۲۷.۲.۰۱

پادشاه و غلام ۲



بر لبِ جو بُخْلِ آب آنرا بُوَد
کو زِ جویِ آبْ نابینا بُوَد
جودْ جُمله از عِوَض‌ها دیدن است
پس عِوَض دیدنْ ضِدِ تَرسیدن است
بُخْل، نادیدن بُوَد اَعْواض را
شاد دارد دیدِ دُرْ خَوّاض را
پَس بعالَم هیچکَس نَبْوَد بَخیل
زان که کَسْ چیزی نَبازَد بی‌بَدیل
پَس سَخا از چَشم آمد نه زِ دست
دید دارد کارْ جُز بینا نَرَست
عیبِ دیگر این که خودبینْ نیست او
هستْ او در هستیِ خود عیب‌جو
عیب‌گوی و عیب‌جویِ خَود بُده‌ست
با همه نیکو و با خود بَد بُده‌ست
گفت شَهْ جَلْدی مَکُن در مَدْحِ یار
مَدْحِ خود در ضِمْنِ مَدْحِ او مَیار
زان که من در اِمْتِحان آرَم وِرا
شَرمْساری آیَدَت در ماوَرا


حق آن آنی که این و آن ازوست
مغزها نسبت بدو باشند پوست
که صفات خواجه‌تاش و یار من
هست صد چندان که این گفتار من
آنچ می‌دانم ز وصف آن ندیم
باورت ناید چه گویم ای کریم
شاه گفت اکنون از آن خود بگو
چند گویی آن این و آن او
تو چه داری و چه حاصل کرده‌ای
از تک دریا چه در آورده‌ای
روز مرگ این حس تو باطل شود
نور جان داری که یار دل شود
در لحد کین چشم را خاک آگند
هست آنچ گور را روشن کند
آن زمان که دست و پایت بر درد
پر و بالت هست تا جان بر پرد
آن زمان کین جان حیوانی نماند
جان باقی بایدت بر جا نشاند

شرط من جا بالحسن نه کردنست
این حسن را سوی حضرت بردنست
جوهری داری ز انسان یا بری
این عرضها که فنا شد چون بری
نقل نتوان کرد مر اعراض را
لیک از جوهر برند امراض را
تا مبدل گشت جوهر زین عرض
چون ز پهیزی که زایل شد مرض
گشت پرهیز عرض جوهر بجهد
شد دهان تلخ از پرهیز شهد
هست آن بستان نشاندن هم عرض
کشت جوهر گشت بستان نک غرض
هم عرض دان کیمیا بردن بکار
جوهری زان کیمیا گر شد بیار
صیقلی کردن عرض باشد شها
زین عرض جوهر همی‌زاید صفا
پس مگو که من عملها کرده‌ام
دخل آن اعراض را بنما مرم
گفت شاها بی قنوط عقل نیست
گر تو فرمایی عرض را نقل نیست
پادشاها جز که یاس بنده نیست
گر عرض کان رفت باز آینده نیست
گر نبودی مر عرض را نقل و حشر
فعل بودی باطل و اقوال فشر
این عرضها نقل شد لونی دگر
حشر هر فانی بود کونی دگر
نقل هر چیزی بود هم لایقش
لایق گله بود هم سایقش
وقت محشر هر عرض را صورتیست
صورت هر یک عرض را نوبتیست
بنگر اندر خود نه تو بودی عرض
جنبش جفتی و جفتی با غرض
بنگر اندر خانه و کاشانه‌ها
در مهندس بود چون افسانه‌ها
آن فلان خانه که ما دیدیم خوش
بود موزون صفه و سقف و درش
از مهندس آن عرض و اندیشه‌ها
آلت آورد و ستون از بیشه‌ها
چیست اصل و مایهٔ هر پیشه‌ای
جز خیال و جز عرض و اندیشه‌ای
جمله اجزای جهان را بی غرض
در نگر حاصل نشد جز از عرض
اول فکر آخر آمد در عمل
بنیت عالم چنان دان در ازل
میوه‌ها در فکر دل اول بود
در عمل ظاهر بخر می‌شود
چون عمل کردی شجر بنشاندی
اندر آخر حرف اول خواندی
گرچه شاخ و برگ و بیخش اولست
آن همه از بهر میوه مرسلست
پس سری که مغز آن افلاک بود
اندر آخر خواجهٔ لولاک بود
نقل اعراضست این بحث و مقال
نقل اعراضست این شیر و شگال
جمله عالم خود عرض بودند تا
اندرین معنی بیامد هل اتی
این عرضها از چه زاید از صور
وین صور هم از چه زاید از فکر
این جهان یک فکرتست از عقل کل
عقل چون شاهست و صورتها رسل
عالم اول جهان امتحان
عالم ثانی جزای این و آن
چاکرت شاها جنایت می‌کند
آن عرض زنجیر و زندان می‌شود
بنده‌ات چون خدمت شایسته کرد
آن عرض نی خلعتی شد در نبرد
این عرض با جوهر آن بیضست و طیر
این از آن و آن ازین زاید بسیر
گفت شاهنشه چنین گیر المراد
این عرضهای تو یک جوهر نزاد
گفت مخفی داشتست آن را خرد
تا بود غیب این جهان نیک و بد
پس عیان بودی نه غیب ای شاه این
نقش دین و کفر بودی بر جبین
کی درین عالم بت و بتگر بدی
چون کسی را زهره تسخر بدی
پس قیامت بودی این دنیای ما
در قیامت کی کند جرم و خطا
گفت شه پوشید حق پاداش بد
لیک از عامه نه از خاصان خود
گر به دامی افکنم من یک امیر
از امیران خفیه دارم نه از وزیر
حق به من بنمود پس پاداش کار
وز صورهای عملها صد هزار
تو نشانی ده که من دانم تمام
ماه را بر من نمی‌پوشد غمام
گفت پس از گفت من مقصود چیست
چون تو می‌دانی که آنچ بود چیست
گفت شه حکمت در اظهار جهان
آنک دانسته برون آید عیان
آنچ می‌دانست تا پیدا نکرد
بر جهان ننهاد رنج طلق و درد
یک زمان بی کار نتوانی نشست
تا بدی یا نیکیی از تو نجست
این تقاضاهای کار از بهر آن
شد موکل تا شود سرت عیان
پس کلابهٔ تن کجا ساکن شود
چون سر رشتهٔ ضمیرش می‌کشد
تاسهٔ تو شد نشان آن کشش
بر تو بی کاری بود چون جان‌کنش
این جهان و آن جهان زاید ابد
هر سبب مادر اثر از وی ولد
چون اثر زایید آن هم شد سبب
تا بزاید او اثرهای عجب
این سببها نسل بر نسلست لیک
دیده‌ای باید منور نیک نیک
شاه با او در سخن اینجا رسید
یا بدید از وی نشانی یا ندید
گر بدید آن شاه جویا دور نیست
لیک ما را ذکر آن دستور نیست
چون ز گرمابه بیامد آن غلام
سوی خویشش خواند آن شاه و همام
گفت صحا لک نعیم دائم
بس لطیفی و ظریف و خوب‌رو
ای دریغا گر نبودی در تو آن
که همی‌گوید برای تو فلا
شاد گشتی هر که رویت دیدیی
دیدنت ملک جهان ارزیدیی
گفت رمزی زان بگو ای پادشاه
کز برای من بگفت آن دین‌تباه
گفت اول وصف دوروییت کرد
کاشکارا تو دوایی خفیه درد
خبث یارش را چو از شه گوش کرد
در زمان دریای خشمش جوش کرد
کف برآورد آن غلام و سرخ گشت
تا که موج هجو او از حد گذشت
کو ز اول دم که با من یار بود
همچو سگ در قحط بس گه‌خوار بود
چون دمادم کرد هجوش چون جرس
دست بر لب زد شهنشاهش که بس
گفت دانستم ترا از وی بدان
از تو جان گنده‌ست و از یارت دهان
پس نشین ای گنده‌جان از دور تو
تا امیر او باشد و مامور تو
در حدیث آمد که تسبیح از ریا
همچو سبزهٔ گولخن دان ای کیا
پس بدان که صورت خوب و نکو
با خصال بد نیرزد یک تسو
ور بود صورت حقیر و ناپذیر
چون بود خلقش نکو در پاش میر
صورت ظاهر فنا گردد بدان
عالم معنی بماند جاودان
چند بازی عشق با نقش سبو
بگذر از نقش سبو رو آب جو
چند باشی عاشق صورت بگو
طالب معنی شو و معنی بجو
صورت ظاهر فنا گردد بدان
عالم معنی بماند جاودان
صورتش دیدی ز معنی غافلی
از صدف دری گزین گر عاقلی
این صدفهای قوالب در جهان
گرچه جمله زنده‌اند از بحر جان
لیک اندر هر صدف نبود گهر
چشم بگشا در دل هر یک نگر
کان چه دارد وین چه دارد می‌گزین
زانک کم‌یابست آن در ثمین
گر بصورت بنگری کوهی به شکل
در بزرگی هست صد چندان که لعل
هم بصورت دست و پا و پشم تو
هست صد چندان که نقش چشم تو
لیک پوشیده نباشد بر تو این
کز همه اعضا دو چشم آمد گزین
از یک اندیشه که آید در درون
صد جهان گردد به یک دم سرنگون
جسم سلطان گر بصورت یک بود
صد هزاران لشکرش در تک بود
باز شکل و صورت شاه صفی
هست محکوم یکی فکر خفی
خلق بی‌پایان ز یک اندیشه بین
گشته چون سیلی روانه بر زمین
هست آن اندیشه پیش خلق خرد
لیک چون سیلی جهان را خورد و برد
پس چو می‌بینی که از اندیشه‌ای
قایمست اندر جهان هر پیشه‌ای
خانه‌ها و قصرها و شهرها
کوهها و دشتها و نهرها
هم زمین و بحر و هم مهر و فلک
زنده از وی همچو کز دریا سمک
پس چرا از ابلهی پیش تو کور
تن سلیمانست و اندیشه چو مور
می‌نماید پیش چشمت که بزرگ
هست اندیشه چو میش و کوه گرگ
عالم اندر چشم تو هول و عظیم
ز ابر و بق و رعد داری لرز و بیم( بق=رگبار)
وز جهان فکرتی ای کم ز خر
ایمن و غافل چو سنگی بیخبر
زانک نقشی وز خرد بی‌بهره‌ای
آدمی خو نیستی خرکره‌ای
سایه را تو شخص می‌بینی ز جهل
شخص از آن شد نزد تو بازی و سهل
نک ز غیبت یک نمود آرایش است
کز لطافت چون هوای دلکش است
تا به جسمی درنمیپیچد، کثیف
آگهی نبود بصر را زان لطیف
باز افزونست هنگام اثر
از هزاران تیشه و تیغ و تبر
باش تا روزی که آن فکر و خیال
بر گشاید بی‌حجابی پر و بال
کوهها بینی شده چون پشم نرم
نیست گشته این زمین سرد و گرم
نه سما بینی نه اختر نه وجود
جز خدای واحد حی ودود
یک فسانه راست آمد یا دروغ
تا دهد مر راستیها را فروغ.

امتحان پادشاه به آن دو غلام که خریده بود:

بـــر لـــبِ جـــو, بـــخـــل آب آنرا بُــوَد
کـــو ز جـــویِ آب نــــا بـــیـــنـــا بــود

میگوید: شخصی را در نظر بگیرید که کنار جوی آبی ایستاده و آب در جوی روان است. یکی از راه میرسد و میگوید یک لیوان آب بمن بده و آن که کنار جوایستاده آب باو نمیدهد و میترسد که آب جوی کم شود. و برای اینکه آب این جوی کم نشود حتی یک فنجان و یا جامی از این آب را حاضر نیست که بکسی بدهد. این ترس کم شدن است. اگراو میدانست که آب جوی تمام نمیشود و همیشه آب در آن روان است، دیگر بخل آب نداشت.مولانا مثل بسیار خوبی زد و گفت که آین کسیکه در کنار جوی آب حاضر نیست که یک فنجان آب بکسی بدهد مثل اینست که او اصلا چشمش این جوی آب را نمی بیند. اگر که میدید چنین بخل و خصلتی نمیداشت.
(فقط یک نابینا در کنار جوئ آب تشنه لب می‌‌ایستد.)

گــفــت پـیـغـمـبـــر کـه هــر که از یقــیـن
دانـــد او پـــاداشِ خـــوددر یــــومِ دیــن
کــه یـــکـی را دَه عـــوض مـــی آیـــدش
هـــر زمــان جـــودِ دگـــرگـــون زایدش

ایت دو بیت با هم تفسیر شده است. کلمه یقین یعنی باور یدون شک. یوم یعنی روز و دین یعنی قانون و داوری. رویهم رفته یعنی روزی که در باره آدمیان داوری میشود. در بیت دوم: که یکی را یعنی یک نیکی را. ده عِوض یعنی دَه تا پاداش.
جود یعنی سخاوت و بخشش. زایدش یعنی از او پدید میاید. میگوید که پیامبر میگوید اگر کسی باورمند است و یقین دارد که یک آفریدگاری هست که بوجود آورنده نعمتهاست, او از بخشش و جود خود داری نمیکند و میداند که اگر هم نیکی را در اینجا بکند, در روزیکه داوری میشود, چندین برابر عِوضش را دریافت میکند. مثلا اگر یک نیکی کرده باشد ده تا عوض میگیرد. اگر این باور را داشته باشد که من نیکی میکنم، پاداش و عوضش را میگیرم, او حتما جود و سخاوت دارد و یا یک آدم سخاوتمند میشود. آنوقت دیگر ترسی ندارد که آب جو تمام میشود. در اینجا ممکن است یک کسی با خود بگوید که من در این دنیا نیکی بکنم و بروم و عوضش را در روز رستاخیز بگیرم؟ خیر اینطور نیست یعنی خداوند در انتظار نمیگذارد و اگر کسی نیکی کرده باشد پاداش نیکی خود را بهر ترتیب در عمرش میگیرد. آنچه در روز رستاخیز باو میدهند پاداش معنوی خواهد بود. او در این دنیا پاداش مادی میگیرد و در آن دنیا پاداش معنوی.


جــودِ جــمــلـــه از عــو ضــهـا دیـدنست
پس عِـــوض دیــدن ضــد ترســیــدنست

جمله یعنی همه مردم. عوضها یعنی پاداشهائی که خداوند میدهد. ترسیدن در مصراع دوم یعنی ترسیدن از ذوال و کم شدن مال است. در اصطلاح صوفیه و عرفان جود و سخاوت یک بخششی هست که بدون اینکه کسی از شما بخواهد شما باون شخص نیازمند میدهید. نه اینکه شما صبر کنید کسی دستش را دراز کند و آنوقت باو بدهید. اگر بدهید آن اسمش جود نیست. از طرف دیگر وقتیکه شما نعمت را به نیازمند رسانیدید آنوقت انتظار ده برابر پاداش را نداشته باشید و یا بعبارت دیگر این کمک را برای خاطر پاداش گرفتن نباید کرد و اگر کسی بکند این دوباره اسمش جود نیست.

بُــــخـــل, نـــا دیـــدن بُــود اَعـــواض را
شـــــاد دارد دیـــــــدِ درّ, خَـــــواض را

بُخل یعنی بخیلی. اعواض جمع عِوض است یعنی این پاداشها. درّ یعنی مروارید. خواض کسیست که در دریا میرود که مروارید را شکار کند و بیاورد. میگوید اگر این خواض فکر میکرد که مروارید شکار نمیکند خودش را بخطر نمی انداخت و در دریا فرو نمی رفت. حالا کسیکه عوضها را نمیداند مثل آنکسی هست که میتواند در دریا شنا کند ولی نمیرود و فکر میکند مرواریدی نیست که من بروم و شکار کنم. اگر بداند که مرواریدی هست و شنا هم بداند آنوقت بدریا هم میرود وگرنه او یک آدم بخیلیست. پس بخیل کسیست که یا از ترسش بدریا نمیرود و یا نمیداند که مرواریدی در دریا هست.

پس بعـــالم هـــیــچــکس نبوَد بـــخــیــل
زانــکِ کس چــیزی نــبــازد بــی دلـیـل

دلیل در آخر مصراع دوم از بدل است و بدل یعنی پاداش. مولانا از بیت قبلی نتیجه میگیرد که در دنیا هیچ کس بخیل نیست اگر بداند که مالش را نمی بازد و یا اگر بداند که این نیکی که میکند و حتی بدون درخواست کسی هم هست عوض دارد و جائی نمیرود و یا ده برابر پاداش میگیرد, انوقت دیگر بخیل نیست. این شخص چشم دلش نا بیناست درست مثل آن شخصیکه کنار جوب آب ایستاده بود و میترسید که یک لیوان آب به یک تشنه لبی بدهد.

پس ســخــا از چشــم آمــد نَــه ز دست
دیـــد دارد کـــار جــز بــیـــنــا نَـــرَست

سخا یعنی سخاوتمندی و در مصراع دوم دید یعنی چشم و اینجا چشم باطن و چشم دل است. دارد کار یعنی کار از چشم باطن ساخته است و کار چشم باطن مهم است. بینا یعنی کسیکه بصیرت و چشم باطن دارد. نباید آنرا با چشمیکه اجسام رابا آن می بینیم اشتباه کنیم. نَرست یعنی رستگار نمیشود. فقط کسانیکه چشم باطن دارند رستگار میشوند. نتیجه میگیرد که سخاوتمندی از چشم باطن است چون این چشم می بیند که نعمت خداوندی تمام شدنی نیست ولی چشم سَر این را نمیبیند.
عـیـب دیـگـــر ایــنکه خود بین نیست او
هســت او در هســتـیِ خــود عــیــب جو
آن غلام گندیده دهان ادامه میدهد که این دوست من عیب دیگرش اینست که او خود بینی ندارد. و مرتب میگردد در وجود خودش عیوبات خودش را پیدا کند و از بین ببرد. او یک همچنین آدمیست پس هرچه در باره من گفته درست است.

عـیـب گوی و عــیـب جویِ خود بُدسـت
با هــمــه نـیـکــو و بــا خــود بد بُــدِست
ا
ین رفیق من که رفته است بحمام یک عیب دیگر هم دارد که عیب کسی را نمیگوید و اگر بخواهد عیب کسی را بگوید عیب خودش را میگوید و با همه هم نیکرفتاری میکند ولی با خودش بَد است یعنی خودش را یک آدم خوب نمیداند و هرچه هم نیک رفتاری بکند باز خیال میکند که کم است.(شاه گفته بود که غلام خوشگل عیب غلام دندان سیاه را گفته!)

گفــت شه: جَـلــدی مــکن در مــدح یـــار
مـــدح خـــود در ضـــمــنِ مـدح او میار

جَلدی یعنی زرنگی. شاه بان غلام زشت روی گنده دهان گفت که تو در ستایش و تعریف رفیقت زرنگی نکن و سعی نکن که با تعریف کردن از دوستت مقام خودت را نزد من بالا ببری. تو میخواهی بمن بگوئی که یک آدم برتری هستی. با من این حرفها را نزن و اگر بیهوده گفته باشی بعداً شرمنده میشوی.

زانــکِ مــن در امـــتـــحـــان آرم وَرا
شـــــرمســــاری آیـــــدت در مــــــا ورا
ورا یعنی او را و منظور آن غلامیست که بحمام رفته. در ما ورا یعنی بعد از آن که من امتحانت کردم.

گــفــت : نه, والله و بـــالله الــــعظــیـــم( این ابیات از مولانا نیست)
مـــالک الـمـــلــــک و بِـرحمــن و رحیم
این غلام حاضر شروع کرد بقسم خوردن از طُرقِ مختلف و گفت نَه بخدا که او خدای با عظمت است و مالک این جهان هستیست و او بخشاینده و مهربان است قسم میخورم.

آن خـــدائـــی کــه فــــرســتــاد انــبــیـا( مولانا به پیامبری که از طرف خدا فرستاده شده اعتقاد ندارد و معتقد هست یک پامبر خود به جایگاهی که دارد رسیده و نه اینکه از طرف خدا برگزیده شده باشد، خدا بین بندگانش فرق نمیگذارد. و در نتیجه این ابیات هم ازاو نیست. و ظاهرا میرزا بنویس های قاجار ظرف ۵۰ سال دستبرد با ادبیات ایران برای جا انداختن اسلام در جامعه ایران این ابیات را اضافه و مثنوی را هفتاد من کردند.)
نـه بــحــاجـــت , بل بفــضـل و کــبــریا

انبیا جمع پیامبران است منظور همه پیامبران در ادیان مختلف. حاجت یعنی نیاز و احتیاج. بل یعنی بلکه. فضل یعنی نعمت پروردگار و لطف خداوندی بیش از آنکه بنده هایش شایستگی داشته باشند. کبریا یعنی با عظمت. گفته میشود که خداوند بی ریاست ولی کبریاست. گفته میشود که خداوند کبریاست یعنی عظمت دارد. یعنی در بخشش و نعمتهایش به بندگانش عظمت دارد و حتی در قهر و تساط عضمت دارد. عظمت مطلق. وقتی عظمت مطلق دارد آنوقت باو کبریا گفته میشود. بخداوندی که پیامبران را فرستاد در حالیکه او احتیاجی نداشت که آنها را بفرستد. فرستادن پیامبران از فضل خداوند بود که آنها را از میان خود مردم بر گزید و از این طریق به بندگانش شخصیت داد. این از فضل خداوند و از عظمت اوست.

آن خــداونـــدی کـــه از خـــاک ذلـــیــل
آفـــریـــد او شـــهســــوارانِ جــــلــــیــــل

ذلیل یعنی پست. جلیل یعنی بزرگوار. شهسوار در لغت بسوارکارانی گفته میشود که در سوار کاری خیلی مهارت دارند ولی نه در اینجا و در اینجا اشاره دارد به پیامبران که آنها به سوار کاران ماهر تشبیه شده اند برای اینکه آنها سوار بر مأموریت خودشان هستند و مأموریت خودشان را با مهارت انجام میدهند. این غلام میگوید من به آن خدائی قسم میخورم که از خاک بی ارزش پیغمبرانی شهسوار و بزرگوار خلق کرد.

پـــاکشـــان کـــرد از مـــزاج خـا کـیان
بـــگـــذرانــیـــد از تــگ افـــلا کــــیـــان

مزاج یعنی سرشت و طبیعت. بگذرانید یعنی فراتر برد. تگ یعنی میدان اسب سواری. افلاکیان آن فرشتگانند که در افلاک زندگی میکنند. آن غلام هنوز مشغول قسم خوردن است و میگوید بآن خدائی که یک نفر از میان شما انتخاب کرد و سرشت او را از آن زشتیهائی که خاکیان دارند پاک کرد و وقتیکه سرشت او پاک شد, آنقدر او را بالا برد که از میدان اسب سواری فرشتگان هم بالاتر برد یعنی از اوج فلک هم بالا تر رفت. نه اینکه میدان اسب سواریی برای فرشتگان در اوج فلک باشد و فرشتگان در آنجا با اسبهای خود تاخت و تاز بکنند، مولانا این صحنه را برای مثال آورده است و کاملا سمبولیک میباشد. در حقیقت میخواهد بگوید که این پیامبران ارزششان از فرشتگان هم بیشتر است. البته یک غلام گنده دهانی زشت رو که نمیتواند این حرفهای متعالی را بزند، این مولاناست که دارد بازبان آن غلام حرف میزند.

بــر گــرفت از نــارو نورصاف ســاخت
وانـــگـــه او بـــرجــملــه آنـوار تـاخت

نار یعنی آتش. این کلمه آتش را برای این در اینجا آورده برای اینکه خداوند دارای صفات جلالی و صفات جمالیست. صفاتی که در آنها لطف و خوبی و خوشی واقعی باشد آنها را میگویند صفات جمالی و صفاتی که در آنها قهر است بآنها میگویند صفات جلالی و عظمت. حالا این نار و یا آتش یکی از صفات جلالی خداوند است. نور صاف عقلِ خدای جو هست. وانگه یعنی بعد. بر جمله انوار تاخت انوار یعنی روح پیامبران. این عقل خدای جو را بر روح پیامبران تاخت یعنی تابانید. یعنی خدائی که از آتش نور و عقل خدای جو درست کرد و بعد آن را بر روح برگزینندگان خودش تابانید. من باین خدا قسم یاد میکنم.

حـــقّ آن نـــورو حـــق نـــورانــــیــــان
کــاندران بــحرنـد هــمـچون مــاهـیان

قسم ها ادامه دارد. بحق آن نور صاف و عقل خدای جو و بحق نورانیان یعنی آن کسانیکه آن عقل خدای جو را دارند که در درجه اول پیامبران و انسانهای کامل هستند که در دریای نور مثل ماهیان شناورند.

بــحــر جــان و جــانِ بـــحر ارگــویمش
نــیســـت لایــق, نــامِ نــو میجویمش

آن غلام میگوید من نمیتوانم وقتی بخدا قسم میخورم آن خدا را تعریف کنم. بحر جان یعنی دریای جان یعنی جانهای حقیقت جو که مجموعش میشود دریای جان. جانِ بحر یعنی هستی مطلق خداوند. میگوید قسم باین دریائی که پُر است از جانهای حقیقت جو و قسم بان دریائی که جان آن دریای نور وجود مطلق خداوند است هرچه که میگویم, در مورد آن خداوند, حق مطلب را ادا نکردم. من دنبال یک اسم نوی هستم و میخواهم یک کلمه نوی پیدا کنم و برایش بگویم. این الفاظ کافی و توانا نیستند درگفتن صفات خداوند.

حـــقّ آنـــی که ایـــن و آن از اوســــت
مــغــز هــا نسبــت بدو بـاشـنــد پوست

آن در ادب فارسی و در عرفان یعنی یک صفت قشنگی و زیبائی که نشود آن را توصیف کرد. میگویند این شخص آن دارد یعنی صفتی دارد که به بیان نمیآید. بنده طلعت آن باش که آنی دارد. بنده طلعت کسی باش که جذبه و کششی دارد. خداوند هم جذبه و کششی دارد و بندگان خودش را بخود جذب میکند. کلمه این اشاره است به بحر جان. این غلام میگوید بحق آن کششی که خداوند دارد و بحق آن دریای جانهای حقیقت جوی که خداوند آفریده و بحق آن نور و اندیشه و خردی که آفریده و مغزهای ما آدمیان در برابر او پوست بحساب میایند.

کــه صــفــاتِ خــواجــه تــاش و یار مـن
هسـت صـد چـنـدان که این گــفـتـارمن

این غلام تمام قسمها را خواند که بگوید صفات هم قطار من که قبلا در باره اش گفتم که راستگو چنین و چنان است او صد برابر این صفات خوب را داراست. ای پادشاه تو قبول کن. این دنیا عجب گلستانی میشد اگر همه ما پشت سر هم
اینطور حرف میزدیم. البته باز بعنوان یاداوری باید متذکر شد که این گونه صحبت کردن و فکر کردن از یک غلام زشت و گنده دهان نیست. این ها تمام صحبتهای خود مولانا ست که از دهان هنر پیشه ایکه خودش خلق کرده بزبان میاورد.( این غلام یا دروغگوست، یا بسیار زیرک است و یا بسی ابله، چراکه آنچه درباره دیگری میگوید حقیقت ندارد، و حالا غلام چرا اینها را در باره غلام خوشگل مبگوید؟ به همان سه دلیل که ابتدا نوشتم.)

آنــچِ مــیــدانـم از وصـــفِ آن نَــــدیـــــم
بــاورت نآیـد, چــه گــو یــم ای کـریـم

ندیم یعنی همنشین, اشاره است به غلامیکه بحمام رفته است. کریم یعنی بزرگوار. این غلام زشت روی نیکخو پس از اینهمه قسم خوردنها گفت آنچه که از صفات یار و ندیمم و هم نشینم گفتم میدانم که باور نمیکنی ای پادشاه کریم. من نمیدانم چه بگویم زیرا هرآنچه بگویم تو باور نمیکنی.

شــاه گفت: اکــنــون از آنِ خــود بـــگــو
چــــنــــد گــــوئـــی آنِ ایــن و آنِ او؟

شاه گفت: حالا تو از صفات خودت برایم بگو. در مصراع دوم, آن کیفیت وصل نا پذیر و این پروردگار و آنِ او یعنی صفات آن کسیکه بحمام رفته. تو چقدر از اینها حرف میزنی، تو قسم خوردی که خداوند آن دارد و جذبه و کشش دارد که نمیشود تعریف آن را کرد و مرتب از صفات خوب او صحبت کردی.

تـــو چـــه داری و چـــه حـا صـــل کردۀ
از تـــــک دریــــا چــــه دُر آورده ای؟

تو چه داری یعنی چه کمال و فضلی داری و تا بحال چه چیزی کسب کرده ای. در مصراع دوم مروارید یعنی مرواریدهای معنویت. میگوید بگو ببینم از ته دریای معنویت چه مرواریدی بیرون آورده ای و کسب کرده ای, در باره خودت حرف بزن و بگو تو چه دانشی داری.

روز مـــرگ ایــن حسّ تــو بــاطــل شود
نـــورِ جـــان داری کــه یارِدل شـــود؟

حسّ تو یعنی این حواس پنجگانه تو. وقتیکه میمیری این حواس پنجگانه ات که اینقدر بآن مینازی تمام میشود. بگو ببینم آیا نور روح داری که بعد از آن یار دل تو بشود؟
آن زمــان کــه دســـت و پـایــت بــر دَرَد
پَــر و بــالت هست تــا جــان بــر پَرَد

دست و پایت بر درد یعنی دست و پایت متلاشی بشود و از بین برود. پرّ و بال یعنی پرّ و بال کمال و معنویت. جان بمعنی روح. بَر پرد یعنی پرواز کند. میگوید وقتیکه جسم تو متلاشی میشود و از بین میرود آیا پر و بال کمال و رشد
روحی داری؟ آیا اینها را بدست آورده ای که بوسیله آن پر و بال معنویت روح تو را پرواز دهد و باوج برود و بخدا برسد؟( وقتی ناتوان و زمینگیر شدی تنها چیزی که داری جان تازه و پاک و محکم توست که با آن میتوانی نه تنهاراه بری بلکه پرواز کنی.)
آن زمان کــیــن جانِ حــیــوانی نــمـــانــد
جــان بــاقی بـایــدت بـــر جــا نشــانـد

این جانی که تو از دست میدهی جانیست که هر حیوان هم دارد و وقتی میمیری این جان حیوانیت هم با تو میمیرد. پس تو یک جان ماندنی لازم داری که جایگزین آن جان از دست رفتنی بکنی. آن چه جانیست؟ جانیست که از دست رفتنی
نباشد. این جانیست که بخداوند ارتبات پیدا کرده باشد. آن روحی هست که پاک و منزه شده و بخدا ملحق میشود. آیا آن را داری؟( جان حیوانی منظور جان حیوانات نیست که اغلب مفسران نام میبرند، جان حیوانی یعنی زندگی فیزیکی و جسم آدمی در این دنیا، همانطوری که آب حیوان یعنی آب زندگی. و در اینجا میفرماید، زمان پس ازمرگ، تو میبایستی در قالب جان بزندگی ادامه دهی و اگر جانت را آلوده ساخته ای، چگونه زندگی و یا روزگاری خواهی یافت؟)

جــــوهــــری داری ز انسان یا بَــری؟
ایـن عَرَض ها که فـنـا شد,چون بَـری؟

جوهر آن چیزیست که متکی بخودش باشد. عَرَض چیزیست که متکی بجسم دیگری باشد و متکی بخودش نباشد. این در فلسفه بحث بسیار مفصلی دارد ولی اینجا سعی خواهد شد که مختصراً برای خوانندگان توضیح داده شود. روح ما متکی بچیزی نیست. معنویت هم بچیزی متکی نیست و معرفت هم متکی بخودش است. پس این روح و این معنویت و این معرفت جوهر هستند. اما سایه آیا متکی بخودش است؟ البته که نه سایه متکی بان ابر است. اگر ابر باشد دیگر سایه ای وجود ندارد و یا اگر دیواری جلو نوری را بگیرد سایه بوجود میاید پس سایه متکی بخودش نیست. پس این عَرَض است. حالا شاه میگوید گوهری داری زانسان؟ آیا این جوهر شأن انسانیت را داری؟ یا از آن بَری هستی؟ بری یعنی عاری, بدون, خالی. این عرضهائی که تو داری که متکی بچیزهای دیگر است و از بین رفتنیست تو چیزی داری که با خودت ببری؟( جوهرهر چیز هستی و وجود آن است، مثلا تن آدمی با جان او شریف است چون جان جوهر تن است و بدون جان، تن آدمی ماده ای پوسیدنیست و متاسفانه هر آدمی دارای جوهر نیست و یا آنچنان ناچیز است که بحساب نمیآید.;تمامی موجودات زنده دارای جوهرند ولی نوع و اندازه اش در موجودات یکسان نیست.)

ایــن عَرَضـــهـــای نــــمــــاز و روزه را(این ابیات ازمولانا نیست)
چــونـکِ لایــبــقی زَمــانـیـن, اِنــتــفـــی

میگوید این نماز و روزه ای هم که داری اینها هم عرض است یعنی باقی نمیماند و از بین میرود. در مصراع دوم: چونکه لا یبقی یعنی چونکه باقی نمیماند. زمانین یعنی در دو زمان، یعنی زمانیکه زنده ایم و زمانیکه در دوران روحانیت هستیم باقی نمیماند. توجه اینکه این نماز و روزهائی را که میگوید فقط مال مسلمانان نیست در هر فرقه و دینی نماز و روزه به یک شکلی وجود دارد. باقی نمیماند چون عرض است. انتفی یعنی منتفی میشود یعنی از بین میرود.

نـــقـــل نــتـوان کــرد مَـــر اعـــراض را
لــیــک از جـوهـر بَــرَنــد امـــراض را

اعراض جمع ارض است. میگوید ارض ها را نمیتوان باخود بآن دنیا ببری. تنها چیزیکه از انسان باقی میماند روح انسان است و آن جوهر است. امراض در اینجا یعنی اعمال ناپسند. میگوید تو نماز و روزه ای را که در مسجد و کلیسا و کنیسا و دیگر جاهای عبادت کردی اینها را باخودت منتقل نمیتوانی بکنی. این عبادتهای تو مثل اینکه مریضی از بدن کسی میرود, نا پسندیها و زشتیها را از روح تو میبرد. البته بشرط اینکه عبادتت درست باشد. چون روحت باقیست و چون جوهر است و بخودش متکیست. بنابراین آن روح باقی پاک شده و آنوقت آن پاکی ها میرود و منتقل میشود. خود این عبادتها منتقل نمیشود ولی نتیجه این عبادتها که پاک شدن روح است منتقل میشود. همچنانکه بیماری از بدن بیرون میرود, زشتی هم از روح از بین میرود.

تــا مـبــدل گشــت جــوهـــر زین عـرض
چـون ز پرهـیــزی که زایل شـد مــرض

تا یعنی وقتیکه. مبدل گشت یعنی دگرگون شد و تبدیل شد. جوهر اینجا یعنی روح. عرض این عبادتهاست که از بین میرود. میگوید باید ببینیم که تبدیلی انجام گرفته یا خیر و آیا چیزی در روح تو دگرگون شده در وجودت یا خیر. آیا این عرضها و عبادتها در روحت اثری گذاشته؟
همچنان که وقتی بیمار میشوی و پرهیز میکنی مرض و بیماریت از بین میرود.

شــاه بــا او در ســخـــن ایــنــجــا رســیــد
تــا بــدیـــد از وی نشـــانی نــا پـــدیــد

نشانی ناپدید یعنی نشانیکه ظاهر نبود و مخفی بود. شاه در اثر گفتگوئی که با این غلام کرد یک صفات خوبی را در او دید که ظاهراً پیدا نبود. میگوید چون این صفات را خودش پنهان کرده بوده است ما نمیتوانیم که این صفات را باز کنیم. هر کسی باید صفات خودش را خودش باز کند.

گــر بــدیــد آن شـــاهِ جــویــا دور نــیسـت
لــیـــک مــا را ذکــرِ آن دستور نیست

شاه جویا یعنی شاه جستجو گر. شاه این دو غلام را جستجو میکرد که بافکار آنها پی ببرد. دور نیست یعنی بعید نیست. این بعید نبود که شاه با این مذاکراتیکه با آن دو نفر کرد به صفات آنها پی ببرد ولی من نمیتوانم آن صفات را بَــر بشمارم و آنها باید خودشان صفات خود را بیان میکردند.

چـــون ز گــرمـــابــه بــیا مـــد آن غـــلام
سوی خـویشــش خـواند آن شــاهِ هُــمام

آن غلامیکه بسیار زیبا روی بود و خوش سخن بود از حمام برگشت. شاه همام یعنی شاه بزرگ و بلند همّت او را صدا کرد و نزد خودش خواند.

گــفـــت صُـــحّـــاً لَـــک, نــعـــیـــمُ دایــــمُ( این ابیات از مولانا نیست.)
بس لطــیــفـــی و ظــریــف وخوب رُو

صُحاً یعنی برای تو صحت باشد و یا عافیت باشد. لَک یعنی برای تو. نعیم یعنی نعمت همیشگی. شاه باین غلام گفت از حمام آمدی, عافیت باشد و خداوند نعمت همیشگی بتو بدهد. تو یک فرد بسیار لطیف هستی و ظریف و در عین حال بسیار هم خوب روی هستی.

ای دریــغـــا! گر نـــبــــودی در تـــــو آن
کـــه هـــمـــی گـــویــد بـرای تـو فلان

ای دریغا یعنی افسوس، حیف. فلان اشاره است بغلام زشت رو. بغلام از حمام برگشته میگوید تو دارای محسنات بسیار خوب هستی ولی حیف, یک چیزهائی که آن یکی غلام پشت سرت گفته کاشکی نمیداشتی. شاه عین حرفهائی که به آن غلام گنده دهان زد برای این یکی غلام هم زد.

شـــاد گشـــتــی هـــرکِ رویـــت دیـــدیــی
دیــدنـــت مُــلــکِ جـــهـــان ارزیـدیـی

(ی) آخر هردو مصراع ی استمراریست یعنی همینطور ادامه دارد و دائم هست. شاه گفت هرکس که رویت را میدید شادمان میشد ای غلام زیبا روی. چهره تو آنقدر قشنگ است که بهمه دنیا میارزد ولی حیف که این صفات بدی را که هم قطار تو گفت که داری ای کاش نداشتی.

گـفــت : رمــزی زآن بـــگـــو ای پـــادشاه
کــز بــرای مــن بــگـفــت آن دین تباه

این غلام خوب روی به پادشاه گفت: ای پادشاه یک اشاره ای و رمزی از این گفته های دوستم که در پشت سرم بمن گفته برای من بگو. دین تباه یعنی یک آدم بی دین و اشاره است بغلام زشت روی زیبا صفت. غلام بشاه گفت ای پادشاه چند کلمه ای که این بی دین پشت سر من بشما گفته بمن بگو ببینم در غیاب من چه چیزی بشما گفته است. یک کمی بمن بگو. ای خواننده مثنوی شما خودتان از همین جا مقایسه ای کنید بین این دو غلام و دو عکس العمل کاملا متضاد این دو غلام. بسیار شگفت انگیز است. این عکس العمل غلام خوب روی که هنوز نمیداند دوستش در پشت سر چه گفته بلا فاصله او را بی دین نامید و خشمگین کرد. این همان چیزی هست که نباید باشد. این همان چیزیست که مولانا سفارش میکند که اینجور نباشید. و این همان چیزیست که یکی از هدفهای بزرگ عرفان است که طالبانِ عرفان را اینگونه بسازد. هدف عرفان اینست که بطالبان عرفان تأمل و خویشتن داری بیاموزد و این یکی از اصول عرفان است.( آدمی هر چه سادهتر و بی شیله پیله تر باشد ، دهان بین تر است، یعنی هر کس میتواند بسادگی او را تحت تاثیر خود قرار دهد، و پرسش اینجاست که این از مکاری بدتر است و یا در یک میزان است؟)

گــفـــت: اول وصــفِ دو رویـــیــت کــرد
کـاشــکـــا را تــو دوائــی خُــفــیه درد

شاه باو گفت اول وصف دو رو بودن تو را کرد. کاشکارا یعنی که آشکارا و روبرو. شاه ادامه داد و گفت وقتی کسی با تو روبرو میشود تو در پیش رو خودت را دارو نشان میدهی ولی در حالیکه تو خودِ درد هستی
خُـبـث یــارش را چــو از شـه گـوش کـرد
در زمـان دریای خشــمش جـوش کرد

خُبث یعنی بد
ینتی، بد گهری، بد سرشتی. آدمی که بد سرشت هست
میگویند او یک شخص خبیثی است. وقتیکه این غلام زیباروی این بد سرشتیها را که هم قطارش در باره او بشاه گفته بود شنید, در زمان یعنی فوراّ خشمش بجوش آمد و بسیار ناراحت و عصبانی گردید.این درست برخلاف آموزش مولاناست. بسیاری از مردم اینطور هستند و علتش هم اینست که عادت کرده اند. بمحض اینکه یک کلمه حرف ناخوشآیند در مورد خودشان میشنوند بدون اینکه فکر کنند که آیا این راست است یا راست نیست و بدون اینکه فکر کنند که آیا این صفت را دارند یا ندارند, دفعتا بخشم میایند و شروع به ناسزا گفتن هم میکنند. در صورت امکان روی طرف دست هم بلند میکنند. آنها در اصل دارند شلاق به خودشان میزنند و گرفتاریهای آنها از همینجا شروع میشود.

کـــف بــرآوردآن غـــلام و ســرخ گشــت
تــا کــه مــوجِ هـجــو او از حد گذشت

یک انسان که خیلی عصبانی بشود و فریاد زیاد بکشد کف بدهان میاورد و این نشانه عصبانیت شدید است. سرخ گشتن صورت هم علامت عصبانیت فراوان است. هجو یعنی بد گوئی و زشت گوئی. این غلام خوب روی پس از شنیدن صحبت شاه درجا فوقالعاده عصبانی گشت و کف بدهان آورد، صورتش سرخ شد و شروع کرد بفحش دادن و بد گوئی کردن. آنقدر بد و بیراه گفت تا اینکه موج بد گوئی او از حد گذشت.

چـون دمـادم کـرد هــجـوش چـون جـرس
دســت بر لــب زد شـهنشــاهش که بس

دمادم یعنی پشت سرهم و لحظه بلحظه. هجوش یعنی بد گوئی کردنش. جرس یعنی زنگ بزرگ مثل زنگ کلیسا. این غلام هم مثل زنگ بزرگی شده بود که پاندول عصبانیتش بحرکت آمده بود و دمادم فحش و نا سزا میگفت. وقتی کارش باینجا رسید شاهنشاه دست بر لب او زد و گفت دیگر بس کن و بیشتر مگو.( مشخصا علام خوشگل بسیار نادان و بی تجربه است.)

گــفــت: دانســـتــــم تــــرا از وی بِــــدآن
از تو جان گـنـده است و ازیارت دهان

شاه گفت دانستم و من تو را از وی باز شناختم. وی اشاره است به غلام زشت روی گنده دهان نیکخو. بدآن یعنی بوسیله آن پرسشهائی که کردم. رفیق تو گنده دهان است و تو گنده جان. شما ها مثل هم نیستید. گفته شاه این بود که گنده جان خیلی بد تر است از گنده دهان. گنده دهان را میتوان معالجه کرد و گنده جان یا علاج پذیر نیست و اگر باشد بسیار سخت است. مولانا میگوید آنچه که مهم است باطن شخص و سیرت اوست و صورت و ظاهر نیست, زیبائی رخسار نیست. این غلامیکه زود عصبانی شد بسیار زیبا روی بود و خوش گفتار ولی باطن بسیار کوچکی داشت. بنا بر این نتوانست که خودش و عصبانیتش را کنترل کند.چون زیبائی درو نداشت. زیبائی درون خویشتن داریست.

پس نشــیـــن ای گـــنــده جان از دور تــو
تــا امـــیـــر او بـاشد و مــأ مـــور تـــو
پس نشین یعنی از من دور شوای کسیکه جانت گندیده است. از من دور بنشین. من شما را برای کاری خریداری کرده بودم. حالا آن غلام گنده دهان را امیر میکنم و تو را مأمور یعنی تو را زیر دست آن غلام زشت رو میکنم. کلمه امیر یعنی
کسیکه امر صادر میکند و مأمور کسیست که امر را اطاعت میکند
در حــدیــث آمــد کــه تســبــیــح از ریــا
هــمچــو سـبزۀ گـولــخـن دان ای کــیــا

در حدیث آمد یعنی گفته اند. تسبیح یعنی نیایش کردن و خداوند را بپاک یاد کردن. این از کلمه سُبحان الاه است. سُبحان یعنی پاک وقتی یک نفر میگوید سبحان الاه در هر دین و مذهبی، لازم نیست که حتماّ مسلمان باشد, آن کلیمی هم بزبان عبری میگوید, بخدای خودش میگوید خدایا تو پاک هستی از هر زشتی و پلیدی, از هر آلودگی و زشتی. این را میگو یند تسبیح گفتن. حالا میگوید که اگر این راز و نیاز خودت را از روی ریا بکنی، و یا این نیایش را از روی دو روئی بکنی و زبانت یک چیز بگوید و دلت یک چیز دیگر بگوید ای بزرگوار تو مثل سبزه ای هستی که در کنار گلخن روئیده باشد. کیا یعنی بزرگوار. مولانا کلمه گلخن را زیاد مصرف میکند و یعنی محل سوزاندن
باله که برای گرم کردن خزینه حمامهای عمومی در زیر خزینه آن حمام در قدیم میسوزانیدند که بسیار جای گندیده و کثیفی بود.

پس بــدان که صــورت خــوب و نـــکــو
بــا خصـــال بـــد نـــیــرزد یــک تســـو

تسو یعنی کمترین واحد پول در قدیم میگفتند یک پول سیاه که بسیار کم ارزش بود. مولانا که در حال پند و اندرز خودش است میگوید بدان که اگر تو صورت زیبائی داری و شکل و اندامت بسیار رعنا و خوش آیند است, مغرور نباش و بخودت نناز و فخر مفروش. اینهائی که تو داری و فکر میکنی خیلی مهم هستند اینها یک پول سیاه هم نمی ارزند. چون اینها همه ظاهر است و آن چیزی که ارزش دارد درون است. اگر درون زیبائی داری آنوقت میتوانی بنازی که من این درون زیبا را دارم.

ور بود صــورت حـقـــیـــر و نــآ پــذیـر
چــون بـود خُلــقـش نـکــو در پــاش میر

ور یعنی و اگر. صورت بمعنی چهره و یا ظاهر است. نا پذیر یعنی نا پسند. خلقش یعنی ضمیر او جان او و باطن و اخلاق. اگر کسی حقیر و یا زشت رو و یا حتی گنده دهان هم بود ولی دارای ضمیر عالی و نیکو و باطنی پر از صفا و نیکوئی بود آنوقت تو پای یک همچون آدمی میتوانی در صورت لزوم حتی بمیری.

صـــورت ظـــاهر فـــنـــا گـــردد بـــدان
عــــالــــم مــعـــنـــی بــمانـــد جـــاودان

آن صورت ظاهر هر چقدر زیبا و جذاب باشد بالاخره یک روزی از بین میرود. این زیبائی و جذابی فانی شونده است و این را باید بدانی. تو باید بروی بعالم معنی و عالم درون و آن خلق و خوی نیکو هست که اگر داشته باشی برای همیشه جاودان باقی میمانی.

چـــنــد بازی عشـــق بـــا نــقشِ ســـبـــو
بـــگذـــر از نـــقشِ ســـبـــو, رو آب جو

سابق براین مردم آب را در کوزه ها نگه داری میکردند و کوزه گرها روی این کوزه ها نقاشی میکردند و کسانیکه ثروت بیشتری داشتند روی کوزهایشان نقشهای زیبا و قشنگتر از مردم عادی نقش بسته بود. مولانا میگوید تو حالا عاشق این نقش سبو شده ای؟ از نقش کوزه بگذر و ببین داخل سبو چیست. اگر کوزه ات خالی بود برو دنبال آب و آن را پُر کن از آب و نقش را فراموش کن.

صــورتش دیـــدی ز مــعنـــی غــافــلی
از صــدف دَرّی گــزیـــن گــر عـاقلــی

در این بیت هم صورت و معنی یا ظاهر و باطن را در مقابل هم آورده. میگوید وقتی تو بظاهر چیزی نگاه میکنی و نقش ظاهر توجهت را جلب میکند از معنی آن چیز غافل میشوی و از بطن درون آن بی خبر هستی. بدان که مروارید داخل صدف است, تو چرا دنبال صدف قشنگ هستی. اگر عاقل هستی برو و صدف را باز کن و مروارید آن را بیرون بیاور. تو باید بروی و مروارید معرفت و عرفان بدست بیاوری همچنین مروارید دانش و نیک رفتاری، حسن خلق و خویشتن داری کسب کنی چون اینها در زندگی تو مروارید اصل هستند که ترا در میان جامه ات زینت میبخشند و سر افرازت میکنند.


ایــن صــدفــهـــای قـــوالــب درجـهـــان
گــرچه جـملــه زنـده انـد از بــحــرِ جان

لــیــک انـدر هـــر صــدف نَبوَد گـــهـــر
چشــم بــگشــا, در دل هـــر یـــک نگـر

کـان چــه دارد؟ وین چـه دارد مـیگـزین
زآنــکِ کـــمـــیـابســت آن دُرّ ثـــمـیــن
ا
ین سه بیت را باهم باید تفسیر کرد. در بیت اول قوالب جمع قالب است یعنی قالبها و بدنها. مولانا این بدنهای ما را میگوید قالبها. روح در این قالبهاست. اگرچه این قالبها به برکت دریای روح زنده اند. تو خیال میکنی که این بدنت فقط بخاطر غذائی که میخوری زنده است ولی اینطور نیست زیرا روح هم تو را زنده نگه میدارد. اگر زنده روح باشی آنوقت زنده تن هم خواهی بود. عده ای هستند که این غذا ها را میخورند و دائم مینالند و میگویند مریض احوال هستم و همه جای بدنم درد میکند و.. و…ولی اگر روحت قوی باشد آنوقت بدنت هم قوی و سالم خواهد بود. روح مثل مرواریدیست که در صدف جان توست و تو باید بآن برسی. در بیت بعدی میگوید در هر صدفی هم مروارید و یا گوهر که (همان مروارید است) وجود ندارد. پس تو چشمت را باز کن و وسط هر صدف را باز کن و نگاه کن و کنجکاو باش. و بالاخره در بیت سوم ادامه میدهد و میگوید صدفها را نگاه کن و ببین این چه دارد و آن چه دارد نه اینکه نسنجیده هر صدفی را که دیدی انتخاب کنی. وقتی دیدی یک صدفی دارای مروارید هست آنوقت آن را انتخاب کن.در مصراع دوم بیت سوم کلمه ثمین یعنی بسیار گرانبها. بدان که آن مروارید گرانبها بسیار کمیاب است و بسادگی پیدا نمی شود. مروارید دانش و معنویت در قالب هر کسی نیست و خیلی زود بدست نمیآید.

گـــر بصـورت مـیــروی کـوهی بشَـکل
ور بـزرگــی هست صــد چـنــدانکِ لعل

برای جور شدن قافیه کلمه شِکل را باید شَکل بخوانیم که با لعل جور شود.میگوید اگر چشم تو بظاهر کسی یا چیزی باشد و هر چیز بزرگی را دنبال کنی مثل کوه باین بزرگی آیا تو لعل باین پر ارزشی را رها میکنی و بدنبال کوه باین بزرگی میروی؟ باید بدانی که دنبال چه چیزی هستی و چه را خواهانی.

هـــم بصـــورت دســت و پـــا و پشم تو
هســت صــد چـنـدانکِ نــقشِ چشــمِ تــو

بصورت یعنی بظاهر. وقتی بظاهر توجه داری, دست و پای و چشم تو اینها همه ظاهر هستند. مولانا این چیزهای ظاهر تو را با نقش چشمت مقایسه میکند و میخواهد بداند کدام یک از این اعضاء بدنت با ارزش تر هستند. تو باید ارزش شناس باشی و ببینی کدام یک پر ارزشتر هستند.

لــیـک پـوشــیـده نــبــاشــد بـر تـو این
کــز هــمـه اعضــا دو چشــم آمَد گُـزیــن

میگوید این برتو مخفی نباشد و من بتو میگویم بین اینهمه اعضای بدنی که تو داری، دوتا چشمت از همه ممتاز تر هستند و امتیاز دارند بر همه اعضای دیگر. برای اینکه چشمانت می بینند و وقتی چیزی را دیدی آنوقت تو را باندیشه وادار میکند و آن اندیشه است که تو را بهر سو میکشد. حالا یا اندیشه نیک و یا اندیشه بَد. پس شروع اینکه تو حرکتی بکنی از این چشم است. پس مهم آن چشم است. همه در این دنیا دارند بدنبال اندیشه شان کشیده میشوند مثل سیلی که افسار گسیخته دنبال اندیشه هایشان اینطرف و آنطرف میروند بدنبال اندیشه های زشت و زیبا. این اندیشه ها از کجا آمده؟ این اندیشه ها از مغز انسانها میاید چون چشمشان دیده است و مغزشان درک کرده و دلشان خواسته است که حالا دنبالش میروند. این را بابا طاهر که عارف بسیار عالی مقام است خیلی با زبان ساده لری این مطلب را بیان کرده و گفته است: بدست دیده و دل هردو فریاد, که هرچه دیده بیند دل کند یاد, بابا طاهر دارای کتابهای بسیار سطح بالائی در عرفان دارد. ولی متأسفانه مردم شناخت دقیقی از وی ندارند. حالا بعداً میرسیم که مولانا بدنبال این اندیشیدن که از چشم پیدا میشود میگوید چجور ممکن است که این اندیشه خوب باشد و چگونه میتواند بد باشد و چقدر این اندیشه مهم است:

از یک اندیشه که آید از درون
صد جهان گردد به یک دم سرنگون
اگر یکی اندیشه بد داشته باشد یک دنیائی را بآتش میکشد. در تواریخ ملل جهان نوشته شده و ما خودمان هم بچشم دیده ایم که یک اندیشه بد چگونه یک جهانی را بآتش میکشد. بقول مولانا:
خلق بی پایان ز یک اندیشه بین
گشته چون سیلی روانه بر زمین
این خلق بی پایان همه دنبال اندیشه های خودشان میروند.
بهمین دلیل است که مولانا برای اندیشه اش بسیار ارزش قائل است و لذا میگوید:

ای بـرادر تو هـمــان انــدیـشه ای
مابـقی را استـخـوان و ریشه ای
گر گل است اندیشه ات تو گلشنی
گر بود خاری تو هیمـه گلخنــی.

هیچ نظری موجود نیست: