۵.۲.۰۱

همچو خر مصحف کشد از بهر کاه


قصه زنده شدن استخوانها بدعای عیسی قسمت دوم:

ز ابر گريان شاخ سبز و تر شود
زانک شمع از گريه روشن تر شود
هرکجا نوحه کنند آنجا نشين
زانک تو اوليتری اندر حنين
زانک ايشان در فراق فانیند
غافل از لعل بقای کانیند
زانک بر دل نقش تقليدست بند
رو به آب چشم بندش را برند
زانک تقليد آفت هر نيکويست
که بود تقليد اگر کوه قويست
گر ضريری لمترست و تيز خشم
گوشت پاره ش دان، چو اورا نيست چشم
گر سخن گويد ز مو باريکتر 
آن سرش را زان سخن نبود خبر
مستی دارد ز گفت خود وليک
از بر وی تا به می راهيست نيک


همچو جويست او نه او آبی خورد
آب ازو بر آبخوران بگذرد
آب در جو زان نميگيرد قرار
زانک آن جو نيست تشنه و آبخوار
همچو نایی ناله زاری کند
ليک بيگاری خريداری کند
نوحه گر باشد مقلد در حديث
جز طمع نبود مراد آن خبيث
نوحه گر گويد حديث سوزناک
ليک کو سوز دل و دامان چاک
از محقق تا مقلد فرقهاست
کين چو داوودست و آن ديگر صداست
منبع گفتار اين سوزی بود
وان مقلد کهنه آموزی بود
هين مشو غره بدان گفت حزين
بار بر گاوست و بر گردون حنين
هم مقلد نيست محروم از ثواب
نوحه گر را مزد باشد در حساب
کافر و مؤمن خدا گويند ليک
درميان هر دو فرقی هست نيک
آن گدا گويد خدا از بهر نان
متقب گويد خدا از عين جان
گر بدانستب گدا از گفت خويش
پيش چشم او نه کم ماندی نه بيش
سالها گويد خدا آن نان خواه
همچو خر مصحف کشد از بهر کاه
گر بدل درتافتی گفت لبش
ذره ذره گشته بودی قالبش
نام ديوب ره برد در ساحری
تو بنام حق پشيزب ميبری.

زابــرِ گــریــان شــاخ ســبــز و َتــرشود
زانکِ شــمـع از گــریــه روشن تــر شـود

زابر گریان یعنی از ابری که میبارد. سبز و تر شود یعنی گیاهان سبز میشوند و همه جا از آب باران تر و تازه میشود. در مصراع دوم میگوید که شمع هم گریه میکند و این گریه شاید باعث شود که شمع روشن تر شود. علتش اینست که وقتی مواد سوخته شده شمع در بالای شمع جمع شد آنوقت نخ وسط شمع سوخت بیشتری دارد و شعله اش کشیده تر میشود و لذا نور بیشتری را بوجود میاورد. شمع دل ما انسانها هم از گریه جانمان روشن تر میشود!! همینطور که درختان و گیاهان از لطافت باران ابر بهاری تراوت خودشان را پیدا میکنند, ما هم بخاطر بدست آوردن معنویت گریه درونی بکنیم تراوت ما بیشتر میشود.

هــر کــجــا نـوحه کـنـنـد ، آنـجـا نـشیـن
زانــکِ تـــو اولــیـــتـــری اندر حَــنـــیــن

اولیتری یعنی سزاوار تری.حنین یعنی زاری کردن و شیون کردن است. میگوید هرکجا که میبینی مردم نشسته اند ودارند گریه میکنند تو هم آنجا باش و از این گریه کردن درس بگیر و بیاد بیاور که تو برای گریستن از آنها سزاوار تر هستی. ببین آنها گریه میکنند و بخودت بگو که من از آنها سزاوار ترم که گریه بکنم. برای اینکه آنها برای چیزی گریه میکنند که فانیست و از بین رفتنیست. یا برای مالیست که از دست داده اند و یا برای مالیست که ندارند و میخواهند داشته باشند. تو آنها را ببین و همه خواستنیهای آنها فانیست و تو برای چیزی گریه کن که باقیست مثل معرفت و معنویت و حق. اگر که معنویت خالص و واقعی خداوند بتو بدهد تو پیوند با حق پیدا میکنی و پیوند با خدا یعنی جاودانگی برای اینکه خدا جاودان است.

 زانــکِ ایشـــان در فِـــراق فـــانـــی انـد
غــافــل از لــعــلِ بـــقــایِ کـــا نــی انــد

 لعل یک سنگ قیمتیست که در معدن پیدا میشود. کان یعنی معدن. لعل بقا یعنی آن بقای لعل مانند با ارزش. یک گوهری هم هست که گوهر جاویدان است. تو بر کسی گریه میکنی که در نبود و کم بود و دوری و فراق چیزهای دنیوی گریه میکند. اینکس بیخبر و غافل است از اینکه یک گوهری هم هست که از معدن معنی و حقیقت است و چه خوب است که برای آن گریه بکند که خداوند آنرا برایش ارزانی بدارد. اگر که آن ارزانی بشود آنوقت همه چیز ارزانی شده است. عرفان میگوید ما از ماده ساخته شده ایم و به ماده احتیاج داریم ولی اگر تمام زندیگیمان و وجودمان برای بدست آوردن این ماده باشد آنوقت چه امتیاز و تفاوتی بین ما و حیوان وجود دارد؟. ( و این یک تفکر بسیار اشتباه و احمقانه است که بشر از حیوان سرتر است، چراکه حیوانات هم از جنبه فیزیکی و هم رفتار اجتماعی دهها برابر نیرومندتر و بهتر از آدمی هستند،) 

زانـکِ بـردل، نـقش تـقـلـیــد اســت بـنـد
 رَو بآبِ چشــــم، بـــنـــدش را بـــرنـــد

 مولانا بارها در مثنوی از تقلید ایراد میگیرد و از مقلد شکایت میکند.حالا این یکی از جاهائیست که از تقلید ایراد میگیرد. در مصراع دوم کلمه بند یعنی سد. کلمه برند یعنی رانده کنند. رندیدن یعنی خراش دادن و رنده کردن و خراب کردن. دربیت قبل مولانا گفت مردم برای چیزهائی بیقراری میکنند که ناپایداراست. در این بیت دلیل آنرا میاورد که مردم چرا اینکار را میکنند. میگوید مردم اینکار را میکنند چونکه آنها اسیر تقلید هستند. دیده اند که دیگران اینکار را میکنند و آنها هم از دیگران تقلید میکنند. حالا که نقش تقلید بر دلت نشسته پس آن تقلید یک سدی برایت میشود که نتوانی حقیقت را در دلت احساس کنی.اگر باین حقیقت پی بردی اولین کارت اینست که بروی و آن سد را بتراشی و نابود کنی. هرچه آن سد کوچکتر و تراشیده تر بشود آن حس تقلید تو کمتر میشود.

زانکِ تـقــلـیـد ، آفــت هـــرنـیـکــویست
 کَـه بــوَد تـقـــلـیـد، اگــر کـــوهِ قــویســت

 کَه کوچک شده کاه است. مولانا معتقد است که انسانها باید محقق باشند و نه مقلد. حتی اگر یک کار نیکی را انجام میدهی چون دیده ای که شخص دیگری هم میکند, تو نباید انجام بدهی چون داری تقلید میکنی. شخصی که ارزش دارد محقق است و نه مقلد. مقلد اصلا متوجه نیست که چکار دارد میکند. در مصراع دوم میگوید اگر که این تقلید یک کوه قوی بنظر برسد باز هم یک تیکه کاه بیش نیست.( قابل توجه کسانی که مرجع تقلید دارند!)

گـر ضـریـری، لَمـتُـر ســت و تـیـزخشم
 گوشت پاره اش دان چو اورا نیست چشم

 کلمه ضریر یعنی کور و نابینا. در اینجا کنایه از مقلد است چون کورکورانه تقلید میکند. گر ضریری یعنی اگر یک مقلدی. لَمتُور یعنی خیلی چاق و تنومند و فربه. تیز خشم یعنی عصبانی و خشمناک. میگوید تقلید مثل کوری هست چاق و فربه وخشمناک ولی هیچکاری از دستش برنمی آید چون کور است. وقتی این مرد کور باشد و خیلی هم چاق باشد و خیلی هم عصبانی هم باشد کاری نمیتواند بکند و تو او را یک تیکه گوشت پاره تصور کن. چون او کور است, منظور کور دل است. اینجا مولانا تمثیلی آورده برای آنان که مدعی هستند و ادعا میکنند بمعرفت و حقیقت در حالیکه هیچ معرفت و حقیقت را هم نمیشناسند و فقط ادعا میکنند. در واقع اینگونه افراد کور دل هستند و بقول مولانا ضریر هستند و چشم باطن ندارند و بهره ای هم از معرفت ندارند. آنهائیکه دلشان از همه کور تر است ادعایشان هم از همه بیشتر است.( غولی خشمگینی که نابیناست توسط سنک تیرکمان کودکی خردسال از پا درمیآید، شخصیتی که بر اثر تقلید در شخص ساخته میشود با اندک ناملایمی ازهم میپاچد، هرچند بظاهر قوی آید.)

گــر ســخــن گـویــد، زمــو بــاریک تر
آن ســرش را زان ســخن نَــبــوَد خــبــر

سخن از مو باریکتر یعنی سخنهای خیلی خیلی ظریف و نکته های از مو باریکتر و دقیق. در اول مصراع دوم کلمه سرش, باید مینوشت سرّش یعنی سرّ او. در این بیت بخاطر آهنگ شعر تشدیدشرا برداشته. یعنی باطنش, قلبش, روحش. میگوید این شخص زبانش مشغول گفتن آن سخنان ظریف هست ولی روح و ضمیرو باطنش هیچ خبری از این حرفهائی که بزبان میاورد ندارد.  

مســتــیی دارد ز گـفـت خود ولـــیــک
از بـرِ وی تــا بــه می راهیســت نــیــک

گفت خود یعنی سخن خود. راهیست نیک یعنی راه دراز و پر مصافت تا مقصد. میگوید این آدم مقلد که ادعا میکند از حرفهای خودش سر مست شده ولی از می و شراب فرسنگها فاصله دارد. از بر وی یعنی از پیش او تا بمی و شراب راه خیلی درازیست.

هـمـچـو جـویســت او، نه او آبی خورد
آب از او بـــر آبخــــوران بُـــگــــذرد

 آبخواران یعنی تشنگان و جویندگان آب. شخص مقلد بدیگران وعظ و سخنوری میکند, حرفهای دقیق میگوید درحالیکه خودش هم نمیداند که چه میگوید. مثل جوُی آبیست که آب ازش میگذرد ولی این جوی خودش از این آب استفاده ای نمیکند. این آب سرازیر است بطرف تشنگان آب و آب نوشندگان. حرفهای این مقلد هم همینطور از دهان او جاریست ولی خودش هیچ استفاده ای از ای حرفها نمیکند.( واعظ بی عمل)

آب در جُـــو زآن نــمــیگـــیـــرد قرار
زانکِ آن جُو نـیســت تـشـنه و آبخـوار

 زان یعنی باین دلیل. آبخوار هم یعنی تشنگان آب. میگوید علت اینکه این آب در جو نمیماند و روان است برای اینست که این جوب تشنه آب نیست و نوشنده آب نیست. اینست که اب معانی و معارف از وجود جوی مانندِ مقلد میگذرد و بعمق وجودش فرو نمیرود چون این مقلد تشنه معرفت و نوشنده آب معرفت نیست. ولی از وجودش این کلمات بنحو تقلیدی میگذرد. او این کلمات را یا از دیگران شنیده و یا از کتابی حفظ کرده. او اینکار را برای مرید جمع کردن و از مردم احترام گرفتن کرده.

هــمــچـو نایی نــالـــۀ زاری کـــنــــد
لـیـک پـیـــکـــارِ خـــریـــداری کـــنـــد

 حرف ی در سه کلمه در این بیت ی وحدت است. پیکار کردن در اینجا یعنی تلاش کردن و کوشش کردن. خریدار یعنی ستایشگر. میگوید این مقلد مثل نی میماند. نی مینالد و زار میکند و آدمها ر ا بگریه میاندازد, ولی در واقع برای خودش نیست. دارد این نغمه را میدهد برای اینکه خریدار پیدا کند.

نــوحــه گـر بــاشد مُــقــلِّــد در حدیـث
جــز طــمــع نَــبــود مــراد آن خــبــیـث ( دراینجا منظور آخوند خبیث است)

نوحه گر یعنی آن گریه کننده با چشم سَر. حدیث یعنی سخن و خبیث یعنی بد نیت و بد سرشت و بد ذات. میگوید برای مثال مقلد ضمن آنکه از روی تقلید وَعظ و نصیحت میکند و از انسانهای کامل تقلید میکند خیلی هم با سوز و گداز اینکار را میکند بدانید که منظورش جز طمع هیچ چیز دیگری نیست. او طمع دارد که دیگران را بسوی خودش جذب کند و بهره های مادی از آنها ببرد.

نـوحــه گــر گـویـد حـدیـثِ ســوزنـاک
لـــیــک کــو ســـوز دل و دامـــانِ چــاک

دامان چاک کردن یعنی دلسوزی کردن. میگوید آنکسیکه دارد شما را بگریه و زاری میرساند و حدیث سوزناک میگوید کجاست آن سوز دل و دامان چاک مقلد؟.

از مــحَـقِــق تــا مُـقــلــد فــرقــهــاست
کـیـن چو داودست و آن دیگر صَـداست

معروف است که حضرت داود یکی از پیغمبران بنی اسرائیل که دلنوازترین حنجره و نغمه ها را داشت. در آخر مصراع دوم صَدا یعنی انعکاس صوت. اگر حضرت داود در مقابل یک کوه بلند بایستد و آوازی بخواند و یا ندائی سر دهد, این میرود میخورد بکوه و برعکس آن عینا برمیگردد باین میگویند صَدا. آیا این کوه میداند که حضرت داود چه میگفت و چه میخواند؟ البته جواب منفیست. کوه فقط کارش انعکاس دادن ندا هاست. حالا حضرت داود که آن آوای قشنگ و دلنواز را بکوه میرساند مثل محقق است و بوجود آوردنده صَدا که کوه است مثل مقلد. محقق بمعنی کسیت که در طریقت و حقیقت پیشرفته ودر حتی علوم دنیائی هم تحقیق کرده و خودش بچیزهائی رسیده است که از بدست آورده های خودش است ولی مقلد حرفهای محقق را در جائی شنیده و بمردمی که از همه جا بیخبرند میگوید آنطوریکه اینها همه از خودش است. 

مـنــبــع گــفـــتــار ایـن، ســوزی بــود
وآن مُـــقــلّـــد کــهــنــه آمـــوزی بُــود

 کلمه این در مصراع اول یعنی محقق. و کلمه آن در مصراع دوم یعنی مقلد. کهنه آوازی بود یعنی این مطالب کهنه قدیمی پیش پا افتاده را یاد گرفته و مرتب برای دیگران میگوید. اگر در مجلسی یکسری ازاین حرفهارا میزند و اگر در ده مجلس بنشیند باز هم همان صحبتها را تکرار میکند. مثل دستگاه ظبط صوتی که پر شده و حالا دارد خالی میشود.او از پیش رفت این دنیا گویا بیخبر است ولی او هرجا میرود ظبط صوت خودش را روشن میکند. ای آخوند تو باید بمقتضای پیشرفت جهان با مردم صحبت کنی و باید ببینی گرفتاری مردم اینزمان چیست, کژ رفتاریهایشان چطور شده, و تو یک کاری بکنی که گرفتاریهای مردم گشوده بشود و راهی جلوی پای آنها بگذاری. ولی تو کهنه آموزی. 

هــیــن مَشو غــرّه بِدان گــفــتِ حــزین
بآر بَر گـــاو ست و بر گــردون حــنــیـن

 هین یعنی آگاه باش. غّره یعنی گول خورده و فریب خورده. گفت هزین یعنی سخن اندوهناک و گریه آور. در مصراع دوم گردون منظور گاریست. حنین هم یعنی ناله. ای شنونده سخنان آخوند، آگاه باش مبادا گول سخنان اندوهناکش را بخوری و دلت را بسوزاند و جذبش بشوی. برای مثال گاری را در نظر بگیر گاری را گاو میکشد بار کلان هم روی گاری گذاشته شده. گاوه این بار را میکشد ولی چرخ این گاری درارد جیغ جیغ میکند.کار اصلی را گاو میکند ولی چرخ گاری دارد ناله میکند. مولانا میگوید این گونه مقلدین درست مثل چرخ گاری هستند و تو ناله آنها را در نظر مگیر. 

هــم مُـقــلد نـیســت مــــحروم از ثـواب 
نــوحــه گــر را مــزد بــاشد در حسـاب

میگوید این کسیکه دارد در وعظ میکند مقلد است و تقلید میکند از انسانهای کامل و یا کتابهائی که خوانده است. ولی با وجود این از ثواب و اجر خداوند هم خیلی محروم نیست. زیرا بالاخره مقداری حرفهای خوب هم از مردان کامل نقل میکند و مزدی هم باو میدهند. پس گوش کردن بصحبتهای او بدون اشکال است ولی بدان که حرفهای او در مقایسه با یک محقق فرق بسیار است.

کــا فِــرو مـؤمـن خـدا گـویــنـد، لــیک
درمـیــان هــردو فــرقــی هســت نـیـک

 فرقی هست نیک یعنی فرق بزرگیست. کافِر یعنی خدانشناس برعکس مؤمن یعنی خدا شناس در هر آئین و کیش و مذهبی. میگوید: آن کافر و آن مؤمن هردو دارند خدا خدا میکنند ولی اینها خدا گفتنشان یکسان نیست. شخص کافِر خدا خدا میکند برای اینکه خداوند یکچیز دنیائی باو بدهد و یا یک مادیاتی بدست بیاورد. ولی آن شخص مؤمن و باورمند برای نان شبش خدا خدا نمیکند. او میگوید آب و نان معرفت را بوجود من برسان. او خوب واقف است باینکه همینجوری نمیشود که انسان دارای معرفت بشود و باید خداوند کمک کند. او برای این خدا خدا میکند.

آن گــدا گــوید: خــدا از بــهـــرِ نـــان
مُــتــقـی گــویــد: خــدا از عــیــنِ جــان

متّقی یعنی پرهیزکار یعنی دوری کردن از هرچه زشتی و پلیدی و اخلاقی و رفتاری. مثل دوری از دروغ گفتن, دوری از مال مردم خوردن, دوری از دل شکستن و مردم آذاری و بالاخره دوری ازحسد. اگر از همه اینها و چیزهای شبیه اینها دوری کنی آنوقت میشوی پرهیزکار. عین جان یعنی از اعماق جانش و اعماق قلبش. میگوید: شخص گدا خدا خدا میکند برای نان شبش ولی شخص پرهیزکار از اعماق قلبش خدا خدا میکند و میگوید خدایا بمن کمک کن که من هرچه بیشتر دلم روشن بشود و بمعرفت بیشتری برسم. او این معرفت را برای این میخواهد که باو آرامش بدهد و میخواهد آرام باشد ولی آن ناباور برای بدست آوردن آرامش باید به الکل پناه ببرد و یا داروهای مخدرکه او را در سرازیری بدبختی بطرف قهقرا سوق میدهند پناه ببرد.

گـر بـدانســتـی گــدا از گـفــت خویش
پـیش چشــم او نَـه کــم مــانــدی نــه بــیـش

اگر گدا معنی و مفهوم آن حرفی را که میزند میدانست, اگر از عظمت و شأن خداوند باخبر بود در برابر دیدگان او کم و زیاد فرقی نمیکرد اینها برایش ارزش نداشت و غم بود و نبود را نمیخورد. آنوقت بخدا توکل میکرد و میرفت کار میکرد و بخدا امیدوار میبود برای نتیجه فعالیتش. آنوقت به یک بینیازی دل میرسید که آن استغنائی ایست که در عرفان میگویند. احساس میکند که بهیچ چیز دیگر و هیچکس دیگر احتیاج ندارد، چون خداوند را درک کرده و میداند که باکی دارد صحبت میکند و از چه کسی تقاضای کمک میکند و آنکس باو میگوید برو و کار کن و کوشش و تلاش کن.

ســالــهــا گــویــد خــدا آن نان خــواه
هـمـچـو خـر مُصـحَـف کشد از بـهـر کـاه

مُصحف یعنی قرآن. میگوید: این کسیکه دارد طلب نان میکند و خدا خدا گفتنش برای نان است مثل خری میماند که بارش قران است. او از کجا میداند که چه باری برپشت خود دارد آیا کلام خداست که میبرد و یا مثلا خاک است که برای بنائی میبرد. او فقط دارد این بار را میبرد برای اینکه وقتی بمصد رسید علفش را باو بدهند و یا جو وکاهش را بخورد. آنکسی هم که برای نان خدا خدا میکند فقط بخاطر نان, تو که خدا را داری اگر او را میشناسی چرا فقط نان میخواهی؟ چرا برتر از نان نمیخواهی؟ پس تو از خدای خودت بیخبری و از مفهوم شأن خداوند آگاه نیستی. سعدی کبیر میفرماید: 
نه محفق بود نه دانشمند
چهارپائی بر او کتابی چند.

گــر بــدِل درتــافــتــی گـفـــت لبش
ذرّه ذرّه گشــــتــــه بـــودی قــــالــــبش
درتافتی یعنی تابش پیدا میکرد. قالب یعنی جسمش و وجودش. این آدم مقلد که از انسانهای کامل دارد تقلید میکند و از حرفهای آنها میگوید, اگر لبش معانی گفته هایش را میدانست و اگر یک ذره نور این کلماتی را که میگوید بر لبش میافتاد, از تابش آن نور حقیقت تمام وجودش منفجر میشد و ذره ذره میشد.
نـــامِ دیـــوی ره بَــرَد در ســاحــری
تــو بــنــام حــق پـــیشَـــزی مــیبــری؟

دیو یعنی شیطان. ساحری یعنی جادوگر. پشیز یعنی پول سیاه و یا کم ارزش ترین واحد پول. میگوید: یک آدم جادوگر از شیطان میخواهد که باو کمک کند که جادوگری کند و آنوقت بکمک شیطان جادوگری میکند. او از شیطان کمک گرفته ولی تو ای مقلد از خداوند یک پشیزی هم نمیبری؟ او بکمک شیطان روزی خودش را میگذراند و آنوقت تو از خدا فقط نون شبت را میخواهی که بمنزله یک پشیزی هم نیست؟

هیچ نظری موجود نیست: