۷.۶.۹۷

به خون پدر جویم از کوه کین


اگر در مقامی بودم که میتوانستم به دوست عزیزی سفارش و نصیحتی کنم، به او می‌گفتم که کودکانش را مانند بزغاله بیخبر از همه جا بار آورد. و اجازه دهد که آنها کودکی شاد و پر نشاط و بیخبر از همه جا را داشته باشند. اگر در مقامی بودم که میتوانستم در راس کشور تصمیمی بگیرم، منشوری را به دروازه شهر‌ها می‌‌آویختم که در پی آن "دانستن" جرم محسوب گشته و هیچ کس اجازه "دانایی" نداشته و همه در سبزه زار‌ها بیخبر از همه جا بکار و زندگی‌ پرداخته و مشغول ارضای غرایز خود باشند. اگر قدرتی‌ داشتم غرب را از صفحه روزگار محو می‌کردم تا دیگر کسی‌ شبانه به خانه بیخبران نریخته و کودکانشان را کشتار نکرده و مالشان را چپاول نکرده و آنها را گریان در ویرانه‌هایشان بجا نگذارد. اگر میدانستم که زمین قلمرو ابلیسِ زشت خو و اهریمن پیشه است، هیچگاه پا بر روی زمین نمیگذاشتم و در همان دنیایی که موجودیت یافته بودم، میماندم. اگر میدانستم که حوا به خدا خیانت می‌کند، او را هیچگاه از دنده چپ آدم نمیساختم.

و آدمی‌ یا باید میدانست و یا نمیدانست، یک چیز مسخره و پشم در وسط بودن، چیزی جز رنج در بر ندارد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر