۱۹.۸.۹۷

هیچکسی نیست که قهرمانان را بیدار کند



قایقی خواهم ساخت‌
خواهم انداخت به آب‌
دور خواهم شد از این خاک غریب
که درآن هیچکسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند

قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید

همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا-پریانی که سر از خاک بدر میآرند
و درآن تابش تنهایی ماهیگیران
میفشانند فسون از سر گیسوهاشان‌

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
"دور باید شد، دور
مرد آنشهر
اساطیر نداشت‌
زن آنشهر
بسرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آینه تالاری‌
سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی‌
مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست"

همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند

پشت دریاها شهریست
که درآن پنجرهها رو بتجلی بازست‌
بامها جای کبوترهاییست
که بفواره هوش بشری مینگرند
دست هر کودک ده ساله شهر
خانه معرفتیست‌
مردم شهر بیک چینه چنان مینگرند
که بیک شعله‌
بیک خواب لطیف‌
خاک‌، موسیقی احساس ترا میشنود
و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد
پشت دریاها شهریست
که درآن وسعت خورشید
به اندازه چشمان سحرخیزان است‌
شاعران وارث آب و خرد و روشنیند
پشت دریاها شهریست‌

قایقی باید ساخت‌
قایقی باید ساخت.


سهراب سپهری


Siavash Ghomayshi - Jazireh | سیاوش قمیشی - جزیره














هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر