را به سان ترانه می‌‌خواند و فرسودگی خیابان‌های آن را محال جلوه میداد، فرامینی که عظمت، تحمل شداید، جاودنگی و مقام نگهبانی مقدّسین را در جاهلیه میستود..... برای این نوشتار بود که زناشویی توأم با هرج و مرجش را میبخشیدند، و به این که وی سال به سال روز تولدش هم وزن خود زمرّد دریافت میکرد وقعی نمینهادند، بر شایعات لهو و لعبش توجهی‌ نمی‌کردند و در پاسخ آنان که پوشش‌هایش را بی‌ شمار می‌گفتند، تنها لبخند میزد. می‌گفتند پانصد و هشتاد و یک لباس خواب از ورق طلا دارد و تعداد کفش راحتی‌ یاقوت نشانش به چهار صد و بیست جفت می‌‌رسد. شهروندان جاهلیه به زحمت از خیابان‌های پر خطر شهر میگذشتند، خیابان‌هایی‌ که برای اندکی‌ پول به قتلگاه مبدل میشد، و در آن به پیر زنان تجاوز میکردند و جانشان را میستاندند و پلیس خصوصی هند شورش گرسنگان را وحشیانه فرو مینشاند و آنها را به رغم شهادت چشمان، شکم‌ها و جیب‌های خالیشان، میفریفت و وادارشان میساخت، هر چه که زیر گوششان زمزمه میکرد بپذیرند: جاهلیه ای شکوه جهان، حکومتت مبارک.

جبرئیل در میان درختان نخل واحه، بر پیامبر ظاهر میشد و خود را در حالی‌ میافت که با فیس و افاده‌ای تمام، قانون می‌آورد. قانون، قانون، قانون. آنقدر قانون آورد که مومنین را از هر چه وحی است بیزار کرد. سلمان گفت، برای هر آنچه که فکرش را بکنی‌ قانون آورد. مثلا اگر مردی بگوزد، باید بلافاصله صورتش را به سمت باد بگیرد. برای اینکه مومنین بدانند کدام دست برای طهارت گرفتن است، قاعده‌های خاصی‌ وضع کرده، تو گویی هیچ یک از عرصه‌های زندگی‌ بشر نمیبایست خارج از قوانین، آزاد بماند. وحی یا هر چه که او از ٔبر میگفت، به مومنین می‌‌آموخت که چقدر حق دارند بخوابند، عمق خوابشان چه اندازه باید باشد و کدام شکل از اعمال جنسی‌ از دیدگاه خداوند پذیرفته است. آنان آموختند که عمل لواط با زنان و نیز جماع در حالی‌ که زن به پشت دراز کشیده باشد از نظر ملک مقرب حلال است و اشکال ممنوع، شامل کلیهٔ وضیعتی است که زن بر روی مرد و مسلط بر او قرار بگیرد را شامل میشود.

سپس جبرییل فهرستی تهیه کرد و در آن موضوعاتی را که نام بردن، از آنها هنگام گفتگو مجاز یا ممنوع است برشمرد. بعد نوبت به بخش‌هایی‌ از بدن رسید که مومنین اجازهٔ خاراندنش را نداشتند، فرقی‌ نمیکرد که خارش تا چه حد آزار دهنده و حتی تحمل ناپذیر باشد، خاراندن این بخش‌ها به هیچ وجه جایز نبود. وی همچنین مصرف میگو، حیوان عجیب و غریبی که هیچ یک از مومنین تا آن زمان ندیده بودند را وتو کرد... دستور داد، حیوانات را به تدریج بکشند، به طوری که همهٔ خونشان از بندنشان خارج شود. این نحوهٔ کشتن باعث میشد تا با تجربهٔ کامل مرگ، مفهوم زندگی‌ را بهتر درک کنند. چرا که تنها هنگام مرگ است که موجودات زنده به واقعیت زندگی‌ پی‌ میبرند، و آن را رویا نمیپندارند.

جبرییل یا همان سروش پروردگار، سپس چگونگی‌ کفن و دفن مردگان و تکلیف ارث و میراث را هم روشن کرد، به طوری که سلمان پارسی متحیر مانده بود این چه جور خدائی است که رفتارش چنین به بازرگانان میماند و در این هنگام فکری به خاطرش رسید که ایمانش را بر باد داد. به یاد آورد که ماهوند نیز در گذشته بازرگان بوده است، آن هم بازرگانی بس ّموفق‌. فردی که سازماندهی و قانون گذاری برایش طبیعی بود. پس عجیب شانسی‌ آورده بود که به چنین ملک مقرب اهل حساب و کتابی برخورده بود. ملکی‌ که تصمیمات این خدای با مدیریت را به پایین ابلاغ میکرد. خدایی که به روسای موسساتی که دارای شخصیت حقوقی بودند، بی‌ شباهت نبود.

از آن پس رفته رفته توجه سلمان به این که فرشته همواره در مناسبترین فرصت ها، وحی نازل کرده بود، جلب شد. چنانچه مومنین نظر ماهوند (محمد) را در باره هر موضوعی، از امکان سفر به آسمان‌ها گرفته تا ابدی بودن جهنم، مورد بحث و گفتگو قرار میدادند، فرشته( جبرئیل) بیدرنگ با پاسخ مناسب فرا میرسید و همیشه نیز جانب ماهوند ( محمد) را می‌گرفت و با یقین کامل اعلام میکرد که رفتن انسان به کرهٔ ماه از محالات است و سرشت جهنم موقتی و گذرا است و حتی بدکارترین انسان‌ها نیز با آتش دوزخ پاک میشوند و به باغ‌های معطر گلستان و بوستان راه مییابند. سلمان گفت: اگر ماهوند ( محمد) بعد از نزول وحی نظر خود را اعلام میکرد، وضع تفاوت میکرد، اما نه، همیشه اول محمد قانون را می‌آورد و بعد فرشته (جبرئیل) بر آن مهر تایید مینهاد و این بود که کم کم دیدم دارد گندش در میاید و بویش همه جا را برداشته. و سرانجام این بوی گند ذهن سلمان را فرا گرفت. در میان نزدیکان محمد کسی‌ از او فرهیخته تر نبود، چرا که در آن دوران، نظام آموزشی ایرانیان پیشرفته تا از سایر مردمان بود. محمد، سلمان را به دلیل مرتبهٔ بلند دانشش به سمت دبیری خود منصوب کرده بود. از این رو نگارش قوانین پرشمار و بی‌ پایانش نیز بر عهده او بود.

در دنیا هیچ تلخیی به پای احساس مردی که پی‌ میبرد به باد هوا معتقد بوده ، نمیرسد.

بعل از سلمان پرسید: چرا مطمئنی که محمد تو را میکشد؟ سلمان پارسی جواب داد: برای اینکه من تنها کسی‌ هستم که می‌‌توانم دستش را رو کنم.

آدم هر چه را که نمیتواند به چشم ببیند، بیشتر در خیال مجسم می‌کند.

بعل فریاد زد: روسپیان و نویسندگان، این دو گروه را نمیتوانی‌ ببخشی محمّد! ... و محمد پاسخ داد: نویسندگان و روسپیان، میان این دو تفاوتی نمی‌بینم.



فصل هفتم کتاب آیات شیطانی سلمان رشدی: عزرائیل


هیچ کس نمیتواند در باره‌ زخم درونی‌ با ملاک قرار دادن اندازه و شکل ظاهری و بیرونی آن قضاوت کند.

وقتی‌ انسان خود شیطان است، دیگر شیطان چرا؟؟

انگلیسی‌ را با لهجه بی‌ بی‌ سی‌ حرف میزد ولی‌ نحو بیانش ‌انجیلی بود و بوی وعظ و خطابه و آتش جهنم میداد و معلوم نبود پسر به آن بزرگی‌ چگونه از هیکل به این نحیفی بیرون آمده بود.
شاید بدی آنقدر‌ها هم که تصور می‌کنیم به دور از عمق وجودمان نباشد، در واقع ما به طور طبیعی به سوی آن گردش داریم، یعنی‌ بدی مخالف با سرشت ما نیست.

نابوکف میگوید: خداوند به انسان گرسنگی را ارزانی‌ داشته و شیطان، تشنگی را.



فصل هشتم کتاب آیات شیطانی از سلمان رشدی: گشایش دریای عرب


گرند کنیون (به انگلیسی: Grand Canyon) یک دره است که میان آن رود کلرادو قرار دارد و در ایالت آریزونا، آمریکا قرار دارد. بخشی بزرگی از گرند کنیون در پارک ملی گرند کنیون قرار دارد که یکی از اولین پارک‌های ملی در آمریکا است.


درازای گرند کنیون ۲۷۷ مایل (۴۴۶ کیلومتر) و پهنای آن تا ۱۸ مایل (۲۹ کیلومتر) می‌رسد و عمق آن یک مایل (۶٬۰۰۰ فوت / 1800 متر) است این دره احتمالا در دو میلیارد سال پیش و با فرسایش سنگ‌ها توسط رود کلرادو به وجود آمده‌است. البته درباره مسائل زمین‌شناسی به وجود آمدن گرند کنیون بحث‌هایی وجود دارد.
پیش از مهاجرت اروپاییان این دره محل زندگی بومیان آمریکایی بوده‌است آنها محل‌های زندگی در دره و خیلی از غارها ساخته بودند و حتی مردم پوئبلو این دره را یک ناحیه مقدس می‌شمردند. نخستین اروپایی که به دره گرند کنیون رسید فردی اسپانیایی به نامگارسیا لوپز دکاردناس است که در سال ۱۵۴۰ به این دره رسید هم‌اینک هنوز در حدود ۵۰۰ سرخ‌پوست در گرند کنیون زندگی می‌کنند.
گرند کنیون از جاذبه‌های بزرگ گردشگری در آمریکا است به ویژه چشم‌اندازهای کناره جنوبی آن اما مکان‌های بسیار آرامی نیز در محدوده گردشی آن یافت می‌شود.
پیاده‌روی تا کف دره به خاطر ژرفای زیاد و گرمای هوا نیاز به قدرت بدنی خوب دارد. هر چه فرد به بخش‌های پایین‌تر دره نزدیک می‌شود گرمای هوا هم افزایش می‌یابد.



فصل نهم آیات شیطانی: چراغ جادو

ایمان به خدا و دین که نشانهٔ بالاترین آرمان‌های نوع بشر است، به خدمت نازلترین غرایز درآمده و خدا را به موجودی پلید تبدیل کرده است.
در ۲۲ ماه می سال ۱۹۸۷ در شهر مروت در هند، هندو‌های افراطی بیشتر از ۴۰ مسلمان را تکه تکه کردند و اجساد آنها را در رود گنگ انداختند، پلیس در این جنایت دست داشت و این گروه از افراطیون هندو را حمایت میکرد. این واقعه به عنوان یکی‌ از زشترین وقایع بر چهرهٔ تاریخ کشور هند باقی‌ مانده است.

جهان جای است که ما با مرگ خود واقعیت آن را اثبات می‌کنیم.

اگر قدیمی‌ها از مرگ سر باز زنند، تازه‌ها نمیتوانند متولد شوند.

پایان کتاب آیات شیطانی اثر سلمان رشدی.

______________________________


Aleph by Paulo Coelho
الف از پائولو کوئلیو


کتاب الف، نوشته دیگری از نویسنده برزیلی پائولو کوئلیو میباشد. این نویسنده را میتوان به عنوان یک آزادیخواه و مبارزه واقعی‌ بر علیه استبداد و خفقان،دست کم در مقابل رژیم ایران نام برد، چرا که ایشون یکی‌ از معدود کسانی‌ هست که تا به حال توانسته در مقابل رژیم فاشیست ضد ایرانی‌ جمهوری اسلامی، کاری انجام بده، و با قرار دادن کتاب‌هایش در سایت ایرانی‌ و گذشتن از حق امتیاز برای آنها و در نتیجه در دسترس دانلود آزاد برای ایرانی‌‌ها گذاشتن، تو دهنی محکمی به رژیم عقب مونده، ضد بشر و ضد رشد انسانی‌ ایران زد که کتاب‌هایش را در ایران ممنوع کرده بودند.

در این کتاب نویسنده از خودش و از تجربه سفرش در عرض آسیا می‌نویسد.

نویسنده دچار خویش شده و بین دین و فلسفه و اثبات وجود دست و پای جانانه میزند و در این میان با ایمانی غیر قابل تزلزل به خویش خود را مانند سوار‌ی که فرسنگ‌ها دیگران را در پشت دارد و به جلو چهار نعل می‌تازد تا غروری تازه به دست آماده را که خود نیز از آن با لذت خبر دارد به رخ خواننده بکشاند، میبیند، در نهایت خواننده از صداقت کلام نویسنده لذت میبرد با اینکه میداند که نویسنده در سرا سر کتاب سعی‌ در موعظه و ارشاد ارواح به سمت و سوئی که خود بر آن باور دارد هدایت کند. نویسنده بیشتر موعظه می‌کند و نصیحت و پند میدهد تا داستان بگوید. نویسنده سعی‌ دارد تناسخ را توضیح دهد
نویسنده در عمقی فلسفی‌ با خویشتن خویش دست به گریبان شده ، آدم وقتی‌ به هدفی‌ که دنبالش بود میرسه مخصوصا هدف یافتن معنای زندگی‌، وقتی‌ زندگی‌ دیگه معما نیست، انگار از درون خالی‌ میشی‌ دیگه سر و کله یه هیچ اشتیاقی پیدا نیست
نویسنده ظاهراً ذهن سنتی سرخ پوستی‌ خود را در ضمیر ناخداگاهش حفظ کرده و همه جا به همراه دارد، پیشینهٔ سرخ پوستی‌ وی که پر از جادو و تخیلات و اعتقاد به دنیای نامرئی و قدرت تاثیر این دنیای فرضی‌ بر دنیای واقعی‌ است همه جا رد پای خویش را در داستان دارد، میگویند انسان هر چقدر پیرتر میشود سنتی تر میشود، حکایت پائولو ما است

یاداشت‌های من از کتاب


گذشت زمان برای بعضیها فقط مو و ریشه سفید است، و برای بعضی‌‌ها فکر سفید و روشن


گاهی زمان چیزی یاد آدما نمیدهد، فقط حس پیری و فرتوتی و ناتوانی‌ را نصیب آدمی‌ می‌کند


زمان را نمیتوان مثل فاصلهٔ دو نقطه اندازه گرفت. گذشته و آینده فقط در ذهن ما وجود دارند، لحظهٔ "اکنون"، اما خارج از زمان است، ابدیت است، واقعیت است. در هند برای این مطلب از واژهٔ کارما استفاده میکنند.


سفر نه به پول، که به شهامت بستگی دارد.


وقتی‌ حس نارضایتی‌ پافشاری می‌کند، یعنی‌ خدا این حس را آنجا گذاشته ، فقط به یک دلیل، باید همه چیز را عوض کنی‌ و پیش بروی.


هر انسان کلمه ای، جمله ای، تصویری عرضه می‌کند، اما آخر کار، تمامش معنا می‌یابند، شادی یک نفر بانی‌ شادی همگان است.


می‌ گویند، همهٔ ما لحظه‌ای قبل از مرگ، به دلیل واقعی‌ زندگیمان پی‌ می‌‌بریم، و از همان یک لحظه است که جهنم یا بهشت متولد می‌‌شود.


اراده و شجاعت دو موضوع جدا از هم است، شجاعت می‌‌تواند باعث ترس شود و ستایش برانگیزد، اما اراده نیازمند بردباری و تعهد است. آدمهایی که اراده یه عظیمی‌ دارند، معمولان منزوی هستند و نوعی سردی را تداعی می‌‌کنند.


بامبوی چینی‌ گیاهی‌ است که پنج سال بعد از کاشت فقط در حد جوانهٔ کوچکی باقی‌ میماند و تمام آن مدت را صرف ریشه دوانیدن می‌‌کند، و بعد در یک لحظه، تنه ش از زیر زمین بیرون میاید و ۲۵ متر قد می‌کشد.


راه و جادهٔ تو در چشم‌های دیگران، منعکس است، و اگر میخوای خودت را پیدا کنی‌ به این نقشهٔ راه احتیاج داری


اگر باور کنم که پیروز میشوم، پیروزی هم به من باور خواهد داشت، هیچ امری بدون کمی‌ جنون کامل نمی‌شود، باید سرزمینم را دوباره فتح کنم، اگر بفهمم در دنیا چه خبر است، میفهمم درون خودم چه خبر است.


حس آشنا پنداری (دِ - ژا - وو)، نشان میدهد که زمان نمیگذرد، جهشی است به درون چیزی که قبلا تجربه کرده ایم و حالا دارد تکرار میشود.


مسئولیت جنایت فقط با جانی نیست، و با کسانی‌ هم هست که شرایط منجر به جنایت را خلق کرده‌اند.


این را مدت‌ها پیش یاد گرفتم که برای شفای زخم‌هایم باید شجاعت رو به رو شدن با آنها را داشته باشم، این را هم یاد گرفتم که خودم را ببخشم و اشتباهاتم را اصلاح کنم.


یکی‌ از مشهورترین ضرب المثل عربی‌ میگه: روشنایی فقط مال غریبه‌ها است، همین را در برزیل به این گونه میگویند: هیچ کس در شهر خودش پیامبر نمی‌شود، یعنی‌ همیشه به چیزهای خارجی‌ بیشتر ارزش می‌‌گذاریم و هیچ وقت زیبایی‌های اطراف خودمان را درک نمی‌کنیم، در پارسی‌ هم مرغ همسایه همیشه غاز است رو داریم که می‌شه گفت که قبول و عمل کرد به این ضرب المثل دیگه شاهکارهٔ پیش ما پارسی‌ زبان‌ها ..... از همینجا می‌شه این استفاده رو کرد که، گاهی‌ باید نسبت به خودمان غریبه بشویم، بعد نور نهفته در وجودمان چیزی را که باید ببینیم روشن می‌‌کند.


در یک جنگل صد هزار درخت، هیچ دو برگی شبیه هم نیستند.


چیزی که به ما آسیب می‌رساند همان است که شفایمان میدهد.


سیبری رکورد پایین‌ترین دمای ثبت شده در مکان‌های مسکونی را دارد: ۷۲،۲- درجه سانتیگراد


چه سوال‌های احمقانه‌ای پرسیده بودم !! معنای زندگی‌ چیست؟ چرا پیشرفت معنوی نمیکنم؟؟ چرا دنیای معنوی دور و دورتر میشود؟؟؟ جوابش نمیتوانست از این ساده‌تر باشد: برای اینکه واقعا زندگی‌ نمیکردم !!


زندگی‌ یعنی‌ تجربهٔ چیزهای مختلف، و نه نشستن و فکر کردن به معنای زندگی‌.
تنها چیزی که از انتقام عایدمان میشود این است که خودمان را هم سطح دشمنانمان بکنیم، حال آنکه با بخشش، حکمت و هوشمان را نشان میدهیم. به جز راهبان هیمالیا و قدیسان صحرا، همهٔ ما احساسات انتقام جویانه داریم، چرا که بخشی از طیبیت انسانی‌ است، نباید زیاد خودمان را سرزنش کنیم.


لازم نیست آدم از کوه بالا برود تا بگوید بلند است، لازم نیست آدم تمام مسیر را از مسکو تا ولادی وستک برود تا بگوید سوار قطار سیبری پیما شده است.


امپراطوری روسیه در خانه نیکلای ایپاتیف به پایان رسید، شب ۱۶ ژوییه ۱۹۱۸، تمام خانوادهٔ نیکلای دوم، آخرین تزار روسیه با دکترش و سه خدمتکارشان اینجا اعدام شدند. با خود تزار شروع کردند و چندین گلوله به مغز و سینه ش شلیک کردند. آخرین کسانی‌ که مردند، اناستیازیا، تاتیانا، الگا و ماریا بودند که به ضرب سرنیزه کشته شدند، می‌گویند روحشان هنوز این خانه و روسیه را ترک نکرده است و سال‌های سیاه روسیه بعد از تزار، که منجر به کشته شدن میلیونها روس شد، نتیجه نفرین این ارواح بوده است.

رویا بینان را هرگز نمیتوان رام کرد.


هر کس خدا را بشناسد، نمیتواند توصیفش کند، و هر کس خدا را توصیف کند، او را نمیشناسد.


اگر فقط بر تجربه تکیه کنی‌، مدام راه حل‌های قدیمی‌ را بر مشکلات جدید به کار می‌بری. آدم‌های زیادی هستند که فقط وقتی‌ احساس هویت می‌‌کنند که از مشکلاتشان حرف میزنند، به این ترتیب، دلیل وجودشان فقط همین است که مشکلاتشان به چیزی که فکر می‌‌کنند، تاریخ‌شان باشد، پیوند خورده.
مرگ فقط دری است به بعدی دیگر.

ما همه ارواح سرگردان در کیهانیم و همزمان زندگیمان را می‌کنیم و اگر چیزی رمز روح ما را لمس کند، و آنرا حل کند، تا ابد در خاطر میماند و بر هر آنچه که بعد رخ میدهد، اثر میگذارد. حدی هست که نمیتوانیم از آن بگذریم، مرزی که به دلایلی فراتر از درک ما رسم شده است.(داستان حوا و آدم و دست نزدن به درخت آگاهی‌)

قلبت را رام کن، هر مبارزی به این انضباط نیاز دارد. اگر قلبت را در اختیار بگیری، حریفت را شکست خواهی داد.

طریق صلح مثل رود جاری است، و چون در برابر هیچ چیز مقاومت نمیکند، حتی قبل از آغاز و شروع، پیروز شده است. هنر صلح شکست نابذیر است، چرا که کسی‌ با دیگری نمیجنگد، هر کس فقط با خود در نبرد است، اگر خودت را فتح کنی‌، دنیا را فتح خواهی کرد.


ما فکر می‌کنیم باید عجیب و غریب باشیم تا مورد توجه قرار بگیریم، تا مهم باشیم،

همه چیز در زمان حال اتفاق می‌افتد. ما در زمان حال خودمان را محکوم می‌کنیم یا نجات میدهیم، تمام مدت. مدام طرف عوض می‌کنیم از واگنی به واگن دیگر میپریم، از یک دنیای موازی به دنیایی دیگر، باید این را باور کنی‌.

ما احتیاج داریم واقعیتی مرئی در اطرافمان خلق کنیم، در واقع، اگر این کار را نمی‌کردیم، انسانها هیچ وقت در برابر درندگانشان دوام نمی‌‌آورد‌ند. چیزی ساختیم به اسم حافظه، درست مثل کامپیوتر. حافظه ما را از خطر حفاظت می‌کند، اجاه میدهدموجودی اجتماعی باشیم و مثل موجودات اجتمانی زندگی‌ کنیم، غذا پیدا کنیم، رشد کنیم، هر چه را یاد گرفته‌ایم به نسل بعد منتقل کنیم، اما موضوع اصلی‌ زندگی‌ این نیست.

هر شب موقع خواب، ناهشیاران، ما خود را از حافظه مان جدا می‌کنیم، وارد گذشتهٔ اخیر یا دورمان می‌شویم. این خواب‌ها احمقانه نیست، به دیدار بعد دیگری رفته ایم، جایی‌ که حوادث دقیقا مطابق اینجا اتفاق نمی‌‌افتاد. سپس وقتی‌ بیدار می‌شویم، بیدرنگ به دنیایی که به وسیلهٔ حافظه مان نظم گرفته است برمی‌گردیم، که روش ما برای درک زمان حال است و آنچه را در خواب دیده‌ایم، به سرعت فراموش می‌کنیم. ( برگشت به یک حلولِ گذشته و یا یک بعد دیگر، روح از جسمی‌ به جسم دیگر حلول می‌کند و در زمان سفر می‌کند، گاهی‌ این حلول را در خواب میبینیم و آن را مسخره می‌یابیم ولی‌ حقیقت دارد)، سپس می‌گوید، " بله، تمام کسانی‌ که در گذشته با آنها مشکل داشته ایم، در زندگی‌ ما مدام و دوباره ظاهر میشوند، عرفا بهش میگویند، چرخ زمان، در هر حلول بیشتر از این موضوع آگاه می‌شویم و تعارض‌ها کم کم برطرف میشود، وقتی‌ تمام تعارض‌ها همه جا تمام شود، نوع بشر وارد مرحلهٔ جدیدی میشود. "


Directorium Inquisitorum ، کتاب راهنمای تفتیش ، اثر مهم نیکلاس ایمریش، مفتش کل کلیسای کاتولیک رم است که در سال ۱۳۷۶ نگاشته شده است، در این کتاب به تعریف جادوگری پرداخته و روش های کشف جادوگران را توضیح میدهد.

مشکل واژه‌ها این است که حس کاذبی به آدم میدهند، انگار منظور را رسانده اند و معنأی حرف دیگران را انتقال داده اند، در حالی‌ که وقتی‌ با زندگی‌ واقعی‌ و سرنوشت رو به رو می‌شویم، پی‌ می‌بریم که کلمات تا چه حد بی‌ استفاده هستند و به هیچ وجه کافی‌ نیستند. خطیبان برجسته و زیادی را میشناسم که از عمل به توصیه‌های خودشان عاجزند. ضمنا وصف یک موضوع یک چیز است و تجربه ش چیز دیگری. مدت‌ها قبل فهمیدم که یک انسان در جست و جوی رویاهایش، باید از آنچه که عمل می‌کند الهام بگیرد و نه آنچه که در رویاهایش می‌گذرد و در خیالش تصور می‌کند.

رشد روحانی لزوماً با خرد ورزی توام نیست.

فقط احمق‌ها تهدید میکنند و فقط احمق‌ها تهدید را جدی میگیرند.

منرا از مرگ نترسان ، فقط زنده‌ها می‌میرند و فقط تعدادی هستند که میفهمند مرگ در آمار وجود دارد.

کمونیست هفتاد ساله بمردم روسیه گفت که دین افیون توده هاست ولی‌ فایده‌ای نداشت، مردم روسیه همچنان ایمان مذهبی‌‌شان را حفظ کرده اند، ظاهراً مارکس از معجزات افیون اصلا خبر نداشته است.

ما با نام خدا آدم کشتیم، به نام عیسی شکنجه دادیم، به این نتیجه رسیدیم که زنان تهدیدی برای جامعه هستند و هر نمودی از خلاقیت زنان را سرکوب کردیم، ربا خوردیم، بی‌ گناهان را کشتیم و با شیطان پیمان بستیم، اما باز هم، دو هزار سال بعدهنوز هستیم.

دانستن اینکه چگونه به حریفت احترام بگذاری، با رفتار چاپلوس ها، بزدل‌ها و خائنین، فاصلهٔ زیادی دارد.

آرام بگیرد.

نمیتوان یاس را درمان کرد، تا زمانی‌ که کسی‌ در آن راحتی‌ میابد.

آیا می‌‌توان از درد پرهیز کرد؟ بله، اما با این کار هیچ نمی‌‌آموزی
آیا می‌‌توان چیزی را دانست بی‌ آنکه تجربه‌اش کرد؟ بله، اما هرگز جزئی از وجودت نخواهد شد

تنها دو چیز میتواند اسرار بزرگ زندگی‌ را هویدا کند: رنج و عشق