۲۰.۷.۹۷

ما بزرگ و نادانیم

محسن چاوشی آلبوم ابراهیم - Mohsen Chavoshi Album Ebrahim - Full Album

بِبُر بنام خداوندت
که لطف خنجر ابراهیم
به تیز بودن احکامست

نبخش مرتکبانت را
تو حکم واجب الاجرایی
و عشق جوخه اعدامست

بدست آه بسوزانم
که شعله ور شدنم دودست
کفن به سرفه بپوشانم
که سربسر بدنم دودست
و نخ به نخ دهنم دودست
غمت غلیظ ترین کامست

سرنگها همگان قرمز
و رنگها همگان قرمز
سماع مولویان قرمز
جهان کران بکران قرمز
که نقشی‌ از رُژ گلگونت
هنوز بر لب این جام است

بگو ستاره ی دردانه
در انزوای رصدخانه
کدام کوزه شکست آنروز
که با گذشتن نهصد سال
هنوز حلقه دستانش
بدور گردن خیام است

ببین چقدر اسیرم من
چنان بکُش که پس از مردن
هزار بار بمیرم من

دسیسه های تو! می بینی؟
ورید پاک امیرم من
که در تدارک حمّامست

چه حکمتیست در این مردن؟
در عاشقانه ترین مردن
و مغز را بفضا بردن
و گریه را بخلاء بردن

چه حکمتیست که در آغاز
نگاه من بسرانجام است؟



.................................
در آستانه پیری

در آستانه‌ پیری
گلایه‌ از شب دنیا
بد است مرد حسابی
به احترام دیازپام
بدون قصه و بوسه
تلاش کن که بخوابی

تو مثل پرده‌ خانه
وبال گردن روزی‌
کسی نگفت نباید
که از نهاد بسوزی

تو آفتاب نبودی
که بیدریغ بتابی

چه اسب‌ها که درونت
به اهتزاز درآمد
به شیهه عمر گلویت
کشان کشان بسر آمد

ترا که بست بگاری
که روزمزد عذابی؟

لگد زدند به شیری
که صبر غرش او بود
شکست یوزپلنگی
که رام و آینه‌خو بود

و از فراز دهانی
سقوط کرد عقابی

دلیر ماندی و نان را
بخون زدی که نمیری
بهرزه پا ندواندی
از این دوندگی آخر
چه می‌رسد بجماعت
جز آخوری و طنابی؟

شناس عالمی اما
شناسنامه نداری
و دائم‌الغمی اما
خودت ادامه نداری

غرور منقطع‌النسل
عماره‌ساز خرابی

تو برگزیده نبودی
قبول کن که نبودی
قبول کن که رسولی
بدون معجزه هستی
بلند مساله هستی
ولی بدون کتابی

دریچه‌ای که تپید و
جهان کوچک ما را
به نورخان گرفته است
بیا و زنده شو ای ماه
که مثل فاتحه هرشب
براین دریچه بتابی

هزار ماهی تنها
فدای آبی دریا
هزار بسته مسکن
فدای این غم برنا
هزار گله‌ درنا
فدای وسعت آبی

گلایه از شب کوچک
و نق به شیوه‌ کودک
پس از حزن مبارک
شود بلند غمت نیز
غمت بخیر شبت نیز
شب است مرد حسابی.


..................................

همراه خاک اره

همراه خاک اره
تف می‌کنم طعمِ
بیدار بودن را
با سرفه‌ام در خواب
حس می‌کنم دردِ
نجار بودن را

از نردبان بودن
بسیار غمگینم
از آسمان بودن
بسیار غمگینم

تمرین کنم باید
دیوار بودن را

چون فوج ماهی‌ها
در نفت می‌میرم
دریای آلوده
دارد به آرامی
کم می‌کند از من
بسیار بودن را

وقتی نمی‌میرم
هم دردسر سازم
هم دست و پا گیرم
اما بهر تقدیر
باید تحمل کرد
سربار بودن را

در سینه‌ام بم‌ها
با کوهی از غم‌ها
پیوسته لرزیدند
پس دفن خود کردم
همراه آدم‌ها
جان‌دار بودن را

روزی اگر زاغی
روباه را بلعید
جای تاسف نیست
هیهات اگر روزی
صابون بیاموزد
مکار بودن را

بیرون تراویده است
از گور من بهرام
از کوزه‌ام خیام
از مستی‌ام حافظ
سرمشق می‌گیرد
هشیار بودن را

وقتی نمی‌میرم
هم دردسر سازم
هم دست و پا گیرم
اما بهر تقدیر
باید تحمل کرد
سربار بودن را.


.........................................

لطفاً به بند اول سبّابه ات بگو
یک ذرّه صبر و حوصله اش بیشتر شود
از بُخل، زنگ خانه من سکته میکند
دستت اگر کمی متمایل به در شود
در میزنی که وارد تنهاییم شوی
اما بعید نیست زمانی که میروی
در از خودش جلای وطن گفته، مثل من
در جستجوی در زدنت دربدر شود


گفتی بیا و سربکش از استکان من
لاجرعه سرکشیدم و گس شد زبان من
گفتم بیا و دست بکش از دهان من
این زهرمار عرضه ندارد شکر شود
این بچه لاکپشت نگونبخت سالهاست
از تخم درمیآید و سوی تو میدود
اما مقدّر است در آخرین قدم
یعنی در آستانه دریا دَمَر شود
نُه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم
در آن رَحِم لباس شوم تا بپوشی ام
یا کاسه ای شراب شوم تا بنوشی ام


هر نطفه ای که دوست ندارد پسر شود
هر نطفه ای که دوست ندارد وَرَم شود
گفتم وَرَم شوم–وَرَمی در درون تو
تا هی بزرگتر بشوم تا جنون تو
همراه قد کشیدن من بیشتر شود
اما پسر شدم که ترا آرزو کنم
هی جان بسر شدم که ترا آرزو کنم
پیوسته آرزو کنمت بلکه آرزو
از شرم ناتوانی خود جان بسر شود

دستت مبارکست که چک میزند بگوش!!
دستت مبارکست که میآورد بهوش!
عیسای دستهای مبارک! بزن مرا…!!
تا مُرده ای بزنده شدن مُفتَخَر شود!!!


............................................



ای ماه مهر

مادر مداد قرمزِ من کو
کو لقمه های نان و پنیرم
آخر چگونه بیست بگیرم
وقتی که دستهای فقیرم
فردایِ درس آنهمه باید
در جستجوی کار بمیرند
ای ماه مهر زهر هلاهل
بازآ که زنگهای ثلاثه
روزی هزار بار بمیرند
تا کودکان بوقتِ دبستان
از ترس امتحان نهایی
با نمره چهار بمیرند
ای ماهِ مهر ماه بد اخلاق
با ایده های محکم و خلاق
مارا بزن بخطکِشی از چوب
ما را بزن به تَرکه مرطوب
تا در درونِ کودکِ دیروز
مردانِ بیشمار بمیرند


مادر مداد قرمزِ من کو
کو لقمه های نان و پنیرم
آخر چگونه بیست بگیرم
وقتی که دستهای فقیرم
فردایِ درس آنهمه باید
در جستجوی کار بمیرند


دل بادبادکیست حصیری
آهی که نظر دلِ مارا
تا اوج میبَرد به اسیری
باهر نخ بریده شهید
دلهای رفته را بگذارید
در اوج افتخار بمیرند


در این کلاسهایِ رُفوزه
لای کتابهایِ عجوزه
ما چیستیم بر درِ کوزه
سقایِ علم دست بجنبان
تا گوشهای تشنه بدستِ
چکهای آبدار بمیرند
روزی هزار بار بگو آب
روزی هزار بار بگو نان
مادر مرا ببر به دبستان
تا رویِ شاخه های جوانم
گنجشکهای توی دهانم
روزی هزار بار بمیرند


مادر مداد قرمزِ من کو
کو لقمه های نان و پنیرم
آخر چگونه بیست بگیرم
وقتی که دستهای فقیرم
فردایِ درس آنهمه باید
در جستجوی کار بمیرند.

......................................
جهان فاسد مردم را

جهان فاسد مردم را، بریز دور و در این دوری
به عطر نافه خود خو کن
کمین بگیر جهانت را، سپس شکارچیانت را
به تیرِ معجزه آهو کن
مفصلند زمستانها و برف نسخه‌ خوبی نیست
برای سرفه‌ گلدانها، گلی نمانده خودت گُل باش
ترا بکار و شکوفا شو، ترا بچین و ترا بو کن
دلم دف است نیستانها، نگاهِ صوفی ناخوانا
جهان پریشی مولانا، دهان پریشیِ مولانا
تو خانقاه منی با من ، بچرخ و یاحق و یاهو کن


شب است یک تنه زیبا شو و چند ماه شکیبا شو
سپس مرا متولد کن، بتاب رویِ شبم دریا
و جوجه اردک زشتم را، بزیر بال و پرت قو کن
کسی نمیشنود ما را، اگر که رویِ سخن داری
و درد حرف زدن داری، اگر دهانِ خودت هستی
اگر زبان خودت هستی ، بگوشهایِ خودت رو کن
دو تا بریده از شانه، دو تا خجول دو دیوانه
منم دو دست که میخواهم، بغل بگیرمت ای جنگل
تفقدی نظری چیزی ، به این دو ساقه کم رو کن
مسم که پخش و پلا هستم، دچار درد و بلا هستم
تو عادلی که طلا هستی، به کیمیای مساواتت
ترا بدل بخودت اما، مرا بدل به ترازو کن
ترا ببوس که لبهایت ،هنوز طعمِ عسل دارد
ترا بخواه که آغوشت ، هنوز میلِ بغل دارد
ترا بکار و شکوفا شو، ترا بچین و ترا بو کن.

...................................

شعر فاضلابی

ما بزرگ و نادانیم
مثل گاو مینوشیم
مرتع سرابی را
قحطی است و میدانیم
گریه غرق خواهد کرد
اسب‌های آبی را


هم درشت و غمگینیم
هم سیاه و بدبینیم
هم برای آبادی
قطره‌ای نمیباریم
هم نگه نمیداریم
حرمت خرابی را


شب که میشود خوابیم
صبح و ظهر هم خوابیم
عصر هم که تا شب خواب
شب دوباره تا شب خواب
توی خواب میبینیم روز آفتابی را


خوب خوب و خوشبختیم
خشک و سفت و سرسختیم
ما در اوج تنهایی
چون زنان هرجایی
خوب خوب می‌دانیم
راه دوست یابی را
گاو- اسب- انسانیم
حافظان و عارفانیم
حامیان زن هستیم
بندگان تن هستیم
پاس پاس می‌داریم
عشق رختخوابی را


علم در نوردیده
ساختار پیچیده
جاهلان فهمیده
ما ربات‌ ها روزی
درک می کنیم آیا
فهم اکتسابی را
مفلسیم در خوردن
ممسکیم در مردن
ما که از خسیسان
و جمله کاسه لیسانیم
ترک می کنیم آیا
این گدامآبی را

رخت بخت پوشیدیم
مثل گاو نوشیدیم
مثل اسب کوشیدیم
مثل اشک جوشیدیم
گریه غرق کرد آنگاه
اسب های آبی را


خوب خوب و خوشبختیم
خشک و سفت و سرسختیم
ما در اوج تنهایی
چون زنان هرجایی
خوب خوب میدانیم
راه دوست‌یابی را
گاو- اسب - انسانیم
حافظان عارفانیم
حامیان زن هستیم
بندگان تن هستیم
پاس پاس می‌داریم
عشق رختخوابی را


از اساس استادیم
در جناس استادیم
فاضلیم در دانش
فاضلیم در خوانش
ارج مینهیم اما
شعر فاضلابی را.

..............................

تو در مسافت بارانی
و غم درشکه‌ای از اشکست
و اشک شیهه کوتاهی
منو تو آخورمان مرگست
از این درشکه بیا پایین
تو نیز شیهه بکش گاهی


بتاز گله اکسیژن
و راه مالرویی چیزی
بسمت پنجره پیدا کن
هوای حبس نفسگیرست
بتاخت قفل مرا وا کن
بتاز ‌ای که پر از راهی
منم که لک لک غمگینی
بروی دودکشت هستم
منم که ماهی دریای
بلند موی مشت هستم
منم که طعمه قلابم
مرا شکار کن ‌ای ماهی

منم شکار شکارم کن
سپس ببوس و بچرخانم
سپس بچرخ و ببوسانم
سپس چکار چه کارم کن
چه کار هرچه تو میخواهی است

آهای بینی سربالا
از این درشکه بیا پایین
به من بچسب همین الان
مرا ببوس همین حالا

که زندگی دو سه نخ کامست
و عمر سرفه کوتاهی.

محسن چاوشی آلبوم ابراهیم -

تو در مسافت بارانی

و غم درشکه‌ای از اشک است
و اشک شیهه کوتاهی
من و تو آخورمان مرگ است
از این درشکه بیا پایین
تو نیز شیهه بکش گاهی
زمین گرد چه می‌خواهد
به جز به گرد تو چرخیدن
سپس به سوی تو غلتیدن
سپس به پای تو افتادن
توان این همه در من نیست
مرا ببخش اگر ماهی
آهای بینی سربالا
از این درشکه بیا پایین
به من بچسب همین الان
مرا ببوس همین حالا
که زندگی دو سه نخ کام است
و عمر سرفه کوتاهی
همیشه هرگزم از نیلی
همیشه قرمزم از سیلی
و گاهی از همه قرمزتر
و گاهی از همه هرگزتر
مرا ببخش اگر هرگز
مرا ببخش اگر گاهی
منم که لک لک غمگینی
به روی دودکشت هستم
منم که ماهی دریا
بلند موی مشت هستم
منم که طعمه قلابم
مرا شکار کن ‌ای ماهی
منم شکار شکارم کن
سپس ببوس و بچرخانم
سپس بچرخ و ببوسانم
سپس چه کار، چه کارم کن
چه کار، هرچه تو می‌خواهی است
بخواه آن چه که می‌خواهی
من و تو اول مان آه است
اگر که آخرمان مرگ است
من و تو خواهرمان آه است
اگر برادرمان مرگ است
عجول باش اگر مرگی
عمیق باش اگر آهی
رسول حرف زدن با من
برای مومن اندوهم
تو سرپناه‌ترین غاری
امام گوش به من دادن
برای راز نگهداری
تو سر به مهرترین چاهی
بتاز گله اکسیژن
و راه مالرویی چیزی
به سمت پنجره پیدا کن
هوای حبس نفس‌گیر است
بتاخت قفل مرا وا کن
بتازای که پر از راهی
منی که از تو نمی‌افتم
به اسب تشنگی‌ات گفتم
در این مسافت طولانی
تو در شفاعت بارانی
و غم درشکه‌ای از ابر است
و ابر شیهه کوتاهی

ما بزرگ و نادانیم

مثل گاو می‌نوشیم
مرتعی سرابی را
قطعی است و می‌دانیم
گریه غرق خواهد کرد
اسب‌های آبی را
هم درشت و غمگینیم
هم سیاه و بدبینیم
هم برای آبادی
قطره‌ای نمی‌باریم
هم نگه نمی‌داریم
حرمت خرابی را
شب که می‌شود خوابیم
صبح و ظهر هم خوابیم
عصر هم که تا شب خواب
شب دوباره تا شب خواب
توی خواب می‌بینیم
روز آفتابی را
خوب... خوب و خوشبختیم
خشک و سفت و سرسختیم
ما در اوج تنهایی
چون زنان هرجایی
خوب خوب می‌دانیم
راه دوست‌یابی را
گاو اسب انسانیم
حافظان و عارفانیم
حامیان زن هستیم
بندگان تن هستیم
پاس پاس می‌داریم
عشق رختخوابی را
علم در نور دیده
ساختار پیچیده
جاهلان فهمیده
ما ربات‌ها روزی
درک می‌کنیم آیا؟
فهم اکتسابی را
مفلسیم در خوردن
ممسکیم در مردن
ما که از خسیسان
و جمله کاسه لیسانیم
ترک می‌کنیم آیا
این گدامآبی را
ما که‌ایم جنگلبان
ما چه‌ایم جنگلبان
کرم‌ها دورویی‌ها
قلب‌ها گلابی‌ها
کرم‌ها درو کردند
جنگل گلابی را
از اساس استادیم
در جناس استادیم
فاضلیم در دانش
فاضلیم در خوانش
ارج می‌نهیم اما
شعر فاضلابی را
رخت بخت پوشیدیم
مثل گاو نوشیدیم
مثل اسب کوشیدیم
مثل اشک جوشیدیم
گریه غرق کرد آنگاه
اسب‌های آبی را


Mohsen Chavoshi Album Ebrahim

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر