۲۴.۶.۹۷

پنجره ام رفته به بی پایان



افتاد و چه پژواکی که شنید اهریمن‌
و چه لرزی که دوید از بن غم تا به بهشت‌

من در خویش و کلاغی لب حوض‌
خاموشی‌ و یکی زمزمه ساز
تنه تاریکی
تبر نقره نور
و گوارایی بیگاه خطا
بوی تباهیها
گردش زیست‌
شب دانایی‌
و جدا ماندم

کو سختی پیکرها
کو بوی زمین‌
چینه بی بعد پری ها؟

اینک باد
پنجره ام رفته به بی پایان
خونی ریخت‌ بر سینه من
ریگ بیابان و باد
چیزی گفت‌ و زمانها بر کاج حیاط
همواره وزید و وزید

اینهم گل اندیشه
آنهم بت دوست‌
نی، که اگر بوی لجن میآید
آنهم غوک که دهانش ابدیت خورده است‌

دیدار دگر
آری روزن زیبای زمان‌
ترسید، دستم بزمین آمیخت‌
هستی لب آینه نشست‌
خیره بمن
غم نامیرا.

سهراب سپهری



دلکش ، اسیر دام تو
۸۰ سال پیش دلکش چنین میخواند.










هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر