۷.۲.۰۱

بس فسادی کر ضرورت شد صلاح


فروختن صوفيان بهيمه مسافر را جهت سماع بخش نخست:
سوفی در خانگه از ره رسيد
مرکب خود برد و در آخر کشيد
آبکش داد و علف از دست خويش
نه چنان سوفیی که ما گفتيم پيش
احتياطش کرد از سهو و خباط
چون قضا آيد چه سودست احتياط
سوفیان تقصير بودند و فقير
کاد فقر ان يعي کفرا يبير(فقر مادر افساد است)
ای توانگر که تو سيری هين مخند
بر کژی آن فقير دردمند
از سر تقصير آن سوفی رمه
خرفروشی درگرفتند آنهمه
کز ضرورت هست مرداری مباح
بس فسادی کز ضرورت شد صلاح
هم در آندم آن خرک بفروختند
لوت آوردند و شمع افروختند


ولوله افتاد اندر خانگه
کامشبان لوت و سماعست و شره
چند ازين صبر و ازين سه روزه
چند چند ازين زنبيل و اين دريوزه
چند ما هم از خلقيم و جان داريم ما
دولت امشب ميهمان داريم ما
تخم باطل را از آن میکاشتند
کانک آن جان نيست جان پنداشتند
وان مسافر نيز از راه دراز
خسته بود و ديد آن اقبال و ناز
سوفیانش يک بيک بنواختند
نرد خدمتهای خوش ميباختند
گفت چون می ديد ميلانش بوی
گر طرب امشب نخواهم کرد، کی
لوت خوردند و سماع آغاز کرد
خانگه تا سقف شد پر دود و گرد
دود مطبخ گرد آن پا کوفتن
ز اشتياق و وجد جان آشوفتن
گاه دست افشان قدم میکوفتند
گه به سجده صفه را ميروفتند
دير يابد سوفی آز از روزگار
زان سبب سوفی بود بسيارخوار
جز مگر آن سوفیی کز نور حق
سير خورد او فارغست از ننگ دق
از هزاران اندکی زين سوفیند
باقيان در دولت او ميزيند
چون سماع آمد ز اول تا کران
مطرب آغازيد يک ضرب گران
خر برفت و خر برفت آغاز کرد
زين حراره جمله را انباز کرد
زين حراره پایکوبان تا سحر
کف زنان خر رفت و خر رفت ای پسر
از ره تقليد آن صوفی همين
خر برفت آغاز کرد اندر حنين
شادی آمد غصه از خاطر برفت
خر برفت و خر برفت و خر برفت
چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماع
روز گشت و جمله گفتند الوداع
خانگه خالی شد و سوفی بماند
گرد از رخت آن مسافر ميفشاند
رخت از حجره برون آورد او
تا بخر بر بندد آن همراه جو
تا رسد در همرهان او ميشتافت
رفت در آخر خر خود را نيافت
گفت آن خادم بآبش برده است
زانک خر دوش آب کمتر خورده است
خادم آمد گفت سوفی خر کجاست
گفت خادم ريش بين جنگی بخاست
گفت من خر را بتو بسپرده ام
من ترا بر خر موکل کرده ام
از تو خواهم آنچ من دادم بتو
باز ده آنچ فرستادم بتو
بحث با توجيه کن حجت ميار
آنچ من بسپردمت وا پس سپار
گفت پيغامبر که دستت هر چه برد
بايدش در عاقبت وا پس سپرد
ور نه ای از سرکشی راضی بدين
نک من و تو خانه قاضی دين
گفت من مغلوب بودم سوفیان
حمله آوردند و بودم بيم جان
تو جگربنده ميان گربگان
اندر اندازی و جویی زان نشان
درميان صد گرسنه گرده ای
پيش صد سگ گربه پژمرده ای
گفت گيرم کز تو ظلما بستدند
قاصد خون من مسکين شدند
تو نيایی و نگویی مر مرا
که خرت را ميبرند ای بينوا
تا خر از هر که بود من وا خرم
ورنه توزيعب کنند ايشان زرم
صد تدارک بود چون حاضر بدند
اينزمان هر يک به اقليمی شدند
من که را گيرم که را قاضی برم
اين قضا خود از تو آمد بر سرم
چون نيایی و نگویی ای غريب
پيش آمد اين چنين ظلمی مهيب
گفت والله آمدم من بارها
تا ترا واقف کنم زين کارها
تو همي گفتب که خر رفت ای پسر
از همه گويندگان با ذوق تر
باز ميگشتم که او خود واقفست
زين قضا راضيست مردی عارفست
گفت آنرا جمله ميگفتند خوش
مر مرا هم ذوق آمد گفتنش
خلق را تقليدشان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر آن تقليد باد
خاصه تقليد چنين بيحاصلان
خشم ابراهيم با بر آفلان
عکس ذوق آن جماعت ميزدی
وين دلم زان عکس ذوقی ميشدی
عکس چندان بايد از ياران خوش
که شوی از بحر بی عکس آب کش
عکس کاول زد تو آن تقليد دان
چون پياپب شد شود تحقيق آن
تا نشد تحقيق از ياران مبر
از صدف مگسل نگشت آن قطره در
صاف خواهی چشم و عقل و سمع را
بر دران تو پرده های طمع را
زانک آن تقليد صوفی از طمع
عقل او بربست از نور و لمع
طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع
مانع آمد عقل او را ز اطلاع
گر طمع در آينه بر خاستی
در نفاق آن آينه چون ماستی
گر ترازو را طمع بودی به مال
راست ک گفتی ترا زو وصف حال
هر نبیی گفت با قوم از صفا
من نخواهم مزد پيغام از شما
من دليلم حق شما را مشتری
داد حق دلاليم هر دو سری
چيست مزد کار من ديدار يار
گرچه خود بوبکر بخشد چل هزار
چل هزار او نباشد مزد من
کی بود شبه شبه در عدن
يک حکايت گويمت بشنو بهوش
تا بدانيکه طمع شد بند گوش
هر که را باشد طمع الکن شود
با طمع کی چشم و دل روشن شود
پيش چشم او خيال جاه و زر
همچنان باشد که موب اندر بصر
جز مگر مستی که از حق پر بود
گرچه بدهی گنجها او حر بود
هر که از ديدار برخوردار شد
اينجهان در چشم او مردار شد
ليک آن صوفی ز مستی دور بود
لاجرم در حرص، او شبکور بود
صد حکايت بشنود مدهوش حرص
درنيايد نکته ای در گوش حرص.

داستان جدید مولانا مربوط به یک سوفیی مسافر است که وارد خانگاه میشود.( خانگاه در واقع یک مسافرخانه رایگان بود که تا ۲۰۰ سال پیش در امپراتوری صفوی در جای جای ایران وجود داشت و مسکن رایگان برای بینوایان و فقرای مسافر فراهم میکرد.) سوفی خرش را در طویله میبندد و برعکس سوفی داستان پیشین که تیمار خرش را بدست خادم تقلبی سپرد و به او اعتماد کرد و در نتیجه خر از دست داد، اینبار مولانا میفرماید که سوفی دیگر به خادم اعتماد نکرده و خود خر را تیمار کرده و سپس او را بخادم خانگاه سپرده و وارد خانگاه شده و در جمع سوفیان جای میگیرد. اینبار سوفی داستان با تجربه ای که از خیانت خادم دارد به او اعتماد نمیکند ولی غافل از این است که صوفیان دیگر هم براستی صوفیان واقعی نیستند. در داستان پیشین مولانا اعتماد به غریبه را مردود دانسته و آنرا منع میکند، دراین داستان مولانا اعتماد بخودیها را هم زیر سئوال مییرد. همچنین هدف مولانا از داستان جدید مانند داستان گذشته تقبیح;تقلید و مقلد است، این داستان را هم که تشریح کننده مضرات تقلید است بعنوان شاهد مطلب خودش و برای تأئید اینکه انسان نباید مقلد باشد و برعکس باید محقق باشد میاورد. قبل از تفسیر باید خوانندگان توجه بکلمه سماع بکنند. کلمه سماع منظور رقص سماع صوفیان است و از سمع است یعنی شنیدن. این صوفیان در مجالس خودشان با دف و نی و تنبور و بخصوص با دف, بعضی وقتها با چند تا دف با هم میزدند و اینها بوجد و سرور میامدند نهایتاّ بپا میخواستند و برقص سماع مشغول میشدند. چون اول از آهنگ دف و تنبور و شنیدن آن بود و بعد برقص کردن میرسید, این رقص را سماع میگفتند. وقتی رقص سماع بپایان میرسید آنها خسته بودند و گرسنه هم شده بودند و لذا برای خودشان یک مهمانی ترتیب میدادند.ولی اغلب این صوفیان فقیر بودند و بر پا کردن مهمانی و خورد و خوراک در قدرت مالی آنها نبود. بعد از اینکه این صوفی مسافر رسید و الاغش را در طویله به خادم سپرد و بجمع صوفیا پیوست ، سوفیان بسراغ خر رفته و قصد فروش آنرا کردند، خادم مخالفت کرده ولی از تعداد و خشم آنان ترسیده و خر را به آنان میدهد. صوفیان خر این مسافر تازه وارد را فروختند و با پول بدست آمده از فروش الاغ او وسائل سفره رنگین خود را براه انداختند و این موضوع را از این تازه وارد صاحب الاغ پنهان نگه داشتند.

صــوفـــئــی در خــانـــقـــاه از رَه رسید
مَـرکَــبِ خــود بُـــرد و در آخُـــر کشـــیــد

یک روز یک صوفی از راه رسید و مرکب خودش را برد و در آخُر خانگاه بست.

آبـکش داد و عــلــف ، از دســت خـویش
نَـه آنـچـنـان صوفی که ما گـفــتـیـم پـیش

;پس از اینکه الاغش را در آخُر بست کمی آبش داد و مقداری هم علف بدست خودش به الاغش داد. این صوفی مثل صوفی قبلی نبود که الاغش را بسپارد بدست خادم آنجا و برود به بقیه صوفیان بپیوندد.

احــتــیــاطش کــرد از ســهــو و خـبـاط
چـون قضـا آیــد چـه سـود اســت احـتــیاط؟

سهو بمعنی خطا و لغزش است. خباط بمعنی گیج بودن و حیران بودن است. اگر یک کسی ندانسته اشتباهی بکند, این را سهو میگویند. ولی یک زمانی یک نفر شک دارد که این کار درست است یا درست نیست و بالاخره آن کار را میکند. این سهو نیست. آن صوفی برای اینکه مبادا الاغش کم و کسری داشته باشد احتیاط کرد و بجای اینکه او را بخادم بسپارد خودش الاغش را تیمار کرد و در تهیه آنچه را که الاغ احتیاج داشت انجام داد. ولی وقتی قضا پیش میاید دیگر احتیاط کردن بیفایده است. قضا یعنی مشیت و اراده خداوند. این دست کسی نیست و در زندگی هر کسی پیش میاید. مولانا در جای دیگر میگوید:

چون قضا آید نبینی غیر پوست
دشمنان را باز نشناسی بدوست

اینست که قضا همیشه قوی تر از شخص و اراده اوست. این تقدیر است. در اصطلاح تصوف آمده است که همیشه تقدیر بر تدبیر غالب است. پیام مولانا در اینجا این است که شما مردم خیال نکنید که در زندگی میتوانید همیشه به تدبیر خود مغرور شوید و هر کاری را که برنامه نویسی کنید میتوانید انجام دهید و وقتیکه تقدیر بیاید آنوقت از دست شما خارج است.;

صــوفــیــان تـقصـــیــر بودند و فــقـــیــر
کـــادَ فــــقـــرُ اَن یـــعــیُ کُــفــرا یُــبــیـــر

تقصیر یعنی کوتاهی و منظور اینکه امکانات نداشتند. بیت دوم کلاً عربیست ومعنی کلمه به کلمه آن اینست, کادَ یعنی نزدیک است. فقرُ یعنی تهی دستی. اَن یعنی هرگاه. یعی یعنی در بگیرد. کُفر بمعنی گناه و یبیر یعنی هلاک کننده و نابود کننده. مولانا در این بیت میگوید: وقتی فقر کامل پیدا میشود آن شخص خیلی بگناه نزدیک میشود. فقر کامل چیزیست که شخص را بگناه نابود کننده و گناه هلاک کننده نزدیک میکند. این صوفیان هم فقیر بودند و دستشان کوتاه بود و بنابراین بکفر نزدیک شدند. آنها بخاطر فقرشان الاغ این صوفی از راه رسیده را فروختند و از پولیکه بدست آوردند بساط خورد و خوراک و جشن خود را براه کردند.

ای تــوانگـر، تـو که سـیـری هـیـن مَخند 
بــر کَــــژیِّ آن فـــقـــیـــرِ درد مــــنــــد

هین یعنی آگاه باش. کژی یعنی گمراهی. ای کسیکه تو سیر هستی و از گرسنگی و فقر خبری نداری از کاریکه فقیر میکند, گمراه شده بعلت فقرش خطائی ازش سر میزند از او ایرادی نگیر و باو مخند. عیب او را نگیر. مولانا میخواهد ریشه های اجتماعی و اقتصادی انحرافات و گمراهی هائی که در جامعه پیدا میشود توجه بدهد. بیشتر انحرافات در یک جامعه ریشه اقتصادی دارد.  

از ســرِ تـــقصـــیـــر آن صـــوفی رَمــه
خــر فــروشــی در گــرفــتــنــد آنهـــمه

از سر تقصیر یعنی بدلیل فقر و نداشتن امکانات. صوفی رمه یعنی گروه و دسته. این صوفیان بدلیل فقری که داشتند همه آنها تصمیم گرفتند که خر این صوفی تازه وارد را بفروش برسانند.

کــز ضـــرورت هســت ، مـرداری مـبـاح 
بس فســادی کــز ضــرورت شد صــلاح ضرورت یعنی ناچاری. مردار یعنی حیوان مرده. مباح یعنی جایز. میگوید وقتیکه ضرورت پیش میاید و چاره دیگری وجود نداشته باشد خوردن یک حیوان مرده هم مجاز میشود. در حالت عادی خوردن حیوان مرده حرام است و نباید خورد. در مصراع دوم میگوید چقدر کارهای فساد هست که اگر ضرورت پیش بیاید اینها دیگر فساد نیست بلکه مصلحت است. 

هـــم در آن دَم آن خــرک بـفــرو خـتـند
لـــوت آوردنـــد و شــمــع افـــروخــتـــنــــد

درهمان لحظه ای که تصمیم فروش خررا گرفتند فوری خر را فروختند و با پولیکه دریافت کرده بودند رفتند و مقداری گوشت و خوراکیهای دیگر خریدند و شمع افروختند و مجلس بزمی فراهم کردند. لوت یعنی غزای بسیار لذیذ.در ایران رسم بود که همگام برپایی بزم و میهمانی شمع روشن کرده و عود میسوزاندند. 

وَلــــولــــه افـــتـــاد انــدر خـــانــــگاه
کـه امشــبـان ، لــوت و ســمــاعســت و شَرَه

ولوله یعنی شور و غوغا. که امشبان یعنی امشب. در خانقاه شور و ولوله افتاد وهمگی خوشحال خندان بودند که امشب غذای فراوان میخوریم و سماع هم میکنیم و پُر خوری هم میکنیم. شره در اصل یعنی طمع ولی در اینجا یعنی پُر خوری.

چـنـد ازین زنـبیل؟ وین دریــوزه چـنـد؟
چـنـد از ایـن صـبر و از این سـه روزه چند؟

از زنبیل منظور کشکول است. کشکول درست میشد از یک نوع میوه درشت بزرگ که داخل آنرا خالی میکردند و دوتا زنجیر بدوطرف آن نسب میکردند و بدستشان آویزان میکردند و در کوچه بازار راه میافتادند و با صدای بلند شعر هائی میخواندند و هر کسی بآنها میرسید یک پولی بداخل این کشکول میریختند و وقتی به خانقاه برمیگشتند همگی آنچه در کشکول داشتند روی هم میریختند و ازاین پول همگی با هم امرار معاش میکردند. دریوزه یعنی گدائی کردن دَمِ درخانه ها. سه روزه یعنی روزه سه روزه گرفتن که رسمی بود برای این درویشان که سه شبانه روز هیچ غذائی نمیخوردند و اسم این روزه سه روزه بود. این کشکول و این سه روزه بنا بدستور مرشدشان بود و حدف اصلی این بود که این درویشان از طریق روزه سه روزی و کشکول بدست گرفتن و روزی از این طریق بدست آوردن باعث شود که از غرور و خود بزرگ بینی آنها کاسته شود و از منم گفتنشان و تکبرشان دست بردارند. در بیت فوق از زبان درویشان میگوید تا کی ما کشکول بدست بگیریم و درِ خانه ها بریم و گدائی کنیم و روزه سه روزی بگیریم و گرسنگی بکشیم و چقدر صبر بکنیم.

مــا هــم از خَــلــقـیـم جــان داریم
مـا دولـــت امشــب مـــیــهـــمــان داریـــم 

مـــا خلقیم یعنی آدم هستیم. جان داریم ما یعنی ما هم جسم حیوانی داریم و این جسم ما احتیاجاتی دارد. دولت یعنی بخت و اقبال. میگوید ما هم جزو اجتماع هستیم و جان داریم وامشب بخت و اقبال با ماست بَه چه شب خوبیست امشب.

تــخــم بـاطــل را از آن مــیکــاشــتـنـد
کانکِ آن جــان نیســت، جــان پـنداشــتــنــد 

تخم باطل را از آن میکاشتند یعنی گُمان کردن و تصور باطل کردن. کانکِ یعنی که آنکه. مولانا اشاره به بیت قبل میکند که صوفیان گفته بودند ما هم جان داریم, و میگوید درست است که آنها جان داشتند ولی این فقط جان حیوانی بود. در تصوف و عرفان جان واقعی روح است و هرکاری برای جان حیوانی بکنند در راه یافتن حق و حقیقت باطل است، اگر زیاده از حد باشد. کلمه ای که اینها بکار بردند مورد اعتراض مولاناست. مولانا میگوید اینها نباید میگفتند که ماجان داریم و جانشان آن روح آنهاست. اگر یک صوفی بخواهد مرتب بگوبد من هم جان دارم, رفته رفته خودش را به یک حیوان تبدیل میکند.

وآن مســـــافــــر نـــــیـــــز از راه دراز
خســتـــه بــود و دیـــد آن اقـــبـــال و نـــــاز

وآن مسافر اشاره است به صوفی تازه وارد. این صوفی که از راه درازی آمده بود دید عجب مجلس خوبیست او خسته بود و در این مجلس اقبال و ناز دید یعنی همه با او خشروئی کردند و خوش آمد گفتند و اقبال بمعنی اینکه بخت روبروی من آمده و ناز بمعنی نوازشی بود که از وی بعمل میاوردند.

صـوفــیـانش یـک بــیـک بــنـواخــتـند
نـردِ خــــدمــتــهایِ خــوش مــیــبــاخـتــنــد

بنواختند یعنی نوازشش میکردند. باو تعارف میکردند بطوریکه اوبرایش بسیارخوش آیند بود. نرد خدمتها باختن یعنی بکسی خدمت کردن. خوش میباختند یعنی پیشدستی میکردند. همه نسبت بخدمت باو پیشدستی میکردند و همه یک بیک میخواستند باو خوش آمدها بگویند و تعارفها میکردند.

گـفــت چـون میدیـد مَـیــلا نشان بِـوِی
گــر طــرب امشــب نـخـواهـم کـــرد، کی؟ 

صوفی مسافر با خودش گفت. مَیلا نشان یعنی میل های آنها حالا که همه بطرف من تمایل دارند و بمن روی خوش نشان میدهند, چرا من طرب نکنم و اگر امشب طرب نکنم پس کی کنم.

لـــوت خـــوردنــد و سـمـاع آغــاز کرد
خـانــقــه تــا ســقــف شــد پــر دو و گَـــرد

 همه غذاهایشان را خوردند و کاملا سیر شدند و دف زنان و بقیه آهنگ نوازان آماده شدند و سماع را شروع کردند. وآنقدر سماع کردند که خانقاه پر از گرد و خاک ودود آشپزخانه شد.( البته سوفیان‌ حشیش هم میکشیدند که این دود احتمالا از کشیدن حشیش ایجاد شده، سوفیان اعتقاد داشتند( دارند) که حشیش روح را از جسم جدا میکند و به آنان حالت خلسه میبخشد)

دودِ مطــبــخ ، گَــردِآن پـــا کــوفــتــند   زاشــتـــیــاق و وجـــد جــان آشـــوفــتــن

پا کوفتن یعنی رقصیدن. اشتیاق یعنی شوق و وجد یعنی آن حال شادی زیاد از حدی که بکسی دست بدهد تا آنجا که خودش را نشناسد. جان آشوفتن یعنی دچار هیجان شدن. آنها روحشان از حالت آرامش بیرون آمده. در میان دود و دم مطبخ که همان جا بودهمگی رقصیدند و پای کوفتند و بهیجان آمدند تا آنجا که جانشان آشفته شد.

گــاه دســت افشــان قَــدَم میکـوفــتــنــد 
گَــه بســجــده صُــفّــه را مــیروفــتــنــد

سجده یعنی باحترام خم شدن. صفّه یک قسمتی از خانقاه که سکو مانند است از سطح خانقاه قدری بالاتر است و آنجا جای نشستن مرشد است. مرسوم است که مهمانها را هم همانجا مینشانند. میروفتند یعنی جارو و تمیز میکردند. بقدری اینها بهیجان آمده بودند و دست افشانی و پای کوبی میکردند که همه جا بلرزه در آمده بود و بعضی ها هم میرفتند جلو صُفّه و با صورت خودشان آن سکو را جارو میکردند. و این کار را خوش یوم میدانستند.  

دیــر یــابــد صـــوفـــی آز از روزگــار
زان ســبــب صــوفــی بـــود بســیــار خوار

کلمه آز معانی مختلف دارد و یکی از آن معانی حرص است. یک معنی دیگرش آرزوست. بسیار خوار یعنی شکمو و پُر خور. مولانا میگوید صوفی هم مثل آدمهای دیگرآرزوها و هوسهایی دارد ولی خیلی دیرتر از آدمهای دیگر بآرزویش میرسد. بعضی از صوفیان اصلا بآرزوهایشان نمیرسند. اگر میرسند خیلی دیر. وقتی گرسنه اش هست آرزویش غذا پیدا کردن است و هروقتیکه غذا پیدا بکند پر میخورد و بسیار خوار میشود. توجه اینکه این بیت بیان یک واقعیت است و عیب گوئی نیست. صوفی واقعی خودش را بدست خداوند میسپارد. اگر غذا بیاید میخورد و اگر نیاید صبر میکند. روایتیست از ابراهیم ادهم بلخی که یکی از صوفیان سطح بالا و از بزرگان تصوف در نیمه قرن دوم هجری بود. یک کسی آمد و گفت ابراهیم ادهم بلخی رفته و از یک دکان بقالی و سرشیر و عسل و نان هم بمقدار زیاد خریده. بیننده قدری تعجب کرد رفت پیش او و از او پرسید که شما همه اینها را میخوری؟ ابراهیم ادهم جواب داد بلی چون ما غذا بدست آوریم چون مردان میخوریم و اگر غذا بدست نیاوریم چون مردان تحمل میکنیم. این مطالب پر از پیامهاست برای خوانندگان مثنوی و شنوندگان آن. حالا در زندگی اگر یک چیزی یک ذره کم و کاست شد ما هم سعی کنیم صبر کردن را یاد بگیریم و تحمل داشته باشیم و تعادل را حفظ بکنیم. بر همین اساس است که وقتی صوفیان بنعمت میرسند از این نعمت حداکثر استفاده را میکنند و وقتی نعمت از ایشان گرفته میشود آنرا هم خواست خدا میدانند و سه روز روزه میگیرند. اصلا روزه گرفتن هم دارای فلسفه ای هست. اگر کسی یازده ماه روزی سه دفعه غذاهای چرب و نرم خورده و سیستم بدنیش پر شده از قند و چربی و عصاره های ضرر دار, پس بیا و بمدت سی روز بجای سه وعده غذا دو وعده غذا بخور و فرصتی به بدنت بده که چیزهای نا خواستنی را از خودش دور کند. بعلاوه روزه گرفتن که فقط یک وعده غذا نخوردن نیست. باید از دروغ گفتن هم روزه بگیری و از بسیاری از عادتهای ناپسند که خودت بهتر از هرکس دیگر میدانی.

جــز مــگــر آن صــوفـئــی کز نورحق
سـیـر خـــورد، او فـــارغسـت از نـنگِ دَق

در ابیات بالا گفتیم که وقتی صوفی بغذا میرسد بحد اکثر توانائیش میخورد. ولی همه صوفیان اینطور نیستند. جز یعنی باستثنای آن صوفیی که از نور خدا سیر تغذیه کرده و روحش تغذیه کرده. این صوفی میداند که هروقت لازم باشد خدا باو میرساند. او هرگز نمیرود در یک خانه را بکوبد که یک چیزی بمن بدهید که بخورم. دق یعنی در را کوبیدن. برای او ننگ است که دری را بکوبد بامید اینکه چیزی بگیرد.

از هــزارات انــدکی زیـن صــوفــیــنـد
بــا قِـــیـــان در دولــــت او مـــی زیــنـــد

مولانا میگوید از هزار صوفی که شما ببینید فقط یکی از آنها آن صوفیی هست که من میگویم. انتظار نداشته باشید که همه صوفیان اینطور باشند چون کاریست بس مشگل. مابقی صوفیان دارند از سر دولت این یک صوفی زندگی میکنند.

چــون ســـماع آمـــد ز اول تـــا کــران
مطــرب آغــازیــد یـــک ضـــرب گـــران 

خــر بــرفت و خــر بــرفت آغــاز کرد
زیــن حــرارت، جــمــله را انــبــاز کــرد

کران در اینجا یعنی آخر و پایان ولی معانی دیگر هم دارد. چون رقص سماع از اول بآخر رسید مطربها برای اینکه سماع را پایان بخشند همگی باهم محکم بدفهای خود میکوبیدند و یک آهنگ بسیار تند و بوجد آورنده را مینواختند و یک چیزی هم میخواندند. مطرب آغازید یک ضرب گران یعنی مطربان آهنگی را که میزدند بسیار تند کرده بودند و دفهای خودشان را شدیدا میزدند و اوج هیجان را بوجود آوردند. وقتی چند دف زن با هم دم میگیرفتند باید یک چیزی هم بخوانند. در این مجلس دم گرفتند که (خر برفت و خر برفت ). انباز کرد یعنی شریک کرد. از این حرارت و هیجانیکه بوجود آمده بود همه صوفیان را در این دم گرفتن شریک کرد و همه آنهائی که در خانقاه بودند شروع کردند باین دم گرفتند. حالا اینجا هم یک ایهامی هست که مولانا انتظار دارد که خواننده مثنوی بآن پی ببرد. در تصوف رسمی هست که یک چیز نفی را به یک چیزی تشبیه میکنند. بعضی وقتها به گرگ و بعض وقتها به سگ و بعضی وقتها هم به خرتشبیه میکنند و بستگی دارد که چه صفتی بخواهند به آن نفی بدهند. در این میان آن صوفی مهمان هم با دیگران شروع کرد بگفتن خر برفت و خر برفت. او آنقدر بهیجان و شعف رسیده بود که نمی توانست تصور کند که این دم گرفتن مربوط بخر اوست. او آنچنان از خود بیخود شده بود که تصور میکرد این آهنگ خر برفت مربوط است به خروجود صوفیان و خیلی هم خوشحال بود که با آنها میخواند خر برفت. و در نظر او خر وجودش رفته بود. پس او هم با خوشحالی و سرور میخواند خر برفت و خر برفت و خر برفت. مولانا بعضی وقتها نفس انسانها را بانواع حیوانات تشبیه میکند بلکه ماها درس بگیریم. 

زیــن حــراره پــای کــوبــان تــا سـحر
کــف زنــان، خـررفت وخـررفت ای پسـر

 زین حراره یعنی از این شور و هیجانی که خواندن خر برفت و خربرفت بوجود آورده بود صوفیان تا سحر دم گرفتند و پای کوبی کردند و دست افشانی کردند و خواندند خر برفت و خر برفت و خر برفت ای پسر.
دنباله این داستان در قسمت دوم

هیچ نظری موجود نیست: