۳.۴.۹۷

دیده بود آنرا بخوابی ناشناس‌


باغ باران خورده مینوشید نور
لرزشی در سبزه های تر دوید
او بباغ آمد، درونش تابناک
سایه اش در زیر و بم ها ناپدید

شاخه خم میشد براهش مست بار
او فراتر از جهان برگ و بر
باغ سرشار از تراوشهای سبز
او درونش سبزتر، سرشارتر

در سر راهش درختی جان گرفت
میوه اش همزاد همرنگ هراس‌
پرتویی افتاد در پنهان او
دیده بود آنرا بخوابی ناشناس‌

در جنون چیدن از خود دور شد
دست او لرزید، ترسید از درخت‌
شور چیدن ترس را از ریشه کند
دست آمد 
میوه را چید از درخت‌.

سهراب سپهری









هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر