۱۱.۸.۹۹

آنکس که نیامده میداند

 در نخستین ورق از دفتر سوم مثنوی, مولانا جلاالدین بلخی, در اثبات جهان آخرت, مثالی میزند و میگوید: حکایت آدمی در مورد قبول دنیای آخرت مانند جنینی است که در رحم مادر خون میخورد و منکر چیز دیگری بجز آنچه میبیند و حس میکند میشود. 
 
جلاالدین میفرماید : اگر به آن جنین بگویند که پس از مدتی تو به دنیایی وارد میشوی که چنین است و چنان است, (کوهها دارد و دشتها و دریاها و شگفتیها و و و ), جنین بطور کلی منکر شده و میگوید: دنیا همینی است که من در اویم , تنگ و تاریک و پر خون و چیز دیگری نیست. 
 
پرسش اینجاست که وقتی بقول دانشمند دانشمندان, خیام کبیر: 
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی 
کاحوال مسافران دنیا چون شد.
 
و یا : 
پیری دیدم به خانه خماری 
گفتم نکنی ز رفتگان اخباری؟ 
گفتا می خور که همچو ما بسیاری 
رفتند و کسی باز نیامد باری.
 
و یا : 
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت 
کس نیست که این گوهر تحقیق نسفت 
هرکس سخنی از سر سودا گفتند 
 ز آنروی که هست کس نمیداند گفت.(۱)
 
و یا : 
از جرم گل سیاه تا اوج زحل 
کردم همه مشکلات کلی را حل 
بگشادم بند های مشکل به حیل (۲) 
هر بند گشاده شد بجزبند اجل.
 
جلاالدین از زبان کسی به جنین میگوید که دنیا چنین است و چنان است, که دنیا را دیده و میشناسد و این توانایی را دارد که در گوش جنین چنین سخنی را بگوید, ولی چه کسی در میان ما آن دنیا را دیده, تجربه کرده و میداند دارای چه کیفیتی است که بتوان به گفته اش توسل جست و آنرا پذیرفت؟ حتی یک نفر از ۱۲۴ هزار پیغمبر هم جرات چنین ادعایی را نداشته و حتی آخرین آنها هم با صدای بلند و بصراحت گفته که معجزه نمیداند, از غیب خبر ندارد و بجز آنچه در عالم غش به او وارد میشود چیزی نمیداند . پس چگونه است که جلاالدین با چنین اطمینانی از جهانی دیگر سخن میگوید؟ 
مگر اینکه قبول کنیم:
 
آنان که محیط فضل و آداب شدند 
در جمع کمال, شمع اصحاب شدند 
ره زین شب تاریک نبردند بروز 
گفتند فسانه ی و در خواب شدند. 
 
 و یا بقول دانشمند ایران عطار کبیر: 
 در حقیقت زین همه طاق و رواق 
نیست کس آگاه جز از طمطراق 
هیچکس از سر کار آگاه نیست 
زانکه آنجا هیچکس را راه نیست 
نیست کس را از حقیقت آگاهی 
جمله میمیرند با دست تهی . عطار 
 
 و باز هم خیام بزرگ: 
برتر ز سپهر خاطرم روز نخست 
لوح و قلم و بهشت و دوزخ میجست
پس گفت مرا معلم از رای درست
لوح و قلم و بهشت و دوزخ با توست.
 
از دفتر سوم مثنوی: 
 
گَر جَنین را کَس بِگُفتی در رَحِم 
هست بیرون عالَمی بَسْ مُنْتَظِم 
 
یک زمینِ خُرَّمی با عَرض و طول 
اَنْدَرو صد نِعْمَت و چندین اَکول 
 
کوه‌ها و بَحْرها و دشت‌ها 
بوستانها، باغها و کَشتها 
 
آسْمانی بَسْ بُلند و پُر ضیا 
آفتاب و ماهْتاب و صد سُها 
 
از جنوب و از شِمال و از دَبور 
باغ‌ها دارد عَروسی‌ها و سور 
 
در صِفَت نایَد عجایبهایِ آن 
تو دَرین ظُلْمَت چه‌یی دراِمْتِحان 
 
خونخوری در چارْ‌میخِ تَنْگنا 
درمیانِ حَبْس و اَنْجاس و عَنا 
 
او بحُکْمِ حالِ خود مُنْکِر بُدی 
زین رسالت مُعْرِض و کافِر شُدی 
 
کین مُحالست و فریبست و غُرور 
زان که تصویری ندارد وَهْمِ کور 
 
جِنْسِ چیزی چون ندید اِدْراکِ او 
 نَشْنَود ادراکِ مُنْکِرناکِ او 
 
همچُنان که خَلقِ عام اَنْدَر جهان 
زان جهان اَبْدال میگویندشان 
 
 کین جهانْ چاهیست بَس‌َ تاریک و تَنگ 
هست بیرون عالَمی بی بو و رنگ 
 
هیچ در گوشِ کسی زایشان نَرَفت 
کین طَمَع آمد حِجابِ ژَرف و زَفْت 
 
 گوش را بَندَد طَمَع از اِسْتِماع 
چَشم را بَندَد غَرَض از اِطّلاع 
 
همچُنان که آن جَنین را طَمْعِ خون 
کان غذایِ اوست در اَوْطانِ دون 
 
از حَدیثِ این جهانْ مَحْجوب کرد 
غیرِ خونْ او مینَدانَد چاشْت خَورْد. (۱) آنقدر ادبیات و بویژه اشعار بزرگان ما به نفع غربی و ترک و عرب هزار باره نویسی شده, و در رفت و آمد چنین تاراج بزرگی کمرهیچ جنایتکاری هم نشکسته, دقیقا آدمی بعنوان یک وارث پارسی, مطمئن نیست, آنچه میخواند دقیقا همانی باشد که دانشمندش گفته , و یا دستکم همانی باشد که در روز نخست بر روی کاغذ آمده است. در نتیجه اگر کسی لغات و واژه ها را پس و پیش میداند , گناه را به گردان شکسته راهزنان بداند و نهمرد پارسی که تمامی کتابخانه هایش را دویست ساله یا میبرند یا میسوزانندو یا خمیر میکنند. و یا از روی ترجمه های عربی و غربی دوباره به پارسی ترجمه کرده و منبع را غربی و یا عربی مینویسند. 
 
(۲)حیل= قوه . حول . توانائی
 
 

هیچ نظری موجود نیست: