۲۴.۲.۰۱

پادشاه و غلام ۱

امتحان پادشاه به آن دو غلام که خریده بود قسمت اول:
پادشاهی دو غُلامْ اَرْزان خَرید
بایکی زان دو سُخَن گفت و شَنید
یافْتَش زیرکْ‌ دل و شیرینْ جواب
از لَبِ شِکَّر چه زایَدجز شراب
آدمی مَخْفیست در زیرِ زَبان
این زَبانْ پَرده‌ست بر دَرگاهِ جان
چون که بادی پَرده را دَرهَم کَشید
سِرِّ صَحْنِ خانه شُد بر ما پَدید
کَنْدَر آن خانه گُهَر یا گندم است
گنجِ زَر، یا جُمله مار و کَزْدُم است
یا دَرو گنج است و ماری بر کَران
زان که نَبْوَد گنجِ زَرْ بی‌پاسْبان
بی تَأمُّل او سُخَن گفتی چُنان
کَزْ پَسِ پانصد تَأمُّل دیگران
گُفتی‌یی در باطِنَش دریاسْتی
جُمله دریا گوهرِ گویاسْتی
نورِ هر گوهر کَزو تابان شُدی
حَقّ و باطِل را ازو فُرقان شُدی
نورِ فُرقانْ فَرق کردی بَهرِ ما
ذَرّه ذَرّه حَقّ و باطِل را جُدا
نورِ گوهرْ نورِ چَشمِ ما شُدی
هم سوآل و هم جواب از ما بُدی
چَشمْ کَژْ کردی، دو دیدی قُرصِ ماه
چون سوآل است این نَظَر در اِشْتِباه
راستْ گَردان چَشم را در ماهْتاب
تا یکی بینی تو مَهْ را، نَکْ جَواب
فِکْرَتَت که کَژْ مَبین، نیکو نِگَر
هست هم نور و شُعاعِ آن گُهَر
هر جوابی کان زِ گوش آید به دل
چَشم گفت از من شِنو،آن را بِهِل
گوشْ دَلّاله‌ست و چَشمْ اَهلِ وِصال
چَشمْ صاحِب حال و گوشْ اَصْحابِ قال
در شُنودِ گوشْ تَبدیلِ صِفات
در عِیانِ دیده‌ها،تَبدیلِ ذات
زآتش اَرْ عِلْمَت یَقین شُد در سُخُن
پُختگی جو، در یَقینْ مَنْزِل مَکُن
تا نَسوزی، نیست آن عَیْنُ الْیَقین
این یَقین خواهی در آتش دَرنِشین
گوشْ چون نافِذ بُوَد دیده شود
وَرْنه قُلْ در گوشْ پیچیده شود
این سُخَن پایان ندارد، بازگَرد
تا که شَهْ با آن غُلامانَش چه کرد

آن دِگَر را کرد اشارت که بیا
کافِ رَحْمَت گُفْتَمَش، تَصْغیر نیست
جَد گُوَد فرزندَکَم تَحقیر نیست
چون بِیامَد آن دُوُم در پیشِ شاه
بود او گَنده‌دَهان، دندانْ سیاه
گَرچه شَهْ ناخوش شُد از گُفتارِ او
جُستجویی کرد هم زَاسْرارِ او
گفت با این شَکل و این گَنْدِ دَهان
دور بِنْشین، لیکْ آن سوتَر مَران
که تو اَهلِ نامه و رُقْعه بُدی
نه جَلیس و یار و هم‌بُقْعه بُدی
تا عِلاجِ آن دَهانِ تو کُنیم
تو حَبیب و ما طَبیبِ پُر فَنیم
بَهرِ کِیکی نو گِلیمی سوختن
نیست لایِقْ از تو دیده دوختن
با همه بِنْشین دو سه دَسْتان بِگو
تا بِبینَم صورتِ عَقلَت نِکو
آن ذَکی را پَس فرستاد او به کار
سوی حَمّامی که رو خود را بِخار
وین دِگَر را گفت خَهْ تو زیرکی
صد غُلامی در حقیقت، نه یکی
آن نه‌‌یی کآن خواجه‌تاشِ تو نِمود
از تو ما را سَرد می‌کرد آن حَسود
گفت او دُزد و کَژْ است و کَژْنِشین
حیز و نامَرد و چُنین است و چُنین
گفت پیوسته بُده‌ست او راستگو
راست‌گویی من ندیدَسْتَم چو او
راست‌گویی در نِهادَش خِلْقَتی‌ست
هرچه گوید، من نگویم آن تَهی‌ست
کَژْ نَدانَم آن نِکواَنْدیش را
مُتَّهَم دارم وجودِ خویش را
باشد او در من بِبینَد عَیْب‌ها
من نَبینَم در وجودِ خود شَها
هر کسی گَر عَیْبِ خود دیدی زِ پیش
کِی بُدی فارغ وِیْ از اِصْلاحِ خویش
غافلند این خَلْق از خود ای پدر
لاجَرَم گویند عَیْبِ هَمدِگَر
من نَبینَم رویِ خود را ای شَمَن
من بِبینَم رویِ تو، تو رویِ من
آنکسی که او بِبینَد رویِ خویش
نورِ او از نورِ خَلْقان است بیش
گَر بِیمرَد، دیدِ او باقی بُوَد
زان که دیدَشْ دیدِ خَلّاقی بُوَد
نورِ حِسّی نَبْوَد آن نوری که او
رویِ خود مَحْسوس بیند پیشِ رو
گفت اکنون عیب‌هایِ او بِگو
آنچُنان که گفت او از عیبِ تو
تا بِدانَم که تو غَم‌خوارِ مَنی
کَدْخدایِ مُلْکَت و کارِ مَنی
گفت ای شَهْ من بگویم عَیْب‌هاش
گَرچه هست او مَر مرا خوش خواجه‌تاش
عَیْبِ او مِهْر و وَفا و مَردُمی
عیبِ او صِدْق و ذَکا و هَمدَمی
کمترین عیبَش جَوامَردیّ و داد
آن جَوامَردی که جان را هم بِداد
صد هزاران جانْ خدا کرده پَدید
چه جَوامَردی بُوَد کآن را نَدید
>وَرْ بِدیدی، کِی بجان بُخْلَش بُدی
بَهرِ یک جانْ کِی چُنین غمگین شُدی


پــادشـــاهـــی دو غـــلام ارزان خـــرید
بـا یـکــی زان دو سـخـن گـفــت و شـنـیـد

کلمه ارزان یعنی چیزیکه بقیمتش می ارزد ولی امروزه مردم بمعنی قیمت زیر ارزش بکار کالا بکار میبرند. درهرحال پادشاهی دو غلام بقیمتی که می ارزید خرید و اول یا یکی از آنها شروع بسخن گفتن کرد و سؤالهائی میکرد و جوابهائی می شنید.

یـافتش زیــرک دل و شـیـریـن جــواب
از لــب شــکر چـــه زایـــد شـــکـر آب

زیرک دل یعنی هوشیار دل و با درک باطنی ولی امروزه با بار منفی آن بکار میبرند در حالیکه در بیت فوق با بار مثبت آورده شده. شیرین جواب یعنی شیرین سخن و هرچه که از او میپرسید او با شیرینی جواب میداد. از لب شکر یعنی از لب شیرین. شکرآب یعنی شربت. شاه این غلام را وقتیکه از او سؤال میکرد و پاسخ می شنید, او را بسیار باهوش و با ادراک و شیرین سخن یافت. در مصراع دوم مولانا سؤال میکند که از لب شیرین چه چیزی حاصل میشود و خودش جواب میدهد که از لب شیرین شراب حاصل میشود.( برای ساخت شراب از شکر استفاده میشود و هرچه میزان مصرف شکر زیادتر باسد الکل شراب بیشتر میشود.)

آدمــی مـــخـــفـــیســت در زیـرِ زبـان
ایـن زبـان پــرده اســت بـر درگاه جــان

درگاه به آستانه درب منزل میگویند. و پرده بمعنی حجاب است. در منازل قدیم پشت درب خانه پرده ای آویزان میکردند که وقتی درب خانه باز میشود داخل منزل پیدا نباشد. حالا مولانا میگوید جان هم مثل خانه است و این زبان پرده درگاه خانه دل است. اگر آدمی حرف نزند شخصیت باطنی او پنهان است یعنی طرفی که او را از قبل نمیشناخته, نمیتواند بحقیقت باطنی او پی ببرد و ببیند که درونش چگونه است. گفته شده که زبان ترجمان درون آدمیست. این زبان اندیشه باطنی آدم را ترجمان میکند و بدیگران میشناساند و نشان میدهد که ما در خانه دلمان چه داریم. پس این زبان اندامیست که باید بسیار با دقت و حوصله, تأمل و تفکر بکارش ببریم.مثلیست که میگوید اول اندیشه وانگهی گفتار. یعنی وقتی که میخواهیم حرفی بزنیم اول باید فکر کنیم و بعد حرف بزنیم. اگر اول فکر نکنیم و حرفی را بزنیم, بسیاری از چیزهائی که در درون ماست و نباید ظاهر شود ظاهر میشود. اگر سریست, فاش میشود و اگر نادانی و بیدانشیست آنهم اشکار میگردد.

چــونــکِ بــادی پــرده را درهم کشـیــد
سِرّ صــحـن خــانـه شــد بــرمــا پـد یــد

درهم کشید یعنی پرده را جمع کرد. پس اگر بادی بیاید و پرده را پس بزند کسانیکه در کوچه هستند دارند داخل خانه را می بینند. این زبان هم وقتی تکان میخورد مثل پرده در اثر بادی هست که ازش بیرون میاید و انسان دارد با آن زبانش را تکان میدهد و از این طریق حرف میزند و آنچه در خانه جان است آشکار میشود.(سعدی کبیر دراینباره میفرماید: تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد)

کــانـدر آن خــانه گــهــر یـا گـنـدم است
گـنـج و زریــا جـمـله مـارو کـژدم است

گهر یعنی جواهر. همینکه این پرده زبان را آن باد سخن تکان بدهد آنوقت آشکار میگردد که در این خانه چیست. آیا جواهر است یا گندم است. آیا گنج و طلاست و یا پر از مار و عقرب است. خیلی از خانه های دل هست که در آنها مار و کژدم هم هست.

یــا درو گــنــجســت مـاری بـــر کَـــران
زآنــکِ نَـبـوَد گــنــج زر بــی پــاسـبان

در افسانه ها معروف بود که هرکجا گنج هست یک ماری هم هست که آن را حفاظت میکند. حالا میگوید خانه دل هم همینطور است, یا ممکن است که در خانه دل گنجی باشد از معنویات ومعرفت و از دانش یا اینکه در کنار این گنج معنویت که مثل طلا و گوهر ارزنده است مار هم داشته باشد. بر کَران یعنی در کنار آن و گنج زر بی پاسبان نمیشود. منظور مولانا اینست که یک شخص انسان کامل از کلام گوینده بدرون آن شخص پی میبرد و در میابد که آیا در خانه دل گوینده گنج معارف و معنویتهاست و برای حفظ و نگهبانی این گنج معرفت هست که ماری در کنارش هست. چگونه میشود که معنویت داشته باشد و این مار را هم داشته باشد. همه این مار را دارند. این مار چیست که همه دارند. این مار نفس اماره است. این انسان کامل هم یک انسان است و اگر نفس اماره خودش را کشته و بی حالش کرده, هر لحظت ممکن است که این مار جون بگیرد و زنده شود. بدین ترتیب این خزانه اسرار را که در دل آن دانا هست این مار دارد پاسبانی میکند. از آشکار شدن گنج بر همه جلوگیری میکند زیرا نفس اماره از ظاهر گشتن معنویات مانع میشود. برای اینکه این معنویات را نمیشود بهر کسی گفت. بسیار از کسان هستند که اگر این گنج اسرار را برای آنها فاش بکنی یا گمراه میشوند و یا فتنه ایجاد میکنند. برای اینکه درک معنویات شایستگی و لیاقت میخواهد. درست است که این شخص درون خانه دلش پر از معنویات و گنج معنا و معرفت است ولی بهرکسی نمیتواند آنها را بگوید و باید که با اهل دلش صحبت کند. باید باکسی که میخواهد صحبت کند اول او را آماده کند و آن شایستگی را باو بدهد. این کاریست که آن مراد و مرشد میکند و بعد آنوقت در معنویات را برویش باز کند. برای دسترسی باین گنج باید که این مار را کشت و برای گنج معنویات هم باید که نفس اماره را کشت.( برخی از افراد بد دهن هستند هرچند پر از اطلاعات و دانشند، درست مثل ماری که بر روی گنجی نشسته باشد، زبان تلخ آنان گزنده است.)

بــی تــأ مـل او ســخـن گـفـتـی چــنــان
کـــز پسِ پـــانصـــد تــأمــل دیــگران

او غلام اولیست که پادشاه نشسته بود و با او صحبت میکرد. بی تأ مل یعنی بی درنگ. بدون اینکه جواب را در مغزش بپروراند و بگوید, اصلا جواب را آماده داشت. آن غلام شیرین گفتار چنان بی تأمل و بی تفکر سخنهای نیک و آماده را میگفت که دیگران که همان سخنان را بگویند باید پا نصد تا تأمل بکنند.

گــفــتــیــی در بــاطنـتش دریـــاســتـی
جــمــلــه در یـــا گــوهـــرِ گـــویــاستی

گفتیی یعنی گویا اینکه و مثل اینکه. در مصراع دوم آن گوهری که آمده یعنی مروارید. گویا یعنی سخنگو. گوئی که در درون این غلام دریائی بود ازمروارید. مرواریدها همه مروارید های معانی بودند و در ذهن غلام نهفته شده بود و بر زبانش میامد و زبانش را گویا میکرد. مثل اینست که آن مروارید وجودش است که بزبانش آمده و دارد صحبت میکند.
نــور هــر گــوهــر کــزو تــابـان شدی
حــق و بـــاطــل را ازو فُــرقـان شـدی

هر گوهر در اینجا یعنی هر کلام مروارید مانند. در مصراع دوم کلمه فرقان از فرق است. فرقان یعنی جدا کننده و فرق گذارنده درستی از نادرستی و فرق گذارنده حق از باطل. مولانا میگوید کلامی که این غلام صحبت میکرد مثل گوهر هائی بود که این گوهربگوهر معرفت و گوهر معانی جوری میطلبد که فرقان است, یعنی به ما کمک میکند تا فرق خوب از بد را بشناسیم, یا درستی را از نادرستی نادرستی.( جدا سازی سره از ناسره)

نـــور فــرقــان فَـــرق کـــردی بـهـر ما
ذرّه ذرّه حــــق و بـــاطـــل را جـــدا

هرکجا که گوهر معرفت باشد, و نور ذات خداوند باشد, گوهر معانی و معرفت باشد آن گوهر تابش پیدا میکند و وقتی تابش پیدا کرد اطرافش را روشن میکند و وقتی روشن کرد آنوقت فرق حق را با باطل و زشت را از زیبا را آشکار میکند تا ما راه درست را بتوانیم تشخیص بدهیم. اصطلاحاً در عرفان میگویند ینظور بنور حق میشود. یعنی نظاره کننده بنور خدا میشود. آنکس که ینظور بنور خدا میشود قادر است بهر چیزیکه نگاه میکند بیرون و درون آن چیز یا آن شخص را بیند.

نـــور گــوهــر نــور چشـــم مــا شــدی
هـــم ســؤال وهــم جــواب از مـا بُـدی

نور گوهر قرار شد باشد نور گوهر معرفت. نور ذات خداوند. اینجا چشم ما منظور چشم دل ماست. ما انسانها با چشم سرمان خیلی چیزها را میبینیم ولی قدرت فهم آن چیزها را نداریم و نمیدانیم آنها چی هستند. بعد سؤال میکنیم. وقتیکه آن نور ذات خداوندی بر دل ما تابش پیدا کند آنوقت آنچنان نوری میدهد که همه چیز برای ما آشکار میشود. حالا میتوانیم جواب آن سؤال و سؤالهای دیگر را هم خود ما بذهیم.

چشــم کـژ کـردی دو دیـدی قـرص مـاه
چــون سؤالســت ایـن نظـر در اشتباه

چشم را کژ کردن یعنی چشم را لوچ کردن و دوبین کردن. میگوید تو چشم باطنت را لوچ کردی بهمین دلیل است وقتی بقرص ماه نگاه میکنی یک ماه را تو دوتا میبینی. بعد سؤال میکنی که چرا امشب ماه دوتا شد و این دو بینی تو را بشک و تردید میاندازد در نتیجه برایت سؤال پیش میاورد.

راســت گــردان چشــم را درمــاهـتـاب
تــا یــکی بـیـنی تـو مـه را نَک جـواب
تو حالا بیا و چشم باطنت را راست کن تا درشب تو ماه را یکی ببینی. حالا این جواب تست.

فــکــرتــت کـه کـژ مـبـیـن نـیـکو نگر
هســت هــم نــور و شــعـاعِ آن گــهـــر

فکرت یعنی فکر کردن. میگوید وقتیکه تو در فکرت داری می اندیشی و با خودت میگوئی کژ نگاه مکن وچشمت را لوچ مکن و خوب بیاندیش , این فکری که تو میکنی برای تو هم نور حقیقت است و هم شعاع و اشعه و تابش آن گوهر حقیقت است. اینکه اندیشه میکنی که راست ببینی و کژ نبینی, خود این اندیشه هم از آثار نور حق در باطن تست. همین که بفکر این بیافتی که کژ نبینم و باید راست ببینم معلوم میشود که خداوند نور معنویتش را در تو انداخته که این فکر در تو پیدا شده. بیخود هر کسی باین فکر نمی افتد. اصلا هرکسی قبول ندارد که دارد کژ میبیند. همه فکر میکنند که راست و درست هستند. اگر کسی باین فکر بیافتد که من دیگر نباید کژ ببینم میگوید همین نوریست که خداوند بدل تو انداخته.

هــر جــوابــی کان ز گــوش آید بــدل
چشــم گــفــت ازمـن شــنـو آنرا بـهـل

چشم منظور چشم باطن است. بهل یعنی بگذار رها کن, ول کن. حالا از این بیت تا پنج بیت بعدی که میآید علم اهل ظاهر و علم اهل معنی را با یکدیگر مقایسه میکند. علم اهل ظاهر علمیست که در مدارس تدریس میکنند. این علم با باطن ما کاری ندارد و ما مثل کامپیوتر عمل میکنیم. علم باطن و علم معنی علمیست که آن چیزی را که گوش شنیده, چشم دل میگوید من قبول ندارم و من باید خودم ببینم و خودم درک بکنم و آنچه را که تو از گوش سر شنیدی رها کن و بان تکیه مکن.

گـوش دلاله اسـت وچشــم اهـلِ وصـال
چشم صا حب حآل و گوش اصحاب قال

دلاله کسیست که وسیله میشود که ازدواجی و یا یک دادو ستدی بین دونفر دیگر انجام پذیرد و پس از ازدواج یا انجام معامله به این دلاله پولی و یا مزدی میرسید. ولی این چشمت اهل وصال است و میخواهد بوصل برسد. در مصراع دوم چشم یعنی چشم باطن صاحب حال است. او باید حال داشته باشد و نه قال. قال و حال همیشه در عرفان مولانا کنار هم میایند. قال یعنی حرف که گوش ظاهر میشنود وبعد هم تمام میشود. تو اهل قال هستی و اهل حال نیستی. بعد از قال باید یک حالی هم در درون شخص پیدا شود. و یا یک تحولی در درونت پیدا شود. تحول یعنی از حالی بحال دیگر و معمولا اینجا از حالی بحال بهتر است. باید اهل حال بود و نه اهل قال. آنهائی که اهل قال هستند با واسطه چیز یاد میگیرند, با واسطه معلم و با واسطه کتاب. ولی آنهائیکه اهل حال هستند, بی واسطه یاد میگیرند. بدون اینکه واسطه ای داشته باشند در دلشان نوری پیدا میشود که کشف میکنند و حقیقت را میبینند. آنها از طریق کشف و شهود یاد میگیرند اگر خودش کشف کرد این دیگر علم تقلیدی نیست و او از نویسنده کتاب تقلید نکرده. او شخصا کشف کرده و حقیقت را پیدا کرده.

در شــنــودِ گــوش تــبــدیــلِ صـفـات
در عــیــان دیـــد هــا تـــبـــد یـــلِ ذات

شنود یعنی شنیدن و گوش منظور گوش سر است. عیان یعنی دیدن. دیدها دیدیست که چشم دل میکند. ذات یعنی وجود. وقتیکه چیزی از دانش میشنوید موجب دگرگونی صفات شما میشود. ولی اگر چشم باطن شما چیزی ببیند و شما کشف و شهود بکنید آنوقت کل وجود شما را تغییر میدهد و ذات شما را یا کل وجودتان را عوض میکند در جهت بهتر.

ز آتش ارعـلمــت یـقـیـن شد در سُـخن
پـخــتــگی جُـو در یـقـیـن مــنـزل مـکُـن

زآتش یعنی از آتش. ار یعنی اگر. علمت یعنی دانش تو. یقین در عرفان یعنی یک باوری که هیچ گونه شک و تردیدی در آن نباشد. اما از نظر صوفی یک چیزی بالاتر از این است. یعنی مشاهده حقیقت با چشم دل بدون واسطه و استدلال و دلیل و برهان. عرفا میگویند برای درک حقیقت سه مرحله وجود دارد. یکی علم یقین و دومی عین یقین است و سومی حق یقین است. این سه تا باید بدنبال هم دیگر بیایند. بعنوان مثال در یک جائی چشم شما را بسته اند و آتش را هم همان نزدیکی گذاشته اند شما وقتی حرارت آتش را احساس کردید متوجه وجود آتش میشوید و این را علم الیقین میگویند. چون شما در اثر احساس آتش یقین پیدا کردید که اینجا آتش است. حالا شما اگر چشمتان را باز کنید و آتش را با چشم خودتان دیدید آنوقت این میشود عین الیقین چون شما با چشم خودتان آن را دیدید. اگر شما از این مرحله هم بگذرید و بروید در آتش و بسوزید آنوقت میشود حق الیقین. آنوقت آن یقین عرفانیست که بالاترین است.( برخی از عرفا اعتقاد داشتن که اگر برای مدتی در شعله های آتش خیره نگاه کنی، آتش بتو حقایقی را نشان میدهد، مولانا میفرماید اگر ادعا میکنی که آتش با تو سخن گفته و به تو راه نشان میدهد، به این ادعا اعتبار چندانی نیست و در آن شک است، زمانی به تو یقین میتوان یافت که در آتش پخته شوی بدون اینکه بسوزی.);

تـا نســوزی نـیـست آن عـین الـیـقــیـن
ایـن یــقــیـن خـواهـی در آتش درنشین

تو درست است که رسیدی به عین الیقین وبا چشمت داری میبینی. مولانا میگوید اینهم درست نیست. از این هم بگذر و برو در آتش عشقِ یافتن حقیقت. اگر حقیقت خداست, در آتش عشق بخدا باید بسوزی. یکی که عاشق است دیگر خودش را حس نمیکند و فقط معشوقش را حس میکند. اگر تو باین مرحله رسیدی آنوقت این حق والیقین است.( عرفا اعتقاد داشتن کسی را که آتش نسوزاند، فرد پاکیست، بهمین منظور بر روی آتش راه میرفتند تا پاک بودن خود را اثبات کنند، مولانا میفرماید اینکه به آتش خیره بشی و بگی که حقیقت را یافتی، برای اثبات مقام معنویت تو قبول نیست، اگر راست میگی برو در آتش بنشین تا اگر ترا نسوزاند آنوقت معلوم میشود که پاک نهادی و به مقام بالای وصل رسیدی.)

گــوش چــون نــافــذ بُــود دیــده شــود
ور نـه قُــل در گــوش پــیــچـــیــده شود
اگرگوش نافذ باشد یعنی بدل شخص نفوذ کند آنچه را که میشنود گوش دلش هم بشنود آنوقت باچشم دل هم دیده میشود. وگرنه آن قال یعنی سخن در گوش و سر و کله ات پیچیده میشود و هیچوقت با چشم دلت هیچ چیز نمی بینی.( عمل با حرف فرق دارد، اینکه بگی من فلانم و بهمانم قبول نیست چون حرف از این گوش میره تو و از دیگری بیرون میاد ولی اگر با عمل یعنی رفتن در آتش و از آتش سالم برون آمدن ثابت کردی، آن یقین هست.)

ایــن ســخـن پــایـــان ندارد بـازگـرد
تـا کـه شـه بــا آن غــلامــانش چــه کرد

وقتی باینجا میرسد میگوید این سخن پایان ندارد و بقول خودش مثنوی هفتاد من کاغذ شود. من در اینجا این سخن را کوتاه میکنم و دنباله داستان را خواهم گفت که ببینیم شاه با غلامانش چه کرد.. ( این سخن بحث گسترده ای را طلب میکند که فعلا درحوصله نیست)
غـــلامـــک را چـــو دیـــد اهــــل ذُکــا
آن را کــرد اشـارت که بــــیــــا
ذکا از کلمه ذکاوت بمعنی هوشیاریست. شاه چون غلام اولی را امتحان کرده بود و فهمیده بود که بسیار هوشیار است و ذکاوت دارد, بغلام دومی گفت که حالا تو بجلو بیا تا ببینم که تو چگونه هستی.

کــافِ رحـمت گفـتـمش, تصـغــیـر نـیســت
جَد گُوَد فــرزند کـــم تــحــقــیــر نیست

در اول بیت قبلی گفت غلامک. این کافی که در آخر بعضی کلمات میاید, در دستور زبان فارسی چند معنی دارد. در یکجا معنی تصغیر یعنی کوچک کردن را میدهد. در جائی ممکن است معنی تحدید باشد وجای دیگر بمعنی علاقمندی و عزیزی باشد. حالا در بیت فوق میگوید وقتی گفتم غلامک, نخواستم که او را کوچک کرده باشم. این کاف مرحمت و محبت بود. بعنوان مثال پدر بزرگ بنوه اش میگوید فرزندکم, او نمیخواهد نوه اش را تحقیر کند برعکس میخواهد دوست داشتن نوه اش را برساند.

چـــون بـــیــآمــد آن دُوُم در پــــیش شــــاه
بـود او گـــنــده دهـــان, دنـــدان ســـیــاه
وقتی غلام دوم نزد شاه آمد برعکس غلام اولی که بسیار خوش رخسار بود این غلام اصلا خوش رخسار نبود و دهانش هم بوی نا خوش آیندی میداد و دندانهایش هم سیاه بود.

گـرچه شـه نــاخوش شــد از گــفــتــار او
جُســتجــوئی کــرد هم از اســراراو
ناخوش شد یعنی از سخن او خوشش نیامد زیرا وقتی صحبت میکرد بوی ناخوشآیندی از دهان او بیرون میآمد. با وجود این تصمیم گرفت که او را امتحان کند, چون همه اینها ظاهر بود و شاه میخواست درون او را دریابد.

گـفـت بایـن شــکـــل و ایـن گــنــدِ دهان
دوُر بـنـشــیــن , لــیـک آنسـو تــر مران
آنسوتَر مران یعنی خیلی از من دور مشو. شاه گفت چون دهانت بودار است آنطرفتر بنشین ولی خیلی دور نه که صدایت هم بمن نرسد.

کــه تــو اهــــلِ نـــامــه و رُقـعــه بُـــدی
نَـه جــلــیس و یــار و هــم بُـقعـــه بُـدی

رُقعه بمعنی نامه است. جلیس یعنی هم نشین, از جلوس کردن و مجلس است. هم بُقعه یعنی هم اطاق. شاه میگوید چون دهانت بد بو هست دور تر بنشین و من از طریق نامه و رقعه با تو تماس میگیرم. در اینجا این بیان مولانا یک گوشه زدن بکسانیکه از حضور در پیشگاه شاه حقیقت که خداوند است بیگانه هستند میباشد. آن شاه بود که با این غلام صحبت میکرد و حالا بندگانیکه میخواهند با شاه حقیقت که خداوند است تماس بگیرند. آنها فقط میخواهند با کلمات و الفاظ و با خواندن کتاب دعاو اینها با خداوند تماس بگیرند. میگوید درست مثل اینست که اینها اهل رُقعه هستند و دارند برای خدا نامه مینویسند. با خدا صحبت کردن لفظ و کلام و دعا یاد گرفتن و از روی کتاب خواندن نمیخواهد. ارتباط بنده با خداوند از دل و جان اوست وگرنه وقتیکه دارد دستهایش را بسوی آسمان بلند میکند و فکر میکند که خدا در آسمان است, اینطور نیست خداوند در درون انسانهاست و آنوقت بایستی که با او با گفتار درونی و انیشه ای که میکند با او صحبت کرد, وگرنه چقدر بیهوده میشود که با خداوند با کتاب دعا و نوشتن و از روی چیزی خواندن بخواهیم با او صحبت کنیم. معروف است که بایزید از کوچه ای میگذشت و دید یک شخصی دارد بلند بلند با یکی صحبت میکند. بایزید باو گفت اینجا که کسی نیست و با کِی صحبت میکنی؟ آن بایزید بسطامی که بزرگترین عارف قرن سوم که ستون و اساس عرفان ایرانی ;هست. آن شخص در جواب بایزید گفت دارم با خدای خودم صحبت میکنم. بایزید گفت اینقدر بلند صحبت مکن و اگر آهسته هم صحبت کنی خداوند میشنود و لزومی ندارد که اینقدر بلند حرف بزنی. این همین بیانیست که مولانا در این بیت گذاشته است.

تـــا عـــلاج آن دهــــان تــو کــــنــــیــــم
تــو حــبــیــب و مـا طــبــیــب پُـر فـنـیـم

حبیب بمعنی دوست است و آن را با طبیب آورده که بریتم شعری جور در بیاید. پُر فن یعنی ماهر. میگوید این برای من مهم نیست که تو گنده دهان هستی. من میتوانم با طبییبانی که دارم ترا درمان کنم چون من ترا دوست داشتم که ترا خریدم و برای این بوی بد دهانت تو را دور نمی اندازم.

بــهــر کــیــکــی, نـو گـلــیــمـی سوخـتــن
نــیســـت لایـــق از تــو دیــده دوخـــتــن

کیک همان حشره ایست که بنام کَک معروف است. این کک بعلت زندگی انگلیی که دارد بالهایش را از دست داده است و قادر به پرواز نیست. در عوض دارای پاهای بزرگتری از دستانش است و بنا براین موقعیکه میخواهد حرکت کند جستن میکند. این کَک معمولا در شکاف چوبها و درز لحاف ها و در لباسها زندگی میکند و دنبال اینست که از شخصی و یا کسی خون بمیکد. میگوید حالا اگر ما یک گلیم نوی را خریده ایم و در لا بلای این گلیم کَک باشد, ما این گلیم را که بدور نمی اندازیم بخاطر یک کَک. نیست لایق یعنی سزاوار و شایسته نیست تو را هم اگر گنده دهان داری شایسته نیست که کنار بگذارم. و از تو رو بگردانم و از تو دیده دوختن شایسته نیست.

بـا همه بـنـشـیــن دو ســـه دســتـان بــگــو
تــا بــبــیــنــم صــورت عــقــلــت نـکــو
با همه بنشین یعنی با همه عیبی که داری بنشین و دو سه تا داستان تعریف کن. صورت یعنی چگونگی و وضع و اندازه عقلت. نکو یعنی بخوبی در یابم که چقدر عقل و فهم داری.

آن ذکــی را پس فــرســـتــاد او بـــکـــار
ســوی حــمّــامــی که رو خـود را بــخار
آن ذکی یعنی آن غلام اولی را فرستاد بحمام و گفت برو وخودت را تمیزکن و چرکهای بدنت را از خودت دور کن. در ضمن میخواست که با غلام دومی بتنهائی و بی پرده و در نبودن غلام اولی صحبت کند.

ویــن دگــر را گـفـــت: خِـه تــو زیرکــی
صَــد غـلامـی در حـقــیــقــت , نه یکــی

کلمه خِـه یک کلمه تحسین است یعنی خوشا, آفرین, مرحبا. شاه به غلام گنده دهان گفت آفرین بر تو , چقدر تو دانا هستی و زیرک. تو باندازه یک غلام نیستی بلکه خیلی بیشتری, تو بندازه صد غلامی. شاه میخواست از این طریق او با اطمینان از خودش حرف بزند و ترسی از شاه نداشته باشد.

آن نــه کـان خــواجــه تــاشِ تــو نَـمـــود
از تــو مـا را ســرد مــیـکــرد آن حسود

خواجه تاش یعنی همکار و همقطار و یا چند نوکر که زیر دست یک ارباب هستند. وقتی میگوید خواجه تاش تو یعنی آن غلام اولی که او را بحمام فرستاد. تو نَمود یعنی آنطوریکه تو را معرفی کرد و تو را نمایش داد. او ما را از تو دل سرد میکرد و او حسود بود و با تو داشت حسودی میکرد. البته در حقیقت اینطور نبود و آن غلام در باره غلام اولی صحبتی نکرده بود. شاه با این وانمود میخواست این غلام را امتحان کند و این یک نوع وسیله تحقیق است.

گفــت او دزد و کـــژســت و کـژ نشین
حــیــز و نامــرد و چـنانسـت و چـنیـن
آن خواجه تاش تو گفت که تو آدم نا درستی هستی و تو دغلی و قابل اطمینان نیستی. او گفت تو حیزی یعنی یک مرد زن نمائی و نامرد هم هستی و چنانی و چنینی.

گفـت پــیــوستـــه بُـدســت او راســتــگو
راســت گــوئــی مــن ندیدسـتـم چــو او

این غلام گنده دهان بشاه گفت: آن غلامیکه در باره من این حرفها را زد, همیشه یک آدم راستگوئی بوده و من هیچ راستگوئی را باندازه او راستگو ندیده ام. او راستگوترین راستگو هاست. او هرچه در باره من گفته است راست گفته و من شک ندارم که عیوبی را که در باره من گفته است راست گفته است.

راســت گوئــی در نهــادش خـلــقـتـیست
هرچـه گـویـد من نگــویم;آن تهـیست

راستگوئی یعنی صفت راست گوئی. در نهادش یعنی در سرشت و وجودش. خلقتیست یعنی ذاتیست. تهی است یعنی خالی از حقیقت است. این غلام بشاه گفت: راست گفتن در نهاد و سرشت او همیشه بوده است و آنچه را که بگوید من نمیتوانم که بجز حقیقت بپندارم. نه اینطور نیست و این آدمی که من میشناسم همیشه راست میگوید.

کـــژ نـــدانـــم آن نـــکــــو انـــدیش را
مُـــتـــهـــــم دارم وجــــود خــــویش را

کژ ندانم یعنی من او را کج رفتار نمیدانم. نکو اندیش یعنی دارای اندیشه نیکو. اگر او در باره من این چنین و آن چنان گفته است راست گفته و تقصیر از من است که اینطور هستم. من او را متهم نمیکنم برعکس وجود خودم را متهم میکنم, چون من اینطور بوده ام ولی خودم نمیدانستم.

باشــد او در مــن بــبــیـــنـد عــیــب ها
مــن نــبــیــنـم در وجــودِ خـــود شـــهـا
باشد یعنی چه بسا اتفاق بیافتد که همینجور باشد. میگوید ای شاه ممکن است که در وجود من خیلی از از این عیبها باشد و من این عیبها را نمیتوانم ببینم و ممکن است که راست گفته باشد.

هــرکسی کـوعـیــب خود دیدی زپـیـش
کی بُدی فـارغ خـود از اصلاح خویــش؟

هر کسی کو یعنی هرکسی که او. عیب خود دیدی زپیش یعنی هر کسیکه که او عیوب خودش را پیشاپیش ببیند, پیش از آنکه دیگران این عیوب را ببینند خودش آنها را ببیند, کی تو فارغ بودی از اصلاح کردن خودت؟ این یک پرسش انکاریست و جوابش اینست که هیچوقت.

غــافــلــنــد این خــلق از خـود ای پدر
لا جَـــرَم گــویـــنــد عــیــب هــمــدگـــر

غافلند یعنی بیخبرند. لاجرم یعنی ناگزیر و نا چار. مولانا بخواننده مثنوی میگوید مردم عیوب خود را نمیدانند و بیخبر هستند و بهمین علت هست که بعیب گوئی و عیبجوئی یکدیگر میپردازند. هرچه از دیگران بیشتر عیب جوئی کنند نشانه اینست که از عیب های خودشان بیشتر بی خبرند.

مــن نـبــیــنـم روی خــود را ای شَـمَن
مـــن بــبــیـــنــم روی تـو, تـو روی من

روی خود در اینجا یعنی رخسار خود و چهره خود, همچنین میشود گفت ذات خود. شَمَن یعنی بت پرست. بت پرست کسیست که حقیقت را نمی پذیرد و قبول ندارد و خیال میکند یک تیکه چوب و یا سنگی را که ساخته و دارد عبادتش میکند از سرامیک ساخته و یا از طلا و تصور میکند این است که دارد حکومت میکند و سامان دهنده کارهای دنیا اینست و لذا این بت پرست غافل است و بی خبر. این شَمَن است. هر کس که بجای دیدن عیب خودش, عیب دیگران را می بیند شبیه یک بت پرستی هست که بجای نثار جان خودش, بحقیقت دارد این بت را می پرستد. یک بت بی جان که خودش یک سازنده ای دارد و خلق شده از یک انسان دیگر است. آنوقت مولانا بخوانندهایش خطاب میکند و میگوید ای بت پرست من روی خودم را نمی بینم بلکه روی تو را می بینم و تو هم روی خودت را نمی بینی و روی من را می بینی. وقتیکه روبروی هم قرار میگیریم فقط چهره های یکدیگر را می بینیم و روح همدیگر را نمی بینیم. حالا چرا همه را شمن خطاب میکند, برای اینکه می بیند همه پول و مقام و زرق و برقهای دنیوی و شهرت را پرستش میکنند پس بنا براین, این پرستش خداوند نیست بلکه پرستش بت است.

آنـکســی که او بــبــیـنـد روی خویش
نــور او از نـــورِ خــلـــقــانســت بــیـش

اگر کسی بتواند بدون آیینه روی خودش را ببیند, این روی را که میبیند ذات خودش و روی اندیشه خودش را مشاهده میکند. نور او نوری نیست که از چراغ و یا خورشید است. نور او از خداست. اگر کسی بتواند خودش را بشناسد و ببیند, ان چیزیکه باعث میشود آن را ببیند آن نور خداوند است. نور او از نور خلقانست بیش, نور خلقان نوریست که از چراغ و شمع و خورشید پیدا میشود, ولی آن کسیکه بتواند درون خودش را ببیند, نوری بر او تافته که آن نور خداوند است و او ینظور بنور حق شده, یعنی با نور خداوند با چشم باطنش نظاره میکند.

گــر بــمــیــرد, دیــد او بـــاقـــی بــود
زآنــکِ دیـــدش دیـــدِ خـــلا قـــی بُــود

دید منظور دید باطن است. دید خلاقی بُود یعنی دید او منسوبِ بخداست. حالا چنین شخصیکه با نور خدا می بیند, مولانا میگوید اگر هم بمیرد چشم باطنش هنوز هست. بعبارت دیگر چشم باطن همیشه وجود دارد برای اینکه چشم باطن با نور خدا می بیند, بقول مولانا خلاقی است. چون خدا نمی میرد و همیشه وجود دارد, آنکسی هم که دیدش مربوط و وصل دید خداست, آن دید باطنش از بین نمیرود. بشرط اینکه قبل از مردن بنور خدا وصل شده باشد آنوقت آن چشم باطن و گوش باطن او همیشه وجود دارد.

نــورِ حسًی نَـــبــوَد آن نـوری که او
روی خــود مــحســـوس بـیـنـد پــیش رو

در مصراع دوم, روی خود یعنی ذات خود و یا اندیشه خود. محسوس یعنی آشکارا. این دیدی که چشم سَرِ ما دارد این دید حِسیست که یکی از حس های ماست و وقتی این چشم ما یک چیزی را می بیند ما داریم آن چیز را حس میکنیم. میگوید آن نوریکه آدمی میتواند ذات و یا صفات خودش را ببیند با چشم سر نیست, با چشم باطن است که میتواند ذات خودش را آشکارا در جلوی خودش ببیند. یکی از هدفهای عرفان اینست که آن چشم باطن را در اشخاص باز کند. در همه آن چشم و گوش باطن و وجدان هست منتها در بسیاری از ما پوشانده شده بوسیله حجابهای کینه, شهرت بیجا, ثروت نا مناسب و مقام نا لایق و امثال این چیزها.

گــفــت اکنون عــیــب هـــای او بــگو
آنـچــنـــانــکِ گــفــت او از عـتیــبِ تــو
شاه بآن غلام نیکخوی گنده دهان رو کرد و گفت, حالا تو عیبهای رفیق خودت را بگو و بگو ببینم رفیقت چه عیبهائی دارد.

تــا بــدانــم کــه تــو غــمــخوارِ مــنی
کــدخـــدای مُــلـــکـــت و کــار مـــنـــی
کدخدا یعنی کار گذار و پیشکار. ملکت هم بمعنی مملکت است و هم بمعنی سلطنت. تو حالا عیبهای رفیقت را بگو تا من بدانم که تو خیرخواه من هستی و غمخوارو کارگذار و پیشکار من هستی. میخواهم کارهای بزرگ مملکتم را بدست تو بدهم.

گـفــت ای شه مـن بـگویــم عیبهاش
گرچه هست او مرمرا خوش خواجه تاش
آن غلام گفت بسیار خوب ای شاه من. منهم اکنون عببهای او را میگویم اگر چه اویک همکار خوب من هست.

عـــیــب او مــهــر و وفــا و مردمـی
عـــیـــب او صـــدق و ذُکــا و هــمــدمــی

مردمی یعنی مردمداری. صدق یعنی راست گوئی. ذُکا یعنی هوشیاری و همدمی یعنی سازگاری. آن غلام گفت عیب آن غلام مهربانی, وفاداری, مردمداری و راستگوئیست بعضافه هوشیاری و سازگاری. مفهوم این بیت که پیام مولاناست اینست که: هر کسیکه دلی پاک, قلبی بی آلایش و درون و باطنی منزّه باو عطا شده نیکی را در همه جا می بیند. اگر کسی فقط بدی را میبیند بدانید که منشأ و دلیل این بدیها خودش است و بد بینی در وجودش هست. و میگوید کسیکه پاک دل شد و نیک دل شد بجز نیکی نمی بیند و هر آنچه می بیند برای او نیکوست و چقدر آرام و راحت هست.

کــمــتـریــن عـیبش جوانمردی و داد
آن جـــوانــمـــردی کــه جان را هــم بداد

جوانمردی یعنی بخشندگی و فتوت. یعنی ایثار باین معنی که وقتی نعمتی باو میرسد دیگران را بر خودش مقدم بشمارد. یعنی از خودش بگیرد و بدیگران بدهد. داد بمعنی دادگستری. میگوید ای شاه, کوچکترین و کمترین عیب این رفیق من ایثار و بخشندگی و دادگریست تا حدی که اگر قرار باشد جان خودش را هم در این راه فدا کند و ایثار کند، میکند. باز مولانا پیامی دارد که بنظر آدمی که صاحب کمال است نه تنها از نظر دانش بلکه بکمال خداوند کامل شده و اثری از کمال خداوند در او هست، آن چیزی را که در خودش می بیند و مردم از آنها تعریف میکنند او همه اینها را عیب می بیند. هر صفتی که خوب است و او دارد، این آدم صاحب کمال همه آنها را عیب میداند چون این صفات خودش را با صفات خداوند مقایسه میکند و انوقت میگوید آیا این صفات مرا خوب میدانی؟ در برابر صفات خداوندی اصلا عیب است و هیچ قابل مقایسه نیست. تعجب ندارد که این غلام در حالیکه دارای صفات خوب هست خوش بزبان میاورد که اگر همکار من عیوبات مرا بر شمرده است او حتما راست گفته و این صفات من در برابر صفات خدامندی حتما عیب است. ای کاش بجائی برسیم که آن چنان که مولانا میخواهد ما هم فکر و اندیشه کنیم.

صــد هزاران جــان خـدا کـرده پدید
چــه جــوانــمــردی بُود کــانرا نــدیـــد؟

چه جوانمردی بود یعنی آن کدام جوانمرد هست. مولانا میگوید خداوند تعداد بیشماری جان پدید آورده. آن جوانمردی که این خلق کردن ها را نبیند او چه جور جوانمردی هست؟ او اصلا جوانمرد نیست و اگر میبود داوری و قضاوتش درست میبود. این بیت تناسبی دارد با بیت بالائی. در بیت بالا گفت: او بجائی میرسد که آنقدر بخشنده است که حتی جان خودش را هم ایثار میکند. در این بیت میگوید خداوند که جان کم نمی آورد، اگر جان خودش را در راه دیگری ایثار بکند, آن خداوندی که بی نهایت جان بوجود آورده دو باره باو جان می بخشد و او بی جان نمیماند. حالا این جان همان روح است. همیشه گفته شده که مولانا بجای روح کلمه جان را بکار میبرد. اگر کسی روح حیوانی و انسانی خودش را در راه کسی خواسته باشد فدا بکند روح او وصل است بروح خداوند. پس معلوم میشود که به مقامی از کمال رسیده است که روح او پیوسته بروح خداست میگوید کسیکه روح الهی را نمیبیند و فقط روح را حیوانی میداند و روح الهی را نمیبیند، این آدم خیلی بخیل است. حالا این همه روح بخشیده و بوجود آورده مثل خورشیدی که این همه نور میدهد یعد یک کسی در برابر خورشید بگوید این نور نیست, او خیلی آدم بخیلی هست. وقتی یک نوزادی متولد میشود روحش فقط روح حیوانیست زیرا او فقط یک چیزی میخواهد ولی بتدریج قسمتی از روح حیوانی او تبدیل میشود بروح الهی. وقتی قسمت بیشتر روح حیوانی او به روح الهی تبدیل شد آنوقت است که دیگر بکمال رسیده. حالا وقتیکه خداوند اینهمه جان آفریده و ما بگوئیم میترسیم که جانمان را فدا بکنیم آنوقت ما خیلی بخیل میشویم.

ور بــدیــدی کِی بـجـان بُخلــش بُدی
بَهرِ یک جان, کِی چنـیــن غمگـین شدی؟

میگوید این آدم بخیل است و نمی بیند این جانهائی که خداوند خلق کرده، و اگر میدید کِی میترسید که این جان حیوانی و یا روح حیوانی خودش را فدا بکند. بهر یک جان بی ارزش حیوانی چرا اینقدر غمگین میشود؟ برای اینکه این آدم نمیتواند ببیند خلاقیت و جان آفرینی خداوند را و نمیتواند قبول کند که اگر این جان حیوانیش بمیرد و جسمش هم فاسد بشود و برود روحش باقیست و آن روح جزئی از خداست و آن روح همیشه پایدار است اگر او این را قبول کند دیگر آزاد میشود و غمگین نمیشود.

هیچ نظری موجود نیست: