۲۶.۶.۹۷

ما هسته پنهان تماشاییم‌



دستی افشان
تا زسر انگشتانت صد قطره چکد
هر قطره شود خورشیدی
باشد که بصد سوزن نور
شب ما را بکند روزن روزن‌

ما بیتاب و نیایش بیرنگ
از مهرت لبخندی کن
بنشان برلب ما
باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو

ما هسته پنهان تماشاییم‌
ز تجلی ابری کن
بفرست که ببارد بر سر ما
باشد که بشوری بشکافیم
باشد که ببالیم و بخورشید تو پیوندیم‌

ما جنگل انبوه دگرگونی‌
از آتش همرنگی
صد اخگر برگیر
برهم تاب، برهم پیچ
شلاقی کن و بزن بر تن ما
باشد که ز خاکستر ما
در ما جنگل یکرنگی بدرآرد سر

چشمان بسپردیم، خوابی لانه گرفت‌
نم زن بر چهره ما
باشد که شکوفا گردد زنبق چشم
و شود سیراب از تابش تو
و فرو افتد

بینایی ره گم کرد
یاری کن و گره زن
نگه ما و خودت باهم
باشد که تراود در ما، همه تو

ما چنگیم‌
هر تار از ما دردی، سودایی‌
زخمه کن از آرامش نامیرا
ما را بنواز
باشد که تهی گردیم
آکنده شویم از والا « نت» خاموشی‌

آینه شدیم
ترسیدیم از هر نقش‌
خود را در ما بفکن‌
باشد که فرا گیرد هستی- ما را
و دگر نقشی
ننشیند در ما

هر سو مرز، هر سو نام‌
رشته کن از بی شکلی
گذران از مروارید - زمان و مکان
باشد که بهم پیوندد همه چیز
باشد که نماند مرز، که نماند نام‌

ای دور از دست
پر تنهایی خسته است‌
گهگاه، شوری بوزان
باشد که شیار پریدین
در تو شود خاموش‌.

سهراب سپهری








هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر