۱۰.۳.۰۱

حسد کردن حشم بر غلام ۵



گويد آن استاد مر شاگرد را
ای کم از سگ ، نيستت با من وفا
خود مرا استا مگير آهن گسل
همچو خود شاگرد گير و کوردل
نه از منت ياريست در جان و روان
بی منت آبی نمی گردد روان
پس دل من کارگاه بخت تست
چه شکنی اين کارگاه ای نادرست
گوييش پنهان زنم آتش زنه
نی به قلب از قلب باشد روزنه
آخر از روزن ببيند فکر تو
دل گواهی میدهد زين ذکر تو
گير در رويت نمالد از کرم
هرچه گویی خندد و گويد نعم
او نمی خندد ز ذوق مالشت
او همی خندد بر آن اسگالشت


پس خداعی را خداعی شد جزا
کاسه زن کوزه بخور اينک سزا
گر بدی با تو ورا خنده رضا
صد هزاران گل شکفتی مر ترا
چون دل او در رضا آرد عمل
آفتابی دان که آيد در حمل
زو بخندد هم نهار و هم بهار
درهم آميزد شکوفه و سبزه زار
صد هزاران بلبل و قمری نوا
افکنند اندر جهان بينوا
چونک برگ روح خود زرد و سياه
می ببینی چون ندانی خشم شاه
آفتاب شاه در برج عتاب
ميکند روها سيه همچون کتاب
آن عطارد را ورقها جان ماست
آن سپيدی و آن سيه ميزان ماست
باز منشوری نويسد سرخ و سبز
تا رهند ارواح از سودا و عجز
سرخ و سبز افتاد نسخ نوبهار
چون خط قوس و قزح در اعتبار


حسد کردن حشم بر غلام خاص قسمت پنجم:
مولانا درپایان قسمت چهارم این داستان مطلبی را خیلی تأئید کرد و صحبت از نگه داشتن حرمت استاد, معلم, مربی, مرشد و راهنما بود.البته همه اینها یکیست و بحثش باینجا رسیده بود که اگربعضی از شاگردانِ استادان یک مطلب کمی و یا حتی ناقصی را از مرشد و یا استاد و یا معلم خودشان را شنیدند، این را بر میدارند و خودشان را با استاد خودشان برابر میدانند و با او همسری میکنند و در جا های دیگر بنام خودشان این مطلب ها را تعریف میکنند. وقتی مولانا اسم مرشد را می آورد منظور او مرشد خانگاهی نیست. در هر حال مولانا متذکر شد که اینکاری که بعضی از شاگردان میکنند, کار بسیار نا پسندیست و گفت:
نـحس شــاگـردی کـه بـا اســتاد خـویش
هــــمســری اغــازد و آیـــد بـپــیــش
همسری آغازد یعنی خودش را برابرمیداند و آید
بپیش یعنی خودش را برخ شنونده میکشد این یک اصطلاح است که وقتی کسی آید بپیش یعنی دارد خودش را برخ دیگران میکشاند. ادامه داد که اگر نادانان مقابله بکنند با استادشان و بی ادبانه خودشان را برخ استادشان بکشند, این یکی از زشت ترین کارها یست که در عرفان اصلا گناه بزرگی بشمار میرود. حالا دنبال آنرا میگیریم تا ببینیم مولانا تا کجا ادامه میدهد.

گــوید آن اســـــتـــــاد مــــرشـــــاگرد را
ای کــم از ســگ, نـیســت با مـن وفـا
همه میدانیم که همه سگها صفت وفاداری را دارا هستند. ای کم از سگ یعنی تو در وفاداری از یک سگ کمتر هستی یعنی آن صفت وفاداری را یک سگ دارد وتو نداری. وقتی تو کلام من را بزبان خودت و بنام خودت بیان میکنی, معلوم میشود که نسبت به من و یا مرشدت وفادار نیستی.

خود مرا آُســـتـا مگیر آهن گُســـل
هـمچو خود شــاگــرد گیر و کور دل
در مصراع اول (د) کلمه استاد را بخاطر جور شدن آهنگ شعری انداخته است. مگیر یعنی بحساب نیاور. آهن گُسل یعنی بسیار نیرومند که میتواند زنجیر را پاره کند. در اینجا منظورش زنجیر دشواریها و مشگل هاست و از کلمه گُسلیدن آمده و گسلیدن یعنی پاره کردن. در مصراع دوم: شاگرد گیر یعنی شاگرد فرض کن. کور دل کسیکه نمیتواند حقایق را ببیند. این مرشد و یا استاد بشاگردش میگوید تو من را استادِ نیرومندی که میتواند مشکلات را حل بکند و معما ها را بگشاید همچنانِ شخص نیرومندی که میتواند زنجیر ها را بگسلد بشمار نیاور تو من را مثل خودت بدان و مثل خودت یک شاگرد فرض کن و مثل خودت یک کور دل فرض کن که من هم مانند تو یک کور دل هستم.
نـه از مـنــت یـاریســت درجـان و روان
بی منت آبی نمیگردد روان
نه از منت را نزمنت میخوانیم و یعنی مگر اینطور نیست از من تو را. آبی نمیگردد روان یعنی آب دانش و آب معرفت بطرف تو روان نمیشود. میگوید بدون یاری و کمک من در جان و روان تو آب معرفت و حقیقت جاری نمیشود حتی اگر من را مثل خودت تصور بکنی مشکل تو بدون من حل نمیشود. حالا که اینطور است چرا دل من را آزرده میکنی؟
پس دل مــن کارگاه بخت تســت
چــه شکنی این کارگاه ای نــا درست
کارگاه یعنی محلی که در آن یک چیزی درست میشود. چه شکنی را چشکنی میخوانیم. میگوید نه اینست که روح و روان تو از من است و اگر من نباشم هیچ معرفتی بتو نمیرسد و تو هیچ بهره ای نمیبری. در اینصورت این دل من که کارگاه بخت تواست و در آن برای تو بخت و اقبال ساخته میشود و آن بخت و اقبال بتو روی میاورد و بتو معرفت میدهد. این کارگاه اینچنین با ارزشی را چرا می شکنی و من را آزرده میکنی. تو وقتی اینکار را میکنی در حال خراب کردن کارگاه بخت و اقبال خودت هستی ای نا درست.

گویی پنهان میزنم آتش زنـه
نـه بقلب از قلب باشد روزنه
آتش زنه یعنی سنگ آتش زنه را بچیزی بزنند که جرقه بدهد. در اینجا آن مرشد و یا معلم هنوز دارد با شاگرد حرف میزند و میگوید تو داری پنهانی آتش افروزی میکنی و این بمعنای توطئه است. با خودت میگوئی استاد من که متوجه نیست و من پنهانی اینکار را میکنم. مگر تو آگاه نیستی که قلب بقلب راه دارد و یا دل بدل راه دارد؟ تو توجه باین نکردی که یک استاد روشن ضمیر و یک مرشد بینا دل اصلا با نور خدا همه چیز را می بیند و فراست دارد یعنی تو هرچه که فکر میکنی او دارد فکر تو را میخواند. او وقتیکه به چهره تو نگاه میکند فکر تو را میخواند. حالا مولانا برداشتیکه از این دل بدل راه دارد اینست که بین دلهای آنسانها یک ارتباط شعوری و معرفتی برقرار هست و انچه که بر دلها میگذرد در یکدیگر محسوس و آشکار میشود. اصولاً بنا به باور مولانا و روی اصل عرفان مولانا خاصیتی هست که دلهای افراد نسبت بیکدیگر یک ارتباطی وجود دارد. مثلا یک وقتی کسی بدیگری میگوید که بدل من الهام شد که تو بهبود پیدا میکنی. این الهام شد یعنی بدون اینکه کسی بمن بگوید.

آخــــر از روزن ببیند فکر تو
دل گواهیی میدهد از ذکـــر تـو
از روزن ببیند همان گلیم سوراخ سوراخ است که در ابیات قبلی همین داستان تعریف کرد که تو نمیتوانی در پشت این گلیم مخفی شوی چون معلم و مرشد تو از این سوراخهائی که گلیمت دارد فکر تو را میخواند و از دل تو آگاه میشود. یعنی تو وقتی در دلت یک اندیشه ای میکنی دل او به این اندیشه تو گواهی میدهد. این کلمه ذکر در عرفان چند نوع هست. یک وقت ذکری که میکنی بان ذکر جلیل گفته میشود یعنی یک کسی تسبیح بدست میگیرد و با صدای نسبتا بلند میگوید یا الله, یا الله. ذکر دیگری هست که بآن ذکر خفی گفته میشود که آن فقط در دل گفته میشود و ذکری که در مصراع دوم آمده ذکر خفیست

گـــیـــر, در رویـــت نماند از کرم
هرچه گویی خـنـدد و گوید نیم
گیر یعنی فرض کن. در رویت نمالد یعنی از بزرگواری برویت نیاورد. کلمه نعم یعنی آری. میگوید فرض کن که آن مرشد عمل زشت تو را برویت نیاورد و هرچه هم میگوئی برویت هم بخندد و بگوید آری.

او نمیخندد ز ذوق مالست
او همی خندد بر آن اسگالست
ذوق اینجا یعنی خوشحالی. مالشت یعنی گوشمالیت. اسگال از اسکالیدن است و یعنی اندیشیدن و فکر کردن. میگوید این استادی که وارد بقلب تو هست و دارد درون تو را می بیند بتو لبخندی میزند از این جهت نیست که از تو چیزی دیده است و از آن خوشش آمده و حالا دارد لبخند میزند. او با خودش میگوید حالا من او را تنبیه خواهم کرد که او در جای دیگر حرف مرا بنام خودش نزند. این لبخند او از لذت گوشمالی دادن و تنبیه کردن نیست. او از نظر تمسخر و استیضاح دارد تو را مسخره میکند. یعنی او دارد بفکر باطل تو میخندد. او باین اندیشه نا درست تو میخندد و در دلش تو را مسخره هم میکند.

پس خداعی را، خداعی شــد جـــزا
کــاســه زن، کــوزه بــخــور اینک سـزا

خِدا یعنی خدعه و خداعی یعنی یک خدعه. خدعه یعنی نیرنگ و حیله. کاسه زن کسیهست که کاسه توی سر یکی میشکند. مولانا میگوید هر خدعای را یک خدعه دیگر جزای آن است. اگر کسی کاسه توی سر کسی بزند، مردم میگویند که باید یک کوزه بسر آو زده بشود. یک اصطلاهی هست که میگوید کلوخ انداز را پاداش سنگ است. کلوخ یک مشت گلِ خشک شده است و حالا اگر کسی کلوخ بسر دیگری بزند پاداش آن کلوخ زن، سنگ است. اگر تو ای شاگرد من داری بمن خدعه ای میزنی بدان که استاد تو یک خدعه بالاتری که در بین مردم جایز توست بتو نمیزند و فقط یک لبخند مسخره آمیز بتو ما را بس.

گــر بُــدی بــا تـــو ورا خـــنــدۀ رضا
صــد هــزاران گـــل شکفتی مــن ترا
این خنده ای را که استاد تو بتو میکند خنده رضایت نیست بلکه خنده تمسخر است. اگر که لبخند او یک لبخند ناشی از رضایت بود آنوقت چقدر خوب میشد و خوب میبود و از آن لبخند رضایت آمیزَش، هزار گل معنویت درباغ دل تو میشکفت. ولی لبخندش از رضا نیست.

چــــون دلِ او در رضــــا آرَد عــمـــل
آفتابی دان کــــه آید در حمل
آرد عمل یعنی اقدام کند. آفتاب منظور خورشید است. حَمَل یعنی برّه.( حمل همان فروردین ماه است) منجمین و ستاره شناسان پارسی در هزاران سال پیش مدار گردش زمین بدور خورشید را به دوازده قسمت تقسیم میکنند و هر منطقه را برج مینامند و هر برجی را باسم یکی از حیوانات اسم گذاری میکنند.(همان که بنام طالع بینی چینی معروف کردند، درحالیکه نه تنها پارسیست بلکه تقویم امروزی هم بر اساس همین دانش هزاران سال پیش دانشمندان پارسیست) اسم یکی از این برجها بنام برّه است. حالا وقتیکه زمین دور خورشید میچرخد و این قسمتی را که برج بره نامیده میشود در مقابل خورشید قرار بگیرد درست اول بهار و روز اول فروردین است. نشان از سبزی و سرور و خرمی دارد و هم چنین نشانی از زنده شدن و یا بیدار شدن زمینیکه در ایام پائیز و زمستان بخواب رفته بود دارد. میگوید: اگر این لبخند استاد تو لبخندی از رضا باشد آنوقت خورشید زندگی تو در برج حمل قرار میگیرد و زندگی تو پر از طراوت و خوشی خواهد شد.

زو بخندد هــم نـهــار و هـــم بـهـار
در هــم آمیزد شکوفه و ســبــزه زار
نَهار بمعنی روز است. از این خنده رضایت آمیزی که استاد میکند روزها و بهاران هردو خندان میشوند و شکوفه ها شکفته میشوند و همه جا را شادی در بر میگیرد هم روزها میخندد و هم بهار می خندد و قلب تو با طراوت میشود.

صدهــزاران بلبل و قُـمـری نـوا
افکنند انـــدر جهان بی نوا

مولانا جهان را بی نوا میداند برای اینکه این جهان پُر است از خرابی و ویرانی و بی عدالتی, جهانیست که هیچ چیزش باقی نمیماند و پُر از فساد است. نوا در مصراع اول یعنی نغمه و صدای دلپذیر و نوا در آخر مصراع دوم یعنی دنیای بی نوا. اگر استاد تو بتو لبخند با رضایت بزند مثل اینست که صد ها هزار بلبل و قُمری نوای دلنشین خودشان را در این دنیای بی نوا سر داده اند و تو از شنیدان آنها لذت میبری. این بیتها دارای پیام هم هست و آن پیام تحول است که این یکی از اصول عرفان هست. نشان دهنده تحول است که در وجود یک انسان پیدا میشود. هرکسی میتواند قلبش متحول شود. اندیشه و ضمیرش تغییر پیدا کند در جهت بهتر. اگر که بطن و درون و قلب آدمها تحول پذیر نبود، استاد و معلم و مرشد هیچ کاری نمیتوانستند انجام بدهند. چون تحول پذیری هست آنوقت استاد و معلم میتواند قلب شاگرد خودش را متحول نماید. تحول از کلمه حال است و یعنی از حالتی بحالت بهتر رفتن.

چـونکِ برگ روح خــود زرد و سـیاه
می ببینی چون ندانی خشم شاه
برگ روح خود یک اضافه تشبیهی است یعنی روح برگ مانند خودت. در موقع خواندن کلمه سیاه را باید بچسبانید به می ببینی در مصراع دوم. فرض بگیر که روح تو مثل برگ درختان است. اما وقتیکه این برگها یک وقتی زرد و سیاه میشوند و پژمرده و بالا خره میریزند. این روح برگ مانند تو هم همینکار را میکند. آن برگی که در باغ است خزان زده میشوند و لذا روح تو هم روزی خزان زده میشود و ترا دلتنگ و ملول میکند و تو نمیدانی چرا ملول شده ای. وقتی این احساس را داری چطور فکر نمیکنی که معلم و استادت بروی تو خشم گرفته و خزان را بدل تو آورده؟ اگر لطف او در تو ایجاد بهار میکند خشم او هم در تو ایجاد خزان میکند. این شاه در آخر مصراع دوم همان معلم و استاد است و ارتباطی به دربار ندارد.

آفتاب شــــاه در بــــرج عــــتــاب
میکند روهــا سیه همچون کـتـاب
آفتاب یعنی خورشید. شاه هم بمعنی استاد و مرشد است. عتاب بمعنی قهر و خشم و سرزنش است و برج عتاب یعنی برج جَدی. یکی از این برجهای دوازده گانه بنام جَدی بدون تشدید هست. کلمه جَدی یعنی بز.( جدی نام ماه دی است) حالا وقتیکه برج جَدی در برابر خورشید قرار میگیرد, آنوقت اول دی هست یعنی اول زمستان. درست بر عکس بهار عمل میکند یعنی سردی و خشکی و طوفان و برف و غیره. بیت دوم باین معنیست که در این فصل چهره های طبیعت رو بسیاهی میرود. میگوید وقتی چنین حالتی بتو دست میدهد, تو گرفته گی داری, اخمهایت تو هم هست و چهره ات در هم است و از همه روگردان هستی باید از خود سؤال کنی که بچه دلیل اینطور شدی؟ جواب اینکه برج زندگی تو در برابر برج جَدی و یا بز قرار گرفته. در دل تو برف باریده و یخبندان است.

آن عَطــارد را ورقــهــا جـان مـاست
آن سپیدی وآن سیه مـیـزان مــاست

عطارد یکی از سیارات نه گانه منظومه شمسیست و بآن مرکوری هم گفته میشود و در فارسی بآن تیر میگویند. این عطارد نزدیکترین سیاره از نه سیاره بزمین است. هرکدام از این سیاره ها دارای خصوصیاتی بود. عطارد نمایانگر دبیر و منشی گری و نویسندگی و ادبیات بود. حالا اگر این عطارد بنویسد, ورقهای کاغذ سفید را سیاه میکند یا بعبارت دیگر عطارد میتواند ورقهای جان ما را سیاه کند. این سپیدی و سیاهی در مصراع دوم نشان دهنده وضع ما و میزان ماست. یعنی نشان دهنده حال ماست. اگر که ورق دلمان سپید است ما خوشحالیم و اگر سیاه است ما هم بد حالیم.

بــازمــنشـوری نـویسـد سـرخ وسـبز
تا رهند ارواح از سودا و عجز
سرخ و سبز افتاد نسخ نوبهار
چون خط قوس و قزح در اعتبار

در مصراع اول میگوید این عطارد فرمانی مینویسد که برنگ سرخ و سبز است و این هم نشان بهار و خوشی و خوشحالیست. ولی از لحاظ عرفان علامت باورمندی و ایمان است. هر کس که باورمند باشد هم چهره بیرونش و هم برگ دلش سبز و سرخ است وحالت شادی و طراوت دارد. ولی کسیکه باورمند نباشد او دلش تاریک و سیاه است و خیال میکند که همه چیز برای او خوب است ولی در بطنش همیشه تاریکیست که آنوقت باید به مواد مخدر روی آورد. در مصراع دوم سودا یعنی خیالات ناراحت کننده و بد. میگوید عطارد منشور های سرخ و سبز هم مینویسد تا اینکه روح های ما را از کفرو ناراحتی و عجز رهائی بخشد. حالا برای جمع بندی مطالب فوق باید بگوئیم عطارد فلک روحانی و معنوی آن انسانهای کامل هستند و آنها مرشدهای معنوی و راهنما ها و معلم هائی هستند که میتوانند ما را از جهل و نادانی نجات بدهند.

هیچ نظری موجود نیست: