۲.۸.۹۷

وسیع باش‌ و تنها و سر بزیر و سخت‌


دم غروب، میان حضور خسته اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را میدید
و روی میز هیاهوی چند میوه نوبر
بسمت مبهم ادراک مرگ جاری بود
و بوی باغچه را باد روی فرش فراغت
نثار حاشیه صاف زندگی میکرد
و مثل بادبزن ، ذهن‌، سطح روشن گل را
گرفته بود بدست
و باد میزد خود را

مسافر از اتوبوس
پیاده شد
"چه آسمان تمیزی"
و امتداد خیابان غربت او را برد
غروب بود
صدای هوش گیاهان بگوش میآمد
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی کنار چمن
نشسته بود
"دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است‌
تمام راه به یک چیز فکر میکردم
و رنگ دامنه‌ها هوش از سرم میبرد
خطوط جاده در اندوه دشتها گم بود
چه دره‌های عجیبی
و اسب، یادت هست
سپید بود
و مثل واوه پاکی
سکوت سبز چمن وار را چرا میکرد
و بعد، غربت رنگین قریه‌های سر راه‌
و بعد تونل ها
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است‌
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج میشود
خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت
میان دو برگ این گل شب بوست‌
نه هیچ چیز
مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد"


نگاه مرد مسافر بروی زمین افتاد
"چه سیب‌های قشنگی
حیات نشئه تنهاییست"
و میزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
"قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق، تنها عشق
ترا بگرمی یک سیب

میکند مانوس‌
و عشق، تنها عشق
مرا بوسعت اندوه زندگیها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن‌
و نوشداری اندوه
صدای خالص اکسیر میدهد این نوش‌
و حال، شب شده بود
چراغ روشن بود
و چای میخوردند"

چرا گرفته دلت‌، مثل آنکه تنهایی‌
چقدر هم تنها
خیال میکنم
دچار آن رگ پنهان رنگها هستی‌
دچار یعنی عاشق‌
و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک
دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاهست‌
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست‌

خوشا بحال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست‌
نه، وصل ممکن نیست
همیشه فاصله‌ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبیست‌
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله‌ای هست‌
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست‌
و عشق
صدای فاصله هاست‌
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند؟
نه، صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ
میشوند کدر
همیشه عاشق تنهاست‌
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست‌
و او و ثانیه‌ها میروند آنطرف روز
و او و ثانیه‌ها روی نور میخوابند
و او و ثانیه‌ها بهترین کتاب جهان را
به آب میبخشند
و خوب میدانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود
و نیمه شبها با زورق قدیمی اشراق
در آبهای هدایت روانه میگردند
و تا تجلی اعجاب پیش میرانند
"هوای حرف تو آدم را
عبور میدهد از کوچه باغهای حکایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی‌"

حیاط روشن بود
و باد میآمد
و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد

"اتاق خلوت پاکیست‌
برای فکر چه ابعاد ساده‌ای دارد
دلم عجیب گرفته است‌
خیال خواب ندارم"

کنار پنجره رفت
و روی صندلی نرم پارچه ای
نشست
"هنوز در سفرم
خیال می کنم
در آبهای جهان قایقیست
و من - مسافر قایق - هزارها سالست
سرود زنده دریانوردهای کهن را
بگوش روزنه‌های فصول میخوانم
و پیش میرانم‌
مرا سفر بکجا می برد؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن
و پهن کردن یک فرش
و بیخیال نشستن
و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور
و در کدام بهار
درنگ خواهد کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب باید خورد
و در جوانی یک سایه راه باید رفت‌
همین‌
کجاست سمت حیات؟
من از کدام طرف میرسم به یک هدهد؟
و گوش کن که همین حرف در تمام سفر
همیشه پنجره خواب را بهم میزند
چه چیز در همه راه زیر گوش تو میخواند؟
درست فکر کن
کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز ؟
چه چیز پلک ترا میفشرد
چه وزن گرم دل انگیزی ؟

سفر دراز نبود
عبور چلچله از حجم وقت کم میکرد
و در مصاحبه باد و شیروانیها
اشارهها بسرآغاز هوش برمیگشت‌
در آن دقیقه که از ارتفاع تابستان
به جاجرود خروشان نگاه میکردی
چه اتفاق افتاد
که خواب سبز ترا سارها درو کردند؟
و فصل
فصل درو بود
و با نشستن یک سار روی شاخه یک سرو
کتاب فصل ورق خورد
و سطر اول این بود
حیات، غفلت رنگین یک دقیقه حواست‌

نگاه میکردی
میان گاو و چمن ذهن باد در جریان بود
به یادگاری شاتوت روی پوست فصل
نگاه میکردی
حضور سبز قبایی میان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت کرد
ببین، همیشه خراشی است
روی صورت احساس‌
همیشه چیزی انگار هوشیاری خواب
به نرمی قدم مرگ میرسد از پشت
و روی شانه ما دست میگذارد
و ما حرارت انگشتهای روشن او را
بسان سم گوارایی
کنار حادثه سر میکشیم‌
ونیز ، یادت هست‌
و روی ترعه آرام ؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمین
که وقت از پس منشور دیده میشد
تکان قایق ، ذهن ترا تکانی داد
غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست
همیشه با نفس تازه راه باید رفت
و فوت باید کرد
که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ‌
کجاست سنگ رنوس ؟
من از مجاورت یک درخت میآیم
که روی پوست ان دستهای ساده غربت
اثر گذاشته بود
"به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی"

شراب را بدهید
شتاب باید کرد
من از سیاحت در یک حماسه میآیم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را روانم‌
سفر مرا به باغ در چند سالگیم برد
و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد
صدای پرپری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت بخاک افتادم‌
و بار دگر در زیر آسمان مزامیر
در آن سفر که لب رودخانه بابل
بهوش آمدم‌
نوای بربط خاموش بود
و خوب گوش که دادم
صدای گریه میآمد
و چند بربط بیتاب
بشاخه‌های تر بید تاب میخوردند
و در مسیر سفر راهبان پاک مسیحی
بسمت پرده خاموش "ارمیای نبی"
اشاره میکردند
و من بلند بلند کتاب "جامعه" میخواندم‌
و چند زارع لبنانی
که زیر سدر کهن سالی
نشسته بودند
مرکبات درختان خویش را در ذهن
شماره میکردند
کنار راه سفر
کودکان کور عراقی
بخط لوح حمورابی
نگاه میکردند
و در مسیر سفر روزنامه‌های جهانرا
مرور میکردم‌
سفر پر از سیلان بود
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سیاه
و بوی روغن میداد
و روی خاک سفر شیشه‌های خالی مشروب
شیارهای غریزه‌ و سایه‌های مجال
کنار هم بودند
میان راه سفر، از سرای مسلولین
صدای سرفه میآمد
زنان فاحشه در آسمان آبی شهر
شیار روشن "جت ها" را
نگاه میکردند
و کودکان پی پرپرچه‌ها روان بودند
سپورهای خیابان سرود میخواندند
و شاعران بزرگ
به برگهای مهاجر نماز میبردند
و راه دور سفر، از میان آدم و آهن
بسمت جوهر پنهان زندگی میرفت‌
به غربت تر یک جوی میپیوست‌
به برق ساکت یک فلس‌
به آشنایی یک لحن‌
به بیکرانی یک رنگ‌
سفر مرا به زمین‌های استوایی برد
و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند
چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد
وسیع باش‌ و تنها و سر بزیر و سخت‌
من از مصاحبت آفتاب میآیم‌
کجاست سایه؟
ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است
و بوی چیدن از دست باد میآید
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
و بحال بیهوشیست‌
در این کشاکش رنگین‌
کسی چه میداند
که سنگ عزلت من در کدام نقطه فصل است‌
هنوز جنگل ابعاد بیشمار خودش را
نمی شناسد
هنوز برگ
سوار حرف اول بادست‌
هنوز انسان چیزی به آب میگوید
و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاریست
و در مدار درخت
طنین بال کبوتر
حضور مبهم رفتار آدمیزادست‌
صدای همهمه میآید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم‌
و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را
بمن میآموزند
فقط بمن‌
و من مفسر گنجشکهای دره گنگم
وگوشواره عرفان نشان تبت را
برای گوش بی‌آذین دختران بنارس
کنار جاده سرنات شرح داده ام‌
به دوش من بگذار
ای سرود صبح "وداها"
تمام وزن طراوت را که من
دچار گرمی گفتارم‌
و‌ای تمام درختان زیتون خاک فلسطین
وفور سایه خود را بمن خطاب کنید
به این مسافر تنها که از سیاحت اطراف "طور" میآید
و از حرارت "تکلیم" در تب و تاب است‌
ولی مکالمه یکروز محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شکوه شاهپرکهای انتشار حواس
سپید خواهد کرد
برای این غم موزون چه شعرها که سرودند
ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت‌
ولی هنوز سواریست پشتباره شهر
که وزن خواب خوش فتح قادسیه
بدوش پلک تر اوست‌
هنوز شیهه اسبان بی‌شکیب مغول ها
بلند می شود از خلوت مزارع ینجه‌
هنوز تاجر یزدی ، کنار جاده ادویه
به بوی امتعه هند میرود از هوش‌
و در کرانه هامون هنوز می شنوی
بدی تمام زمین را فرا گرفت‌
هزار سال گذشت‌
صدای آب تنی کردنی بگوش نیامد
و عکس پیکر دوشیزه‌ای در آب نیفتاد
و نیمه راه سفر، روی ساحل "جمنا"
نشسته بودم
و عکس تاج محل را در آب
نگاه میکردم‌
دوام مرمری لحظه‌های اکسیری
و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ‌
ببین‌، دو بال بزرگ
بسمت حاشیه روح آب در سفرند
جرقه‌های عجیبیست در مجاورت دست‌
بیا و ظلمت ادراک را چراغان کن
که یک اشاره بس است‌
حیات، ضربه آرامیست
به تخته سنگ "مگار"
و در مسیر سفر مرغهای باغ نشاط
غبار تجربه را از نگاه من شستند
بمن سلامت یک سرو را نشان دادند
و من عبادت احساس را
و به پاس روشنی حال‌
کنار تال نشستم‌ و گرم زمزمه کردم‌ (۱)
عبور باید کرد
و همنورد افقهای دور باید شد
و گاه در رگ یکحرف خیمه باید زد
عبور باید کرد
و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد
من از کنار تغزل عبور میکردم
و موسم برکت بود
و زیر پای من ارقام شن لگد میشد
زنی شنید
کنار پنجره آمد، نگاه کرد بفصل‌
در ابتدای خودش بود
و دست بدوی او شبنم دقایق را
بنرمی از تن احساس مرگ برمیچید
من ایستادم‌
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخیر خوابها بودم
و ضربه‌های گیاهی عجیب را بتن ذهن
شماره میکردم‌
خیال میکردیم
بدون حاشیه هستیم‌
خیال میکردیم
میان متن اساطیری تشنج ریباس
شناوریم
و چند ثانیه غفلت‌، حضور هستی ماست‌
در ابتدای خطیر گیاهها بودیم
که چشم زن بمن افتاد
"صدای پای تو آمد، خیال کردم باد
عبور می کند از روی پرده‌های قدیمی‌!
صدای پای ترا در حوالی اشیا
شنیده بودم‌
کجاست جشن خطوط؟
نگاه کن به تموج ، به انتشار تن من‌
من از کدام طرف میرسم بسطح بزرگ؟
و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان
پر از سوح عطش کن‌
کجا حیات به اندازه شکستن یکظرف
دقیق خواهد شد
و راز رشد پنیرک را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد
و در تراکم زیبای دستها، یکروز
صدای چیدن یک خوشه را بگوش شنیدیم‌
ودر کدام زمین بود
که روی هیچ نشستیم
و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم؟"
جرقه‌های محال از وجود برمیخاست‌
کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد
و ناپدیدتر از راه یک پرنده بمرگ
و در مکالمه جسمها مسیر سپیدار
چقدر روشن بود
کدام راه مرا میبرد به باغ فواصل؟

عبور باید کرد
صدای باد می آید، عبور باید کرد
و من مسافرم ،‌ای بادهای همواره‌
مرا بوسعت تشکیل برگها ببرید
مرا بکودکی شور آبها برسانید
و کفشهای مرا تا تکامل تن انگور
پر از تحرک زیبایی خضوع کنید
دقیقه‌های مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک‌
و در تنفس تنهایی
دریچه‌های شعور مرا بهم بزنید
روان کنیدم دنبال بادبادک آنروز
مرا بخلوت ابعاد زندگی ببرید
حضور هیچ ملایم را
بمن نشان بدهید.
سهراب سپهری
بابل‌، بهار ۱۳۴۵
...................................
(۱): تال .= داردوست . (درختان جنگلی ایران تألیف حبیب اﷲ ثابتی ص ۱۷۲).در شمال ایران تَمیس(درختان جنگلی ایران ایضاً). در لاهیجان و لفمجان و دیلمان ، گیاهی است دارای ساقه‌های پیچنده ، برگهای آن شبیه به نیلوفر ولی کمی کشیده تراست . گلهای سفیدرنگ بسیار لطیفی دارد.









هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر