۱۱.۳.۹۷

اوج خودم را گم کرده ام‌



کنار مشتی خاک
در دوردست خودم
تنها نشسته ام‌

نوسانها خاک شد
وخاکها ازمیان انگشتانم لغزید و فروریخت‌

شبیه هیچ شده ای!
چهره ات را بسردی خاک بسپار

اوج خودم را گم کرده ام‌
می ترسم‌ از لحظه بعد
واز این پنجره ای که بروی
احساسم گشوده شد

برگی روی فراموشی دستم افتاد
برگ اقاقیا
بوی ترانه ای گمشده میدهد
بوی لالایی که روی چهره مادرم
نوسان میکند

از پنجره
غروب را بدیوار کودکیم تماشا میکنم‌

بیهوده بود، بیهوده بود
این دیوار، روی درهای باغ سبز فروریخت‌
زنجیر طلایی بازیها
و دریچه روشن قصه ها
زیر این آوار رفت‌
آنطرف، سیاهی من پیداست‌
روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده ام‌، شبیه غمی
و نگاهم را در بخار غروب ریخته ام‌
روی این پله ها
غمی، تنها نشست‌


دراین دهلیزها انتظاری سرگردان بود
منِ دیرین
روی این شبکه های سبز سفالی خاموش شد
در سایه -آفتاب این درخت اقاقیا
گرفتن خورشید را
در ترسی شیرین تماشا کرد

خورشید در پنجره میسوزد
پنجره لبریز برگها شد
با برگی لغزیدم‌
پیوند رشته ها بامن نیست‌
من هوای خودم را مینوشم
و در دوردست خودم
تنها نشسته ام‌

انگشتم خاکها را زیرو رو میکند
و تصویرها را بهم میپاچد
میلغزد، خوابش میبرد

تصویری میکشد
تصویری سبز
شاخه ها ، برگها
روی باغهای روشن پرواز میکنم‌
چشمانم لبریز علفها میشود
و تپش هایم با شاخ و برگها میآمیزد

میپرم،
میپرم‌ روی دشتی دورافتاده
آفتاب بالهایم را میسوزاند
و من در نفرت بیداری
بخاک می افتم‌
کسی روی خاکستر بالهایم راه میرود

دستی روی پیشانیم کشیده شد
من سایه شدم‌
«شاسوسا» تو هستی؟
دیر کردی‌
از لالایی کودکی
تا خیرگی این آفتاب
انتظار ترا داشتم‌
در شب سبز شبکه ها صدایت زدم‌
در سحر رودخانه‌
در آفتاب مرمرها

و دراین عطش تاریکی صدایت می زنم:«شاسوسا»
این دشت آفتابی را شب کن
تا من‌، راه گمشده ای را پیدا کنم‌
و در جاپای خودم خاموش شوم‌
« شاسوسا»
وزش سیاه و برهنه‌ خاک زندگیم را - فراگیر

لبهایش از سکوت بود
انگشتش بهیچ سو لغزید
ناگهان ، طرح چهره اش ازهم پاچید
و غبارش را باد برد
روی علفهای اشک آلود براه افتاده ام‌
خوابی را میان این علفها گم کرده ام‌
دستهایم پر از بیهودگی جستجوهاست‌

منِ دیرین تنها
دراین دشتها پرسه زد
هنگامی که مرد
رویای شبکه ها
و بوی اقاقیا میان انگشتانش بود
روی غمی راه افتادم‌
بشبی نزدیکم‌
سیاهی من پیداست‌
در شب «آنروزها» فانوس گرفته ام‌

درخت اقاقیا در روشنی فانوس ایستاده
برگهایش خوابیده اند
شبیه لالایی شده اند
مادرم را می شنوم‌
خورشید با پنجره آمیخته‌
زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگهاست‌
گهواره ای نوسان میکند
پشت این دیوار
کتیبه ای میتراشند
می شنوی؟
میان دو لحظه پوچ
در آمدو رفتم‌
انگار دری بسردی خاک باز کردم‌
گورستان بزندگیم تابید
بازیهای کودکیم
روی این سنگهای سیاه پلاسیدند
سنگها را میشنوم‌
ابدیت غم‌
کنار قبر، انتظار چه بیهودهست‌

«شاسوسا» روی مرمر سیاهی روییده بود
«شاسوسا»، شبیه تاریک من‌
به آفتاب آلوده ام‌
تاریکم کن‌، تاریک تاریک‌
شب اندامت را در من ریز
دستم را ببین‌
راه زندگیم در تو خاموش میشود
راهی در تهی
سفری بتاریکی‌
صدای زنگ قافله را میشنوی؟
با مشتی کابوس همسفر شده ام‌
راه از شب آغاز شد
به آفتاب رسید
و اکنون از مرز
تاریکی میگذرد
قافله از رودی کم ژرفا گذشت‌
سپیدهدم روی موجها ریخت‌
چهره ای در آب نقره گون بمرگ میخندد
«شاسوسا»! «شاسوسا»!
در مه تصویرها
قبرها نفس میکشند
لبخند " شاسوسا " بخاک میریزد
و انگشتش جای گمشده ای را نشان میدهد
کتیبه ای
سنگ نوسان میکند
گلهای اقاقیا در لالایی مادرم میشکفد
ابدیت در شاخه هاست‌

کنار مشتی خاک
در دوردست خودم
تنها نشسته ام‌
برگها روی احساسم میلغزند.

سهراب سپهری
شعری برای بازماندهگان زمین لرزه












هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر