۲۲.۴.۹۷

نفرینِ هستی مرا برچین



آبیِ بلند را می اندیشم و هیاهوی سبز پایین را
ترسان از سایه خویش، به نیزار آمده ام‌

تهی، بالا را میترساند
و خنجرِ برگها بروان فرو میرود
دشمنی کو تا مرا از من برکند؟
نفرین به زیست
تپش کور


دچار بودن گشتم و شبیخونی بود
نفرینِ هستی مرا برچین، ‌ای ندانم چه خدایی موهوم‌
نیزه من، مرمر بس تن را شکافت
و چه سود که این غم را نتواند سینه درید
نفرین به زیست 

دلهره شیرین

نیزه‌ام
یار بیراهه‌های خطر را تن میشکنم‌


صدای شکست در تهی حادثه میپیچد
نی‌ها بهم میساید
ترنم سبز میشکافد
نگاه زنی چون خوابی گوارا
بچشمانم مینشیند
ترس، بی‌سلاح
مرا از پا میفکند
من نیزه دار کهن
آتش میشوم‌
او دشمن زیبا
شبنم نوازش میافشاند
دستم را میگیرد
و ما
دو مردم روزگاران کهن‌
میگذریم‌
به نی‌ها تن میساییم‌
و به لالایی سبزشان
گهواره روان را نوسان میدهیم‌
آبیِ بلند
خلوت ما را میآراید.


سهراب سپهری













هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر